فصل سوّم

فرضيه‏هاى نادرست در تاريخ و منشأ پيدايش شيعه

در فصل قبل ديدگاه درست در مورد تاريخ و منشأ پيدايش تشيّع و شيعه را بيان نموديم، و روشن شد كه تاريخ آن با تاريخ اسلام همراه است، و بنيانگذار اسلام خود تشيّع را نيز بنيان نهاده است، و نيز اشاره نموديم كه در اين باره ديدگاه‏هاى ديگرى نيز از طرف برخى نويسندگان و نظريه‏پردازان مطرح شده است و وعده نموديم كه اين ديدگاه‏ها را در فصلى جداگانه مورد بررسى قرار دهيم. فصل حاضر به اين مهم خواهد پرداخت.
پيش از آن كه اين ديدگاه‏ها را نقل و نقد كنيم، يادآور مى‏شويم كه بحث‏هاى پيشين و دلايل گوناگونى كه بر ديدگاه مورد قبول خويش اقامه نموديم، خود به تنهايى ما را از هر گونه بحث در مورد ديدگاه‏هاى ديگر بى‏نياز مى‏سازد، ولى از آن‏جا كه هدف از اين بحث‏ها روشن‏تر شدن هر چه بيشتر مسايل است، لازم است فرضيه‏اى ديگر را نيز مورد پژوهش ويژه قرار دهيم:
 

فرضيه‏ى عبداللّه‏ بن سب

برخى از نويسندگان، تاريخ پيدايش تشيّع را قسمت پايانى دوران خلافت عثمان دانسته‏اند. آنان از فردى به نام عبدالله بن سبا ياد كرده و گفته‏اند: وى بر آيين يهود بوده است، و در زمان خلافت عثمان تظاهر به اسلام نمود، و در حقيقت در پى آن بود كه آيين اسلام را مخدوش سازد. بدين منظور، عقيده‏ى خلافت و امامت بلا فصل على عليه‏السلام را مطرح كرد. و عصمت را از شرايط امام دانست، و بدين طريق به امامت كه در اصل يك مسأله‏ى سياسى و عادى بود لباس قداست پوشيد. وى همچنين مسأله‏ى غاصبانه و ناحق بودن خلافت خلفاى پيشين را مطرح ساخت، و مردم را به شورش عليه خليفه برانگيخت كه نتيجه‏ى آن قتل خليفه به دست شورشيان بود. بنابراين، مذهب تشيّع ساخته و پرداخته او است، نه نشأت گرفته از كتاب و سنّت، يا گفتار و كردار امام على عليه‏السلام و صحابه‏ى بزرگ پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله .(١)

١. رشيد رضا در كتاب السنة و الشيعة، ص ٤ ـ ٦؛ علي سامي النشار در كتاب نشأة الفكر الفلسفي فيالاسلام، ص ١٨؛ محمد ابوزهره در كتاب المذاهب الاسلامية، ص ٤٦ و برخى از مستشرقان از طرفداران اين نظريه‏اند ؛ و نيز ر.ك: نشأة التشيع، ص ٥٠ ـ ٥١؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة: ٦/٤٥٦ ـ ٤٦٠؛ بحوث في الملل و النحل: ٦/ ١٢٧ ـ ١٢٨.

