سنّت در لغت به معنى روش و سيره است و جمع آن سنن است مانند: غرفة و غُرَف.
واژهى سنّت در قرآن كريم به خداوند و نيز به گذشتگان نسبت داده شده است. چنان كه مى فرمايد: «سنّة اللّه التى قد خلت من قبل و لن تجد لسنّة اللّه تبديلا»(1). و نيز مىفرمايد: «فقد مضت سنّة الأوّلين»(2). مقصود از سنّت الهى، طريقهى حكمت و روش اطاعت او است. سنّت الهى در مورد بشر اين بوده است كه پيوسته آنان را بيافريند، و قرنى را پس از قرنى و امتى را بعد از امتى پديد آورد. و فرستادن پيامبران الهى و انزال كتب و شرايع آسمانى طريقهى اطاعت و بندگى را به آنان بياموزد و بدين وسيله آنان را مورد امتحان و آزمايش قرار دهد، تا آنان بتوانند بر اساس اختيار و انتخاب و در سايهى ايمان و عمل صالح به كمال مطلوب خود دست يابند.
1. فتح / 23 .
2. انفال / 38.
اما سنّت امتها اين بوده است كه (جز عدهاى) پيامبران الهى را تكذيب مىكردند و راه معصيت و طغيان را بر مىگزيدند. و خود را مستوجب سنّت الهى ديگرى مىكردند، يعنى سنت مجازات الهى، كه نتيجهاش گرفتار شدن تكذيب كنندگان پيامبران به عذاب الهى و هلاكت و نابودى آنان بوده است.(1) چنان كه مىفرمايد:
«و ما منع الناس أن يؤمنوا اذ جاءهم الهدى و يستغفروا ربهم الا أن تأتيهم سنّة الأولين»(2). و نيز مىفرمايد:
«سنّة اللّه الّتى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون»(3).
در احاديث پيشوايان معصوم عليهمالسلام سنّت در دو معنا به كار رفته است. يكى آنچه را پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله (به علاوهى قرآن) از جانب خداوند آورده است تا بيانگر راه و روش زندگى بشر باشد.
1ـ الميزان: 15 / 34.
2. كهف / 55.
3. غافر / 85.
سنّت در اين كاربرد معنى گستردهاى دارد و همهى احكام دينى، اعم از احكام تكليفى و وضعى، را شامل مىشود، كاربرد ديگر سنّت در روايات به معنى مستحب و مندوب است. معمولا در مواردى كه كلمهى سنّت با كتاب ذكر شده است، مقصود سنّت به معناى اول است. از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود: «ما من شيء الاّ و فيه كتاب أو سنّة.»(1) و از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت شده كه فرمود:
«من أخذ دينه من افواه الرجال أزالته الرجال، و من أخذ دينه من الكتاب و السنّة زالت الجبال و لم يزل»(2)
در رواياتى كه سنّت و بدعت با يكديگر ذكر شدهاست، مقصود از سنّت همين معنا است.
معناى دوم سنّت نيز در روايات كاربرد فراوان دارد. در اين جا به ذكر دو نمونه بسنده مىكنيم:
1. السِّواك هو من السنّة، و مطهرّة للفم(3).
2. من السنّة أن تصلّي على محمد و أهل بيته في كل جمعة ألف مرّة.(4)
سنّت در اصطلاح فقها عبارت است از قول يا فعل يا تقرير معصوم. همهى مسلمانان به عصمت پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله عقيده دارند. بدين جهت قول، فعل و تقرير او نزد همهى مسلمانان سنّت به شمار مىرود. از آنجا كه شيعه به عصمتاهلبيت عليهمالسلام اعتقاد دارد، قول، فعل و تقرير آنان نيز داخل در سنّت خواهد بود.
1ـ اصول كافي: ج 1؛ كتاب فضل العلم، باب الردّ الى الكتاب و السنّة: حديث 4.
2ـ وسائل الشيعة: 18 / 95.
3ـ همان: 1 / 347.
4ـ همان: 5 / 72.
