محمدحسن طوسي
اين رساله در گروه فلسفه ي مدرسه ي امام خميني(ره) دفاع شده است.
قائلان به وحدت شخصي وجود و از جمله جناب صدرالمتألهين شيرازي، مقتضاي برهان متقن و كشف صحيح را حمل بالحقيقه ي وجود بر واجب الوجود بالذات و حمل بالمجاز آن بر ماسوي مي دانند؛ به اين معنا كه آنچه حقيقتاً وجود و تحقق دارد تنها يك موجود و وجود واحد واجبي است و مابقي همه، مظاهر و نمودهاي او هستند. به تعبير ديگر، كثرات در اين منظومهي توحيدي، به هيچ وجه، نفي نشده و هيچ يك از آنها نميتوانند از محضر وجود خارج شوند، همچنان كه توان راه يابي به حاق وجود را هم ندارند. از سوي ديگر اعاظمي كه تعداد و پراكندگي ظاهري شان در قالب سنن گوناگون معنوي قابل ملاحظه است، فراباشندگي مطلق مبدا‡ تعالي را حتي با اطلاق وجود و موجود بر آن منافي تلقي نموده، خداوندگار را در(وراي وجودستان) قرار داده اند.
سؤال اصلي دقيقاً در همين جامعناي واقعي خودش را پيدا مي كند:
كدام يك از دو رويكرد فوق،مي تواند مأمني مطمئن براي محققان جدي باشد؟
تمام تلاش نويسنده، در اين رساله، متوجه دو ويژگي مبتني بر برهان متقن عقلي بودن و نظام مند بودن منظومهي هستي شناختي جناب ملاصدرا است؛ به اين معنا كه برهان نهايي صدرالمتألهين، در اثبات وحدت شخصي وجود، هيچ كدام از زوايهها و جنبههاي حكمت متعاليه را زير سؤال نمي برد و حتي مبحث تشكيك هم به قوت خود باقي و استوار است، الا اين كه اين تشكيك،ترقيق گشته به تشكيك خاص الخاصي ميرسد. به عبارت ديگر، مشكل تفصيل، در عقليات و ناسازگاري براهين در مقاطع مختلف سير فلسفي يك منظومهاي همچون منظومه ي الهيات تنزيهي محض، به هيچ وجه در حكمت صدرايي معنا ندارد. نويسنده از اين برتري كليدي هستيشناسي صدرالمتألهين به نظاممندسازي صدرا و سازمان يافتگي نهاد حكمياش تعبير ميكند. روشي كه نويسنده،در پي گيري مباحث مطرح شده، انتخاب كرده، ضرورتاً و مطلقاً برهاني است و اصلاً پاي بندي محض به براهين صحيح عقلي در مباحث هستيشناسانه، كه روي كردي <مشاءپسند> ميباشد، شعار اين نوشته است. مسألهي ديگري كه در قالب انتخاب روش براي ايراد مباحث در اين رساله مورد توجه قرار گرفته، روشن سازي فضاي حاكم بر فعاليتهاي حكمي صدرالمتألهين است. همچنين در كنار هدف اصلي در باب نظر صدرالمتألهين، در مورد وحدت شخصي وجود،هدف ديگري به صورت ضمني و بعضاً نهان دنبال شده و آن اين كه بر همراهي ضروري و جداناپذيري عرفان و برهان تأكيد شود. اين رساله شامل چهار فصل است كه نويسنده در فصل اول آن، بر اهميت بسيار نظام مند سازي مجموعه ي سنت عقلي و شهودي اسلامي از سوي ملاصدرا تأكيد مي كند؛ نظام مند سازي اي كه بر مدار آموزه هاي عرفاني و مخصوصاً آموزه ي وحدت شخصي وجود شيخ اكبر و شاگردانشان دور مي زند. خواننده هاي باختري اي كه سنت فكري شان چند قرن است كه اصالت جنبه ي استدلالي عقل، ماجراي عرفي شدن و اصالت تاريخيت را ترويج مي دهد، قادر نخواهند بود بدون استعانت از مطالب اين فصل، به صورت صحيحي، در فضاي سنتي حاكم بر آموزه هاي حكمت صدرايي قرار گيرند.
در فصل دوم (مبادي و مباني وحدت شخصي وجود) مورد توجه گرفتند. پس از بررسي دقيق مبادي تصويري اين بحث، در قسمت دوم، به مبادي تصديقي مسأله پرداخته شده و در نهايت، پس از تبيين دقيق جايگاه كثرت در اين
هستيشناسي،چند مورد از مبادي تصوري مربوط به كثرت و وحدت متناسب با آموزه هاي وحدت شخصي وجود تحقيق گرديده است. در قالب اين بررسي ها، موضع گيري حكماي مشاء، اشراق و در نهايت موضوع حكمت متعاليه و بعد از آن، عرفان نظري مقايسه شده است. در اين مقايسه، با براهين متقن، به متعاليترين و همهجانبهنگرترين منظومهي هستيشناختي هدايت مي شويم. براي اثبات مدعاي عرفاي عظام در اين فصل، از طريق حق (سبحانه) و يكي از خواص او، كه همان عدم تناهي حق است، استفاده شده و همچنين توضيح اين مطلب آمده كه وجود براي واجب الوجود به ضرورت ازليه ثابت است. ضرورت ازليه هم به اين معناست كه موضوع در اتصافش به محمول مقيد به هيچ قيدي و مشروط به هيچ شرطي نيست.
