در فصل قبل ديدگاه درست در مورد تاريخ و منشأ پيدايش تشيّع و شيعه را بيان نموديم، و روشن شد كه تاريخ آن با تاريخ اسلام همراه است، و بنيانگذار اسلام خود تشيّع را نيز بنيان نهاده است، و نيز اشاره نموديم كه در اين باره ديدگاههاى ديگرى نيز از طرف برخى نويسندگان و نظريهپردازان مطرح شده است و وعده نموديم كه اين ديدگاهها را در فصلى جداگانه مورد بررسى قرار دهيم. فصل حاضر به اين مهم خواهد پرداخت.
پيش از آن كه اين ديدگاهها را نقل و نقد كنيم، يادآور مىشويم كه بحثهاى پيشين و دلايل گوناگونى كه بر ديدگاه مورد قبول خويش اقامه نموديم، خود به تنهايى ما را از هر گونه بحث در مورد ديدگاههاى ديگر بىنياز مىسازد، ولى از آنجا كه هدف از اين بحثها روشنتر شدن هر چه بيشتر مسايل است، لازم است فرضيهاى ديگر را نيز مورد پژوهش ويژه قرار دهيم:
برخى از نويسندگان، تاريخ پيدايش تشيّع را قسمت پايانى دوران خلافت عثمان دانستهاند. آنان از فردى به نام عبدالله بن سبا ياد كرده و گفتهاند: وى بر آيين يهود بوده است، و در زمان خلافت عثمان تظاهر به اسلام نمود، و در حقيقت در پى آن بود كه آيين اسلام را مخدوش سازد. بدين منظور، عقيدهى خلافت و امامت بلا فصل على عليهالسلام را مطرح كرد. و عصمت را از شرايط امام دانست، و بدين طريق به امامت كه در اصل يك مسألهى سياسى و عادى بود لباس قداست پوشيد. وى همچنين مسألهى غاصبانه و ناحق بودن خلافت خلفاى پيشين را مطرح ساخت، و مردم را به شورش عليه خليفه برانگيخت كه نتيجهى آن قتل خليفه به دست شورشيان بود. بنابراين، مذهب تشيّع ساخته و پرداخته او است، نه نشأت گرفته از كتاب و سنّت، يا گفتار و كردار امام على عليهالسلام و صحابهى بزرگ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله .(١)
١. رشيد رضا در كتاب السنة و الشيعة، ص ٤ ـ ٦؛ علي سامي النشار در كتاب نشأة الفكر الفلسفي فيالاسلام، ص ١٨؛ محمد ابوزهره در كتاب المذاهب الاسلامية، ص ٤٦ و برخى از مستشرقان از طرفداران اين نظريهاند ؛ و نيز ر.ك: نشأة التشيع، ص ٥٠ ـ ٥١؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة: ٦/٤٥٦ ـ ٤٦٠؛ بحوث في الملل و النحل: ٦/ ١٢٧ ـ ١٢٨.
اين فرضيه از جنبههاى مختلف قابل نقد و مناقشه است:
١ـ لازمهى اين فرضيه اين است كه دستگاه خلافت اسلامى را بى خبر از واقعيتها و رخدادها، يا بى اعتنا به سرنوشت اسلام و مسلمانان، يا بىكفايت و ناتوان در مقابله با توطئهها بدانيم؛ با اين كه گزارشهاى تاريخى از برخورد شديد خليفه و كارگزاران حكومت با مخالفان حكايت مىكند. هر چند آنان از بزرگان صحابه بودند، چنان كه ابوذر غفارى را به ربذه تبعيد كردند، و عمار ياسر را به شدت كتك زدند و بر او صدمهى جسمانى جدّى وارد كردند؛ با اين حال، سكوت و بى تفاوتى دستگاه خلافت در برابر چنان توطئه بزرگى كه طرفداران اين فرضيه مطرح كردهاند چگونه قابل توجيه است؟ آيا اين مطلب، دليل روشنى بر نادرستى فرضيهى ياد شده به شمار نمىرود؟
٢ـ فرضيهى ياد شده، گذشته از اين كه دستگاه خلافت و شخص خليفه را زير سؤال مىبرد، عموم امت اسلامى و صحابهى بزرگ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را نيز مورد نقد جدّى قرار مىدهد، به راستى چگونه مسلمانان از چنين توطئه بزرگى كه توسط فردى يهودى طراحى شده بود غفلت ورزيده، و بازيچهى دست او گرديدند. به ويژه آن كه در داستانى كه در مورد عبداللّه بن سبا نقل شده از شخصيتهايى چون ابوذر، عمار ياسر، محمد بن حذيفه، محمد بن ابى بكر، صعصعة بن صوحان و مالك اشتر ياد شده و گفته شده است كه آنان تحت تأثير فتنه انگيزى ابن سبا قرار گرفته و حوادث مربوط به قتل عثمان، و واقعهى جمل و مانند آن را دامن زدند!!
