فصل چهارم

شيعه در عصر خلفا

نخستين مرحله از تاريخ سياسى و اجتماعى شيعه با رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آغاز مى‏شود و تا شهادت اميرالمؤمنين عليه‏السلام ادامه مى‏يابد. در آغاز اين دوره مسأله‏ى خلافت و امامت به عنوان مهم‏ترين مسأله‏ى سياسى و دينى در دنياى اسلام مطرح گرديد و در پى اختلافاتى كه در اين باره پديد آمد شيعه به عنوان گروهى از مسلمانان كه در مسأله‏ى امامت به نصب و نصّ نبوى قايل بودند نمايان شدند. و از سوى ديگر جمعى از مهاجران و انصار كه در سقيفه‏ى بنى ساعده گرد آمده بودند تا در مورد خليفه‏ى پيامبر وپيشواى مسلمانان تصميم‏گيرى كنند، پس از مجادلات و بحث هايى كه ميان آنان در گرفت، اكثريت آنها با ابوبكر به عنوان خليفه‏ى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و رهبر جامعه‏ى اسلامى بيعت كردند. بدين ترتيب ابوبكر زمام امور مسلمانان را در دست گرفت و دو سال و هفت ماه عهده‏دار اين امر بود.
در ابتداى اين دوره اميرالمؤمنين على عليه‏السلام و معتقدان به امامت آن حضرت از بيعت با ابوبكر امتناع ورزيدند و در موارد و مناسبت‏هاى مختلف به تبيين ديدگاه خود پرداختند. به نقل ابن قتيبه، به دستور ابوبكر امام على عليه‏السلام را احضار كردند و از او خواستند تا با ابوبكر بيعت كند. امام على عليه‏السلام به آنان فرمود:
«انا احقّ بهذا الامر منكم، لا ابايعكم و انتم اولى بالبيعة لي»(1)؛ من از شما به امر خلافت و رهبرى سزاوارترم، من با شما بيعت نمى‏كنم، شايسته‏تر اين است كه شما با من بيعت كنيد.
در اين هنگام عمر و ابو عبيدة بن جرّاح خطاب به امام على عليه‏السلام سخنانى گفته و از او خواستند تا با ابوبكر بيعت كند، ولى امام عليه‏السلام بار ديگر اين مطلب را كه خلافت و امامت حق او و اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است را به آنان يادآور شد و فرمود:
«فو اللّه‏ يا معشر المهاجرين، لنحن احقّ الناس به، لأنّا اهل البيت و نحن أحقّ بهذا الأمر منكم ما كان فينا القارى‏ء لكتاب اللّه‏، الفقيه في دين اللّه‏، العالم بسنن رسول اللّه‏، المضطلع بامر الرعية، المدافع عنهم الامور السيّئة، القاسم بينهم بالسويّة، و اللّه‏، انه لفينا، فلا تتبعوا الهوى فتضلّوا عن سبيل اللّه‏، فتزدا دوا من الحق بعدا»(2) اى گروه مهاجران، به خدا سوگند، ما خاندان سزاوارترين مردم به امر خلافت و رهبرى امت اسلامى هستيم. تا وقتى كه در ميان ما قارى قرآن كريم فقيه در دين خدا، عالم به سنّت‏هاى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، توانمند در امر رهبرى مردم، و مدافع آنان در ناملايمات، تقسيم كننده‏ى بيت‏المال در بين آنان به طور يكسان وجود داشته باشد؛ سوگند به خدا كه چنين فردى در ميان ما خاندان رسالت وجود دارد. پس از هواى نفس پيروى مكنيد كه گمراه شده و از حق دور خواهيد شد.

1. الإمامة و السياسة: 1/ 18.
2. همان، ص 19.

