پس از آن كه با تعريف شيعه و كاربردهاى آن آشنا شديم اينك بايد تاريخ و منشأ پيدايش آن را بررسى كنيم. اين مسأله نظر گروهى از پژوهشگران در مورد مذاهب اسلامى عموما و مذهب شيعه خصوصاً را به خود جلب كرده است، و در اين باره ديدگاههاى گوناگونى اظهار شده است. يكى از اين ديدگاهها اين است كه پيدايش شيعه به عصر رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باز مىگردد. ديدگاه ديگر آغاز تشيّع را نخستين روزهاى پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىداند. علاوه بر اين دو ديدگاه، نظريههاى ديگرى نيز در اين باره مطرح شده است كه در فصلى ديگر به بررسى آنها خواهيم پرداخت در اين فصل دو ديدگاه نخست را مورد ارزيابى قرار مىدهيم:
عدّهاى از متفكّران بر اين عقيدهاند كه تاريخ پيدايش شيعه به عصر رسالت باز مىگردد و نخستين فردى كه نهال تشيّع را نشاند و آن را آبيارى كرد و پرورش داد
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله بود. دلايل اين نظريه بدين قرار است:
١ـ در احاديث بسيارى كه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده است، از گروهى به عنوان شيعهى على عليهالسلام با تكريم و ستايش ياد شده است.(١) مفاد اين احاديث اين است كه در آن زمان كسانى بودهاند كه با على عليهالسلام رابطهى ويژهاى داشته و به آن حضرت ارادت مىورزيده، و قول و عمل او را بدين جهت كه مورد پسند و تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله است، سرمشق زندگى خود قرار مىدادند.
٢ـ در برخى از گزارشهاى تاريخى از برخى از صحابه چون سلمان، ابوذر، مقداد و عمار به عنوان كسانى كه در عصر رسالت به عنوان شيعهى على عليهالسلام شناخته مىشدند، ياد شده است.
٣ـ احاديثى چون حديث يوم الدار، حديث غدير، حديث منزلت، حديث «عليّ مع الحق» حديث «انا مدينة العلم» به روشنى بر خلافت و امامت على عليهالسلام دلالت مىكنند، اين احاديث (به علاوه برخى از آيات و دلايل عقلى) مبنا و مستند تفكر شيعى در مسألهى امامت است، و از طرفى، مسألهى امامت بلافصل على عليهالسلام بنياد و شالودهى تشيّع را تشكيل مىدهد.
١. در فصل قبل به اين احاديث اشاره شد.
علاّمه كاشف الغطاء پس از اشاره به احاديث نبوى در مورد مدح و ستايش على عليهالسلام و شيعهى او گفته است:
«مدلول اين احاديث اين است كه گروهى از صحابهى پيامبر صلىاللهعليهوآله شيعهى على عليهالسلام بودهاند. و مقصود از شيعهى على عليهالسلام كسانى كه او را دوست مىداشتند يا به او عداوت نمىورزيدند نيست، زيرا صرف محبت فردى نسبت به ديگرى، يا عداوت نداشتن نسبت به وى، كافى در شيعه ناميدن آن فرد نيست، و واژهى شيعه در فرهنگ عربى چنين مدلولى ندارد، بلكه مفاد آن علاوه بر محبت ورزيدن، پيروى كردن از ديگرى است. و اگر احيانا واژهى شيعه در غير اين معنا به كار رود، مجازى است نه حقيقى. بنابراين، مفاد ظاهر اين روايات اين است كه در ميان اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله افرادى بودهاند كه با على عليهالسلام نسبت و ارتباط ويژهاى داشته و قول و عمل او را بيانگر خواست پيامبر صلىاللهعليهوآله و شارح تعاليم او مىدانستند و بر اين اعتقاد بودهاند كه على صلىاللهعليهوآله حامل اسرار نبوى است»(١).
١. اصل الشيعة و اصولها، ص ١١١ ـ ١١٣. طبع القاهرة، و ص ١٢١ ـ ١٢٢ طبع دارالاضواء؛ علاّمه سيد محسن امين در اعيان الشيعة: ١ / ٢٣؛ شيخ محمد حسين مظفر در تاريخ الشيعة، ص ٨ ـ ٩؛ شيخ محمد جواد مغنية در الشيعة و التشيّع، ص ١٦؛ علاّمه طباطبايى در شيعه در اسلام، ص ٥ ـ ٧؛ استاد سبحانى در «بحوث في الملل و النحل»: ٦ / ١١٢ ـ ١٠٦؛ و سيد طالب خِرسان در نشأة التشيع، ص ٢٤ ـ ٢٩ همين نظريه را برگزيدهاند.
علاّمه طباطبايى نيز در مورد تاريخ پيدايش شيعه گفته است:
«آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار به شيعهى على عليهالسلام معروف شدند همان زمان حيات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در بيست و سه سال زمان بعثت موجبات زيادى در برداشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايجاب مىكرد».