٣ـ اگر فردى به نام عبداللّه بن سبا با ويژگىهايى كه در مورد او گفتهاند واقعيت داشت، چرا هرگز در گفتهها و نوشتههاى كسانى كه با علوىها خصومت مىورزيدند، و از هيچ تلاش و تبليغى براى مخدوش كردن چهرهى آنان بهره مىگرفتند، از چنين فرد و چنان داستانى ياد نشده است، بدون شك، اگر اين داستان واقعيّت مىداشت، بيش از همه معاويه و هواداران و عمّال او در سركوب كردن علويان و شيعيان از آن استفاده مىكردند، در حالى كه هيچ گزارشى تاريخى حتّى اشارهاى نسبت به اين مطلب ندارد.
٤ـ معمولاً پيروان و طرفداران يك مذهب از فرد يا افرادى كه در پيدايش يا تقويت و گسترش آن نقش مؤثّرى داشتهاند، با تكريم و ستايش ياد مىكنند، در حالى كه بزرگان مذهب شيعه ـ بدون استثناء ـ هر گاه از عبدالله بن سبا ياد كردهاند، يا اصل وجود او را نپذيرفتهاند و يا با لعن و نفرين از او ياد كردهاند!
٥ـ فرضيهى عبداللّه بن سبا از نظر منابع تاريخى به يك منبع باز مىگردد و آن تاريخ طبرى است، زيرا كسانى چون ابن اثير، ابوالفدا و ابن كثير نيز كه اين قصه را نقل كردهاند، از طبرى گرفتهاند، و طبرى آن را از سيف بن عمر تميمى نقل كرده است كه از نظر رجال شناسان به جعل و وضع حديث متّهم گرديده است.(١) در مورد وقايع تاريخ اسلام دو كتاب نوشته(٢)، و در آن دو مطالب بى اساس و ساختگى بسيارى آورده است كه افسانهى عبداللّه بن سبا از آن جمله است.
٦ـ در احاديث شيعه، و نيز كتب ملل و نحل از عبداللّه بن سبا به عنوان فردى غالى كه به الوهيت على عليهالسلام قايل بوده است، ياد شده و گفته شده است امام عليهالسلام با او به شدّت برخورد كرد. نخست او را تبعيد و سپس دستور قتل او را صادر نمود. بدين جهت از فرقهاى از غلات به نام «سبئية» ياد شده است. بديهى است مطلب ياد شده هيچ ارتباطى با افسانهى عبداللّه بن سبا، چنان كه طبرى نقل كرده است، ندارد.
١. حاكم نيشابورى در مورد او گفته است: وى به زندقه متّهم گرديده، و روايت او بى ارزش است، ابن معين در مورد وى گفته است: حديث وى ضعيف است و خيرى در او يافت نمىشود. نسائى گفته است: وى ضعيف است. سيوطى گفته است: وضّاع (حديث ساز) است. ر. ك: بحوث في الملل و النحل: ٦ / ١٣٣ .
٢. الف) الفتوح و الرّدّة، ب) الجمل و مسير عايشة و علي.
