فصل اوّل: تعريف شيعه و فرقههاى آن
فصل دوّم: تاريخ و منشأ پيدايش شيعه
فصل سوّم: فرضيههاى نادرست در تاريخ و منشأ پيدايش شيعه
فصل چهارم: شيعه در عصر خلف
فصل پنجم: شيعه در عصر امويان
فصل ششـم: شيعه در عصر عباسيان
فصل هفتم: منابع شيعه در اصول و فروع دين
در فرهنگهاى لغت عربى واژهى شيعه به متابعت و پيروى از فرد يا افرادى از ديگرى و نصرت و يارى دادن فردى، و نيز توافق و هماهنگى در قول يا فعلى معنا شده است. ذيلاً نمونه هايى از عبارتهاى آنان را يادآور مىشويم:
1. القاموس: شيعة الرجل اتباعه و انصاره، و الفرقة على حدة و يقع على الواحد و الإثنين، و الجمع و المذكر، و المؤنث؛(1) شيعهى مرد پيروان و ياران اويند، به يك فرقه، شيعه اطلاق مىشود؛ چنان كه اين كلمه بر يك نفر، دو نفر، چند نفر، و مذكر و مؤنث به صورت يكسان به كار مىرود.
2. لسان العرب: الشيعة، القوم الذين يجتمعون على الأمر، و كل قوم اجتمعوا على امر فهم شيعة، و كل قوم امرهم واحد يتبع بعضهم رأي بعض فهم شيعة؛(2)
1. القاموس المحيط: 3 / 47، كلمهى شاع.
2. لسان العرب: 1 / 55، كلمهى شيع.
شيعه گروهىاند كه بر امرى اجتماع مىكنند، هر گروهى كه بر امرى اجتماع كنند شيعهاند، و هر گروهى كه يك امر را برگزيدهاند و برخى از آنان از برخى ديگر پيروى مىكند آنان شيعياناند.
3. معجم المقاييس: الشين و الياء و العين اصلان يدل أحدهما على معاضدة و مساعفة و الى آخر على بثّ و اشادة... و الشيعة الانصار و الاعوان؛(1) شين و يا و عين بيانگر دو اصل و ريشهى لغوىاند، يكى از آن دو بر يارى و كمك دلالت مىكند و ديگرى بر نشر و پراكنده نمودن ... شيعه عبارتند از يارى دهندگان و پشتيبانان.
4. المصباح المنير: الشيعة الاتباع و الانصار، و كل قوم اجتمعوا على امر فهم شيعة؛(2) شيعه پيروان و ياران اند، و هر گروهى كه بر امرى اجتماع كنند، شيعهاند.
5. اقرب الموارد: شيعة الرجل اتباعه و انصاره، شيع و اشياع؛(3) شيعهى مرد پيروان و ياران اويند، جمع شيعه شِيَعْ و اشياع است.(4)
6. النهاية: اصلها من المشايعة و هي المتابعة و المطاوعة؛(5) اصل شيعه، مشايعت، يعنى پيروى از ديگرى است.
1. معجم مقاييس اللغة، ص 545، كلمهى شَيَع.
2. المصباح المنير: 1/398.
3. اقرب الموارد: 1/626.
4. به گفتهى فيّومى در المصباح المنير، اشياع جمع شيع، يعنى جمع الجمع است.
5. ابن الاثير، النهاية: 2/519.
از تأمّل در عبارتهاى ياد شده به دست مىآيد كه در معناى لغوى لفظ شيعه سه مطلب به صورت منعالخلو منظور است كه عبارتند از:
1. اطاعت و پيروى؛
2. نصرت و يارى؛
3. توافق و همآهنگى.
كاربردهاى واژهى شيعه و مشتقات آن (شيع و اشياع) در قرآن كريم همگى در معناى لغوى آن است. يعنى گروهى كه بر امرى توافق كرده، از مذهب و مرام خاصى پيروى مىكنند، يا برخى از آنان از برخى ديگر پيروى مىكنند؛ چنان كه فردى از بنىاسراييل كه با فردى قبطى مبارزه مىكرد را به عنوان شيعهى موسى عليهالسلام ناميده و فرموده است: «فوجد فيها رجلين يقتتلان هذا من شيعته و هذا من عدوّه»(1) حضرت موسى عليهالسلام در شهر دو نفر را يافت كه با يكديگر قتال مىكردند، يكى از آنان شيعهى موسى و ديگرى دشمن او بود.
