فصل ششم

شيعه در عصر عباسيان

حكومت عباسيان با زمامدارى ابوالعباس سفّاح(1) در سال 132ه آغاز شد. وى در سال 136ه وفات كرد. دوران زمامدارى او عمدتاً به تثبيت و تحكيم حكومت عباسى و جنگ و درگيرى با امويان سپرى شد.(2)
بدين جهت، و نيز به دليل اين كه شعار عباسيان در مخالفت با بنى‏اميه خونخواهى خاندان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود، آنان در آغاز متعرض امام صادق عليه‏السلام و شيعيان نشدند، و از اين نظر شرايط سياسى براى فعاليت‏هاى فكرى و دينى امام صادق عليه‏السلام و اصحاب او فراهم بود. به عبارت ديگر، دوران حكومت ابوالعباس سفّاح كه نخستين مرحله‏ى زمامدارى عباسيان بود، همچون دوران پايانى حكومت امويان كه در معرض زوال و انقراض قرار داشت، شرايط سياسى نسبتاً مناسبى براى اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و شيعيان فراهم بود .و آنان نيز در بسط و نشر معارف اهل بيت عليهم‏السلام كه همان اسلام اصيل است، سعى بليغ نمودند. علاّمه سيد محسن امين، پس از اشاره به كثرت معارف و علومى كه توسط امام صادق عليه‏السلام انتشار يافت و بسيارى راويان حديث از آن حضرت و فراوانى شاگردان وى در رشته‏هاى مختلف علوم اسلامى گفته است: سبب انتشار علوم از امام صادق عليه‏السلام و كثرت دانش‏اندوزان از كوثر علم و دانش امام عليه‏السلام اين بود كه وى در اواخر دوران بنى اميه و اوايل دوران بنى‏عباس به سر مى‏برد.

1. ابوالعباس، عبداللّه‏بن محمدبن على‏بن عبداللّه‏بن عباس،از آنجا كه وى در ريختن خون مخالفان خود بسيار سريع تصميم مى‏گرفت و خون بسيارى از بنى‏اميه را در راه رسيدن به حكومت و استقرار آن ريخت به لقب سفّاح ناميده شد.
2. جهت آگاهى از وقايع دوران حكومت سفّاح به تاريخ طبرى: 5 / 123 ـ 154؛ تاريخ ابن اثير: 3 / 484 ـ 520؛ تاريخ يعقوبى: 2 / 278 ـ 298؛ تاريخ الخلفاء، ص 256 ـ 259؛ الامامة و السياسة: 2 / 118 ـ 133 رجوع شود.

در آن زمان بنى اميه رو به انقراض و زوال بودند. بدين جهت در زمان آنان شرايط تقيه و خوف حاكم نبود. و در آغاز دوران عباسيان نيز آنان حسادت و عداوتى نسبت به خاندان ابوطالب نداشتند؛ و چون دولت خود را دولتى هاشمى مى‏دانستند، وجود مثل امام صادق عليه‏السلام را موجب افتخار خود مى‏شمردند.(1)
گذشته از اين كه شرايط سياسى در زمان امام صادق عليه‏السلام ويژگى خاصى داشت، و براى فعاليت‏هاى علمى و فرهنگى فراهم‏تر بود، اصولا شرايط اجتماعى و فكرى دنياى اسلام نيز در آن زمان به گونه‏اى بود كه بحث و گفت‏وگوى علمى را اقتضا مى‏كرد. اين فضاى اجتماعى و فكرى نتيجه ظهور مذاهب و مكاتب مذهبى و گرايش‏هاى فكرى و دينى گوناگونى بود كه در جهان اسلام پديد آمده بود. اين گرايش‏هاى گوناگون همه‏ى حوزه‏هاى علوم و معارف اسلامى (اعم از معقول و منقول) را در بر مى‏گرفت.(2)

1. اعيان الشيعة: 1 / 664.
2. ر.ك: متكفر شهيد استاد مطهرى، سيرى در سيره‏ى ائمه‏ى اطهار عليهم‏السلام ، ص 142 ـ 147.

