در تاريخ اديان افراد و گروههايى پيدا شدهاند كه در حقّ پيامبران و اولياى الهى غلو كردهاند و به عنوان غاليان شناخته شدهاند. غلو در لغت به معنى تجاوز از حدّ است، يعنى در وصف فرد يا چيزى بيش از آنچه در او هست، در حق او گفته شود.
در حقيقت غلو در لغت همان مبالغه كردن در وصف انسان يا چيزى است. و در اصطلاح شرع عبارت است از تجاوز كردن و مبالغه نمودن در حق پيامبران و اولياى الهى و اعتقاد به الوهيت، يا ربوبيت آنان.
1. به همين مضمون است آيهى 77 سوره مائده.
قرآن كريم اهل كتاب را از غلو در حق مسيح عليهالسلام بر حذر داشته مىفرمايد: «يا اهل الكتاب لا تغلوا فى دينكم و لاتقولوا على اللّه الاّ الحق، إنّما المسيح عيسى بن مريم رسول اللّه و كلمته...» (نساء / 171).(1) غلو اهل كتاب (نصارى) اين بود كه به الوهيت حضرت مسيح اعتقاد داشتند. چنان كه در جاى ديگر فرموده است:
«لقد كفر الذين قالوا ان اللّه هو المسيح بن مريم» (مائده / 72).
با اين كه حضرت مسيح يكى از پيامبران الهى بود، و چون ديگر پيامبران فرستاده و رسول خدا بود، و هرگز بهرهاى از الوهيت نداشت، چنان كه در جاى ديگر مىفرمايد:
«ما المسيح بن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل» (مائده / 75).
غلو در دين، از يك طرف مقام انسان را تا مرتبهى ربوبيت و الوهيت بالا مىبرد، و از سوى ديگر مقام الوهيت و ربوبيت را تنزّل مىدهد و به آن جامهى بشرى مىپوشد و براى خداوند صفات جسمانى قايل مىشود. بدين جهت قرآن كريم اهل كتاب را نخست از اين كه در مورد خداوند سخنى به ناحق بگويند بر حذر داشته و فرموده است: «لا تقولوا على اللّه الاّ الحق» در مورد خدا جز به حق سخن نگوييد؛ آنگاه عقيدهى آنان در مورد الوهيت حضرت مسيح عليهالسلام را مردود دانسته مىفرمايد: «انما المسيح عيسى بن مريم رسول اللّه و كلمته». از اين روى، غلو در دين مستلزم قول به تشبيه و تجسيم نيز هست، ولى عكس آن كليت ندارد. يعنى قول به تشبيه و تجسيم مستلزم غلو نيست، آرى، اعتقاد به حلول و اتّحاد مستلزم غلو در دين است. زيرا لازمهى حلول خداوند در جسم انسانى، و يا اتحاد خداوند با فردى، اين است كه، آن فرد مقام الوهيت داشته باشد. اصولا غلو در حق افراد از طريق حلول يا اتحاد تبيين شده است.
يكى از پديدههاى انحرافى كه در حوزهى اعتقادات دينى در جهان اسلام رخ داده است، پديدهى غلو و ظهور غاليان است. آنان كسانى بودهاند كه در حق پيامبر صلىاللهعليهوآله يا على بن ابى طالب عليهالسلام و يا ديگر ائمّهى اهل البيت يا افراد ديگر به الوهيت، و حلول خداوند در آنان، و يا اتحاد خداوند با آنان قايل شدهاند. طبق گزارشهاى تاريخى، بيشترين غلو در جهان اسلام در مورد امام على عليهالسلام و در حق او صورت گرفته است.