مقصود اين است كه يكى از آن دو نفر از بنى اسراييل و ديگرى از قبطيان بود. زيرا بنىاسراييل خود را پيروان ابراهيم، يعقوب و اسحاق مىدانستند، اگر چه در روش و آيين آنان انحرافاتى ايجاد شده بود، بنابراين، فرد اسراييلى از شيعيان موسى بود، يعنى پيرو دين و آيينى بود كه حضرت موسى عليهالسلام آن را قبول داشت.(2)
هم چنين در مورد حضرت ابراهيم مىفرمايد: «و انّ من شيعته لإبراهيم»(3) يكى از شيعيان نوح عليهالسلام ابراهيم عليهالسلام بود.
1. قصص / 15.
2. الميزان: 16/17.
3. صافّات / 83.
مقصود اين است كه روش حضرت ابراهيم در توحيد و عدل و پيروى از حق، همان روش نوح عليهالسلام بود.(1) در اين جا مقصود اين نيست كه يكى از ديگرى پيروى مىكند، به گونهاى كه يكى امام و رهبر است و ديگرى مأموم و پيرو، بلكه مقصود توافق و هم آهنگى در روش و آيين است. بدين جهت، تقدّم و تأخّر زمانى نيز در اين خصوص دخالت ندارد.(2) چنان كه در قرآن كريم گاهى پيشينيان، شيعيان پسينيان به شمار آمدهاند «و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل باشياعهم من قبل»(3) به واسطهى مرگ ميان كافران و ميان خواستههاى نفسانى آنان حايل ايجاد شد، همان گونه كه اين كار نسبت به كافرانى كه پيش از آنان بودند، انجام گرفت. در اين آيه از كافران امتهاى گذشته به عنوان اشياع كافران عصر رسالت ياد شده است. و مقصود همآهنگى و همانندى آنان در كفر و الحاد است.
واژهى شيعه در اصطلاح كاربردهاى مختلفى دارد:
1. اعتقاد به امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام به دليل اين كه او افضل از ديگر صحابه بود و نيز پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله او را به جانشينى خود برگزيده بود، و اعتقاد به اين كه امامت در فرزندان او از نسل فاطمه زهرا عليهاالسلام استمرار خواهد يافت. و كسى جز آنان از چنين حقّى برخوردار نيستند.
1. يعني انه على منهاج و سنّته في التوحيد و العدل و اتباع الحق، مجمعالبيان: 4/449.
2. كل من وافق غيره في طريقته فهو من شيعته تقدّم او تأخّر، الميزان: 17/147.
3. سبأ / 54.
شيخ مفيد(ره) در اين باره چنين گفته است: واژهى شيعه گاهى با الف و لام تعريف به كار مىرود (الشيعة) و گاهى بدون آن، هر گاه بدون الف و لام تعريف به كار رود معناى گستردهاى دارد و مثلاً گفته مىشود شيعهى بنى اميّه (شيعة بنى اميّة) يا شيعهى بنىعباس( شيعة بنىالعباس) و شيعهى فلان، ولى هرگاه با الف و لام تعريف به كار رود و گفته شود «الشيعة» معناى خاصى دارد، و مقصود از آن كسانى است كه از اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان ولىّ امر مسلمانان پيروى مىكنند، و به امامت بلافصل او پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اعتقاد دارند. و به امامت حقيقى خلفاى پيش از او اعتقاد ندارند، بنابراين، اگر چه شيعه در لغت به مطلق پيروى يا پيروان فردى دلالت مىكند، ولى در اصطلاح معناى خاصى دارد كه بيان گرديد، همانگونه كه واژهى اسلام در لغت، يهود و نصارى را نيز شامل مىشود؛ زيرا آنان نيز تسليم موسى عليهالسلام و عيسى عليهالسلام بودهاند، ولى در اصطلاح تنها به امامت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دلالت مىكند.(1)
عبدالكريم شهرستانى نيز در تعريف شيعه گفته است: «شيعه كسانىاند كه فقط از على عليهالسلام پيروى كردند (نه از ديگر صحابه) و به امامت و خلافت او بر اساس نصّ و وصيّت پيامبر صلىاللهعليهوآله ، اعم از نصّ جلى و حفىّ، اعتقاد دارند، و بر اين باورند كه امامت از فرزندان او بيرون نيست، و اگر غير از فرزندان او كسى عهدهدار امر امامت گردد، امامت او ظالمانه خواهد بود.(2)
1. اوائل المقالات، ص 35 ـ 36.