وى سپس به برخى از احاديثى كه بر امامت على عليهالسلام و شخصيت ممتاز او در ميان صحابه و ارتباط ويژهى او با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دلالت مىكند اشاره كرده و ياد آور شده است:
«بديهى است اين چنين امتيازات و فضايل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود و علاقه شديدى كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام داشت طبعا عدهاى از ياران پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين وا مىداشت كه على عليهالسلام را دوست داشته به دورش گرد آيند و از او پيروى كنند، چنان كه عدهاى را بر حسد و كينه آن حضرت وا مىداشت. گذشته از همهى اينها نام «شيعهى على» و شيعهى اهل بيت در سخنان پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله بسيار ديده مىشود».(١)
با دقّت در اين نظريه روشن مىشود كه مقصود اين نيست كه در عصر رسالت مسألهى امامت مورد بحث و گفتوگوى مسلمانان واقع شده، گروهى امامت على عليهالسلام را برگزيده، و گروهى آن را نپذيرفتهاند و بدين جهت گروه نخست شيعه ناميده شدهاند، تا گفته شود در آن زمان مسألهى امامت بدين صورت مطرح نبوده و اختلافى در اين باره پديد نيامده است، بلكه مقصود وجود گروهى از صحابه است كه به احاديث نبوى در مورد على عليهالسلام و شأن و منزلت او نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله توجه نموده و او را حامل اسرار نبوى و شارح معارف او مىدانستند، و به اين دليل به او ارادت مىورزيدند، و پيروى از او را راه درست و پيروى از پيامبر مىدانستند. اين افراد، همان كسانىاند كه پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از هواداران و پيروان خاص امام على عليهالسلام به شمار مىآمدند. اين گروه را پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شيعهى على ناميده است.
١. شيعه در اسلام، ص ٥ ـ ٧.
گروهى از محققان و مورّخان، تاريخ پيدايش شيعه را پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و در ارتباط با اختلاف مسلمانان در مسألهى خلافت و امامت، و به عبارت ديگر در ماجراى سقيفه بنى ساعده مىدانند؛ زيرا در سقيفه در ارتباط با جانشين پيامبر و رهبر مسلمين نخست دو ديدگاه مطرح شد. عدّهاى از انصار سعد بن عباده را براى خلافت و رهبرى پيشنهاد كردند، و گروهى از مهاجران به خلافت ابوبكر رأى دادند. و پس از گفتگوهايى كه ميان دو گروه رخ داد، ماجرا به نفع گروه دوم پايان يافت، و از سوى ديگر، عدهاى از مسلمانان كه بنى هاشم، و عدهاى از مهاجران و انصار را تشكيل مىدادند، به امامت على عليهالسلام معتقد بودند. اين گروه همان شيعهى على عليهالسلام بودند. از اين جا شيعه به عنوان مذهبى خاص در جهان اسلام پديد آمد.(١)
در اين جا ديدگاه ديگرى مطرح شده است كه مشتمل بر دو ديدگاه پيشين است، و آن دو را به عنوان دو بخش يا دو مرحله از يك حقيقت مىداند، بر اين اساس دو ديدگاه مزبور در حقيقت، با يكديگر ناسازگار نيستند، و هر يك از آن دو از منظر ويژهاى به اين مسأله نگريسته است كه در حد خود درست و استوار است، و با شواهد و دلايل روايى و تاريخى هم آهنگ مىباشد. مفاد نظريهى نخست اين است كه عقيدهى تشيّع و گرايشهاى شيعى در عصر رسالت آغاز شده است.
١. ابن خلدون در كتاب تاريخ، ج ٣، ص ٣٦٤؛ دكتر حسن ابراهيم حسن در كتاب «تاريخ اسلام»، ج ١، ص ٣٧١؛ احمد امين مصرى در كتاب «ضحى الاسلام»، ج ٣، ص ٢٠٩؛ گلدزيهر در كتاب «العقيدة و الشريعة في الاسلام»، ص ١٧٤، اين نظريه را برگزيدهاند، ر.ك: نشأة التشيّع، ص ٣١ ـ ٣٢.
و نخستين فردى كه اين عقيده را مطرح نموده است، رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله بوده است، ولى در آن زمان مسلمانان به دو فرقهى شيعه و غير شيعه تقسيم نشده بودند. و مفاد نظريهى دوم اين است كه اختلاف در مورد خلافت و امامت كه منشأ ظهور اختلاف ميان مسلمانان شد، و گروهى به عنوان شيعه از خلافت و امامت على عليهالسلام طرفدارى مىكردند، در مقابل گروه ديگرى كه ابوبكر را به عنوان خليفهى بلافصل پيامبر برگزيدند. چنين اختلافى پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پديد آمد، بنابر اين، ظهور مذهب شيعه نيز به اين تاريخ باز مىگردد. روشن است كه اين دو ديدگاه با يكديگر تنافى نداشته، و هر يك در جاى خود استوار است.
برخى از محققان نيز به اين نكته توجه نموده و دو مطلب مزبور را به عنوان دو جنبه يا دو مرحله از يك نظريهى منسجم و يكپارچه دانستهاند. علاّمه سيّدمحسن امين نخست به تبيين وجود تفكّر و عقيدهى شيعى در عصر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ناميده شدن عدّهاى از مسلمانان به نام شيعه پرداخته آنگاه ظهور تشيّع را در جريان بحث و گفتوگوى مسلمانان در مورد مسألهى خلافت يادآور شده و چنين گفته است:
در بحث قبل دانستى كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله گروهى از مسلمانان شيعهى على عليهالسلام به شمار مىآمدند، آنگاه در جريان اختلاف در مسألهى امامتظاهر گرديد، زيرا در آن گفتوگو انصار به مهاجران گفتند: از هر يك از ما و شما رهبرى برگزيده شود، و مهاجران به دليل اين كه از قوم و عشيرهى پيامبرند، و امامت بايد در قريش باشد، سخن انصار را نپذيرفتند، و گروهى از بنىهاشم و مهاجران و انصار نيز امامت على عليهالسلام را برگزيدند، آنان همان شيعيان بودند.(١)
١. اعيان الشيعة: ١/٢٣.