اين فرضيه از جنبه‏هاى مختلف قابل نقد و مناقشه است:
١ـ لازمه‏ى اين فرضيه اين است كه دستگاه خلافت اسلامى را بى خبر از واقعيت‏ها و رخدادها، يا بى اعتنا به سرنوشت اسلام و مسلمانان، يا بى‏كفايت و ناتوان در مقابله با توطئه‏ها بدانيم؛ با اين كه گزارش‏هاى تاريخى از برخورد شديد خليفه و كارگزاران حكومت با مخالفان حكايت مى‏كند. هر چند آنان از بزرگان صحابه بودند، چنان كه ابوذر غفارى را به ربذه تبعيد كردند، و عمار ياسر را به شدت كتك زدند و بر او صدمه‏ى جسمانى جدّى وارد كردند؛ با اين حال، سكوت و بى تفاوتى دستگاه خلافت در برابر چنان توطئه بزرگى كه طرفداران اين فرضيه مطرح كرده‏اند چگونه قابل توجيه است؟ آيا اين مطلب، دليل روشنى بر نادرستى فرضيه‏ى ياد شده به شمار نمى‏رود؟
٢ـ فرضيه‏ى ياد شده، گذشته از اين كه دستگاه خلافت و شخص خليفه را زير سؤال مى‏برد، عموم امت اسلامى و صحابه‏ى بزرگ پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را نيز مورد نقد جدّى قرار مى‏دهد، به راستى چگونه مسلمانان از چنين توطئه بزرگى كه توسط فردى يهودى طراحى شده بود غفلت ورزيده، و بازيچه‏ى دست او گرديدند. به ويژه آن كه در داستانى كه در مورد عبداللّه‏ بن سبا نقل شده از شخصيت‏هايى چون ابوذر، عمار ياسر، محمد بن حذيفه، محمد بن ابى بكر، صعصعة بن صوحان و مالك اشتر ياد شده و گفته شده است كه آنان تحت تأثير فتنه انگيزى ابن سبا قرار گرفته و حوادث مربوط به قتل عثمان، و واقعه‏ى جمل و مانند آن را دامن زدند!!
٣ـ اگر فردى به نام عبداللّه‏ بن سبا با ويژگى‏هايى كه در مورد او گفته‏اند واقعيت داشت، چرا هرگز در گفته‏ها و نوشته‏هاى كسانى كه با علوى‏ها خصومت مى‏ورزيدند، و از هيچ تلاش و تبليغى براى مخدوش كردن چهره‏ى آنان بهره مى‏گرفتند، از چنين فرد و چنان داستانى ياد نشده است، بدون شك، اگر اين داستان واقعيّت مى‏داشت، بيش از همه معاويه و هواداران و عمّال او در سركوب كردن علويان و شيعيان از آن استفاده مى‏كردند، در حالى كه هيچ گزارشى تاريخى حتّى اشاره‏اى نسبت به اين مطلب ندارد.
٤ـ معمولاً پيروان و طرفداران يك مذهب از فرد يا افرادى كه در پيدايش يا تقويت و گسترش آن نقش مؤثّرى داشته‏اند، با تكريم و ستايش ياد مى‏كنند، در حالى كه بزرگان مذهب شيعه ـ بدون استثناء ـ هر گاه از عبدالله بن سبا ياد كرده‏اند، يا اصل وجود او را نپذيرفته‏اند و يا با لعن و نفرين از او ياد كرده‏اند!
٥ـ فرضيه‏ى عبداللّه‏ بن سبا از نظر منابع تاريخى به يك منبع باز مى‏گردد و آن تاريخ طبرى است، زيرا كسانى چون ابن اثير، ابوالفدا و ابن كثير نيز كه اين قصه را نقل كرده‏اند، از طبرى گرفته‏اند، و طبرى آن را از سيف بن عمر تميمى نقل كرده است كه از نظر رجال شناسان به جعل و وضع حديث متّهم گرديده است.(١) در مورد وقايع تاريخ اسلام دو كتاب نوشته(٢)، و در آن دو مطالب بى اساس و ساختگى بسيارى آورده است كه افسانه‏ى عبداللّه‏ بن سبا از آن جمله است.
٦ـ در احاديث شيعه، و نيز كتب ملل و نحل از عبداللّه‏ بن سبا به عنوان فردى غالى كه به الوهيت على عليه‏السلام قايل بوده است، ياد شده و گفته شده است امام عليه‏السلام با او به شدّت برخورد كرد. نخست او را تبعيد و سپس دستور قتل او را صادر نمود. بدين جهت از فرقه‏اى از غلات به نام «سبئية» ياد شده است. بديهى است مطلب ياد شده هيچ ارتباطى با افسانه‏ى عبداللّه‏ بن سبا، چنان كه طبرى نقل كرده است، ندارد.

١. حاكم نيشابورى در مورد او گفته است: وى به زندقه متّهم گرديده، و روايت او بى ارزش است، ابن معين در مورد وى گفته است: حديث وى ضعيف است و خيرى در او يافت نمى‏شود. نسائى گفته است: وى ضعيف است. سيوطى گفته است: وضّاع (حديث ساز) است. ر. ك: بحوث في الملل و النحل: ٦ / ١٣٣ .
٢. الف) الفتوح و الرّدّة، ب) الجمل و مسير عايشة و علي.