راه اثبات سنّت نقل است كه دو گونه است: متواتر و غير متواتر؛ نقل متواتر افادهى علم مىكند، و در اعتبار آن ترديدى نيست، و نقل غير متواتر نيز دو گونه است، گاهى با قراينى همراه است كه مفيد علم است، در اين صورت نيز در حجيت آن سخن نيست، اما اگر با قراين مفيد علم همراه نباشد، و تنها مفيد ظن باشد، در صورتى اعتبار و حجّيت دارد كه ناقل آن عادل يا ثقه باشد. تفصيل اين مباحث در علم اصول فقه بيان شده است.
بدعت در لغت به معنى كار نو و بىسابقه است و معمولا به كار بى سابقهاى گفته مىشود كه بيانگر نوعى حسن و كمال در فاعل باشد. بديع به معناى كار يا چيزى نو و بىسابقه است. اين واژه هر گاه در مورد خداوند به كار رود به معنى اين است كه خداوند جهان را بدون استفاده از ابزار و بدون مادّه پيشين، و بدون اين كه از كسى الگو بردارى كرده باشد، آفريده است. لفظ بديع گاهى در معنى اسم فاعل (مُبدِع) به كار مىرود، و گاهى در معنى اسم مفعول (مُبدَع). واژهى بِدع نيز در دو معناى ياد شده به كار مىرود. و در آيهى كريمهى «قل ما كنت بدعا من الرسل» هر دو معنا احتمال داده شده است.(1)
واژهى بدعت در روايات غالبا در مقابل شريعت و سنّت به كار رفته است و مقصود از آن انجام كارى است كه بر خلاف شريعت اسلام و سنّت نبوى است. امام على عليهالسلام فرموده است: «انما الناس رجلان متبع شرعة و مبتدع بدعة»(2) افراد دو گونهاند، يا پيرو شريعت اند، يا بدعت گذار در دين (يا اهل شريعت اند يا اهل بدعت). در جاى ديگر در مورد نبوّت پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله فرموده است:
1ـ مفردات راغب، كلمهى بدع.
2ـ نهج البلاغه، خطبهى / 176.
«أظهر به الشرائع المجعولة، و أقمع به البدع المدخولة»(1)، خداوند به واسطهى پيامبر صلىاللهعليهوآله شريعت هايى كه فراموش شده بود و مردم از آنها آگاهى نداشتند، را آشكار ساخت، و بدعت هايى را كه اهل بدعت در اديان پيشين وارد كرده بودند، را ريشهكن ساخت.
و در جاى ديگر فرموده است: «ما احدثت بدعة الا ترك بها سنّة»(2)، بدعتى حادث نشد مگر اين كه به سبب آن سنّتى ترك گرديد.
فقها و محدّثان بدعت را به گونههاى مختلف تعريف كردهاند كه نمونه هايى را ياد آور مىشويم:
1. البدعة، ما أحدث ممّا لا اَصل له في الشريعة يدلّ عليه، اما ما كان له اصل من الشرع يدل عليه، فليس ببدعة شرعا و ان كان بدعة لغة(3).
2. ما أحدث و ليس له اصل في الشرع، و ما كان له اصل يدلّ عليه الشرع فليس ببدعة(4).
3. البدعة زيادة في الدين، اونقصان منه من اسناد الى الدين(5).
4. البدعة، الحدث في الدين و ما ليس له اصل في كتاب ولاسنّة(6).
1ـ همان، خطبهى / 161.
2ـ همان، خطبهى / 145.
3ـ ابن رجب الحنبلي، جامع العلوم و الحكم، ص 160. نقل از كتاب البدعة آية ا... سبحانى، ص 25.
4ـ ابن حجر العسقلاني، فتح الباري: 17 / 9. نقل از كتاب البدعة، ص 25.
5ـ الشريف المرتضى، الرسائل: 2 / 264.
6ـ الطريحي، مجمع البحرين، ج 1، كلمه بدع.
5. البدعة في الشرع ماحدث بعد الرسول و لم يرد فيه نص على الخصوص و لايكون داخلا في بعض العمومات ،او ورد نهي عنه خصوصا او عموما(1).