هاشم معروف الحسنى نيز در اين باره گفته است: «تشيّع به عنوان فرقهاى از مسلمانان قبل از درگذشت پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود نداشت، ولى بنياد عقيده شيعه در امامت يعنى وجود نص در باب امامت و اين كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، على عليهالسلام را به عنوان خليفه خود تعيين كرده است، با ظهور اسلام مطرح گرديد، وى آنگاه نصوص امامت على عليهالسلام را يادآور شده و چنين نتيجهگيرى كرده است:
تشيّع به معناى معروف آن نزد فقها و متكلمان و محدثان، به همان معنايى كه از ويژگىهاى اين گروه به شمار مىرود، در عصر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و به عنوان نتيجهى نصوص ياد شده پديد آمد و گروهى از صحابه در نخستين مرحله از تاريخ اسلام پس از وفات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر آن عقيده ثابت قدم و استوار باقى ماندند و امام على عليهالسلام به خاطر مصالح اسلام و مسلمانان در آن شرايط خاص روش مدارا را برگزيد.(١)
١. هاشم معروف الحسيني، الشيعة بين الاشاعرة و المعتزلة، ص ٤٨ ـ ٥٣.
از ديگر طرفداران اين ديدگاه متفكّر شهيد آيةاللّه صدر است. وى بين تشيّع و شيعه فرق نهاده و يادآور مىشود كه تشيّع در عصر رسالت و توسّط رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بنيان نهاده شد. تشيّع يعنى اين اعتقاد كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى رهبرى امت اسلامى پس از خود چارهانديشى نموده و از آغاز امير المؤمنين على عليهالسلام را براى اين مسؤوليت مهم آماده ساخت و او را تحت تربيت ويژهى خويش قرار داد و از طرفى در مواقع مختلف و با بيانهاى گوناگون اين را به مسلمانان تفهيم و اعلان نمود. وى براى اثبات اين مطلب به دو دسته از نصوص استناد نموده است. نخست آن دسته از نصوصى كه از عنايت ويژهى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نسبت به على عليهالسلام و منزلت خاص وى نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دلالت مىكند. و دوم آن دسته از نصوص كه بر امامت و رهبرى على عليهالسلام پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دلالت دارد. نمونههايى از نصوص دستهى نخست عبارتند از:
١. حاكم نيشابورى در مستدرك از ابواسحاق نقل رده است كه گفت: از قاسم بن عباس پرسيدم به چه دليل على عليهالسلام وارث(علوم) پيامبر گرديد؟ وى پاسخ داد: زيرا او بيش از ديگران با پيامبر صلىاللهعليهوآله ملازم و همراه بود. «لأنّه أوّلنا به لحوقا و أشدّنا به لزوماً».(١)
٢. ابو نعيم اصفهانى از ابن عباس روايت كرده كه مىگفت: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هفتاد عهد را در اختيار على عليهالسلام گذاشت كه در اختيار ديگران قرار نداد.
«انّ النبي صلىاللهعليهوآله عهد الى علي بسبعين عهدا، لم يعهد الى غيره».(٢)
٣. نسائى از على عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: منزلتى كه من نزد پيامبر داشتم را هيچ كس نداشت، من هر شب بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مىشدم. اگر در نماز بود سبحان اللّه مىگفت و من داخل مىشدم، و اگر در نماز نبود به من اذن دخول مىداد.(٣)
١. المستدرك على الصحيحين: ٣/١٣٦، حديث شماره ٤٦٣٢، دارالكتاب العلمية، بيروت؛ خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام ، ص ١٦١.
٢. حلية الاولياء: ١/٦٨، دارالكتب العربى، بيروت.
٣. السنن الكبرى: ٥/١٤٠، حديث ٨٤٩٩؛ كتاب الخصائص، ص ١٦٦ ـ ١٦٧.
٤. وى در حديث ديگرى از على عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: رابطهى من با پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين بود كه هر گاه از او سؤال مىكردم او پاسخ مىداد، هر گاهنمىكردم او خود با من سخن مىگفت و حقايقى را در اختيارم قرار مىداد.(١)
٥. نسائى از امّسلمه روايت كرده كه گفت: سوگند به خدا نزديكترين افراد به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام بود. «انّ اقرب الناس عهدا برسول اللّه صلىاللهعليهوآله عليٌ».(٢)
٦. اميرالمؤمنين عليهالسلام درخطبهى قاصعه در مورد ارتباط خود با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چنين فرموده است:
«و لقد كنت اتّبعه اتّباع الفصيل لأثر أمّه، يرفع لي في كل يوم من اخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به»(٣)؛ من، همچون نوزادى كه دنبال مادرش مىرود، پيامبر صلىاللهعليهوآله را پىروى مىكردم، و او در هر روز دانشى از اخلاق خويش را به من مىآموخت و مرا به تبعيت از آن فرمان مىداد.
١. همان، ص ١٤٢؛ كتاب الخصائص، ص ١٧٠ ـ ١٧١؛ اين حديث را حاكم نيز در مستدرك نقل كرده و گفته است: صحيح على شرط الشيخين، المستدرك: ٣/١٣٥، حديث شماره ٤٦٣٠، ط دارالكتب العلميه، بيروت / ١٤١١ ه.