شيخ مفيد در مورد غُلات گفته است: «عدّهاى از متظاهران به دين اسلامند كه در حقّ اميرالمؤمنين و امامان از ذرّيّهى او قايل به الوهيت و نبوت شدند. آنان گمراه و كافرند، اميرالمؤمنين به قتل آنان دستور داده است، و ديگر ائمهى اهل البيت عليهالسلام نيز آنان را كافر و خارج از دين دانستهاند.(1)
عبدالقاهر بغدادى باب چهارم از كتاب «الفرق بين الفرق» را به ذكر فرقههايى اختصاص داده است كه منسوب به اسلامند، ولى حقيقتاً از امت اسلامى به شمار نمى روند، سپس گفته است: «فرقه هايى كه به حسب ظاهر منسوب به اسلامند، ولى در واقع از امت اسلامى محسوب نمىشوند بيست فرقهاند، سپس نام آنان را كه همان فرقههاى غلاتند برده است.(2)
1. تصحيح الاعتقاد، ص 109.
2. الفرق بين الفرق، 230 ـ 233.
اسفراينى نيز در كتاب «التبصير في الدين» فرقههاى غلات را در بابى جداگانه تحت عنوان گروههايى كه منسوب به اسلامند ولى حقيقتاً در زمرهى مسلمانان نيستند، بر شمرده است.(1)
غاليان در جهان اسلام عقايدى داشتند كه برخى از آنها با عقايد مذاهب اسلامى همانند بود. ولى، عقايدى كه از ويژگىهاى آنان بود و نشانههاى غلو به شمار مىروند عبارتند از:
1ـ اعتقاد به الوهيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله يا اميرالمؤمنين عليهالسلام يا يكى از ائمهى اهل بيت، يا فردى ديگر.
2ـ اعتقاد به اين كه تدبير جهان به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله يا اميرالمؤمنين عليهالسلام يا ائمهى اهل بيت عليهمالسلام يا افرادى ديگر واگذار شده است.
3ـ اعتقاد به نبوت امير المؤمنين عليهالسلام يا ائمهى ديگر، يا فردى از امت اسلامى.
4ـ اعتقاد به آگاهى فردى از عالم غيب بدون آن كه به او وحى يا الهام شود.
5 ـ اعتقاد به اين كه معرفت و محبت ائمهى اهل بيت عليهمالسلام انسان را از عبادت خداوند و انجام فرايض الهى بى نياز مىسازد.(2)
1. التبصير في الدّين، 123 ـ 147.
2. بحار الانوار: 25 / 346.
شيخ مفيد در مورد نشانههاى غلو گفته است: «در علامت غلو همين كافى است كه فردى نشانههاى حدوث را در پيشوايان معصوم عليهمالسلام نفى كند و به الوهيت و قديم بودن آنان قايل شود». وى در مورد تفاوت مفوّضه با غلات گفته است:
«مفوضه گروهى از غلات اند، و تفاوت آنان با غلات در اين است كه ائمه عليهمالسلام را حادث و مخلوق مىدانند، ولى معتقدند خداوند آنان را آفريده است، آنگاه آفرينش و تدبير جهان را به آنان سپرده است».(1)
اقوال نويسندگان ملل و نحل در مورد فرقههاى غلات مختلف است. اشعرى براى آنان پانزده فرقه ذكر نموده است. بغدادى تعداد فرقههاى غلات را بيست فرقه دانسته است. اسفراينى گفته است: غلات بيش از بيست فرقهاند. شهرستانى آنان را يازده صنف دانسته است. برخى از فرقههاى غلات عبارتند از:
1. سبئيّه: پيروان عبداللّه بن سباء. وى در آغاز به نبوت حضرت على عليهالسلام اعتقاد داشت، سپس به الوهيت او معتقد شد. وى شهادت امام على عليهالسلام را انكار كرد، و گفت آن كه كشته شد، شيطانى بود كه به صورت آن حضرت در آمد، همان گونه كه امر در مورد حضرت مسيح بر يهوديان مشتبه گرديد، و آنان گمان كردند كه حضرت مسيح عليهالسلام را كشتهاند. پيروان او معتقدند كه على عليهالسلام به آسمان رفته، و بار ديگر به زمين باز خواهد گشت. و صداى رعد در آسمان در حقيقت صداى او است. و هر گاه صداى رعد را مىشنيدند مىگفتند: السلام عليك يا امير المؤمنين.
1. تصحيح الاعتقاد، ص 109.