2. الملل و النحل: 1/146.
سيّدشريف جرجانى نيز گفته است: و شيعه كسانىاند كه از على عليهالسلام پيروى كردند و گفتند او امام (بلافصل) پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است و معتقدند كه امامت از فرزندان او بيرون نخواهد بود.(1)
ابن خلدون نيز گفته است: «شيعه در اصطلاح قدما و متأخّران از فقها و متكلّمان بر پيروان على عليهالسلام و فرزندان او اطلاق مىشود. به اعتقاد آنان امامت از اركان دين است و على عليهالسلام توسّط پيامبر صلىاللهعليهوآله به امامت پس از او نصب گرديده است».(2)
ابوالحسن اشعرى در تعريف شيعه گفته است: «بدان جهت آنان را شيعه ناميدهاند كه از على عليهالسلام پيروى كرده و او را بر ساير صحابهى پيامبر صلىاللهعليهوآله مقدّم مىدارند.(3)
مقصود از مقدّم داشتن على عليهالسلام بر ديگر صحابه همان اعتقاد به امامت بلافصل آن حضرت است.
در اين كاربرد، اعتقاد به امامت بلافصل على عليهالسلام و منصوص و منصوب بودن امامت آن حضرت و اين كه امامت در فرزندان او از نسل فاطمهى زهرا عليهاالسلام استمرار خواهد داشت محور و اساس به شمار مىرود.
شيوع اين اصطلاحات تا حدّى است كه لغت شناسان نيز پس از ذكر معناى لغوى لفظ شيعه يادآور شدهاند كه كاربرد غالب اين لفظ، مخصوص كسانى است كه ولايت على عليهالسلام و اهل بيت او را برگزيدهاند. عبارت قاموس در اين باره چنين است: «و قد غلب هذا الاسم على كل من يتولّى عليا و اهل بيته حتّى صار اسما خاصّا لهم».(4)
1. التعريفات، ص 93.
2. مقدّمهى ابن خلدون، ص 196، ط دارالقلم، بيروت.
3. مقالات الاسلاميين: 1/65.
4. القاموس المحيط: 3/47.
ابن اثير نيز گفته است:
«و قد غلب هذا الاسم على كل من يزعم انه يتولّى عليا و اهل بيته حتّى صار لهم اسما خاصّا، فاذا قيل فلان شيعة عرف انه منهم».(1)
اين مطلب در ديگر كتابهاى لغت نيز با همين عبارات يا عبارتهاى قريب به آن آمده است.(2)
امين الاسلام طبرسى نيز پس از تعريف لغوى شيعه به گروهى كه از رئيس خود پيروى مىكنند گفته است: «و صار بالعرف عبارة عن شيعة على بن ابىطالب عليهالسلام الذين كانوا معه على اعدائه و بعده، مع من قام مقامه من ابنائه»؛(3) شيعه در عرف عبارت است از پيروان على ابن ابىطالب عليهالسلام ، كسانى كه در برابر دشمنان على عليهالسلام با او بودند، و پس از او نيز با فرزندان او كه جانشين وى شدند، بودند.
1. النهاية: 2/519.
2. ر.ك: لسان العرب: 1/55؛ تاجالعروس: 5/5؛ اقرب الموارد: 1/627.
3. مجمعالبيان: 4/448.
2. كسانى كه به افضليت امام على عليهالسلام بر عموم صحابه و خلفاى سه گانه پيش از او معتقد بودند، هر چند به امامت بلافصل آن حضرت اعتقاد نداشتند، و اصولا در باب امامت به وصايت و نصّ قايل نبودهاند، گاهى نيز به كسانى كه على عليهالسلام را بر عثمان افضل مىدانستند، شيعه گفته شده است. چنان كه قاضى عبدالجبّار گفته است: «واصل بن عطا به افضليت على عليهالسلام بر عثمان معتقد بود. بدين جهت وى را به تشيّع نسبت دادهاند، زيرا در زمان وى شيعه به كسى گفته مىشد كه على عليهالسلام را افضل از عثمان بداند».(1)
حاصل آن كه در اين اصطلاح اعتقاد به افضليت اميرالمؤمنين عليهالسلام ركن و اساس است، حال يا افضليت بر همهى صحابه و خلفا يا فقط بر عثمان. شيعه و اكثريت معتزله امام على عليهالسلام را افضل افراد پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دانستهاند.
