هرگز خود را از شاگردانش بالاتر نميديد و اجازه نميداد كسي دربارهاش با بزرگنمايي سخن بگويد. او ميگويد:
«يادم هست، در هفت، هشت سال پيش ، در دانشگاه شيراز ، مرا دعوت كرده بودند. پيش از سخنراني من، يكي از استادها كه طلبه هم بود و بعد از تحصيل در آمريكا دكتر شده بود ، و مرد فاضلي هم هست، مامور شد مرا معرفي كند، پشت تريبون ايستاد، مقداري معرفي كرد؛ بعد در آخر سخنانش، اين جمله را گفت «اگر براي ديگران لباس روحانيت افتخار است، ولي فلاني افتخار لباس روحانيت است!
از اين حرف، آتش گرفتم و چون ايستاده سخنراني ميكردم، عبايم را در آوردم، روي تريبون گذاشتم و مقداري حرف زدم. آنگاه رو به آن شخص كردم و گفتم: «آقاي فلاني! اين چه حرفي بود كه از دهانت بيرون آمد! تو اصلاً ميفهمي كه چه داري ميگويي. من چه كسي هستم كه تو ميگويي افتخار اين لباس است؟ با آن كه من آن وقت دانشگاهي هم بودم، گفتم: آقا من در تمام عمرم، يك افتخار بيشتر ندارم آن هم اين عبا و عمامه است. اين تعارفهاي پوچ چيست كه به هم ديگر ميكنيم! ابوذر غفاري، عمار ياسر، بوعلي سينا، شيخ بهايي، خواجه نصير الدين طوسي، شيخ مرتضي انصاري و ... افتخار اسلامند و اين اسلام است كه به اين اشخاص افتخار داده و چنين افرادي را ترتيب كرده است.»