رفيعي: مجموعهي معارف اسلامي ما، اعم از احكام، عقايد، اخلاق، تاريخ و سيره ي معصومان(عليهمالسلام)، از طريق دو منبع نوراني قرآن و حديث دريافت ميشوند. قرآن كريم با بيش از شش هزار آيه - به تعبير خود قرآن - <تبيان كل شيء> و <لا رطب و لايابس الا في كتاب مبين> است. هميشه در شناخت اهداف هر كتاب و مجموعه بايد ببينيم كه نويسندهي آن چه غرضي داشتهاست. غرض خداوند، از نزول قرآن، هدايت بشر ميباشد. اين موضوع را در جاهاي مختلفي از قرآن بيان كرده است؛<ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين> يا <شهر رمضان الذي انزل....>، <ان هذا القرآن يهدي للّتي هي اقوم> و... .
برخي تلاش دارند بگويند قرآن مشتمل بر همهي علوم است و ميخواهند همه چيز را از قرآن استخراج كنند؛ مانند طنطاوي، سيداحمد خان هندي، كواكبي و ديگران. بنده با اين نظر مخالفم و معتقدم كه قائل شدن چنين شأني براي قرآن، ضربه به آن است. قرآن كتاب طب و علوم روز نيست. البته به اين موضوعات اشاره دارد،ولي كتاب هدايت ميباشد. وقتي ميگويد<تبيان كل شيء> يعني هر چه كه راجع به هدايت ميباشد،در آن آمده است. كساني نيز معتقدند اگر بعثت پيامبر(ص) بيشتر طول ميكشيد، قرآن مطالب بيش از اين داشت و اگر پيغمبر(ص) امروز در جامعه بود،شايد، با توجه به سطح مخاطبان، قرآن مطالب بالاتري بيان ميكرد؛ اين سخن گزاف و نادرستي است. با توجه به اين كه اصول هدايت در همهي زمانها، يكي است، قرآن، به تعبير خودش،كامل است و دين هم كامل گرديده، گرچه قرآن چهارده قرن پيش نازل شده و فضاي نزول هم، فضاي حجاز بوده، اما نياز اعصار را تا قيامت مورد توجه قرار داده است، زيرا دين جهاني، نهايي و كامل ميباشد و قرار است نبي و كتاب ديگري نيايد. قرآن كريم غالباً وارد ريز موضوعات احكام، عقايد و معارف نشده است. شخصي خدمت امام صادق(ع) آمد. عرض كرد: <چرا اسم ائمه (عليهمالسلام) در قرآن نيامدهاست؟> امام(ع) فرمودند: مگر ركعات نماز در قرآن آمده؟ قرآن ميفرمايد: <نماز را اقامه كنيد.>، ولي ركعات آن را ذكر ننموده؛ زكات واجب است، ولي مقدار آن را كجا ذكر كرده است؟امام(ع) فرمود: <قرآن ميفرمايد حج برويد،اما كجا آمده كه هفت دور طواف كنيد؛ اين را پيغمبر(ص) و معصومان(عليهمالسلام) فرمودهاند>. پس در پاسخ ميگوييم تبيين معارف،احكام، عقايد، حتي تبيين آيات قرآن به حديث نيازمند است. از اين رو امام علي(ع)،در خطبهي ١٤٩ نهج البلاغه، ميفرمايد كه سنت و قرآن را اقامه كنيد و روشن نگه داريد. به عبارت ديگر، پيغمبر(ص) نمازخواند و فرمود: <صلو كما را‡يتموني اُصلي>. اصلاً اعتبار حديث از خود قرآن استفاده ميشود؛ در سوره ي نسا، آيه ي ٥٩ ميفرمايد: <يا ايهاالذين آمنوا اطيعوالله و اطيعوالرسول و اوليالامر منكم>؛ يعني اطاعت از فرمايشات، سيره، قول و فعل ائمه(عليهمالسلام) است.
در جايي ديگر فرمود: <ما اتاكم الرسول فخذوه>؛ <هر چه پيغمبر(ص) فرموده و به شما داده، بگيريد>، <لا تقدموا بين يدي الله و رسوله>؛ <از خدا و پيغمبر(ص) جلو نيافتيد>. حجيت سنت جاي ترديد نيست. اين مطلب از خود قرآن استفاده ميشود و عقل بر حجيت آن تأكيد دارد. امام باقر(ع) فرمودند: <لايصدق علينا الا ما يوافق كتابالله و سنه` نبيّه>؛ <هيچ گفتاري از ما قابل تصديق نيست، مگر آنكه موافق قرآن و سنت رسول(ص) باشد>.
با توجه به اين دلايل، جايگاه حديث روشن است، اما متأسفانه، از آغاز اسلام، به جايگاه حديث، آن طور كه قرآن مورد توجه قرار گرفت، وقعي ننهادند. نزديك به يك قرن نگارش حديث منع شد. اگر ازهمان آغاز مورد توجه قرار ميگرفت، طبيعتاً امروز احاديث، مانند قرآن، نهادينه و منظم بود.