با به قدرت رسيدن منصور عباسى شرايط تغيير كرد. وى در آغاز سال 137ه به حكومت رسيد و نخستين كارى كه انجام داد اين بود كه ابومسلم خراسانى كه در به قدرت رسيدن عباسيان كوشش فراوان كرده بود را به قتل رساند. زمامدارى منصور تا سال 158ه ادامه يافت. سياست وى در برخورد با مخالفان سياسى ارعاب، شكنجه و قتل بود، و در اين راه از اعمال هيچ‏گونه خشونتى دريغ نمى‏كرد. از آنجا كه با گذشت زمان حيله و تزوير بنى عباس در ادّعاى خونخواهى خاندان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله براى مردم روشن شده بود، و بر همگان ثابت گرديده بود كه آنان جز در پى حكومت بر مسلمانان نبوده‏اند، و در نتيجه مخالفت‏هاى علويان، با دستگاه عباسى نمايان گرديد، منصور در سركوب كردن اين مخالفت روش خشونت و شكنجه و كشتار علويان را به كار گرفت. در جنايت و قساوت نسبت به علويان بر بنى اميه پيشى گرفت، منصور با بى رحمى تمام با علويان رفتار مى‏كرد بسيارى از آنان را در بدترين شرايط به زندان مى‏افكند. زندان هايى تاريك كه زندانيان اوقات شبانه روز را تشخيص نمى‏دادند و اوقات نماز را با خواندن قرآن تعيين مى‏كردند. آن گاه كه در زندان جان مى‏سپردند اجساد آنان را در زندان رها مى‏كردند، بدين وسيله فضاى زندان را آلوده مى‏كرد تا آنان به انواع بيمارى‏ها مبتلا شوند و از دنيا بروند. و گاهى دستور مى‏داد تا زندان را بر آنان خراب كنند و آنان زير آوارهاى زندان به شهادت مى‏رسيدند.(1)

1. الامام الصادق و المذاهب الاربعة: 2ـ1 / 475.

در زمان منصور، محمد و ابراهيم فرزندان عبداللّه‏ بن الحسن عليه حكومت جبّار وى قيام كردند. اما پس از نبردى قهرمانانه و فداكارانه به دست عمّال منصور به شهادت رسيدند.(1) منصور امام صادق عليه‏السلام را نيز شديدا تحت نظر داشت. و هر از چند گاهى او را نزد خود احضار مى‏كرد و قصد كشتن او را داشت، اما هر بار با عنايت خاص خداوند و به گونه‏ى معجزه‏آسا امام عليه‏السلام از شرّ منصور نجات مى‏يافت؛ تا اين كه سرانجام به وسيله‏ى زهر او را به شهادت رساند.(2)
پس از شهادت امام صادق عليه‏السلام ميان شيعيان در مورد جانشين آن حضرت اختلافاتى رخ داد و در پى اين اختلاف فرقه هايى پديد آمد كه از آن جمله فرقه اسماعيليه بود.(3) اما شيعيان اماميه اثنى عشريه بنابر دلايل عقلى و نقلى امامت امام موسى بن جعفر عليه‏السلام را برگزيدند. شيخ مفيد در اين باره گفته است: امام پس از ابوعبداللّه‏ فرزندش ابوالحسن موسى بن جعفر عليه‏السلام بنده‏ى صالح خداوند بود، زيرا هم واجد صفات فضل و كمال (كه براى امام لازم است) بود، و هم پدرش او را به امامت برگزيده بود.(4)

1. تاريخ ابن اثير: 3 / 563 ـ 590.
2. الفصول المهمّة، ص 222 ـ 230؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة: 2ـ1 / 471 ـ 474 ؛ تاريخ الشيعة، ص 45 ـ 46.
3. در مورد چگونگى پيدايش اسماعيليه و فرقه‏هاى ديگر پس از شهادت امام صادق عليه‏السلام به كتاب «فرق و مذاهب كلامى» ص 65 ـ 70 و فرق الشيعة، ص 78 ـ 89 رجوع شود.
4. الارشاد: 2 / 215.

