حكومت عباسيان با زمامدارى ابوالعباس سفّاح(1) در سال 132ه آغاز شد. وى در سال 136ه وفات كرد. دوران زمامدارى او عمدتاً به تثبيت و تحكيم حكومت عباسى و جنگ و درگيرى با امويان سپرى شد.(2)
بدين جهت، و نيز به دليل اين كه شعار عباسيان در مخالفت با بنىاميه خونخواهى خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، آنان در آغاز متعرض امام صادق عليهالسلام و شيعيان نشدند، و از اين نظر شرايط سياسى براى فعاليتهاى فكرى و دينى امام صادق عليهالسلام و اصحاب او فراهم بود. به عبارت ديگر، دوران حكومت ابوالعباس سفّاح كه نخستين مرحلهى زمامدارى عباسيان بود، همچون دوران پايانى حكومت امويان كه در معرض زوال و انقراض قرار داشت، شرايط سياسى نسبتاً مناسبى براى اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله و شيعيان فراهم بود .و آنان نيز در بسط و نشر معارف اهل بيت عليهمالسلام كه همان اسلام اصيل است، سعى بليغ نمودند. علاّمه سيد محسن امين، پس از اشاره به كثرت معارف و علومى كه توسط امام صادق عليهالسلام انتشار يافت و بسيارى راويان حديث از آن حضرت و فراوانى شاگردان وى در رشتههاى مختلف علوم اسلامى گفته است: سبب انتشار علوم از امام صادق عليهالسلام و كثرت دانشاندوزان از كوثر علم و دانش امام عليهالسلام اين بود كه وى در اواخر دوران بنى اميه و اوايل دوران بنىعباس به سر مىبرد.
1. ابوالعباس، عبداللّهبن محمدبن علىبن عبداللّهبن عباس،از آنجا كه وى در ريختن خون مخالفان خود بسيار سريع تصميم مىگرفت و خون بسيارى از بنىاميه را در راه رسيدن به حكومت و استقرار آن ريخت به لقب سفّاح ناميده شد.
2. جهت آگاهى از وقايع دوران حكومت سفّاح به تاريخ طبرى: 5 / 123 ـ 154؛ تاريخ ابن اثير: 3 / 484 ـ 520؛ تاريخ يعقوبى: 2 / 278 ـ 298؛ تاريخ الخلفاء، ص 256 ـ 259؛ الامامة و السياسة: 2 / 118 ـ 133 رجوع شود.
در آن زمان بنى اميه رو به انقراض و زوال بودند. بدين جهت در زمان آنان شرايط تقيه و خوف حاكم نبود. و در آغاز دوران عباسيان نيز آنان حسادت و عداوتى نسبت به خاندان ابوطالب نداشتند؛ و چون دولت خود را دولتى هاشمى مىدانستند، وجود مثل امام صادق عليهالسلام را موجب افتخار خود مىشمردند.(1)
گذشته از اين كه شرايط سياسى در زمان امام صادق عليهالسلام ويژگى خاصى داشت، و براى فعاليتهاى علمى و فرهنگى فراهمتر بود، اصولا شرايط اجتماعى و فكرى دنياى اسلام نيز در آن زمان به گونهاى بود كه بحث و گفتوگوى علمى را اقتضا مىكرد. اين فضاى اجتماعى و فكرى نتيجه ظهور مذاهب و مكاتب مذهبى و گرايشهاى فكرى و دينى گوناگونى بود كه در جهان اسلام پديد آمده بود. اين گرايشهاى گوناگون همهى حوزههاى علوم و معارف اسلامى (اعم از معقول و منقول) را در بر مىگرفت.(2)
1. اعيان الشيعة: 1 / 664.
2. ر.ك: متكفر شهيد استاد مطهرى، سيرى در سيرهى ائمهى اطهار عليهمالسلام ، ص 142 ـ 147.
