فصل دوّم

سنّت و بدعت

سنت در لغت و اصطلاح

سنّت در لغت به معنى روش و سيره است و جمع آن سنن است مانند: غرفة و غُرَف.
واژه‏ى سنّت در قرآن كريم به خداوند و نيز به گذشتگان نسبت داده شده است. چنان كه مى فرمايد: «سنّة اللّه‏ التى قد خلت من قبل و لن تجد لسنّة اللّه‏ تبديلا»(1). و نيز مى‏فرمايد: «فقد مضت سنّة الأوّلين»(2). مقصود از سنّت الهى، طريقه‏ى حكمت و روش اطاعت او است. سنّت الهى در مورد بشر اين بوده است كه پيوسته آنان را بيافريند، و قرنى را پس از قرنى و امتى را بعد از امتى پديد آورد. و فرستادن پيامبران الهى و انزال كتب و شرايع آسمانى طريقه‏ى اطاعت و بندگى را به آنان بياموزد و بدين وسيله آنان را مورد امتحان و آزمايش قرار دهد، تا آنان بتوانند بر اساس اختيار و انتخاب و در سايه‏ى ايمان و عمل صالح به كمال مطلوب خود دست يابند.

1. فتح / 23 .
2. انفال / 38.

اما سنّت امت‏ها اين بوده است كه (جز عده‏اى) پيامبران الهى را تكذيب مى‏كردند و راه معصيت و طغيان را بر مى‏گزيدند. و خود را مستوجب سنّت الهى ديگرى مى‏كردند، يعنى سنت مجازات الهى، كه نتيجه‏اش گرفتار شدن تكذيب كنندگان پيامبران به عذاب الهى و هلاكت و نابودى آنان بوده است.(1) چنان كه مى‏فرمايد:
«و ما منع الناس أن يؤمنوا اذ جاءهم الهدى و يستغفروا ربهم الا أن تأتيهم سنّة الأولين»(2). و نيز مى‏فرمايد:
«سنّة اللّه الّتى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون»(3).
در احاديث پيشوايان معصوم عليهم‏السلام سنّت در دو معنا به كار رفته است. يكى آنچه را پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله (به علاوه‏ى قرآن) از جانب خداوند آورده است تا بيانگر راه و روش زندگى بشر باشد.

1ـ الميزان: 15 / 34.
2. كهف / 55.
3. غافر / 85.

سنّت در اين كاربرد معنى گسترده‏اى دارد و همه‏ى احكام دينى، اعم از احكام تكليفى و وضعى، را شامل مى‏شود، كاربرد ديگر سنّت در روايات به معنى مستحب و مندوب است. معمولا در مواردى كه كلمه‏ى سنّت با كتاب ذكر شده است، مقصود سنّت به معناى اول است. از امام صادق عليه‏السلام روايت شده كه فرمود: «ما من شيء الاّ و فيه كتاب أو سنّة.»(1) و از اميرمؤمنان عليه‏السلام روايت شده كه فرمود:
«من أخذ دينه من افواه الرجال أزالته الرجال، و من أخذ دينه من الكتاب و السنّة زالت الجبال و لم يزل»(2)
در رواياتى كه سنّت و بدعت با يك‏ديگر ذكر شده‏است، مقصود از سنّت همين معنا است.
معناى دوم سنّت نيز در روايات كاربرد فراوان دارد. در اين جا به ذكر دو نمونه بسنده مى‏كنيم:
1. السِّواك هو من السنّة، و مطهرّة للفم(3).
2. من السنّة أن تصلّي على محمد و أهل بيته في كل جمعة ألف مرّة.(4)
سنّت در اصطلاح فقها عبارت است از قول يا فعل يا تقرير معصوم. همه‏ى مسلمانان به عصمت پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عقيده دارند. بدين جهت قول، فعل و تقرير او نزد همه‏ى مسلمانان سنّت به شمار مى‏رود. از آنجا كه شيعه به عصمت‏اهل‏بيت عليهم‏السلام اعتقاد دارد، قول، فعل و تقرير آنان نيز داخل در سنّت خواهد بود.