مؤدب: حديث، در نظر ما مسلمانان، به ويژه شيعيان، جايگاه بسيار مهمي دارد. حديث، مفسر آيات شريفهي قرآن و شاهد كتاب الله ميباشد، چرا كه خداوند در سورهي نحل جايگاه پيامبر(ص) و حديث را چنين بيان ميكند كه پيامبر(ص)، مبين آيات الهي است. يكي از مهم ترين وظايف پيامبر(ص) تبيين آياتي است كه بر قلب حضرت(ص) نازل ميشد. اين تبيين، همان سنت است. سنت هم شامل قول،فعل و رفتار معصوم(عليهم السلام) مي شود. براساس اين آيهي شريفه و آيات ديگر مانند آيهي هفتم سوره ي حشر، خداوند ميفرمايد: <آنچه را كه رسول(ص) براي شما ميآورد، دريابيد؛ استفاده كنيد و بهره ببريد. هرآنچه را كه او نهي ميكند، از آن دوري نماييد. تقوا پيشه كنيد، زيرا كه عقاب خداوند شديد است>. پس آنچه از پيامبر(ص) صادر ميشود، سنت است. همچنين در سورهي نجم ميفرمايد: <آنچه را كه پيامبر(ص) مي فرمايد، از هواي خودش نيست، بلكه وحي است>. بنابراين قول پيامبر(ص)، طبق اين آيات، سنت است. چنين سنتي،از نظر آيات شريفه، جايگاه بسيار مهمي دارد. با كمك حديث و سنت ميتوانيم معارف اسلامي را تبيين كنيم. تفاوت سنت و حديث؛ نيز چنين است كه سنت، همان قول، فعل و رفتار پيامبر(ص) است و حديث، حكايت از آنها دارد. برخي نيز حديث و سنت را نزديك به هم و مترادف دانستهاند. در هر حال هر چيزي كه از معصوم(ع) دريافت شده و اصالت دارد، از جايگاه مهمي در معارف اسلامي برخوردار است.
مؤدب: حديث هم زمان با نزول قرآن رشد ونما كرد و داراي شاخههاي گوناگوني از جمله دانش رجال، درايه و فقهالحديث است. همچنان كه دانش تاريخ حديث نيز به پيشينهي چگونگي شكلگيري و رشد او باز ميگردد و
همهي آنها با حديث مرتبط هستند و مناسب است نخست بر تاريخ حديث اشاره شود.
هر علم و دانشي، از تاريخي برخوردار است. حديث هم تاريخي مهمي دارد. آن چنان كه قرآن نيز تاريخ دارد. در برخي از مراكز حديثي، چندين واحد، تاريخ حديث ميخوانند، زيرا تاريخ حديث به چگونگي شكلگيري حديث، محدثان حديث، و سير تدوين حديث، كتابهاي حديثي و رشد و افول او، در قرنهاي متفاوت، باز ميگردد.
اگر كسي بخواهد از حديث بهره بگيرد، مناسب است نخست از تاريخ آن مطلع باشد،به اين شكل كه حديث، در سير قرون، از صحابه و تابعان و... تا دوران معاصر، در چه سير و تحولاتي بوده است؛ در چه زمانهايي رشد حديث نگاري به اوج رسيده است؛ در چه زمانهايي تدوين حديث، افول كرده و با چه مشكلاتي مواجه بوده است. همهي اينها در حوزهي تاريخ حديث است. بهطور كلي، از نظر شيعه، تاريخ حديث، روشن و به دور از هر گونه ابهام است و از همان ابتدا نوشته ميشد، تا آنجا رسيد كه امام صادق(ع) چهار هزار شاگرد داشتند. در زمان ايشان بيش از چهار صد مكتوبهي حديثي يا اصل حديثي وجود داشت. از آن مجموعه، در قرنهاي بعد، چهار كتاب به نام كتب اربعه شكل گرفتهاست. سپس در قرنهاي بعد كتابها و مجموعههاي حديثي بيشتري شكل گرفتند. البته حديث، در سير شكلگيري خود از آغاز تا امروز، روند ثابتي نداشتهاست و در فواصل قرن پنجم تا دهم به علت مشكلات خاص خود، افول نموده، هرچند كه معصومان(عليهمالسلام) در زمان خود هر چه را ميگفتند، نوشته ميشد و تا امروز آثار فراواني از آنها وجود دارد. بنابراين تاريخ حديث مهم است كه در جاي خودش محفوظ ميباشد. اگر كسي از تاريخ حديث مطلع نباشد، چه بسا در شناخت حديث دچار مشكل شود.
علم ديگر، رجال است. هرحديث از دو بخش تشكيل ميشود: ١.سند حديث؛ ٢. متن حديث.
سند حديث را طريق حديث نيز ناميدهاند. منظور از آن، راوياني است كه در سلسله ي حديث واقع شده اند. شناخت راويان و رجال حديث از آن جهت مهم است كه سلسلهي ناقلان حديث - اگر همه مورد اعتماد باشند - باعث ميشود كه آن متن راحتتر مورد پذيرش واقع شود و بدين جهت در طول تاريخ، علمي را به نام علم رجال نامگذاري كردهاند تا به واسطهي آن نسبت به راويان حديث اطلاعاتي كسب شود. اگر محدثان، مفسران، فقها و... سند حديث را ميخوانند، با توجه به راويان آن، اعتماد ميكنند،زيرا در سلسلهي راويان حديث راوياني وجود دارند كه ثقه نيستند. برخي نيز جاعل حديث بوده، شناخت راويان از آن جهت مهم است كه بفهميم راويان هر حديث چه كساني هستند. اگر راويان،ثقه باشند، با اطمينان بيشتري ميتوانيم از آن حديث بهرهمند شويم.
اگر در سلسلهي راويان حديث ثقه وجود نداشته باشد، لازم است تا نسبت به متن حديث دقت بيشتري كنيم.
براي همين شخصيتهاي بزرگي از جمله شيخ طوسي، نجاشي و... كتابهايي در رجال حديث نوشتهاند.