حاصل آن كه، فرضيه پيدايش شيعه توسط عبداللّه‏ بن سبا نه سند و مدرك تاريخى معتبرى دارد، و نه با واقعيت‏هاى تاريخى، و اعتبارات عقلايى سازگار است، و در حقيقت افسانه‏اى بيش نيست.(١)

١. در مورد فرضيه‏ى ياد شده و افسانه عبدالله بن سبا به كتاب‏هاى ذيل رجوع شود:
علاّمه كاشف الغطاء، اصل الشيعة و اصولها؛ علاّمه امينى، الغدير، جلد نهم؛ دكتر طه حسين، علي و بنوه؛ دكتر احمد محمود صبحي، نظرية الامامة في علم الكلام، جلد سوم؛ علاّمه عسكرى، عبداللّه‏ بن سبا؛ شيخ محمدجواد مغنيه، الشيعة و التشيع؛ آية اللّه‏ سبحانى، بحوث في الملل و النحل، جلد ششم؛ سيّدطالب خرسان، نشأة التشيع؛ اسد حيدر، الامام الصادق عليه‏السلام و المذاهب الاربعة، جلد ششم؛ هاشم معروف الحسيني، الشيعة بين الاشاعرة و المعتزلة، ص ١٢١ ـ ١٢٥.

 
دوران زمامدارى امام على عليه‏السلام

برخى، تاريخ پيدايش شيعه را دوران زمامدارى امام على عليه‏السلام دانسته‏اند. اين نظريه دو گونه تقرير شده است يكى مربوط به واقعه‏ى جمل و ديگرى مربوط به واقعه‏ى صفّين است.
الف) واقعه‏ى جمل: مستند اين قول عبارت ابن نديم در «الفهرست» است وى به نقل از محمد بن اسحاق گفته است:
«آن گاه كه طلحه و زبير به بهانه‏ى خونخواهى عثمان با على عليه‏السلام به مخالفت برخاستند، و على در برابر آنان مقاومت كرد تا آنان تسليم حكم خداوند گردند، پيروان آن حضرت شيعه ناميده شدند، و امام عليه‏السلام آنان را شيعه‏ى خود مى‏خواند و به چهار دسته با چهار اسم تقسيم نمود: ١. اصفيا ٢. اوليا ٣. شرطة الخميس ٤. اصحاب».(١)
در نقد اين نظريه نكاتى را يادآور مى‏شويم:
١ـ پيش از ابن نديم(٢) ابوعبداللّه‏ برقى در كتاب رجال خود از طبقات يا اصناف چهارگانه پيروان اميرالمؤمنين با عناوين ياد شده ياد كرده، و از سلمان فارسى، مقداد بن اسود، ابوذر غفارى و عده‏اى ديگر به عنوان اصفيا نام برده است.(٣) با توجّه به اين كه سلمان و ابوذر قبل از واقعه‏ى جمل وفات كرده‏اند، بايد گفت اصطلاح شيعه نسبت به ياران و پيروان على عليه‏السلام پيش از آن شناخته شده بوده است.
٢ـ كلام ابن نديم با دلايل و شواهد نظريه‏ى نخست ناسازگار است. و با توجه به اعتبار آن دلايل و شواهد، نمى‏توان سخن وى را پذيرفت و احتمال دارد در نقل كلام وى تحريف يا تغييرى رخ داده باشد.
٣ـ آن چه در توجيه اين نظريه مى‏توان گفت اين است كه اگر چه مذهب شيعه از قبل وجود داشته است، ولى در عصر زمامدارى امام على عليه‏السلام به دليل فراهم بودن زمينه‏هاى مناسب اجتماعى و سياسى ظهور بيشترى يافت، و واقعه‏ى جنگ جمل در ظهور و بروز آن نقش ويژه داشت.

١. الفهرست، ص ٢٤٩.
٢. ابن نديم در سال ٣٧٨ وفات كرده است. و برقى در سال ٢٧٤ يا ٢٨٠ .
٣. رجال برقى، ص ٣.

