« سخن اول »
« خانه تكاني دلها »
آمد بهار خرمّ و آمد رسول يار مستيم و عاشقيم و خماريم و بي قرار
گويي قيامت است كه بر كرد سر ز خاك پوسيدگان بهمن و دي، مردگان پار
شاخي كه ميوه داشت، همي نازد از نشاط بيخي كه آن نداشت، خجل گشت و شرمسار
آخر چنين شوند درختان روح نيز پيدا شود درخت نكو شاخ بختيار
هر سال، يار، خون طراوت را در پيكر بهار مي جوشاند و از رحيق لطف خويش، صافي ضميران را مي نوشاند. بهار با پرده پرده هاي گوناگون و نقش و نگارهاي فراوان از راه رسيده است. وزيدن نسيم روح افزاي بهار، نقطه پايان بر زمستان سرد و گزنده نهاده است و اين داستاني است مكرّر، در آغاز هر سال، از ديرباز تاكنون و از اكنون تا ...
رسيد فصل گل و باز بلبلان مستند جهان جوان شد و ياران به عيش بيشستند
بهار ياد آور رويش دوباره جوانه ها و طراوت لحظه هاست ، رستاخيز طبيعت و جان گرفتن مرده هاست ، شكفتن غنچه ها در شاخه هاي خشكيده درختان و نوشدن سبزه زارهاست.
ايرانيان را عادت بر آن است كه همراه با وزش نسيم بهاري سراي خويش را عطر افشاني مي كنند و غبار از چهرة آن بر مي گيرند و اطراف خويش را بهاري مي كنند. مي كوشند تا طراوت بهاري به جاي جاي زندگي آنها وارد شود و صفايي تازه به آن بخشد.
تغيير و نوشدن زيباست و از يكنواختي و استمرار، آدميان گريزانند. اگر اين تحول و تغيير همراه با تكامل و جلو رفتن باشد، جاذبه بيشتري پيدا مي كند. اگر اين نوشدن ها ، عطر افشاني ها و... عميقتر شود، زيبايي آن جاودانه مي گردد.
مبادا مردمان تنها به قماش پيرهن يوسف (زيبايي هاي صوري بهار) نظر افكندن و از زيبايي خود يوسف (زيباييهاي باطني و معنوي بهار) غافل شوند:
از قماش پيرهن ، غافل ز يوسف گشته اند شكوه ها از مردم كوته نظر دارد بهار
از براي موشكافان در رگ هر سنبلي معني پيچيده در شور و شرر دارد بهار
بيائيم با الهام از تجديد حيات طبيعت، دل را نيز خانه تكاني كنيم، زوايد را برچينيم و غنچه هاي خدايي در آن بيشانيم و از خداوند زيبائيها بطلبيم كه:
يا مقلب القلوب و الابصار...
بهار، هنگامه شادماني و سرور است، دلهاي اهل جمال چون كاهبرگي در اثر وزش نسيم هاي رحمت مي لرزد.
خوشا حال اهل معني كه باران بهاريشان در شبستانهاي خلوت و نيايش از ابر ديدگان فرو مي بارد.
بيا و تازه كن ايمان به نوبهار امروز كه شد قيامت موعود آشكار امروز
شكوفه از افق شاخسار، اختر ريخت نشان صبح قيامت ببين به كار امروز
والسلام
سردبير