گفت و گو با دکتر عبدالحميد ابوسليمان

 

 روش شناسی تفکر اسلامی

مترجم: مهدى بهزاديان

اصطلاح «تفكر اسلامى» در نوشته‏هاى دانشمندان اسلامى، بسيار به كار مى‏رود و هر كدام از نويسندگان، آن را به يك معنا به كار مى‏برند از اين رو گاهى معناى آن مبهم و نامشخص بوده و ويژگى‏هاى آن شناخته نمى‏شود آيا ممكن است اين اصطلاح را به صورت دقيق‏ترى معنا كنيد؟
گاهى بسيارى از قضاياى بديهى براى انسان مجهول مى‏ماند و دليل آن اعتقاد به اين امر است كه ارزش و بهاى هر امرِ علمى به ميزان دشوارى در فهم و درك آن است. از اين جهت در اين قضايا، مفاهيم سخت و پيچيده‏اى گنجانده مى‏شود، در صورتى كه نظريه اشتباهى است و مشهور است كه اثبات بديهيات، از دشوارترين امور است. و اين به دليل روشنى و وضوح آنها است. بنابراين، منظور ما از اصطلاح تفكر اسلامى، مخصوص يك معناى تنگ، محدود، سخت و دشوار نيست، بلكه از معناى وسيع و فراگيرى بحث مى‏كنيم كه شامل سمت و سوى همه تلاش‏ها و تفكرات، در چارچوب اهداف و خواسته‏هاى اسلامى مى‏شود و آن عبارت است از تكيه بر منابع معين در تفكر، كه مهمترين آنها تكيه بر وحى كه كتاب و سنت بيان‏گر آن است ـ به عنوان منبع مهم شناخت است؛ چرا كه كتاب و سنت، شامل ارزش‏ها، مبانى اساسى، جهان بينى و ديدگاه‏هاى اخلاقى است. اساسا وظيفه وحى پايه گذارى ارزشها، جهان بينى و بيان آغاز و انجام جهان است كه در عين حال از مسؤوليت عقل در تفكر صحيح اسلامى نيز غفلت نكرده است. بنابراين، تفكر اسلامى به انكار عقل نپرداخته و بديهيات عقلىِ سامان يافته‏اى را كه در بحثِ معرفت شناختى بكار مى‏روند، محترم مى‏شمارد و در عين حال، احتمال وقوع عقل را در خطا ناديده نمى‏گيرد؛ چرا كه خطا، اقتضاى طبيعت بشرى است و «پروردگار كسى را به بيش از حد وسعت و طاقتش مكلف نكرده»(1) بنابراين تكيه بر عقل در فهم و فقه، امرى است كه انكار يا ناديده گرفتن آن ممكن نيست.
اما بحث در خصوص احتمال وقوع عقل در خطا و اشتباه در هنگام اتكاى بر آن ، از قبيل بحث‏هاى سوسفسطايى و بى نتيجه است. به راستى آيا هيچ مجتهدى بدون اِعمال عقل، مجتهد مى‏شود؟ و دليل اين قول مشهور اهل سنت كه مجتهد در هر دو حالت ـ چه صحيح فتوا دهد و چه خطا - مأجور است، آيا جز احتمال وقوع خطا براى مجتهد و اعتراف به اين نكته است كه خطا ملازم طبيعت بشرى است؟
عقل دومين منبع از منابع شناخت محسوب مى‏شود كه نمى‏توان آن را ناديده گرفت و هر ديدگاهى كه به تعطيل عقل يا انكار آن به عنوان منبع شناخت بيانجامد، از ديد ما خطا است و بيانگر نظام و روشِ مورد نظر اسلام نيست، البته افزون بر عقل، مى‏بايست به فهم و درك مبايع وجودى مخلوقات و جوامع بشرى نيز نايل شد و واقعيت‏هاى موجود در حيات و نهادها و امكانات و نيازمندى‏هاى آن را شناخت؛ چرا كه كسى كه اين واقعيت‏ها و طبيعت‏ها را درك نكند، نمى‏تواند مسايل را در چارچوب جهان بينىِ جامع و شاملِ اسلامى قرار دهد و در نتيجه نخواهد توانست در به كارگيرى عقل خويش، توفيق يافته، به واقعيت دست يابد. بنابراين، طبايع بشرى، زمينه‏هايى هستند كه وسايل شناخت قوانين را به دست مى‏دهند كه بر كائنات عالم حكومت مى‏كند و توسط اين قوانين بشر توانسته است كائنات را براى خدمتِ به خويش و محقق ساختن رسالت‏هاى خلافت در روى زمين، به تسخير در آورد.
