فصل اوّل: تقيه در اسلام
فصل دوّم: سنّت و بدعت
فصل سوّم: كيفيّت وضو
فصل چهارم: سجده بر زمين
فصل پنجم: خمس در اسلام
فصل ششـم: ازدواج موقّت
تقيّه در لغت از ريشهى وقايه به معنى حفظ چيزى از خطر و ضرر است، چنان كه تقوا نيز از اين ريشه است. تقوا يعنى نگهدارى نفس از محرّمات الهى. بنابراين، تقيّه به معنى حفظ جان يا شرف و آبرو يا مال از خطر ديگرى است از طريق اظهار كردن عقيده يا عملى كه بر خلاف مذهب او و موافق با مذهب ديگرى است. آنچه گفته شد، معنى لغوى و عرفى تقيّه است و در اصطلاح شرعى عبارت است از جلوگيرى از ضررى كه ممكن است از جانب ديگرى به انسان برسد از طريق موافقت كردن قولى يا فعلى با او در امرى كه بر خلاف حق است.(1)
1. التحفّظ على ضرر الغير بموافقته في قول او فعل مخالف للحق، شيخ انصارى، رسالهى تقيّه.
به عبارت ديگر تقيه در اصطلاح شرعى عبارت است از اظهار كردن امرى بر خلاف حكم دين از طريق قول يا فعل به انگيزهى حفظ جان يا مال يا شرف و آبروى خود يا ديگرى.(1)
تقيه، در اصل امرى است عقلى و بر اساس قاعدهى عقلى اهم و مهم استوار است، سيرهى عقلاى بشر ـ اعم از متشرّعه و غير متشرّعه ـ بر اين استوار بوده كه هر گاه حفظ جان و مال و آبروى خود را در خطر مىديدهاند، و حفظ آن را در گرو اظهار قول يا فعلى برخلاف مذهب مورد قبول خود، و موافق با مذهب كسى كه از ناحيهى او احساس خطر مىشده است، از طريق تقيه، خطر دشمن را بر طرف مىكردهاند. اكنون نيز در جوامع بشرى اين سيره استمرار و استقرار دارد. چنان كه در مواردى، امرى مهمتر از جان يا مال، يا عرض و آبرو در خطر قرار گيرد، آن را مقدّم داشته و از مال و جان خود دست مىشويند.
شكى نيست كه در مصاديق و موارد اهم و مهم ممكن است اختلاف نظرهايى ميان پيروان مكاتب و مذاهب مختلف وجود داشته باشد، ولى اين گونه اختلافات، با اتفاق نظر عقلا در حكم كلى تقيه منافاتى ندارد. چنان كه مصاديق مورد اتفاق همهى عقلا نيز يافت مىشود. مثلا حفظ امنيت عمومى از مصالحى است كهعقلاى بشر براى آن اهمّيّت ويژهاى قايلند، و براى آن دست از مال و جان خويش مىشويند.
1. اظهار خلاف الواقع في الأمور الدينية بقول أو فعل خوفاً و حذرا على النفس او المال او العرض المعبّر عنه رضىاللهعنه في هذا الزمان بالشرف، على نفسه او على غيره. سيد محسن امين، نقض الوشيعة، ص 181.
برخى از آيات قرآن به روشنى بر تقيّه به عنوان يك قاعدهى شرعى دلالت مىكند.
1. «لايتّخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من اللّه في شىء الاّ ان تتّقوا منهم تقاة»(1): مفاد آيه اين است كه نبايد مؤمنان به جاى اين كه با يكديگر پيوند مودّت و نصرت برقرار كنند، كافران را به عنوان ياور و دوست خود برگزينند، هر كسى چنين كند در پيشگاه الهى مقام و منزلتى ندارد، يعنى كارى بر خلاف رضاى الهى انجام داده است، مگر آن كه از كافران بر حذر باشد و در شرايط تقيه قرار گيرد، در آن صورت پيوند مودت و نصرت با كافران مجاز خواهد بود.