دوران امامت امام كاظم عليه‏السلام سى و پنج سال (183 ـ 148ه) بود. در اين دوران با چهار زمامدار عباسى كه عبارت بودند از: منصور، مهدى، هادى و هارون الرشيد، مواجه گرديد. روش آنان در خشونت و سخت‏گيرى نسبت به علويان همانند روش منصور بود. شرايط اختناق و رعب ناشى از حكام عباسى در آن زمان به گونه‏اى بود كه شيعيان در نقل حديث از امام كاظم عليه‏السلام كمتر نام او را آشكارا بر زبان مى‏بردند، و از او با كنيه‏ها و لقب هايى چون ابوالحسن، ابو ابراهيم، العبد الصالح، العالم و مانند آن نام مى‏بردند. و از او نقل حديث مى‏كردند، و آن‏گاه كه نوبت به هارون الرشيد رسيد، امام عليه‏السلام را به زندان افكند، و پيوسته او را از زندانى به زندان ديگر منتقل مى‏كرد، تا اين كه سرانجام به دست سندى بن شاهك در زندان بغداد به شهادت رسيد. (183ه) شهادت مظلومانه و غريبانه‏ى امام عليه‏السلام فرصتى را فراهم ساخت تا شيعيان بغداد خشم و نفرت خود را عليه دستگاه حكومت هارون الرشيد اعلان نمايند.(1)

1. تاريخ الشيعة، ص 48؛ اعيان الشيعة: 2 / 11 ـ 12.

اگر چه زمامداران عباسى معاصر با امام كاظم عليه‏السلام با مخالفان و مخصوصا علويان با خشونت و قهر برخورد مى‏كردند اما در عين حال وجود مذاهب و فرقه‏هاى دينى و گرايش‏هاى فكرى و اعتقادى گوناگون مانع از آن بود كه دستگاه حكومت بتواند حركت‏هاى فكرى و فرهنگى را كاملا تحت كنترل و سانسور دلخواه خود قرار دهد، از اين روى با همه‏ى دشوارى هايى كه وجود داشت، امام كاظم عليه‏السلام نهضت فكرى و فرهنگى كه توسط امام باقرو امام صادق عليه‏السلام آغاز و شكوفا شده بود را استمرار بخشيد، شاگردان برجسته‏اى را تربيت كرد، و راويان بسيارى احاديث فراوانى را از آن حضرت روايت كرده‏اند. شيخ طوسى راويان حديث از امام كاظم عليه‏السلام را در كتاب رجال خود نقل كرده است. مطابق نقل وى، آنان 262 راوى بوده‏اند.(1)
با بررسى دقيق‏ترى كه توسط برخى از نويسندگان انجام گرفته راويان حديث از آن حضرت بيش از رقم مزبور بوده‏اند. مطابق اين تحقيق تعداد راويان حديث از امام كاظم عليه‏السلام 638 نفر بوده است.(2)
پس از شهادت امام كاظم عليه‏السلام گروهى از شيعيان در مورد شهادت امام عليه‏السلام و نيز امامت پس از وى دچار اشتباه و انحراف گرديدند، و گمان كردند كه آن حضرت همان مهدى موعود است، برخى مرگ و شهادت او را انكار كردند، و برخى ديگر آن را پذيرفتند ولى معتقد شدند كه او باز خواهد گشت و عدل كلى را جهان گستر خواهد كرد. اين گروه را«واقفيه» ناميده‏اند؛ يعنى كسانى كه در باب امامت امام كاظم توقف كردند و به استمرار امامت در ذريه او قايل نبودند، اما اكثريت شيعه به امامت امام على بن موسى الرضا عليه‏السلام معتقد شدند. و آنان را «قطعيّه» ناميده‏اند. يعنى كسانى كه به امامت امام رضا عليه‏السلام قطع و يقين داشتند.(3)
با شهادت امام كاظم عليه‏السلام دوران امامت امام رضا عليه‏السلام (4) آغاز گرديد. و تا سال 203ه كه به شهادت رسيد، ادامه يافت.

1. رجال شيخ طوسى، اصحاب الكاظم عليه‏السلام .
2. سند الامام الكاظم عليه‏السلام : شيخ عزيز اللّه‏ عطاردى؛ بحوث فى الملل و النحل: 6 / 489.
3. فرق الشيعة، ص 90 ـ 91.
4. امام رضا عليه‏السلام در سال 148ه در مدينه متولد گرديد و در سال 203ه در طوس به شهادت رسيد. الارشاد، ج 2، ص 247.