علاوه بر آنچه كه گذشت، مى‏بايست بر فهم وقايع و مسائل جديد در چارچوب زمان و مكان دست يافت. درك صحيح و عقلانى وقايع، و طبيعت و ماهيت آنها، و فهم پويايى آنها در قالب جهان بينى اسلامى و منابع اصيل آن ميسر است. اين نوع تفكر است كه مى‏تواند بيان‏گر چارچوب تفكر اسلامى و روش‏شناسىِ اساسى آن باشد. البته ممكن است در اين چارچوب برخى تفاوت‏ها در ديدگاه‏ها و سمت و سوى تلاش‏هاى اشخاص به وجود آيد، ولى آنها در منظومه و تفكر اسلامى قرار مى‏گيرند. كسى كه به دنبال معناى تنگ و محدودى براى تفكر اسلامى است و مى‏خواهد تفكر را محدود و منحصر نمايد و خويش را به فهم وقايع مختلف و اختلاف آنها در زمان و مكان محدود كند، متحجر است. اساسا تحجر را نمى‏توان انديشه و تفكر ناميد، تا چه رسد به اين كه نشان‏گر و بيان‏گر روشِ تفكر اسلامى باشد.

از آغاز قرن چهاردهم هجرى، پيشگامان اصلاحات در جهان اسلام، بانگ نقد و بررسىِ روش سنتى تفكر اسلامى را سر داده‏اند. هم‏چنين خواستار تاسيس روش جديدى شده‏اند كه بتواند پاسخ‏گوى نيازهاى عصر جديد باشد و با تهديدهاى فرهنگى جديد با اقتدار و صلابت مقابله نمايد، به نحوى كه برترى و سربلندىِ فرهنگى و تمدن را به امت باز گرداند، حال سؤال اين است كه منابع چنين نظام روش‏مندِ تفكر اسلامى معاصر چيست و چارچوب و شاخصه‏هاى معرفت شناختى آن چه مى‏باشد؟
براى فهم كمّ و كيف كوتاهى‏هايى كه در تفكر اسلامى و روش‏شناسى آن وجود دارد، مى‏بايست مسير اين تفكر و صعود و نزول آن را در طول تاريخ مطالعه نماييم تا بتوانيم به مقطعى كه اسباب تغيير و تحول از آن هنگام آغاز شد، پى ببريم؛ چرا كه به اين وسيله به درستى مى‏توانيم ميزان كوتاهى و قصور را تخمين زنيم تا از وادى مقصر دانستِ اين و آن به در آمده و به گستره فهم برسيم و ابعاد حقيقى مشكل را دريابيم، آن‏گاه آن را تصحيح و اصلاح نماييم. شايان ذكر است هر آنچه كه انجام آن در شرايط خاصِ زمانى و مكانى صحيح بوده است، الزاما در شرايط ديگر صحيح نيست. بنابراين، هنگامى كه از اصلاح سخن از اصلاح مى‏گوييم، لزوما غرض اين نيست كه مى‏خواهيم چيز فاسدى را اصلاح نماييم، بلكه گاهى مى‏خواهيم ساكنى را تحرك بخشيم يا آنچه را كه با نقص و اشكال مواجه است، اصلاح نماييم.
بسيارى از مردم مى‏پندارند دعوت به اصلاحِ روش شناسىِ سنتى، به معناى دعوت به اصلاح چيز فاسدى است. اين تصور خطا است و مورد نظر ما نيست. سخن ما در خصوص واقع و شناخت انسان از واقع است كه با آن زندگى مى‏كند. او مى‏بيند كه اين روش‏شناسى، پاسخ‏گوى نيازها و پيشرفت‏هاى او نيست، يا به اين دليل كه ساكن و غير فعال است و يا چون با مشكلى مواجه گشته است كه از جهات متعدد نياز به درمان دارد. مشهور ميان ما اين است كه باب اجتهاد با پايان قرن چهارم هجرى بسته شده است و در نتيجه، تفكر اسلامى قادر به حركت جديدى نيست و از همراهى و هم‏گامى با وقايع جديد و ارايه جايگزين‏هاى متناسب با مسايل نو، ناتوان است، تا چه رسد به برخورد با عقب ماندگى‏ها و بحران‏ها و نابسامانى‏ها و شكست‏هايى كه امت گرفتار آن است. به نظر من، آنچه موجب جمود و قصور تفكر اسلامى شده، رخدادهاى تاريخى معينى بوده است كه در نهايت به انزواى علما از مسايل اجتماعى منجر شد. پس از سقوط خلافتِ خلفاى راشدين، جدال ميان مدينه منوره و دمشق، شدت گرفت. اين جدال ميان تفكر وابسته به مكتب اسلام در مدينه، و تفكر قبيله‏اى در دمشق بود.
تفكر قبيله‏اى اگر چه به ظاهر در چارچوب نظام اسلامى نمايان شد، ولى در اصل نشان‏گر ارزش‏ها و روش‏هاى اسلامى نبود؛ چرا كه خُلق و خو و تفكرات و نهادهاى اساسىِ آن، برگرفته از ميراث نظام قبله‏اى بود، ولى مقابل آنان اشخاصى بودند كه صاحب تفكر اسلامى بودند، كه اساسا مغاير تفكر قبيله‏اى است. با توسعه فتوحات اسلامى و افزونى سپاه اسلام، سپاهى كه از نسل قبايل و فاقد تربيت نبوى بود، رو به فزونى نهاد و سپاهى كه تعليم يافته‏گان تربيت نبوى بود، به دليل كهولت سنى يا نيل به شهادت، رو به كاستى گذاشت. در نتيجه بيشتر افراد سپاه را نسلِ قبايل تشكيل دادند و همين سپاه قبيله‏اى بود كه خلافت راشده را برانداخت؛ چرا كه سبب اساسىِ سقوط خلافت راشده، در اختلاف ماهيت ميان رهبرى اسلامى با نظام قبيله‏اى - كه داراى سلطه نظامى است - نهفته است. بنابراين وجود اختلاف ميان ماهيت و منطقِ رهبرى اسلامى و سپاه قبيله‏اى - كه مردان قبايل در سپاه فتوحات وابسته به آن بودند - سبب درگيرى‏هاى پياپى و جنگ‏هاى داخلى ميان جناح اسلامى در مدينه، و نژادِ قبيله‏اى حاكم بر دولتِ دمشق گرديد.
