بخش اوّل
مقدّمات و كلّيات

فصل اوّل: تعريف شيعه و فرقه‏هاى آن
فصل دوّم: تاريخ و منشأ پيدايش شيعه
فصل سوّم: فرضيه‏هاى نادرست در تاريخ و منشأ پيدايش شيعه
فصل چهارم: شيعه در عصر خلف
فصل پنجم: شيعه در عصر امويان
فصل ششـم: شيعه در عصر عباسيان
فصل هفتم: منابع شيعه در اصول و فروع دين
 

فصل  اول

تعريف شيعه و فرقه‏هاى آن

شيعه در لغت:

در فرهنگ‏هاى لغت عربى واژه‏ى شيعه به متابعت و پيروى از فرد يا افرادى از ديگرى و نصرت و يارى دادن فردى، و نيز توافق و هماهنگى در قول يا فعلى معنا شده است. ذيلاً نمونه هايى از عبارت‏هاى آنان را يادآور مى‏شويم:
1. القاموس: شيعة الرجل اتباعه و انصاره، و الفرقة على حدة و يقع على الواحد و الإثنين، و الجمع و المذكر، و المؤنث؛(1) شيعه‏ى مرد پيروان و ياران اويند، به يك فرقه، شيعه اطلاق مى‏شود؛ چنان كه اين كلمه بر يك نفر، دو نفر، چند نفر، و مذكر و مؤنث به صورت يكسان به كار مى‏رود.
2. لسان العرب: الشيعة، القوم الذين يجتمعون على الأمر، و كل قوم اجتمعوا على امر فهم شيعة، و كل قوم امرهم واحد يتبع بعضهم رأي بعض فهم شيعة؛(2)

1. القاموس المحيط: 3 / 47، كلمه‏ى شاع.
2. لسان العرب: 1 / 55، كلمه‏ى شيع.

شيعه گروهى‏اند كه بر امرى اجتماع مى‏كنند، هر گروهى كه بر امرى اجتماع كنند شيعه‏اند، و هر گروهى كه يك امر را برگزيده‏اند و برخى از آنان از برخى ديگر پيروى مى‏كند آنان شيعيان‏اند.
3. معجم المقاييس: الشين و الياء و العين اصلان يدل أحدهما على معاضدة و مساعفة و الى آخر على بثّ و اشادة... و الشيعة الانصار و الاعوان؛(1) شين و يا و عين بيانگر دو اصل و ريشه‏ى لغوى‏اند، يكى از آن دو بر يارى و كمك دلالت مى‏كند و ديگرى بر نشر و پراكنده نمودن ... شيعه عبارتند از يارى دهندگان و پشتيبانان.
4. المصباح المنير: الشيعة الاتباع و الانصار، و كل قوم اجتمعوا على امر فهم شيعة؛(2) شيعه پيروان و ياران اند، و هر گروهى كه بر امرى اجتماع كنند، شيعه‏اند.
5. اقرب الموارد: شيعة الرجل اتباعه و انصاره، شيع و اشياع؛(3) شيعه‏ى مرد پيروان و ياران اويند، جمع شيعه شِيَعْ و اشياع است.(4)
6. النهاية: اصلها من المشايعة و هي المتابعة و المطاوعة؛(5) اصل شيعه، مشايعت، يعنى پيروى از ديگرى است.

1. معجم مقاييس اللغة، ص 545، كلمه‏ى شَيَع.
2. المصباح المنير: 1/398.
3. اقرب الموارد: 1/626.
4. به گفته‏ى فيّومى در المصباح المنير، اشياع جمع شيع، يعنى جمع الجمع است.
5. ابن الاثير، النهاية: 2/519.

از تأمّل در عبارت‏هاى ياد شده به دست مى‏آيد كه در معناى لغوى لفظ شيعه سه مطلب به صورت منع‏الخلو منظور است كه عبارتند از:

1. اطاعت و پيروى؛

2. نصرت و يارى؛

3. توافق و هم‏آهنگى.

