اقتراح


روش ‏شناسى روش‏هاى كلامى

روش ‏شناسى روش‏هاى كلامى:
در گفتگو با استادان حوزه و دانشگاه، حجج اسلام آقايان دكتر محمدتقى سبحانى و دكتر برنجكار

اشاره

دنياى امروز، نوشونده و در حال پويايى است، روندى كه بسيارى از آموزه‏هاى اديان را به چالش كشيده است، اما از ديگر سو، انسان معاصر به گونه‏اى ناگفته، در تكاپوى جوهر دين است. روش‏ها و پژوهش‏هاى كلامى در تدوين منطقى مفاهيم دينى و دفاع خردورزانه از آن‏ها، نقشى اساسى برعهده دارند و مى‏توانند با طرح مباحث جديد، راهى به سوى حقيقت بگشايند. اميد كه طرح چنين مباحثى بتواند افق گشاى مباحث معرفتى ديگر گردد. با سپاس از استادان حوزه و دانشگاه آقايان دكتر سبحانى و دكتر برنجكار، كه ما را در اين مسير يارى دادند، در ادامه اقتراح اين شماره را مى‏خوانيم.


پژوهه: اصولاً درباره روش‏هاى مورد استفاده در دانش كلام و پژوهش‏هاى كلامى به چه مواردى مى‏توان اشاره كرد؟
دكتر سبحانى: همان طور كه مى‏دانيد دانش‏ها را از سه جهت متمايز مى‏كنند: 1. موضوع 2. غايت 3. روش. جواب سؤال، متمركز بر حوزه روش است. وظيفه و رسالت علم كلام به سه حوزه تقسيم مى‏شود:

1. توضيح و تبيين معارف اعتقادى و گزاره‏هاى اعتقادى دينى

2. سامان دهى به اين معارف و گزاره‏ها (نظام بخشى به معارف دينى) چون معارف اعتقادى برخلاف پاره‏اى از علوم مثل فقه، بنيادش بر يك نظام فكرى و ارتباطات سامان يافته ميان گزاره‏هاست.
3. دفاع عقلانى و غيرعقلانى (برون دينى و درون دينى) از گزاره‏هاى اعتقادى. با توجه به اين سه رسالت علم كلام به لحاظ روش، حساسيت و ويژگى خاصى ندارد و از دانش‏هاى چند روشى است نه يك روشى، متكلم متناسب با هر يك از وظايف به روش‏هايى نيازمند است كه از آنها بهره گيرد، مثلاً براى توضيح و تبيين گزاره‏هاى اعتقادى بيشتر از روش‏هاى اجتهادى استفاده مى‏كند و گاهى نيز روش‏هاى عقلى و روش‏هاى تاريخى به كار مى‏آيد.
در حوزه نظام بخشى، از روش‏هاى عقلانى استفاده مى‏شود و در حوزه دفاع كه از قديم كار اصلى متكلمان بوده از انواع مختلف روش‏هاى مقبول و مشروع استفاده مى‏گردد. متكلمان، روش‏هاى اجتهادى ـ عقلانى و فلسفى ـ تاريخى، تجربى و هر روشى كه بتواند از گزاره‏ها دفاع كند را مورد استفاده قرار مى‏دهند. بنابراين هيچ محدوديتى در علم كلام به لحاظ روش‏شناسى وجود ندارد مگر اين كه آن روش به لحاظ عقلى و عرفى پسنديده نباشد يا به لحاظ شرعى ممنوع باشد، به جز اين دو هر نوع روشى مى‏تواند در علم كلام به كار آيد. براى مثال اگر روش هرمونتيك كه امروز مطرح شده، روشى باشد كه به لحاظ عرفى و اخلاقى قابل دفاع باشد و بتواند استناد مطالب و محتوا را به متون دينى تمام كند و از نظر شرعى بتواند حجيت را اثبات كند هيچ مانعى ندارد كه متكلم از اين روش استفاده نمايد. فرض كنيد يكى از گرايش‏هاى روش تحليل محتوا در نصوص دينى كاربرد دارد، اگر اين روش حجيت و اعتبار خودش را اثبات كند مى‏تواند در علم كلام به كار آيد.
به هرحال برخلاف فلسفه و فيزيك كه به لحاظ روش شناختى روش ويژه‏اى را در نظر دارند و از آن چهارچوب نمى‏توانند عدول كنند ـ چون هويتشان هويت روش شناسانه است ـ علم كلام هويت روش شناسانه ندارد و بيشتر هويت موضوعى و غايتى دارد يعنى به لحاظ موضوع اعتقادات دينى مهم است و به لحاظ غايت، هدفى كه ذكر شد.
 