مراغى در تفسير اين آيه گفته است: علماى اسلامى از اين آيه جواز تقيه را استنباط كردهاند؛ يعنى اين كه انسان سخنى بگويد يا كارى انجام دهد كه برخلاف حق باشد، براى جلوگيرى از ضررى كه از دشمن به جان يا آبرو و شرف يا مال او وارد مىشود.(2)
2. «من كفر باللّه بعد ايمانه الاّ من اكره و قلبه مطمئن بالايمان ولكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من اللّه و لهم عذاب عظيم».(3)
1ـ آل عمران / 28.
2ـ تفسير المراغى: 3 / 136.
3ـ نحل / 106.
مفاد آيهى كريمه اين است كه هر كسى پس از ايمان آوردن با قصد و اختيار كفر را برگزيند و اظهار كفر كند، مشمول غضب و عذاب الهى خواهد شود، مگر كسانى كه مورد اكراه و اجبار واقع شوند، و با اين كه قلبشان سرشار از ايمان است، براى حفظ جان خويش اظهار كفر كند، چنين افرادى مشمول غضب و عذاب الهى نخواهند بود؛ و اين چيزى جز قاعده و قانون تقيه نيست.
محدّثان و مفسّران اسلامى ـ اعم از شيعه و اهلسنّت نقل كردهاند كه اين آيه در بارهى عمّار ياسر نازل شده است كه وى و پدر و مادر ش (ياسر و سميّه) و عدّهاى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد شكنجه و آزار مشركان واقع شدند، ياسر و سميّه در اثر آن شكنجهها به شهادت رسيدند، و عمّار چيزى به زبان آورد كه مورد خواست مشركان بود، بدين جهت از شكنجه مشركان نجات يافت و جان خود را حفظ كرد. نسبت به عمل خود بيمناك گرديد و با چشمان اشكبار نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد، و جريان را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگو كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه او را نوازش مىكرد فرمود اگر بار ديگر نيز از تو چنين خواستند، عمل كن. در اين هنگام آيهى كريمهى مورد بحث نازل گرديد.(1)
3. «و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه اتقتلون رجلا ان يقول ربى اللّه...»(2) مؤمن آل فرعون به حضرت موسى عليهالسلام ايمان آورده بود، و با او رابطهى پنهانى داشت. و حضرت موسى را از نقشهى قتل او توسط فرعونيان آگاه نمود: «قال يا موسى ان الملأ يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج انّى لك من الناصحين».(3) ولى ايمان خود را از فرعونيان مكتوم مىداشت. پنهان داشتن ايمان جز به اين نبود كه اقوال و افعالى را اظهار كند كه با عقايد فرعونيان هماهنگ بود، ولى برخلاف حق بود. و او اين كار را هم براى حفظ جان خود و هم براى كمك به حضرت موسى و حفظ جان او از خطر فرعونيان انجام مىداد. بنابراين او به اصل تقيه عمل مىكرد؛ و قرآن كريم عمل او را با تكريم و ستايش ياد مىكند.
1ـ مجمع البيان: 3 / 388؛ تفسير الكشّاف: 2 / 430؛ تفسير ابن كثير: 4 / 228.
2ـ مؤمن / 28.
3ـ قصص / 20.
4. گذشته از آيات ياد شده، عموم يا اطلاق آيات ذيل نيز بر جواز يا وجوب تقيّه دلالت مىكند:
ـ «و لا تلقوا بأيديكم الى التّهلكة» (بقره / 195).
ـ «لا يكلّف اللّه نفسا الاّ ما أتاها» (طلاق / 7).
ـ «ما جعل عليكم فى الدّين من حرج»(1) (حج / 78).
آيات سه گانهى اخير كه به عموم يا اطلاق آنها بر جواز تقيه استدلال شد، تقيه از كافر و مسلمان را به طور يكسان شامل مىشوند، اما سه آيهى نخست مربوط به تقيهى مسلمان از كافر مىباشد، با اين حال به حكم اين كه مورد مخصّص نيست و ملاك عموميت دارد، اين آيات تقيّه از مسلمان را نيز شامل مىشوند.
1ـ نقض الوشيعة، ص 184.
