فصل دوّم

تاريخ و منشأ پيدايش شيعه

پس از آن كه با تعريف شيعه و كاربردهاى آن آشنا شديم اينك بايد تاريخ و منشأ پيدايش آن را بررسى كنيم. اين مسأله نظر گروهى از پژوهش‏گران در مورد مذاهب اسلامى عموما و مذهب شيعه خصوصاً را به خود جلب كرده است، و در اين باره ديدگاه‏هاى گوناگونى اظهار شده است. يكى از اين ديدگاه‏ها اين است كه پيدايش شيعه به عصر رسالت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله باز مى‏گردد. ديدگاه ديگر آغاز تشيّع را نخستين روزهاى پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏داند. علاوه بر اين دو ديدگاه، نظريه‏هاى ديگرى نيز در اين باره مطرح شده است كه در فصلى ديگر به بررسى آنها خواهيم پرداخت در اين فصل دو ديدگاه نخست را مورد ارزيابى قرار مى‏دهيم:
 

ديدگاه اوّل:

عدّه‏اى از متفكّران بر اين عقيده‏اند كه تاريخ پيدايش شيعه به عصر رسالت باز مى‏گردد و نخستين فردى كه نهال تشيّع را نشاند و آن را آبيارى كرد و پرورش داد
پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود. دلايل اين نظريه بدين قرار است:
١ـ در احاديث بسيارى كه از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده است، از گروهى به عنوان شيعه‏ى على عليه‏السلام با تكريم و ستايش ياد شده است.(١) مفاد اين احاديث اين است كه در آن زمان كسانى بوده‏اند كه با على عليه‏السلام رابطه‏ى ويژه‏اى داشته و به آن حضرت ارادت مى‏ورزيده، و قول و عمل او را بدين جهت كه مورد پسند و تأييد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است، سرمشق زندگى خود قرار مى‏دادند.
٢ـ در برخى از گزارش‏هاى تاريخى از برخى از صحابه چون سلمان، ابوذر، مقداد و عمار به عنوان كسانى كه در عصر رسالت به عنوان شيعه‏ى على عليه‏السلام شناخته مى‏شدند، ياد شده است.
٣ـ احاديثى چون حديث يوم الدار، حديث غدير، حديث منزلت، حديث «عليّ مع الحق» حديث «انا مدينة العلم» به روشنى بر خلافت و امامت على عليه‏السلام دلالت مى‏كنند، اين احاديث (به علاوه برخى از آيات و دلايل عقلى) مبنا و مستند تفكر شيعى در مسأله‏ى امامت است، و از طرفى، مسأله‏ى امامت بلافصل على عليه‏السلام بنياد و شالوده‏ى تشيّع را تشكيل مى‏دهد.

١. در فصل قبل به اين احاديث اشاره شد.

علاّمه كاشف الغطاء پس از اشاره به احاديث نبوى در مورد مدح و ستايش على عليه‏السلام و شيعه‏ى او گفته است:

«مدلول اين احاديث اين است كه گروهى از صحابه‏ى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شيعه‏ى على عليه‏السلام بوده‏اند. و مقصود از شيعه‏ى على عليه‏السلام كسانى كه او را دوست مى‏داشتند يا به او عداوت نمى‏ورزيدند نيست، زيرا صرف محبت فردى نسبت به ديگرى، يا عداوت نداشتن نسبت به وى، كافى در شيعه ناميدن آن فرد نيست، و واژه‏ى شيعه در فرهنگ عربى چنين مدلولى ندارد، بلكه مفاد آن علاوه بر محبت ورزيدن، پيروى كردن از ديگرى است. و اگر احيانا واژه‏ى شيعه در غير اين معنا به كار رود، مجازى است نه حقيقى. بنابراين، مفاد ظاهر اين روايات اين است كه در ميان اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله افرادى بوده‏اند كه با على عليه‏السلام نسبت و ارتباط ويژه‏اى داشته و قول و عمل او را بيانگر خواست پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و شارح تعاليم او مى‏دانستند و بر اين اعتقاد بوده‏اند كه على صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حامل اسرار نبوى است»(١).

١. اصل الشيعة و اصولها، ص ١١١ ـ ١١٣. طبع القاهرة، و ص ١٢١ ـ ١٢٢ طبع دارالاضواء؛ علاّمه سيد محسن امين در اعيان الشيعة: ١ / ٢٣؛ شيخ محمد حسين مظفر در تاريخ الشيعة، ص ٨ ـ ٩؛ شيخ محمد جواد مغنية در الشيعة و التشيّع، ص ١٦؛ علاّمه طباطبايى در شيعه در اسلام، ص ٥ ـ ٧؛ استاد سبحانى در «بحوث في الملل و النحل»: ٦ / ١١٢ ـ ١٠٦؛ و سيد طالب خِرسان در نشأة التشيع، ص ٢٤ ـ ٢٩ همين نظريه را برگزيده‏اند.

علاّمه طباطبايى نيز در مورد تاريخ پيدايش شيعه گفته است:
«آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار به شيعه‏ى على عليه‏السلام معروف شدند همان زمان حيات پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در بيست و سه سال زمان بعثت موجبات زيادى در برداشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ايجاب مى‏كرد».
وى سپس به برخى از احاديثى كه بر امامت على عليه‏السلام و شخصيت ممتاز او در ميان صحابه و ارتباط ويژه‏ى او با پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دلالت مى‏كند اشاره كرده و ياد آور شده است:

«بديهى است اين چنين امتيازات و فضايل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود و علاقه شديدى كه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به على عليه‏السلام داشت طبعا عده‏اى از ياران پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين وا مى‏داشت كه على عليه‏السلام را دوست داشته به دورش گرد آيند و از او پيروى كنند، چنان كه عده‏اى را بر حسد و كينه آن حضرت وا مى‏داشت. گذشته از همه‏ى اينها نام «شيعه‏ى على» و شيعه‏ى اهل بيت در سخنان پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بسيار ديده مى‏شود».(١)
با دقّت در اين نظريه روشن مى‏شود كه مقصود اين نيست كه در عصر رسالت مسأله‏ى امامت مورد بحث و گفت‏وگوى مسلمانان واقع شده، گروهى امامت على عليه‏السلام را برگزيده، و گروهى آن را نپذيرفته‏اند و بدين جهت گروه نخست شيعه ناميده شده‏اند، تا گفته شود در آن زمان مسأله‏ى امامت بدين صورت مطرح نبوده و اختلافى در اين باره پديد نيامده است، بلكه مقصود وجود گروهى از صحابه است كه به احاديث نبوى در مورد على عليه‏السلام و شأن و منزلت او نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله توجه نموده و او را حامل اسرار نبوى و شارح معارف او مى‏دانستند، و به اين دليل به او ارادت مى‏ورزيدند، و پيروى از او را راه درست و پيروى از پيامبر مى‏دانستند. اين افراد، همان كسانى‏اند كه پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از هواداران و پيروان خاص امام على عليه‏السلام به شمار مى‏آمدند. اين گروه را پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شيعه‏ى على ناميده است.

١. شيعه در اسلام، ص ٥ ـ ٧.

 

ديدگاه دوم

گروهى از محققان و مورّخان، تاريخ پيدايش شيعه را پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و در ارتباط با اختلاف مسلمانان در مسأله‏ى خلافت و امامت، و به عبارت ديگر در ماجراى سقيفه بنى ساعده مى‏دانند؛ زيرا در سقيفه در ارتباط با جانشين پيامبر و رهبر مسلمين نخست دو ديدگاه مطرح شد. عدّه‏اى از انصار سعد بن عباده را براى خلافت و رهبرى پيشنهاد كردند، و گروهى از مهاجران به خلافت ابوبكر رأى دادند. و پس از گفتگوهايى كه ميان دو گروه رخ داد، ماجرا به نفع گروه دوم پايان يافت، و از سوى ديگر، عده‏اى از مسلمانان كه بنى هاشم، و عده‏اى از مهاجران و انصار را تشكيل مى‏دادند، به امامت على عليه‏السلام معتقد بودند. اين گروه همان شيعه‏ى على عليه‏السلام بودند. از اين جا شيعه به عنوان مذهبى خاص در جهان اسلام پديد آمد.(١)
 

ديدگاه سوم

در اين جا ديدگاه ديگرى مطرح شده است كه مشتمل بر دو ديدگاه پيشين است، و آن دو را به عنوان دو بخش يا دو مرحله از يك حقيقت مى‏داند، بر اين اساس دو ديدگاه مزبور در حقيقت، با يكديگر ناسازگار نيستند، و هر يك از آن دو از منظر ويژه‏اى به اين مسأله نگريسته است كه در حد خود درست و استوار است، و با شواهد و دلايل روايى و تاريخى هم آهنگ مى‏باشد. مفاد نظريه‏ى نخست اين است كه عقيده‏ى تشيّع و گرايش‏هاى شيعى در عصر رسالت آغاز شده است.

١. ابن خلدون در كتاب تاريخ، ج ٣، ص ٣٦٤؛ دكتر حسن ابراهيم حسن در كتاب «تاريخ اسلام»، ج ١، ص ٣٧١؛ احمد امين مصرى در كتاب «ضحى الاسلام»، ج ٣، ص ٢٠٩؛ گلدزيهر در كتاب «العقيدة و الشريعة في الاسلام»، ص ١٧٤، اين نظريه را برگزيده‏اند، ر.ك: نشأة التشيّع، ص ٣١ ـ ٣٢.

و نخستين فردى كه اين عقيده را مطرح نموده است، رسول گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوده است، ولى در آن زمان مسلمانان به دو فرقه‏ى شيعه و غير شيعه تقسيم نشده بودند. و مفاد نظريه‏ى دوم اين است كه اختلاف در مورد خلافت و امامت كه منشأ ظهور اختلاف ميان مسلمانان شد، و گروهى به عنوان شيعه از خلافت و امامت على عليه‏السلام طرفدارى مى‏كردند، در مقابل گروه ديگرى كه ابوبكر را به عنوان خليفه‏ى بلافصل پيامبر برگزيدند. چنين اختلافى پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پديد آمد، بنابر اين، ظهور مذهب شيعه نيز به اين تاريخ باز مى‏گردد. روشن است كه اين دو ديدگاه با يكديگر تنافى نداشته، و هر يك در جاى خود استوار است.
برخى از محققان نيز به اين نكته توجه نموده و دو مطلب مزبور را به عنوان دو جنبه يا دو مرحله از يك نظريه‏ى منسجم و يكپارچه دانسته‏اند. علاّمه سيّدمحسن امين نخست به تبيين وجود تفكّر و عقيده‏ى شيعى در عصر پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ناميده شدن عدّه‏اى از مسلمانان به نام شيعه پرداخته آن‏گاه ظهور تشيّع را در جريان بحث و گفت‏وگوى مسلمانان در مورد مسأله‏ى خلافت يادآور شده و چنين گفته است:
در بحث قبل دانستى كه در زمان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گروهى از مسلمانان شيعه‏ى على عليه‏السلام به شمار مى‏آمدند، آن‏گاه در جريان اختلاف در مسأله‏ى امامت‏ظاهر گرديد، زيرا در آن گفت‏وگو انصار به مهاجران گفتند: از هر يك از ما و شما رهبرى برگزيده شود، و مهاجران به دليل اين كه از قوم و عشيره‏ى پيامبرند، و امامت بايد در قريش باشد، سخن انصار را نپذيرفتند، و گروهى از بنى‏هاشم و مهاجران و انصار نيز امامت على عليه‏السلام را برگزيدند، آنان همان شيعيان بودند.(١)

١. اعيان الشيعة: ١/٢٣.