مفاد تعاريف ياد شده اين است كه بدعت در اصطلاح علماى حديث و فقه اين است كه حكمى به دين افزوده و يا از آن كاسته شود. به عبارت ديگر: حكمى كه در عصر پيامبر صلىاللهعليهوآله سابقه نداشته است، به عنوان حكم دين داخل در دين گردد، بدون اين كه مستندى از كتاب يا سنّت داشته باشد، خواه مستند آن نص باشد يا ظاهر، دليل آن خاص باشد يا عام. بنابر اين هرگاه قول يا فعلى كه سابقه نداشته است، با استناد به دليلى از كتاب يا سنّت اظهار گردد، بدعت نخواهد بود، هرچند ممكن است در استنباط آن حكم از كتاب و سنّت خطايى رخ داده باشد، زيرا خطاى در اجتهاد مورد مؤاخذه واقع نمىشود.
ياد آور مىشويم، از آن جا كه احكام قطعى عقل نيز مورد تأييد قرآن و روايات قرار گرفته است، و عقل قطعى از منابع احكام شرعى است، هرگاه حكم جديدى با استناد به دليل عقلى قطعى به عنوان حكم دينى اظهار شود، بدعت به شمار نمىرود.
1ـ العلاّمة المجلسي، بحارالانوار: 74 / 202 ـ 203.
بدعت به معنايى كه گذشت، يعنى افزودن چيزى بر دين، يا كاستن از آن، فعلى است حرام و از گناهان كبيره به شمار مىرود. عقل، كتاب سنّت و اجماع مسلمانان بر حرمت آن دلالت مىكنند. به حكم عقل، تشريع مخصوص خداوند است، و جز به اذن و مشيّت خداوند كسى حق ندارد در حوزهى تشريع تصرّف كند. قرآن كريم يهود را مورد نكوهش قرار مىدهد كه چرا علماى دين خود را بى چون و چرا اطاعت مىكردند، و آنان را ارباب خويش برگزيده بودند. «اتّخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون اللّه» (توبه / 31). علماى يهود مردم را به عبادت خود دعوت نمىكردند، و مردم نيز آنها را پرستش نمىكردند، ليكن حرام خداوند را حلال، حلال الهى را حرام مىكردند، و مردم آنان را اطاعت مىنمودند. اينگونه اطاعت، در حقيقت پرستش آنان بود(1).
در روايات، بدعت با شدّت تمام مردود شناخته شده و به عنوان عملى كه وعيد دوزخ و عذاب الهى را به دنبال دارد به شمار آمده است. در حديث نبوى معروف آمده است «كل بدعة ضلالة، و كلّ ضلالة في النّار»(2).
امام على عليهالسلام اهل بدعت را از جمله مبغوضترين افراد نزد خداوند دانسته است، خداوند آنان را به خودشان واگذار كرده است، آنان از راه راست منحرف شده و به بدعت گذارى در دين و دعوت مردم به ضلالت دل بستهاند. «إنّ أبغض الخلائق الى اللّه رجلان: رجل و كَلَه اللّه الى نفسه، فهو جائر عن قصد السبيل، مشغوف بكلام بدعة و دعاء ضلالة».
1ـ اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب الشرك، حديث 3؛ تفسير طبرى: 10 / 80 ـ 81.
2. اصول كافى، ج 1، كتاب فضل العلم، باب البدع، حديث 12؛ ابن اثير، جامع الأصول، ج 5، حديث شمارهى 3974.
چنين فردى، گذشته از اين كه نسبتبه اعمال بد خود مؤاخذه مىشود، بار گناهان كسانى را كه گمراه مىسازد نيز بر دوش مىكشد «حمّالٌ خطايا غيره و رهنٌ بخطيئته»(1).
به همان اندازه كه دين، نبوت، امر به معروف و نهى از منكر نقش سازنده و تربيتى دارد، بدعت در نقطهى مقابل نقش تخريبى و گمراه كنندگى دارد، چه بسيار فتنهها و آشوبهايى كه در طول تاريخ بشريت در اثر بدعتگذارى در دين رخ داده است. گاهى به دنبال رأى بدعتآميز فردى كه در كسوت عالم دينى قرار داشته، خونهاى پاك و بىگناهى بر زمين ريخته شده است؛ كسانى چون شريح قاضى به طمع مال و مقام دنيوى دست به دين فروشى زده و با آراى بدعتآميز خود فجايع هولناكى چون واقعهى خونين كربلا را دامن زدهاند. بدين جهت است كه امام على عليهالسلام بدعت را ريشهى فتنهها دانسته و فرموده است:
«انما بدء وقوع الفتن احكام تبتدع و اهواء تتّبع، يخالف فيها كتاب اللّه و يتولّى فيها رجال رجالا على غير دين اللّه»(2).