٢. همان، ص ١٥٤، باب ٥٤.
٣. نهج البلاغه، دكتر صبحى صالح، خطبهى ١٩٢.
نصوص ياد شده و نظاير آنها گوياى اين حقيقت است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از آغاز در فكر رهبرى امت اسلامى پس از خود بود، و براى اين منظور على عليهالسلام را مناسبترين فرد مىدانست، بدين جهت او را براى چنين مسؤوليت بزرگى تربيت نمود؛ اما فقط به اين امر بسنده نكرد بلكه امامت و رهبرى او را در شرايط مختلف اعلان كرد. نمونههايى از نصوصى كه بر اين مطلب دلالت مىكنند عبارتند از:
حديث يوم الدّار، حديث ثقلين، حديث منزلت، حديث غدير، و دهها نصّ نبوى ديگر در اين باره.
بنابراين، تشيّع پديدهاى نيست كه در مرحلهاى پس از ظهور اسلام، و در پى حوادث و رخدادهايى پديد آمده باشد، بلكه پديدهاى است كه به صورت طبيعى با ظهور اسلام تكوين يافته است.
شهيد صدر سپس به چگونگى پيدايش شيعه به عنوان گروهى از مسلمانان پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در جريان اختلاف در مسألهى خلافت و جانشينى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پرداخته و يادآور شده است: در ميان صحابهى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دو طرز تفكّر وجود داشت، يكى اين كه در برابر گفتار و رفتار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در همهى زمينهها بايد متعبّد بود، و در اين باره مجالى براى چون و چرا و اظهار نظر شخصى وجود ندارد. و تفكّر ديگر اين بود كه در پارهاى از امور مخصوصاً آنچه به حيات اجتماعى مسلمانان مربوط مىشود، به تعبّد در مقابل نصوص قايل نبود و براى خود حقّ اظهار نظر هر چند مخالف گفتار يا رفتار پيامبر باشد قايل بود. آن گاه به نمونههايى از اين طرز تفكر كه عمر بن الخطاب از افراد شاخص آن به شمار مىرفت، اشاره كرده و در پايان نتيجهگيرى كرده است كه؛ نتيجهى اين دو طرز تفكّر پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين شد كه در مسألهى خلافت و امامت مسلمانان به دو دسته تقسيم شدند، يك دسته خود را متعبّد به نصوص نبوى در اين باره نمىدانستند، و آنان همان اصحاب سقيفهاند، و ديگرى گروهى كه خود را متعبّد به نصوص امامت مىدانستند، و آنان همان شيعهاند. و بدين ترتيب گروه شيعه در جهان اسلام پديد آمد.(١)
١. ر.ك: نشأة التشيّع و الشيعة، ص ٦٣ ـ ٧٩.
از ديدگاههاى سهگانهاى كه يادآور شديم، ديدگاه سوم، استوارترين ديدگاه در مورد تاريخ و منشأ پيدايش شيعه و تشيّع است. البته اين قسمت از نظريهى مرحوم صدر كه فقط پيدايش تشيّع را به عصر رسالت باز گردانده و تاريخ ظهور عدّهاى را به نام شيعه به پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله دانسته است، جاى تأمّل و مناقشه است، زيرا شواهد حديثى و تاريخى گوياى اين حقيقت است كه در عصر رسالت گروهى به نام شيعه شناخته مىشدند، البته، نه بدين معنا كه مسلمانان به دو گروه تقسيم شده بودند، گروهى اهلسنّت و گروهى شيعه، بلكه به اين معنا كه عدّهاى نسبت به على عليهالسلام ارادت ويژهاى ابراز مىكردند، و چون گفتار و رفتار او را تجسّم كامل گفتار و رفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانستند. او را سرمشق و الگوى خود در پيروى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله قرار داده بودند. استاد محمد كرد على در كتاب «خطط الشام» در اين باره گفته است: گروهى از بزرگان صحابه در عصر پيامبر صلىاللهعليهوآله به موالات و دوستى با على عليهالسلام شناخته مىشدند. مانند سلمان فارسى كه گفته است: با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت نموديم به اين كه خيرخواه مسلمانان باشيم و به على بن ابىطالب عليهالسلام اقتدا كنيم و موالات او را برگزينيم و مانند ابوسعيد خدرى كه مىگفت: مردم به پنج فريضه فرمان داده شدند، چهار فريضه را انجام دادند ولى يكى را فرو نهادند، چهار فريضهاى كه عمل كردند عبارتند از: نماز، زكات، روزهى ماه رمضان و حج خانه خدا، و يك فريضه كه فرو نهادند عبارت است از ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام و مانند ابوذر غفارى و عمار بن ياسر و حذيفة بن يمان و خزيمة بن ثابت، و ابو ايوب انصارى و خالد بن سعيد و قيس بن سعد بن عباده.(١)
ابو حاتم رازى در كتاب «الزينة» گفته است: «واژهى شيعه در عصر پيامبر صلىاللهعليهوآله لقب چهار نفر از صحابه شناخته مىشد، آنان عبارت بودند از سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن اسود و عمار بن ياسر».(٢)
مؤلّف «فرق الشيعة» نيز گفته است: سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن اسود، و عمار بن ياسر نخستين كسانى بودند كه به نام شيعه ناميده شدند.(٣)
حاصل آن كه در ارتباط با تاريخ شيعه و تشيّع مطالب ذيل را بايد مورد توجّه قرار داد:
١. تشيّع به معناى اعتقاد به خلافت و امامت بلا فصل على عليهالسلام و منصوص بودن امامت او.