اين موضوع سبب كشت علماى امت و روشنفكران اسلامى به علت جنگ‏هاى داخلىِ مستمر و خونريزى، به اين نتيجه برسند كه استمرار جنگ‏هاى داخلى و قيام عليه نظام قبيله‏اى جز به ريخته شدن خون انسان‏ها منجر نمى‏شود، به اختلافات پايان نداده و موضوع را فيصله نمى‏دهد. به همين دليل جناحِ مدينه تصميم گرفت خود را محدود به اظهار نظرِ مخالف نمايد؛ چرا كه عوارض آن بسى كم‏تر از انقلاب و خونريزى دائمى است. به همين سبب براى جلوگيرى از خونريزى و ايجاد فتنه، به عدم جواز قيام عليه حاكم - اگر چه ظالم باشد - فتوا دادند، و اين فتوا همان چيزى است كه به زندانى شدن ابو حنيفه(2) معنا مى‏بخشد؛ چرا كه وى تصدى منصب قضا را براى دولت رد كرد.
و در اثر كناره گيرىِ جناح اسلامىِ مدينه - كه رجال آن خود را علماى اسلامى مى‏خواندند - از عرصه زندگى و عدم مشاركت آنان در حيات سياسى و اجتماعى و عزلت گزينى و اقامت در مساجد براى تعليم و تعلم و دور ماندن از مسايل و وقايع، حركت‏ها متوقف ماند و علما به مطالعه‏ى كتاب‏ها و شرح آنها و شرحِ شرحِ بر آنها و تلخيص آنها پرداختند؛ چرا كه آنان در اثر فاصله گرفتن از وقايع، قادر به افزودن امرى جديد يا ابداع روشى نبودند، از آن رو كه در اثر عزلت از حياتِ اجتماعى و وقايع آن، قادر به ارايه امر جديدى در تفكر نبودند.
شايد متون و شروح و حواشى و تلخيص‏هاى فراوان و متعدد، به علت تبعيت صِرف از گذشتگان و عدم قدرت بر اجتهاد، در چنين فضاى علمى بوده است كه در اثر گوشه‏گيرى و عزلت و در نتيجه عدم فهمِ وقايع و طبايع بوده است.
خلاصه اين كه در اثر عزلت و گوشه نشينى، دو امر اساسى حاصل شده است:
جمود و صورى بودن مسايل فقه در نتيجه عدم احاطه به وقايع و حقايق كه باعث مى‏شود فقيه براى به كارگيرى اصول در توليد مسايل جديد و توسعه فقه با موانع سختى روبرو شود. از اين رو علم خود را فقط به زندگى فردى مشغول مى‏سازد. براى روشن‏تر شدن موضوع، بهتر است نمونه‏اى از رفتارهاى فردى و اجتماعى مردم را ملاحظه نماييم، مثلاً مى‏بينيم برخى هنگامى كه در فهم امرى از امور عبادى خويش با سؤالى مواجه مى‏شوند، براى رسيدن به پاسخ تلاش و كوشش بسيارى مبذول مى‏نمايند يا مثلاً در معاملات خود دائما مراقب‏اند كه گرفتار ربا نشوند، اما برخى از همين اشخاص، هنگامى كه در اثر مخالفت با دولت - اگر چه به قيمت آسيب رساندن به نظام و مصالح عمومى جامعه - به نفع و بهره شخصى دست يابند، ابدا خود را سرزنش نمى‏كنند؛ چرا كه صرفا براساس فقه فردى تربيت يافته‏اند و نه فقه اجتماعى.
بنابراين، روش‏شناسى ما داراى نقص است. اين نكته در تدريس فقه و اصول نيز متجلى است؛ چرا كه تعليم و تعلم آنها نيز به عنوان مسايلى آموختنى و حفظ كردنى، تلقى مى‏گردد، نه بر اين اساس كه روش هايى براى توسعه و پيشرفت قضاياى فقهى است. تدريس فقه و اصول همانند مطالعات تاريخى محض شده است و از همين رو تفكر جديدى از آن حاصل نمى‏شود. از اين جا معلوم مى‏شود كه روش شناسىِ سنتى در اوضاع تاريخى معينى بوجود آمده است؛ در شرايطى كه علما خود منزوى بوده‏اند و اعمال مكلفين را نيز فقط در سطح مسايل شخصى به سانِ افرادى كنار گرفته از جامعه، تعيين نموده‏اند، نه به صورت انسانى كه در حالت ترس و وحشت باشد، انسانى نامتعادل و منفى است كه از انجام هر اقدام سازنده‏اى و يا ارايه‏ى هر كارى نو، ناتوان است؛ چرا كه ترسِ بر جان و مال، سبب مى‏شود تا انسان از نظر روحى، به سان بردگان درآيد.