دوران امامت آن حضرت 20 سال بود. زمامداران عباسى معاصر با آن حضرت عبارت بودند از هارون الرشيد، محمد امين و عبداللّه‏ مأمون.(1)
در زمان امامت امام رضا عليه‏السلام به ويژه در دوران زمامدارى مأمون عباسى در جهان اسلام تحوّلاتى رخ داد كه در تاريخ تشيّع تأثير خاصى داشت. از يك سو در اين دوران كتاب‏هاى يونانى و غير يونانى در زمينه‏هاى منطق، فلسفه، نجوم، پزشكى و رشته‏هاى علمى ديگر به زبان‏هاى عربى ترجمه گرديد. و در نتيجه فضاى اجتماعى و فرهنگى دنياى اسلام را تحت تأثير قرار داد. و بحث و گفت‏وگوى علمى و دينى رونق بيشترى پيدا كرد. طبيعى است كه در چنين شرايطى قدرت‏هاى جاير و مستبد در اعمال فشار و اختناق بر جامعه توفيق كم‏ترى خواهند داشت.
ترجمه كتاب‏هاى غير اسلامى به زبان عربى، اگر چه به پيش از عصر عباسيان باز مى‏گردد، به گفته مورخان اين كار نخستين بار توسط خالد بن يزيد بن معاويه كه او را حكيم آل مروان مى‏ناميدند، انجام گرفت.(2) اما در عصر امويان اين مسأله توجه زمامداران اموى را جلب نكرد، ولى در عصر عباسيان مورد توجه زمامداران عباسى قرار گرفت. نخست در عصر منصور برخى از كتاب‏هاى طبّى و نجومى به عربى ترجمه شد، هارون به اين كار توجه بيشترى نمود، و بالاخره در عصر مأمون مورد اهتمام خاص او قرار گرفت.

1. ده سال از امامت امام رضا عليه‏السلام در زمان هارون‏الرشيد، پنج سال در زمان محمدامين، و پنج سال در زمان عبداللّه‏مأمون.
2. الفهرست ابن نديم، ص 338؛ تاريخ تمدن اسلامى، جرجى زيدان: 3 / 552.

از سوى ديگر، مأمون به اين نتيجه رسيده بود كه ادامه‏ى روش زمامداران پيشين در برخورد با علويان به نفع حكومت عباسى نيست، زيرا برجستگى مقام و منزلت علويان به ويژه ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام بر همگان آشكار گرديده بود، در چنين شرايطى برخوردهاى خشونت‏آميز خشم و نفرت عمومى را نسبت به دستگاه حكومت عباسى در پى داشت. بدين جهت، وى با امام رضا عليه‏السلام كه برجسته‏ترين شخصيت علويان بود اظهار دوستى و محبت نمود و حتى مقام خلافت ظاهرى را به او پيشنهاد كرد. البته، امام عليه‏السلام كه از قصد و نقشه‏ى مأمون كاملا آگاه بود، از پذيرش درخواست وى امتناع ورزيد، و سرانجام پس از اصرار وى مقام ولايت عهدى را با شرايط ويژه‏اى پذيرفت. از جمله آن شرايط اين بود كه امام عليه‏السلام در امور حكومتى هيچ گونه دخالتى نداشته باشد.(1)
با تحقق يافتن مسأله‏ى ولايت عهدى شيعيان و علويان از خشونت هايى كه توسط دستگاه حكومت عباسى بر آنان اعمال مى‏شد، رهايى يافتند، و از سوى ديگر، با تشكيل جلسات مناظره و گفت‏وگو ميان امام رضا عليه‏السلام و علماى اديان و مذاهب مختلف حقايق براى مردم روشن‏تر گرديد. و بدين وسيله عقايد و انديشه‏هاى مذهب شيعه ترويج شد.

1. در مورد تحليل مسأله‏ى ولايت عهدى امام رضا عليه‏السلام به كتاب «سيرى در سيره‏ى ائمه‏ى اطهار عليهم‏السلام » ص 194 ـ 243 و كتاب اعيان الشيعه، ج 2، ص 16 ـ 17 رجوع شود.