حاصل آن كه، فرضيه پيدايش شيعه توسط عبداللّه بن سبا نه سند و مدرك تاريخى معتبرى دارد، و نه با واقعيتهاى تاريخى، و اعتبارات عقلايى سازگار است، و در حقيقت افسانهاى بيش نيست.(١)
١. در مورد فرضيهى ياد شده و افسانه عبدالله بن سبا به كتابهاى ذيل رجوع شود:
علاّمه كاشف الغطاء، اصل الشيعة و اصولها؛ علاّمه امينى، الغدير، جلد نهم؛ دكتر طه حسين، علي و بنوه؛ دكتر احمد محمود صبحي، نظرية الامامة في علم الكلام، جلد سوم؛ علاّمه عسكرى، عبداللّه بن سبا؛ شيخ محمدجواد مغنيه، الشيعة و التشيع؛ آية اللّه سبحانى، بحوث في الملل و النحل، جلد ششم؛ سيّدطالب خرسان، نشأة التشيع؛ اسد حيدر، الامام الصادق عليهالسلام و المذاهب الاربعة، جلد ششم؛ هاشم معروف الحسيني، الشيعة بين الاشاعرة و المعتزلة، ص ١٢١ ـ ١٢٥.
برخى، تاريخ پيدايش شيعه را دوران زمامدارى امام على عليهالسلام دانستهاند. اين نظريه دو گونه تقرير شده است يكى مربوط به واقعهى جمل و ديگرى مربوط به واقعهى صفّين است.
الف) واقعهى جمل: مستند اين قول عبارت ابن نديم در «الفهرست» است وى به نقل از محمد بن اسحاق گفته است:
«آن گاه كه طلحه و زبير به بهانهى خونخواهى عثمان با على عليهالسلام به مخالفت برخاستند، و على در برابر آنان مقاومت كرد تا آنان تسليم حكم خداوند گردند، پيروان آن حضرت شيعه ناميده شدند، و امام عليهالسلام آنان را شيعهى خود مىخواند و به چهار دسته با چهار اسم تقسيم نمود: ١. اصفيا ٢. اوليا ٣. شرطة الخميس ٤. اصحاب».(١)
در نقد اين نظريه نكاتى را يادآور مىشويم:
١ـ پيش از ابن نديم(٢) ابوعبداللّه برقى در كتاب رجال خود از طبقات يا اصناف چهارگانه پيروان اميرالمؤمنين با عناوين ياد شده ياد كرده، و از سلمان فارسى، مقداد بن اسود، ابوذر غفارى و عدهاى ديگر به عنوان اصفيا نام برده است.(٣) با توجّه به اين كه سلمان و ابوذر قبل از واقعهى جمل وفات كردهاند، بايد گفت اصطلاح شيعه نسبت به ياران و پيروان على عليهالسلام پيش از آن شناخته شده بوده است.
٢ـ كلام ابن نديم با دلايل و شواهد نظريهى نخست ناسازگار است. و با توجه به اعتبار آن دلايل و شواهد، نمىتوان سخن وى را پذيرفت و احتمال دارد در نقل كلام وى تحريف يا تغييرى رخ داده باشد.
٣ـ آن چه در توجيه اين نظريه مىتوان گفت اين است كه اگر چه مذهب شيعه از قبل وجود داشته است، ولى در عصر زمامدارى امام على عليهالسلام به دليل فراهم بودن زمينههاى مناسب اجتماعى و سياسى ظهور بيشترى يافت، و واقعهى جنگ جمل در ظهور و بروز آن نقش ويژه داشت.
١. الفهرست، ص ٢٤٩.
٢. ابن نديم در سال ٣٧٨ وفات كرده است. و برقى در سال ٢٧٤ يا ٢٨٠ .
٣. رجال برقى، ص ٣.