جز اين نيست كه آغاز وقوع فتنهها احكامى است كه بدعت گذاشته مىشود، و هواهاى نفسانى (يا قوانين بى اساسى) است كه پيروى مىشود.
1ـ نهج البلاغة، خطبهى 17.
2ـ نهج البلاغة، خطبهى 50.
با كتاب خدا مخالفت مىشود، و براساس چنين احكام بدعتآميزى، برخى به حكومت و ولايت غير دينى دست مىيازند.
بدعت از گناهانى است كه در حيات اجتماعى نمايان مىشود، و جامعه را به انحراف و ضلالت و فساد مىكشاند. از اين روى همهى مسلمانان به عنوان نهى از منكر بايد با بدعتگذاران برخورد كنند، از سوى ديگر، بدعت گذارى در دين كارى است كه جنبهى علمى و تئوريك دارد، بدين جهت علماى دين در مقابله با بدعت وظيفهى ويژه و سنگينى دارند. اين دو مطلب در روايات مورد توجه و تأكيد قرار گرفته است.
1ـ از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود: «مَن أتى ذا بدعة فعظّمه فانّما يسعى في هدم الاسلام»(1): هر كسى بدعت گذارى را گرامى بدارد، در از بين بردن اسلام كوشيده است.
2ـ در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است: «اِذا رأيتم أهل الريب و البدع من بعدي فأظهروا البراءة منهم»(2): هرگاه اهل شبهه و بدعت را ديديد، از آنان تبرّى بجوييد.
3ـ از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود: «لا تصحبوا اهل البدع و لا تجالسوهم»(3): با اهل بدعت مصاحبت و مجالست نداشته باشيد.
1ـ اصول كافى، ج 1؛ كتاب فضل العلم، باب البدع، حديث 3.
2ـ اصول كافى، ج 2 / 278، باب مجالسة اهل المعاصي، حديث 4.
3ـ همان، حديث 3.
4ـ در حديث ديگرى از پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود: «اذا رأيتم صاحب بدعة فاكفهّروا في وجهه، فانّ اللّه ليبغض كلّ مبتدع»(1): هر گاه بدعتگذارى را ديديد، روى در هم كشيد و با درشتى با او برخورد كنيد، زيرا بدعتگذاران مبغوض خداوندند.
5 ـ از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود: «اذا ظهرت البدع في امّتي فليظهر العالم علمه، فمن لم يفعل فعليه لعنة اللّه».(2)
از بحثهاى قبل روشن شد كه بدعت در اصطلاح شرع ملازم با قبح است، و حكم شرعى آن حرمت است، بنابراين، تقسيم بدعت اصطلاحى به حسن و قبيح نادرست است. با اين حال، اهل سنّت، بدعت مصطلح را به دو قسم حسن و قبيح تقسيم كردهاند.
ابن اثير گفته است: «بدعت بر دو قسم است: بدعت هدايت و بدعت ضلالت. آنچه بر خلاف حكم خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد، مذموم و مردود است، و آنچه داخل در عموم آنچه خداوند يا رسولش آن را پسنديده و به آن امر كرده است، ممدوح و مقبول است. مثل اين كه نوعى جديد از جود و سخا يا كار پسنديدهاى را انجام دهد، چنين كارى داخل در عموم «من سَنَّ سنّة حسنة كان له أجرها و أجر من عمل بها» مىباشد.
1ـ ابن اثير، جامع الاصول: 9 / 566.
2ـ اصول كافى، ج 1، كتاب فضل العلم، باب البدع، حديث 2.
وى سپس مثال ديگرى را ياد آور شده و گفته است: «از اين قسم است سخن عمر بن خطّاب كه در مورد نماز تراويح(1) كه به جماعت انجام مىشد گفت: «نعمت البدعة هذه». از آنجا كه اين عمل از جمله كارهاى خير و مشمول مدح بود، عمر آن را پسنديد، و آن را بدعت پسنديده ناميد، اگر چه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به عنوان يك سنّت قرار نداده بود، بلكه خود، چند شب آن را به جا آورد، و سپس ترك نمود، و نيز مردم را براى به جاى آوردن آن به جماعت گرد نياورد، و در زمان ابوبكر نيز نبود، ولى عمر مردم را براى به جاى آوردن آن به جماعت گرد آورد، و آنان را بر اين كار تشويق نمود. بدين جهت آن را بدعت ناميد».