پژوهه: لطفا وجه منافات روش، با شرع را بيشتر توضيح دهيد، اگر روش يك روش منطقى است پس منظور از منافات چيست؟
دكتر سبحانى: روش اساسا امرى عقلايى است و به تعبير ديگر، عقلانى ـ عقلايى است. اين روش‏ها مى‏توانند مورد استفاده قرار بگيرند يا نگيرند از ديدگاه يك حوزه فكرى معتبر به حساب بيايند يا معتبر به حساب نيايند، مثلاً فيلسوفان مى‏گويند ما روش تجربى را معتبر نمى‏دانيم، اين به معناى بى‏اعتبارى آن روش به نحو مطلق نيست، مى‏گويند براى اهداف ما در حوزه مطالعاتى و فكرى روش تجربى به كار نمى‏آيد، به اين معنا حوزه عالمان دينى مى‏تواند روشى را به رسميت بشناسد يا نشناسد يا حتى صاحبان يك دين مى‏توانند روشى را به حساب بياورند يا نياورند. مثلاً در اجتهاد اثبات مى‏كنيم، روشى عقلايى داريم در تفهيم و تفهم، در ادامه مى‏گوييم كه آيا شرع اين روش تفهيم و تفهم را قبول دارد يا نه، اگر ثابت شود كه شرع قبول ندارد يعنى ظهورات را از اعتبار انداخته است، يعنى آن چه بين من و شما حجت است فقط يقين و نصوص است، قطعا نمى‏توانيم در برداشت از نصوصات به ظهورات تكيه كنيم.
يعنى آن روش عقلايى كه در جاى خودش مورد استعمال است در حوزه مفاهيم دينى مورد پذيرش قرار نمى‏گيرد و اين در هر حوزه دانشى و معرفتى است كه ممكن است روش‏هايى را معتبر بداند يا معتبر نداند.
دكتر برنجكار: همه متكلمان از روش كاملاً يكسانى استفاده نمى‏كنند، و مبادى و منابع مورد استفاده آنها گاه متفاوت است. براى مثال اشاعره عقل را منبع عقايد نمى‏دانند و براى عقل صرفا كاركرد تبيين و دفاع را مى‏پذيرند. درحالى كه اماميه و معتزله، عقل را منبع عقايد مى‏دانند. بنابراين روش‏هاى مكاتب مختلف كلامى يكسان نيست. نقطه مشترك همه متكلمان، استفاده از روش نقلى است. هر چند تلقى همه متكلمان از روش نقلى نيز يكسان نيست. با مسامحه مى‏توان گفت علم كلام از روش عقلى ـ نقلى استفاده مى‏كند. به اين معنا كه در مواردى همچون اثبات خدا و نبوت كه از نقل نمى‏توان استفاده كرد، از روش عقلى استفاده مى‏شود و در موارد ديگر، هم از روش عقلى و هم از روش نقلى كمك گرفته مى‏شود. البته اين نكته را هم بايد افزود كه مقصود از روش عقلى در اينجا تنها روش عقلى محض نيست، بلكه متكلم براى اثبات مدعايش مى‏تواند از روشهاى تجربى و شهودى نيز استفاده كند. براى مثال متكلم در مناظره با فيزيكدان مى‏تواند از روش و قوانين مورد قبول او براى اثبات مدعايش بهره برد. به طور كلى متكلم از هر روشى كه بتواند مقصود خود را با آن اثبات كند استفاده مى‏كند، خواه روش نقلى، خواه غيرنقلى، يا روش عقلى به معناى عام كلمه.