ب) واقعهى صفين: قول ديگر در چگونگى پيدايش شيعه در عصر زمامدارى امام على عليهالسلام اين است كه پس از واقعهى صفين و ماجراى حكميت پيروان اميرالمؤمنين عليهالسلام دو دسته شدند، گروهى خوارج را تشكيل دادند كه پس از بازگشت از صفّين در يك منزلى كوفه در مكانى به نام حروراء اقامت گزيدند، و گروه ديگر كسانى بودند كه با امام عليهالسلام وارد كوفه شدند. گروه دوم نزد آن حضرت آمده و بار ديگر با امام عليهالسلام بيعت كردند و بر دوستى خود با دوستان او، و دشمنى با دشمنان وى تأكيد نمودند. مستشرق مونتگمرى وات از طرفداران اين نظريه است.(١) گويا وى اين مطلب را از عبارت طبرى استفاده كرده كه گفته است:
«لمّا قدم عليّ الكوفة و فارقته الخوارج و ثبت اليه الشيعة، فقالوا في اعناقنا بيعة ثانية، نحن اولياء من واليت، و أعداء من عاديت».(٢)
يادآور مىشويم عبارت «و ثبت اليه الشيعة» بيانگر اين است كه در ميان سپاه امام عليهالسلام كه در جنگ صفين شركت كرده بودند، كسانى به عنوان شيعه شناخته شده بودند، و آنان بار ديگر بيعت خود را با امام تحكيم كردند. اين مطلب كه از ظاهر عبارت طبرى به دست مىآيد با دلايل و شواهدى كه در تبين نظريهى اول و دوم بيان گرديد نيز هم آهنگ است.
كوتاه سخن آن كه واقعهى صفين نيز همچون واقعهى جمل در ظهور و بروز شيعه و شناخته شدن هر چه بيشتر شيعيان على عليهالسلام مؤثر بوده است، نه در پيدايش شيعه.
برخى، در تبيين اين قول گفتهاند: خوارج ـ كه درجريان جنگ صفين پديد آمدند
١. نشأة التشيع، ص ٣٧ به نقل از:
Watt, W.M,Islam and the integration of society, London, ١٩٦١.P.١٠٤
٢. تاريخ طبرى: ٤ / ٤٦.
ـ در مورد مسألهى امامت و شخصيت امام على عليهالسلام ديدگاههايى را مطرح كردند، كه عقايد شيعه در مورد امامت به صورت عكسالعمل آن عقايد مطرح گرديد. آنان با تخطئه حكميت، امام را جايز الخطا مىدانستند، در برابر اين عقيده، شيعه عصمت امام را مطرح كرد. آنان اظهار مىكردند كه امام مطابق ميل و هواى نفس خود عمل كرده است، شيعه نظريهى قداست امام را مطرح نمود، آنان نه به نصب و نص در امامت قايل بودند و نه به اين كه امام بايد از قريش باشد، شيعه عقيدهى وصايت و وراثت در امامت را مطرح كرد.(١)
اين تفسير از قبيل اجتهاد در مقابل نص است، زيرا عقايد شيعه برگرفته از كتاب و سنّت و دلايل عقلى روشن است. و از آغاز نزد بزرگان شيعه شناخته شده بوده است. نمونه هايى از اين دلايل را در فصل قبل يادآور شديم، و نمونههاى ديگررا در بحثهاى آينده بيان خواهيم كرد در اين جا گفتارى از امام على عليهالسلام را يادآور مىشويم كه فرمود:
١. لا يقاس بآلمحمّد صلىاللهعليهوآله من هذه الاُمّة أحدٌ، و لا يسوّى بهم مَن جَرَت نعمتهم عليه ابدا.
٢. هم اساس الدين، و عماد اليقين.
٣. اليهم يَفيء الغالي، و بهم يلحق التالي.
٤. ولهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصيّة و الوراثة.(٢)
١. احمد محمود صبحى، في علم الكلام: ٣ / ٢٥.
٢. نهج البلاغه، خطبهى ٢.
آنچه مىتوان در اين باره گفت اين است كه، حوادث و شرايط اجتماعى از قبيل ظهور خوارج و مانند آن در مطرح شدن جدىتر عقايد شيعه و بحث و گفتگوهاى كلامى در مورد آنها مؤثّر بوده است، نه در حدوث و پيدايش آنها.