با به قدرت رسيدن منصور عباسى شرايط تغيير كرد. وى در آغاز سال 137ه به حكومت رسيد و نخستين كارى كه انجام داد اين بود كه ابومسلم خراسانى كه در به قدرت رسيدن عباسيان كوشش فراوان كرده بود را به قتل رساند. زمامدارى منصور تا سال 158ه ادامه يافت. سياست وى در برخورد با مخالفان سياسى ارعاب، شكنجه و قتل بود، و در اين راه از اعمال هيچگونه خشونتى دريغ نمىكرد. از آنجا كه با گذشت زمان حيله و تزوير بنى عباس در ادّعاى خونخواهى خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مردم روشن شده بود، و بر همگان ثابت گرديده بود كه آنان جز در پى حكومت بر مسلمانان نبودهاند، و در نتيجه مخالفتهاى علويان، با دستگاه عباسى نمايان گرديد، منصور در سركوب كردن اين مخالفت روش خشونت و شكنجه و كشتار علويان را به كار گرفت. در جنايت و قساوت نسبت به علويان بر بنى اميه پيشى گرفت، منصور با بى رحمى تمام با علويان رفتار مىكرد بسيارى از آنان را در بدترين شرايط به زندان مىافكند. زندان هايى تاريك كه زندانيان اوقات شبانه روز را تشخيص نمىدادند و اوقات نماز را با خواندن قرآن تعيين مىكردند. آن گاه كه در زندان جان مىسپردند اجساد آنان را در زندان رها مىكردند، بدين وسيله فضاى زندان را آلوده مىكرد تا آنان به انواع بيمارىها مبتلا شوند و از دنيا بروند. و گاهى دستور مىداد تا زندان را بر آنان خراب كنند و آنان زير آوارهاى زندان به شهادت مىرسيدند.(1)
1. الامام الصادق و المذاهب الاربعة: 2ـ1 / 475.
در زمان منصور، محمد و ابراهيم فرزندان عبداللّه بن الحسن عليه حكومت جبّار وى قيام كردند. اما پس از نبردى قهرمانانه و فداكارانه به دست عمّال منصور به شهادت رسيدند.(1) منصور امام صادق عليهالسلام را نيز شديدا تحت نظر داشت. و هر از چند گاهى او را نزد خود احضار مىكرد و قصد كشتن او را داشت، اما هر بار با عنايت خاص خداوند و به گونهى معجزهآسا امام عليهالسلام از شرّ منصور نجات مىيافت؛ تا اين كه سرانجام به وسيلهى زهر او را به شهادت رساند.(2)
پس از شهادت امام صادق عليهالسلام ميان شيعيان در مورد جانشين آن حضرت اختلافاتى رخ داد و در پى اين اختلاف فرقه هايى پديد آمد كه از آن جمله فرقه اسماعيليه بود.(3) اما شيعيان اماميه اثنى عشريه بنابر دلايل عقلى و نقلى امامت امام موسى بن جعفر عليهالسلام را برگزيدند. شيخ مفيد در اين باره گفته است: امام پس از ابوعبداللّه فرزندش ابوالحسن موسى بن جعفر عليهالسلام بندهى صالح خداوند بود، زيرا هم واجد صفات فضل و كمال (كه براى امام لازم است) بود، و هم پدرش او را به امامت برگزيده بود.(4)
1. تاريخ ابن اثير: 3 / 563 ـ 590.
2. الفصول المهمّة، ص 222 ـ 230؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة: 2ـ1 / 471 ـ 474 ؛ تاريخ الشيعة، ص 45 ـ 46.
3. در مورد چگونگى پيدايش اسماعيليه و فرقههاى ديگر پس از شهادت امام صادق عليهالسلام به كتاب «فرق و مذاهب كلامى» ص 65 ـ 70 و فرق الشيعة، ص 78 ـ 89 رجوع شود.
4. الارشاد: 2 / 215.