پژوهه: از نظر روش‏شناسى آيا مى‏توان فرقى ميان فلسفه به معناى عام يا فلسفه دين به معناى خاص و دانش كلام، قائل شد؟
دكتر برنجكار: فيلسوف نمى‏تواند از روش نقلى استفاده كند. او حتى اگر مطلبى را از دين فرا گرفته باشد، در فلسفه به شرطى مى‏تواند آن را بپذيرد كه برهانى عقلى بر آن اقامه كند. البته او مى‏تواند به عنوان يك دين‏دار، مطالب دينى را كه نتوانسته در فلسفه براى آنها برهانى بيابد، بپذيرد. فلسفه دين نيز يكى از شاخه‏هاى فلسفه است، و از لحاظ روشى با فلسفه مشترك است، هر چند از لحاظ موضوع با آن متفاوت است. موضوع فلسفه دين، آموزه‏هاى دينى است، در حالى كه موضوع فلسفه سنتى موجود به ما هو موجود مى‏باشد. البته برخى مكاتب فلسفى چون فلسفه اگزيستانس و فلسفه تحليلى درباره موضوع فلسفه ديدگاه ديگرى دارند.
دكتر سبحانى: فلسفه دين يك ماهيت فلسفى دارد و يك ماهيت كلامى، به معناى ديگر در نقطه تلاقى فلسفه و علم كلام نشسته است و از نظر موضوعى به علم كلام شباهت دارد البته پاره‏اى از مباحث در علم كلام است كه در فلسفه دين نيست و برعكس. ولى موضوع فلسفه دين و كلام، معارف اعتقادى و مباحث باورمندى دينى است پس به فلسفه شباهت دارد، چون در فلسفه دين مانند فلسفه از روش عقلانى استفاده مى‏شود. فيلسوفان دين هم ظاهرا بر اين اعتقاد هستند كه نبايد روش‏هاى ديگر را به كار بگيريم مثلاً تجربه مى‏تواند براى فيلسوف ابزار و مواد خام را فراهم كند ولى در نهايت اين روش عقلانى است كه نتيجه فيلسوفانه را ايجاد مى‏كند و بحث فيلسوفانه را به سرانجام مى‏رساند. شبيه همين موضوع در فلسفه دين وجود دارد كه از هر روشى استفاده كنيم در نهايت عقل آن را تمام مى‏كند. فلسفه دين يعنى بحث روشمند عقلانى در موضوعات اعتقادى دين كه امكان بحث عقلانى دارد و اين قيد اخير براى اين كه آن موضوعى كه در علم كلام وجود دارد على الاصول امكان بحث عقلانى در آن نيست بلكه يا بايد بحث تاريخى در آنها شود يا بحث تجربى محض يا بحث درون دينى در آنها صورت گيرد. فيلسوف دين كارى به مباحث تجربى و مباحث درون دينى ندارد.
 

پژوهه: در فلسفه دين چه مباحثى مطرح مى‏شود. مثلاً مى‏توان گفت در فلسفه تاريخ در واقع به چرايى مباحث پرداخته مى‏شود آيا در فلسفه دين به اين مباحث پرداخته مى‏شود، در علم كلام چطور؟
دكتر سبحانى: بايد فلسفه‏هايى كه درجه دو هستند و فلسفه‏هايى كه درجه يك هستند را از يكديگر تفكيك كنيم مثلاً مى‏گوييم فلسفه علم (اجتماعى يا طبيعى) اينها درجه دو هستند، يعنى فلسفه‏اى هستند كه ناظر به يك حوزه دانشى هستند، هميشه مضاف اليه اينها يك دانش است مثل فلسفه فيزيك، اما زمانى كه مضاف اليه فلسفه، خودش موضوع قابل ملاحظه و مطالعه است مثل فلسفه هنر، تاريخ و فلسفه دين اينها موضوعش يك دانش نيست اينها فلسفه درجه يك هستند مثل متافيزيك. از اين جهت هيچ فرقى بين فلسفه دين و كلام نيست فرقى كه وجود دارد اين است كه فلسفه‏هاى مضاف به معناى اخير از مقولاتى بحث مى‏كنند كه جنبه عمومى و كلى دارند، به عبارت ديگر از بنيادهاى آن موضوع و قواعد كلى آن موضوع بحث مى‏كنند، مثلاً در علم تاريخ مورخ از جزئيات تاريخ صحبت مى‏كند و فيلسوف تاريخ به قواعد كلى و مفاهيم كلى در حوزه تاريخ مى‏پروازد تفاوت در منظر و نوع نگاه است. فلسفه دين مانند كلام به موضوعات اعتقادى مى‏پردازد. مثل اين كه فيلسوف دين به ادله اثبات واجب مى‏پردازد و متكلم هم همين كار را مى‏كند. فيلسوف دين به مباحثى مى‏پردازد كه در چهارچوب روش‏شناسى عقلانى امكان بحث پيدا مى‏كند. البته اين نكته مهمى است كه معمولاً فيلسوفان توجه به موضوعاتى دارند كه به گونه‏اى سرنوشت و سرشت آن موضوع به آنها بستگى دارد و سعى مى‏كنند حتى در بحث‏هاى عقلانى هم از موضوعات فرعى‏تر و جزئى‏تر كه امكان عقلانى شدن دارد پرهيز كنند. مثلاً در فلسفه هنر از ده موضوع به چند بحث مى‏پردازند كه در اصل به موضوعات اصلى ارتباط دارند.