و گروهى از اهل حديث به افضليت امام عليهالسلام از عثمان معتقد بودهاند.(2) گاهى در كتابهاى رجال و تراجم به افرادى نسبت تشيّع داده شده است، و كسانى كه شيعى بودن را دليل ضعف راوى شمردهاند، چنين افرادى را قدح كردهاند.(3)
1. المغني في ابواب التوحيد و العدل، الامامة، ج 2، ص 114.
2. از برخى ابيات ابن ادريس شافعى (پيشواى مذهب شافعيه) به دست مىآيد كه وى به افضليت امام على عليهالسلام قايل بوده است، چنان كه گفته است:
اذا نحن فضّلنا عليّا فإنّنا روافض بالتفضيل عند ذوى الجهل
(ديوان الامام الشافعي، ص 55).
3. از آن جمله است ذهبى در كتاب «ميزان الاعتدال» وى برخى از راويان اهلسنّت را به تشيّع نسبت داده است چنان كه در مورد عبيداللّه بن موسى كه از مشايخ بخارى است گفته است: «ثقة فى نفسه، لكنّه شيعي منحرف»؛ و در مورد علاء بن العباس گفته است: «شيعي غال»؛ و در مورد محمد بن احمد بن حمدان گفته است: «كان يتشيّع»؛ و در مورد محمد بن جرير طبرى مورّخ و مفسّر مشهور گفته است: «ثقة صادق فيه تشيّع يسير و موالاة لا تضرّ».
از آنچه گفته شد مىتوان به وجه شيعه شمرده شدن گروهى از زيديه كه به افضليت امام على عليهالسلام بر ديگر خلفا اعتقاد دارند ولى به خلافت بلافصل آن حضرت قايل نيستند پى برد. آنان به وجوب نص در باب امامت اعتقاد ندارند. و راه تعيين امام را انتخاب مردم مىدانند، ولى از آن جا كه به افضليت امام على عليهالسلام معتقدند، از شيعيان به شمار آمدهاند.
علاّمه طباطبايى رحمهالله در مورد شيعه ناميدن اين گروه وجه ديگرى را يادآور شده است و آن اين كه، چون آنان خلافت بنىاميه و بنىعباس را نپذيرفته و امامت را حقّ فرزندان فاطمه زهرا عليهاالسلام مىدانستند، شيعه ناميده شدهاند».(1)
3. كاربرد ديگر لفظ شيعه در اصطلاح عبارت است از اظهار محبّت و مودّت نسبت به اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله . اگر چه اصل محبّت داشتن نسبت به اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد قبول همهى مسلمانان است، و جز نواصب كسى به خاندان نبوّت عداوت نمىورزد، چرا كه اين مسأله، مورد تصريح و تأكيد قرآن كريم و احاديث نبوى واقع شده است، ولى گاهى از كسانى كه محبّت و مودّت به خاندان رسالت را اظهار نموده يا به ترويج آن پرداختهاند، به عنوان شيعى يا رافضى ناميده شدهاند. اينگونه نامگذارىها مربوط به دورههايى است كه حكومتهاى متعصّب و مخالف اهل بيت عليهمالسلام بر مسلمانان سيطره داشته و از اين طريق مىكوشيدهاند تا از نفوذ فرهنگ اهل بيت عليهمالسلام كه ماهيّتى ظلمستيز دارد جلوگيرى كنند. اين مطلب نيز در ابيات امام شافعى تكرار شده است.
اذا في مجلس نذكر عليّا يقال و سبطيه و فاطمة الزكية
تجاوزوا يا قوم هذا فهذا من حديث الرافضية(2)
1. شيعه در اسلام، ص 20.
2. ديوان الامام الشافعي، ص 56.