فخرالدين رازى در تفسير آيه نخست (آل عمران / 28) گفته است: «ظاهر آيه بر اين دلالت مىكند كه تقيّه مربوط به كفّار است، ولى مذهب امام شافعى اين است؛ هر گاه حالتى كه اگر در مورد كفّار پيش آيد، تقيه جايزاست، در مورد مسلمانان هم تحقّق يابد، تقيه در آن جايز خواهد بود. از نظر امام شافعى، تقيه در مورد حفظ جان مسلم است، و در مورد حفظ مال نيز احتمال آن را ترجيح داده است، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: «حرمة مال المسلم كحرمة دمه» و نيز فرموده است: «من قتل دون ماله فهو شهيد».(1)
مراغى نيز در تفسير آيه دوم (نحل / 106) گفته است: مدارا كردن با كافران، ستمگران، و فاسقان مشمول حكم تقيه است، به اين كه انسان با آنان به نرمى سخن بگويد، و از مال خود به آنان ببخشد، يا با تبسّم و خوشرويى با آنها برخورد كند، تا از تعرّض آنان نسبت به عرض و آبروى خود در امان باشد».(2)
يعقوبى و ديگران نقل كردهاند كه وقتى بسر بن ابى ارطاة به مدينه حمله كرد، و جابر بن عبداللّه را احضار نمود. جابر به امّ سلمه گفت: بيعت كردن با او ضلالت است، و اگر بيعت نكنم بيم آن دارم كه مرا به قتل برساند. امّ سلمه به او گفت: با او بيعت كن، زيرا اصحاب كهف از روى تقيه در مراسم مخصوص قوم خود شركت مىكردند و لباسهايى چون لباسهاى مخصوص آنان بر تن مىكردند.(3)
1ـ مفايتح الغيب: 6 / 13؛ تفسير آيهى 28 آلعمران.
2ـ تفسير المراغى: 3 / 136.
3ـ تاريخ اليعقوبى: 2 / 100.
طبرى در تاريخ خود ماجراى محنت در مسألهى خلق قرآن را توسّط مأمون عباسى نقل كرده و ياد آور شده است كه جمع كثيرى از قضات و محدّثان كه تحت فشار و تهديد مأمون واقع شده بودند، به مخلوق بودن قرآن اذعان كردند، و آن گاه كه نسبت به اين اقدام خود مورد نكوهش برخى قرار گرفتند، عمل خود را از قبيل كارى كه عمّار ياسر در برابر كافران انجام داد دانسته و آن را توجيه نمودند.(1) اين واقعه به روشنى بر اين حقيقت دلالت مىكند كه تقيّه قاعدهاى است كلى و به كافران اختصاص ندارد، هرگاه شرايط آن فراهم شود، خواه در مورد مسلمانان باشد يا كافران، مىتوان آن را به كار گرفت.
تا اين جا ثابت شد كه تقيّه قاعده و روشى است عقلايى و از ضروريات زندگى بشر به شمار مىرود. و در شرايع آسمانى نيز به رسميت شناخته شده است.
و مسلمانان ـ فارغ از گرايشهاى مذهبى ـ آن را بكار گرفتهاند. با اين حال در روايات ائمهى معصوم عليهمالسلام نسبت به تقيّه تأكيد و اهتمام ويژهاى به چشم مىخورد. تا آنجا كه در روايات متعدّد آمده است:
«لاايمان لمن لاتقيّة له»(2) و «لادين لمن لاتقيّة له». و امام باقر عليهالسلام فرموده است: «التقية من ديني و دين ابَائي»(3) نظير اينسخن از امامصادق عليهالسلام نيز روايت شده است(4).
1ـ تاريخ طبرى: 10 / 284 ـ 292.
2ـ وسائل الشيعه، ج 6، كتاب الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر، ابواب الأمر و النهى، باب 24، روايات: 2، 3، 6، 22، 25، 29، 31.
3ـ همان، حديث 2.
4ـ همان، حديث 23.
از مطالعه مجموع روايات اهل بيت عليهمالسلام در مورد تقيّه، به دست مىآيد كه آنان دو گونه تقيّه را به كار مىگرفته و به شيعيان خود توصيه مىكردهاند. يكى تقيهى خوفى و ديگرى تقيّهى مداراتى. روايات مربوط به تقيهى خوفى فراوانتر از روايات مربوط به تقيهى مداراتى است.