پژوهه: با توجه به اين كه دانشى كه امروز كلام ناميده مى‏شود در آغاز پيدايش خود در دنياى اسلام صرفا مباحثى پراكنده در باب موضوعات مختلف و متفاوتى چون ايمان ـ جبر و اختيار ـ امامت و... بوده است؛ از چه زمانى علم كلام يك شكل منسجم و نظام‏وار به خود گرفت؟
دكتر سبحانى: سوال را مى‏توانيم به اين شكل مطرح كنيم كه محتوايى و مضمونى خواهد بود. به لحاظ تاريخى از نظر شيعه دو نقطه عطف جدى وجود دارد كه يكى دوران شيخ مفيد و ديگرى دوران شيخ طوسى است. در هر دو نقطه يك خيزش جدى به سمت سامان‏مند و روشمند كردن علم كلام شيعه برداشتيم و متأسفانه بعد از شيخ طوسى هنوز كار جديدى صورت نگرفته است.
اما به لحاظ محتوايى به اين معنا كه چگونه علم كلام در طول زمان‏هاى مختلف دچار تحول شده است يعنى در دوران‏ى علم كلام رنجور است و در دوران‏ى كاملاً فربه و گسترده مى‏شود. در دوره‏اى موضوعاتى اصل قرار مى‏گيرد و در دوره‏اى ديگر به فراموشى مى‏رود و موضوعاتى ديگر مطرح مى‏شود، پاسخ اين است كه علم كلام مثل ساير علوم اسلامى در نقطه تماس ميان نص و نياز است، برخلاف برداشتى كه مى‏گويد علوم اسلامى تكيه بر نصوص دارند، دانش‏هاى اسلامى دانش‏هايى هستند كه توسط عالمان دينى و برگرفته از متون وحيانى شكل مى‏گيرند اما در اين برداشت نياز بيرونى و احتياج مخاطبان نقش به سزايى دارد چه به روش موضوع، چه غايت و چه به لحاظ روش، علم كلام از يك سو بر نصوص دينى تكيه مى‏كند واز سوى ديگر نيازهاى اجتماعى است كه اين بخشها را فربه مى‏كند يا از اهميت مى‏اندازد، مثلاً در زمانى بحث ايمان يا اختيار بحث جدى متكلم است و در زمانى موضوع ديگرى محوريت پيدا مى‏كند. از اين جهت مى‏توان گفت، علم كلام، پاسخگوى نياز دوره خود بوده يا بايد پاسخگو باشد. علم كلام موضوع خاص دارد يعنى هر آنچه را كه متعلق باور يك انسان مومن قرار مى‏گيرد يا در شأن اين است كه بتواند مورد باور قرار گيرد كه به آن معارف اعتقادى مى‏گويند. پس حوزه موضوع علم كلام مشخص است اما اين كه چه موضوعاتى را در اين حوزه بياوريم يا از چشم بيندازيم، بستگى به نياز اجتماعى و بيرونى دارد. مثلاً بحث انسان‏شناسى، يا جامعه شناختى در زمانهاى گذشته نبوده ولى در عصر جديد به آن توجه مى‏شود، آن بخش‏هايى از انسان‏شناسى كه جنبه اعتقادى پيدا مى‏كند يعنى متعلق عمل قرار مى‏گيرد.
دكتر برنجكار: اگر آغاز علم كلام را پيامبر اكرم (ص) و اميرالمؤمنين(ع) و ديگر معصومان بدانيم در سخنان اين بزرگان صرفا مباحث پراكنده‏اى در بعضى موضوعات مطرح نيست، بلكه اصول همه عقايد درست در سطوح مختلف بيان شده است. از لحاظ شيوه نيز موضوع از همين قرار است. وقتى هشام بن حكم مناظره خود با يكى از مطالعات را براى امام صادق(ع) نقل مى‏كند حضرت مى‏فرمايند: اين بحث را از چه كسى فرا گرفتى؟
هشام پاسخ مى‏دهند: اصل مطلب را از شما گرفتم و خودم آن را تنظيم كرده و بسط دادم. اين پاسخ روش متكلم را نشان مى‏دهد. او آموزه‏هاى دينى را از معصوم اخذ مى‏كند و خودش آن را تبيين و تنظيم و اثبات مى‏كند. يعنى هم از نقل استفاده مى‏كند و هم از عقل؛ گذشته از مواردى كه صرفا از عقل استفاده مى‏شود. البته در طول زمان مباحث و تفريع فروع از اصول بيشتر و روش‏هاى مختلفى ارائه شده است. براى مثال روش نوبختيان، روش شيخ صدوق، روش شيخ مفيد و... كه مجال توضيح آنها نيست.