برئت الى المهيمن من اناس يرون الرفض حبّ الفاطمية
و در جاى ديگر گفته است:
ان كان رفضا حبّ آل محمد فليشهد الثقلان أنّي رافضي(1)
اصطلاح شيعه به عنوان عدّهاى از مسلمانان كه پيروى اميرالمؤمنين عليهالسلام را برگزيده و او را بر ديگر صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله برتر دانسته و به او اظهار محبّت و ارادت نمودهاند تاريخى كهن دارد و به عصر رسالت باز مىگردد. مطابق احاديثى كه محدّثان سنّى و شيعى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هواداران و پيروان على عليهالسلام را به اين نام ناميده است. جلال الدين سيوطى از جابر بن عبداللّه انصارى و عبداللّه بن عباس روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در تفسير آيهى «ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريّة»(2) به على عليهالسلام اشاره كرد و فرمود: او و شيعيانش در روز قيامت رستگار خواهند بود. «والذى نفسى بيده انّ هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة»؛(3) ابن اثير از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت كرده است كه خطاب به على عليهالسلام فرمود: «ستقدّم على اللّه انت و شيعتك راضين مرضيين، و يقدم عليه عدوّك غضبانا مقمحين»؛(4) تو و شيعيانت روز قيامت با رضايت و خشنودى بر خداوند وارد مىشويد و دشمنان تو روز قيامت با ناراحتى و شرمندگى بر خداوند وارد خواهند شد.
1. همان، ص 55.
2. بيّنه / 7.
3. الدرّ المنثور: 8/538، دار احياء التراث العربي.
4. النهاية: 4/106، الاقماح: رفع الرأس و غضّ البصر، يقال: أقمحه الغلّ: اذا ترك رأسه مرفوعا من ضيقه.
شبلنجى نيز نظير اين روايت را در كتاب نورالابصار نقل كرده است.(1)
سيوطى در حديثى ديگر كه ابن مردويه از على عليهالسلام روايت كرده آورده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: مقصود از آيهى «انّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريّة» تو و شيعيان تو است وعده گاه من و شما حوض (كوثر) است، آنگاه كه امتها را براى حساب مىآورند، شما شادمان و سرافراز خواهيد بود.
«انت و شيعتك و موعدي و موعدكم الحوض اذا جاءك الامم للحساب تدعون غرّا محجّلين».(2)
ابن حجر از امّسلمه روايت كرده است كه گفت: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نزد من بود، فاطمه زهرا و پس از او على عليهالسلام بر پيامبر وارد شدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به على عليهالسلام فرمود: «يا علي انت و اصحابك في الجنّة، انت و شيعتك في الجنّة»؛(3) خطيب خوارزمى در كتاب «المناقب» از على بن ابىطالب عليهالسلام روايت كرد كه فرمود: آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله (در معراج) وارد بهشت شد، درختى را ديد كه به زينتهاى مختلف آذين بندى شده بود.
1. نور الابصار، ص 159، منشورات الرضي.
2. الدر المنثور: 8/538.
3. الصواعق المحرقة، ص 161، ط مكتبة القاهرة.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل پرسيد: اين درخت از چه كسى است؟ جبرئيل گفت: از پسر عمويت على بن ابىطالب عليهالسلام است، هر گاه خداوند بهشتيان را وارد بهشت كند، شيعيان على را نزد اين درخت مىآورند و از زينتهاى آن بهرهمند مىشوند، آنگاه منادى اعلان مىكند كه اين افراد شيعيان علىبن ابىطالباند كه در دنيا بر اذيتها صبر كردند، و اينك اين موهبتها به آنان عطا شده است.(1)
وى، در جاى ديگر از جابر روايت كرده كه گفت: ما نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوديم. در اين هنگام على بن ابىطالب عليهالسلام وارد شد، پيامبر خطاب به ما فرمود: «أتاكم اخى» سپس روى به كعبه نمود و فرمود:سوگند به خداوند «ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة».(2)
احاديث ديگرى نيز در كتب اهلسنّت در اين باره روايت شده است كه نقل آنها موجب گستردگى كلام خواهد شد. و نقل موارد ياد شده براى اثبات مقصود ما كافى است.(3) از اين احاديث به دست مىآيد كه نام شيعه نخستين بار توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر هواداران و پيروان على عليهالسلام اطلاق شده است. و از آن جا كه اين اصطلاح شناخته شده بود، پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز به كار رفته است. چنان كه مسعودى آنجا كه حوادث مربوط به سقيفه را نقل كرده گفته است: پس از آن كه ماجراى بيعت با ابوبكر در سقيفه پايان يافت، امام على و عدّهاى از شيعيان وى در منزل او اجتماع نمودند.(4)
1. المناقب، فصل 6، ص 73، حديث 52، ط مؤسسة النشر الاسلامي، قم.
2. همان، فصل نهم، ص 111، حديث 120.
3. ر.ك: تاريخ الشيعة، ص 4 ـ 8؛ بحوث في الملل و النحل: 6/102 ـ 106.