هاشم معروف الحسنى نيز در اين باره گفته است: «تشيّع به عنوان فرقه‏اى از مسلمانان قبل از درگذشت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وجود نداشت، ولى بنياد عقيده شيعه در امامت يعنى وجود نص در باب امامت و اين كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، على عليه‏السلام را به عنوان خليفه خود تعيين كرده است، با ظهور اسلام مطرح گرديد، وى آن‏گاه نصوص امامت على عليه‏السلام را يادآور شده و چنين نتيجه‏گيرى كرده است:
تشيّع به معناى معروف آن نزد فقها و متكلمان و محدثان، به همان معنايى كه از ويژگى‏هاى اين گروه به شمار مى‏رود، در عصر پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و به عنوان نتيجه‏ى نصوص ياد شده پديد آمد و گروهى از صحابه در نخستين مرحله از تاريخ اسلام پس از وفات پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر آن عقيده ثابت قدم و استوار باقى ماندند و امام على عليه‏السلام به خاطر مصالح اسلام و مسلمانان در آن شرايط خاص روش مدارا را برگزيد.(١)

١. هاشم معروف الحسيني، الشيعة بين الاشاعرة و المعتزلة، ص ٤٨ ـ ٥٣.

از ديگر طرفداران اين ديدگاه متفكّر شهيد آية‏اللّه‏ صدر است. وى بين تشيّع و شيعه فرق نهاده و يادآور مى‏شود كه تشيّع در عصر رسالت و توسّط رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنيان نهاده شد. تشيّع يعنى اين اعتقاد كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله براى رهبرى امت اسلامى پس از خود چاره‏انديشى نموده و از آغاز امير المؤمنين على عليه‏السلام را براى اين مسؤوليت مهم آماده ساخت و او را تحت تربيت ويژه‏ى خويش قرار داد و از طرفى در مواقع مختلف و با بيان‏هاى گوناگون اين را به مسلمانان تفهيم و اعلان نمود. وى براى اثبات اين مطلب به دو دسته از نصوص استناد نموده است. نخست آن دسته از نصوصى كه از عنايت ويژه‏ى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نسبت به على عليه‏السلام و منزلت خاص وى نزد پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دلالت مى‏كند. و دوم آن دسته از نصوص كه بر امامت و رهبرى على عليه‏السلام پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دلالت دارد. نمونه‏هايى از نصوص دسته‏ى نخست عبارتند از:
١. حاكم نيشابورى در مستدرك از ابواسحاق نقل رده است كه گفت: از قاسم بن عباس پرسيدم به چه دليل على عليه‏السلام وارث(علوم) پيامبر گرديد؟ وى پاسخ داد: زيرا او بيش از ديگران با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ملازم و همراه بود. «لأنّه أوّلنا به لحوقا و أشدّنا به لزوماً».(١)
٢. ابو نعيم اصفهانى از ابن عباس روايت كرده كه مى‏گفت: پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هفتاد عهد را در اختيار على عليه‏السلام گذاشت كه در اختيار ديگران قرار نداد.
«انّ النبي صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عهد الى علي بسبعين عهدا، لم يعهد الى غيره».(٢)
٣. نسائى از على عليه‏السلام روايت كرده كه فرمود: منزلتى كه من نزد پيامبر داشتم را هيچ كس نداشت، من هر شب بر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وارد مى‏شدم. اگر در نماز بود سبحان اللّه‏ مى‏گفت و من داخل مى‏شدم، و اگر در نماز نبود به من اذن دخول مى‏داد.(٣)

١. المستدرك على الصحيحين: ٣/١٣٦، حديث شماره ٤٦٣٢، دارالكتاب العلمية، بيروت؛ خصائص اميرالمؤمنين عليه‏السلام ، ص ١٦١.
٢. حلية الاولياء: ١/٦٨، دارالكتب العربى، بيروت.
٣. السنن الكبرى: ٥/١٤٠، حديث ٨٤٩٩؛ كتاب الخصائص، ص ١٦٦ ـ ١٦٧.

٤. وى در حديث ديگرى از على عليه‏السلام روايت كرده كه فرمود: رابطه‏ى من با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چنين بود كه هر گاه از او سؤال مى‏كردم او پاسخ مى‏داد، هر گاه‏نمى‏كردم او خود با من سخن مى‏گفت و حقايقى را در اختيارم قرار مى‏داد.(١)
٥. نسائى از امّ‏سلمه روايت كرده كه گفت: سوگند به خدا نزديك‏ترين افراد به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله على عليه‏السلام بود. «انّ اقرب الناس عهدا برسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عليٌ».(٢)
٦. اميرالمؤمنين عليه‏السلام درخطبه‏ى قاصعه در مورد ارتباط خود با پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چنين فرموده است:
«و لقد كنت اتّبعه اتّباع الفصيل لأثر أمّه، يرفع لي في كل يوم من اخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به»(٣)؛ من، همچون نوزادى كه دنبال مادرش مى‏رود، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را پى‏روى مى‏كردم، و او در هر روز دانشى از اخلاق خويش را به من مى‏آموخت و مرا به تبعيت از آن فرمان مى‏داد.

١. همان، ص ١٤٢؛ كتاب الخصائص، ص ١٧٠ ـ ١٧١؛ اين حديث را حاكم نيز در مستدرك نقل كرده و گفته است: صحيح على شرط الشيخين، المستدرك: ٣/١٣٥، حديث شماره ٤٦٣٠، ط دارالكتب العلميه، بيروت / ١٤١١ ه.
٢. همان، ص ١٥٤، باب ٥٤.
٣. نهج البلاغه، دكتر صبحى صالح، خطبه‏ى ١٩٢.