٢. تشيّع به معناى اعتقاد به لزوم محبّت نسبت به على عليهالسلام .
٣. تشيّع به معناى اعتقاد به افضليت امام على بر ديگر صحابه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله .
٤. شناخته شدن گروهى از صحابهى پيامبر صلىاللهعليهوآله در عصر رسالت به شيعهى على عليهالسلام .
٥. پيدايش اختلاف در ميان مسلمانان در مورد جانشين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و پيشواى مسلمانان پس از آن حضرت و طرفدارى عدّهاى از مهاجران و انصار از امامت على عليهالسلام و در نتيجهى ظهور شيعه به عنوان مذهبى خاص در جهان اسلام.
١. خطط الشام: ٦/٢٥١ ـ ٢٥٢، الامام الصادق و المذاهب الأربعة: ١/٢٣٨.
٢. ر.ك: اعيان الشيعة: ١/١٨ ـ ١٩.
٣. فرق الشيعة، ص ١٧ ـ ١٨.
مطلب اخير از امور قطعى تاريخ به شمار مىرود و نيازى به ذكر شاهد و نمونه از كتب تاريخى به نظر نمىرسد. شواهد مطلب چهارم را نيز پيش از اين يادآور شديم؛ چنان كه به پارهاى از شواهد و دلايل سه مطلب نخست نيز اشاره گرديد. اينك براى روشنتر شدن مسأله برخى ديگر از دلايل و شواهد آن را يادآور مىشويم:
نصوص مربوط به امامت على عليهالسلام (اعم از قرآن و سنت) بسيار است. و در اين جا نمىتوان به تفصيل آنها را تبيين نمود. در بحثهاى آينده در جاى مناسب به اين مسأله باز خواهيم گشت. در اين جا به تبيين يكى از آن نصوص نخستين كه آنها به شمار مىرود بسنده مىكنيم و آن عبارت است از «حديث يوم الدار».
به نقل محدّثان، مورّخان و مفسّران اسلامى آنگاه كه آيهى كريمهى «و انذر عشيرتك الاقربين»(١) بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شد، آن حضرت خويشاوندان خود را در منزل عمويش ابوطالب گرد آورد. آنان حدود چهل نفر بودند. پس از آن كه پذيرايى شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله دعوت خود را به آنان ابلاغ كرد و چنين گفت:
١. شعراء / ٢١٤.
اى فرزندان عبدالمطلب، سوگند به خدا، در ميان عرب جوانى را نمىشناسم كه براى قوم خويش بهتر از آنچه من براى شما آوردهام، آورده باشد. من چيزى را آوردهام كه خير دنيا و آخرت شما را در بر دارد. خداوند مرا فرمان داده است تا شما را به توحيد دعوت كنم. هر يك از شما كه مرا در اين مأموريت يارى دهد، برادر، وصى و جانشين من خواهد بود. سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله به پايان رسيد، آنان سكوت كرده بودند، ناگهان على عليهالسلام به پا خاست و گفت: اى پيامبر، من تو را بر اين مأموريت يارى مىدهم. پيامبر صلىاللهعليهوآله دست بر دوش على عليهالسلام نهاد و فرمود: اين، برادر، وصى و جانشين من در ميان شماست، سخن او را بشنويد، و از او اطاعت كنيد، آنان برخاستند و حالت استهزا به ابوطالب گفتند: به تو دستور مىدهد كه از فرزندت اطاعت كنى.(١)
برخى در سند اين حديث مناقشه كرده و گفتهاند: حديث مزبور از طريق عبدالغفّار بن قاسم (ابو مريم) روايت شده و او از نظر محدّثان اهلسنّت او را موثّق ندانسته و حديث او را مردود شمردهاند.(٢)
١. مسند احمد بن حنبل: ١/١١١؛ تاريخ طبرى: ٢/ ٢١٦؛ تاريخ ابن اثير: ١/ ٤٨٧؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد: ٣/٢٦٧؛ شرح خطبهى قاصعه. در مورد ديگر منابع اين حديث به كتاب المراجعات، مراجعهى شمارهى ٢٠ رجوع شود، نيز براى آگاهى از مصادر حديث از كتب شيعه به غايةالمرام: ٣/٢٧٩ ـ ٢٨٦ رجوع شود.
٢. تفسير ابن كثير: ٥/ ٢١٣.
مناقشهى مزبور بى اساس است، زيرا حديث مزبور از طرق مختلفى نقل شده و به آنچه عبدالغفّار بن قاسم (ابو مريم) نقل كرده اختصاص ندارد. شيخ سليم بشرى مصرى پس از نقل اشكال مزبور و پاسخ امام شرف الدين به وى و يادآورى اين كه اين حديث از طرق گوناگونى نقل شده گفته است: در مورد اين حديث به ص ١١١ از جلد اول مسند احمد رجوع كردم و رجال آن را مورد بررسى قرار دادم. و به اين نتيجه رسيدم كه آنان همگى از افراد موثّقاند، آنگاه ديگر طرق حديث را بررسى كردم و به اين حقيقت رسيدم كه اين حديث از طرق فراوانى نقل شده كه هر يك ديگرى را تأييد مىكند، و در نتيجه به درستى اين حديث ايمان آوردم.(١)
مناقشهى ديگرى كه بر حديث يوم الانذار وارد شده اين است كه اين حديث را بخارى و مسلم و ديگر مؤلّفان صحاح اهلسنّت نقل نكردهاند.(٢)
پاسخ اين است كه هر گاه حديثى از طرق معتبر و فراوان نقل شده است، نقل نشدن آن توسط مؤلّفان صحاح به خودى خود دليل بر نادرستى آن نخواهد بود. بلكه اين مطلب ذهن انسانهاى حقيقت جو را بر مىانگيزد كه چرا آنان چنين حديث معتبرى را نقل نكردهاند، همانگونه كه امام شرفالدين يادآور شده است اعراض آنان از نقل اين حديث جز به اين جهت نبوده است كه با عقيده به آنان در موضوع خلافت و امامت مخالفت داشته و آنان نخواستهاند با نقل اين حديث سلاحى را در دست شيعه قرار دهند اما آنان كه در اين باره روش انصاف را برگزيده و گرفتار تعصّب مذهبى نشدهاند، به نقل آن مبادرت ورزيدهاند.