سرفصل هاي فصل دوم از قرار زير هستند:
١. اهميت شناخت هستي؛
٢. نفي سفسطه و اثبات واقعيت؛
٣. اصالت وجود؛
٤. تبيين وحدت و توجيه كثرت؛
با عنوان هاي:
١-٤. وحدت اعتباري و كثرت تبايني؛
٢ -٤. وحدت شخصي با ذوق تأله؛
٣-٤. وحدت شخصي وجود و كثرت تشكيكي موجودات؛
٤-٤.وحدت شخصي وجود و كثرت تشكيكي مظاهر؛
٥-٤. تبيين كثرت در مقابل وحدت اطلاقي با توجه به انواع مختلف حيثيت ها.
نويسنده، در فصل سوم اين رساله، سه برهان را از صدرالمتألهين در باب اثبات وحدت شخصي وجود، نقل و بررسي نموده است كه در قالب مباحث عليت، يك بار از طريق تحليل عميق معناي معلول و بار ديگر به واسطه ي تدقيق در حقيقت علت،و در نهايت براساس قاعده ي بسيط الحقيقه به مطلوب مي رسد.
سرفصل هاي سوم عبارت اند از:
١. افق هاي عالي حكمت متعاليه ي صدرايي؛
٢. تشكيك در وجود در حكمت متعاليه؛
٣. اختيار وحدت شخصي عرفاني؛
٤. بحثي در باب مرحله ي ششم علم كلي اسفار؛
٥. برهان از طريق عليت؛
٦. برهان براساس قاعده ي بسيط الحقيقه.
نويسنده، در جمعبندي اين دو برهان عليت و بسيطالحقيقه، مي گويد:
١. ملاصدرا، در برهان نخست، از طريق عليت و با كمك معلول يك بار و علت بار ديگر، كه در واقع اين دو،دو برهان مجزا مي باشند، به اثبات وحدت شخصي فراتر دست يافته، اما در برهان دوم از هيچ كدام از ماهيات يا مفاهيم فلسفي به جز وجود حقيقي خارجي به مطلوب نرسيد.
٢. ملاصدرا در هر دو برهان بر حقيقت خارجي وجود تكيه نموده است و بنابراين به خوبي به مطلوب رسيده است. با اين حال اگر بخواهيم از طريق مفهوم به اثبات وجوب وجود براي موجودي بپردازيم كه جا براي غير نميگذارد و در اين صورت به نتيجه نخواهيم رسيد.
نويسنده، در فصل، چهارم اين رساله، به بررسي دقيق نتايج الهيات مطلقاً تنزيهي در قالب تعاليم چند تن از حكماي سترگ مكتب فلسفي ملارجبعلي تبريزي مي پردازد و در آغاز فصل برگستردگي اين آموزه، در ظواهر سخنان بسياري از بزرگان تأكيد مي نمايد؛ مسأله اي كه دقيقاً به خاطر آن به الهيات تنزيهي صرف، در مغرب زمين، از اهميت فوق العاده زيادي برخوردار است.
سرفصل هاي فصل چهارم شامل موارد زير هستند:
١. تنوع آراي فلسفي در حوزه ي اصفهان در دوره ي صفويه؛
٢. بررسي جريان فلسفي حكيم ملارجبعلي تبريزي.
نويسنده، در جمع بندي كلي،روشن ميكند كه چارچوب فلسفي و برهاني منظومهي فكري ملارجبعلي تبريزي و پيروان مكتب ايشان در اين مبحث، متزلزل و بلكه با اشكالات اساسي در عرصهي هستيشناسي مواجه ميباشد، كه از آن جمله مسأله تعطيل و ابطال است. بنيه ي برهاني حكماي فرهمند اين جريان فلسفي حوزهي اصفهان بدون ترديد فرسنگ ها با بناي سترگ و نظاممند حكمت متعاليهي ملاصدرا فاصله دارد. تفاوت منظومهي صدرايي با آنچه كه اين حكما آموزش ميدادند، در حقيقت تفاوت جوهري نيست، زيرا همه در پي اثبات تعالي آن يگانه حقيقت بودند،اما آنچه كه حكمت صدرا را متمايز كرده اين است كه ايشان در هيچ كدام از مراحل پژوهش هاي فلسفي خود از برهان فاصله نگرفت و در نهايت با برهان متقن فلسفي، بدون آن كه هيچ كدام از مسايل مسلم فلسفه را زيرپا بگذارد، توانست به اثبات وحدت شخصي عرفاني بار يابد؛ كاري كه حكمايي همچون ملارجبعلي نتوانستند انجام بدهند، زيرا فكر ميكردند كه فلسفه نمي تواند آنها را تا والاترين درجهي شناخت هستي راهنمايي كند. همين فاصله گرفتن از مسلمات فلسفي، همچون مسألهي اشتراك معنوي وجود، بزرگ ترين مانع بر سر راه آنان بود. آنان هر چند طرحي عظيم در ذهن داشتند، اما بناي فلسفي خود را نتوانستند با موفقيت به اتمام برسانند.