نصوص ياد شده و نظاير آن‏ها گوياى اين حقيقت است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از آغاز در فكر رهبرى امت اسلامى پس از خود بود، و براى اين منظور على عليه‏السلام را مناسب‏ترين فرد مى‏دانست، بدين جهت او را براى چنين مسؤوليت بزرگى تربيت نمود؛ اما فقط به اين امر بسنده نكرد بلكه امامت و رهبرى او را در شرايط مختلف اعلان كرد. نمونه‏هايى از نصوصى كه بر اين مطلب دلالت مى‏كنند عبارتند از:
حديث يوم الدّار، حديث ثقلين، حديث منزلت، حديث غدير، و ده‏ها نصّ نبوى ديگر در اين باره.
بنابراين، تشيّع پديده‏اى نيست كه در مرحله‏اى پس از ظهور اسلام، و در پى حوادث و رخدادهايى پديد آمده باشد، بلكه پديده‏اى است كه به صورت طبيعى با ظهور اسلام تكوين يافته است.
شهيد صدر سپس به چگونگى پيدايش شيعه به عنوان گروهى از مسلمانان پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جريان اختلاف در مسأله‏ى خلافت و جانشينى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پرداخته و يادآور شده است: در ميان صحابه‏ى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دو طرز تفكّر وجود داشت، يكى اين كه در برابر گفتار و رفتار پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در همه‏ى زمينه‏ها بايد متعبّد بود، و در اين باره مجالى براى چون و چرا و اظهار نظر شخصى وجود ندارد. و تفكّر ديگر اين بود كه در پاره‏اى از امور مخصوصاً آن‏چه به حيات اجتماعى مسلمانان مربوط مى‏شود، به تعبّد در مقابل نصوص قايل نبود و براى خود حقّ اظهار نظر هر چند مخالف گفتار يا رفتار پيامبر باشد قايل بود. آن گاه به نمونه‏هايى از اين طرز تفكر كه عمر بن الخطاب از افراد شاخص آن به شمار مى‏رفت، اشاره كرده و در پايان نتيجه‏گيرى كرده است كه؛ نتيجه‏ى اين دو طرز تفكّر پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين شد كه در مسأله‏ى خلافت و امامت مسلمانان به دو دسته تقسيم شدند، يك دسته خود را متعبّد به نصوص نبوى در اين باره نمى‏دانستند، و آنان همان اصحاب سقيفه‏اند، و ديگرى گروهى كه خود را متعبّد به نصوص امامت مى‏دانستند، و آنان همان شيعه‏اند. و بدين ترتيب گروه شيعه در جهان اسلام پديد آمد.(١)

١. ر.ك: نشأة التشيّع و الشيعة، ص ٦٣ ـ ٧٩.

 

ارزيابى و تحقيق

از ديدگاه‏هاى سه‏گانه‏اى كه يادآور شديم، ديدگاه سوم، استوارترين ديدگاه در مورد تاريخ و منشأ پيدايش شيعه و تشيّع است. البته اين قسمت از نظريه‏ى مرحوم صدر كه فقط پيدايش تشيّع را به عصر رسالت باز گردانده و تاريخ ظهور عدّه‏اى را به نام شيعه به پس از رحلت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دانسته است، جاى تأمّل و مناقشه است، زيرا شواهد حديثى و تاريخى گوياى اين حقيقت است كه در عصر رسالت گروهى به نام شيعه شناخته مى‏شدند، البته، نه بدين معنا كه مسلمانان به دو گروه تقسيم شده بودند، گروهى اهل‏سنّت و گروهى شيعه، بلكه به اين معنا كه عدّه‏اى نسبت به على عليه‏السلام ارادت ويژه‏اى ابراز مى‏كردند، و چون گفتار و رفتار او را تجسّم كامل گفتار و رفتار پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏دانستند. او را سرمشق و الگوى خود در پيروى از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قرار داده بودند. استاد محمد كرد على در كتاب «خطط الشام» در اين باره گفته است: گروهى از بزرگان صحابه در عصر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به موالات و دوستى با على عليه‏السلام شناخته مى‏شدند. مانند سلمان فارسى كه گفته است: با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بيعت نموديم به اين كه خيرخواه مسلمانان باشيم و به على بن ابى‏طالب عليه‏السلام اقتدا كنيم و موالات او را برگزينيم و مانند ابوسعيد خدرى كه مى‏گفت: مردم به پنج فريضه فرمان داده شدند، چهار فريضه را انجام دادند ولى يكى را فرو نهادند، چهار فريضه‏اى كه عمل كردند عبارتند از: نماز، زكات، روزه‏ى ماه رمضان و حج خانه خدا، و يك فريضه كه فرو نهادند عبارت است از ولايت على بن ابى‏طالب عليه‏السلام و مانند ابوذر غفارى و عمار بن ياسر و حذيفة بن يمان و خزيمة بن ثابت، و ابو ايوب انصارى و خالد بن سعيد و قيس بن سعد بن عباده.(١)
ابو حاتم رازى در كتاب «الزينة» گفته است: «واژه‏ى شيعه در عصر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لقب چهار نفر از صحابه شناخته مى‏شد، آنان عبارت بودند از سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن اسود و عمار بن ياسر».(٢)
مؤلّف «فرق الشيعة» نيز گفته است: سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن اسود، و عمار بن ياسر نخستين كسانى بودند كه به نام شيعه ناميده شدند.(٣)
حاصل آن كه در ارتباط با تاريخ شيعه و تشيّع مطالب ذيل را بايد مورد توجّه قرار داد:

١. تشيّع به معناى اعتقاد به خلافت و امامت بلا فصل على عليه‏السلام و منصوص بودن امامت او.
٢. تشيّع به معناى اعتقاد به لزوم محبّت نسبت به على عليه‏السلام .
٣. تشيّع به معناى اعتقاد به افضليت امام على بر ديگر صحابه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله .
٤. شناخته شدن گروهى از صحابه‏ى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در عصر رسالت به شيعه‏ى على عليه‏السلام .
٥. پيدايش اختلاف در ميان مسلمانان در مورد جانشين پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و پيشواى مسلمانان پس از آن حضرت و طرفدارى عدّه‏اى از مهاجران و انصار از امامت على عليه‏السلام و در نتيجه‏ى ظهور شيعه به عنوان مذهبى خاص در جهان اسلام.