از آنچه در نقد نظريهى پيشين بيان گرديد، نقد نظريهى ديگرى كه تاريخ پيدايش شيعه را پس از واقعهى كربلا و شهادت امام حسين عليهالسلام مىداند(١) نيز روشن گرديد. آرى، در اين كه واقعهى كربلا نقطهى عطف مهمّى در حيات سياسى و معنوى شيعه به شمار مىرود، ترديدى نيست، ولى خود اين واقعهى عظيم ـ تا آن جا كه به امام حسين عليهالسلام و ياران او مربوط مىشود ـ نتيجهى عقايد و باورهاى شيعه است كه از عصر رسالت آغاز شده و تا آن روز، مراحل تاريخى گوناگونى را پشت سر گذاشته بود.
١. كامل مصطفى الشيبي در كتاب «الصلة بين التصوّف و التشيّع»، ص ٢٣ اين نظريه را برگزيده است. ر.ك: نشأة التشيع، ص ٤٢.
يكى از نويسندگان در تبيين اين نظريه كه تاريخ ظهور شيعه به بعد از واقعهى كربلا باز مىگردد، براى تشيّع مراحل سهگانهاى ذكر كرده و تاريخ ظهور سومين مرحله آن را پس از واقعهى كربلا دانسته است. اين مراحل عبارتند از:
١. تشيّع روحى و قلبى؛ يعنى محبّت ورزيدن به على بن ابىطالب عليهالسلام ، اين مرحله از تشيّع در زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نمايان گرديد و منشأ آن احاديث بسيارى است كه در مورد ولايت آن حضرت از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده است. مانند حديث يوم الدار (آغاز دعوت)، حديث غدير و غيره.
٢. تشيّع سياسى؛ يعنى اعتقاد به اين كه على عليهالسلام شايستهتر از ديگر صحابه براى تصدّى امر خلافت بوده است، نه اين كه خلافت و امامت او مستند به نص است، بلكه مستند خلافت و امامت وى فضايل بسيار و افضليت او بوده است. ايندر جريان سقيفه بنىساعده ظاهر گرديد.
٣. تشيّع به عنوان فرقه از فرقههاى اسلامى؛ كه پس از واقعهى كربلا پديد آمد، و پيش از آن فرقهاى به نام شيعه وجود نداشت.(١)
١. دكتر عبداللّه بن فياض، تاريخ الامامية، ص ٣٨ ـ ٤٧.
٢. ر.ك: الصدوق، الخصال، ابواب الاثنى عشر، حديث ٤.
اين ديدگاه نيز با توجه به دلايلى كه پيش از اين در تبيين يا نقد ديدگاههاى ديگر يادآور شديم، پذيرفته نيست؛ زيرا از مطالب پيشين به دست آمد كه اصطلاح شيعه حتّى در زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شناخته شده بود، و برخى از صحابه به آن نام ناميده مىشدند. و آنان همان كسانى بودند كه پس از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد اختلافى كه در موضوع خلافت رخ داده بود، جانب امام على عليهالسلام را برگزيدند و در استدلالهاى خود نه تنها به افضليت امام عليهالسلام استناد مىكردند، بلكه به نصوص نيز استدلال مىنمودند، اين مطلب در احتجاجهاى دوازده نفر از مهاجران و انصار عليه ابوبكر آمده است.(٢) بنابراين، تحليل مزبور با واقعيتهاى تاريخى و اسلامى سازگارى ندارد. مرحوم شهيد صدر در نقد نظريهى مزبور گفته است: حقيقت اين است كه تشيّع هيچ گاه در حدّ يك رويكرد روحى و درونى مطرح نبوده و از جنبهى سياسى جدا نبوده است. تشيّع در دامان اسلام به عنوان ديدگاهى مطرح شد كه امام على عليهالسلام را پس از پيامبر اكرم شايستهترين فرد براى امامت فكرى، اجتماعى و سياسى مىدانست. شرايطى كه تشيّع پديد آمد به گونهاى نبود كه تفكر شيعى صرفا جنبهى روحى داشته و از جنبه سياسى جدا باشد. اين تفكر از آغاز هر دو جنبهى روحى و سياسى را با هم همراه داشت.(١)
برخى از نويسندگان، مذهب شيعه را پديدهاى فارسى و ايرانى و ساخته فكر و كوشش ايرانيان پنداشتهاند. اين فرضيه كه توسط برخى از شرق شناسان مطرح شده است مورد قبول بعضى از نويسندگان متعصّب سنّى و برخى از ناسيوناليستهاى ايرانى نيز قرار گرفته است.(٢) وجوهى كه اين گروه در تبيين و اثبات فرضيهى خود گفتهاند بدين قرار است:
١. نشأة التشيع و الشيعة، صص ٩١ ـ ٩٢.