كاربردهاى واژه‏ى شيعه و مشتقات آن (شيع و اشياع) در قرآن كريم همگى در معناى لغوى آن است. يعنى گروهى كه بر امرى توافق كرده، از مذهب و مرام خاصى پيروى مى‏كنند، يا برخى از آنان از برخى ديگر پيروى مى‏كنند؛ چنان كه فردى از بنى‏اسراييل كه با فردى قبطى مبارزه مى‏كرد را به عنوان شيعه‏ى موسى عليه‏السلام ناميده و فرموده است: «فوجد فيها رجلين يقتتلان هذا من شيعته و هذا من عدوّه»(1) حضرت موسى عليه‏السلام در شهر دو نفر را يافت كه با يكديگر قتال مى‏كردند، يكى از آنان شيعه‏ى موسى و ديگرى دشمن او بود.
مقصود اين است كه يكى از آن دو نفر از بنى اسراييل و ديگرى از قبطيان بود. زيرا بنى‏اسراييل خود را پيروان ابراهيم، يعقوب و اسحاق مى‏دانستند، اگر چه در روش و آيين آنان انحرافاتى ايجاد شده بود، بنابراين، فرد اسراييلى از شيعيان موسى بود، يعنى پيرو دين و آيينى بود كه حضرت موسى عليه‏السلام آن را قبول داشت.(2)
هم چنين در مورد حضرت ابراهيم مى‏فرمايد: «و انّ من شيعته لإبراهيم»(3) يكى از شيعيان نوح عليه‏السلام ابراهيم عليه‏السلام بود.

1. قصص / 15.
2. الميزان: 16/17.
3. صافّات / 83.

مقصود اين است كه روش حضرت ابراهيم در توحيد و عدل و پيروى از حق، همان روش نوح عليه‏السلام بود.(1) در اين جا مقصود اين نيست كه يكى از ديگرى پيروى مى‏كند، به گونه‏اى كه يكى امام و رهبر است و ديگرى مأموم و پيرو، بلكه مقصود توافق و هم آهنگى در روش و آيين است. بدين جهت، تقدّم و تأخّر زمانى نيز در اين خصوص دخالت ندارد.(2) چنان كه در قرآن كريم گاهى پيشينيان، شيعيان پسينيان به شمار آمده‏اند «و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل باشياعهم من قبل»(3) به واسطه‏ى مرگ ميان كافران و ميان خواسته‏هاى نفسانى آنان حايل ايجاد شد، همان گونه كه اين كار نسبت به كافرانى كه پيش از آنان بودند، انجام گرفت. در اين آيه از كافران امت‏هاى گذشته به عنوان اشياع كافران عصر رسالت ياد شده است. و مقصود هم‏آهنگى و همانندى آنان در كفر و الحاد است.
 

شيعه در اصطلاح

واژه‏ى شيعه در اصطلاح كاربردهاى مختلفى دارد:
1. اعتقاد به امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه‏السلام به دليل اين كه او افضل از ديگر صحابه بود و نيز پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله او را به جانشينى خود برگزيده بود، و اعتقاد به اين كه امامت در فرزندان او از نسل فاطمه زهرا عليهاالسلام استمرار خواهد يافت. و كسى جز آنان از چنين حقّى برخوردار نيستند.

1. يعني انه على منهاج و سنّته في التوحيد و العدل و اتباع الحق، مجمع‏البيان: 4/449.
2. كل من وافق غيره في طريقته فهو من شيعته تقدّم او تأخّر، الميزان: 17/147.
3. سبأ / 54.

شيخ مفيد(ره) در اين باره چنين گفته است: واژه‏ى شيعه گاهى با الف و لام تعريف به كار مى‏رود (الشيعة) و گاهى بدون آن، هر گاه بدون الف و لام تعريف به كار رود معناى گسترده‏اى دارد و مثلاً گفته مى‏شود شيعه‏ى بنى اميّه (شيعة بنى اميّة) يا شيعه‏ى بنى‏عباس( شيعة بنى‏العباس) و شيعه‏ى فلان، ولى هرگاه با الف و لام تعريف به كار رود و گفته شود «الشيعة» معناى خاصى دارد، و مقصود از آن كسانى است كه از اميرالمؤمنين عليه‏السلام به عنوان ولىّ امر مسلمانان پيروى مى‏كنند، و به امامت بلافصل او پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اعتقاد دارند. و به امامت حقيقى خلفاى پيش از او اعتقاد ندارند، بنابراين، اگر چه شيعه در لغت به مطلق پيروى يا پيروان فردى دلالت مى‏كند، ولى در اصطلاح معناى خاصى دارد كه بيان گرديد، همان‏گونه كه واژه‏ى اسلام در لغت، يهود و نصارى را نيز شامل مى‏شود؛ زيرا آنان نيز تسليم موسى عليه‏السلام و عيسى عليه‏السلام بوده‏اند، ولى در اصطلاح تنها به امامت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دلالت مى‏كند.(1)
عبدالكريم شهرستانى نيز در تعريف شيعه گفته است: «شيعه كسانى‏اند كه فقط از على عليه‏السلام پيروى كردند (نه از ديگر صحابه) و به امامت و خلافت او بر اساس نصّ و وصيّت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اعم از نصّ جلى و حفىّ، اعتقاد دارند، و بر اين باورند كه امامت از فرزندان او بيرون نيست، و اگر غير از فرزندان او كسى عهده‏دار امر امامت گردد، امامت او ظالمانه خواهد بود.(2)

1. اوائل المقالات، ص 35 ـ 36.
2. الملل و النحل: 1/146.