مؤدب: فهم راوي مورد توجه است،اما عمدتاً وقتي از ثقه بودن او صحبت مي شود،به عنوان اين كه ناقل است و متني از نسل پيش از خود به نسل پس از خود انتقال ميدهد و همين كه متن را به درستي نقل كند، كافي است؛ چون ما نميخواهيم مفهوم روايت را از او بپرسيم، تا ميزان فهم او را اندازهگيري كنيم، بلكه همين مقدار كه نسبت به راوي مطمئن باشيم، مطلبي را كه دريافته، به درستي به نسل بعد رسانده است، كفايت ميكند؛ گرچه ممكن است راوي فهم دقيقي از آن نداشته باشد. البته نقش راوياني كه نسبت به فهم دين و حديث دقت بيشتري داشتهاند مانند برخي از صحابهي پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع) كه سؤالات بيشتري،از ائمه (عليهمالسلام)، ميپرسيدند در جاي خودش محفوظ است، اما در سلسلهي سند و رجال تنها كافي است كه او ثقه و مورد تأييد باشد. دانش ديگر از شاخهها ي حديث، علم درايه است. نام ديگر آن ،علم مصطلح الحديث ميباشد و به مجموعهي اصطلاحاتي باز ميگردد كه در مورد احاديث وجود دارد. محدثان،براي شناخت احاديث، در مورد سند و متن اصطلاحاتي را بيان كردهاند كه گوياي چگونگي روايت آن است. اين اصطلاحات فراوان ميباشند. شهيد ثاني از پيشتازان تبيين و تنويع آن اصطلاحات است و علماي معاصر، مانند مامقاني، برآنها افزوده و آنها را تا حدود صد اصطلاح دانستهاند؛ مانند اين كه ميگويند حديث، مُسنِِِد است؛ يعني سلسلهي سند ،از آغاز تا پايان ،وجود دارد. به تعبير ديگر هر طبقهاي، در سلسلهي سند، نماينده دارد و سند متصل است يا گاهي حديث را منقطع ميگويند كه حديثي است كه يك طبقه از سلسلهاش مفقود ميباشد. از ديگر اصطلاحات رايج، <صحيح>، <حسن>، <موثق>، <ضعيف> و... ميباشند.
محدثان بزرگي مانند مرحوم مجلسي، در كتاب
مراه` العقول تمام حديث كافي را از نظر اصطلاحات بررسي كرده و حديث صحيح آن را از غير آن جدا كرده است. بنابراين ارتباط رجال و درايه با حديث، تنگاتنگ است و باعث ميشود شناخت بيشتري از حديث پيدا بكنيم و بهرهي بيشتري بگيريم. علم ديگر، فقه الحديث است كه مربوط به شناخت متن و محتوي روايت است.
رفيعي: بسياري از اين علوم كه اشاره كرديد، برخاسته از حديث و جايگاه آن هستند. من به پيشينهاي اشاره ميكنم؛ پيغمبر(ص) طي ٢٣ سال بياناتي را داشتند. پس از پيغمبر(ص)، حوادث سقيفه و مسايل خلافت پيش آمد. در آن زمان كسي به نگارش احاديث نپرداخت و به دلايلي نگارش حديث را منع كردند. خليفه ي دوم رسماً اعلام كرد كه حق نداريد احاديث پيغمبر(ص) را بنويسيد. ذكر دلايل اين امر را به پژوهشي ديگر موكول ميكنيم. اين جريان يك قرن طول كشيد. جناب عمروبن عبدالعزيز (سال ٩٩ق، تقريباً يك قرن پس از هجرت پيغمبر) رسماً به برخي از افراد، از جمله ابوبكر حزمي و زهري نوشت برويد احاديث پيغمبر(ص) را جمع نماييد. خود شما قضاوت كنيد؛ امروز كسي حرفي ميزند و فردا يادش مي رود. يك قرن از هجرت پيغمبر(ص) گذشته است؛افراد ميخواهند حرفهاي پيغمبر(ص ) را جمع كنند. برخي از صحابي كه از دنيا رفتهاند و بعضي پير شده و حافظهشان ضعيف گرديدهاست. عدهي ديگري هم در جامعه نيستند. تازه اين كارها هم به دقت صورت نگرفته است.
سالها طول كشيد تا نخستين منبع حديثي اهلسنت، موطأ مالك، ( نيمهي دوم قرن دوم) تدوين شد. پس از او صحاح سته را، در اهل سنت، داريم كه براي قرن دوم، سوم و اوايل قرن چهارم هستند كه به ترتيب صحيح بخاري، صحيح مسلم، سنن ابيداود، سنن ابن ماجه و سنن ترمذي و نسائي كه متوفي٣٠٧ق است . پس اولين اثر مكتوب، به ١٥٠ سال پس ازهجرت مربوط است. در ميان شيعه مسأله فرق ميكند؛ ما اعتقاد داريم احاديث از همان نخستين روزهاي حيات پيامبر(ص) نوشته شدهاند؛ مصحف حضرت زهرا(س) ،(كتاب جامعه به املاء رسول خدا - ص - و خط امام علي-ع-)، اولين رساله ي اخلاقي كه حضرت علي(ع) با دست خودش به امام حسن(ع)نوشته است و... . نكتهي ديگر اين كه مسير حجيت حديث شيعه با اهل سنت فرق ميكند؛آنها ميگويند ٢٣ سال زمان حضور پيغمبر(ص) ملاك است و ما مي گوييم ٢٧٣سال (غير از غيبت صغرا و كبرا)؛ يعني تا سال ٢٦٠ هجري؛ ما كلام ائمهي معصوم(عليهمالسلام) را مانند كلام پيامبر(ص) حجت ميدانيم. به عبارت ديگر آنها وقتي ميگويند حجيت حديث، يعني حديث نبوي(ص ) و ما ميگوييم حجيت حديث معصوم(ع). در اين صورت ٥/٢ قرن جلو ميآييم. از زمان حضرت علي(ع) تا زمان امام عسكري(ع) بزرگان شيعه نزديك به چهارصد كتابنوشتهاند كه به اصول اربعمأئه معروف است. اولين آثار مكتوب و موجود، در ميان شيعه، كتب اربعه است. با اين كه كافي مربوط به