1ـ اصول كافي: ج 1؛ كتاب فضل العلم، باب الردّ الى الكتاب و السنّة: حديث 4.
2ـ وسائل الشيعة: 18 / 95.
3ـ همان: 1 / 347.
4ـ همان: 5 / 72.

راه اثبات سنّت نقل است كه دو گونه است: متواتر و غير متواتر؛ نقل متواتر افاده‏ى علم مى‏كند، و در اعتبار آن ترديدى نيست، و نقل غير متواتر نيز دو گونه است، گاهى با قراينى همراه است كه مفيد علم است، در اين صورت نيز در حجيت آن سخن نيست، اما اگر با قراين مفيد علم همراه نباشد، و تنها مفيد ظن باشد، در صورتى اعتبار و حجّيت دارد كه ناقل آن عادل يا ثقه باشد. تفصيل اين مباحث در علم اصول فقه بيان شده است.
 

بدعت در لغت و اصطلاح

بدعت در لغت به معنى كار نو و بى‏سابقه است و معمولا به كار بى سابقه‏اى گفته مى‏شود كه بيانگر نوعى حسن و كمال در فاعل باشد. بديع به معناى كار يا چيزى نو و بى‏سابقه است. اين واژه هر گاه در مورد خداوند به كار رود به معنى اين است كه خداوند جهان را بدون استفاده از ابزار و بدون مادّه پيشين، و بدون اين كه از كسى الگو بردارى كرده باشد، آفريده است. لفظ بديع گاهى در معنى اسم فاعل (مُبدِع) به كار مى‏رود، و گاهى در معنى اسم مفعول (مُبدَع). واژه‏ى بِدع نيز در دو معناى ياد شده به كار مى‏رود. و در آيه‏ى كريمه‏ى «قل ما كنت بدعا من الرسل» هر دو معنا احتمال داده شده است.(1)
واژه‏ى بدعت در روايات غالبا در مقابل شريعت و سنّت به كار رفته است و مقصود از آن انجام كارى است كه بر خلاف شريعت اسلام و سنّت نبوى است. امام على عليه‏السلام فرموده است: «انما الناس رجلان متبع شرعة و مبتدع بدعة»(2) افراد دو گونه‏اند، يا پيرو شريعت اند، يا بدعت گذار در دين (يا اهل شريعت اند يا اهل بدعت). در جاى ديگر در مورد نبوّت پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده است:

1ـ مفردات راغب، كلمه‏ى بدع.
2ـ نهج البلاغه، خطبه‏ى / 176.

«أظهر به الشرائع المجعولة، و أقمع به البدع المدخولة»(1)، خداوند به واسطه‏ى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شريعت هايى كه فراموش شده بود و مردم از آنها آگاهى نداشتند، را آشكار ساخت، و بدعت هايى را كه اهل بدعت در اديان پيشين وارد كرده بودند، را ريشه‏كن ساخت.
و در جاى ديگر فرموده است: «ما احدثت بدعة الا ترك بها سنّة»(2)، بدعتى حادث نشد مگر اين كه به سبب آن سنّتى ترك گرديد.
فقها و محدّثان بدعت را به گونه‏هاى مختلف تعريف كرده‏اند كه نمونه هايى را ياد آور مى‏شويم:
1. البدعة، ما أحدث ممّا لا اَصل له في الشريعة يدلّ عليه، اما ما كان له اصل من الشرع يدل عليه، فليس ببدعة شرعا و ان كان بدعة لغة(3).
2. ما أحدث و ليس له اصل في الشرع، و ما كان له اصل يدلّ عليه الشرع فليس ببدعة(4).
3. البدعة زيادة في الدين، اونقصان منه من اسناد الى الدين(5).
4. البدعة، الحدث في الدين و ما ليس له اصل في كتاب ولاسنّة(6).