ب) واقعه‏ى صفين: قول ديگر در چگونگى پيدايش شيعه در عصر زمامدارى امام على عليه‏السلام اين است كه پس از واقعه‏ى صفين و ماجراى حكميت پيروان اميرالمؤمنين عليه‏السلام دو دسته شدند، گروهى خوارج را تشكيل دادند كه پس از بازگشت از صفّين در يك منزلى كوفه در مكانى به نام حروراء اقامت گزيدند، و گروه ديگر كسانى بودند كه با امام عليه‏السلام وارد كوفه شدند. گروه دوم نزد آن حضرت آمده و بار ديگر با امام عليه‏السلام بيعت كردند و بر دوستى خود با دوستان او، و دشمنى با دشمنان وى تأكيد نمودند. مستشرق مونتگمرى وات از طرفداران اين نظريه است.(١) گويا وى اين مطلب را از عبارت طبرى استفاده كرده كه گفته است:
«لمّا قدم عليّ الكوفة و فارقته الخوارج و ثبت اليه الشيعة، فقالوا في اعناقنا بيعة ثانية، نحن اولياء من واليت، و أعداء من عاديت».(٢)
يادآور مى‏شويم عبارت «و ثبت اليه الشيعة» بيانگر اين است كه در ميان سپاه امام عليه‏السلام كه در جنگ صفين شركت كرده بودند، كسانى به عنوان شيعه شناخته شده بودند، و آنان بار ديگر بيعت خود را با امام تحكيم كردند. اين مطلب كه از ظاهر عبارت طبرى به دست مى‏آيد با دلايل و شواهدى كه در تبين نظريه‏ى اول و دوم بيان گرديد نيز هم آهنگ است.
كوتاه سخن آن كه واقعه‏ى صفين نيز همچون واقعه‏ى جمل در ظهور و بروز شيعه و شناخته شدن هر چه بيشتر شيعيان على عليه‏السلام مؤثر بوده است، نه در پيدايش شيعه.
برخى، در تبيين اين قول گفته‏اند: خوارج ـ كه درجريان جنگ صفين پديد آمدند

١. نشأة التشيع، ص ٣٧ به نقل از:
Watt, W.M,Islam and the integration of society, London, ١٩٦١.P.١٠٤
٢. تاريخ طبرى: ٤ / ٤٦.

ـ در مورد مسأله‏ى امامت و شخصيت امام على عليه‏السلام ديدگاه‏هايى را مطرح كردند، كه عقايد شيعه در مورد امامت به صورت عكس‏العمل آن عقايد مطرح گرديد. آنان با تخطئه حكميت، امام را جايز الخطا مى‏دانستند، در برابر اين عقيده، شيعه عصمت امام را مطرح كرد. آنان اظهار مى‏كردند كه امام مطابق ميل و هواى نفس خود عمل كرده است، شيعه نظريه‏ى قداست امام را مطرح نمود، آنان نه به نصب و نص در امامت قايل بودند و نه به اين كه امام بايد از قريش باشد، شيعه عقيده‏ى وصايت و وراثت در امامت را مطرح كرد.(١)
اين تفسير از قبيل اجتهاد در مقابل نص است، زيرا عقايد شيعه برگرفته از كتاب و سنّت و دلايل عقلى روشن است. و از آغاز نزد بزرگان شيعه شناخته شده بوده است. نمونه هايى از اين دلايل را در فصل قبل يادآور شديم، و نمونه‏هاى ديگررا در بحث‏هاى آينده بيان خواهيم كرد در اين جا گفتارى از امام على عليه‏السلام را يادآور مى‏شويم كه فرمود:

١. لا يقاس بآل‏محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله من هذه الاُمّة أحدٌ، و لا يسوّى بهم مَن جَرَت نعمتهم عليه ابدا.
٢. هم اساس الدين، و عماد اليقين.
٣. اليهم يَفيء الغالي، و بهم يلحق التالي.
٤. ولهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصيّة و الوراثة.(٢)

١. احمد محمود صبحى، في علم الكلام: ٣ / ٢٥.
٢. نهج البلاغه، خطبه‏ى ٢.