قرن سوم ميباشد، ولي اعتبارش بيش از موطأ مالك است كه به قرن دوم بر ميگردد، چون موطأ مالك حدود ١٥٠ سال با پيغمبر(ص) فاصله دارد. از سوي ديگر، كليني كتاب خود را در زمان غيبت صغرا نوشت كه فاصلهاش تا زمان رحلت امام عسكري(ع) اندك است. پس از آن كه ما به نوشتن حديث مشغول ميشويم دانشمندان به اين فكر افتادند كه اين احاديث بايد دستهبندي بشوند و با توجه به جعل حديث و ساير خطرات روي آنها كار صورت گيرد. بدين ترتيب علوم ديگر،مانند علم درايه شكل گرفت؛ما نياز داريم احاديث را،از نظر جايگاه، بشناسيم؛ بالاخره همهي اينها مساوي نيستند؛ يك حديث كه همهي راويان آن معتمدند بايد با حديث ضعيف و مجهول فرق كند. نخستين كسي كه در علم درايه كتاب نوشت، قاضي رامهرمزي است كه در سال ٣٦٠ق رحلت نمود. نام كتاب وي المحدث الفاصل بين الراوي و الواعي ميباشد كه در قرن چهارم تأليف گرديد. كتاب بعدي توسط حاكم نيشابوري نوشته شد و به هزار سال پيش بر ميگردد . ايشان در قرن پنجم فوت كرد و كتابش معرفه` علوم الحديث نام دارد. خطيب بغدادي كتاب بعدي را به نام الكفايه في علمالروايه نوشت. بعدها اين كتاب براي ساير نگارشها مرجع شد. همين كتاب را به چندگونه (شعر، شرح و...) نوشتهاند. دهها كتاب ديگر تا به امروز در ميان اهلسنت نوشته شدهاست. اولين كتاب شيعه را سيدبن طاووس (جمال الدين احمدبن موسي بن طاووس) در قرن پنجم و ششم هجري نوشته است. كتاب ديگري كه بعد از ايشان مكتوب شد، كتاب شهيد ثاني است؛ البدايه` في علم الدرايه. بعد از ايشان فرزندشان، صاحب معالم،كتابي به نام منتقي الجمان دارد. سپس پدر شيخ بهايي، حسين بن عبدالصمد، ميرداماد و ديگران آثاري را در مصطلح الحديث يا درايه نوشتند. بهترين كتابي كه بين شيعه مطرح ميباشدمقباسالهدايه مامقاني است كه در قرن چهاردهم نوشته شده و خلاصهاي از علم درايه ميباشد. در اين جا طبيعتاً بحث رجال پيش ميآيد تا سلسلهي سند حديث بررسي شود. در ميان شيعه اصول سته وجود دارند از ١. برقي؛ ٢. كشّي؛ ٣. نجاشي؛ ٤. شيخ طوسي و ابن غضائري. كتابهاي ديگري هم نوشته شدهاست. در ميان اهلسنت نيز كتابهاي متعددي نوشته شدهاست؛ مانند تاريخ كبير و تاريخ صغير بخاري، الكني والالقاب دولابي( م٣٢٠ ) و الجرح التعديل رازي (م ٣٢٧ ). در همين زمان علوم ديگري مانند غريب الحديث، كه يكي از علوم مرتبط با حديث ميباشد، شكل گرفت. بعضي تصميم گرفتند الفاظ سنگين حديث را توضيح دهند. بنابراين كتب متعددي در اين زمينه نوشته شد. اولين كتاب از ابوعبيده معمربن مثني است (م ٢١٠ ق). از قويترين كتب در اين زمينه، كتاب ابوعبيد قاسم بن سلام مي باشد(م٢٢٤ق) كه تأليف آن چهل سال به طول انجاميد. وي تتبع جامع و تامي داشته است، كتب ديگري در موضوع غريب الحديث از ابنقتيبه دينوري (م ٢٧٦)، خطابي(م ٣٨٨)، هروي(م ٤٠١) زمخشري (م ٥٣٨) و... داريم.
رفيعي: تفاوت حديث،در ميان شيعه و اهلسنت، در چند منظر است:
منظر اول در نگارش حديث است كه بحث تاريخي دارد. ما معتقديم كه حديث پيامبر(ص) از همان اول تدوين شده؛ حضرت(ص) توصيه به نگارش كردهاند و كساني ازقبيل حضرت علي(ع) سلمان، اباذر و... كتاب حديث داشتند. خزانهدار امام علي(ع )، ابورافع، فرمايشات حضرت امير(ع) را مينوشت. فرزندان ابورافع نيز نگارش حديث داشتهاند. بسياري از شاگردان امام صادق(ع) هم حديث مينوشتند. اين مقدمهي شكلگيري كتب اربعه شد. در ميان اهلسنت چنين نيست؛ نزديك به يك قرن منع نگارش حديث بود. بعد، اجازهي نگارش حديث، در اوايل قرن دوم، صادر شد.
تفاوت دوم بحث حجيت حديث است. ما معتقديم فرمايشات معصومان(عليهم السلام) مانند فرمايشات خود حضرت رسول(ص)، حجت است. اگر حديثي به امام ضا(ع) رسيد، مانند اين است كه به خود حضرت رسول(ص) رسيده است. ما، از امام رضا(ع) تا پيغمبر(ص) به دنبال سند نميگرديم. همين كه امام رضا(ع) ميفرمايد: <قال نبي...> براي ما حجت ميباشد،هر چند دويست سال فاصله است. اگر هم نفرمايند،فرمايش خودشان هم براي ما حجت ميباشد. ائمهي ما(عليهمالسلام) معصوم بودند. پيامبر(ص) براساس حديث ثقلين و احاديث ديگر، فرمايشات اينها را حجت دانسته است. در مقابل، اهلسنت اين تعامل را با حديث ندارند و تنها فرمايشات پيغمبر(ص) را حجت ميدانند.
تفاوت سوم راجع به صحابي است؛ اهل سنت صحابي باايماني را كه از دنيا رفته اند، عادل ميدانند و سخن طيف
عظيم صحابي كه بالغ بر صد هزار هستند، حجت تلقي ميكنند. ما اين حجت را قبول نداريم. مسايل دنيوي و مادي، عقل و منطق نميپذيرد كه اين همه آدم هرچه ميگويند، درست باشد.