پژوهه: با توجه به گوناگونى مباحث كلامى آيا روش تحقيق اين مباحث را مى‏توان منحصر به عدد خاصى نمود. و اساسا آيا در كلام جديد روشى ديگرگونه طرح مى‏شود؟
دكتر سبحانى: كلام جديد و قديم هر دو مشترك هستند و هر آنچه كه در كلام قبلى گفتيم در كلام جديد هم همان است، آنچه كه قديم و جديد را شايد متفاوت كند، همان تاكيدها و عدم تاكيدهاست. مثلاً در گذشته موضوعاتى بوده و الان موضوعاتى ديگر است. مگر اين كه ادعا كنيم متكلمان قديم اصولاً با علم تجربى سر و كار نداشتند و بهره‏گيرى از روش‏هاى جديد معرفتى را قبول نداشتند كه اين ادعا صحيح نيست چون در هر زمانى يك روشهايى متداول است و از آنها استفاده مى‏كنند. يك نكته لازم به توجه است كه آنچه در ايران از آن به كلام جديد تعبير مى‏شود در واقع همان علم كلام است و با روش‏شناسى نو و نگاه‏هاى نو مطالعه مى‏گردد. اما در غرب كلام جديد Modern theology دارند كه اساسا مقوله ديگرى است كه شايد با كلام ما تفاوت جدى داشته باشد. از ديدگاه الهيات دانان جديد، كلام جديد يك نگاه نو به عرصه دين و تفسيرى جديد از حوزه دين پژوهى است به اين معنا كه الهيات دانان جديد معتقدند كه بايد با يك بازگشت دوباره به متون دينى و با فرض التزامات دنياى مدرن و اقتضائات فضاى جديد فرهنگى و اجتماعى تغييرى نو از متون دينى ارائه داد كه غالب اينها متكلمان پروتستان هستند و البته منحصر به آنها نيست. اين حوزه جديد كه به نام الهيات جديد مطرح است هيچ ارتباطى با كلام جديد در ايران ندارد و هم به لحاظ روش‏شناسى با كلام تفاوت‏هاى جدى دارد كه عمدتا روش‏هاى هرمونتيك و تفسيرى را مد نظر قرار مى‏دهند و هم به لحاظ غايت، هدف متكلمان ما را ندارند، آنها هدف‏شان ارائه يك فكر نو و تفسير جديد است و به لحاظ موضوعى هم مباحث آن مى‏تواند كاملاً متفاوت باشد. الهيات دانان جديد به حوزه اعتقادات تنها بسنده نمى‏كنند و يك فضاى عمومى از تفكر دينى را مورد مطالعه قرار مى‏دهند. آنها گاهى اوقات از موضوعات اخلاقى هم تفسير نو ارائه مى‏دهند. مفهوم كلام، يك مفهوم اسلامى است. در دنياى مسيحى به آن تئولوژى يعنى علم دين و شناخت مقولات دينى گفته مى‏شود كه از اين جهت الهيات را به الهيات وحيانى، الهيات عقلانى، الهيات عملى، الهيات نظرى (از ديدگاه الهيات اخلاقى) و الهيات فرهنگ تقسيم مى‏كنند. چون واژه تئولوژى در آنجا بسيار موسع‏تر از واژه كلام ماست. مى‏گويند هر گونه شناخت كه در حوزه دين مسيح اتفاق مى‏افتد درمقوله تئولوژى مى‏گنجد، به اين جهت ما نبايد از ترجمه نادرست تئولوژى به كلام گاهى اوقات اين مقايسه‏ها را انجام دهيم الهيات پُست مدرن هم در ادامه الهيات مدرن و الهيات سنتى بايد پيگيرى و تفسير شود. پس بايد ببينيم در قرون وسطى چه الهياتى حاكم بوده و در دوران مدرن كسانى كه آمدند با تفسيرهاى چپ يا راست از الهيات به كجا رسيدند و الهيات پُست مدرن در پاسخ به چه نيازى است.
 