1ـ همان، خطبه‏ى / 161.
2ـ همان، خطبه‏ى / 145.
3ـ ابن رجب الحنبلي، جامع العلوم و الحكم، ص 160. نقل از كتاب البدعة آية ا... سبحانى، ص 25.
4ـ ابن حجر العسقلاني، فتح الباري: 17 / 9. نقل از كتاب البدعة، ص 25.
5ـ الشريف المرتضى، الرسائل: 2 / 264.
6ـ الطريحي، مجمع البحرين، ج 1، كلمه بدع.

5. البدعة في الشرع ماحدث بعد الرسول و لم يرد فيه نص على الخصوص و لايكون داخلا في بعض العمومات ،او ورد نهي عنه خصوصا او عموما(1).
مفاد تعاريف ياد شده اين است كه بدعت در اصطلاح علماى حديث و فقه اين است كه حكمى به دين افزوده و يا از آن كاسته شود. به عبارت ديگر: حكمى كه در عصر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سابقه نداشته است، به عنوان حكم دين داخل در دين گردد، بدون اين كه مستندى از كتاب يا سنّت داشته باشد، خواه مستند آن نص باشد يا ظاهر، دليل آن خاص باشد يا عام. بنابر اين هرگاه قول يا فعلى كه سابقه نداشته است، با استناد به دليلى از كتاب يا سنّت اظهار گردد، بدعت نخواهد بود، هرچند ممكن است در استنباط آن حكم از كتاب و سنّت خطايى رخ داده باشد، زيرا خطاى در اجتهاد مورد مؤاخذه واقع نمى‏شود.
ياد آور مى‏شويم، از آن جا كه احكام قطعى عقل نيز مورد تأييد قرآن و روايات قرار گرفته است، و عقل قطعى از منابع احكام شرعى است، هرگاه حكم جديدى با استناد به دليل عقلى قطعى به عنوان حكم دينى اظهار شود، بدعت به شمار نمى‏رود.

1ـ العلاّمة المجلسي، بحارالانوار: 74 / 202 ـ 203.

 

حرمت بدعت

بدعت به معنايى كه گذشت، يعنى افزودن چيزى بر دين، يا كاستن از آن، فعلى است حرام و از گناهان كبيره به شمار مى‏رود. عقل، كتاب سنّت و اجماع مسلمانان بر حرمت آن دلالت مى‏كنند. به حكم عقل، تشريع مخصوص خداوند است، و جز به اذن و مشيّت خداوند كسى حق ندارد در حوزه‏ى تشريع تصرّف كند. قرآن كريم يهود را مورد نكوهش قرار مى‏دهد كه چرا علماى دين خود را بى چون و چرا اطاعت مى‏كردند، و آنان را ارباب خويش برگزيده بودند. «اتّخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون اللّه‏» (توبه / 31). علماى يهود مردم را به عبادت خود دعوت نمى‏كردند، و مردم نيز آنها را پرستش نمى‏كردند، ليكن حرام خداوند را حلال، حلال الهى را حرام مى‏كردند، و مردم آنان را اطاعت مى‏نمودند. اين‏گونه اطاعت، در حقيقت پرستش آنان بود(1).
در روايات، بدعت با شدّت تمام مردود شناخته شده و به عنوان عملى كه وعيد دوزخ و عذاب الهى را به دنبال دارد به شمار آمده است. در حديث نبوى معروف آمده است «كل بدعة ضلالة، و كلّ ضلالة في النّار»(2).
امام على عليه‏السلام اهل بدعت را از جمله مبغوض‏ترين افراد نزد خداوند دانسته است، خداوند آنان را به خودشان واگذار كرده است، آنان از راه راست منحرف شده و به بدعت گذارى در دين و دعوت مردم به ضلالت دل بسته‏اند. «إنّ أبغض الخلائق الى اللّه‏ رجلان: رجل و كَلَه اللّه‏ الى نفسه، فهو جائر عن قصد السبيل، مشغوف بكلام بدعة و دعاء ضلالة».