4. اثبات الوصية، ص 121، النجف.
اميرالمؤمنين عليهالسلام آنجا كه از واقعهى جمل ياد كرده، فرموده است: اصحاب جمل به شعيان من در بصره حمله كردند، عدّهاى را ناجوانمردانه كشتند و عدّهاى نيز با آنها به مبارزه برخاستند و سرانجام شربت شهادت نوشيدند: «وثبوا على شيعتي، فقتلوا طائفة منهم غدراً، و طائفة عضّوا على اسيافهم، فضاربوا بها حتّى لقوا اللّه صادقين».(1)
از آنجا كه در كتب ملل و نحل و نيز كتابهاى عقايد و تفسير و غيره گاهى از شيعه به نام رافضه تعبير شده است، لازم است در مورد اين اصطلاح نكاتى را يادآور شويم:
اصطلاح رافضه، همچون اصطلاح شيعه كاربردهاى متفاوتى دارد. در ابياتى كه از شافعى نقل كرديم رافضه بر شيعه، به معناى اعتقاد به افضليت امام على عليهالسلام و نيز ابراز محبت او و خاندانش به كار رفته است. گاهى نيز رافضه بر نخستين معناى شيعه اطلاق شده است چنان كه اشعرى آن را معادل اماميه گرفته و آن را به اعتقاد به نص بر خلافت على عليهالسلام تفسير كرده است.(2)
عبدالقاهر بغدادى از اين هم فراتر رفته و غلات را نيز فرقهاى از رافضه به شمار آورده است اصولا وى به جاى اصطلاح شيعه اصطلاح رافضه را به كار برده است و آنان را به سه گروه غلات كيسانيه، اماميه و زيديه تقسيم كرده است.(3)
1. نهج البلاغة، خطبهى 218.
2. مقالات الاسلاميين: 1/88 ـ 89.
3. الفرق بين الفرق، ص 21، دارالمعرفة.
از برخى احاديث و گزارشهاى تاريخى به دست مىآيد كه در عصر بنى اميه، دشمنان اهل بيت و شيعيان، براى ابراز و اعمال عداوت و خصومت نسبت به آنان اين اصطلاح را به كار مىبردند، و رافضى بودن را جرمى نابخشودنى به شمار مىآوردند. و هر كس را رافضى مىناميدند سزاوار شكنجه و قتل مىدانستند. در حديثى آمده است كه ابوبصير به امام باقر عليهالسلام گفت: فدايت گردم، ما را به نامى لقب دادهاند كه زمامداران اموى به واسطهى آن خون و مال و شكنجه كردن ما را مباح مىشمارند. امام عليهالسلام فرمود: آن نام چيست؟ ابوبصير گفت: آن نام رافضه است.
امام عليهالسلام ابوبصير را تسلّى داده فرمود: هفتاد نفر از سپاه فرعون او را رها كردند و به حضرت موسى عليهالسلام پيوستند، در ميان قوم موسى كسى مانند آنان به هارون محبت نمىورزيدند، آنان در ميان قوم موسى عليهالسلام رافضه شناخته مىشدند.(1)
از اين روايت نكات ذيل به دست مىآيد:
1. در آن زمان شيعيان را رافضيان مىناميدند.
2. رافضى ناميدن آنان بيشتر توسط حكام اموى انجام مىگرفت و هدف آنان اين بود كه شيعيان را مورد شكنجه و آزار قرار دهند.
3. وجه رافضى دانستن شيعيان اين بوده است كه آنان نسبت به امام على عليهالسلام اظهار محبّت مىكردند، فضايل او را بر مىشمردند، و او را برتر از ديگران مىدانستند. و اين در حالى بود كه حكّام اموى اظهار محبّت نسبت به على عليهالسلام و بر شمردن فضايل او را جرم مىانگاشتند.
4. اگر اصطلاح رافضى در نظر دشمنان اهل بيت و مخالفان شيعه نامى ناپسند و مذموم به شمار مىآمده است، ولى اين نام در نظر ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام نامى پسنديده و ممدوح است.
1. بحارالانوار: 65/97.