١. خطط الشام: ٦/٢٥١ ـ ٢٥٢، الامام الصادق و المذاهب الأربعة: ١/٢٣٨.
٢. ر.ك: اعيان الشيعة: ١/١٨ ـ ١٩.
٣. فرق الشيعة، ص ١٧ ـ ١٨.

مطلب اخير از امور قطعى تاريخ به شمار مى‏رود و نيازى به ذكر شاهد و نمونه از كتب تاريخى به نظر نمى‏رسد. شواهد مطلب چهارم را نيز پيش از اين يادآور شديم؛ چنان كه به پاره‏اى از شواهد و دلايل سه مطلب نخست نيز اشاره گرديد. اينك براى روشن‏تر شدن مسأله برخى ديگر از دلايل و شواهد آن را يادآور مى‏شويم:
 

پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) و امامت على (عليه‏السلام)

نصوص مربوط به امامت على عليه‏السلام (اعم از قرآن و سنت) بسيار است. و در اين جا نمى‏توان به تفصيل آنها را تبيين نمود. در بحث‏هاى آينده در جاى مناسب به اين مسأله باز خواهيم گشت. در اين جا به تبيين يكى از آن نصوص نخستين كه آن‏ها به شمار مى‏رود بسنده مى‏كنيم و آن عبارت است از «حديث يوم الدار».
به نقل محدّثان، مورّخان و مفسّران اسلامى آن‏گاه كه آيه‏ى كريمه‏ى «و انذر عشيرتك الاقربين»(١) بر پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نازل شد، آن حضرت خويشاوندان خود را در منزل عمويش ابوطالب گرد آورد. آنان حدود چهل نفر بودند. پس از آن كه پذيرايى شد، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دعوت خود را به آنان ابلاغ كرد و چنين گفت:

١. شعراء / ٢١٤.

اى فرزندان عبدالمطلب، سوگند به خدا، در ميان عرب جوانى را نمى‏شناسم كه براى قوم خويش بهتر از آن‏چه من براى شما آورده‏ام، آورده باشد. من چيزى را آورده‏ام كه خير دنيا و آخرت شما را در بر دارد. خداوند مرا فرمان داده است تا شما را به توحيد دعوت كنم. هر يك از شما كه مرا در اين مأموريت يارى دهد، برادر، وصى و جانشين من خواهد بود. سخن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به پايان رسيد، آنان سكوت كرده بودند، ناگهان على عليه‏السلام به پا خاست و گفت: اى پيامبر، من تو را بر اين مأموريت يارى مى‏دهم. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دست بر دوش على عليه‏السلام نهاد و فرمود: اين، برادر، وصى و جانشين من در ميان شماست، سخن او را بشنويد، و از او اطاعت كنيد، آنان برخاستند و حالت استهزا به ابوطالب گفتند: به تو دستور مى‏دهد كه از فرزندت اطاعت كنى.(١)
برخى در سند اين حديث مناقشه كرده و گفته‏اند: حديث مزبور از طريق عبدالغفّار بن قاسم (ابو مريم) روايت شده و او از نظر محدّثان اهل‏سنّت او را موثّق ندانسته و حديث او را مردود شمرده‏اند.(٢)

١. مسند احمد بن حنبل: ١/١١١؛ تاريخ طبرى: ٢/ ٢١٦؛ تاريخ ابن اثير: ١/ ٤٨٧؛ شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد: ٣/٢٦٧؛ شرح خطبه‏ى قاصعه. در مورد ديگر منابع اين حديث به كتاب المراجعات، مراجعه‏ى شماره‏ى ٢٠ رجوع شود، نيز براى آگاهى از مصادر حديث از كتب شيعه به غاية‏المرام: ٣/٢٧٩ ـ ٢٨٦ رجوع شود.
٢. تفسير ابن كثير: ٥/ ٢١٣.

مناقشه‏ى مزبور بى اساس است، زيرا حديث مزبور از طرق مختلفى نقل شده و به آن‏چه عبدالغفّار بن قاسم (ابو مريم) نقل كرده اختصاص ندارد. شيخ سليم بشرى مصرى پس از نقل اشكال مزبور و پاسخ امام شرف الدين به وى و يادآورى اين كه اين حديث از طرق گوناگونى نقل شده گفته است: در مورد اين حديث به ص ١١١ از جلد اول مسند احمد رجوع كردم و رجال آن را مورد بررسى قرار دادم. و به اين نتيجه رسيدم كه آنان همگى از افراد موثّق‏اند، آنگاه ديگر طرق حديث را بررسى كردم و به اين حقيقت رسيدم كه اين حديث از طرق فراوانى نقل شده كه هر يك ديگرى را تأييد مى‏كند، و در نتيجه به درستى اين حديث ايمان آوردم.(١)
مناقشه‏ى ديگرى كه بر حديث يوم الانذار وارد شده اين است كه اين حديث را بخارى و مسلم و ديگر مؤلّفان صحاح اهل‏سنّت نقل نكرده‏اند.(٢)
پاسخ اين است كه هر گاه حديثى از طرق معتبر و فراوان نقل شده است، نقل نشدن آن توسط مؤلّفان صحاح به خودى خود دليل بر نادرستى آن نخواهد بود. بلكه اين مطلب ذهن انسان‏هاى حقيقت جو را بر مى‏انگيزد كه چرا آنان چنين حديث معتبرى را نقل نكرده‏اند، همان‏گونه كه امام شرف‏الدين يادآور شده است اعراض آنان از نقل اين حديث جز به اين جهت نبوده است كه با عقيده به آنان در موضوع خلافت و امامت مخالفت داشته و آنان نخواسته‏اند با نقل اين حديث سلاحى را در دست شيعه قرار دهند اما آنان كه در اين باره روش انصاف را برگزيده و گرفتار تعصّب مذهبى نشده‏اند، به نقل آن مبادرت ورزيده‏اند.