با همه اين تفاوت ها بين شيعه و سني، مشتركات فراواني، به ويژه در ابواب اخلاقي و اعتقادي، وجود دارد؛ مرحوم فيروزآبادي فضايل اهل بيت(عليهم السلام) را از كتب اهلسنت بيرون آورده است.نسائي، از علماي بزرگ اهلسنت، كتابي در فضايل امام علي(ع ) دارد. سيوطي كتابي در فضايل حضرت زهرا(س) به نام الثغور الباسمه في فضائل فاطمه(س) نوشته است. ابن عساكر چند جلد كتاب در مورد فضايل علي(ع) دارد؛ يعني در بسياري از مطالبي كه در منابع شيعه و سني، به ويژه منابع اوليه وجود دارند، مشتركات فراواني به چشم ميخورد. در احكام نيز مشتركاتي وجود دارد. اين تعامل، موجب وحدت و نزديكي مسلمانان ميشوند. ما نيز مانند اهلسنت، حرف پيغمبر(ص) را حجت ميدانيم و سيره و تاريخ پيغمبر(ص) را نوشته ايم. همچنين در مباحث توحيد، عدل، معاد و... مشتركات فراواني وجود دارد كه ميتوان، در تعامل، مورد توجه قرار داد.
مؤدب: حديثپژوهي در ميان فريقين، از آغاز تا كنون، وجود داشته است. هر دو فريقين، نسبت به حديث و پژوهش در آن، اهتمام داشتهاند و بسيار تلاش ميكردند كه احاديث را سالم نگه دارند تا به نسلهاي بعد برسانند. با اين حال تفاوتهايي در نگاه به متن حديث و چگونگي آنها، بين فريقين وجود دارد. اصولاً بين فريقين، در تاريخ حديث، رجال و درايه` حديث و... تفاوتهايي وجود دارد. به خاطر همين تفاوتها نگاه ويژهاي هم نسبت به حديث وجود دارد. براي نمونه، از نظر اهلسنت، تاريخ حديث در قرن اول محدوديتي در نگارش داشته است. در قرن دوم، به تبيين و نگارش آن مشغول شدهاند. از اين رو پيامدهاي ويژهاي را در مورد حديث به همراه آورده است. همچنين حديث، در مرحلهي نخست، از ديدگاه عالمان اهلسنت، هر چيزي است كه پيامبر(ص) ميگويد و شامل كلامي از صحابه كه به آنها ختم ميگردد، ميشود. به تعبيري، آنها براي صحابه هم جايگاه ويژهاي قائلاند و كلام آنها را حديث ميدانند. از اين رو معتقدند كه اگر به پيامبر(ص) متصل نشد بازهم مورد اعتماد است،در حالي كه از نظر شيعه كلام صحابه، به عنوان اين كه صحابه هستند، نميتواند حديث تلقي شود. از نظر شيعه، كلام كسي حديث است كه معصوم باشد. از نظر شيعه، معصومان بعد از پيامبر(ص)، دوازده امام (عليهمالسلام) هستند و تنها كلام آنها، به ضميمهي حضرت فاطمه زهرا(س)، حجت است. البته هر يك از اين ديدگاهها مبانياي دارند كه بايد در جاي خودش به آنها پرداخته شود. هر يك از فريقين نيز از احاديث مشترك ديگري، بهره ميبرند، گرچه كه شيعه، ارزشمندي احاديثي را كه راويان آن اهلسنت و در رجال شيعه، توثيق شده باشند، موثق ميداند.
رفيعي: يكي از بحث هاي مورد توجه، بحث نقد حديث است كه از دو جهت قابل نقد مي باشد:
١. از جهت سندي كه در علم رجال بحث و تعريف شده است؛
٢. از جهت متن: قطع نظر از سند، براي نقد حديث چطور مي شود از متن استفاده كرد؟
بعضي از افراد پنج معيار، برخي هفت و بعضي ديگر، مانند ابنجوزي، شانزده معيار را گفتهاند.آقاي سبحاني، در كتاب الحديث النبوي بين الروايه و الدرايه پنج معيار را آورده است. در كتاب وضع حديث، به مناسبت بحث تشخيص احاديث موضوعه هفت معيار را آوردهايم. بيشتر اينها جزو معيارهاي مشترك فريقين هستند. معياري را، كه همه قبول دارند، خود قرآن است؛ چنانچه حديث با قرآن سازش نداشته باشد، پذيرفته نيست. البته در اينجا دو مطلب قابل تأمل است: يكي حجيت اين مبنا كه ميتوان به كتاب كافي، باب كتاب الحجه` مراجعه كرد: <اگر حديثي از ما شنيديد كه قرآن را تصديق نميكند، باطل است>. ديگر اين كه مراد از نقد حديث با قرآن چيست؟ دو برداشت به نظر ميرسد:
١. تباين كلي: گاهي حديث با قرآن تباين كلي دارد؛ براي نمونه، قرآن ميفرمايد كسي كه قتل غير عمد انجام دهد بايد ديه بدهد، اما فرض بگيريد حديث ميگويد بايد اعدام بشود؛ اين دو تباين دارند: (مراجعه كنيد تلخيص مقباس المدريه علي اكبر غفاري مقاله فقه الحديث) گرچه حديث صحيح السند باشد.
٢. مخالفت با روح حاكم بر آيات قرآن: اين را شهيد صدر در كتاب بحوث في علم اصول مطرح ميكند؛ اگر حديثي بود كه با روح آيات قرآن تعارض دارد،نمي توانيم بپذيريم. فرض كنيد روايت داريم چند گروه وارد بهشت نميشوند. اين با روح حاكم در قرآن كه ميفرمايد: <من عمل صالحاً من ذكر او انثي و هو مؤمن فلننجينه حياه` طيبه> و <ان اكرمكم عندالله اتقكم>، منافات دارد. دو راه داريم: بايد بگوييم مربوط به جريان خاصي است يا اين كه با توجه به اين معيار،نپذيريم.