سيّدشريف جرجانى نيز گفته است: و شيعه كسانى‏اند كه از على عليه‏السلام پيروى كردند و گفتند او امام (بلافصل) پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و معتقدند كه امامت از فرزندان او بيرون نخواهد بود.(1)
ابن خلدون نيز گفته است: «شيعه در اصطلاح قدما و متأخّران از فقها و متكلّمان بر پيروان على عليه‏السلام و فرزندان او اطلاق مى‏شود. به اعتقاد آنان امامت از اركان دين است و على عليه‏السلام توسّط پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به امامت پس از او نصب گرديده است».(2)
ابوالحسن اشعرى در تعريف شيعه گفته است: «بدان جهت آنان را شيعه ناميده‏اند كه از على عليه‏السلام پيروى كرده و او را بر ساير صحابه‏ى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مقدّم مى‏دارند.(3)
مقصود از مقدّم داشتن على عليه‏السلام بر ديگر صحابه همان اعتقاد به امامت بلافصل آن حضرت است.
در اين كاربرد، اعتقاد به امامت بلافصل على عليه‏السلام و منصوص و منصوب بودن امامت آن حضرت و اين كه امامت در فرزندان او از نسل فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام استمرار خواهد داشت محور و اساس به شمار مى‏رود.
شيوع اين اصطلاحات تا حدّى است كه لغت شناسان نيز پس از ذكر معناى لغوى لفظ شيعه يادآور شده‏اند كه كاربرد غالب اين لفظ، مخصوص كسانى است كه ولايت على عليه‏السلام و اهل بيت او را برگزيده‏اند. عبارت قاموس در اين باره چنين است: «و قد غلب هذا الاسم على كل من يتولّى عليا و اهل بيته حتّى صار اسما خاصّا لهم».(4)

1. التعريفات، ص 93.
2. مقدّمه‏ى ابن خلدون، ص 196، ط دارالقلم، بيروت.
3. مقالات الاسلاميين: 1/65.
4. القاموس المحيط: 3/47.

ابن اثير نيز گفته است:
«و قد غلب هذا الاسم على كل من يزعم انه يتولّى عليا و اهل بيته حتّى صار لهم اسما خاصّا، فاذا قيل فلان شيعة عرف انه منهم».(1)
اين مطلب در ديگر كتاب‏هاى لغت نيز با همين عبارات يا عبارت‏هاى قريب به آن آمده است.(2)
امين الاسلام طبرسى نيز پس از تعريف لغوى شيعه به گروهى كه از رئيس خود پيروى مى‏كنند گفته است: «و صار بالعرف عبارة عن شيعة على بن ابى‏طالب عليه‏السلام الذين كانوا معه على اعدائه و بعده، مع من قام مقامه من ابنائه»؛(3) شيعه در عرف عبارت است از پيروان على ابن ابى‏طالب عليه‏السلام ، كسانى كه در برابر دشمنان على عليه‏السلام با او بودند، و پس از او نيز با فرزندان او كه جانشين وى شدند، بودند.

1. النهاية: 2/519.
2. ر.ك: لسان العرب: 1/55؛ تاج‏العروس: 5/5؛ اقرب الموارد: 1/627.
3. مجمع‏البيان: 4/448.

2. كسانى كه به افضليت امام على عليه‏السلام بر عموم صحابه و خلفاى سه گانه پيش از او معتقد بودند، هر چند به امامت بلافصل آن حضرت اعتقاد نداشتند، و اصولا در باب امامت به وصايت و نصّ قايل نبوده‏اند، گاهى نيز به كسانى كه على عليه‏السلام را بر عثمان افضل مى‏دانستند، شيعه گفته شده است. چنان كه قاضى عبدالجبّار گفته است: «واصل بن عطا به افضليت على عليه‏السلام بر عثمان معتقد بود. بدين جهت وى را به تشيّع نسبت داده‏اند، زيرا در زمان وى شيعه به كسى گفته مى‏شد كه على عليه‏السلام را افضل از عثمان بداند».(1)
حاصل آن كه در اين اصطلاح اعتقاد به افضليت اميرالمؤمنين عليه‏السلام ركن و اساس است، حال يا افضليت بر همه‏ى صحابه و خلفا يا فقط بر عثمان. شيعه و اكثريت معتزله امام على عليه‏السلام را افضل افراد پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دانسته‏اند.
و گروهى از اهل حديث به افضليت امام عليه‏السلام از عثمان معتقد بوده‏اند.(2) گاهى در كتاب‏هاى رجال و تراجم به افرادى نسبت تشيّع داده شده است، و كسانى كه شيعى بودن را دليل ضعف راوى شمرده‏اند، چنين افرادى را قدح كرده‏اند.(3)