با توجه به روايت ياد شده آن چه در مورد وجه ناميده شدن شيعه به رافضه و نخستين كسى كه آنان را به اين نام خوانده است، مورد ترديد واقع مىشود، آن وجه اين است كه هنگامى كه زيد بن على بن الحسين عليهالسلام در كوفه قيام كرد، مردم كوفه نخست با او بيعت كردند، ولى پس از آن نظر وى را در مورد دو خليفهى اوّل جويا شدند، و او از آنان به نيكى ياد كرد و از آنها تبرّى نجست، كوفيان او را ترك گفتند و به بيعت خود عمل نكردند، زيد آنان را رافضه ناميد.(1)
مطابق روايت ياد شده، اصطلاح رافضه قبل از قيام زيد شناخته شده بود، و حكام اموى آن را بر شيعيان اطلاق مىكردند.
اصولاً از گزارشهاى تاريخى به دست مىآيد كه اصطلاح رافضه، پيش از آن كه اصطلاحى مذهبى باشد، اصطلاحى است سياسى، و بر مخالفت افراد با حكومت و قدرت سياسى حاكم دلالت مىكند، خواه آن حكومت برحق باشد يا بر باطل. چنان كه معاويه در نامهاى كه پس از جنگ جمل به عمر و بن عاص نوشته از كسانى كه عليه امام على عليهالسلام شورش كرده بودند، به عنوان رافضه ياد كرده است: «قد سقط الينا مروان بن الحكم في رافضة اهل البصرة».(2)
1. مقالات الاسلاميين: 1/88 ـ 89؛ تاريخ ابن اثير: 3/380.
2. وقعة صفّين، نصر بن مزاحم، ص 29.
بر اين اساس، از آنجا كه شيعه پيوسته با حكومتهاى جاير اموى در مبارزه و جهاد بوده است، آنان را رافضى ناميدهاند، آن گاه براى آن كه راه سركوب نمودن آنان براى امويان هموارتر گردد، به اين مسأله رنگ مذهبى زده و اعتقاد شيعه را در مورد خلفا مطرح كردهاند. اگر هم داستان مربوط به زيد بن على از نظر تاريخى درست باشد، از مجموع قراين و شواهد ياد شده مىتوان حدس زد كه طرح چنان سؤالى در آن شرايط و كنارهگيرى گروهى از بيعت كنندگان در واقع نقشهى امويان بوده است تا قيام زيد بن على را با شكست مواجه سازند.
در كتابهاى ملل و نحل براى شيعه فرقههاى بسيارى نقل شده است، چنان كه اشعرى نخست شيعه را به سه دسته: غاليه، رافضه و زيديه تقسيم كرده است، آن گاه براى شيعهى غاليه 15 فرقه و براى رافضه 24 فرقه، و براى زيديه شش فرقه ذكر نموده است. ديگر نويسندگان ملل و نحل نيز فرقههاى گوناگون و فراوانى براى شيعه گفتهاند. ولى با تأمّل در نكات ذيل نادرستى اين اقوال روشن مىشود:
1ـ شيعه دانستن غلات، پذيرفته نيست، زيرا آنان به الوهيت يا ربوبيتاهل بيت عليهمالسلام قايل شدهاند و چنين اعتقادى مايهى كفر و شرك است: از اين روى، ائمّهى اهلبيت عليهمالسلام غلات را تكفير كرده، و به شدت از آنان تبرّى جستهاند. علماى شيعه نيز غلات را تكفير نموده، و ازآنان به عنوان فرقهاى خارج از اسلام يادكردهاند، شيخ مفيد در اين باره گفته است:
«غلات گروهى از متظاهران به اسلامند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام و امامان ديگر شيعه از فرزندان او را به الوهيت و نبوت توصيف كردهاند، ائمهى اهل بيت عليهمالسلام آنان را كافر و خارج از اسلام دانستهاند».(1)
برخى نويسندگان ملل و نحل نيز به اين مطلب توجه داشته، و فرقههاى غلات را در فصل جداگانهاى ذيل عنوان «فرقههاى منسوب به اسلام» آوردهاند. چنان كه بغدادى(2) و اسفراينى(3) چنين كردهاند.
2ـ معيار انشعاب در هر مذهب، اصول و عقايد اساسى آن مذهب است. و از آنجا كه اساسىترين اصل در تشيّع كه آن را از ديگر مذاهب ممتاز مىسازد اعتقاد ويژهى او در امامت است، همين اعتقاد معيار و ملاك انشعاب به شمار مىرود، اما اختلاف در مسايل اعتقادى ديگر را نبايد ملاك فرقهشناسى شيعى قرار داد. بر اين اساس، ذكر بسيارى از فرقهها چون هشاميه، يونسيّه، نعمانيه و... به عنوان فرقههاى شيعى ـ چنان كه در كتابهاى ملل و نحل آمده است ـ مبناى درستى ندارد.
