آيين سلوك
نوريان مر نوريان را طالبند
اشاره:
حيات آدمى نه به تنفّس و تحرّك و تغذيه است؛ چرا كه اين حيات حيوانى انسان است كه هر حيوانى آن را راداست؛ بلكه حيات وافعى اش به علم و آگاهى و تكامل معنوى اوست چنان كه اميرالمؤمنين –عليه السلام- فرمود:
« الناس موتى و أهل العلم أحياء. »
بر اين اساس در اين گستره زمين تنها آگاهانى كه سر از لاك خويشتن مادّى در آورده و با دو بال ايمان و علم به سوى تكامل و ابديّت به رواز در آمده اند زندگانى حقيقى اند. چه در اين بدن نفى بكشند يا قفس تن را شكسته و به ظاهر از اين دنيا كوچ كرده باشند. ارواح بلند اين عالمان بلند پايه است كه طندگان شاهد جهانند. خاطره ذيل نمونه اى از ارتباط دو عالم برجسته از دو دنيا با يكديگر مى باشد . اميد است از بركات وجود هر دو گروه شان بهره مند گرديم.
حكايت « ناشناس »
راقم سطور پس از آن كه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى آگاهى يافت، تا مدّت مديدى مى پنداشت كه قبر آن جناب در نجف اشرف است. تا اين كه در شبى از نيمه دوم رجب هزار و سيصدو هشتادو هشت هجرى قمرى در حدود سه ساعت از شب رفته، با جناب آقاى آيه اللّه سيد حسين قاضى طباطبايى تبريزي، برادر زاده مرحوم آقاى حاج سيّد على آقاى قاضى سابق الذكر، در كنار خيابان ملاقات اتفّاق افتاد. با جناب ايشان دراثناى راه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى سخن به ميان آوردم و سؤال از تربتشان كردم. فرمودند: قبر ايشان در همين شيخان قم نزديك قبر مرحوم ميرزاى قمّي، صاحب قوانين است و لوح قبر دارد. من به وقت شنيدن اين كه لوح قبر دارد از ايشان نپرسيدم كه در كدام سمت قبر ميرزاى قمّى.
و چون با جناب آقاى آسيّد حسن قاضى خداحافظى كردم شتابان به سوى شيخان رفتم كه مبادا در را ببندند، بدان جا رفتم و بسيارى از الواح قبور را نگاه كردم كه بعضى را تا حدّى تشخيض دادم و بعضى را چون شب بود و برق هاى آن جا هم بسيار ضعيف بود، تشخيص دادن بسيار دشوار بود. با خود گفتم حالا كه شب است و تاريك است، باشد تا فردا، آيساً داشتم از شيخان به در مى آمدم، ولى آهسته آهسته، باز هم نظرم به الواح قبور بود كه ديدم شخصى ناشناس ار درب شرقى شيخان وارد قبرستان شده است و مستقيم به سوى من مى آيد.
تا به من رسيد گفت: آقا قبر آميرزا جواد آقاى ملكى را مى خواهيد؟ مرا در كنار قبر آن مرحوم برد و از من جدا شد و به سرعت به سوى درب غربى شيخان رهسپار شد كه از قبرستان به در رود. من بى اختيار تكانى خوردم و مضطرب شدم و ايشان را بدين عبارت صدا زدم و گفتم:آقا من قبر ايشان را مى خواستم، امّا شما از كجا دانستيد؟ آن شخص در همان حال كه به سرعت به سوى درب غربى شيخان مى رفت، صورت خود را بر گردانيد و نيمرخ به سوى من نموده گفت: ما مشترى هاى خودمان را مى شناسيم.(1)
پاروقى:
1- به نقل از: آسمان معرفت، تأليف حضرت استاد علاّمه حسن زاده آملى