پيروان و هواداران امام على عليه‏السلام نيز در گفت‏وگويى آشكار و روشنگر با ابوبكر اعتقاد خود را در مورد خلافت و امامت بلافصل على عليه‏السلام بيان نمودند. شيخ صدوق نام دوازده تن از مهاجران و انصار كه در مورد امامت على عليه‏السلام ، با ابوبكر به احتجاج پرداختند را نقل كرده است.(1) البته از عبارت وى به دست مى‏آيد كه احتجاج كنندگان منحصر در دوازده نفر نبودند، زيرا پس از ذكر نام آن‏ها گفته است: «و غيرهم» در پايان نيز پس از اشاره به سخنرانى زيد بن وهب گفته است: «فقام جماعة بعده فتكلّموا بنحو هذا». اين گروه نخست با يكديگر با مشورت پرداختند. نظر برخى از آنان اين بود كه هرگاه ابوبكر بر فراز منبر بالا رفت، او را از منبر فرود آورند، ولى عدّه‏اى ديگر اين روش را نپسنديدند، و سرانجام تصميم گرفتند با اميرالمؤمنين عليه‏السلام در اين باره مشورت كنند. امام عليه‏السلام آنان را از برخورد عملى و خشونت‏آميز با ابوبكر بر حذر داشت. و يادآور شد كه چنين برخوردى در آن شرايط مصلحت نيست. چنان كه خود آن حضرت با اكراه بيعت را پذيرفت. بر اين اساس از آنان خواست كه روش صبر و مدارا را برگزينند، ولى به مسجد بروند و آنچه را از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در اين باره شنيدند، به مردم ابلاغ كنند تا حجّت خداوند بر آنان تمام شود.

1. آنان عبارتند از: خالد بن سعيد بن عاص، مقداد بن اسود، عمار بن ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، عبداللّه‏ بن مسعود، بريده اسلمى(از مهاجران)، و خزيمة بن ثابت، سهل بن حنيف، ابو ايوب انصارى، ابوالهيثم بن تيهان و زيد بن وهب (از انصار).

آنان به سفارش امام عليه‏السلام عمل كرده وارد مسجد شدند، و يكى پس از ديگرى قيام نمودند و با ابوبكر به احتجاج پرداختند. از آن‏جا كه نقل مشروح سخنان آنان در اين مجال نمى‏گنجد، نكات محورى احتجاج‏هاى آنان را يادآور مى‏شويم:

1. خالد بن سعيد: پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: انّ عليّا اميركم من بعدي و خليفتي فيكم. انّ اهل بيتي هم الوارثون امري و القائمون بأمر امتي.
2. ابوذر غفارى: پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: الامر لعلي بعدي ثم الحسن و الحسين ثم فى اهل بيتي من ولد الحسين.
3. سلمان فارسى: تركتم امر النبي صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و تناسيتم وصيّته، فعمّا قليل يصفوا اليكم الامر حين تزوروا القبور... .
4. مقداد بن اسود: قد علمت ان هذا الامر لعلي عليه‏السلام و هو صاحبه بعد رسول‏اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله .
5. بريده اسلمى: يا ابابكر! اما تذكر اذا امرنا رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و سلّمنا على علي عليه‏السلام بإمرة المؤمنين.
6. عبداللّه‏ بن مسعود: علي بن ابيطالب عليه‏السلام صاحب هذا الامر بعد نبيّكم فاعطوه ما جعله اللّه‏ له و لا ترتدوا على اعقابكم فتنقلبوا خاسرين.
7. عمار ياسر: يا ابابكر لاتجعل لنفسك حقا، جعل اللّه‏ عزّوجلّ لغيرك.
8. خزيمة بن ثابت: انّي سمعت رسول اللّه‏ يقول اهل بيتي يفرّقون بين الحق و الباطل و هم الأئمة الذين يقتدى بهم.
9. ابوالهيثم بن تيهان: قال النبي صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : اعلموا انّ اهل بيتي نجوم اهل الأرض فقدّموهم و لا تقدّموهم.
10. سهل بن حنيف: اني سمعت رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قال: امامكم من بعدي على بن ابيطالب و هو انصح الناس لأمّتي.
11. ابو ايّوب انصارى: قد سمعتم كما سمعنا في مقام بعد مقام من نبياللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله انه (على) عليه‏السلام اولى به منكم.
12. زيد بن وهب: وى و گروهى ديگر نيز سخنانى چون سخنان پيشين بيان كردند.(1)