1. تصحيح الاعتقاد، ص 109 ، جهت آگاهى بيشتر در اين باره به كتاب «فرق و مذاهب كلامى» اثر نگارندهى اين سطور رجوع شود.
2. الفرق بين الفرق، ص 21 ـ 23 .
3. التبصير في الدين، 123 ـ 147 .
3ـ بسيارى از فرقههايى كه در مسألهى امامت پديد آمدهاند و در كتب ملل و نحل از آنها ياد شده است، منقرض گرديده، و جز زمان كوتاهى دوام نياوردهاند و امروزه فقط به عنوان فرقههاى تاريخى از آنان ياد مىشود. به عنوان مثال، در كتابهاى ملل و نحل و تاريخ از فرقههاى چهاردهگانه شيعى كه پس از شهادت امام عسكرى عليهالسلام وجود داشتهاند ياد شده است. از اين فرقهها هيچ گونه اثر و نشانى در دست نيست، و بر فرض واقعيت داشتن آنها، به كلى منقرض گرديدهاند. محقق طوسى پس از اشاره به فرقههايى كه در كتابهاى ملل و نحل براى شيعه ذكر شده، گفته است:
«اينها اختلافاتى است كه در مورد شيعه نقل شده است، ولى از اكثر آنها جز در كتابهاى غير قابل اعتماد اثرى يافت نمىشود، و برخى از اين فرقهها مانند غلات و گروهى از باطنيه خارج از اسلاماند».(1)
علاّمه طباطبايى نيز پس از ذكر فرقههاى: كيسانيه، زيديه، اسماعيليه، فطحيه و واقفيه گفته است:
«ديگر پس از امام هشتم عليهالسلام تا امام داوزدهم عليهالسلام كه نزد اكثريت شيعه، مهدى موعود است، انشعاب قابل توجهى پديد نيامد، و اگر وقايعى نيز در شكل انشعاب پيش آمده، چند روز بيش نپاييده و خود به خود منحل شده است، مانند اين كه جعفر فرزند امام دهم پس از رحلت برادر خود امام يازدهم عليهالسلام دعوى امامت كرد و گروهى به وى گرويدند، ولى پس از چند روز متفرق شدند و جعفر نيز دعوى خود را تعقيب نكرد، همچنين اختلافات ديگرى در ميان رجال شيعه در مسايل علمى كلامى و فقهى وجود دارد كه آنها را انشعاب مذهب نبايد شمرد».(2)
1. تلخيص المحصل، ص 413.
2. شيعه در اسلام، ص 61.
با توجه به نكات ياده شده بايد گفت: مهمترين فرقههاى شيعه كه حيات آنه ادامه يافته است و در روزگار ما پيروانى دارند عبارتند از: 1. اثنى عشريه (اماميّه) 2. زيديّه 3. اسماعيليه. اما فرقههايى چون كيسانيّه، ناووسيه، فطحيه، واقفيّه كه در مسأله امامت پديد آمدهاند، به كلى منقرض شده، و در حال حاضر وجود خارجى ندارند. اين سه مذهب شيعى در امامت اميرالمؤمنين، امام حسن، امام حسين عليهمالسلام ، اتفاق نظر دارند. و آنان را پيشوايان معصوم و برگزيده از جانب خداوند و پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانند، ولى زيديّه پس از امام حسين عليهالسلام به امامت حسن بن الحسن (حسن مثنّى) و پس از وى به امامت زيد بن على قايلند، و امامت امام سجاد عليهالسلام (1) و امامان ديگر شيعه اثناعشريه را قبول ندارند، چنان كه اسماعيليه نيز پس از امام صادق عليهالسلام به امامت امام كاظم عليهالسلام و ديگر امامان شيعهى اماميه اعتقاد ندارند.(2)
موضوع بحث ما در اين رساله شيعهى اثنا عشريه است كه به امامت ائمهى دوازده گانهى اهل بيت عليهمالسلام معتقدند.
1. برخى از زيديّه امام زين العابدين را امام علم و معرفت مىدانند نه امام به معنى رهبر سياسى جامعهى اسلامى.
2. براى آگاهى از عقايد و تاريخ زيديه و اسماعيليه به كتاب «فرق و مذاهب كلامى» از نگارنده و ديگر كتابهاى ملل و نحل رجوع شود.