1ـ اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب الشرك، حديث 3؛ تفسير طبرى: 10 / 80 ـ 81.
2. اصول كافى، ج 1، كتاب فضل العلم، باب البدع، حديث 12؛ ابن اثير، جامع الأصول، ج 5، حديث شماره‏ى 3974.

چنين فردى، گذشته از اين كه نسبت‏به اعمال بد خود مؤاخذه مى‏شود، بار گناهان كسانى را كه گمراه مى‏سازد نيز بر دوش مى‏كشد «حمّالٌ خطايا غيره و رهنٌ بخطيئته»(1).
 

بدعت و ضلالت

به همان اندازه كه دين، نبوت، امر به معروف و نهى از منكر نقش سازنده و تربيتى دارد، بدعت در نقطه‏ى مقابل نقش تخريبى و گمراه كنندگى دارد، چه بسيار فتنه‏ها و آشوب‏هايى كه در طول تاريخ بشريت در اثر بدعت‏گذارى در دين رخ داده است. گاهى به دنبال رأى بدعت‏آميز فردى كه در كسوت عالم دينى قرار داشته، خونهاى پاك و بى‏گناهى بر زمين ريخته شده است؛ كسانى چون شريح قاضى به طمع مال و مقام دنيوى دست به دين فروشى زده و با آراى بدعت‏آميز خود فجايع هولناكى چون واقعه‏ى خونين كربلا را دامن زده‏اند. بدين جهت است كه امام على عليه‏السلام بدعت را ريشه‏ى فتنه‏ها دانسته و فرموده است:
«انما بدء وقوع الفتن احكام تبتدع و اهواء تتّبع، يخالف فيها كتاب اللّه‏ و يتولّى فيها رجال رجالا على غير دين اللّه‏»(2).
جز اين نيست كه آغاز وقوع فتنه‏ها احكامى است كه بدعت گذاشته مى‏شود، و هواهاى نفسانى (يا قوانين بى اساسى) است كه پيروى مى‏شود.

1ـ نهج البلاغة، خطبه‏ى 17.
2ـ نهج البلاغة، خطبه‏ى 50.

با كتاب خدا مخالفت مى‏شود، و براساس چنين احكام بدعت‏آميزى، برخى به حكومت و ولايت غير دينى دست مى‏يازند.
 

مقابله با بدعت

بدعت از گناهانى است كه در حيات اجتماعى نمايان مى‏شود، و جامعه را به انحراف و ضلالت و فساد مى‏كشاند. از اين روى همه‏ى مسلمانان به عنوان نهى از منكر بايد با بدعت‏گذاران برخورد كنند، از سوى ديگر، بدعت گذارى در دين كارى است كه جنبه‏ى علمى و تئوريك دارد، بدين جهت علماى دين در مقابله با بدعت وظيفه‏ى ويژه و سنگينى دارند. اين دو مطلب در روايات مورد توجه و تأكيد قرار گرفته است.
1ـ از رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده كه فرمود: «مَن أتى ذا بدعة فعظّمه فانّما يسعى في هدم الاسلام»(1): هر كسى بدعت گذارى را گرامى بدارد، در از بين بردن اسلام كوشيده است.
2ـ در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است: «اِذا رأيتم أهل الريب و البدع من بعدي فأظهروا البراءة منهم»(2): هرگاه اهل شبهه و بدعت را ديديد، از آنان تبرّى بجوييد.
3ـ از امام صادق عليه‏السلام روايت شده كه فرمود: «لا تصحبوا اهل البدع و لا تجالسوهم»(3): با اهل بدعت مصاحبت و مجالست نداشته باشيد.