تقيّه خوفى گاهى مربوط به خطر و ضرر برجان يا عرض و آبرو يا مال خود شخص است، و گاهى مربوط به خطر و ضرر بر جان يا عرض يا مال مؤمنان ديگر و بستگان خويش است. و گاهى مربوط به خطر و ضرر بر اسلام و مذهب. و تقيهى مداراتى در جايى است كه خوف و ترس نسبت به امور ياد شده وجود ندارد، ولى انسان با به كار گرفتن روش تقيّه بهتر مىتواند مسؤوليت دينى خود را در هدايت و ارشاد ديگران، و تقويت وحدت و اخوّت اسلامى انجام دهد، در احاديثى كه از تقيه به عنوان سپر و سنگ (جُنّة، تُرس) ياد شده تقيّهى خوفى مقصود است و رواياتى كه به حسن معاشرت و التزام به اعمال پسنديده سفارش كرده است، بيشتر با تقيّهى مداراتى مناسبت دارد، يعنى هدف عمده و اساسى از آن جلب نظر مخالفان به شيعه و آيين تشيّع است، اگر چه در حفظ جان و آبرو و مال شيعيان نيز مؤثّر خواهد بود.
هشام بن حكم از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: از انجام كارى كه به واسطهى آن ما را سرزنش مىكنند بپرهيزيد، زيرا فرزند ناخلف كارهايى مىكند كه پدرش به واسطهى آن ملامت مىشود ،براى آن كس كه خود را به او وابستهايد (ائمهى اهل بيت عليهمالسلام ) مايهى زينت باشيد نه مايهى عيب و زشتى. با جماعتهاى آنان نماز بگذاريد، بيمارانشان را عيادت كنيد؛ جنازههايشان را تشييع نماييد، در هيچ كار خيرى آنان بر شما پيشى نگيرند. سپس فرمود: «واللّه ما عبد اللّه بشيء أحب اليه من الخباء»:
به خدا سوگند خداوند به چيزى كه نزد او از «خباء» محبوبتر باشد، عبادت نشده است هشام پرسيد «خباء» چيست؟ امام عليهالسلام فرمود: «التقيّة»(1).
در روايات متعدد، ائمهى معصوم عليهمالسلام آيهى كريمهى «ولاتستوى الحسنة و لاالسّيّئة ادفع بالتى هى أحسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كأنّه ولىّ حميم ولا يلقّاها الاّ الّذين صبروا، ولا يلقّاها الاّ ذو حظٍّ عظيم» (فصّلت / 34) را به تقيه تفسير كردهاند. روشن است كه مقصود تقيهى مداراتى است. دليل روشن بر اين مطلب اين است كه آيهى قبل از اين مربوط به دعوت به توحيد و خدا پرستى است چنان كه مىفرمايد: «و من احسن قولا ممّن دعا الى اللّه و عمل صالحا و قال انّنى من المسلمين» (فصّلت / 33).
1ـ وسائل الشيعة، مدرك قبل، باب 26، حديث 2.
تاريخ شيعه نشان دهندهى اين حقيقت تلخ است كه پيوسته از طرف حكومتهاى ستمكار در جهان اسلام كه طرفدار مذاهب غير شيعى بودهاند، تحت فشار بوده و مورد انواع شكنجهها و ظلم و ستمها قرارگرفتهاند، اين وضعيت در دوران ائمهى معصوم عليهمالسلام كه حكومتهاى اموى و عباسى بر اريكهى قدرت سياسى قرار داشتند بسيار شديد و هولناك بود. هر گونه آزادى سياسى و اجتماعى از شيعيان سلب شده بود، و در مواردى حتى ارتباط با خاندان علوى بزرگترين جرم سياسى به شمار مىرفت. بديهى است در چنين شرايطى حفظ تشيّع كه تبلور اسلام راستين است، جز با به كارگيرى روش تقيّه (اعم از تقيّهى خوفى و مداراتى) امكانپذير نبود.