٢. از شرق شناسان. كنت گوبينو و ادوارد براون، و از نويسندگان سنّى احمد امين مصرى در كتاب «فجر الإسلام» و از ناسيوناليستهاى ايرانى، دكتر پرويز صانعى، نويسندهى كتاب «قانون و شخصيت» را مىتوان نام برد. ر. ك: مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران: ١ / ١٢٨ ـ ١٣١.
الف) عقيدهى وصايت و وراثت در مسألهى امامت كه از عقايد اساسى مذهب شيعه است، در ميان عرب شناخته شده نبوده است، ولى در فرهنگ ايرانيان شناخته شده بود، و نظام شاهنشاهى ايران مبتنى بر اين روش بوده است.
ب) احترام ويژهى ايرانيان نسبت به امامان شيعه، از يك انگيزهى ناسيوناليستى نشأت مىگيرد، زيرا امام حسين عليهالسلام با شهربانو دختر يزدگرد سوم ازدواج كرده، و امامان شيعه از نسل او مىباشند، و بدين طريق نسبت ايرانى دارند.
ج) شكست ايرانيان از سپاهيان اسلام و فتح ايران توسط مسلمانان احساس حقارت و كينه توزى نسبت به مسلمانان عرب را در وجود آنان پديد آورد. آنان در پى انتقام جويى بودند، و اين هدف را با مطرح ساختن عقايد خاص شيعه در امامت و غيره، عملى ساختند. مخالفتهاى عقايد شيعه با عقايد مسلمانان اهلسنّت از اين جا نشأت مىگيرد.
در نقد اين فرضيه نكاتى را يادآور مىشويم:
١ـ اعتقاد به وصايت در امامت، در احاديث نبوى وارد شده است.(١) و چنان كه پيش از اين گذشت، در سخنان امام على عليهالسلام نيز به آن تصريح شده است. بنابراين، اين عقيده برگرفته از منابع اصيل اسلامى است و هيچ گونه ارتباطى با عقيدهى ايرانيان در مورد حكومت شاهنشاهى ندارد.
٢ـ مهمترين مناطق جغرافيايى شيعه در صدر اسلام زمينهاى عربى حجاز، و عراق و يمن بود، نه ايران. و بيشترين شيعيان على عليهالسلام در روزگار آن حضرت از عرب بودند. چنان كه سپاهيان امام عليهالسلام در جنگهاى جمل، صفين و نهروان را اقوام عرب تشكيل مىدادند.
١. حديث يوم الدار در ارتباط با آيهى كريمهى «انذار» در كتب حديث و تاريخ معروف است.