1. المغني في ابواب التوحيد و العدل، الامامة، ج 2، ص 114.
2. از برخى ابيات ابن ادريس شافعى (پيشواى مذهب شافعيه) به دست مى‏آيد كه وى به افضليت امام على عليه‏السلام قايل بوده است، چنان كه گفته است:
اذا نحن فضّلنا عليّا فإنّنا روافض بالتفضيل عند ذوى الجهل
(ديوان الامام الشافعي، ص 55).
3. از آن جمله است ذهبى در كتاب «ميزان الاعتدال» وى برخى از راويان اهل‏سنّت را به تشيّع نسبت داده است چنان كه در مورد عبيداللّه‏ بن موسى كه از مشايخ بخارى است گفته است: «ثقة فى نفسه، لكنّه شيعي منحرف»؛ و در مورد علاء بن العباس گفته است: «شيعي غال»؛ و در مورد محمد بن احمد بن حمدان گفته است: «كان يتشيّع»؛ و در مورد محمد بن جرير طبرى مورّخ و مفسّر مشهور گفته است: «ثقة صادق فيه تشيّع يسير و موالاة لا تضرّ».

از آن‏چه گفته شد مى‏توان به وجه شيعه شمرده شدن گروهى از زيديه كه به افضليت امام على عليه‏السلام بر ديگر خلفا اعتقاد دارند ولى به خلافت بلافصل آن حضرت قايل نيستند پى برد. آنان به وجوب نص در باب امامت اعتقاد ندارند. و راه تعيين امام را انتخاب مردم مى‏دانند، ولى از آن جا كه به افضليت امام على عليه‏السلام معتقدند، از شيعيان به شمار آمده‏اند.
علاّمه طباطبايى رحمه‏الله در مورد شيعه ناميدن اين گروه وجه ديگرى را يادآور شده است و آن اين كه، چون آنان خلافت بنى‏اميه و بنى‏عباس را نپذيرفته و امامت را حقّ فرزندان فاطمه زهرا عليهاالسلام مى‏دانستند، شيعه ناميده شده‏اند».(1)
3. كاربرد ديگر لفظ شيعه در اصطلاح عبارت است از اظهار محبّت و مودّت نسبت به اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله . اگر چه اصل محبّت داشتن نسبت به اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مورد قبول همه‏ى مسلمانان است، و جز نواصب كسى به خاندان نبوّت عداوت نمى‏ورزد، چرا كه اين مسأله، مورد تصريح و تأكيد قرآن كريم و احاديث نبوى واقع شده است، ولى گاهى از كسانى كه محبّت و مودّت به خاندان رسالت را اظهار نموده يا به ترويج آن پرداخته‏اند، به عنوان شيعى يا رافضى ناميده شده‏اند. اين‏گونه نام‏گذارى‏ها مربوط به دوره‏هايى است كه حكومت‏هاى متعصّب و مخالف اهل بيت عليهم‏السلام بر مسلمانان سيطره داشته و از اين طريق مى‏كوشيده‏اند تا از نفوذ فرهنگ اهل بيت عليهم‏السلام كه ماهيّتى ظلم‏ستيز دارد جلوگيرى كنند. اين مطلب نيز در ابيات امام شافعى تكرار شده است.

اذا في مجلس نذكر عليّا يقال                                         و سبطيه و فاطمة الزكية
تجاوزوا يا قوم هذا                                                 فهذا من حديث الرافضية(2)

1. شيعه در اسلام، ص 20.
2. ديوان الامام الشافعي، ص 56.

برئت الى المهيمن من اناس                                                     يرون الرفض حبّ الفاطمية

و در جاى ديگر گفته است:

ان كان رفضا حبّ آل محمد                                                     فليشهد الثقلان أنّي رافضي(1)