١. المراجعات، مراجعه شماره‏ى ٢٣، ابوجعفر اسكافى از علماى بزرگ معتزله نيز بر صحت سند اين حديث تصريح كرده است، ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: ٣/ ٢٧٦.
٢. همان، مراجعه ٢١.

آرى تعصّب شديد مذهبى يكى از عوامل اساسى در مكتوم داشتن حقايق در مورد خلافت و امامت على عليه‏السلام گرديده است. اين تعصّب فقط در خود دارى از نقل احاديث امامت خلاصه نمى‏شود، بلكه در كيفيّت نقل آنها هم نمايان شده است. چنان كه برخى در نقل حديث ياد شده تنها به كلمه‏ى «أخى» اكتفا كرده، و دو كلمه‏ى «وصييّ و خليفتي» را نقل نكرده‏اند؛ ابن كثير آن جا كه حديث را از تفسير طبرى نقل كرده چنين آورده است: پيامبر خطاب به حاضران در منزل ابوطالب فرمود: «فأيّكم يوازرني على هذا الامر على أن يكون اخي و كذا و كذا»؛(١) اما آن‏چه در تاريخ طبرى آمده چنين است «فأيّكم يوازرني على هذا الامر على ان يكون اخي و وصييّ و خليفتي» محمد حسنين هيكل نيز در چاپ اول كتاب خود «حياة محمد»(٢) حديث را به صورت كامل نقل كرده است، ولى در چاپ دوم و چاپ‏هاى بعدى جمله‏ى «وصييّ و خيلفتي من بعدي» را از آن حذف كرده است؛ از آن‏چه گفته شد به دست آمد كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در آغاز دعوت مردم به آيين اسلام و يكتاپرستى، خلافت و امامت حضرت على عليه‏السلام را مطرح كرده است، بنابر اين، آغاز تفكّر تشيّع، با آغاز ظهور اسلام همراه بوده است. نصوص مربوط به امامت اميرالمؤمنين عليه‏السلام بسيار است كه دو مبحث امامت به تبيين آن‏ها خواهيم پرداخت.
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و محبّت اميرالمؤمنين عليه‏السلام
همان گونه كه در بحث مربوط به اصطلاح شيعه يادآور شديم، يكى از معانى آن محبّت و دوستى نسبت به خاندان رسالت، به ويژه، على بن ابى‏طالب عليه‏السلام است. علاوه بر آيات و رواياتى كه بر محبّت و دوستى اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تأكيد مى‏كند، احاديث بسيارى از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مورد لزوم محبّت نسبت به على عليه‏السلام روايت شده است. تا آن‏جا كه محبت آن حضرت ملاك ايمان، و بغض و عداوت نسبت به آن حضرت نشانه‏ى نفاق به شمار آمده است.

١. تفسير ابن كثير: ٥/ ٢١٣.
٢. چاپ اول آن در سال ١٣٥٤ خورشيدى صورت گرفته است.

سيوطى در تفسير آيه‏ى كريمه‏ى «و لتعرفنّهم فى لحن القول»(١)؛ منافقان را از نحوه‏ى گفتارشان مى‏شناسى. به نقل از ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خدرى روايت كرده كه گفته است مقصود از «لحن القول» بغض و عداوت نسبت به على بن ابى‏طالب عليه‏السلام است.(٢)
در روايت ديگرى كه ابن مردويه از عبداللّه‏ بن مسعود نقل كرده چنين آمده است: «ما كنّا نعرف المنافقين على عهد رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله الا ببغضهم علي بن ابيطالب عليه‏السلام »(٣)؛ ما در زمان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله منافقان را جز از طريق دشمنى آنها نسبت به على بن ابى‏طالب عليه‏السلام نمى‏شناختيم.
نسائى (متوفّاى ٣٠٣ ه) در كتاب «خصائص اميرالمؤمنين عليه‏السلام » بابى را تحت عنوان: «الفرق بين المؤمن و المنافق» آورده و سه حديث را از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت كرده كه فرموده است: اميرالمؤمنين عليه‏السلام را جز، مؤمنان دوست نمى‏دارند و جز منافقان دشمن نمى‏دارند.(٤)
خطيب خوارزمى نيز ششمين باب از كتاب «المناقب» خود را به روايات مربوط به محبّت على عليه‏السلام و اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اختصاص داده و حدود سى روايت را در اين باره نقل كرده است.(٥)

١. محمد / ٣٠.
٢. الدر المنثور: ٧/ ٤٤٣.
٣. همان، ص ٤٤٤.
٤. خصائص اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب عليه‏السلام ، ص ١٥٥ ـ ١٥٧، دارالثقلين، قم.
٥. المناقب، خوارزمى، ص ٦٤ ـ ٧٩.