آنچه مى‏توان در اين باره گفت اين است كه، حوادث و شرايط اجتماعى از قبيل ظهور خوارج و مانند آن در مطرح شدن جدى‏تر عقايد شيعه و بحث و گفتگوهاى كلامى در مورد آنها مؤثّر بوده است، نه در حدوث و پيدايش آنها.
 

پس از واقعه‏ى كربل

از آنچه در نقد نظريه‏ى پيشين بيان گرديد، نقد نظريه‏ى ديگرى كه تاريخ پيدايش شيعه را پس از واقعه‏ى كربلا و شهادت امام حسين عليه‏السلام مى‏داند(١) نيز روشن گرديد. آرى، در اين كه واقعه‏ى كربلا نقطه‏ى عطف مهمّى در حيات سياسى و معنوى شيعه به شمار مى‏رود، ترديدى نيست، ولى خود اين واقعه‏ى عظيم ـ تا آن جا كه به امام حسين عليه‏السلام و ياران او مربوط مى‏شود ـ نتيجه‏ى عقايد و باورهاى شيعه است كه از عصر رسالت آغاز شده و تا آن روز، مراحل تاريخى گوناگونى را پشت سر گذاشته بود.

١. كامل مصطفى الشيبي در كتاب «الصلة بين التصوّف و التشيّع»، ص ٢٣ اين نظريه را برگزيده است. ر.ك: نشأة التشيع، ص ٤٢.

يكى از نويسندگان در تبيين اين نظريه كه تاريخ ظهور شيعه به بعد از واقعه‏ى كربلا باز مى‏گردد، براى تشيّع مراحل سه‏گانه‏اى ذكر كرده و تاريخ ظهور سومين مرحله آن را پس از واقعه‏ى كربلا دانسته است. اين مراحل عبارتند از:
١. تشيّع روحى و قلبى؛ يعنى محبّت ورزيدن به على بن ابى‏طالب عليه‏السلام ، اين مرحله از تشيّع در زمان پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نمايان گرديد و منشأ آن احاديث بسيارى است كه در مورد ولايت آن حضرت از رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده است. مانند حديث يوم الدار (آغاز دعوت)، حديث غدير و غيره.
٢. تشيّع سياسى؛ يعنى اعتقاد به اين كه على عليه‏السلام شايسته‏تر از ديگر صحابه براى تصدّى امر خلافت بوده است، نه اين كه خلافت و امامت او مستند به نص است، بلكه مستند خلافت و امامت وى فضايل بسيار و افضليت او بوده است. اين‏در جريان سقيفه بنى‏ساعده ظاهر گرديد.
٣. تشيّع به عنوان فرقه از فرقه‏هاى اسلامى؛ كه پس از واقعه‏ى كربلا پديد آمد، و پيش از آن فرقه‏اى به نام شيعه وجود نداشت.(١)

١. دكتر عبداللّه‏ بن فياض، تاريخ الامامية، ص ٣٨ ـ ٤٧.
٢. ر.ك: الصدوق، الخصال، ابواب الاثنى عشر، حديث ٤.

اين ديدگاه نيز با توجه به دلايلى كه پيش از اين در تبيين يا نقد ديدگاه‏هاى ديگر يادآور شديم، پذيرفته نيست؛ زيرا از مطالب پيشين به دست آمد كه اصطلاح شيعه حتّى در زمان پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شناخته شده بود، و برخى از صحابه به آن نام ناميده مى‏شدند. و آنان همان كسانى بودند كه پس از وفات پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مورد اختلافى كه در موضوع خلافت رخ داده بود، جانب امام على عليه‏السلام را برگزيدند و در استدلال‏هاى خود نه تنها به افضليت امام عليه‏السلام استناد مى‏كردند، بلكه به نصوص نيز استدلال مى‏نمودند، اين مطلب در احتجاج‏هاى دوازده نفر از مهاجران و انصار عليه ابوبكر آمده است.(٢) بنابراين، تحليل مزبور با واقعيت‏هاى تاريخى و اسلامى سازگارى ندارد. مرحوم شهيد صدر در نقد نظريه‏ى مزبور گفته است: حقيقت اين است كه تشيّع هيچ گاه در حدّ يك رويكرد روحى و درونى مطرح نبوده و از جنبه‏ى سياسى جدا نبوده است. تشيّع در دامان اسلام به عنوان ديدگاهى مطرح شد كه امام على عليه‏السلام را پس از پيامبر اكرم شايسته‏ترين فرد براى امامت فكرى، اجتماعى و سياسى مى‏دانست. شرايطى كه تشيّع پديد آمد به گونه‏اى نبود كه تفكر شيعى صرفا جنبه‏ى روحى داشته و از جنبه سياسى جدا باشد. اين تفكر از آغاز هر دو جنبه‏ى روحى و سياسى را با هم همراه داشت.(١)
 