اين‏ها مسايلى است كه در اثر كاستى‏هاى روش‏شناسى حاصل شده است و اين كاستى‏ها امت اسلامى را به دليل ايجاد فاصله ميان وحى و واقع از سويى، و ترس و وحشت از تفكر و مخالفت از سوى ديگر، مبتلا و گرفتار ساخته است. حال، مطلوب مادر برابر تهديدهاى موجود، با ضعفى كه در آن به سر مى‏بريم، اين است كه شيوه‏ها و روش‏هاى خود را با روش‏هاى ديگران مقايسه نماييم تا به نقايص و كاستى هايى كه در مقابله با تهديدها و خطرات دشمن مبتلاييم، پى ببريم. بنابراين، مشكل اصلى ما مشكل روش‏شناسى است و حل اين مشكل در گرو اصلاح روش‏شناسى و التزام به منابع معرفت اسلامى است؛ منابعى كه برخوردار از ارزش‏هاى وحى و اهداف آن باشد، با وقايع و طبايع سازگار باشد و عقل را محترم شمارد و جامع و شامل باشد، تا بدين ترتيب بتوانيم نشاط و پويايى سابق را به تفكر اسلامى برگردانيم و با واقعيات عصر حاضر زندگى كنيم و تهديدهايى را كه با آن مواجهيم، بپذيريم و به اين ترتيب اشكالات را بر طرف سازيم و روحيه بردگى را از خود دور كنيم.
امت اسلامى توانمنديهايى دارد كه هيچ طايفه و گروه ديگرى صاحب آن نيست. ما ارزش‏ها و اهداف بلندى داريم كه نزد هيچ فرقه‏اى يافت نمى‏شود و خلاصه اين كه هيچ مكتبى ارزش‏مدارتر و هدف‏مندتر از مكتب اسلام نيست.
با اين حال مسلمانان داراى بدبختى غريبى هستند. به راستى علت اين موضوع چيست؟ اين خلاصه‏اى از وضعيت ما در روش و انديشه است، مَثَل ما به عنوان وارث اسلام عزيز، همانند يتيمى است كه وارث ثروت هنگفت و كلانى از پدر خود شود، ولى نداند كه چگونه و به چه كيفيتى مى‏بايست آن را به مصرف رساند.
 

برخى از محققان در زمينه‏ى طرح اسلامى نمودنِ شناخت، بحث اسلامى كردن علوم طبيعى و حتى علوم محض را پيش كشيده‏اند. بر فرض كه اسلامى كردن علوم انسانى ممكن بوده و مورد نياز و خواست فرهنگ و تمدن امت اسلامى باشد، ولى آيا اسلامى كردن علوم طبيعى ممكن است تا چه رسد به علوم محض؟ و اگر چنين چيزى ممكن باشد، اسلامى كردن موارد اخير چه معنايى دارد و چگونه قابل اجرا است؟
براى برطرف شدن ابهام اين موضوع، نخست بايد يك قضيه‏ى اساسى را توضيح دهيم و آن عبارت است از فرق گذارى ميان علوم ابزارى و علوم اهداف. علوم انسانى از علوم اهداف است كه بحث آن درخصوص انسان و كيان وجودى او و عملكردهاى انسانى است و داراى دو جنبه‏ى اخلاقى و ديناميكى مى‏باشد كه متاثر از اهداف، ارزش‏ها، جهان بينى و شرايط مادىِ فرد و جامعه است. اما علوم طبيعى، علومى ابزارى هستند كه انسان به وسيله آنها به نظريه‏ها و نگرش‏هاى نوى علمى و اهداف آن و نحوه‏ى به كارگيرى آن، دست مى‏يابد. تا اندازه‏اى مى‏توان اين علوم را با كاردى كه در دست انسانى قرارى دارد، مقايسه نمود. انسان مى‏تواند از يك كارد به عنوان يك وسيله قتل و جنايت استفاده كند، يا بر عكس به عنوان يك ابزار سودمند از آن بهره جويد. بنابراين، علوم محض و علوم طبيعى به خودى خود فقط وسيله است و بحث در خصوص اسلامى شدن يا نشدن را بر نمى‏تابد؛ آنچه بايد اسلامى شود، عقل است. اين عقل است كه وسيله را به كار مى‏گيرد و استفاده مى‏كند. بنابراين، اين گونه نيست كه ما به سوى رياضيات اسلامى و ديگران به طرف نوع مسيحى يا يهودى يا الحادى آن.