ابن اثير، سپس در صدد آن بر آمده كه بدعت مزبور را از مصاديق سنّت قرار دهد، چنان كه گفته است: «اين كار در حقيقت سنّت است، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: «عليكم بسنّتي و سنّة الخلفاء الراشدين من بعدي» و نيز فرموده است: «و اقتدوا بالّذين من بعدي أبي بكر و عمر».(2)
1ـ تراويح نام نوافل شبهاى ماه رمضان است كه اهلسنّت به جماعت به جاى مىآوردند، از آنجا كه پس از هر چهار ركعت استراحت مىكردند آن را تراويح گويند. لسان العرب، ج 2، كلمهى روح.
2ـ ابن اثير، النهاية: 1 / 79.
تقسيم بدعت مصطلح در شرع به حسن و قبيح و مشروع و نامشروع، نادرست است، زيرا بدعت در اصطلاح شرع معنايى جز ابداع حكمى كه بدون مبناى شرعى است ندارد، چنين فعلى، حرام و مبغوض شارع است، چنان كه ادلّهى آن را ياد آور شديم. و ابن اثير و ديگر علماى اهلسنّت اين مطلب را پذيرفتهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله انجام نماز تراويح را به جماعت به عنوان عملى مستحب قرار نداده و بلكه از آن نهى كرده است.(1)
در اين صورت چگونه مىتوان آن را بدعت مستحسن يا سنّت ناميد؟!
دو حديثى كه ابن اثير براى اثبات سنّت بودن اقامهى نماز تراويح به جماعت به دستور عمر، آورده است ـ با فرض درستى آن دو از نظر سند ـ مدّعاى او را اثبات نمىكنند، اما حديث دوم، مفادى جز اقتدا به ابوبكر و عمر ندارد. اگر چه اطلاق آن هر موردى را شامل مىشود، ولى حديث «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق» اطلاق آن را مقيّد مىسازد، و چون اقامهى نماز تراويح به جماعت برخلاف سنّت پيامبر است، معصيت خالق به شمار مىرود، و نمىتوان عمل عمر را مستند آن قرار داد.
اما حديث اوّل، اوّلاً: اختصاص به خليفهى اوّل و دوم ندارد، بلكه سنّت خلفاى راشدين را مطرح كرده است. و روشن است كه على عليهالسلام آن را بدعت دانسته است. حال چگونه ممكن است پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مردم را به پيروى از دو سنّت متضاد و متعارض امر كرده باشد. و اگر به قاعدهى «ناسخ بودن حكم لاحق نسبت به حكم سابق عمل كنيم، بايد از روش امام على عليهالسلام پيروى كنيم و اقامهى نماز تروايح به جماعت را بدعت بدانيم.
ثانيا:سنّت در اصطلاح علماى اهلسنّت دو كاربرد دارد، يكى خاص و ديگرى عام.
1ـ در اين باره به كتاب البدعة تأليف آيةالله سبحانى، ص 174 ـ 198 رجوع شود.
اصطلاح خاص آن عبارت است از قول يا فعل، و تقرير پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله و اصطلاح عام آن، آنچه را از پيامبر صلىاللهعليهوآله يا صحابه يا تابعين نقل مىشود را شامل مىشود. و آنچه به عنوان مصدر احكام شرعى به شمار مىرود؛ معناى خاص سنّت است كه پس از كتاب از اصول و منابع شريعت به شمار مىرود: چنان كه نجمالدين طوفى(1) در كتاب «شرح مختصرالروضة» آنجا كه اصول و منابع احكام اسلامى را نام برده گفته است:
الأصول: الكتاب، و السنّة، و الاجماع، و استصحاب النفي الاصلي» آنگاه در تعريف سنّت چنين گفته است:
«السنّة لغة؛ الطريقة و شرعا، اصطلاحاً، ما نقل عن رسولاللّه صلىاللهعليهوآله قولاً، او فعلاً، أو اقرارا».