2. بيانيه: پيروان بيان بن سمعان تميمى. وى به امامت محمد بن حنفيه قايل بود، و بسيارى از پيروانش او را پيامبر مىدانستند و مىگفتند برخى از شريعت پيامبراسلام صلىاللهعليهوآله را نسخ كرده است. و برخى از پيروانش او را خدا مىدانستند و به حلول روح الهى در او عقيده داشتند.
3. مغيريه: پيروان مغيرة بن سعيد عجلى، مغيره در آغاز به امامت اماممحمدباقر عليهالسلام اعتقاد داشت. ولى سرانجام براى خود دعوى نبوت كرد.
4. خطابيه: پيروان ابو الخطاب أسدى. ابوالخطاب در زمان امام صادق عليهالسلام زندگى مىكرد، و به الوهيت آن حضرت قايل شد. امام عليهالسلام او را لعن و طرد كرد. پيروان او به الوهيت همهى ائمه اعتقاد داشتند.
5. غرابيّه: آنان معتقد بودند كه خداوند جبرييل را به سوى على عليهالسلام فرستاد تا شريعت اسلام را به او بسپارد، ولى جبرييل خطا كرد و آن را به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رساند. و منشأ اشتباه او اين بود كه على عليهالسلام و حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بسيار به يكديگر شباهت داشتند. «و كان أشبه به من الغراب بالغراب» بدين جهت، غرابيه ناميده شدند.
عقيدهى ديگر آنان اين بود كه خداوند حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را آفريد و خلق و تدبير عالم را به اوسپرد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنرا به على عليهالسلام سپرد. بدينجهت آنان را «مفوّضه» نيز مىنامند.
6. نصيريّه: پيروان محمد بن نصير نميرى، وى در زمان امام عسكرى عليهالسلام زندگى مىكرده، و در حق آن حضرت غلو كرد و به ربوبيت او قايل شد. و خود را پيامبرى مبعوث از جانب او معرّفى كرد. شهرستانى از نصيريه در زمان خود به عنوان عدّهاى كه به الوهيت على عليهالسلام قايل بودند ياد كرده است. نصيريه هم اكنون در سوريه، تركيه و كردستان عراق زندگى مىكنند، و از آنان به علويه ياد مىشود.
ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام ، با شدّت تمام با پديدهى غلو و غاليان مخالفت نمودهاند. در اين باره، احاديث بسيارى از آنان روايت شده است. علاّمه مجلسى حدود يك صد حديث را در جلد 25 بحار الانوار روايت كرده است، نمونه هايى از آنها را در اين جا نقل مىكنيم:
1. امام صادق عليهالسلام فرمود: «اِحْذَروا على شَبابِكم الغُلاةَ لا يُفسِدوهُم فَانَّ الغُلاةَ شرُّ خلق اللّه، يصغِّرون عظمة اللّه و يدَّعون الربوبية لعباداللّه...»(1) بر جوانان خود از خطر غلات بيمناك باشيد، مبادا عقايد آنان را تباه سازند، زيرا غلات بدترين خلقِ خدا مىباشند، عظمت خدا را كوچك دانسته و براى بندگان خدا قايل به ربوبيت مىباشند.
2. اميرالمؤمنين عليهالسلام به درگاه خدا از غلات تبرّى جسته چنين مىگفت:
«اللّهم اِنّي بريءٌ من الغلاة كبرائة عيسى بن مريم من النَّصارى، اللَّهم اخْذُلهم اَبداً و لاتنصر منهم أحدا.»(2)
3. امام صادق عليهالسلام فرمود: «لعن اللّه عبداللّه بن سبا انّه ادَّعى الربوبية في أميرالمؤمنين و كانَ و اللّه أميرالمؤمنين عبداً للّه طائعا، الويل لمن كذب علينا، و انَّ قوما يقولون فينا مالا نقول في أنفسنا، نبرء الى اللّه منهم، نبرء الى اللّه منهم؛(3) لعنت خدا بر عبداللّه بن سبا باد كه در مورد اميرالمومنين قايل به ربوبيت شد، سوگند به خدا كه اميرالمؤمنين عليهالسلام بندهى مطيع خدا بود، واى بر كسى كه به ما نسبت دروغ دهد، گروهى در مورد ما مطالبى را مىگويند كه ما قايل به آن نيستيم.