1ـ اصول كافى، ج 1؛ كتاب فضل العلم، باب البدع، حديث 3.
2ـ اصول كافى، ج 2 / 278، باب مجالسة اهل المعاصي، حديث 4.
3ـ همان، حديث 3.

4ـ در حديث ديگرى از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده كه فرمود: «اذا رأيتم صاحب بدعة فاكفهّروا في وجهه، فانّ اللّه ليبغض كلّ مبتدع»(1): هر گاه بدعت‏گذارى را ديديد، روى در هم كشيد و با درشتى با او برخورد كنيد، زيرا بدعت‏گذاران مبغوض خداوندند.
5 ـ از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده كه فرمود: «اذا ظهرت البدع في امّتي فليظهر العالم علمه، فمن لم يفعل فعليه لعنة اللّه».(2)
 

بدعت حسن و قبيح از نظر اهل سنّت

از بحث‏هاى قبل روشن شد كه بدعت در اصطلاح شرع ملازم با قبح است، و حكم شرعى آن حرمت است، بنابراين، تقسيم بدعت اصطلاحى به حسن و قبيح نادرست است. با اين حال، اهل سنّت، بدعت مصطلح را به دو قسم حسن و قبيح تقسيم كرده‏اند.
ابن اثير گفته است: «بدعت بر دو قسم است: بدعت هدايت و بدعت ضلالت. آنچه بر خلاف حكم خدا و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله باشد، مذموم و مردود است، و آنچه داخل در عموم آنچه خداوند يا رسولش آن را پسنديده و به آن امر كرده است، ممدوح و مقبول است. مثل اين كه نوعى جديد از جود و سخا يا كار پسنديده‏اى را انجام دهد، چنين كارى داخل در عموم «من سَنَّ سنّة حسنة كان له أجرها و أجر من عمل بها» مى‏باشد.

1ـ ابن اثير، جامع الاصول: 9 / 566.
2ـ اصول كافى، ج 1، كتاب فضل العلم، باب البدع، حديث 2.

وى سپس مثال ديگرى را ياد آور شده و گفته است: «از اين قسم است سخن عمر بن خطّاب كه در مورد نماز تراويح(1) كه به جماعت انجام مى‏شد گفت: «نعمت البدعة هذه». از آنجا كه اين عمل از جمله كارهاى خير و مشمول مدح بود، عمر آن را پسنديد، و آن را بدعت پسنديده ناميد، اگر چه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن را به عنوان يك سنّت قرار نداده بود، بلكه خود، چند شب آن را به جا آورد، و سپس ترك نمود، و نيز مردم را براى به جاى آوردن آن به جماعت گرد نياورد، و در زمان ابوبكر نيز نبود، ولى عمر مردم را براى به جاى آوردن آن به جماعت گرد آورد، و آنان را بر اين كار تشويق نمود. بدين جهت آن را بدعت ناميد».
ابن اثير، سپس در صدد آن بر آمده كه بدعت مزبور را از مصاديق سنّت قرار دهد، چنان كه گفته است: «اين كار در حقيقت سنّت است، زيرا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده است: «عليكم بسنّتي و سنّة الخلفاء الراشدين من بعدي» و نيز فرموده است: «و اقتدوا بالّذين من بعدي أبي بكر و عمر».(2)

1ـ تراويح نام نوافل شب‏هاى ماه رمضان است كه اهل‏سنّت به جماعت به جاى مى‏آوردند، از آنجا كه پس از هر چهار ركعت استراحت مى‏كردند آن را تراويح گويند. لسان العرب، ج 2، كلمه‏ى روح.
2ـ ابن اثير، النهاية: 1 / 79.