منشأ اصطلاح شيعه

اصطلاح شيعه به عنوان عدّه‏اى از مسلمانان كه پيروى اميرالمؤمنين عليه‏السلام را برگزيده و او را بر ديگر صحابه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برتر دانسته و به او اظهار محبّت و ارادت نموده‏اند تاريخى كهن دارد و به عصر رسالت باز مى‏گردد. مطابق احاديثى كه محدّثان سنّى و شيعى از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل كرده‏اند پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هواداران و پيروان على عليه‏السلام را به اين نام ناميده است. جلال الدين سيوطى از جابر بن عبداللّه‏ انصارى و عبداللّه‏ بن عباس روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در تفسير آيه‏ى «ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريّة»(2) به على عليه‏السلام اشاره كرد و فرمود: او و شيعيانش در روز قيامت رستگار خواهند بود. «والذى نفسى بيده انّ هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة»؛(3) ابن اثير از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت كرده است كه خطاب به على عليه‏السلام فرمود: «ستقدّم على اللّه‏ انت و شيعتك راضين مرضيين، و يقدم عليه عدوّك غضبانا مقمحين»؛(4) تو و شيعيانت روز قيامت با رضايت و خشنودى بر خداوند وارد مى‏شويد و دشمنان تو روز قيامت با ناراحتى و شرمندگى بر خداوند وارد خواهند شد.

1. همان، ص 55.
2. بيّنه / 7.
3. الدرّ المنثور: 8/538، دار احياء التراث العربي.
4. النهاية: 4/106، الاقماح: رفع الرأس و غضّ البصر، يقال: أقمحه الغلّ: اذا ترك رأسه مرفوعا من ضيقه.

شبلنجى نيز نظير اين روايت را در كتاب نورالابصار نقل كرده است.(1)
سيوطى در حديثى ديگر كه ابن مردويه از على عليه‏السلام روايت كرده آورده است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به على عليه‏السلام فرمود: مقصود از آيه‏ى «انّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريّة» تو و شيعيان تو است وعده گاه من و شما حوض (كوثر) است، آن‏گاه كه امت‏ها را براى حساب مى‏آورند، شما شادمان و سرافراز خواهيد بود.
«انت و شيعتك و موعدي و موعدكم الحوض اذا جاءك الامم للحساب تدعون غرّا محجّلين».(2)
ابن حجر از امّ‏سلمه روايت كرده است كه گفت: پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نزد من بود، فاطمه زهرا و پس از او على عليه‏السلام بر پيامبر وارد شدند، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خطاب به على عليه‏السلام فرمود: «يا علي انت و اصحابك في الجنّة، انت و شيعتك في الجنّة»؛(3) خطيب خوارزمى در كتاب «المناقب» از على بن ابى‏طالب عليه‏السلام روايت كرد كه فرمود: آن‏گاه كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله (در معراج) وارد بهشت شد، درختى را ديد كه به زينت‏هاى مختلف آذين بندى شده بود.

1. نور الابصار، ص 159، منشورات الرضي.
2. الدر المنثور: 8/538.
3. الصواعق المحرقة، ص 161، ط مكتبة القاهرة.

 پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از جبرئيل پرسيد: اين درخت از چه كسى است؟ جبرئيل گفت: از پسر عمويت على بن ابى‏طالب عليه‏السلام است، هر گاه خداوند بهشتيان را وارد بهشت كند، شيعيان على را نزد اين درخت مى‏آورند و از زينت‏هاى آن بهره‏مند مى‏شوند، آن‏گاه منادى اعلان مى‏كند كه اين افراد شيعيان على‏بن ابى‏طالب‏اند كه در دنيا بر اذيت‏ها صبر كردند، و اينك اين موهبت‏ها به آنان عطا شده است.(1)
وى، در جاى ديگر از جابر روايت كرده كه گفت: ما نزد پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوديم. در اين هنگام على بن ابى‏طالب عليه‏السلام وارد شد، پيامبر خطاب به ما فرمود: «أتاكم اخى» سپس روى به كعبه نمود و فرمود:سوگند به خداوند «ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة».(2)
احاديث ديگرى نيز در كتب اهل‏سنّت در اين باره روايت شده است كه نقل آن‏ها موجب گستردگى كلام خواهد شد. و نقل موارد ياد شده براى اثبات مقصود ما كافى است.(3) از اين احاديث به دست مى‏آيد كه نام شيعه نخستين بار توسط پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر هواداران و پيروان على عليه‏السلام اطلاق شده است. و از آن جا كه اين اصطلاح شناخته شده بود، پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز به كار رفته است. چنان كه مسعودى آن‏جا كه حوادث مربوط به سقيفه را نقل كرده گفته است: پس از آن كه ماجراى بيعت با ابوبكر در سقيفه پايان يافت، امام على و عدّه‏اى از شيعيان وى در منزل او اجتماع نمودند.(4)