با توجّه به اين شرايط مىتوان به واقع نگرى، دورانديشى و روش و منش حكيمانهى ائمهى اهلبيت عليهمالسلام پى برد. آنان با به كارگيرى چنين شيوهى خير خواهانه و مصلحت انديشانه توانستند حقايق دين را براى مردم بيان كنند، و با تحريفهاى معنوى كه به عمد يا سهو توسط افرادى در آيين اسلام مىشد، به گونهاى شايسته و استوار مبارزه كنند. و مذهب تشيّع را ـ اگر چه با تحمّل مشقّتها و پرداختن هزينههاى سنگين ـ حفظ كنند.
كسانى كه تأكيد بر تقيّه را بر مذهب شيعه عيب مىشمارند اگر با ديدهى انصاف به حقايق تاريخى بنگرند، و از تعصبّ و لجاج و فتنهانگيزى ميان مسلمانان دست بردارند، در قضاوت و داورى خود تجديد نظر خواهند كرد، و بر حقانيت او در اين مسأله همچون ديگر مسايل دينى ـ اذعان خواهند نمود. در حقيقت، اگر بناست در اين باره كسى مورد ملامت و نكوهش قرار گيرد، اين حكومتهاى جابر اموى و عباسى و ديگر حكومتهاى ستمكار در دنياى اسلامند كه بايد مورد ملامت و نكوهش واقع شوند، حكومتهايى كه معالاسف خود را پيرو و طرفدار مذهب اهل سنّت مىدانستند، و بدترين ظلم و ستمها را در حق شيعه اعمال مىكردند. همچنين بايد آن دسته از علماى اهلسنّت مورد ملامت و نكوهش واقع شوند، كه بر مباح بودن جان و مال و عرض شيعيان فتوا داده و حكومتها را بر اعمال شكنجه و قتل و غارت شيعيان ترغيب مىكردند.
فشارهاى سياسى و شكنجهها و كشتارهايى كه توسط حكومتهاى اموى و عباسى و ديگر حكومتهاى جابر در جهان اسلام در مورد شيعيان انجام گرفته است، از بديهيات تاريخ اسلام و از دردناكترين فجايع تاريخى به شمار مىرود، كه گوشههايى از آن در كتب تاريخ ـ نه فقط كتابهاى شيعى، بلكه كتب تاريخ اهلسنّت نقل شده است، با اين حال عناد و لجاج، كسانى چون موسى جاراللّه(1) را بر آن داشته است كه با روشى سفسطه گرايانه، همهى اين حقايق تاريخى را انكار كرده و ادّعا كند كه هيچ گاه شيعهاى به خاطر اعلان عقيدهاش به قتل نرسيده است، و آنچه در اين باره نقل شده است ساختهى شيعيان است. گويا وى كتابهايى چون كامل ابن اثير را نديده و نخوانده، يا ديده و خوانده، و مؤلّف آن را شيعى پنداشته، و يا عمداً چنين حقايق روشنى را انكار كرده است!.
شبههى اول: برخى از وهابيان كه گويى فلسفهى آنان در خصومت با شيعه خلاصه شده و در اين راه هر گفتار و كردارى بر آنان مباح و رواست هر چند تحريف حقايق و كذب و افترا و دادن نسبتهاى ناروا باشد، عقيدهى شيعه را در مسألهى تقيه مستلزم كذب محض يا نفاق آشكار دانسته و با چنين تصويرى از تقيه آن را مردود اعلان كردهاند.(2)
1. نويسندهى كتاب «الوشيعة في نقض عقائدالشيعة». علاّمه سيد محسن امين كتاب «نقض الوشيعة» يا «الشيعة بين الحقائق و الاوهام» را در رد آن نوشته است. در مورد نقد اين قسمت از سخنان او به كتاب نقض الوشيعة، ص 197 ـ 201 رجوع شود.
2. از كسانى كه اين مطلب را مطرح كرده است، محمدعبدالستار در كتاب «بطلان عقايدالشيعة» و موسىجاراللّه رضىاللهعنه در كتاب «الوشيعة» و احسان الهى ظهير در كتابهاى خود عليه شيعه است.
پاسخ: اوّلاً: تقيه ـ چنان كه بيان گرديد ـ از مختصّات شيعه نيست، بلكه عموم مسلمانان و بلكه همهى عقلاى بشر آن را پذيرفته و به كار بستهاند، پس اگر تقيّه مستلزم كذب يا نفاق است، اين اشكال بر همهى مسلمانان وارد است، و نه فقط بر شيعه.