ابوبكر پيش از آن كه از دنيا برود عمر را به جانشينى خود برگزيد. به گفته‏ى ابن قتيبه، نخست در وصيت نامه‏اى كه ابوبكر املا مى‏كرد و عثمان بن عفان مى‏نوشت عمر را به خلافت پس از خود برگزيد، آن‏گاه دستور داد تا مردم اجتماع كنند، ابوبكر خطاب به آنان گفت: اى مردم چنان كه مى‏بينيد من در آستانه‏ى سفر آخرت قرار دارم، و شما به رهبرى نياز داريد كه زمام امور شما را عهده‏دار شود، نماز جماعت را برپا كند و با دشمنانتان بجنگد، اگر مى‏خواهيد من در اين باره تصميم بگيرم، و فردى را انتخاب كنم. آنان با درخواست او موافقت كردند. پس از آن كه مردم متفرّق شدند، عمر را احضار كرد و از او خواست تا وصيت نامه‏ى وى را براى مردم بخواند، پيش از آن كه عمر نامه را بخواند، فردى به او گفت: در نامه چه نوشته شده است؟ عمر گفت نمى‏دانم، آن مرد گفت ولى من مى‏دانم، در روز نخست تو ابوبكر را به رهبرى برگزيدى، و اينك او تو را به رهبرى برگزيده است.(2)

1. شيخ صدوق، الخصال، ابواب اثنى عشر، حديث 4.
2. الامامة و السياسة: 1/ 24 ـ 25.

خلافت عمر ده سال ادامه يافت. در اين دوران در ارتباط با شيعه تحوّل خاصى رخ نداده است، شيعيان به پيروى از اميرالمؤمنين عليه‏السلام روش مدارا و مماشات با دستگاه خلافت را برگزيده بودند، و از طرف دستگاه خلافت نيز در مورد امام على عليه‏السلام و شيعيان روش خشونت‏آميزى گزارش نشده است، بلكه در مشكلات و مسايل علمى و سياسى از رأى و نظر امام على عليه‏السلام كاملا بهره‏گيرى مى‏شد.
تا آن‏جا كه گفته شده است عمر هفتاد بار جمله «لو لا علي، لهلك عمر» را تكرار كرده، و نيز گفته است: «اللهم لا تبقنى لمعظلة ليس لها ابن ابيطالب»(1) و چنان كه در نهج البلاغه آمده است، در جريان جنگ مسلمانان با ايرانيان، عمر شوراى نظامى تشكيل داد و امام على عليه‏السلام يكى از اعضاى آن شورا بود. اعضاى شورا ديدگاه‏هاى خود را اظهار كردند، و عمر رأى امام عليه‏السلام را برگزيد.(2)

1. الغدير: 3/ 79؛ تاريخ الخلفاء، ص 170 ـ 171؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 1/46، شرح خطبه‏ى دوم.
2. نهج البلاغة، خطبه‏ى 146.