ايرانيان و تشيّع

برخى از نويسندگان، مذهب شيعه را پديده‏اى فارسى و ايرانى و ساخته فكر و كوشش ايرانيان پنداشته‏اند. اين فرضيه كه توسط برخى از شرق شناسان مطرح شده است مورد قبول بعضى از نويسندگان متعصّب سنّى و برخى از ناسيوناليست‏هاى ايرانى نيز قرار گرفته است.(٢) وجوهى كه اين گروه در تبيين و اثبات فرضيه‏ى خود گفته‏اند بدين قرار است:

١. نشأة التشيع و الشيعة، صص ٩١ ـ ٩٢.
٢. از شرق شناسان. كنت گوبينو و ادوارد براون، و از نويسندگان سنّى احمد امين مصرى در كتاب «فجر الإسلام» و از ناسيوناليست‏هاى ايرانى، دكتر پرويز صانعى، نويسنده‏ى كتاب «قانون و شخصيت» را مى‏توان نام برد. ر. ك: مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران: ١ / ١٢٨ ـ ١٣١.

الف) عقيده‏ى وصايت و وراثت در مسأله‏ى امامت كه از عقايد اساسى مذهب شيعه است، در ميان عرب شناخته شده نبوده است، ولى در فرهنگ ايرانيان شناخته شده بود، و نظام شاهنشاهى ايران مبتنى بر اين روش بوده است.
ب) احترام ويژه‏ى ايرانيان نسبت به امامان شيعه، از يك انگيزه‏ى ناسيوناليستى نشأت مى‏گيرد، زيرا امام حسين عليه‏السلام با شهربانو دختر يزدگرد سوم ازدواج كرده، و  امامان شيعه از نسل او مى‏باشند، و بدين طريق نسبت ايرانى دارند.
ج) شكست ايرانيان از سپاهيان اسلام و فتح ايران توسط مسلمانان احساس حقارت و كينه توزى نسبت به مسلمانان عرب را در وجود آنان پديد آورد. آنان در پى انتقام جويى بودند، و اين هدف را با مطرح ساختن عقايد خاص شيعه در امامت و غيره، عملى ساختند. مخالفت‏هاى عقايد شيعه با عقايد مسلمانان اهل‏سنّت از اين جا نشأت مى‏گيرد.
در نقد اين فرضيه نكاتى را يادآور مى‏شويم:
١ـ اعتقاد به وصايت در امامت، در احاديث نبوى وارد شده است.(١) و چنان كه پيش از اين گذشت، در سخنان امام على عليه‏السلام نيز به آن تصريح شده است. بنابراين، اين عقيده برگرفته از منابع اصيل اسلامى است و هيچ گونه ارتباطى با عقيده‏ى ايرانيان در مورد حكومت شاهنشاهى ندارد.
٢ـ مهم‏ترين مناطق جغرافيايى شيعه در صدر اسلام زمين‏هاى عربى حجاز، و عراق و يمن بود، نه ايران. و بيشترين شيعيان على عليه‏السلام در روزگار آن حضرت از عرب بودند. چنان كه سپاهيان امام عليه‏السلام در جنگ‏هاى جمل، صفين و نهروان را اقوام عرب تشكيل مى‏دادند.

١. حديث يوم الدار در ارتباط با آيه‏ى كريمه‏ى «انذار» در كتب حديث و تاريخ معروف است.