وقوف در چنين مفاهيم مشوش و آشفته‏اى، ما را به خطايى اساسى در فهم معناى علوم طبيعى مى‏كشاند بنابراين، علومِ طبيعى، ابزارهايى هستند كه انسان در جهت سود يا زيان خويش به كار مى‏گيرد. تعادل و توسعه فكرى انسان است كه طبيعت به كارگيرى اين علوم و توجه به زمينه‏هاى مختلف آن را براى او مشخص مى‏كند. بنابراين، انسان و علوم انسانى است كه زمينه‏ى بحث اسلامى شدن هستند كه شامل تفكر به كار گيرنده علوم و جهان بينى او و هم چنين اهداف اخلاقى او در برخورد با ابزارها است، تا دوربين وسيله علوم ابزارى را در جهت بهره رساندن به بشريت به كار گيرد، نه در جهت نابودى و تخريب بشريت، نتيجه اين كه بحث در خصوص اسلامى كردن، مربوط به علوم و معارف اسلامى است، نه مربوط به علوم طبيعى.
طرح اسلامى كردنِ شناخت با پاره‏اى اعتراضات مواجه است؛ كه به عنوان مثال مى‏توان به اين موارد اشاره كرد:

ـ اين طرح چيزى جز تلاش در جهت تلفيق شكلىِ ميراث اسلامى با توليدات علوم انسانى جديد و معاصر غربى نيست.
ـ علم و روش‏هاىِ بحثِ علمى، طبيعتا بى طرف‏اند؛ چرا كه وظيفه و كاركرد علم، تفسير واقع و كشف فرمول‏هاىِ حاكم بر آن است. بنابراين، عنوان «اسلامى» و «غير اسلامى» براى آن معنا ندارد.

پاسخ شما به اين اعتراضات چيست؟
تلاش در جهت اصلاحِ اسلامى شكلى نيست، قبل از به كار بستن روش‏شناسى خاص آن، ذاتا تلفيقى است؛ چرا كه جهان اسلام در تعامل با غرب، با مشاهده دست آوردهاى غرب، حيرت زده شد. اين تعجب و حيرت، سبب احساس ضعف و عقب ماندگى شد و اين احساس نيز باعث شد تا براى حمايت از هويت و عزت امت اسلامى، ميل چشم‏گيرى براى به دست آوردن اين دست آوردها در دنياى اسلام در متفكران مسلمان ايجاد شود. در نتيجه تلاش كردند تا از سويى دست آوردهاى طرف ديگر را پذيرفته و به كار بندند و از سوى ديگر به آيات و روايات و بحث‏هاى وقايع تاريخ اسلام بپردازند. هر چند در اين اصلاح، روش نوينى به كار نرفته و آنچه كه صورت گرفته اتخاذ و پذيرش دست آوردهاى ديگران و تلفيق آن با علوم اسلامى است، در عين حال در حمايت از هويت امت و ايجاد خودباورى در آن با توجه به توانمندى‏هايى كه مى‏تواند در سازندگى فرهنگ و تمدن خويش داشته باشد، كاملاً مؤثر بوده است، اما نبايد در اين حد متوقف بماند؛ چرا كه ايستادن و بسنده كردن به اين اندازه، آنها را صرفا تابع و دنباله رو اهداف و شيوه‏هايى قرار مى‏دهد كه كاملاً با او بيگانه‏اند و موجب دور گشتن او از شكوفايى ابداع و ابتكار و اصالت فكرى و فرهنگى مى‏گردد.
بديهى است كه اين نقصِ روش‏شناسى، در روش تفكر و نظر نهفته است. بنابراين، شروع مى‏بايست از رفع اشكال در روش‏شناسى باشد، خاتمه دادن و از بين بردن تفكر تقليدى، و روى آوردن به اصالت در فكر و هدف. تفكرى كه مبتنى بر روش توحيدى و وحدت معارف وحى و علوم انسانى، در سامان دادن به زندگى و در اختيار گرفتن علوم مادى است. واضح است كه اين رويكردِ اخلاقى در جهان بينى اسلامى، موجب برترىِ نقش فرهنگ و تمدن اسلامى خواهد شد.
بشريت نيازمند روش و هدايت اسلامى است؛ چرا كه قواعد آزادى و آزادگى انسان در قرآن و سنت ترسيم شده است و بدون آن انسان در دام هرج و مرج فكرى و اجتماعى گرفتار خواهد شد. اسلامى كردن، يك امر شكلى يا تلفيقى نيست، بلكه يك روش‏شناسى اصيل است. البته اين به معناى آن نيست كه نبايست از ميراث تمدن كهن يا معاصر بهره برد، بلكه به معناى استفاده صحيح از آن در روش‏شناسى براساس مبانى اسلام و ارزش‏ها و جهان بينى آن است؛ يعنى همان چيزى كه مشخصه‏هاى نظام اجتماعى - انسانى را ترسيم نموده و آن را پاس مى‏دارد. اين نظام حدود و ضوابطى دارد كه اگر حفظ نشود يا از آن تخطى شود، دچار هرج و مرج خواهد شد.
خلاصه اين كه قضيه مطرح شده در برابر متفكران و امت اسلامى، امر مشكلى نيست، اما اين كه يكى از موارد مذكور، چگونه و به چه كيفيتى مى‏تواند در ساخت و ساز بناهاى تمدن اسلامىِ معاصر سهيم باشد، جاى بحث و تأمل دارد.