 

نقد و بررسى

تقسيم بدعت مصطلح در شرع به حسن و قبيح و مشروع و نامشروع، نادرست است، زيرا بدعت در اصطلاح شرع معنايى جز ابداع حكمى كه بدون مبناى شرعى است ندارد، چنين فعلى، حرام و مبغوض شارع است، چنان كه ادلّه‏ى آن را ياد آور شديم. و ابن اثير و ديگر علماى اهل‏سنّت اين مطلب را پذيرفته‏اند كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله انجام نماز تراويح را به جماعت به عنوان عملى مستحب قرار نداده و بلكه از آن نهى كرده است.(1)
در اين صورت چگونه مى‏توان آن را بدعت مستحسن يا سنّت ناميد؟!
دو حديثى كه ابن اثير براى اثبات سنّت بودن اقامه‏ى نماز تراويح به جماعت به دستور عمر، آورده است ـ با فرض درستى آن دو از نظر سند ـ مدّعاى او را اثبات نمى‏كنند، اما حديث دوم، مفادى جز اقتدا به ابوبكر و عمر ندارد. اگر چه اطلاق آن هر موردى را شامل مى‏شود، ولى حديث «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق» اطلاق آن را مقيّد مى‏سازد، و چون اقامه‏ى نماز تراويح به جماعت برخلاف سنّت پيامبر است، معصيت خالق به شمار مى‏رود، و نمى‏توان عمل عمر را مستند آن قرار داد.
اما حديث اوّل، اوّلاً: اختصاص به خليفه‏ى اوّل و دوم ندارد، بلكه سنّت خلفاى راشدين را مطرح كرده است. و روشن است كه على عليه‏السلام آن را بدعت دانسته است. حال چگونه ممكن است پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مردم را به پيروى از دو سنّت متضاد و متعارض امر كرده باشد. و اگر به قاعده‏ى «ناسخ بودن حكم لاحق نسبت به حكم سابق عمل كنيم، بايد از روش امام على عليه‏السلام پيروى كنيم و اقامه‏ى نماز تروايح به جماعت را بدعت بدانيم.
ثانيا:سنّت در اصطلاح علماى اهل‏سنّت دو كاربرد دارد، يكى خاص و ديگرى عام.

1ـ در اين باره به كتاب البدعة تأليف آية‏الله سبحانى، ص 174 ـ 198 رجوع شود.

اصطلاح خاص آن عبارت است از قول يا فعل، و تقرير پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اصطلاح عام آن، آنچه را از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا صحابه يا تابعين نقل مى‏شود را شامل مى‏شود. و آنچه به عنوان مصدر احكام شرعى به شمار مى‏رود؛ معناى خاص سنّت است كه پس از كتاب از اصول و منابع شريعت به شمار مى‏رود: چنان كه نجم‏الدين طوفى(1) در كتاب «شرح مختصرالروضة» آنجا كه اصول و منابع احكام اسلامى را نام برده گفته است:
الأصول: الكتاب، و السنّة، و الاجماع، و استصحاب النفي الاصلي» آنگاه در تعريف سنّت چنين گفته است:
«السنّة لغة؛ الطريقة و شرعا، اصطلاحاً، ما نقل عن رسول‏اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قولاً، او فعلاً، أو اقرارا».
سپس در شرح گفته است: «و قوله شرعا اصطلاحا» احتراز من السنّة في العرف الشرعي العام، فانها تطلق على ما هو أعم مما ذكرناه، و هو المنقول عن النبي صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اصحابه رضى‏الله‏عنه و التابعين(رحمهم‏اللّه‏)(2).

1ـ نجم ا لدين الطوفي (657 ـ 716 ه) از فقهاى بزرگ حنبلى است. كتاب مختصر الروضة، برگزيده‏اى از كتاب روضة الناظر ابن قدامه مقدسى حنبلى كه از كتب معتبر اصول فقه بر مبناى مذهب حنبلى است، نجم الدين طوفى آن را تلخيص و شرح كرده است.
2ـ شرح مختصر الروضة: 2 / 60 ـ 63، طبع مؤسسة الرسالة، بيروت، 1410 ه .