و ثانياً: كذب در مواردى كه مصلحت اهمّى بر آن مترتّب شود، از نظر عقلى و شرعى جايزاست.
البته در صورت امكان، لازم است توريه كند، چنان كه در حديث آمده است: «انّ في المعاريض لمندوحة عن الكذب». از موارد آن ـ چنان كه در كتب فقهى بيان شده است ـ اصلاح ذات البين است كه در شرع مقدّس اسلام از اهمّيّت بالايى برخوردار است. چنان كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد آن فرموده است: «إصلاح ذات البين افضل من عامّة الصلاة و الصيام».(1)
و ثالثاً: نفاق ـ آن گونه كه در قرآن كريم و روايات بيان شده است ـ عبارت است از اين كه انسان حق را اظهار كند و در درون به باطل اعتقاد داشته باشد، در حالى كه در تقيه، انسان باطل را اظهار مىكند و در باطن به حق عقيده دارد.
در قرآن كريم منافقان و عمل منافقانه با شدّت تمام مورد نكوهش قرار گرفته است، در حالى كه در آياتى كه پيش از اين نقل گرديد، تقيه به عنوان كارى پسنديده و مشروع شناخته شده است. و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عمّار ياسر توصيه كرد كه هر گاه تحت شكنجه و آزار مشركان و كافران قرار گرفت مىتواند با استفاده از روش تقيّه، از آنان رهايى يابد.
1ـ نهج البلاغة، بخش وصايا، شماره 47.
شبههى دوم: شبههى ديگرى كه برخى از وهّابيان در بارهى تقيّه بر مذهب شيعه وارد كردهاند اين است كه گفتهاند چون در مذهب شيعه تقيه به عنوان يك قاعدهى كلّى پذيرفته شده است، نمىتوان بر عقايد و آراى واقعى آنان پى برد؛ زيرا در همهى مسايل احتمال تقيّه داده مىشود، و در نتيجه اقوال و آراى آنان فاقد اعتبار علمى است.
پاسخ: اين شبهه گاهى در مورد روايات ائمهى معصوم عليهمالسلام مطرح مىشود، و گاهى در مورد اقوال علماى شيعه، در مورد نخست ياد آور مىشويم:
اوّلاً: ائمهى معصوم عليهمالسلام به شيوههاى مناسب راه تشخيص احكام واقعى را از احكام تقيّهاى بيان كردهاند، مثلا در مورد روايات متعارض يكى از مرجحات اين است كه با اقوال مذاهب مخالف مذهب اهل بيت عليهمالسلام مخالفت داشته باشد.
ثانياً: اگر به فرض كسى نتوانست حكم واقعى را از حكم تقيهاى باز شناسد، مطابق ديگر قواعد شناخته و پذيرفته شده با اجتهاد عمل مىكند، و از اين نظر براى پيروان مذهب اهل بيت عليهمالسلام هيچ گونه مشكل نظرى يا عملى لاينحل پيش نخواهد آمد. ديگران نيز، وقتى مىخواهند در مورد مذهب اهل بيت عليهمالسلام داورى كنند، لازم است با در نظر گرفتن همهى جوانب امر، كه اصل تقيه نيز از آن جمله است، به داورى بنشينند. و از هرگونه پيشداورى و تفسير به رأى بر حذر باشند.
ثالثاً: چنين نيست كه در همهى معارف نظرى يا احكام عملى و قضاياى اخلاقى تقيّه راه داشته باشد، تا نتيجهى آن اين باشد كه انسان در فهم مذهب اهل بيت در قلمرو معارف و احكام اسلامى دچار حيرت گردد. تقيه، اگر چه يك اصل عقلايى و شرعى است، ولى اصلى است ثانوى نه اولى. بنابراين، اصل اولى در مورد احاديث ائمهى معصوم عليهمالسلام عدم تقيّه است، احتمال تقيّه در موارد محدود و مخصوص است كه شناخت آنها بر اهل معرفت و تحقيق و آشنايان به مبانى اهل بيت عليهمالسلام كار دشوارى نخواهد بود.