اين مطلب را نيز نبايد ناگفته گذاشت كه مأمون، اگر چه دل به حكومت بسته بود، و براى رسيدن به اين مقام حتى برادر خود را نيز به قتل رساند و سرانجام به شهادت امام رضا عليه‏السلام نيز اقدام نمود، ولى گزارش‏هاى تاريخى بيانگر اين واقعيت است كه وى ذاتا دوستدار علم و دانش بوده، و تمايلات شيعى نيز داشته است. او تشيّع خود را نه تنها در حضور امام رضا عليه‏السلام و در جمع شيعيان اظهار كرده، بلكه با دانشمندان عصرش نيز در مورد امامت اميرالمؤمنين عليه‏السلام به بحث و گفت‏وگو پرداخته و با روشى عالمانه آنان را محكوم كرده است.(1)
در عصر امام رضا عليه‏السلام شيعه از شرايط سياسى و اجتماعى مطلوبى برخوردار شد. به ويژه آن كه مأمون اظهار تشيّع مى‏كرد، وى علماى كلام را احضار مى‏نمود و با آنان در مورد خلافت اميرالمؤمنين عليه‏السلام به بحث مى‏پرداخت و با دلايل قاطع و روشن ادلّه‏ى آنان را باطل مى‏ساخت، اما پس از آن كه امام رضا عليه‏السلام را به شهادت رساند، اين برنامه را به كلى تعطيل كرد.(2)

1. سيرى در سيره‏ى ائمه‏ى اطهار عليهم‏السلام ، ص 201 ـ 202.
2. تاريخ الشيعة، ص 54؛ نيز ر.ك: اعيان الشيعه: 2 / 15ـ16.

پس از شهادت حضرت رضا عليه‏السلام امام محمدتقى عليه‏السلام عهده دار منصب والاى امامت گرديد. امام جواد عليه‏السلام در سال 195 ه متولّد شد و در سال 220 ه در سن 25 سالگى به شهادت رسيد. آن حضرت با دو خليفه‏ى عباسى يعنى مأمون و معتصم معاصر بود. مأمون در سال 218ه از دنيا رفت. بر اين اساس مدت پانزده سال از امامت امام جواد عليه‏السلام با دوران زمامدارى مأمون همزمان بود. مأمون نسبت به امام محمد تقى عليه‏السلام نيز همان روشى را به كار گرفت كه با امام رضا عليه‏السلام به كار گرفته بود. امام عليه‏السلام را از مدينه به بغداد فرا خواند و او را مورد احترام ويژه قرار داد، و دختر خود ام الفضل را به ازدواج او در آورد، از آنجا كه عباسيان با اين كار مخالف بودند، مأمون مجلسى را آماده كرد و علماى برجسته‏ى عباسى را احضار كرد و مقرر شد كه ـ يحيى بن اكثم كه برجسته‏ترين آنان بود، مسايل علمى سختى را از امام عليه‏السلام بپرسند، تا ميزان فضل و كمال امام عليه‏السلام براى آنان روشن شود. چنين مجلسى برقرار شد و يحيى بن اكثم از پاسخ سئوالى كه امام عليه‏السلام مطرح كرد، باز ماند، و برجستگى علمى امام عليه‏السلام براى آنان آشكار گرديد.(1) امام جواد عليه‏السلام پس از مدتى به مدينه بازگشت و زمانى كه معتصم عباسى به حكومت رسيد، (218ه) در مدينه اقامت گرديد. پس از به قدرت رسيدن معتصم، وى بار ديگر امام عليه‏السلام را از مدينه به بغداد آورد، و سرانجام توسط همسر امام عليه‏السلام (ام الفضل) و به وسيله‏ى زهر امام عليه‏السلام را به شهادت رساند. او مى‏خواست از تشييع جنازه‏ى امام عليه‏السلام توسط شيعيان جلوگيرى كند، ولى جمع كثيرى از شيعيان در حالى كه شمشير بر گردن آويخته بودند، بدن مطهر امام عليه‏السلام را تشييع كرده و به خاك سپردند.(2)
از اين واقعه روشن مى‏شود كه در آن زمان در بغداد شيعيان بسيارى زندگى مى‏كردند، و از طرفى شرايط اجتماعى و سياسى نيز به گونه‏اى نبود كه خليفه عباسى بتواند با شيعيان به روش قهر و خشونت برخورد كند، همچنين پرسش‏هاى بسيارى كه از امام جواد عليه‏السلام در زمينه‏هاى مختلف در مورد مسايل دينى شده است گوياى اين واقعيت است كه از نظر اجتماعى و سياسى وضعيت تا حدودى مطلوب بوده است.