برخى از مضامين وارد در اين روايات چنين است:
١. محبّت على بن ابى‏طالب بر همگان واجب است.(١)
٢. اگر همه‏ى انسان‏ها بر محبّت على‏بن ابى‏طالب عليه‏السلام اجتماع مى‏كردند خداوند دوزخ را خلق نمى‏كرد.(٢)
٣. اگر فردى به اندازه‏اى كه نوح عليه‏السلام در ميان قومش بود خدا را عبادت كند، و به اندازه‏ى كوه احد طلا در راه خدا انفاق كند، و هزار بار پياده به حج خانه خدا برود، و ميان صفا و مروه در راه خدا كشته شود، اما على عليه‏السلام را دوست نداشته باشد، بوى بهشت به مشام او نخواهد رسيد و داخل بهشت نخواهد شد.
٤. هر كس على عليه‏السلام را دوست داشته باشد، پيامبر را دوست داشته، و هر كس او را دشمن بدارد با پيامبر دشمنى كرده است.(٣)
٥. ملك الموت همان گونه كه بر پيامبران ترحّم مى‏كند، بر محبّان على‏بن ابى‏طالب ترحّم مى‏ورزد.(٤)
٦. كسى كه مى‏پندارد كه به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و آن‏چه او از جانب خداوند آورده است ايمان دارد ولى على بن ابى‏طالب را دشمن مى‏دارد، دعوى دروغ نموده و او مؤمن نيست.(٥)

١. انّي افترضت محبّة علىّ بن ابى‏طالب على خلقي عامّة.
٢. لو اجتمع الناس علي حبّ على بن ابيطالب لما خلق اللّه‏ النّار.
٣. من احبّ عليّا فقد احبّنى و من ابغض عليا فقد أبغضنى.
٤. ان ملك الموت يترحّم على محبّي على بن ابيطالب كما يترحّم على الانبياء.
٥. من زعم انه امن بي و بما جئت به و هو يبغض عليا عليه‏السلام فهو كاذب ليس بمؤمن.

شبلنجى شافعى در كتاب «نور الابصار» دو حديث ذيل را از صحيح مسلم و ترمذى روايت كرده است.
١. مسلم از على عليه‏السلام روايت كرده كه فرمود: «والذى فلق الحبّة و برأ النسمة انّه لعهد النبي الاميّ بأنّه لا يحبّني الاّ مؤمن و لا يبغضني الاّ منافق».
٢. ترمذى از ابوسعيد خدرى روايت كرده كه گفته است: «كنّا نعرف المنافقين ببغضهم عليّاً».(١)
احاديث در مورد لزوم محبت امام على بن ابى‏طالب عليه‏السلام كه از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده بسيار است كه نقل آن‏ها در اين مجال نمى‏گنجد.(٢) نمونه‏هاى ياد شده بر اثبات مقصود ما در اين بحث كافى است.
با توجه به روايات ياد شده مسلمانان راستين محبّت امام على عليه‏السلام را بر خود واجب مى‏دانستند، اما آنان كه دل در گرو دنيا داشته و پيرو هواى نفس خود بودند، اگر چه به ظاهر خود را مسلمان مى‏نماياندند و در جرگه‏ى مسلمانان زندگى مى‏كردند، بغض و دشمنى آن حضرت را در دل داشتند، و چه بسا آن را آشكار مى‏ساختند، و اين گونه بود كه محبت و عداوت نسبت به على عليه‏السلام نشانه‏ى ايمان و نفاق شناخته مى‏شد.

١. نورالابصار، ص ١٦٠، منشورات الشريف الرضي، قم.
٢. ر.ك: الرياض النضرة، الباب الرابع، تأليف محب الدين طبرى؛ قادتنا كيف نعرفهم، ج ١، تأليف آية‏اللّه‏ ميلانى.

در اين ميان عدّه‏اى از صحابه‏ى پيامبر بيش از ديگران نسبت به اميرالمؤمنين عليه‏السلام اظهار مودّت و ارادت مى‏كردند، و با توجه به سفارش‏هاى فراوان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نسبت به آن حضرت و تأكيد بر شايستگى‏ها و برجستگى‏هاى ويژه‏ى او نسبت به ديگر صحابه، گفتار و كردار او را بدين جهت كه از هر نظر مورد عنايت و رضايت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است، الگوى خويش قرار داده بودند؛ از اين روى، از آنان به عنوان شيعيان على عليه‏السلام ياد مى‏شد.
 

پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) و افضليت على (عليه‏السلام)

از احاديث گذشته افضليت اميرالمؤمنين عليه‏السلام نيز به روشنى به دست مى‏آيد، چرا كه هر گاه على عليه‏السلام محبوب‏ترين افراد نزد پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است، با توجه به اين كه حبّ و بغض پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نسبت به افراد ناشى از تمايلات نفسانى و غريزى نيست، بلكه از عقل و حكمت او سرچشمه مى‏گيرد، مقتضاى محبوب‏ترين بودن على عليه‏السلام برترين بودن او نيز خواهد بود، علاوه بر اين احاديثى كه به دلالت مطابقى يا التزامى بر افضليت آن حضرت دلالت مى‏كند، بسيار است، چنان كه اين مطلب از آيه‏ى مباهله(١) نيز به روشنى به دست مى‏آيد، چرا كه در اين آيه على عليه‏السلام به منزله‏ى نفس پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به شمار آمده است، و چون پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله افضل بشر است، كسى كه به منزله‏ى نفس او است نيز از چنين ويژگى برخوردار است.
از ابن عايشه پرسيدند: افضل اصحاب رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چه كسى است؟ گفت: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، به او گفته شد: پس على بن ابى‏طالب عليه‏السلام در چه مرتبه‏اى قرار دارد؟ پاسخ داد: شما از من در مورد اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پرسيديد نه كسى كه به منزله‏ى نفس پيامبر است. سپس آيه‏ى مباهله راتلاوت كرد و در پايان گفت: چگونه اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله همانند كسى هستند كه به منزله‏ى نفس پيامبر است؟(٢)

١. آل عمران / ٦١.
٢. البيهقي، المحاسن: ١/ ٣٩؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة: ١/ ٥٧٤.