 

در طرح اسلامى كردن شناخت، تأكيد خاصى بر تفكر مى‏شود و آن را برتر از ساير عوامل تغيير اجتماعى مى‏دانند. از اين رو بيشتر بحث‏ها و گفت و گوهاى موجود ميان متفكران در «بحرانِ فكرى يا بحرانِ عقل در انسانِ مسلمان»
خلاصه شده است، در صورتى كه در حيات امت اسلامى، بحران‏ها و امراض ديگرى نيز وجود دارد، آيا اين گونه يك سو نگرى‏ها در تفسير مشكلات، منجر به ساده انگارى و سطحى نگرى در تشخيص بحران‏ها و عدم تعمق در تشخيص ريشه‏هاى گوناگون و پيچده بحران‏ها نمى‏گردد؟
ما وجود بحران‏هايى به جز بحران فكرى را در حيات امت اسلامى، انكار نمى‏كنيم؛ چرا كه امت اسلامى گرفتار بحران‏هاى ديگرى از قبيل بحران تكنولوژى، بحران سياسى، بحران اقتصادى، بحران اجتماعى و غيره است.
هنگامى كه از بحران فكرى سخن مى‏گوييم، منظور ما اين است كه اين بحران‏ها از يك بحران اساسى ـ كه همان بحران فكرى است ـ ناشى مى‏شوند و تا زمانى كه مرض اصلى را درمان ننموده‏ايم، معالجه عوارض ثانوىِ ناشى از آن، امكان‏ناپذير نيست.
آنچه كه امروز اتفاق افتاده است، اين است كه تلاش مى‏كنيم عوارض ثانوى را با تجويز مسكن آرام نماييم و درمان ريشه‏اى بيمارى اصلى را به فراموشى سپرده‏ايم. از اين جهت، چنين معالجه‏ىِ ناقص و مقطعى، درد اصلى را شفا نمى‏بخشد، بلكه تنها عوارض آن را تسكين مى‏دهد كه پس از مدت زمانى نيز اين عوارض مجددا به شكل حادتر و خطرناك‏ترى ظاهر خواهد شد. بنابراين معالجه بايد به صورت ريشه‏اى و در مورد اصل، صورت پذيرد، نه در فرع.
ما اعتراف مى‏كنيم كه در جوامع اسلامى بحران‏هايى وجود دارد كه همگى نيازمند اصلاح‏اند، ولى فرق ما و ديگران اين است كه ما معتقديم تفكر انسان و روش تفكر او در جهت صلاح يا فساد، بر ساير جوانب زندگى‏اش سايه مى‏گستراند! به تعبير ديگر، تفكر همانند خوراك است كه اگر سالم باشد، همه بدن در سلامت است و اگر دچار فساد شود همه بدن را بيمار خواهد ساخت.
بنابراين، اصلاح اقتصادى، سياسى، نظامى يا تكنولوژيكى، موفقيتى نخواهد داشت، مگر اين كه انسان، عقل و تفكر و روش صحيحى داشته باشد.
 

برخى معتقدند هر چند كه تفكر، اصيل و عميق باشد، تا هنگامى كه در زندگى مردم حضور جدى و مؤثرى نداشته باشد و بر عواطف و احساسات آنان تأثيرگذار نباشد، به نحوى كه حاضر باشند براى تحقق آن در زندگى‏شان جان فشان كنند، چيزى را تغيير نخواهد داد. به عنوان مثال افكار شهيد حسن البنا و شهيد سيد قطب توسط اخوان المسلمين صورت گرفت، و افكار مودودى توسط جماعت اسلاميه در شبه قاره هند به منصه ظهور رسيد و مانند اين موارد بسيار است.
با توجه به آنچه كه گفته شد، چگونه ممكن است طرح‏هاى اسلامى كردن شناخت داراى ابعاد نهضت نيز باشد، در حالى كه اين طرح‏ها هميشه تنها بر آگاه ساختن برخى از نخبگانِ مسلمان تاكيد مى‏ورزد و از امت و همّ و غمّ‏هاى آن دور مانده‏اند.
هر اصلاحى اقتضاى خاص خود را دارد، هنگامى كه اقتضاى اصلاح، برانگيختن امت بر اصلاحات سياسى يا اقتصادى يا اجتماعى يا پايه گذارى نظام شورايى و عادل باشد، شكى نيست كه مى‏بايست آن را متوجه عموم مردم دانست، اما در قضيه‏ى اسلامى كردن شناخت به طور دقيق از اصلاحات اجتماعى بحث نمى‏شود، بلكه از روش تفكر و اصلاح روش صحبت مى‏شود تا بتواند در زمينه‏هاى مختلف زندگى قابل اجرا باشد. بنابراين، مؤسسات علمى براى خدمت به اين هدف، به وجود آمده‏اند تا متفكران و روشنفكران را جهت تفكر و انديشه در وجوه مختلف زندگى و نيل به اصلاحات مورد نظر، گرد هم آورند و آن گاه امت را در جهت اين اصلاحات يارى نمايند. به اين دليل است كه ما مى‏گوييم، اصلاحات مورد نظر ما به برگزيدگان جامعه اعم از متفكران و روشنفكران و اساتيد دانشگاه‏ها و مؤسسات علمى نيازمند است؛ چرا كه آنان مى‏توانند قضايا را به طور كامل دريابند و در روش‏هاى تعليم و تربيت و اجراى آنها در راستاى تفكر اصلاحى به كار بندند.