سپس در شرح گفته است: «و قوله شرعا اصطلاحا» احتراز من السنّة في العرف الشرعي العام، فانها تطلق على ما هو أعم مما ذكرناه، و هو المنقول عن النبي صلىاللهعليهوآله و اصحابه رضىاللهعنه و التابعين(رحمهماللّه)(2).
1ـ نجم ا لدين الطوفي (657 ـ 716 ه) از فقهاى بزرگ حنبلى است. كتاب مختصر الروضة، برگزيدهاى از كتاب روضة الناظر ابن قدامه مقدسى حنبلى كه از كتب معتبر اصول فقه بر مبناى مذهب حنبلى است، نجم الدين طوفى آن را تلخيص و شرح كرده است.
2ـ شرح مختصر الروضة: 2 / 60 ـ 63، طبع مؤسسة الرسالة، بيروت، 1410 ه .
يكى از مسايل مهم در بحث بدعت، تشخيص مصاديق و موارد آن است، زيرا در طول تاريخ اسلام، پيروان مذاهب اسلامى يكديگر را به بدعت گذارى در دين متهم ساختهاند، در حالى كه با توجه به حقيقت و مؤلّفههاى بدعت روشن مىشود كه بسيارى از آنها مصداق بدعت نمىباشد، و اگر آن عقايد و آرا بر خطا هم باشند نمىتوان آنها را بدعت در دين ناميد؛ زيرا بدعت آن است كه رأى و حكمى به دين نسبت داده شود، و دليل و مستند دينى، اعم از كتاب و سنت و عقل، و نص و ظاهر، يا عام و خاص و مطلق و مقيّد، نداشته باشد. اما اگر صاحب آن رأى و حكم به يكى از مدارك و منابع ياد شده استناد كند، هر چند از نظر ديگران بر خطا باشد، نمىتوان رأى و حكم او را بدعت، و او را بدعتگذار در دين دانست.
در كتب ملل و نحل از نظريهى قدريه و مفوّضه در باب قدر و اختيار انسان به عنوان بدعت(1) در دين ياد شده است.
اين نام سبب شد كه حكّام اموى كه با قدريه نزاع سياسى داشتند، آنان را به نام بدعتگذار در دين به قتل برسانند. با آن كه نظريهى قدريه ـ اگر چه اشتباه است ـ از مصاديق بدعت در دين به شمار نمىرود، زيرا طرفداران آن به ظواهر قرآن و حكم عقل استدلال مىكردند. هر چند در استدلال خود راه خطا را مىپيمودند. بدين جهت در روايات اهل بيت عليهمالسلام از آنان به عنوان افرادى مسكين (در عقيده و استدلال) ياد شده است، نه بدعتگذار در دين.(2)
ابن خلدون نظريهى نفى صفات زايد بر ذات و كلام نفسى را از خداوند، و اعتقاد به حسن و قبح عقلى و منصوص بودن امامت را بدعت در دين دانسته، و معتزله و شيعه را به خاطر عقايد مزبور بدعتگذار معرفى كرده است.
از ابوالحسن اشعرى به عنوان فردى كه براى مبارزه با اين عقايد بدعتآميز قيام كرد، نام برده است.(3) در حالى كه طرفداران عقايد ياد شده به آيات قرآن و روايات و حكم عقل استدلال كردهاند. حال اگر از ديدگاه ابن خلدون، دلايل آنان نادرست است، ولى اين، مجوز بدعتگذار دانستن آنان نخواهد بود.
1. شهرستانى گفته است: «حدثت في آخر ايّام الصحابة بدعة معبد الجهني و غيلان الدمشقي، و يونس الاسواري في القول بالقدر و انكار اضافة الخير و الشّر الى القدر، و نسج على منوالهم واصل بن عطاء الغزّال... . الملل و النحل: 1 / 30.
2. مساكين القدريّة ارادوا أن يصفوااللّه عزّ و جّل بعدله فأخرجوه من قدرته و سلطانه. بحارالانوار: 5 / 54.
3. مقدّمهى ابن خلدون، طبع بيروت، دارالقلم، ص 464 ـ 465.
وهابيان در نسبت دادن بدعت و بدعتگذارى به مسلمانان ديگر، گوى سبقت را از ديگران ربودهاند.