1. الارشاد: 2/ 281 ـ 287.
2. تاريخ الشيعة، ص 57.

حكومت معتصم تا سال 227ه ادامه يافت و پس از وى فرزندش الواثق‏باللّه‏ به حكومت رسيد. وى در سال 232ه از دنيا رفت و زمام حكومت عباسى در دست متوكل قرار گرفت. در زمان زمامدارى معتصم و واثق تحول ويژه‏اى كه در سرنوشت شيعيان تأثير قابل توجّهى داشته باشد، رخ نداد. و آن دو روش مأمون را ادامه دادند. از برخى گزارش‏ها به دست مى‏آيد كه واثق نسبت به مردم عموما و هاشميان خصوصا برخورد نسبتا مناسبى داشت. بر اين اساس اموال بسيارى را در ميان آنان تقسيم مى‏كرد.(1)
واثق از نظر تفكر مذهبى تحت تأثير معتزله بود، و احمد بن ابى دؤاد معتزلى كه قاضى القضاة بود، در دستگاه حكومت او نفوذ شديدى داشت. مسأله‏ى كلامى حادى كه از عصر مأمون مطرح شده بود، عبارت بود از حدوث و قدم كلام خداوند كه معتزله با شدت تمام از حدوث قرآن طرفدارى مى‏كردند و اهل الحديث و حنابله نظريه‏ى حادث و مخلوق بودن قرآن را مردود مى‏دانستند. اين مسأله منشأ بروز درگيرى‏هاى شديدى ميان دو گروه شده بود. و مأموران حكومتى به دستور زمامداران عباسى اين دوره افراد را در اين باره مورد امتحان و بازجويى قرار مى‏دادند، و مناصب حكومتى و دينى را تنها به افرادى مى‏سپردند كه طرفدار حدوث كلام الهى بودند، بدين جهت اين دوره را «دوره‏ى محنت» ناميده‏اند.

1. تاريخ يعقوبى: 2 / 445.

نظريه‏ى حدوث كلامى خداوند و قرآن كريم اگر چه نظريه‏اى استوار و با ديدگاه ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام هم آهنگ است، اما از آن جا كه اين مسأله صبغه‏ى سياسى به خود گرفته بود، و ابزارى در دست حكام عباسى و متكلمان معتزلى براى اهداف سياسى و اجتماعى بود، ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام از ورود در آن پرهيز مى‏كردند. ولى با اين حال در شرايط مناسب ديدگاه خود را در باره‏ى حادث بودن كلام خداوند بيان مى‏نمودند.
در مجموع، در دوران حكومت مأمون، معتصم و واثق شرايط سياسى و اجتماعى براى شيعيان نسبت به دوره‏هاى قبل و بعد از آن مناسب‏تر بود. و فشار و اختناق كم‏ترى بر آنان اعمال مى‏شد. اما با به قدرت رسيدن متوكل عباسى وضعيت به كلى تغيير كرد. در زمان وى اعمال فشار و روش‏هاى قهرآميز و خصمانه نسبت به اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و شيعيان آنان شدّت پيدا كرد. وى در يكى از كينه توزانه‏ترين اقدام‏هاى خود دستور ويران كردن قبر امام حسين عليه‏السلام را صادر و زيارت قبر آن حضرت را ممنوع كرد.(1) وى، همچنين ابن السكيت را كه معلم فرزندانش معتز و مؤيد بود به خاطر اين كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را برتر از آنان مى‏دانست به قتل رساند. توضيح اين كه متوكل به ابن السكيت گفت: آيا فرزندان من نزد تو محبوب‏ترند يا حسن و حسين عليهماالسلام ؟ اين السكيت گفت: قنبر غلام على بن ابى‏طالب از فرزندان تو برتر است. متوكل از اين سخن برآشفت و دستور داد او را به قتل برسانند.(2)

1. تاريخ الخلفاء، ص 347.
2. همان، ص 348.