عبداللّه‏ فرزند احمد بن حنبل از پدرش پرسيد: رأى شما در مورد تفضيل خلفا چيست؟ وى گفت: ابوبكر، عمرو عثمان به ترتيب به يكديگر برترى دارند. عبداللّه‏ گفت: پس على بن ابى‏طالب كجا قرار دارد؟
احمد پاسخ داد: اى فرزندم على بن ابى‏طالب از خاندانى است كه كسى را نمى‏توان با آنها مقايسه كرد.(١)
پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به فاطمه زهرا عليهاالسلام فرموده است: همسر تو بهترين امت من است.
قبل از ديگران اسلام آورد و علم و حلم او بر ديگران برترى دارد.
«انّ زوجك خير امّتي اقدمهم اسلاما و اكثرهم علما و افضلهم حلما».(٢)
آن گاه كه مرغى بريان به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اهدا گرديد، آن حضرت از خداوند خواست كه محبوب‏ترين خلق خود را نزد او آورد تا در خوردن آن با او شريك شود. در اين هنگام على بن ابى‏طالب صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر او وارد شد.(٣)

١. طبقات الحنابلة: ٢/ ١٢٠، الامام الصادق و المذاهب الأربعة: ١، ٥٧٥.
٢. خطيب خوارزمى، المناقب فصل نهم، حديث ١١١، ص ١٠٦.
٣. همان، حديث ١١٣ و ١١٤، ص ١٠٧ و ١٠٨. يادآور مى‏شويم در مورد حديث طير مشوى، بحث‏هاى گسترده‏اى از نظر سند و دلالت مطرح شده است كه مشروح‏ترين آن‏ها در كتاب «عبقات الانوار» علاّمه ميرسيّد حامد هندى آمده است.

از جابر بن عبداللّه‏ روايت شده كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مورد على عليه‏السلام فرمود: «انّه اوّلكم ايمانا معي، و اوفاكم بعهد اللّه‏ تعالى و اقومكم بامراللّه‏ و اعدلكم في الرعية و اقسمكم بالسويّة و اعظمكم عنداللّه‏ مزية»؛ على عليه‏السلام نخستين مؤمن به آيين اسلام است، او از همه‏ى شما به عهد خداوند وفادارتر و در اجراى امر خداوند پايدارتر، و نسبت به مردم عادل‏تر است، و در تقسيم بيت‏المال مساوات را از همگان بيشتر رعايت مى‏كند، و مقام او در پيشگاه خداوند برتر از شما است.
جابر سپس يادآور مى‏شود كه آيه‏ى شريفه‏ى «انّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريّة» در شأن آن حضرت نازل شده است. آن‏گاه افزوده است، هر گاه على بن ابى‏طالب عليه‏السلام وارد مى‏شد، افراد مى‏گفتند: «قد جاء خير البريّة».(١)

١. همان، حديث ١٢٠، ص ١١١ ـ ١١٢. در مورد افضليت امام على عليه‏السلام بر ديگر صحابه‏ى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در كتاب‏هاى كلامى و غيره بحث‏هاى گسترده‏اى مطرح شده است. اعتقاد به افضليت آن حضرت به شيعه اختصاص ندارد بلكه بسيارى از علماى معتزله ـ به ويژه معتزله‏ى بغداد ـ بر اين عقيده‏اند. ابن ابى الحديد در شرح نهج‏البلاغه در موارد بسيارى به اين مسأله پرداخته است. برجسته‏ترين شخصيت معتزلى كه در اين باره بحث نموده ابوجعفر اسكافى است. وى، دو كتاب «نقض عثمانية جاحظ» و «المعيار و الموازنة» در اين باره تأليف نموده است، و با وجوهى استوار افضليت امام على عليه‏السلام را بر ديگران اثبات كرده است.

روايات در اين باره بسيار است و اين مقام گنجايش نقل آنها را ندارد. با توجه به مجموع مطالب ياد شده مى‏توان گفت: بناى تشيّع از نخستين روزهاى طلوع و ظهور آيين اسلام به دست مبارك پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنيان گرديد. يعنى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله همزمان با اعلان توحيد و نبوت، مسأله‏ى امامت را نيز مطرح ساخت، و از طرفى با گفتار و رفتار خود برجستگى شخصيت على عليه‏السلام را بر همگان آشكار نمود، به گونه‏اى كه در همان زمان گروهى از مسلمانان سخت شيفته‏ى فضايل و كمالات آن حضرت شدند، و در ميان مسلمانان به عنوان شيعه‏ى على ابن ابى‏طالب شناخته شدند، آنچه اين گرايش را تشديد مى‏كرد، اين بود كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آشكارا از شيعيان على عليه‏السلام ستايش نموده و آنان را از رستگاران در قيامت به شمار آورد.
پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه مسأله‏ى خلافت و جانشينى آن حضرت مطرح شد، همان كسانى كه در عصر رسالت بيش از ديگران به على عليه‏السلام ارادت مى‏ورزيدند، و شيعه او به شمار مى‏آمدند، با توجه به نصوص امامت و نيز فضايل و برجستگى‏هاى ويژه‏ى امام على عليه‏السلام از امامت و خلافت بلافصل او طرفدارى كردند، و خلافت ديگران را امرى نامشروع و نادرست مى‏دانستند. هر چند، به پيروى از مولاى خويش على عليه‏السلام كه مصالح اسلام و مسلمانان را در برگزيدن روش مدارا و صبر مى‏دانستند، روش صبر و مدارا را برگزيدند، و جز بيان حقيقت از طريق بحث و استدلال منطقى، به انجام كارى دست نزدند، بلكه تا آن‏جا كه مصالح اسلام و مسلمانان اقتضا مى‏كرد، با خلفاى پيش از امام على عليه‏السلام همكارى مى‏كردند.