در مورد اقوال و آراى علماى شيعه ياد آور مىشويم، ديدگاههاى آنان دركتابهاى بيشمار تفسيرى، كلامى و فقهى آنان نقل و در كتابخانهها و مراكز علمى دنيا يافت مىشود.
ديدگاه هاى آنان چند دسته است، برخى مورد اجماع و اتفاق آنان است، و برخى مورد قبول اكثريت يا مشهور ميان آنهاست، و برخى نيز مورد اختلاف نظر است، و اجماع يا شهرتى در آنها وجود ندارد. و در هر صورت، آرا و نظريات آنان مكتوم و سرّى نيست، تا ديگران نتوانند به آنها دست يابند، يا در مورد عقايد و آراى واقعى آنها دچار ترديد شوند. آرى، غرض ورزان و بيماردلانى چون كسانى كه چنين شبهاتى را مطرح مىكنند، به جاى آن كه براى آشنايى با مذهب شيعه به كتابهاى معتبر، و علماى بزرگ و اقوال مشهور ميان علماى شيعه رجوع كنند، به اقوال شاذ و غير معتبر يا كم اعتبار رجوع مىكنند، و آنها را به عنوان عقايد و آراى شيعه نشر مىدهند، يا با پيش داورى هاى خود، عقايد و آراء مذهب شيعه را تحريف كرده و اذهان ناآگاهان را نسبت به آن دچار ترديد و شبهه مىسازند.
در برخى از كتب ملل و نحل و كلام(1) به شيعه نسبت دادهاند كه آنان اظهار كفر را بر پيامبران به دليل تقيّه جايز مىشمارند.
1ـ شرح المواقف: 8 / 264؛ شرح المقاصد: 5 / 50.
اين در حالى است كه علماى بزرگ شيعه تصريح كردهاند كه در چنين موردى تقيّه جايز نيست، زيرا لازمهى آن اين است كه دين الهى هيچ گاه به مردم ابلاغ نگردد. چون معمولاً، پيامبران در آغاز بعثت دشمنان بسيارى داشتند، و شرايط آنان از روشنترين شرايط تقيّه بوده است، هرگاه تقيّه براى آنان جايز باشد، و به جاى اظهار توحيد، اظهار كفر و شرك كنند، دين حق به بشر ابلاغ نخواهد شد، و اين، يعنى نقض غرض آشكار نبوت.(1)
1ـ ارشاد الطالبين: ص 303 ـ 304.
همان گونه كه ياد آور شديم تقيّه ـ به ويژه تقيّهى خوفى ـ اصلى است ثانوى و غرض عمدهى آن حفظ جان و شرف و مال، و نيز حفظ دين و شريعت است، حال اگر حفظ امور ياد شده متوقّف بر تقيّه باشد، تقيّه واجب خواهد بود، و اگر تقيّه نتيجهاى بر خلاف غرض مزبور داشته باشد، حرام خواهد بود. اين گونه موارد را به عنوان مستثنيات تقيّه نام بردهاند، در اين جا مناسب است سخن امام خمينى را در موارد حرمت تقيّه ياد آور شويم:
1. در برخى از محرمات و واجباتى كه در نظر شارع و متشرعه اهميت ويژهاى دارند، تقيّه جايز نيست، مانند ويران كردن كعبه معظمه و مشاهد مشرفه، رد كردن اسلام و قرآن، و تفسير آن به گونهاى كه حقيقت دين تحريف گرديده، و مانند مذاهب الحادى معرفى شود.
2. هرگاه تقيّه كننده از موقعيت ويژهاى در ميان مسلمانان برخوردار است كه ارتكاب فعل حرامى يا ترك واجبى از روى تقيه موجب وهن مذهب و شكستن حرمت دين گردد، تقيه بر چنين فردى جايز نيست. و شايد به همين جهت است كه امام صادق عليهالسلام فرموده است «در شرب خمر تقيّه نخواهم كرد».
3. هر گاه اصلى از اصول اسلام يا يكى از ضروريات دين در معرض خطر باشد، تقيّه در مورد آن جايز نيست، مانند اين كه حاكمان جاير تصميم بگيرند كه احكام مربوط به ارث يا طلاق يا نماز يا حج را تغيير دهند.(1)
1ـ الرسائل، ص 177 ـ 178.