١. المراجعات، مراجعه شمارهى ٢٣، ابوجعفر اسكافى از علماى بزرگ معتزله نيز بر صحت سند اين حديث تصريح كرده است، ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: ٣/ ٢٧٦.
٢. همان، مراجعه ٢١.
آرى تعصّب شديد مذهبى يكى از عوامل اساسى در مكتوم داشتن حقايق در مورد خلافت و امامت على عليهالسلام گرديده است. اين تعصّب فقط در خود دارى از نقل احاديث امامت خلاصه نمىشود، بلكه در كيفيّت نقل آنها هم نمايان شده است. چنان كه برخى در نقل حديث ياد شده تنها به كلمهى «أخى» اكتفا كرده، و دو كلمهى «وصييّ و خليفتي» را نقل نكردهاند؛ ابن كثير آن جا كه حديث را از تفسير طبرى نقل كرده چنين آورده است: پيامبر خطاب به حاضران در منزل ابوطالب فرمود: «فأيّكم يوازرني على هذا الامر على أن يكون اخي و كذا و كذا»؛(١) اما آنچه در تاريخ طبرى آمده چنين است «فأيّكم يوازرني على هذا الامر على ان يكون اخي و وصييّ و خليفتي» محمد حسنين هيكل نيز در چاپ اول كتاب خود «حياة محمد»(٢) حديث را به صورت كامل نقل كرده است، ولى در چاپ دوم و چاپهاى بعدى جملهى «وصييّ و خيلفتي من بعدي» را از آن حذف كرده است؛ از آنچه گفته شد به دست آمد كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در آغاز دعوت مردم به آيين اسلام و يكتاپرستى، خلافت و امامت حضرت على عليهالسلام را مطرح كرده است، بنابر اين، آغاز تفكّر تشيّع، با آغاز ظهور اسلام همراه بوده است. نصوص مربوط به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام بسيار است كه دو مبحث امامت به تبيين آنها خواهيم پرداخت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله و محبّت اميرالمؤمنين عليهالسلام
همان گونه كه در بحث مربوط به اصطلاح شيعه يادآور شديم، يكى از معانى آن محبّت و دوستى نسبت به خاندان رسالت، به ويژه، على بن ابىطالب عليهالسلام است. علاوه بر آيات و رواياتى كه بر محبّت و دوستى اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد مىكند، احاديث بسيارى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد لزوم محبّت نسبت به على عليهالسلام روايت شده است. تا آنجا كه محبت آن حضرت ملاك ايمان، و بغض و عداوت نسبت به آن حضرت نشانهى نفاق به شمار آمده است.
١. تفسير ابن كثير: ٥/ ٢١٣.
٢. چاپ اول آن در سال ١٣٥٤ خورشيدى صورت گرفته است.
سيوطى در تفسير آيهى كريمهى «و لتعرفنّهم فى لحن القول»(١)؛ منافقان را از نحوهى گفتارشان مىشناسى. به نقل از ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خدرى روايت كرده كه گفته است مقصود از «لحن القول» بغض و عداوت نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام است.(٢)
در روايت ديگرى كه ابن مردويه از عبداللّه بن مسعود نقل كرده چنين آمده است: «ما كنّا نعرف المنافقين على عهد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله الا ببغضهم علي بن ابيطالب عليهالسلام »(٣)؛ ما در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله منافقان را جز از طريق دشمنى آنها نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام نمىشناختيم.
نسائى (متوفّاى ٣٠٣ ه) در كتاب «خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام » بابى را تحت عنوان: «الفرق بين المؤمن و المنافق» آورده و سه حديث را از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت كرده كه فرموده است: اميرالمؤمنين عليهالسلام را جز، مؤمنان دوست نمىدارند و جز منافقان دشمن نمىدارند.(٤)
خطيب خوارزمى نيز ششمين باب از كتاب «المناقب» خود را به روايات مربوط به محبّت على عليهالسلام و اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داده و حدود سى روايت را در اين باره نقل كرده است.(٥)
١. محمد / ٣٠.
٢. الدر المنثور: ٧/ ٤٤٣.
٣. همان، ص ٤٤٤.
٤. خصائص اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام ، ص ١٥٥ ـ ١٥٧، دارالثقلين، قم.
٥. المناقب، خوارزمى، ص ٦٤ ـ ٧٩.