پس از عمر، با طرحى كه وى به عنوان شوراى شش نفره آماده كرده بود، عثمان به خلافت برگزيده شد. وى دوازده سال زمام خلافت را در دست داشت. در دوران خلافت او كارهايى صورت گرفت كه برخلاف سنّت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و نيز مخالف رويه‏ى دو خليفه پيشين بود و همين امر سبب نارضايتى و خشم مسلمانان گرديد. وى خويشاوندان خود را بر مناصب حكومتى برگزيد و از اموال بيت المال به آنان بذل و بخشش مى‏كرد، ابوذر را از مدينه به شام و سپس به ربذه تبعيد كرد، حكم بن عاص را كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از مدينه تبعيد كرده بود، به مدينه باز گرداند و مورد محبّت و اكرام قرار داد، وليد بن عقبه را والى كوفه كرد و آنگاه كه او در حال مستى با مردم نماز جماعت صبح را چهار ركعت خواند، وى را از اين مقام عزل نكرد، با عبداللّه‏ بن مسعود با خشونت رفتار كرد و قضاياى ديگرى از اين قبيل.(1)
اين رفتارها خشم بسيارى از مسلمانان را برافروخته بود، در اين ميان اصحاب و ياران اميرالمؤمنين عليه‏السلام كه مى‏ديدند در مسير خلافت و رهبرى چه انحراف بزرگى رخ داده است و آثار ناگوار آن يكى پس از ديگرى نمايان مى‏شود، فرصت را مناسب دانسته و در مورد امامت و رهبرى امام على عليه‏السلام دست به روشنگرى و تبليغ زدند. چنان كه روزى ابوذر در مسجد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به سخنرانى پرداخت وفضايل اهل بيت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سخن گفت، آن گاه گفت: على بن ابى‏طالب وصىّ محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و وارث علم او است، اى امتى كه پس از پيامبر خود دچار حيرت شديد، اگر آن كسى را كه خداوند مقدم داشته، شما نيز بر ديگران مقدّم مى‏داشتيد، و به ولايت و وراثت اهل بيت پيامبر خويش اقرار مى‏كرديد، در بهترين شرايط مادى و معنوى به سر مى‏برديد، اما اينك كه بر خلاف حكم خداوند عمل كرديد، پى آمد كار خود را بچشيد.(2)

1. تاريخ يعقوبى: 2/ 70 ـ 71؛ الامامة و السياسة: 1/ 35؛ تاريخ الخلفاء، ص 157.
2. تاريخ اليعقوبى، ج 12، ص 67 ـ 68.

ياران اميرالمؤمنين عليه‏السلام حتى در نخستين روزهايى كه عثمان به خلافت برگزيده شد، چنين انحرافاتى را احساس كرده بودند، يعقوبى مى‏نويسد: در اولين روزهايى كه عثمان به خلافت برگزيده شده بود، روزى، مقداد بن اسود را در مسجد ديدند كه با نهايت تأسّف و اندوه مى‏گفت: از قريش در شگفتم كه امر رهبرى را از اهل بيت پيامبر خويش دور كردند، در حالى كه نخستين مؤمن، داناترين فرد به دين خدا، و آگاه‏ترين افراد به طريق مستقيم؛ يعنى، پسر عموى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در بين آن‏هاست. آنان در اين كار خير و صلاح امت را نمى‏خواستند، بلكه دنيا را بر آخرت خويش برگزيدند.(1)

1. همان، ص 57.
2. امام عليه‏السلام خود در اين باره فرموده است: «الآن اذ رجع الحقّ إلى اهله و نقل الى منتقله». نهج البلاغه، خطبه‏ى 2، اگر چه سيد رضى گفته است امام عليه‏السلام اين سخنان را پس از بازگشت از صفّين بيان كرده است، ولى همان‏گونه كه ابن ابى‏الحديد ياد آور شده، اين سخنان با آن موقعيت مناسبتى ندارد، چرا كه در جريان صفّين با نيرنگ عمرو بن عاص و ساده لوحى خوارج امر به مردم مشتبه گرديد، و حق به اهلش سپرده نشد، و سيد رضى صرفا آن‏چه را به او رسيده، نقل كرده است و گويا در نقل اين مطلب توسط راويان اشتباهى رخ داده است، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 1/ 47.