٣ـ از گزارش‏هاى تاريخى به روشنى به دست مى‏آيد كه ايرانيان در آغاز كه به آيين اسلام گرويدند، با توجه به اين كه در آن زمان تفكّر و سياست سنّى حاكم بود، اسلام سنّى داشتند و سپس به تدريج مذهب تشيّع در ميان ايرانيان انتشاريافت. و اين امر علل گوناگونى داشت. يكى از عوامل آن اين بود كه شيعيانى كه از سرزمين‏هاى ديگر اسلامى چون حجاز و عراق به ايران هجرت مى‏كردند و تفكّر و عقيده‏ى تشيّع را در بين ايرانيان ترويج مى‏كردند. ياقوت حموى در معجم البلدان(١) مى‏نويسد:
اين شهر توسط طلحة بن احوص اشعرى در روزگار حجّاج بن يوسف (٨٣ ه) تأسيس شد و قبل از آن هفت روستا بود كه كمندان نام داشت. توضيح آن چنين است كه عبدالرحمان بن محمد بن اشعث بن قيس كه از سوى حجّاج والى سيستان بود، بر حجّاج شوريد. آن‏گاه كه وى از حجّاج شكست خورد و به كابل گريخت. فرزندان سعد بن مالك بن عامر اشعرى كه در ميان لشكريان او بودند، به ناحيه‏ى قم وارد شدند، و بر هفت روستايى كه كمندان نام داشت، تسلط يافتند. به تدريج عموزادگان آنان نيز به آن‏ها پيوستند. اين نام سپس به قم تغيير يافت. يكى از آن برادران عبداللّه‏ بن سعد بود. وى بر مذهب اماميه بود و فرزندانش كه در كوفه بودند به قم منتقل شدند، و آنان سبب انتشار تشيّع در قم گرديدند.(٢)

١. معجم البلدان: ٤/ ٣٩٤، واژه‏ى قم.
٢. ر.ك: بحوث في الملل و النحل: ٦/ ١٤٥ ـ ١٤٦؛ اعيان الشيعة: ١/ ٢٦؛ الشيعة و التشيّع، ص ٦٤ ـ ٧١.

محمد ابو زهره در اين باره گفته است: فارسيان به دست عرب تشيّع را برگزيدند، و هرگز تشيّع را آنان پديد نياوردند. بسيارى از علماى اسلام كه گرايش به‏داشتند از خوف اموى‏ها و عباسى‏ها به شهرهاى فارس، خراسان و مناطق ديگر جهان اسلام گريختند. و سبب نشر تشيّع شدند. و قبل از سقوط دولت بنى اميه تشيّع در اين سرزمين انتشار يافته بود.(١)
٤ـ دليل ديگر بر نادرستى اين فرضيه اين است كه علاوه بر اين كه ائمه‏ى دوازده گانه شيعه همگى از نظر نسب و نژاد عرب بودند، بسيارى از بزرگان علماى شيعه نيز از خاندان‏هاى عرب بودند مانند آل أعين، آل عطيه، بنى درّاح، شيخ مفيد، سيّد مرتضى، محقّق حلّى، علاّمه حلّى، ابن طاووس، ابن ادريس، فاضل مقداد، شهيد اول، شهيد ثانى و ديگران، و از سوى ديگر، هيچ يك از ائمه‏ى مذاهب اربعه از نژاد عرب نبودند، بلكه از مواليان عرب بودند، چنان كه نويسندگان صحاح اهل‏سنّت و بسيارى از متكلّمان، محدّثان و فقيهان برجسته‏ى آنان نيز عرب نبودند.(٢)
٥ـ لازمه‏ى اين فرضيه اين است كه ايرانيان به شهربانو مادر امام سجاد عليه‏السلام احترامى بيشتر از مادران ساير ائمه‏ى اطهار عليه‏السلام كه ايرانى نبودند قايل باشند، در حالى كه هرگز چنين نيست، و مثلا نرجس خاتون مادر امام عصر(عج) كه يك كنيز رومى بوده است از احترام بيشترى برخوردار است. گذشته از اين، اين فرضيه در مورد امام حسن و اميرالمؤمنين عليه‏السلام واقعيت ندارد.

١. الامام جعفر الصادق عليه‏السلام ، ص ٥٤٥.
٢. اعيان الشيعة: ١/ ٣٢؛ نشأة التشيع، ص ٤٧ ـ ٩٧.