روش علمى امت اسلامى، مبتنى بر روش علمى فرزندان نخبه امت، اعم از متفكران و علما و روشنفكران است. از اين رو ما اين گروه‏هاى شاخص را مخاطب قرار داده‏ايم تا وظايف خود را به انجام رسانند و حركت خود را اصلاح نمايند. آن گاه اين تفكر مى‏بايست معيار تفكر ساير افراد امت واقع شود. بنابراين، اسلامى كردنِ شناخت، امرى است كه مربوط به روش‏شناسى مى‏شود، نه قضيه‏اى كه جماعت يا مؤسسه‏اى به نيابت از امت، عهده‏دار آن شود، بلكه امرى است كه روشنفكران آن را بنا مى‏نهند و ساير افراد امت براساس آن تربيت شده و رشد مى‏كنند.
 

در نوشته ‏هاى ماركسيست‏ها، اصطلاح «روح حزبى در علوم» بسيار به كار رفته است و از تعابيرى چون جامعه‏شناسى ماركسيستى، روان‏شناسى ماركسيستى و مثل اين تعابير استفاده شده است و از ماديت تفسيرى علم در كشف قواعدِ حاكم بر طبيعت و قوانينِ اجتماعِ بشرى و غيره غفلت شده است. آيا فكر نمى‏كنيد كه اضافه كردن پسوند «اسلامى» به علوم مختلف در افتادن در همان دام، يعنى حزبى قلمداد كردن علوم است؟
هر تلاشى در جهت نفى تأثير جهان بينى بر جهت‏گيرى‏ها و نظم جوامع و تناسب و انجام معارف و علوم در آنها، غفلت از ماهيت اراده انسانى و بالندگى آن، و نيز تجاهل نسبت به نظام اجتماعى و پويايى آن است. جهان بينى ماركسيستى آثار خاصى - به عنوان مثال در ساخت و ساز اجتماع و نظم شناختى، كه جامعه مبتنى بر آن است ـ دارد. آنچه اين جوامع را به بن بست مى‏كشاند، به ماهيت تفكر ماركسيستى مربوط مى‏شود كه اين تفكر در شكل‏گيرى و جهان بينى و ديدگاه‏هاى فرهنگ و تمدنى اين جوامع وارد شده است. اين تفكر اساسا، واكنشى بود كه در برابر واقعه تلخ و ناگوارى در اروپا شكل گرفت كه اين واقعه حاصل مشكلات و گرفتارى‏هايى بود كه اروپا در قرن 18 و 19 ميلادى به آن دچار شده بود. بنابراين، اين تفكر از يك حركت اصلاحى شروع شد كه جهان بينى آن غربى و تعريف شده بود، و در نهايت حركت اصلاحى آن با ناكامى و شكست مواجه شد.
از ديگر سو بايد دانست كه تفكر ايدئولوژيك، مختص به ماركسيست نيست، آنان كه مى‏پندارند تفكر غربى ايدئولوژيك نيست، راه به خطا مى‏برند؛ چرا كه تفكر ليبرالى و سرمايه دارى دموكراسى، تفكرى ايدئولوژيك بوده و ماهيت ويژه خود و تفكر و جهان بينى و ديدگاه‏هاى ويژه‏اى در مورد مقام انسان و وظايف او در جهان دارد كه بدون فهم ريشه‏هاى فلسفى و جهان بينى تفكرِ غربى نمى‏توانيم نهادها و ادبيات و نقش منفى يا مثبت فرهنگ و تمدن آن را بفهميم. مثلاً دموكراسى، نمايان‏گر مفهوم غربى از انسان است كه او را فردى مادى مى‏بيند كه هيچ گونه حدود يا اهداف اخلاقى براى او متصور نيست تا در جهت آن تلاشى نمايد و همه تلاشهايش در جهت برآورده ساختن اميال و شهوات مادىِ شخصى است و اين اميال و شهوات زيربناى تفكر انسان غربى است، اما يك فرد نمى‏تواند براى برآورده ساختن اين اميال به تنهايى با همه مردم بستيزد. از اين رو دموكراسى غربى پى به اهميت غالب ساختن «اكثريت» برد؛ زيرا با اعطاى قدرت به اكثريت، تعداد بيش‏ترى به خواسته‏ها و اميال خويش دست مى‏يابند.
بنابراين، نسبت 51% در سازمان‏هاى سياسى غربى، امرى پر اهميت است و استفاده‏ى صحيح از اين قدرت سبب مى‏شود كه مصالح اكثريت بر مصالح اقليت غالب شود، چرا كه در غير اين صورت درگيرى و انقلاب ظاهر خواهد شد. اين موضوع در نظام سياسىِ دموكراسى غربى نيز جارى است، به نحوى كه كسى كه قدرت اكثريت را داراست، مى‏تواند صحيح و خطا و آنچه را كه اولويت دارد و آنچه را كه اولويت ندارد، تشخيص دهد.