پژوهه: آيا مذاهب مختلف كلامى در دنياى اسلام صرفا از نظر پاسخ‏هاى متفاوتى كه به مباحث كلامى مى‏دهند با يكديگر تفاوت دارند يا اختلاف روشى نيز در اين تفاوت موثر بوده است؟
دكتر سبحانى: روش متكلمان در مذاهب مختلف دو جور مى‏شود تعبير كرد: 1. همين روشى كه منابع كلامى آمده و به تعبيرى روى صحنه علم كلام اتفاق افتاد كه سوال كنيم كه اين روشهاى معتزليان يا اشعريان يا اسامى به كار گرفته اين روشها باعث اين تفاوتهاى اعتقادى شده يا نه؟ و سوال ديگر اين كه آن روشهاى واقعى با آن رويكردهاى روش شناسانه كه صاحبان اين معرفتها داشته‏اند به حوزه دين ايجاد تفاوت كرده يا نكرده؟ متكلمى كه مى‏آيد كتاب كلامى مى‏نويسد مراحلى را طى كرده به اين نقطه رسيده كه بايد از فلان انديشه كلامى با اين روش دفاع كند در اين نقطه روش شناسى‏ها خيلى تفاوتى در مضمون و محتوا ندارد. در مرحله‏اى كه متكلم مى‏خواهد به دفاع بپردازد يعنى نظام معرفتى كلامى شكل گرفته و او تصميم گرفته با روشهاى مختلف از اين نظام معرفتى دفاع بكند. اينجا روش تابع موضوع و باور است. اما يك روش‏شناسى ديگرى هم داريم كه قبل از اين اتفاق مى‏افتد، تعبير مى‏كنيم به رويكرد روش شناسانه در حوزه دين در آنجا تفاوت دارد و اين تفاوتها هم حتما تاثير قاطع مى‏گذارد در نوع برداشت از مباحث كلامى. نگاه كنيد تفاوت اصلى اماميه با كل مذاهب اهل سنت در چيست، همان طورى كه شهرستانى به خوبى اشاره مى‏كند و مى‏گويد اولين نقطه اختلاف در امامت است. بعدها بسيارى از مورخان مسئله جبر و اختيار را موضوع قرار مى‏دهند، او مى‏گويد بحث امامت بود و اين اولين اختلاف اعتقادى است و اين درست است. وقتى گروهى مرجعيت فكرى را به امامان معصوم مى‏دهد و گروه ديگر تفسير و رأى شخصى خودشان را از كتاب منبع و مرجع قرار مى‏دهد قطعا در حوزه اعتقادات تفاوتهاى زيادى پيدا مى‏كند يا اگر گروهى با ديدگاه نص گرايانه بدون دخالت حوزه عقلانى به دين نگاه مى‏كند يا كسانى كه كاملاً عقل را مرجع اصلى در حوزه اعتقادات مى‏دانند و نص را تابع عقل قرار مى‏دهند كه اختلاف اشاعره و معتزله بود و در اين صورت، طبعا نگاه روش شناسانه موثر است در نوع برداشتى كه از متون دينى مى‏كنند. بنابراين بايد بگوييم در دانش كلام، روش‏شناسى فرع است و اما در صحنه فهم عالمان دينى در مذاهب اسلامى روش‏شناسى مى‏تواند اصل قرار بگيرد.
دكتر برنجكار: مهم‏ترين دليل اختلاف پاسخ‏ها اختلاف در روش‏ها و مبادى مورد استفاده است.