دوران امامت امام كاظم عليهالسلام سى و پنج سال (183 ـ 148ه) بود. در اين دوران با چهار زمامدار عباسى كه عبارت بودند از: منصور، مهدى، هادى و هارون الرشيد، مواجه گرديد. روش آنان در خشونت و سختگيرى نسبت به علويان همانند روش منصور بود. شرايط اختناق و رعب ناشى از حكام عباسى در آن زمان به گونهاى بود كه شيعيان در نقل حديث از امام كاظم عليهالسلام كمتر نام او را آشكارا بر زبان مىبردند، و از او با كنيهها و لقب هايى چون ابوالحسن، ابو ابراهيم، العبد الصالح، العالم و مانند آن نام مىبردند. و از او نقل حديث مىكردند، و آنگاه كه نوبت به هارون الرشيد رسيد، امام عليهالسلام را به زندان افكند، و پيوسته او را از زندانى به زندان ديگر منتقل مىكرد، تا اين كه سرانجام به دست سندى بن شاهك در زندان بغداد به شهادت رسيد. (183ه) شهادت مظلومانه و غريبانهى امام عليهالسلام فرصتى را فراهم ساخت تا شيعيان بغداد خشم و نفرت خود را عليه دستگاه حكومت هارون الرشيد اعلان نمايند.(1)
1. تاريخ الشيعة، ص 48؛ اعيان الشيعة: 2 / 11 ـ 12.
اگر چه زمامداران عباسى معاصر با امام كاظم عليهالسلام با مخالفان و مخصوصا علويان با خشونت و قهر برخورد مىكردند اما در عين حال وجود مذاهب و فرقههاى دينى و گرايشهاى فكرى و اعتقادى گوناگون مانع از آن بود كه دستگاه حكومت بتواند حركتهاى فكرى و فرهنگى را كاملا تحت كنترل و سانسور دلخواه خود قرار دهد، از اين روى با همهى دشوارى هايى كه وجود داشت، امام كاظم عليهالسلام نهضت فكرى و فرهنگى كه توسط امام باقرو امام صادق عليهالسلام آغاز و شكوفا شده بود را استمرار بخشيد، شاگردان برجستهاى را تربيت كرد، و راويان بسيارى احاديث فراوانى را از آن حضرت روايت كردهاند. شيخ طوسى راويان حديث از امام كاظم عليهالسلام را در كتاب رجال خود نقل كرده است. مطابق نقل وى، آنان 262 راوى بودهاند.(1)
با بررسى دقيقترى كه توسط برخى از نويسندگان انجام گرفته راويان حديث از آن حضرت بيش از رقم مزبور بودهاند. مطابق اين تحقيق تعداد راويان حديث از امام كاظم عليهالسلام 638 نفر بوده است.(2)
پس از شهادت امام كاظم عليهالسلام گروهى از شيعيان در مورد شهادت امام عليهالسلام و نيز امامت پس از وى دچار اشتباه و انحراف گرديدند، و گمان كردند كه آن حضرت همان مهدى موعود است، برخى مرگ و شهادت او را انكار كردند، و برخى ديگر آن را پذيرفتند ولى معتقد شدند كه او باز خواهد گشت و عدل كلى را جهان گستر خواهد كرد. اين گروه را«واقفيه» ناميدهاند؛ يعنى كسانى كه در باب امامت امام كاظم توقف كردند و به استمرار امامت در ذريه او قايل نبودند، اما اكثريت شيعه به امامت امام على بن موسى الرضا عليهالسلام معتقد شدند. و آنان را «قطعيّه» ناميدهاند. يعنى كسانى كه به امامت امام رضا عليهالسلام قطع و يقين داشتند.(3)
با شهادت امام كاظم عليهالسلام دوران امامت امام رضا عليهالسلام (4) آغاز گرديد. و تا سال 203ه كه به شهادت رسيد، ادامه يافت.
1. رجال شيخ طوسى، اصحاب الكاظم عليهالسلام .
2. سند الامام الكاظم عليهالسلام : شيخ عزيز اللّه عطاردى؛ بحوث فى الملل و النحل: 6 / 489.
3. فرق الشيعة، ص 90 ـ 91.
4. امام رضا عليهالسلام در سال 148ه در مدينه متولد گرديد و در سال 203ه در طوس به شهادت رسيد. الارشاد، ج 2، ص 247.