1. بحار الانوار: 25 / 265 به نقل از امالى شيخ طوسي.
2. همان.
3. همان، ص 286 به نقل از رجال كشى.
4. نزد امام صادق عليهالسلام از غلات سخن به ميان آمد، حضرت فرمود از هر گونه مجالست با آنان بپرهيزيد.
5. در جاى ديگر فرمود: لعنت خدا بر كسى باد كه ما را پيامبر بداند.(1)
6ـ امام رضا عليهالسلام فرمود: غلات، كافر و قايلان به تفويض(2) مشركند. هر كس با آنان مجالست كند، و با آنان پيمان زناشويى برقرار سازد، يا آنان را امين بداند و سخن آنها را تصديق كند و با كوچكترين كلمهاى آنان را تأييد كند از ولايت خدا و ولايت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ولايت اهل بيت عليهمالسلام او بيرون مىرود.(3)
1. همان، ص 296.
2. مقصود از تفويض اين است كه كسى بر اين عقيده باشد كه امر خلق و رزق بندگان به ائمه عليهمالسلام واگذار شده است.
3. بحار الانوار: 25 / 273، به نقل از عيون اخبار الرضا عليهالسلام .
4. انوار الملكوت في شرح الياقوت، ص 201.
اين روايات و دهها نمونهى ديگر به خوبى بيانگر مخالفت شديد ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام با غاليان مىباشد. همان گونه كه دانشمندان و متكلمان اماميه نيز غلات را كافر و مشرك دانسته و از آنان تبرّى جستهاند. در اين جا سخن برخى از آنان را نقل مىكنيم:
الف) ابواسحاق ابراهيم بن نوبخت در ردّ نظريهى غلات گفته است:
و قول الغلاة يبطل أصله، استحالة كون الباري تعالي جسما، و معجزات أميرالمؤمنين معارضة بمعجزات موسى و عيسى عليهماالسلام ؛(4) چون جسم بودن خداوند محال است، سخن غلات از پايه فرو مىريزد، و اين كه آنان معجزات اميرالمؤمنين را دليل بر الوهيت او دانستهاند باطل است، زيرا موسى و عيسى نيز داراى معجزات بودند، و هرگز داراى مقام الوهيت نبودند.
ب) شيخ صدوق مىگويد: اعتقاد ما در مورد غلات و مفوِّضه اين است كه آنان كافران به خدا مىباشند.(1)
ج) شيخ مفيد: غلات گروهى از متظاهران به دين اسلام مىباشند كه اميرالمؤمنين و ائمه از ذرّيّهى او را به الوهيت و پيامبرى نسبت دادند، آنان گمراه و كافرند، و اميرالمؤمنين به قتل آنان دستور داد، و ائمهى ديگر نيز آنان را كافر و خارج از اسلام دانستهاند.(2)
د) علاّمهى حلّى مىگويد: برخى از غلات معتقد به الوهيت اميرالمؤمنين و برخى از آنان معتقد به نبوت او شدند و اين اعتقادات باطل است، زيرا ما اثبات نموديم كه خدا جسم نيست و حلول در مورد خدا محال است، و اتحاد نيز باطل مىباشد، نيز اثبات نموديم كه محمد صلىاللهعليهوآله خاتم پيامبران است.(3)
1. الاعتقادات، ص 71.
2. تصحيح الاعتقاد، ص 109.
3. انوار الملكوت، ص 202.