پژوهه: تفاوت روش تحقيق در كلام مسيحى و كلام اسلامى چگونه است؟ (به ويژه كه برخى مستشرقين كه خواسته‏اند ريشه مباحث كلام اسلامى را به كلام مسيحى پيوند بزنند).
دكتر برنجكار: هم در مسيحيت و هم در اسلام روش كلامى كاملاً يكسانى وجود ندارد، اما تقريبا روش‏ها و ديدگاه‏هاى مطرح در كلام يك دين در كلام دين ديگر نيز وجود دارد و صادر كردن حكم كلى دشوار است.
اما اين كه برخى مستشرقان ريشه مباحث كلام اسلامى را به كلام مسيحى برمى‏گردانند، اين مطلب ربطى به بحث روش ندارد، گذشته از اين كه اين مستشرقان به كمترين مشابهت ميان آراى كلامى مسلمين و مسيحيان توجه مى‏كنند اما ريشه قرآنى و حديثى روشن آراى كلامى مسلمين را نمى‏بينند.
دكتر سبحانى: نبايد بگوييم كلام مسيحى بايد بگوييم الهيات مسيحى كه شاخه‏هاى بسيار متنوعى دارد و ما از هر كدام از اين شاخه‏ها به اسمى ديگر ياد مى‏كنيم مثلاً فقه، اخلاق محض. بايد گفت كلام شاخه‏اى از الهيات مسيحى قابل مقايسه با كلام اسلامى است، اگر بخواهيم مقايسه كنيم بايد بگوييم علم كلام ما بسيار شبيه به كلام عقلى آنها است البته ما كلام وحيانى ونقلى داشتيم گرچه زياد پخته و پرورده در تاريخ فكر ما نشده ولى بوده و هنوز هم ريشه‏هايى از اين وجود دارد اين را اگر بخواهيم مقايسه كنيم با كلام وحيانى آنها خيلى مشابهت دارد ولى در حين حال بايد توجه داشت كه عقلانيت در فرهنگ مسيحى كاملاً با عقلانيت اسلامى يكى نيست چنان كه نگرش وحيانى حوزه مسيحيت با نگرشى كه ما به حوزه وحى اسلامى داريم تفاوت‏هاى زيادى دارد با حفظ همه اين تفاوت‏ها مى‏توان گفت ما كلام عقلى و نقلى داريم و آنها هم الهيات نقلى و الهيات عقلى دارند و از نظر روش شناختى هم با هم نزديكترند.
كلام اسلامى از منابع بسيارى از حوزه فكرى عصر خودش استفاده كرده است اصلاً كار كلام همين است يعنى تأثير از زمان و مكان، به خصوص در بحثهاى دوم و سوم از اهداف علم كلام. ممكن است ما بگوييم، توضيح و تبيين علم كلام محدوديت بيشترى دارد، در بهره‏گيرى از منابع و روش‏شناسى بيرونى در حوزه دوم كه نظام مندى به اين گزاره‏هاست باز هم روشش محدودتر و مشخص‏تر است اما در حوزه دفاع كاملاً دست متكلم باز است بلكه اساسا رويكرد متكلم به اين است كه دانشهاى زمان خود را جذب كند و آنها را در خدمت دفاع از دين دربياورد اگر بخواهيم به صورت جزيى وارد بشويم مشكلاتى در اين نوع تحقيقات مستشرقان وجود دارد كه امروز نمى‏توان بر آنها تكيه كرد و نتيجه قطعى ارائه داد.
اول اين كه انتقال دانش كلامى بلكه كل دانشها به حوزه اسلامى عمدتا انتقال شفايى است و نه كتبى يعنى شيوه انتقال و تعمل فكرى حوزه دانش اسلامى و جهان بيرون بخصوص با جهان مسيحيت در پنج قرن اول كاملاً يك ارتباط شفاهى است و اين قابل راهيابى به لحاظ تاريخى نيست مگر اين كه مستندات جديدى پيدا بكنيم. اگر اين تحقيقات با مايه حدس و گمان همراه است و بيشتر با روش مقايسه‏اى به اين نتيجه رسيده‏اند كه مثلاً چون چنين چيزى در كلام اسلامى مطرح است و مشابه با آن رأى را در متكلمان مسيحى داريم پس مسلمانان از آنها گرفته‏اند، اين هيچ دليل محكم و قانع كننده‏اى نيست. نكته دوم اين كه اين تحقيقات را با ترديد مواجه مى‏كند، استشهاداتى است كه اينها كرده‏اند بسيارى از استشهادات اينها يا به لحاظ متن مسيحى يا اسلامى دچار اختلال است به عنوان مثال كار مهمى را كه بركسون در فلسفه علم كلام كرده و تمام كارى كه او در كتاب بسيار بزرگ انجام داده همين نكته است كه كلام اسلامى مرهون كلام مسيحى و يهودى است اما وقتى جاى‏جاى اين كتاب را مى‏بينيد، حداقل در منابع اسلامى برداشتهاى نادرست زيادى دارد يعنى با يك پيش داورى همراه است اما اين كه كلام اسلامى را بخواهيم در بيشتر بحثها مرهون كلام مسيحى بدانيم، به نظر مى‏رسد اثبات اين امر هم مشكل است.

پژوهه: اصولاً تفاوت كلام جديد با كلام سنتى از منظر روشى در چيست؟
دكتر برنجكار: اساسا ما دو كلام به نام كلام جديد و كلام قديم يا سنتى نداريم. در غرب به مباحث كلام، الهيات مى‏گويند و نه كلام. اخيرا در ايران واژه كلام جديد رايج شده است. وقتى به كتاب‏هايى كه عنوان كلام جديد را روى آن مى‏گذارند نگاه مى‏كنيم، مى‏بينيم هم از نظر روشى و هم از نظر اكثر موضوعات، تفاوت چندانى با كلام سنتى ندارد.
يعنى هر دو از روش عقلى و نقلى استفاده مى‏كنند. در هر دو اثبات وجود خدا و مسأله شرور مهمترين مسأله است.
هر چند در كلام جديد از علوم تجربى جديد در برخى مباحث استفاده مى‏شود و برخى مسائل جديد مثل علم و دين، پلوراليسم، زبان دين و... نيز بر مباحث قبلى اضافه شده است. به نظر بنده دليل رايج شدن اصطلاح كلام جديد در مبانى ما اين است كه در سده‏هاى اخير علم كلام در حوزه‏هاى علميه افول داشته است و مانند سابق كه فقهاى بزرگ يا متكلمان بزرگ نيز بودند، نيست. در چند دهه اخير كه اقبال به كلام بيشتر شده و كتاب‏هايى از متكلمان غرب به فارسى ترجمه شده است. محققان ما با مراجعه به اين كتاب‏ها مى‏بينند كه مسائل جديدى در اين كتاب‏ها يافت مى‏شود و از علوم جديد هم در كلام استفاده مى‏شود بنابراين اين احساس پديد آمد كه اين دانش با كلام سنتى متفاوت است بنابراين اسم كلام جديد روى آن گذاشتند. اما در غرب چون سير تكامل مباحث كلامى براى متكلمان متصل بود، اصطلاح كلام قديم و جديد را به كار نبردند. اگر قبل از رنسانس را قديم و بعد از آن را جديد بناميم، مى‏توان گفت كلام جديد، همان كلام قديم است كه موضوعاتى متأثر از فلسفه و علم بعد از رنسانس به آن اضافه شد.