٣ـ از گزارشهاى تاريخى به روشنى به دست مىآيد كه ايرانيان در آغاز كه به آيين اسلام گرويدند، با توجه به اين كه در آن زمان تفكّر و سياست سنّى حاكم بود، اسلام سنّى داشتند و سپس به تدريج مذهب تشيّع در ميان ايرانيان انتشاريافت. و اين امر علل گوناگونى داشت. يكى از عوامل آن اين بود كه شيعيانى كه از سرزمينهاى ديگر اسلامى چون حجاز و عراق به ايران هجرت مىكردند و تفكّر و عقيدهى تشيّع را در بين ايرانيان ترويج مىكردند. ياقوت حموى در معجم البلدان(١) مىنويسد:
اين شهر توسط طلحة بن احوص اشعرى در روزگار حجّاج بن يوسف (٨٣ ه) تأسيس شد و قبل از آن هفت روستا بود كه كمندان نام داشت. توضيح آن چنين است كه عبدالرحمان بن محمد بن اشعث بن قيس كه از سوى حجّاج والى سيستان بود، بر حجّاج شوريد. آنگاه كه وى از حجّاج شكست خورد و به كابل گريخت. فرزندان سعد بن مالك بن عامر اشعرى كه در ميان لشكريان او بودند، به ناحيهى قم وارد شدند، و بر هفت روستايى كه كمندان نام داشت، تسلط يافتند. به تدريج عموزادگان آنان نيز به آنها پيوستند. اين نام سپس به قم تغيير يافت. يكى از آن برادران عبداللّه بن سعد بود. وى بر مذهب اماميه بود و فرزندانش كه در كوفه بودند به قم منتقل شدند، و آنان سبب انتشار تشيّع در قم گرديدند.(٢)
١. معجم البلدان: ٤/ ٣٩٤، واژهى قم.
٢. ر.ك: بحوث في الملل و النحل: ٦/ ١٤٥ ـ ١٤٦؛ اعيان الشيعة: ١/ ٢٦؛ الشيعة و التشيّع، ص ٦٤ ـ ٧١.
محمد ابو زهره در اين باره گفته است: فارسيان به دست عرب تشيّع را برگزيدند، و هرگز تشيّع را آنان پديد نياوردند. بسيارى از علماى اسلام كه گرايش بهداشتند از خوف اموىها و عباسىها به شهرهاى فارس، خراسان و مناطق ديگر جهان اسلام گريختند. و سبب نشر تشيّع شدند. و قبل از سقوط دولت بنى اميه تشيّع در اين سرزمين انتشار يافته بود.(١)
٤ـ دليل ديگر بر نادرستى اين فرضيه اين است كه علاوه بر اين كه ائمهى دوازده گانه شيعه همگى از نظر نسب و نژاد عرب بودند، بسيارى از بزرگان علماى شيعه نيز از خاندانهاى عرب بودند مانند آل أعين، آل عطيه، بنى درّاح، شيخ مفيد، سيّد مرتضى، محقّق حلّى، علاّمه حلّى، ابن طاووس، ابن ادريس، فاضل مقداد، شهيد اول، شهيد ثانى و ديگران، و از سوى ديگر، هيچ يك از ائمهى مذاهب اربعه از نژاد عرب نبودند، بلكه از مواليان عرب بودند، چنان كه نويسندگان صحاح اهلسنّت و بسيارى از متكلّمان، محدّثان و فقيهان برجستهى آنان نيز عرب نبودند.(٢)
٥ـ لازمهى اين فرضيه اين است كه ايرانيان به شهربانو مادر امام سجاد عليهالسلام احترامى بيشتر از مادران ساير ائمهى اطهار عليهالسلام كه ايرانى نبودند قايل باشند، در حالى كه هرگز چنين نيست، و مثلا نرجس خاتون مادر امام عصر(عج) كه يك كنيز رومى بوده است از احترام بيشترى برخوردار است. گذشته از اين، اين فرضيه در مورد امام حسن و اميرالمؤمنين عليهالسلام واقعيت ندارد.
١. الامام جعفر الصادق عليهالسلام ، ص ٥٤٥.
٢. اعيان الشيعة: ١/ ٣٢؛ نشأة التشيع، ص ٤٧ ـ ٩٧.