رفيعي: البته اين فرمايش باعث شد كه به نكتهاي اشاره كنم؛ شاخهاي از علم حديث، فقه الحديث است. همان طور كه قرآن تفسير دارد،حديث هم تفسير ميخواهد.چرا كه فهم حديث نيز مشكل است. كتاب معاني الاخبار، شيخ صدوق توضيح روايات است. يا مراه` العقول شرح كافي به عنوان تفسير حديث ميباشد. طبعاً ممكن است كسي بگويد حديثي با قرآن و عقل منافات دارد؛مانند ابنجوزي كه بسياري از احاديث را را رد كرده در صورتي كه هيچ استبعادي در آنها نيست يا مثلاً كسي بگويد فلان حديث با علم روز جور در نميآيد. براي نمونه، روايت داريم كه يكي خدمت معصوم(ع) آمد و سؤال كرد: <آيا مي شود خداوند جهان را در درون تخم مرغ قرار دهد، بدون اين كه تخم مرغ بزرگ بشود؟> امام(ع)فرمودند: <بله. مگر خداوند تمام عالم را در چشم كوچك شما قرار نداده است؟> او هم قانع شد. مرحوم سيد مرتضي ميگويد كه پذيرش اين روايت مشكل است، چون منتهي به تناقض ميشود. بعضي بزرگان در جواب سيد گفتهاند كه امام(ع) با توجه به فهم مخاطب جواب دادهاست، در عين اين كه پاسخ غلط نيست.
كتاب الاخبار الدخيله علامه تستري، احاديثي را با معيار تاريخ جعلي شمرده است. بعضي گفتهاند اينطور نيست؛ ممكن است بگوييم نقل تاريخي درست است اما اسمي در نقل اشتباه شده است؛ اگر بخواهيم اينطور رفتار كنيم، روايات خيلي محدود ميشوند. نمونهي ديگر؛ روايت است كه عالم روي شاخ گاو ميباشد. برخي اين حديث را جعلي شمرده و قبول ندارند. ممكن است بگوييم منظورش اين است كه عالم به پشيزي نميارزد يا مراد مطلبي است كه ما متوجه نميشويم. تا جايي كه ممكن است، نبايد حديث را رد كرد و يا با اندك استبعادي حكم به جعلي بودن آن نمود.
رفيعي: بسياري از احاديث در اين جايگاه قرار دارند. بسياري از رواياتي كه امروزه متأخرين ضعيف مي پندارند،در نظر متقدمين صحيح بوده است. از اين دسته احاديث در كتب اربعه نادر است كه بگوييم مشمول نقد قرار بگيرد. اين معيارها بيشتر در مجامع روايي مانند بحار، كه نويسنده در مقام جمعآوري صرف بود، مطرح هستند. معناي اين معيارها اين طور نيست كه تك تك روايات را داخل آنها ببريم. بايد به فهم حديث، فهم مخاطب و مجموع آنها توجه كرد و تا آن جا كه ميشود، حكم به طرد و نفي ننمود.
مؤدب: رابطهي سنت، با آيات قرآن مجيد از نظر مفسران، به شكلهاي گوناگوني بيان شده است. به نظر بنده رابطهي آنها همان رابطهاي است كه در حديث ثقلين آمده است؛ پيامبر(ص) در اين روايات ميفرمايد كه من پس از خود دو چيز را، در بين شما ،قرار ميدهم: ١. كتاب خدا؛٢. عترت. براساس اين روايت، كتاب خدا، ارزشمند، معتبر و مستقل ميباشد و نيز حديث از جايگاه بالايي برخوردار است، با اين تفاوت كه قرآن، ثقل اكبر است و حديث، ثقل اصغر؛ قرآن، منشأ و محور است و حديث، اعتبار خود را از قرآن ميگيرد. به همين دليل حديث بايدبر قرآن عرضه شود و نه عكس آن . قرآن، كه متني ثابت است، محور و معيار احاديثي ميباشد كه ممكن است نادرست باشند و ملاكي براي صحت حديث ميباشد. در روايات، از امام صادق(ع) و ديگر امامان (عليهمالسلام)، به اين نكته اشاره شده كه هر حديثي كه با قرآن مخالفت دارد، زخرف است؛يعني آن چيزي كه زينت شده ولي از درون سست است. امام صادق(ع) در اين روايت تبيين ميكند كه قرآن معيار است و حديث بايد بر قرآن عرضه شود. همچنين هر حديثي كه با قرآن ناسازگار بود،بايد آن را طرد كرد. بنابراين قرآن، محور است و سنت، جايگاه خود را در مدار قرآن پيدا ميكند. البته حجيت سنت از راههاي ديگر نيز قابل اثبات است. ابتدا بايد آيات را بشناسيم؛ از طريق آن با روايات آشنا شويم؛ سنت را بر قرآن عرضه كنيم و ناخالصيهاي احتمالي آن را مشخص نماييم.
مؤدب: در مواردي حديث به جزيياتي پرداخته كه در قرآن نيستند (مانند تعداد ركعتهاي نماز، جزئيات زكات، روزه و...) . براي احراز اين احاديث راه حل ديگري وجود دارد؛ در آن، موارد احاديث مشكوك را بر احاديث قطعي عرضه ميكنند؛ به عبارت ديگر عرضهي خبرهاي واحد بر اخبار متواتر يا عرضهي رواياتي كه از نظر سند اشكال دارند بر رواياتي كه از نظر سند بياشكال هستند.
بحث عرضه، اقسامي دارد: بخشي ، عرضه بر قرآن است؛ قسمتي، عرضه بر احاديث مي باشد و گروهي، عرضه بر عقل است. هر كدام در حوزه ي خودش ملاكي دارد؛ يعني در صورت امكان ابتدا بايد بر قرآن و بعد به راههاي ديگر رجوع كنيم. براي همين شيخ طوسي و ديگر بزرگان، در ملاك ارزيابي هر حديثي كه موافق قرآن، سنت معتبر،روايات متواتر نبود، ملاكهايي ديگر را تنظيم كردند تا همچنان بتوانيم احاديث را، در مقام عرضه، ارزيابي كنيم؛ ضمن اين كه براي عرضهي احاديث تنها از عرضه كمك نميگيريم؛ ميتوانيم از راههاي شناخت سند، بررسيهاي متني و فقهالحديث بهره بگيريم؛ نشانه ي درستي يا نادرستي را در احاديث پيدا كنيم و براساس آنها به مراحل بعدي تحقيق ادامه دهيم.