 
تشخيص بدعت

يكى از مسايل مهم در بحث بدعت، تشخيص مصاديق و موارد آن است، زيرا در طول تاريخ اسلام، پيروان مذاهب اسلامى يكديگر را به بدعت گذارى در دين متهم ساخته‏اند، در حالى كه با توجه به حقيقت و مؤلّفه‏هاى بدعت روشن مى‏شود كه بسيارى از آنها مصداق بدعت نمى‏باشد، و اگر آن عقايد و آرا بر خطا هم باشند نمى‏توان آنها را بدعت در دين ناميد؛ زيرا بدعت آن است كه رأى و حكمى به دين نسبت داده شود، و دليل و مستند دينى، اعم از كتاب و سنت و عقل، و نص و ظاهر، يا عام و خاص و مطلق و مقيّد، نداشته باشد. اما اگر صاحب آن رأى و حكم به يكى از مدارك و منابع ياد شده استناد كند، هر چند از نظر ديگران بر خطا باشد، نمى‏توان رأى و حكم او را بدعت، و او را بدعت‏گذار در دين دانست.
در كتب ملل و نحل از نظريه‏ى قدريه و مفوّضه در باب قدر و اختيار انسان به عنوان بدعت(1) در دين ياد شده است.
اين نام سبب شد كه حكّام اموى كه با قدريه نزاع سياسى داشتند، آنان را به نام بدعت‏گذار در دين به قتل برسانند. با آن كه نظريه‏ى قدريه ـ اگر چه اشتباه است ـ از مصاديق بدعت در دين به شمار نمى‏رود، زيرا طرفداران آن به ظواهر قرآن و حكم عقل استدلال مى‏كردند. هر چند در استدلال خود راه خطا را مى‏پيمودند. بدين جهت در روايات اهل بيت عليهم‏السلام از آنان به عنوان افرادى مسكين (در عقيده و استدلال) ياد شده است، نه بدعت‏گذار در دين.(2)
ابن خلدون نظريه‏ى نفى صفات زايد بر ذات و كلام نفسى را از خداوند، و اعتقاد به حسن و قبح عقلى و منصوص بودن امامت را بدعت در دين دانسته، و معتزله و شيعه را به خاطر عقايد مزبور بدعت‏گذار معرفى كرده است.
از ابوالحسن اشعرى به عنوان فردى كه براى مبارزه با اين عقايد بدعت‏آميز قيام كرد، نام برده است.(3) در حالى كه طرفداران عقايد ياد شده به آيات قرآن و روايات و حكم عقل استدلال كرده‏اند. حال اگر از ديدگاه ابن خلدون، دلايل آنان نادرست است، ولى اين، مجوز بدعت‏گذار دانستن آنان نخواهد بود.

1. شهرستانى گفته است: «حدثت في آخر ايّام الصحابة بدعة معبد الجهني و غيلان الدمشقي، و يونس الاسواري في القول بالقدر و انكار اضافة الخير و الشّر الى القدر، و نسج على منوالهم واصل بن عطاء الغزّال... . الملل و النحل: 1 / 30.
2. مساكين القدريّة ارادوا أن يصفوااللّه‏ عزّ و جّل بعدله فأخرجوه من قدرته و سلطانه. بحارالانوار: 5 / 54.
3. مقدّمه‏ى ابن خلدون، طبع بيروت، دارالقلم، ص 464 ـ 465.