پس از عثمان، مسلمانان با اميرالمؤمنين على عليه‏السلام به عنوان خليفه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و پيشواى امت اسلامى، بيعت كردند، و بدين وسيله امام عليه‏السلام كه از جانب خداوند و توسط پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به مقام خلافت و امامت منصوب شده بود، و تا اين زمان در اثر غفلت و بى‏توجهى برخى و طرح و نقشه‏ى برخى ديگر فرصت در دست گرفتن زمام رهبرى امت اسلامى از او سلب شده بود، و آن حضرت نيز به جهت رعايت مصالح اسلام و مسلمانان از متوسّل شدن به زور و خشونت پرهيز مى‏كرد، و صرفا در مواقع مناسب به بيان حقيقت مى‏پرداخت. اينك پس از گذشت بيست و پنج سال زمام خلافت و امامت كه حق مشروع آن حضرت بود، به دست او سپرده شد.(2) اما افسوس كه اين كار بسيار دير صورت گرفت، و در طول اين دوران اشتباهات و انحرافات بسيارى در امر حكومت و رهبرى رخ داد و امكانات و زمينه‏هاى بسيارى از دست رفت، و اكنون رهبرى درست جامعه كه صرفا بر اساس كتاب و سنّت استوار باشد، كارى بس دشوار مى‏نمايد، اما امام عليه‏السلام كه جز به رضايت خداوند و مصلحت اسلام و مسلمانان نمى‏انديشيد، خود را به پذيرش بيعت مردم و متصدّى شدن امر امامت ملزم مى‏بيند. چنان كه فرموده است:
«لولا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود الناصر و ما اخذاللّه‏ على العلماء الاّ يقارّوا على كظّة ظالم و لا سغب مظلوم لألقيت حبلها على غاربها و آخرها بكأس أوّلها و لألفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز».(1)
اما، اينك نيز بار ديگر عنصر جهالت و غفلت از يك سوى، و شيطنت و نيرنگ از سوى ديگر مانع از آن شد كه درخت تناور و بارآور عصمت و حكمت در عرصه‏ى رهبرى جامعه‏ى اسلامى كاملا سايه گستر و بارآور شود.
اولاً: جنگ‏هاى داخلى پياپى را بر امت اسلامى تحميل كردند، و ثانياً: با به شهادت رساندن امام على عليه‏السلام جامعه‏ى اسلامى را از رهبرى بى‏بديل آن حضرت محروم ساختند. چنان كه امام عليه‏السلام خود در اين باره فرموده است: «فلمّا نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و قسط آخرون» مقصود از ناكثان اصحاب جمل، و مارقان، خوارج نهروان و قاسطان معاويه و اصحاب او هستند.

1. نهج البلاغه، خطبه‏ى 3 (شقشقيه).

امام عليه‏السلام به اين مطلب كه انگيزه‏هاى دنياگرايانه موجب چنين فتنه هايى شد اشاره كرده و فرموده است: گويا آنان كلام خداوند را نشنيدند كه مى‏فرمايد: «تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لايريدون علوّا فى الارض ولا فسادا و العاقبة للمتقين»(1)؛ سپس مى‏افزايد: چرا آنان اين كلام الهى را شنيده‏اند، ولى دنيا در چشم آنان آراسته گرديده و دل‏هاى آنان را ربوده است.
«ولكنّهم حليت الدنيا في اعينهم و راقهم زبرجها».(2)
در اين زمان، اگر چه شيعيان در اظهار عقايد خويش از آزادى كامل برخوردار بودند، و از اين جهت از دستگاه حكومت و ديگران تقيه نمى‏كردند، اما حوادث و آشوب‏هاى ياد شده، فرصت و مجال آن كه آنان بتوانند در بسط و نشر عقايد و انديشه‏هاى خود به گونه‏اى ايده آل عمل كنند را از آنان گرفت. البته، امام على عليه‏السلام از فرصت به دست آمده حداكثر استفاده را نمود و علاوه بر اين كه با رفتار معصومانه خويش چهره اسلام راستين را به بشريت نماياند، معارف والا و بالاى بسيارى را نيز بيان نمود كه اينك به عنوان يكى از گرانبهاترين ميراث‏هاى علمى و دينى جهان اسلام و بلكه فرهنگ و تمدّن بشرى به شمار مى‏رود.

1. قصص / 83.
2. نهج البلاغة، خطبه‏ى شقشقيه.