مؤدب: يكي از مباحثي كه به تاريخ حديث باز ميگردد، شكلگيري گروهي است به نام اهل الحديث يا حشويه، در ميان اهل سنت، يا اخباريگري، در ميان شيعه. هر دو گروه در مورد حديث افراط كردند. به تعبير ديگر قرآن را، فراموش كردهاند؛ از آن كمتر بهره گرفتهاند؛ بيشتر به سراغ حديث رفتهاند؛ در بهره از حديث، از هر حديثي كمك گرفتهاند؛ خوب و بد آن را از يكديگر جدا نكردهاند؛ در عمل به حديث، بررسيهاي سندي و متني را مورد توجه جدي قرا رندادند و هر چه را كه در كتاب هاي حديثي، ذكر شده بود به نام حديث از آن ياد شده بود، حجت دانستند. اين گروه افراطي دچار اشكالات فراواني شدند، زيرا عمل به تمام احاديث، با توجه به سابقه ي آفاتي كه به حديث راه يافته بود،كار را مشكل كرد. بدين ترتيب دچار تضاد در عمل شدند، زيرا در موضوعي گاهي دو حديث متناقض وجود داشت ونمي دانستند چهكار كنند. اين ديدگاه افراطي طولي نكشيد و رو به افول نهاد. اگر چه در مقاطعي (قرن دوم تا يازدهم) رشدي داشته، ولي سپس رو به افول بوده است. در ميان شيعه، بيش تر اخباري ها رشد كردهاند. نگاه آنها در فهم مسايل ديني بيش تر بر حديث بود و از ديگر منابع مانند قرآن،عقل و... غافل شدند. حتي غفلت كردند كه در متن احاديث اهتمام بر قرآن، عقل و... آمده بود. اين تفكر، واكنشي در برابر گروهي بود كه اهتمام فراواني به قرآن دادند؛از حديث غفلت كردند و جايگاهي براي حديث قائل نبودند. ميدانيد كه هميشه، از آغاز كه قرآن و حديث شكل گرفت، پيامبر(ص) توصيههاي فراواني داشتند كه اين دو در كنار هم باشند. با اين حال گروهي فقط اهل قرآن و از حديث غافل شدند. امروزه اين تفكر، در برخي از كشورها،وجود دارد؛ گروهي كه خود را قرآنيون مي دانند و در برابرآنها، گروهي اهل حديث شدند، در حالي كه هر دو راه افراطي رفتهاند. از سوي ديگر از نظر شيخ طوسي و... راه صحيح آن بود كه از قرآن و حديث كمك بگيريم، زيرا دو بالي بودند كه در كنار هم تعادل ايجاد مي كردند. حديث، مبين قرآن است. خداوند نيز مي فرمايد كه قرآن، اصل و حديث، شرح بر قرآن است. الحمدالله سستي اين تفكرات روشن شده و ديگر كمتر كسي به سوي افراطيگري ميرود.
رفيعي: به نظر بنده توجه طلاب و دانشجويان به حديث، اندك و جنبي است. از طرفي عطف دو رشتهي علوم قرآن و حديث به همديگر باعث ذبح حديث شده است. فارغالتحصيلان اين رشته مداركي تحت عنوان علوم قرآن و حديث ميگيرند، ولي اطلاعات چنداني از حديث ندارند. از سوي ديگر، حديث، در حوزهي علميه، جايگاه گذشته ي خود را ندارد. درگذشته، بزرگان در نقل و بيان حديث مقيد بودند اجازهي نقل حديث داشتهباشند. امروزه - متأسفانه - اين معيار در جامعه ضعيف شدهاست. هركسي، با اطلاعات مختصري از روايات، دست به پژوهش، نقل و توضيح حديث ميزند. اينگونه فعاليتها نيازمند پيشينههاي علمي قوي و فهم و درك حديث است. بنابراين درخواست اوليه، از متصديان مركز جهاني طلاب خارجي، اين است كه توجه بيشتري به وضع حديث پژوهي داشتهباشند. با اين حال، در مجموعهي دارالحديث ودانشگاه حديث، كارهايي در حال انجام است. در مركز جهاني نيز،در مقطع كارشناسي ارشد، حديث را از علوم قرآني جدا كردهاند. بنده عقيده دارم كه حديث بايد به رشتههاي مختلفي تقسيم شود: موضوع شناسي، نقدشناسي، غريب الحديث، جرح و تعديل حديث و... .
بسياري از طلاب نياز دارند كه يك دور سفينه` البحار را مباحثه كنند. اين، كليد بحار است. بعضي از بزرگان ما بحار را مباحثه ميكردند. امروزه، در ميان اهلسنت، دانشپژوهاني كه درس ميخوانند، صحيح بخاري را مباحثه ميكنند. اين امر بايد مورد توجه قرار گيرد. يكي از محدوديتها و مشكلاتي كه در حديثپژوهي وجود دارد، نهادينه نشدن اين درس، در حوزهي علميه، است.
حديث پژوهي بايد از علوم قرآني جدا شود. دانشگاه هاي حديثي بايد بيشتر بشوند. نكته ديگر اين است كه محدوديتها و مشكلات صعوبت فهم حديث و اعتبار حديث نسبت به بعضي از علوم ديگر است؛ از سند آيات در قرآن بحث نميكنيد و قبول داريد،ولي درحديث بحث وضع حديث را داريم. متأسفانه بااين كه بحث بسيار مهمي است، ولي در مورد آن كم كار شده است. دهها كتاب در ميان اهلسنت، در اينباره، نوشته شده است، چون آنها به اين درد بيش تر مبتلا بوده اند و ما كم تر. در ميان شيعه نيز كتابهايي نوشته شدهاست، ولي بايد به صورت مستقل كار شود: پالايش روايات جعلي و معرفي دروغپردازان و شگردهاي آنان، معيارهاي تشخيص حديث جعلي و...