در اين دوران امام هادى عليه‏السلام عهده‏دار مقام و منصب والاى امامت بود. وى، پس از شهادت امام جواد عليه‏السلام سر رشته امامت را در دست گرفت و تا سال 254ه (مدت 33 سال) اين مسؤوليت خطير را بر عهده داشت. معتصم، واثق، متوكل، منتصر، مستعين و معتز زمامداران عباسى در دوران امامت امام هادى عليه‏السلام بودند. متوكل دستور داد تا امام هادى عليه‏السلام را از مدينه به سامرا كه مقر حكومت او بود، آوردند(236ه) تا رفتار او را كاملاً زير نظر داشته باشد. با اين حال، گاهى جاسوس‏هاى او در مورد امام هادى عليه‏السلام و اين كه شيعيان با او رفت و آمد دارند و براى او اموال و سلاح مى‏آورند و او قصد قيام عليه حكومت عباسى را دارد، گزارش‏هايى را به متوكّل مى‏دادند، و او مأمورانى را مى‏فرستاد تا سرزده وارد خانه امام عليه‏السلام شوند، اما پس از بررسى نادرستى آن گزارش‏ها روشن مى‏شد. مطابق برخى گزارش‏ها يكبار متوكل در حالى كه مجلس ميگسارى تشكيل داده بود، دستور داد تا امام هادى عليه‏السلام را در آن مجلس حاضر كنند. اما امام عليه‏السلام در آن مجلس مطالبى را بيان كرد كه جلسه را تحت تأثير قرار داد و حتى متوكل نيز گريان شد و از كرده خود اظهار ندامت نمود.(1)
امام هادى عليه‏السلام درزمان زمامدارى معتزّ عباسى به شهادت رسيد. پس از او مسؤوليت امامت بر دوش امام حسن عسكرى عليه‏السلام قرار گرفت. دوران امامت آن حضرت 6 سال بود(254 ـ 260ه) زمامداران عباسى اين دوران عبارت بودند از معتز، مهدى، و مستعين فرزند متوكل. امام عسكرى عليه‏السلام همراه با پدر بزرگوارش امام هادى به دستور متوكل از مدينه به سامرّا منتقل گرديد. و تا لحظه‏ى شهادت در آن شهر و محله‏اى كه عسكر ناميده مى‏شد تحت نظر دستگاه حكومت عباسى بود.

1. مروج الذهب: 4 / 11؛ اعيان الشيعة: 2 / 38؛ تاريخ الشيعة، ص 60.

مراقبت و نظارت عمّال حكومت عباسى نسبت به امام عسكرى عليه‏السلام بسيارشديد بود، علاوه بر خوف و وحشتى كه آنان از نفوذ معنوى امام عليه‏السلام در ميان مردم داشتند، نگران فرزندى بودند كه مطابق روايات از آن حضرت به دنيا مى‏آمد، فرزندى كه بساط ظلم و بيداد را از جهان برچيده و حكومت عدل گستر را برپا خواهد كرد.
به دلايل ياد شده، زندگى بر امام عليه‏السلام بسيار سخت مى‏گذشت، و ارتباط شيعيان با او بسيار دشوار بود. ولى شيعيان درشهرهاى مختلف دنياى اسلام زندگى مى‏كردند، و افراد مورد اطمينان امام كه وكلاى او بودند به مسايل و مشكلات مذهبى آنان رسيدگى مى‏كردند. از آن جمله در آن زمان قم يكى از مراكز شيعه به شمار مى‏رفت و احمد بن اسحاق وكيل امام عسكرى عليه‏السلام در اين شهر بود.
با شهادت امام عسكرى عليه‏السلام دوران امامت امام دوازدهم حضرت مهدى موعود(عج) آغاز گرديد و تاريخ تشيّع وارد مرحله‏ى نوينى شد. آغاز امامت امام عصر عليه‏السلام در حقيقت آغاز عصر غيبت در امامت است. از آن زمان تاكنون در جهان تشيّع تحوّلات بسيارى رخ داده است كه بررسى آنها، حتى به صورت گذرا، در اين مجال نمى‏گنجد.