ه) علاّمه مجلسى (وى، پس از بر شمردن مصاديق غلو كه در روايات به آنها اشاره شده است) گفته است: اعتقاد به هر يك از اين موارد موجب كفر و الحاد و خروج از دين است، چنان كه دلايل عقلى و آيات و روايات بر آن دلالت دارند و پيشوايان معصوم عليهمالسلام از غاليان تبرّى جسته و حكم به كفر و قتل آنان نمودهاند، و اگر احيانا در احاديث مطلبى خلاف اين يافت شود بايد تأويل گردد، و اگر قابل تأويل نيست، از افتراهاى غلات مىباشد.(1)
اينها نمونههايى از تصريحات علماى بزرگ شيعه در رد غلو و مشرك بودن غاليان، به يكى از معانى ياد شدهى آن است و اين مطلب در كتب كلام و فقه شيعه به صورت مكرّر و مؤكّد وارد شده است كه اين مقال گنجايش ذكر آنها را ندارد.
1. بحارالانوار: 25 / 346.
با وجود اين تصريحات جاى بسى تعجّب و تأسّف است كه گاهى از طرف افرادى مغرض يا ناآگاه، شيعهى اماميه به غلو در مورد ائمّهى معصوم عليهمالسلام متّهم مىگردد، گاهى اين اتهام از آنجا ناشى شده است كه به حقيقت غلو توجه نشده و در نتيجه، برخى از اعتقادات شيعيان نسبت به پيشوايان معصوم عليهمالسلام مانند اعتقاد به عصمت آنان، داشتن كرامت و اعجاز، و عالم بودن به امور غيبى با اذن و مشيت الهى، به عنوان غلو در حق آنان به شمار آمده است.
ولى اين پندارى بيش نيست، زيرا حقيقت غلو چنان كه قبلا توضيح داده شد آن است كه براى آنان مقام الوهيت و ربوبيت، يا نبوّت و پيامبرى قايل شويم، ولى آنچه از شؤون الوهيت و از مختصات نبوت نيست هيچ ربطى به مسألهى غلو در دين ندارد، بلكه در آن موارد اگر آنچه در مورد آنان معتقد شدهايم واقعيت داشته باشد، اعتقاد ما حقيقت داشته و گزافه نيست، و اگر واقعيت نداشته باشد، از اقسام غلو شرعى نيست و فقط از مصاديق غلو لغوى است. و البته، اعتقاد به عصمت ائمّهى و آگاهى آنان بر غيب و داشتن معجزه و كرامت همگى واقعيت دارد، چنان كه در كتب كلام اثبات گرديده است.
اصولاً دارا بودن مقام عصمت و برخودار بودن از موهبت اعجاز و كرامت و آگاهى بر غيب از مقامات اولياى بزرگ الهى است و اختصاص به پيامبران و امامان نيز ندارد، قرآن كريم از عصمت مريم خبر داده مىفرمايد: «اِنَّ اللّه اصْطَفاكِ وَ طَهَّركِ عَلى نِساءِ الْعالَمينَ» (آل عمران / 42)، و نيز در مورد كرامت او فرموده است:
«كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرَّيا الِْمحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً» (آل عمران / 37)، و نيز از كرامت يكى از ياران سليمان خبر داده مىفرمايد: «قالَ الّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ اَنَا اتيكَ بِهِ قَبْلَ اَنْ يَرْتَّدَ اِلَيْكَ طَرْفُكَ» (نمل / 40)
در احاديث اسلامى بابى تحت عنوان «محدَّث» گشوده شده و از كسانى كه داراى اين مقام بودهاند ياد شده است، محدَّث كسى را گويند كه بدون اين كه داراى مقام نبوى، بوده و ملك و فرشته را در خواب يا بيدارى مشاهده كند، چيزى از عالم غيب به او الهام مىشود.