ما در روايات براي كارهاي اندك، موضوع نقل ثواب گزاف داريم. كساني بودهاند كه در اين زمينه احاديثي را جعل كردهاند. بايد مبناي درست حديث را براي مردم بگوييم؛ تا زماني كه نماز نخواني و گناه ميكني، گريه بر امام حسين(ع) ارزشي ندارد. براي نمونه، روايت داريم كه اگر كسي خربزه بخورد، خداوند گناهش را ميآمرزد! چه ارتباطي بين اين دو وجود دارد؟ بنياميه كه روي كار ميآيد، دربارهي شهرهايي كه محل خلافت آنها ميباشد، جعل حديث صورت ميگيرد؛ بني عباس كه ميآيند شهرهاي ديگري قداست يافت و دربارهاش حديث وضع مي شود. ابوحنيفه ميآيد، در فضايل او،حديث جعل ميشود؛ شافعي ميآيد، حديث، در مذمت ابوحنيفه جعل ميگردد؛ بنيعباس روي كار ميآيد روايت،در مذمت بني اميه، ساخته ميشود و... . داستانهاي جعلي بسياري در روايات وارد شده است. اسراييليات، در تفاسير ، وارد شدهاند؛ مطالبي كه پايگاه آن يهودي است. يك نمونهي آن افسانهي غرانيق است كه منشأ كتاب سلمان رشدي شد.
مشكل ديگر، فهم حديث است. امروز بايد افرادي داشته باشيم كه در حوزه، فقهالحديث بگويند. براي نمونه، <طلبالعلم فريضه` علي كل مسلم>، كه همه جا نقل ميشود، چه علمي را ميگويد؟ مراد از فريضه چيست؟ آيا ارشادي است يا الزامي؟ مراد از مسلم چيست؟ فهم همين حديث ساده بسيار مشكل است. البته اين كار در درس خارج در روايات فقهي صورت ميگيرد. با اين حال بايد دروس توضيح روايات، وسايلالشيعه،اصول كافي و... گذاشته شود.
مؤدب: به حمدالله در روزگار ما - چه در حوزههاي علميهي شيعه و چه در مراكز اهل سنت - حديث از رشد و پژوهش بيشتري برخوردار شده است. با اين حال آنچه ميتوان به عنوان مشكل ياد كرد، عدم وجود گروههاي تخصصي هستند كه اگر به صورت كامل شكل بگيرند؛ به صورت گروهي و مشترك فعاليت نمايند و عالمان متخصص، در مراكز تخصصي در حوزهي حديث با آگاهيهاي بيشتري فعاليت كنند، كار بهتر خواهد شد؛ كارهاي تدوين شده فعلي نيز گرچه ارزشمند است،ولي اگر در قالب گروهي متخصص انجام شود، به يقين بهتر خواهد بود.
كارهاي گروهي كم است و گروه هايي كه بتوانند همديگر را تكميل نمايند و در ارتباط با همكارهاي حديثي انجام دهند، اندك ميباشند. اگر مديريت واحدي باشد و كار دقيقتر تقسيم شود، نتايج بهتري خواهد داشت. در مراكز اهل سنت نيز كار گروهي دربارهي حديث بيشتر شدهاست؛ به ويژه احاديث شيعه نيز در بين آنها بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. به تعبير ديگر، آنها جايگاه اهلبيت(عليهمالسلام) و صحابه را نسبت به حديث مورد توجه قرار دادهاند و تحقيقات بيشتري صورت گرفته است. از ديگر مشكلات،نبود كتابخانههاي تخصصي كاملتر در حوزهي حديث شناسي و كمبود رشتههاي حديثي، در مركز آموزشي، است.
مؤدب: اگر احاديث، با كمك آيات قرآن، به صورت موضوعي مورد تحليل قرار بگيرند، ميتوانند در نظامهاي كلان اجتماعي، سياسي و اقتصادي استفاده شوند. به تعبير ديگر همان طور كه قرآن، تفسير موضوعي شده، حديث نيز بايد، به صورت موضوعي، مورد تفسير قرار بگيرد. اگر احاديث،به صورت موضوعي، گردآوري شوند؛ كاستي آنها دور گردد؛ طبقهبندي شوند و با كمك آيات از آنها مفهوم سازي گردد، قطعاً ميتوانند نظامهاي بزرگ اجتماعي را شكل دهند. در پنجاه سال اخير حركت علماي اسلام در اين جهت بيشتر صورت گرفتهاست؛ احاديث را مورد بررسي قرار مي دهند و موضوعبندي ميكنند.
مؤدب: يكي از مهمترين حوزههاي مباحث حديث شناسي،بررسي مستشرقان است. زيرا امروزه بيش از دو هزار مستشرق وجود دارند كه در مورد دين اسلام مطالعات دارند. قسمتي از مطالعات آنها در مورد حديث است و با مطالعهي احاديث، اظهارنظرهايي كردهاند. خيلي به جاست كه رابطهي نزديك تري با مستشرقان داشته باشيم؛ با آنان تعامل فكري بنماييم و مصادر و منابع جديد را در اختيار آنها بگذاريم. برخي از نظريات آنها دربارهي شيعه، ناپخته است،چرا كه از احاديث ناب ما كمتر اطلاع دارند و بسا انديشههاي اهلسنت را به همهي مسلمانان تعميم دهند. براي نمونه، روايات ما را طور ديگري تفسير و تحليل ميكنند. اين امر ناشي از اطلاعات كم آنها نسبت به احاديث ماست فعاليت آنها هم سبب حوزههاي جديد در مورد مطالعات حديثي است.