دوران امامت آن حضرت 20 سال بود. زمامداران عباسى معاصر با آن حضرت عبارت بودند از هارون الرشيد، محمد امين و عبداللّه مأمون.(1)
در زمان امامت امام رضا عليهالسلام به ويژه در دوران زمامدارى مأمون عباسى در جهان اسلام تحوّلاتى رخ داد كه در تاريخ تشيّع تأثير خاصى داشت. از يك سو در اين دوران كتابهاى يونانى و غير يونانى در زمينههاى منطق، فلسفه، نجوم، پزشكى و رشتههاى علمى ديگر به زبانهاى عربى ترجمه گرديد. و در نتيجه فضاى اجتماعى و فرهنگى دنياى اسلام را تحت تأثير قرار داد. و بحث و گفتوگوى علمى و دينى رونق بيشترى پيدا كرد. طبيعى است كه در چنين شرايطى قدرتهاى جاير و مستبد در اعمال فشار و اختناق بر جامعه توفيق كمترى خواهند داشت.
ترجمه كتابهاى غير اسلامى به زبان عربى، اگر چه به پيش از عصر عباسيان باز مىگردد، به گفته مورخان اين كار نخستين بار توسط خالد بن يزيد بن معاويه كه او را حكيم آل مروان مىناميدند، انجام گرفت.(2) اما در عصر امويان اين مسأله توجه زمامداران اموى را جلب نكرد، ولى در عصر عباسيان مورد توجه زمامداران عباسى قرار گرفت. نخست در عصر منصور برخى از كتابهاى طبّى و نجومى به عربى ترجمه شد، هارون به اين كار توجه بيشترى نمود، و بالاخره در عصر مأمون مورد اهتمام خاص او قرار گرفت.
1. ده سال از امامت امام رضا عليهالسلام در زمان هارونالرشيد، پنج سال در زمان محمدامين، و پنج سال در زمان عبداللّهمأمون.
2. الفهرست ابن نديم، ص 338؛ تاريخ تمدن اسلامى، جرجى زيدان: 3 / 552.
از سوى ديگر، مأمون به اين نتيجه رسيده بود كه ادامهى روش زمامداران پيشين در برخورد با علويان به نفع حكومت عباسى نيست، زيرا برجستگى مقام و منزلت علويان به ويژه ائمهى اهل بيت عليهمالسلام بر همگان آشكار گرديده بود، در چنين شرايطى برخوردهاى خشونتآميز خشم و نفرت عمومى را نسبت به دستگاه حكومت عباسى در پى داشت. بدين جهت، وى با امام رضا عليهالسلام كه برجستهترين شخصيت علويان بود اظهار دوستى و محبت نمود و حتى مقام خلافت ظاهرى را به او پيشنهاد كرد. البته، امام عليهالسلام كه از قصد و نقشهى مأمون كاملا آگاه بود، از پذيرش درخواست وى امتناع ورزيد، و سرانجام پس از اصرار وى مقام ولايت عهدى را با شرايط ويژهاى پذيرفت. از جمله آن شرايط اين بود كه امام عليهالسلام در امور حكومتى هيچ گونه دخالتى نداشته باشد.(1)
با تحقق يافتن مسألهى ولايت عهدى شيعيان و علويان از خشونت هايى كه توسط دستگاه حكومت عباسى بر آنان اعمال مىشد، رهايى يافتند، و از سوى ديگر، با تشكيل جلسات مناظره و گفتوگو ميان امام رضا عليهالسلام و علماى اديان و مذاهب مختلف حقايق براى مردم روشنتر گرديد. و بدين وسيله عقايد و انديشههاى مذهب شيعه ترويج شد.
1. در مورد تحليل مسألهى ولايت عهدى امام رضا عليهالسلام به كتاب «سيرى در سيرهى ائمهى اطهار عليهمالسلام » ص 194 ـ 243 و كتاب اعيان الشيعه، ج 2، ص 16 ـ 17 رجوع شود.