1. المناقب، فصل 6، ص 73، حديث 52، ط مؤسسة النشر الاسلامي، قم.
2. همان، فصل نهم، ص 111، حديث 120.
3. ر.ك: تاريخ الشيعة، ص 4 ـ 8؛ بحوث في الملل و النحل: 6/102 ـ 106.
4. اثبات الوصية، ص 121، النجف.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام آنجا كه از واقعه‏ى جمل ياد كرده، فرموده است: اصحاب جمل به شعيان من در بصره حمله كردند، عدّه‏اى را ناجوانمردانه كشتند و عدّه‏اى نيز با آنها به مبارزه برخاستند و سرانجام شربت شهادت نوشيدند: «وثبوا على شيعتي، فقتلوا طائفة منهم غدراً، و طائفة عضّوا على اسيافهم، فضاربوا بها حتّى لقوا اللّه‏ صادقين».(1)
 

اصطلاح رافضه

از آن‏جا كه در كتب ملل و نحل و نيز كتاب‏هاى عقايد و تفسير و غيره گاهى از شيعه به نام رافضه تعبير شده است، لازم است در مورد اين اصطلاح نكاتى را يادآور شويم:
اصطلاح رافضه، همچون اصطلاح شيعه كاربردهاى متفاوتى دارد. در ابياتى كه از شافعى نقل كرديم رافضه بر شيعه، به معناى اعتقاد به افضليت امام على عليه‏السلام و نيز ابراز محبت او و خاندانش به كار رفته است. گاهى نيز رافضه بر نخستين معناى شيعه اطلاق شده است چنان كه اشعرى آن را معادل اماميه گرفته و آن را به اعتقاد به نص بر خلافت على عليه‏السلام تفسير كرده است.(2)
عبدالقاهر بغدادى از اين هم فراتر رفته و غلات را نيز فرقه‏اى از رافضه به شمار آورده است اصولا وى به جاى اصطلاح شيعه اصطلاح رافضه را به كار برده است و آنان را به سه گروه غلات كيسانيه، اماميه و زيديه تقسيم كرده است.(3)

1. نهج البلاغة، خطبه‏ى 218.
2. مقالات الاسلاميين: 1/88 ـ 89.
3. الفرق بين الفرق، ص 21، دارالمعرفة.

از برخى احاديث و گزارش‏هاى تاريخى به دست مى‏آيد كه در عصر بنى اميه، دشمنان اهل بيت و شيعيان، براى ابراز و اعمال عداوت و خصومت نسبت به آنان اين اصطلاح را به كار مى‏بردند، و رافضى بودن را جرمى نابخشودنى به شمار مى‏آوردند. و هر كس را رافضى مى‏ناميدند سزاوار شكنجه و قتل مى‏دانستند. در حديثى آمده است كه ابوبصير به امام باقر عليه‏السلام گفت: فدايت گردم، ما را به نامى لقب داده‏اند كه زمامداران اموى به واسطه‏ى آن خون و مال و شكنجه كردن ما را مباح مى‏شمارند. امام عليه‏السلام فرمود: آن نام چيست؟ ابوبصير گفت: آن نام رافضه است.
امام عليه‏السلام ابوبصير را تسلّى داده فرمود: هفتاد نفر از سپاه فرعون او را رها كردند و به حضرت موسى عليه‏السلام پيوستند، در ميان قوم موسى كسى مانند آنان به هارون محبت نمى‏ورزيدند، آنان در ميان قوم موسى عليه‏السلام رافضه شناخته مى‏شدند.(1)
از اين روايت نكات ذيل به دست مى‏آيد:

1. در آن زمان شيعيان را رافضيان مى‏ناميدند.
2. رافضى ناميدن آنان بيشتر توسط حكام اموى انجام مى‏گرفت و هدف آنان اين بود كه شيعيان را مورد شكنجه و آزار قرار دهند.
3. وجه رافضى دانستن شيعيان اين بوده است كه آنان نسبت به امام على عليه‏السلام اظهار محبّت مى‏كردند، فضايل او را بر مى‏شمردند، و او را برتر از ديگران مى‏دانستند. و اين در حالى بود كه حكّام اموى اظهار محبّت نسبت به على عليه‏السلام و بر شمردن فضايل او را جرم مى‏انگاشتند.

4. اگر اصطلاح رافضى در نظر دشمنان اهل بيت و مخالفان شيعه نامى ناپسند و مذموم به شمار مى‏آمده است، ولى اين نام در نظر ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام نامى پسنديده و ممدوح است.

1. بحارالانوار: 65/97.