وهابيان در نسبت دادن بدعت و بدعت‏گذارى به مسلمانان ديگر، گوى سبقت را از ديگران ربوده‏اند.
از نظر آنان بسيارى از كارهايى كه در سه قرن نخست هجرى سابقه نداشته، بدعت و حرام به شمار مى‏رود. نمونه‏هايى از اين امور عبارتند از: گفتن ذكرهاى مستحبى در مأذنه‏ها قبل و بعد از اذان و ما بين اذان و اقامه، خواندن قرآن با صداى بلند در مناره‏ها، فرستادن صلوات بر پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پس از اذان، و در شب‏هاى جمعه، يا در شب‏هاى ماه رمضان؛ برگزارى مجالس جشن و سرور به مناسبت ميلاد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و خواندن قصايد و مدايح با صداى بلند و به صورت دسته جمعى. گفتن اذكار مستحبى مانند لااله‏الااللّه‏ با صداى بلند به هنگام تشييع جنازه.
به گفته‏ى مؤلّف «خلاصة الكلام»(1) محمد بن عبدالوهاب از فرستادن صلوات بر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در شبهاى جمعه و از گفتن آن با صداى بلند بر مناره‏ها نهى مى‏كرد.
وى دستور قتل مؤذن نابينايى كه از صالحان بود و پس از اذان بر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله صلوات مى‏فرستاد ـ و به نهى او از اين كار بى اعتنايى نمود ـ را صادر كرد.
با ملاك و معيارى كه در بحث از حقيقت بدعت بيان گرديد، هيچ يك از امور ياد شده بدعت نيست، زيرا همه‏ى موارد مزبور داخل در عناوين كلى مستحبّات شرعى است. گفتن ذكرهاى مستحبى به طور مطلق در هر مكان و زمانى پسنديده است.

1. خلاصة الكلام في امراء البلد الحرام، تأليف شيخ احمد بن زين دحلان، ص 22. ر.ك: كشف الارتياب: ص 142 ـ 143.

بر اين اساس، گفتن آنها در شب‏هاى جمعه و قبل و بعد از اذان، و ما بين اذان و اقامه، و هنگام تشييع جنازه را شامل مى‏شود. آرى، اگر كسى اين كار را به عنوان اين كه به طور خاص وارد شده انجام دهد، بدعت خواهد بود. اما اگر چنين نيتى نداشته باشد، بلكه غرض او اين است كه همراه با اذان كه مورد عنايت و اهتمام شارع مقدّس است، گفتن چنين اذكارى مناسب‏تر است، و يا در شب جمعه به دليل احترام ويژه‏اى كه دارد، گفتن ذكرهاى مستحبى مناسبت بيشترى دارد، و اين مطلب را به شرع نسبت مى‏دهد به هيچ وجه بدعت نخواهد بود.
همين گونه است، تشكيل مجالس شادمانى و جشن در مواليد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت پيامبر عليهم‏السلام ، و نيز تشكيل مراسم عزادارى براى خاندان رسالت، داخل در عنوان كلى تكريم و تعظيم پيامبر و خاندان وحى، و اظهار محبّت و مودّت نسبت به آنان است كه از نظر شرع پسنديده و ممدوح است. قرآن كريم در مورد مودت اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: ««قل لا أسئلكم عليه أجرا الاّ المودّة فى القربى»(1) پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده است: «لا يؤمن أحدكم حتّى أكون أحبّ اليه من ماله و أهله و الناس اجمعين».(2) پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نه تنها زنان انصار را بر سوگوارى بر شهيدانشان منع نكرد، بلكه از اين كه بر حمزه‏ى سيدالشهدا سوگوارى نمى‏شود اظهار ناخرسندى نمود و فرمود: «و لكن حمزة لا بواكي له». اين سخن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله انصار را بر آن داشت تا براى حمزه مجلس سوگوارى تشكيل دهند. و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عمل آنان را ستود و برايشان دعا كرد.(3)

1. شورى / 23.
2ـ جامع الأصول: 1 / 238.
3ـ سيره‏ى ابن هشام: 1 / 99.

آرى، آنچه بر هر مسلمانى لازم است اين است كه در تشكيل مراسم جشن و شادى، و سوگوارى و عزا براى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت آن حضرت و نيز برگزارى مراسم فواتح و مانند آن براى اموات، از محرّمات الهى اجتناب كنند. اين مطلب به انجام مستحبات نيز اختصاص ندارد، و در همه‏ى امور رعايت آن لازم است.