اين مطلب را نيز نبايد ناگفته گذاشت كه مأمون، اگر چه دل به حكومت بسته بود، و براى رسيدن به اين مقام حتى برادر خود را نيز به قتل رساند و سرانجام به شهادت امام رضا عليهالسلام نيز اقدام نمود، ولى گزارشهاى تاريخى بيانگر اين واقعيت است كه وى ذاتا دوستدار علم و دانش بوده، و تمايلات شيعى نيز داشته است. او تشيّع خود را نه تنها در حضور امام رضا عليهالسلام و در جمع شيعيان اظهار كرده، بلكه با دانشمندان عصرش نيز در مورد امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام به بحث و گفتوگو پرداخته و با روشى عالمانه آنان را محكوم كرده است.(1)
در عصر امام رضا عليهالسلام شيعه از شرايط سياسى و اجتماعى مطلوبى برخوردار شد. به ويژه آن كه مأمون اظهار تشيّع مىكرد، وى علماى كلام را احضار مىنمود و با آنان در مورد خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام به بحث مىپرداخت و با دلايل قاطع و روشن ادلّهى آنان را باطل مىساخت، اما پس از آن كه امام رضا عليهالسلام را به شهادت رساند، اين برنامه را به كلى تعطيل كرد.(2)
1. سيرى در سيرهى ائمهى اطهار عليهمالسلام ، ص 201 ـ 202.
2. تاريخ الشيعة، ص 54؛ نيز ر.ك: اعيان الشيعه: 2 / 15ـ16.
پس از شهادت حضرت رضا عليهالسلام امام محمدتقى عليهالسلام عهده دار منصب والاى امامت گرديد. امام جواد عليهالسلام در سال 195 ه متولّد شد و در سال 220 ه در سن 25 سالگى به شهادت رسيد. آن حضرت با دو خليفهى عباسى يعنى مأمون و معتصم معاصر بود. مأمون در سال 218ه از دنيا رفت. بر اين اساس مدت پانزده سال از امامت امام جواد عليهالسلام با دوران زمامدارى مأمون همزمان بود. مأمون نسبت به امام محمد تقى عليهالسلام نيز همان روشى را به كار گرفت كه با امام رضا عليهالسلام به كار گرفته بود. امام عليهالسلام را از مدينه به بغداد فرا خواند و او را مورد احترام ويژه قرار داد، و دختر خود ام الفضل را به ازدواج او در آورد، از آنجا كه عباسيان با اين كار مخالف بودند، مأمون مجلسى را آماده كرد و علماى برجستهى عباسى را احضار كرد و مقرر شد كه ـ يحيى بن اكثم كه برجستهترين آنان بود، مسايل علمى سختى را از امام عليهالسلام بپرسند، تا ميزان فضل و كمال امام عليهالسلام براى آنان روشن شود. چنين مجلسى برقرار شد و يحيى بن اكثم از پاسخ سئوالى كه امام عليهالسلام مطرح كرد، باز ماند، و برجستگى علمى امام عليهالسلام براى آنان آشكار گرديد.(1) امام جواد عليهالسلام پس از مدتى به مدينه بازگشت و زمانى كه معتصم عباسى به حكومت رسيد، (218ه) در مدينه اقامت گرديد. پس از به قدرت رسيدن معتصم، وى بار ديگر امام عليهالسلام را از مدينه به بغداد آورد، و سرانجام توسط همسر امام عليهالسلام (ام الفضل) و به وسيلهى زهر امام عليهالسلام را به شهادت رساند. او مىخواست از تشييع جنازهى امام عليهالسلام توسط شيعيان جلوگيرى كند، ولى جمع كثيرى از شيعيان در حالى كه شمشير بر گردن آويخته بودند، بدن مطهر امام عليهالسلام را تشييع كرده و به خاك سپردند.(2)
از اين واقعه روشن مىشود كه در آن زمان در بغداد شيعيان بسيارى زندگى مىكردند، و از طرفى شرايط اجتماعى و سياسى نيز به گونهاى نبود كه خليفه عباسى بتواند با شيعيان به روش قهر و خشونت برخورد كند، همچنين پرسشهاى بسيارى كه از امام جواد عليهالسلام در زمينههاى مختلف در مورد مسايل دينى شده است گوياى اين واقعيت است كه از نظر اجتماعى و سياسى وضعيت تا حدودى مطلوب بوده است.