برخى از مضامين وارد در اين روايات چنين است:
١. محبّت على بن ابىطالب بر همگان واجب است.(١)
٢. اگر همهى انسانها بر محبّت علىبن ابىطالب عليهالسلام اجتماع مىكردند خداوند دوزخ را خلق نمىكرد.(٢)
٣. اگر فردى به اندازهاى كه نوح عليهالسلام در ميان قومش بود خدا را عبادت كند، و به اندازهى كوه احد طلا در راه خدا انفاق كند، و هزار بار پياده به حج خانه خدا برود، و ميان صفا و مروه در راه خدا كشته شود، اما على عليهالسلام را دوست نداشته باشد، بوى بهشت به مشام او نخواهد رسيد و داخل بهشت نخواهد شد.
٤. هر كس على عليهالسلام را دوست داشته باشد، پيامبر را دوست داشته، و هر كس او را دشمن بدارد با پيامبر دشمنى كرده است.(٣)
٥. ملك الموت همان گونه كه بر پيامبران ترحّم مىكند، بر محبّان علىبن ابىطالب ترحّم مىورزد.(٤)
٦. كسى كه مىپندارد كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و آنچه او از جانب خداوند آورده است ايمان دارد ولى على بن ابىطالب را دشمن مىدارد، دعوى دروغ نموده و او مؤمن نيست.(٥)
١. انّي افترضت محبّة علىّ بن ابىطالب على خلقي عامّة.
٢. لو اجتمع الناس علي حبّ على بن ابيطالب لما خلق اللّه النّار.
٣. من احبّ عليّا فقد احبّنى و من ابغض عليا فقد أبغضنى.
٤. ان ملك الموت يترحّم على محبّي على بن ابيطالب كما يترحّم على الانبياء.
٥. من زعم انه امن بي و بما جئت به و هو يبغض عليا عليهالسلام فهو كاذب ليس بمؤمن.
شبلنجى شافعى در كتاب «نور الابصار» دو حديث ذيل را از صحيح مسلم و ترمذى روايت كرده است.
١. مسلم از على عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: «والذى فلق الحبّة و برأ النسمة انّه لعهد النبي الاميّ بأنّه لا يحبّني الاّ مؤمن و لا يبغضني الاّ منافق».
٢. ترمذى از ابوسعيد خدرى روايت كرده كه گفته است: «كنّا نعرف المنافقين ببغضهم عليّاً».(١)
احاديث در مورد لزوم محبت امام على بن ابىطالب عليهالسلام كه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده بسيار است كه نقل آنها در اين مجال نمىگنجد.(٢) نمونههاى ياد شده بر اثبات مقصود ما در اين بحث كافى است.
با توجه به روايات ياد شده مسلمانان راستين محبّت امام على عليهالسلام را بر خود واجب مىدانستند، اما آنان كه دل در گرو دنيا داشته و پيرو هواى نفس خود بودند، اگر چه به ظاهر خود را مسلمان مىنماياندند و در جرگهى مسلمانان زندگى مىكردند، بغض و دشمنى آن حضرت را در دل داشتند، و چه بسا آن را آشكار مىساختند، و اين گونه بود كه محبت و عداوت نسبت به على عليهالسلام نشانهى ايمان و نفاق شناخته مىشد.
١. نورالابصار، ص ١٦٠، منشورات الشريف الرضي، قم.
٢. ر.ك: الرياض النضرة، الباب الرابع، تأليف محب الدين طبرى؛ قادتنا كيف نعرفهم، ج ١، تأليف آيةاللّه ميلانى.
در اين ميان عدّهاى از صحابهى پيامبر بيش از ديگران نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام اظهار مودّت و ارادت مىكردند، و با توجه به سفارشهاى فراوان پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به آن حضرت و تأكيد بر شايستگىها و برجستگىهاى ويژهى او نسبت به ديگر صحابه، گفتار و كردار او را بدين جهت كه از هر نظر مورد عنايت و رضايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، الگوى خويش قرار داده بودند؛ از اين روى، از آنان به عنوان شيعيان على عليهالسلام ياد مىشد.
از احاديث گذشته افضليت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز به روشنى به دست مىآيد، چرا كه هر گاه على عليهالسلام محبوبترين افراد نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است، با توجه به اين كه حبّ و بغض پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به افراد ناشى از تمايلات نفسانى و غريزى نيست، بلكه از عقل و حكمت او سرچشمه مىگيرد، مقتضاى محبوبترين بودن على عليهالسلام برترين بودن او نيز خواهد بود، علاوه بر اين احاديثى كه به دلالت مطابقى يا التزامى بر افضليت آن حضرت دلالت مىكند، بسيار است، چنان كه اين مطلب از آيهى مباهله(١) نيز به روشنى به دست مىآيد، چرا كه در اين آيه على عليهالسلام به منزلهى نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار آمده است، و چون پيامبر صلىاللهعليهوآله افضل بشر است، كسى كه به منزلهى نفس او است نيز از چنين ويژگى برخوردار است.
از ابن عايشه پرسيدند: افضل اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله چه كسى است؟ گفت: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، به او گفته شد: پس على بن ابىطالب عليهالسلام در چه مرتبهاى قرار دارد؟ پاسخ داد: شما از من در مورد اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيديد نه كسى كه به منزلهى نفس پيامبر است. سپس آيهى مباهله راتلاوت كرد و در پايان گفت: چگونه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله همانند كسى هستند كه به منزلهى نفس پيامبر است؟(٢)
١. آل عمران / ٦١.
٢. البيهقي، المحاسن: ١/ ٣٩؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة: ١/ ٥٧٤.