بنابراين معيّن نمودن صحيح و خطا در اين نظام، كاملاً مشخص است؛ چرا كه هيچ مرجعى براى داورى در خصوص صحيح و خطا بودن جز راى اكثريت وجود ندارد و اين موضوع درست نقطه مقابل تفكر و جهان بينى اسلامى است؛ زيرا در تفكر اسلامى، اخلاق مشخصى در اين زمينه وجود دارد و مسئله صحيح و خطا بودن يك قضيه موضوعى است، نه بحثى صرفا شخصى.
بنابراين، تلاش فكر و نظام سياسى نزد مسلمانان، براى بررسى موشكافانه صحت و سقم مسائِلى است كه بر امت عارض مى‏شود، كه در چارچوب همان جهان بينى اسلامى و ضوابط آن، تعيين مى‏شود.
بنابراين، ماهيت هدف و عملكرد سازمان‏ها، مى‏بايست بازتابى از جهان بينى جامعه‏اى باشد كه در آن تشكيل شده‏اند. از همين رو، هنگامى كه جوامع اسلامى، برخى سازمان‏هاى شبه غربى را بنا مى‏نهند، با شكست مواجه مى‏شوند و به موفقيت‏هايى كه جهت پيشبردِ اهداف سياسى در پى آن بودند، دست نمى‏يابند.
 

چندين قرن است كه بر شيوه پژوهش‏ها و مطالعات قرآن و سنت و فهم آنها، اسلوب توصيفى و شيوه لغوى حاكم بوده است، كه در اثر آن، عقلِ انسانِ مسلمان، بدون استفاده و كاربرد مانده است، به نحوى كه خود را غرق در معانى ظاهرىِ نصوص و اعمال تفسيرى و فقهى تكرارى كرده است كه هيچ گونه حاصلِ جديدى را در پى نداشته است. برخى چنين ادعا مى‏كنند كه قدماى دانشمندان و علما، به همه آنچه كه لازم بوده، پرداخته‏اند و چيزى براى نسل‏هاى بعد باقى نگذاشته‏اند. آثار ناشى از تعطيلِ الهام گرفتن از اهداف و مقاصد شريعت براساس توسعه و پيشرفت تفكر اسلامى و مسير تكاملى آن چيست؟
روش و سبك لغوى و بحران حاكميت آن بر پژوهش‏ها، ثمره همان اصلى است كه سابقا به آن پرداختيم. هنگامى كه ارتباط و پيوندِ با واقع و شناخت طبايع و وقايع، از بين برود، مجالى براى استنباط از نصوص باقى نمى‏ماند، بلكه حتى براى انسانِ مسلمان، قدرت فهم معانى نصوص و الهام گرفتن از اهداف شريعت و استفاده موضوعى از آن نيز از بين مى‏رود. هنگامى كه بخواهيم اين توان را بازگردانيم، مى‏بايست به اصلاح تفكر و روش‏شناسى تفكر و چگونگى شكل‏گيرى تفكر محقق بپردازيم. به صرف مُحَقّق شدن اين مهم، روش لغوى و توصيفى به طور خودكار تنها به ابزارى در چارچوب تفكر هدفدار و روشمند تبديل مى‏شوند كه مى‏توانند با رشد و توسعه معارف و امكانات و نيازمندى‏هاى جوامع هماهنگ و سازگار شوند.
در اين زمينه فايده‏اى ندارد كه ما روش لغوى و اسلوب وصفى را مقصر بشناسيم يا آنها را رد كنيم، آنچه واقعا مهم است اين است كه روش شناسىِ تفكر را اصلاح نموده و به وحدت مبانى شناخت‏شناسى دست يابيم. اين گونه روش شناسىِ فعّال و پويا، طريقه برخورد با نصوص و روش استفاده از آن و شيوه الهام گرفتن از اهدافِ شرعى آن را اصلاح خواهد كرد.
در اين جا باز هم تكرار مى‏كنيم كه مسئله فكرى و روش‏شناسى است كه سبب اصلى همه اين اشكالات و آثار آن گرديده است. بنابراين، ناگزير بايد، گسست فكرى و عملى را از بين برد تا عقل بتواند مسير حركت زندگى را رهبرى نموده، توان و قدرت و نشاط را در آن احيا نمايد.

پی نوشت :

1. سوره‏ى بقره (2) آيه ى 286.
2. ابوحنيفه (نُعمان‏بن ثابت) (80 - 150 ه 699 - 767 م) پيشواى مذهب حنفى بود كه در كوفه متولد شد و از شاگردان امام جعفر صادق عليه‏السلام ـ بود و در كوفه به تدريس و فتوا دادن اشتغال داشت. حاكم وقت، منصور عباسى از او خواست منصب قضاوت را در بغداد به عهده گيرد، ولى او اين درخواست را رد كرد. از اين جهت، به دستور وى به زندان افكنده و تا پايان عمرش در زندان بود. (مترجم)