پژوهه: آيا روش خاصى براى استنباط مباحث اعتقادى از متون دينى وجود دارد يا همان روش مرسوم در استنباط فروع و احكام در اصول اعتقادى نيز كاربرد دارد؟
دكتر سبحانى: چون در سوال پيش فرض گرفتيد كه ما در حوزه مباحث اعتقادى هم نياز به روش استنباطى داريم و به تعبير ديگرى اساسا استنباط از متون دينى در حوزه اعتقادات، مشروع يا ضرورى است، همين پيش فرض چندان مورد قبول عده‏ايى نيست، بعضى اعتقادشان بر اين است كه حوزه اعتقادات اساسا حوزه عقلانى است و متون دينى فقط به عنوان مويد مى‏توانند به حساب بيايند. و استنباط بى‏معناست چرا كه خاص حوزه تكاليف و تعبديات است. اعتقادات مانند تكاليف و حوزه ارزشها در اخلاق، حتما نياز به برداشت از متون دينى دارد يعنى هر آنچه را كه ما مى‏خواهيم به دين نسبت دهيم و بگوييم كه دين اين را مى‏گويد بايد از طريق يك روش‏شناسى مقبول و مستند باشد به اين معنا ما در حوزه كلام هم نياز به يك روش استنباطى و اجتهادى داريم. ما مى‏خواهيم بدانيم كه متون وحيانى ما در مورد اين موضوع چه گفته‏اند، براى رسيدن به اين مدعا ما نياز به روشهاى تفسير متنى داريم كه از اين جهت يك مشابهت كلى با حوزه فقه دارد، چرا كه فقيه هم به دنبال چنين چيزى است و مى‏خواهد مضامين متن را با روش‏شناسى خاص استخراج بكند. اما تفاوتهايى ميان حوزه اعتقادات و فقه است و همين است كه استنباط را متفاوت مى‏كند. آن است كه ما در فقه دخالت عقل را محدودتر مى‏دانيم تا در حوزه كلام، به هر حال يك متكلم نمى‏تواند عقلانيت را به سويى بگذارد و استنباط كاملاً آزاد از متون دينى بكند، حتما تحت تاثير چهارچوبهاى عقلانى است. البته بايد ببينيم اين چهارچوبهاى عقلانى چيست آيا هر آنچه كه به عنوان بحث فلسفى مطرح مى‏شود مى‏تواند مستند اين روش‏شناسى باشد؟ نه اين طور نيست. عقلانيتى كه در استنباط دخالت مى‏كند يك عقلانيت قطعى قابل اتكا است. البته در كنار اين امر اتكا به نصوص دينى روشهاى عقلانى به كار مى‏آيد نتايج قطعى تاريخى به كار مى‏آيد. يعنى ما نمى‏توانيم از دستاوردهاى قطعى دانش تاريخ خود را مستغنى بدانيم. واقعه‏اى كه در متن مطرح مى‏شود كه آن واقعه به گونه‏ايى با شرايط تاريخى ارتباط پيدا مى‏كند. روش‏شناسى تحربى هم نمى‏تواند در اين جا بى‏دخالت باشد. از اينها كه بگذريم اعتقادات ويژگى‏هايى دارد كه ما را از آن حوزه اجتهاد فقهى جدا مى‏كند مثلاً در اجتهاد فقهى ما چيزى مثل اصول عمليه داريم. طبعا اين اصول عمليه در حوزه اجتهاد اعتقادى دخالتى ندارد، يك نكته ديگر ما در حوزه فقه با گزاره‏ها يا تك گزاره‏ها ارتباط داريم استنباط متمركز بر روى يك گزاره هست، بدون توجه به ساير گزاره‏هاى اما اعتقاد يك نظام منسجم هماهنگ و تو در تو است، ما نمى‏توانيم گزاره‏اى استنباط كنيم بى‏توجه به ديگر گزاره‏ها، به تعبير ديگر استنباط ما در حوزه اعتقادات يك استنباط نظام‏مند است و اما ماهيت اين استنباط يك استنباط تفسير متنى است و بايد متكى بر روشهاى عقلانى باشد.
دكتر برنجكار: برخى از اصول استنباط در احكام در استنباط عقايد نيز به كار مى‏آيد، مانند مباحث الفاظ. (تا برخى ديگر همچون مباحث اوامر و نواهى، تقسيمات واجب) اصول عملى، در علم كلام مطرح نيست. اما علم كلام به برخى ديگر از قواعد و اصول نيازمند است كه در علم اصول فقه مطرح نشده است.

پژوهه: از اين كه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد، متشكريم.