با توجه به روايت ياد شده آن چه در مورد وجه ناميده شدن شيعه به رافضه و نخستين كسى كه آنان را به اين نام خوانده است، مورد ترديد واقع مى‏شود، آن وجه اين است كه هنگامى كه زيد بن على بن الحسين عليه‏السلام در كوفه قيام كرد، مردم كوفه نخست با او بيعت كردند، ولى پس از آن نظر وى را در مورد دو خليفه‏ى اوّل جويا شدند، و او از آنان به نيكى ياد كرد و از آن‏ها تبرّى نجست، كوفيان او را ترك گفتند و به بيعت خود عمل نكردند، زيد آنان را رافضه ناميد.(1)
مطابق روايت ياد شده، اصطلاح رافضه قبل از قيام زيد شناخته شده بود، و حكام اموى آن را بر شيعيان اطلاق مى‏كردند.
اصولاً از گزارش‏هاى تاريخى به دست مى‏آيد كه اصطلاح رافضه، پيش از آن كه اصطلاحى مذهبى باشد، اصطلاحى است سياسى، و بر مخالفت افراد با حكومت و قدرت سياسى حاكم دلالت مى‏كند، خواه آن حكومت برحق باشد يا بر باطل. چنان كه معاويه در نامه‏اى كه پس از جنگ جمل به عمر و بن عاص نوشته از كسانى كه عليه امام على عليه‏السلام شورش كرده بودند، به عنوان رافضه ياد كرده است: «قد سقط الينا مروان بن الحكم في رافضة اهل البصرة».(2)

1. مقالات الاسلاميين: 1/88 ـ 89؛ تاريخ ابن اثير: 3/380.
2. وقعة صفّين، نصر بن مزاحم، ص 29.

بر اين اساس، از آن‏جا كه شيعه پيوسته با حكومت‏هاى جاير اموى در مبارزه و جهاد بوده است، آنان را رافضى ناميده‏اند، آن گاه براى آن كه راه سركوب نمودن آنان براى امويان هموارتر گردد، به اين مسأله رنگ مذهبى زده و اعتقاد شيعه را در مورد خلفا مطرح كرده‏اند. اگر هم داستان مربوط به زيد بن على از نظر تاريخى درست باشد، از مجموع قراين و شواهد ياد شده مى‏توان حدس زد كه طرح چنان سؤالى در آن شرايط و كناره‏گيرى گروهى از بيعت كنندگان در واقع نقشه‏ى امويان بوده است تا قيام زيد بن على را با شكست مواجه سازند.
 

فرقه‏هاى شيعه

در كتاب‏هاى ملل و نحل براى شيعه فرقه‏هاى بسيارى نقل شده است، چنان كه اشعرى نخست شيعه را به سه دسته: غاليه، رافضه و زيديه تقسيم كرده است، آن گاه براى شيعه‏ى غاليه 15 فرقه و براى رافضه 24 فرقه، و براى زيديه شش فرقه ذكر نموده است. ديگر نويسندگان ملل و نحل نيز فرقه‏هاى گوناگون و فراوانى براى شيعه گفته‏اند. ولى با تأمّل در نكات ذيل نادرستى اين اقوال روشن مى‏شود:
1ـ شيعه دانستن غلات، پذيرفته نيست، زيرا آنان به الوهيت يا ربوبيت‏اهل بيت عليهم‏السلام قايل شده‏اند و چنين اعتقادى مايه‏ى كفر و شرك است: از اين روى، ائمّه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام غلات را تكفير كرده، و به شدت از آنان تبرّى جسته‏اند. علماى شيعه نيز غلات را تكفير نموده، و ازآنان به عنوان فرقه‏اى خارج از اسلام يادكرده‏اند، شيخ مفيد در اين باره گفته است:
«غلات گروهى از متظاهران به اسلامند كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام و امامان ديگر شيعه از فرزندان او را به الوهيت و نبوت توصيف كرده‏اند، ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام آنان را كافر و خارج از اسلام دانسته‏اند».(1)
برخى نويسندگان ملل و نحل نيز به اين مطلب توجه داشته، و فرقه‏هاى غلات را در فصل جداگانه‏اى ذيل عنوان «فرقه‏هاى منسوب به اسلام» آورده‏اند. چنان كه بغدادى(2) و اسفراينى(3) چنين كرده‏اند.
2ـ معيار انشعاب در هر مذهب، اصول و عقايد اساسى آن مذهب است. و از آن‏جا كه اساسى‏ترين اصل در تشيّع كه آن را از ديگر مذاهب ممتاز مى‏سازد اعتقاد ويژه‏ى او در امامت است، همين اعتقاد معيار و ملاك انشعاب به شمار مى‏رود، اما اختلاف در مسايل اعتقادى ديگر را نبايد ملاك فرقه‏شناسى شيعى قرار داد. بر اين اساس، ذكر بسيارى از فرقه‏ها چون هشاميه، يونسيّه، نعمانيه و... به عنوان فرقه‏هاى شيعى ـ چنان كه در كتاب‏هاى ملل و نحل آمده است ـ مبناى درستى ندارد.