1. الارشاد: 2/ 281 ـ 287.
2. تاريخ الشيعة، ص 57.
حكومت معتصم تا سال 227ه ادامه يافت و پس از وى فرزندش الواثقباللّه به حكومت رسيد. وى در سال 232ه از دنيا رفت و زمام حكومت عباسى در دست متوكل قرار گرفت. در زمان زمامدارى معتصم و واثق تحول ويژهاى كه در سرنوشت شيعيان تأثير قابل توجّهى داشته باشد، رخ نداد. و آن دو روش مأمون را ادامه دادند. از برخى گزارشها به دست مىآيد كه واثق نسبت به مردم عموما و هاشميان خصوصا برخورد نسبتا مناسبى داشت. بر اين اساس اموال بسيارى را در ميان آنان تقسيم مىكرد.(1)
واثق از نظر تفكر مذهبى تحت تأثير معتزله بود، و احمد بن ابى دؤاد معتزلى كه قاضى القضاة بود، در دستگاه حكومت او نفوذ شديدى داشت. مسألهى كلامى حادى كه از عصر مأمون مطرح شده بود، عبارت بود از حدوث و قدم كلام خداوند كه معتزله با شدت تمام از حدوث قرآن طرفدارى مىكردند و اهل الحديث و حنابله نظريهى حادث و مخلوق بودن قرآن را مردود مىدانستند. اين مسأله منشأ بروز درگيرىهاى شديدى ميان دو گروه شده بود. و مأموران حكومتى به دستور زمامداران عباسى اين دوره افراد را در اين باره مورد امتحان و بازجويى قرار مىدادند، و مناصب حكومتى و دينى را تنها به افرادى مىسپردند كه طرفدار حدوث كلام الهى بودند، بدين جهت اين دوره را «دورهى محنت» ناميدهاند.
1. تاريخ يعقوبى: 2 / 445.
نظريهى حدوث كلامى خداوند و قرآن كريم اگر چه نظريهاى استوار و با ديدگاه ائمهى اهل بيت عليهمالسلام هم آهنگ است، اما از آن جا كه اين مسأله صبغهى سياسى به خود گرفته بود، و ابزارى در دست حكام عباسى و متكلمان معتزلى براى اهداف سياسى و اجتماعى بود، ائمهى اهل بيت عليهمالسلام از ورود در آن پرهيز مىكردند. ولى با اين حال در شرايط مناسب ديدگاه خود را در بارهى حادث بودن كلام خداوند بيان مىنمودند.
در مجموع، در دوران حكومت مأمون، معتصم و واثق شرايط سياسى و اجتماعى براى شيعيان نسبت به دورههاى قبل و بعد از آن مناسبتر بود. و فشار و اختناق كمترى بر آنان اعمال مىشد. اما با به قدرت رسيدن متوكل عباسى وضعيت به كلى تغيير كرد. در زمان وى اعمال فشار و روشهاى قهرآميز و خصمانه نسبت به اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله و شيعيان آنان شدّت پيدا كرد. وى در يكى از كينه توزانهترين اقدامهاى خود دستور ويران كردن قبر امام حسين عليهالسلام را صادر و زيارت قبر آن حضرت را ممنوع كرد.(1) وى، همچنين ابن السكيت را كه معلم فرزندانش معتز و مؤيد بود به خاطر اين كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را برتر از آنان مىدانست به قتل رساند. توضيح اين كه متوكل به ابن السكيت گفت: آيا فرزندان من نزد تو محبوبترند يا حسن و حسين عليهماالسلام ؟ اين السكيت گفت: قنبر غلام على بن ابىطالب از فرزندان تو برتر است. متوكل از اين سخن برآشفت و دستور داد او را به قتل برسانند.(2)
1. تاريخ الخلفاء، ص 347.