عبداللّه فرزند احمد بن حنبل از پدرش پرسيد: رأى شما در مورد تفضيل خلفا چيست؟ وى گفت: ابوبكر، عمرو عثمان به ترتيب به يكديگر برترى دارند. عبداللّه گفت: پس على بن ابىطالب كجا قرار دارد؟
احمد پاسخ داد: اى فرزندم على بن ابىطالب از خاندانى است كه كسى را نمىتوان با آنها مقايسه كرد.(١)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به فاطمه زهرا عليهاالسلام فرموده است: همسر تو بهترين امت من است.
قبل از ديگران اسلام آورد و علم و حلم او بر ديگران برترى دارد.
«انّ زوجك خير امّتي اقدمهم اسلاما و اكثرهم علما و افضلهم حلما».(٢)
آن گاه كه مرغى بريان به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اهدا گرديد، آن حضرت از خداوند خواست كه محبوبترين خلق خود را نزد او آورد تا در خوردن آن با او شريك شود. در اين هنگام على بن ابىطالب صلىاللهعليهوآله بر او وارد شد.(٣)
١. طبقات الحنابلة: ٢/ ١٢٠، الامام الصادق و المذاهب الأربعة: ١، ٥٧٥.
٢. خطيب خوارزمى، المناقب فصل نهم، حديث ١١١، ص ١٠٦.
٣. همان، حديث ١١٣ و ١١٤، ص ١٠٧ و ١٠٨. يادآور مىشويم در مورد حديث طير مشوى، بحثهاى گستردهاى از نظر سند و دلالت مطرح شده است كه مشروحترين آنها در كتاب «عبقات الانوار» علاّمه ميرسيّد حامد هندى آمده است.
از جابر بن عبداللّه روايت شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد على عليهالسلام فرمود: «انّه اوّلكم ايمانا معي، و اوفاكم بعهد اللّه تعالى و اقومكم بامراللّه و اعدلكم في الرعية و اقسمكم بالسويّة و اعظمكم عنداللّه مزية»؛ على عليهالسلام نخستين مؤمن به آيين اسلام است، او از همهى شما به عهد خداوند وفادارتر و در اجراى امر خداوند پايدارتر، و نسبت به مردم عادلتر است، و در تقسيم بيتالمال مساوات را از همگان بيشتر رعايت مىكند، و مقام او در پيشگاه خداوند برتر از شما است.
جابر سپس يادآور مىشود كه آيهى شريفهى «انّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريّة» در شأن آن حضرت نازل شده است. آنگاه افزوده است، هر گاه على بن ابىطالب عليهالسلام وارد مىشد، افراد مىگفتند: «قد جاء خير البريّة».(١)
١. همان، حديث ١٢٠، ص ١١١ ـ ١١٢. در مورد افضليت امام على عليهالسلام بر ديگر صحابهى پيامبر صلىاللهعليهوآله در كتابهاى كلامى و غيره بحثهاى گستردهاى مطرح شده است. اعتقاد به افضليت آن حضرت به شيعه اختصاص ندارد بلكه بسيارى از علماى معتزله ـ به ويژه معتزلهى بغداد ـ بر اين عقيدهاند. ابن ابى الحديد در شرح نهجالبلاغه در موارد بسيارى به اين مسأله پرداخته است. برجستهترين شخصيت معتزلى كه در اين باره بحث نموده ابوجعفر اسكافى است. وى، دو كتاب «نقض عثمانية جاحظ» و «المعيار و الموازنة» در اين باره تأليف نموده است، و با وجوهى استوار افضليت امام على عليهالسلام را بر ديگران اثبات كرده است.
روايات در اين باره بسيار است و اين مقام گنجايش نقل آنها را ندارد. با توجه به مجموع مطالب ياد شده مىتوان گفت: بناى تشيّع از نخستين روزهاى طلوع و ظهور آيين اسلام به دست مبارك پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بنيان گرديد. يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همزمان با اعلان توحيد و نبوت، مسألهى امامت را نيز مطرح ساخت، و از طرفى با گفتار و رفتار خود برجستگى شخصيت على عليهالسلام را بر همگان آشكار نمود، به گونهاى كه در همان زمان گروهى از مسلمانان سخت شيفتهى فضايل و كمالات آن حضرت شدند، و در ميان مسلمانان به عنوان شيعهى على ابن ابىطالب شناخته شدند، آنچه اين گرايش را تشديد مىكرد، اين بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آشكارا از شيعيان على عليهالسلام ستايش نموده و آنان را از رستگاران در قيامت به شمار آورد.
پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه مسألهى خلافت و جانشينى آن حضرت مطرح شد، همان كسانى كه در عصر رسالت بيش از ديگران به على عليهالسلام ارادت مىورزيدند، و شيعه او به شمار مىآمدند، با توجه به نصوص امامت و نيز فضايل و برجستگىهاى ويژهى امام على عليهالسلام از امامت و خلافت بلافصل او طرفدارى كردند، و خلافت ديگران را امرى نامشروع و نادرست مىدانستند. هر چند، به پيروى از مولاى خويش على عليهالسلام كه مصالح اسلام و مسلمانان را در برگزيدن روش مدارا و صبر مىدانستند، روش صبر و مدارا را برگزيدند، و جز بيان حقيقت از طريق بحث و استدلال منطقى، به انجام كارى دست نزدند، بلكه تا آنجا كه مصالح اسلام و مسلمانان اقتضا مىكرد، با خلفاى پيش از امام على عليهالسلام همكارى مىكردند.