1. تصحيح الاعتقاد، ص 109 ، جهت آگاهى بيشتر در اين باره به كتاب «فرق و مذاهب كلامى» اثر نگارنده‏ى اين سطور رجوع شود.
2. الفرق بين الفرق، ص 21 ـ 23 .
3. التبصير في الدين، 123 ـ 147 .

3ـ بسيارى از فرقه‏هايى كه در مسأله‏ى امامت پديد آمده‏اند و در كتب ملل و نحل از آنها ياد شده است، منقرض گرديده، و جز زمان كوتاهى دوام نياورده‏اند و امروزه فقط به عنوان فرقه‏هاى تاريخى از آنان ياد مى‏شود. به عنوان مثال، در كتاب‏هاى ملل و نحل و تاريخ از فرقه‏هاى چهارده‏گانه شيعى كه پس از شهادت امام عسكرى عليه‏السلام وجود داشته‏اند ياد شده است. از اين فرقه‏ها هيچ گونه اثر و نشانى در دست نيست، و بر فرض واقعيت داشتن آنها، به كلى منقرض گرديده‏اند. محقق طوسى پس از اشاره به فرقه‏هايى كه در كتاب‏هاى ملل و نحل براى شيعه ذكر شده، گفته است:
«اين‏ها اختلافاتى است كه در مورد شيعه نقل شده است، ولى از اكثر آنها جز در كتاب‏هاى غير قابل اعتماد اثرى يافت نمى‏شود، و برخى از اين فرقه‏ها مانند غلات و گروهى از باطنيه خارج از اسلام‏اند».(1)
علاّمه طباطبايى نيز پس از ذكر فرقه‏هاى: كيسانيه، زيديه، اسماعيليه، فطحيه و واقفيه گفته است:
«ديگر پس از امام هشتم عليه‏السلام تا امام داوزدهم عليه‏السلام كه نزد اكثريت شيعه، مهدى موعود است، انشعاب قابل توجهى پديد نيامد، و اگر وقايعى نيز در شكل انشعاب پيش آمده، چند روز بيش نپاييده و خود به خود منحل شده است، مانند اين كه جعفر فرزند امام دهم پس از رحلت برادر خود امام يازدهم عليه‏السلام دعوى امامت كرد و گروهى به وى گرويدند، ولى پس از چند روز متفرق شدند و جعفر نيز دعوى خود را تعقيب نكرد، همچنين اختلافات ديگرى در ميان رجال شيعه در مسايل علمى كلامى و فقهى وجود دارد كه آنها را انشعاب مذهب نبايد شمرد».(2)

1. تلخيص المحصل، ص 413.
2. شيعه در اسلام، ص 61.

با توجه به نكات ياده شده بايد گفت: مهم‏ترين فرقه‏هاى شيعه كه حيات آنه ادامه يافته است و در روزگار ما پيروانى دارند عبارتند از: 1. اثنى عشريه (اماميّه) 2. زيديّه 3. اسماعيليه. اما فرقه‏هايى چون كيسانيّه، ناووسيه، فطحيه، واقفيّه كه در مسأله امامت پديد آمده‏اند، به كلى منقرض شده، و در حال حاضر وجود خارجى ندارند. اين سه مذهب شيعى در امامت اميرالمؤمنين، امام حسن، امام حسين عليهم‏السلام ، اتفاق نظر دارند. و آنان را پيشوايان معصوم و برگزيده از جانب خداوند و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏دانند، ولى زيديّه پس از امام حسين عليه‏السلام به امامت حسن بن الحسن (حسن مثنّى) و پس از وى به امامت زيد بن على قايلند، و امامت امام سجاد عليه‏السلام (1) و امامان ديگر شيعه اثناعشريه را قبول ندارند، چنان كه اسماعيليه نيز پس از امام صادق عليه‏السلام به امامت امام كاظم عليه‏السلام و ديگر امامان شيعه‏ى اماميه اعتقاد ندارند.(2)
موضوع بحث ما در اين رساله شيعه‏ى اثنا عشريه است كه به امامت ائمه‏ى دوازده گانه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام معتقدند.

1. برخى از زيديّه امام زين العابدين را امام علم و معرفت مى‏دانند نه امام به معنى رهبر سياسى جامعه‏ى اسلامى.
2. براى آگاهى از عقايد و تاريخ زيديه و اسماعيليه به كتاب «فرق و مذاهب كلامى» از نگارنده و ديگر كتاب‏هاى ملل و نحل رجوع شود.