اگر مردم ايران احترامى كه براى ائمهى اطهار عليهمالسلام قايلند به خاطر انتساب آنها به خاندان ساسانى است مىبايست به همين دليل براى خاندان اموى نيز احترام قايل باشند، زيرا در زمان وليد بن عبدالملك، در يكى از جنگهاى قتيبة بن مسلم، يكى از نوادگان يزدگرد به نام «شاه آفريد» اسيرشد، و وليد با او ازدواج كرد، و از او يزيد بن وليد كه به «يزيد ناقص» معروف است به دنيا آمد، پس نسب يزيد بن وليد به شاهان ساسانى مىرسد.
انتساب يزيد بن وليد به شاهان ساسانى از انتساب امام سجاد عليهالسلام به آنان از نظر تاريخى مسلّمتر است، زيرا در مورد ازدواج امام حسين عليهالسلام با شهربانو دختر يزدگرد ساسانى برخى از مورّخان ترديد كردهاند، ولى آنان در مورد ازدواج وليدبن عبدالملك با «شاه فريد» ترديد نكردهاند.(١)
٦ـ عقايد شيعه (شيعهى اثنىعشرى) در مسألهى امامت و مسايل ديگر اعتقادى برگرفته از قرآن كريم و احاديث نبوى و روايات ائمهى اهل بيت عليهمالسلام و دلايل روشن عقلى است و اگر با ديدهى انصاف داورى شود، بايد گفت اسلام اصيل در تشيّع تبلور يافته است، در اين صورت، اين سخن كه ايرانيان از طريقبه انتقام جويى ازاسلام و مسلمانان برخاستند، افترايى بزرگ به شيعه است.
١. استاد مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران: ١ / ١٤١ ـ ١٤٣.
٧ـ شواهد تاريخى گوياى اين حقيقت است كه ايرانيان ـ نه از روى ترس و اكراه ـ بلكه از سر رضا و رغبت و اشتياق به آيين اسلام گرويدند. آنچه سبب پذيرش اسلام و تسليم شدن ايرانيان در برابر سپاهيان اسلام گرديد، يكى، حقانيت عقايد و آموزههاى اسلامى و ديگرى، به ستوهآمدن آنان از ظلم و ستم شاهان ساسانى بود. به عبارت ديگر، احكام وآموزههاى مبتنى بر عدالت و مساوات اسلامى از يك سو، و بى دادگرى و تبعيض نظام ساسانى از سوى ديگر، ايرانيان را به پذيرش آيين اسلام و مقاومت نكردن در برابر سپاه مسلمانان برانگيخت. اگر چنين نبود، فتح ايران بدان سادگى صورت نمىگرفت. گذشته از اين، پس از فتح ايران توسط سپاهيان اسلام، ايرانيان در پذيرش اسلام آزاد بودند، و مىتوانستند با پرداختن جزيه بر آيين زردشت باقى بمانند. همان گونه كه پيروان ديگر مذاهب آسمانى داراى چنين حق انتخابى بودند. و هرگز آنان را به پذيرش آيين اسلام مجبور نمىساختند. ادوارد براون در اين باره مىنويسد:
«تحقيق در مورد غلبهى تدريجى آيين اسلام بر كيش زردشت مشكلتر از تحقيق در استيلاى ارضى عرب بر مستملكات ساسانيان است، چه بسا تصور كنند كه جنگجويان اسلام، اقوام و ممالك مفتوحه را در انتخاب يكى از دو راه مخيّر مىساختند: اوّل قرآن، دوم شمشير. ولى اين تصور صحيح نيست، زيرا گبر و ترسا و يهود اجازه داشتند آيين خود را نگاه دارند و فقط مجبور به دادن جزيه بودند، و اين ترتيب كاملاً عادلانه بود، زيرا اتباع غير مسلم خلفا از شركت در غزوات و دادن خمس و زكات كه بر امت پيامبر صلىاللهعليهوآله فرض بود، معاف بودند».(١)
١. تاريخ ادبيات ايران: ١ / ٢٩٧، براى آگاهى بيشتر در مورد اسباب و انگيزههاى تشيّع ايرانيان و نقد فرضيههاى نادرست در اين باره به كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران»: ١ / ١٢٨ ـ ١٥٤ رجوع شود.