اگر مردم ايران احترامى كه براى ائمه‏ى اطهار عليهم‏السلام قايلند به خاطر انتساب آنها به خاندان ساسانى است مى‏بايست به همين دليل براى خاندان اموى نيز احترام قايل باشند، زيرا در زمان وليد بن عبدالملك، در يكى از جنگ‏هاى قتيبة بن مسلم، يكى از نوادگان يزدگرد به نام «شاه آفريد» اسيرشد، و وليد با او ازدواج كرد، و از او يزيد بن وليد كه به «يزيد ناقص» معروف است به دنيا آمد، پس نسب يزيد بن وليد به شاهان ساسانى مى‏رسد.
انتساب يزيد بن وليد به شاهان ساسانى از انتساب امام سجاد عليه‏السلام به آنان از نظر تاريخى مسلّم‏تر است، زيرا در مورد ازدواج امام حسين عليه‏السلام با شهربانو دختر يزدگرد ساسانى برخى از مورّخان ترديد كرده‏اند، ولى آنان در مورد ازدواج وليدبن عبدالملك با «شاه فريد» ترديد نكرده‏اند.(١)
٦ـ عقايد شيعه (شيعه‏ى اثنى‏عشرى) در مسأله‏ى امامت و مسايل ديگر اعتقادى برگرفته از قرآن كريم و احاديث نبوى و روايات ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام و دلايل روشن عقلى است و اگر با ديده‏ى انصاف داورى شود، بايد گفت اسلام اصيل در تشيّع تبلور يافته است، در اين صورت، اين سخن كه ايرانيان از طريق‏به انتقام جويى ازاسلام و مسلمانان برخاستند، افترايى بزرگ به شيعه است.

١. استاد مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران: ١ / ١٤١ ـ ١٤٣.

٧ـ شواهد تاريخى گوياى اين حقيقت است كه ايرانيان ـ نه از روى ترس و اكراه ـ بلكه از سر رضا و رغبت و اشتياق به آيين اسلام گرويدند. آنچه سبب پذيرش اسلام و تسليم شدن ايرانيان در برابر سپاهيان اسلام گرديد، يكى، حقانيت عقايد و آموزه‏هاى اسلامى و ديگرى، به ستوه‏آمدن آنان از ظلم و ستم شاهان ساسانى بود. به عبارت ديگر، احكام وآموزه‏هاى مبتنى بر عدالت و مساوات اسلامى از يك سو، و بى دادگرى و تبعيض نظام ساسانى از سوى ديگر، ايرانيان را به پذيرش آيين اسلام و مقاومت نكردن در برابر سپاه مسلمانان برانگيخت. اگر چنين نبود، فتح ايران بدان سادگى صورت نمى‏گرفت. گذشته از اين، پس از فتح ايران توسط سپاهيان اسلام، ايرانيان در پذيرش اسلام آزاد بودند، و مى‏توانستند با پرداختن جزيه بر آيين زردشت باقى بمانند. همان گونه كه پيروان ديگر مذاهب آسمانى داراى چنين حق انتخابى بودند. و هرگز آنان را به پذيرش آيين اسلام مجبور نمى‏ساختند. ادوارد براون در اين باره مى‏نويسد:
«تحقيق در مورد غلبه‏ى تدريجى آيين اسلام بر كيش زردشت مشكل‏تر از تحقيق در استيلاى ارضى عرب بر مستملكات ساسانيان است، چه بسا تصور كنند كه جنگجويان اسلام، اقوام و ممالك مفتوحه را در انتخاب يكى از دو راه مخيّر مى‏ساختند: اوّل قرآن، دوم شمشير. ولى اين تصور صحيح نيست، زيرا گبر و ترسا و يهود اجازه داشتند آيين خود را نگاه دارند و فقط مجبور به دادن جزيه بودند، و اين ترتيب كاملاً عادلانه بود، زيرا اتباع غير مسلم خلفا از شركت در غزوات و دادن خمس و زكات كه بر امت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرض بود، معاف بودند».(١)

١. تاريخ ادبيات ايران: ١ / ٢٩٧، براى آگاهى بيشتر در مورد اسباب و انگيزه‏هاى تشيّع ايرانيان و نقد فرضيه‏هاى نادرست در اين باره به كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران»: ١ / ١٢٨ ـ ١٥٤ رجوع شود.