2. همان، ص 348.
در اين دوران امام هادى عليهالسلام عهدهدار مقام و منصب والاى امامت بود. وى، پس از شهادت امام جواد عليهالسلام سر رشته امامت را در دست گرفت و تا سال 254ه (مدت 33 سال) اين مسؤوليت خطير را بر عهده داشت. معتصم، واثق، متوكل، منتصر، مستعين و معتز زمامداران عباسى در دوران امامت امام هادى عليهالسلام بودند. متوكل دستور داد تا امام هادى عليهالسلام را از مدينه به سامرا كه مقر حكومت او بود، آوردند(236ه) تا رفتار او را كاملاً زير نظر داشته باشد. با اين حال، گاهى جاسوسهاى او در مورد امام هادى عليهالسلام و اين كه شيعيان با او رفت و آمد دارند و براى او اموال و سلاح مىآورند و او قصد قيام عليه حكومت عباسى را دارد، گزارشهايى را به متوكّل مىدادند، و او مأمورانى را مىفرستاد تا سرزده وارد خانه امام عليهالسلام شوند، اما پس از بررسى نادرستى آن گزارشها روشن مىشد. مطابق برخى گزارشها يكبار متوكل در حالى كه مجلس ميگسارى تشكيل داده بود، دستور داد تا امام هادى عليهالسلام را در آن مجلس حاضر كنند. اما امام عليهالسلام در آن مجلس مطالبى را بيان كرد كه جلسه را تحت تأثير قرار داد و حتى متوكل نيز گريان شد و از كرده خود اظهار ندامت نمود.(1)
امام هادى عليهالسلام درزمان زمامدارى معتزّ عباسى به شهادت رسيد. پس از او مسؤوليت امامت بر دوش امام حسن عسكرى عليهالسلام قرار گرفت. دوران امامت آن حضرت 6 سال بود(254 ـ 260ه) زمامداران عباسى اين دوران عبارت بودند از معتز، مهدى، و مستعين فرزند متوكل. امام عسكرى عليهالسلام همراه با پدر بزرگوارش امام هادى به دستور متوكل از مدينه به سامرّا منتقل گرديد. و تا لحظهى شهادت در آن شهر و محلهاى كه عسكر ناميده مىشد تحت نظر دستگاه حكومت عباسى بود.
1. مروج الذهب: 4 / 11؛ اعيان الشيعة: 2 / 38؛ تاريخ الشيعة، ص 60.
مراقبت و نظارت عمّال حكومت عباسى نسبت به امام عسكرى عليهالسلام بسيارشديد بود، علاوه بر خوف و وحشتى كه آنان از نفوذ معنوى امام عليهالسلام در ميان مردم داشتند، نگران فرزندى بودند كه مطابق روايات از آن حضرت به دنيا مىآمد، فرزندى كه بساط ظلم و بيداد را از جهان برچيده و حكومت عدل گستر را برپا خواهد كرد.
به دلايل ياد شده، زندگى بر امام عليهالسلام بسيار سخت مىگذشت، و ارتباط شيعيان با او بسيار دشوار بود. ولى شيعيان درشهرهاى مختلف دنياى اسلام زندگى مىكردند، و افراد مورد اطمينان امام كه وكلاى او بودند به مسايل و مشكلات مذهبى آنان رسيدگى مىكردند. از آن جمله در آن زمان قم يكى از مراكز شيعه به شمار مىرفت و احمد بن اسحاق وكيل امام عسكرى عليهالسلام در اين شهر بود.
با شهادت امام عسكرى عليهالسلام دوران امامت امام دوازدهم حضرت مهدى موعود(عج) آغاز گرديد و تاريخ تشيّع وارد مرحلهى نوينى شد. آغاز امامت امام عصر عليهالسلام در حقيقت آغاز عصر غيبت در امامت است. از آن زمان تاكنون در جهان تشيّع تحوّلات بسيارى رخ داده است كه بررسى آنها، حتى به صورت گذرا، در اين مجال نمىگنجد.