از نظر آنان بسيارى از كارهايى كه در سه قرن نخست هجرى سابقه نداشته، بدعت و حرام به شمار مىرود. نمونههايى از اين امور عبارتند از: گفتن ذكرهاى مستحبى در مأذنهها قبل و بعد از اذان و ما بين اذان و اقامه، خواندن قرآن با صداى بلند در منارهها، فرستادن صلوات بر پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله پس از اذان، و در شبهاى جمعه، يا در شبهاى ماه رمضان؛ برگزارى مجالس جشن و سرور به مناسبت ميلاد پيامبر صلىاللهعليهوآله و خواندن قصايد و مدايح با صداى بلند و به صورت دسته جمعى. گفتن اذكار مستحبى مانند لاالهالااللّه با صداى بلند به هنگام تشييع جنازه.
به گفتهى مؤلّف «خلاصة الكلام»(1) محمد بن عبدالوهاب از فرستادن صلوات بر پيامبر صلىاللهعليهوآله در شبهاى جمعه و از گفتن آن با صداى بلند بر منارهها نهى مىكرد.
وى دستور قتل مؤذن نابينايى كه از صالحان بود و پس از اذان بر پيامبر صلىاللهعليهوآله صلوات مىفرستاد ـ و به نهى او از اين كار بى اعتنايى نمود ـ را صادر كرد.
با ملاك و معيارى كه در بحث از حقيقت بدعت بيان گرديد، هيچ يك از امور ياد شده بدعت نيست، زيرا همهى موارد مزبور داخل در عناوين كلى مستحبّات شرعى است. گفتن ذكرهاى مستحبى به طور مطلق در هر مكان و زمانى پسنديده است.
1. خلاصة الكلام في امراء البلد الحرام، تأليف شيخ احمد بن زين دحلان، ص 22. ر.ك: كشف الارتياب: ص 142 ـ 143.
بر اين اساس، گفتن آنها در شبهاى جمعه و قبل و بعد از اذان، و ما بين اذان و اقامه، و هنگام تشييع جنازه را شامل مىشود. آرى، اگر كسى اين كار را به عنوان اين كه به طور خاص وارد شده انجام دهد، بدعت خواهد بود. اما اگر چنين نيتى نداشته باشد، بلكه غرض او اين است كه همراه با اذان كه مورد عنايت و اهتمام شارع مقدّس است، گفتن چنين اذكارى مناسبتر است، و يا در شب جمعه به دليل احترام ويژهاى كه دارد، گفتن ذكرهاى مستحبى مناسبت بيشترى دارد، و اين مطلب را به شرع نسبت مىدهد به هيچ وجه بدعت نخواهد بود.
همين گونه است، تشكيل مجالس شادمانى و جشن در مواليد پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت پيامبر عليهمالسلام ، و نيز تشكيل مراسم عزادارى براى خاندان رسالت، داخل در عنوان كلى تكريم و تعظيم پيامبر و خاندان وحى، و اظهار محبّت و مودّت نسبت به آنان است كه از نظر شرع پسنديده و ممدوح است. قرآن كريم در مورد مودت اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: ««قل لا أسئلكم عليه أجرا الاّ المودّة فى القربى»(1) پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله فرموده است: «لا يؤمن أحدكم حتّى أكون أحبّ اليه من ماله و أهله و الناس اجمعين».(2) پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نه تنها زنان انصار را بر سوگوارى بر شهيدانشان منع نكرد، بلكه از اين كه بر حمزهى سيدالشهدا سوگوارى نمىشود اظهار ناخرسندى نمود و فرمود: «و لكن حمزة لا بواكي له». اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله انصار را بر آن داشت تا براى حمزه مجلس سوگوارى تشكيل دهند. و پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل آنان را ستود و برايشان دعا كرد.(3)
1. شورى / 23.
2ـ جامع الأصول: 1 / 238.
3ـ سيرهى ابن هشام: 1 / 99.
آرى، آنچه بر هر مسلمانى لازم است اين است كه در تشكيل مراسم جشن و شادى، و سوگوارى و عزا براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اهل بيت آن حضرت و نيز برگزارى مراسم فواتح و مانند آن براى اموات، از محرّمات الهى اجتناب كنند. اين مطلب به انجام مستحبات نيز اختصاص ندارد، و در همهى امور رعايت آن لازم است.