ابوعبداللّه بخارى از ابوهريره روايت نموده كه گفت: پيامبر فرمود: در ميان بنى اسراييل افرادى بودند كه بدون اين كه داراى مقام نبوت باشند از جانب غيب با آنان گفتوگو مىشد.(1)
و در احاديث شيعه نيز از پيشوايان معصوم عليهمالسلام به عنوان محدَّث و از فاطمه زهرا به عنوان «محدَّثة» ياد شده؛ چنان كه محدِّث كلينى، روايات آن را در كافى و مجلسى، در بحارالانوار آورده است. ائمهى اهل البيت عليهمالسلام براى جلوگيرى از هر گونه سوء تفسير و اين كه كسى در مورد آنان توهّم نبوت نكند، و نيز براى رد عقيدهى كسانى كه چنان تفسير نادرستى داشتند، تصريح نمودهاند كه علوم و آگاهى ما مربوط به بيان حلال و حرام شريعت اسلام است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده است، و ما هرگز داراى منصب نبوت نمىباشيم. چنان كه از امام صادق عليهالسلام روايت كه فرمود: «انما الوقوف علينا في الحلال و الحرام، فأمّا النبّوة فلا»(2) مفاد حديث اين است كه ما داراى مقام و منصب نبوت نيستيم، آنچه مربوط به ما است بيان احكام شريعت به نيابت از پيامبر مىباشد. اين، كارى است كه فقهاى مذاهب اسلامى نيز انجام مىدهند با اين تفاوت كه علم ائمّه به احكام شريعت اكتسابى نيست، بلكه لدنى و افاضى است كه از جانب خداوند و توسّط پيامبر در اختيار آنان قرار داده شده است. پيامبر آورندهى اصل شريعت، و ائمّه، نايبان و جانشينان او در بيان شريعت مىباشند.
1. صحيح البخارى، ط دارالمعرفة، بيروت: 2 / 295.
2. اصول كافى: 1 / 268؛ بحارالانوار: 26 / 83.
در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه گر چه اصطلاح وحى در لغت اعم از وحى نبوت است، و بر هر گونه الهام غيبى اطلاق مىشود، چنان كه در قرآن در مورد الهام به مادر موسى، و نيز در مورد الهام غريزى زنبور عسل به كار رفته است، ولى، براى آن كه مرز ميان وحى و نبوت و غير آن محفوظ بماند و اين دو به يكديگر مشتبه نگردند، علماى اسلام اطلاق كلمهى وحى را بر آگاهىهاى غيبى غير از وحى نبوت جايز نمىشمارند. شيخ مفيد ـ پس از بيان عموميت معناى وحى در لغت و اشاره به مواردى كه در قرآن كلمهى وحى به كار رفته ـ در اين باره چنين گفته است:
«گاهى خداوند در عالم رؤيا حقايقى را بر بندگان خود روشن مىسازد كه در بيدارى نيز حقانيت آن ثابت مىشود، ولى، پس از استقرار شريعت اسلام به اين نوع آگاهىها وحى گفته نمىشود. به علومى كه خداوند به ائمهى اهل بيت القاء مىكند نيز وحى اطلاق نمىگردد، زيرا اجماع مسلمانان بر اين است كه پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر كسى وحى نمىشود و آگاهىهاى غيبى كه براى افرادى حاصل مىشود وحى ناميده نمىشود، و هيچ اشكالى ندارد كه خداوند زمانى اطلاق اين كلمه را در همهى موارد الهامات و القاءات
غيبى (مانند مادر موسى، و زنبور عسل و...) وحى بنامد، و در زمان ديگر آن را به قسم خاصى از آن (يعنى وحى نبوت) اختصاص دهد.(1)
2. معجزه و كرامت نيز از يك مقولهاند و حقيقت آنها يك چيز است، و آن انجام كارى خارق العاده است كه در شرايط يكسان افراد ديگر از انجام آن عاجزند و مستند به امداد غيبى الهى مىباشد و آورندهى آن نيز غرضى جز اثبات حقانيت مدّعاى حق خود ندارد، ولى تفاوت اعجاز در مورد پيامبران با ديگران در مقرون بودن آن با دعوى نبوت است، معجزه آن كار خارقالعادهاى است كه با ادّعاى نبوت همراه است.
فخرالدّين رازى پس از بيان اين كه كرامت براى اولياى الهى امرى جايز است و اشاره به كرامت مريم و آصف بن برخيا گفته است: «ثُمَّ تتميّز الكرامات عن المعجز بتحدّي النبوّة».(2)
صاحب مواقف (عضدالدين ايجى) پس از بيان اين كه از شرايط معجزه اين است كه مقدّم بر ادّعاى نبوّت نباشد، گفته است: اگر اشكال شود به معجزاتى كه پيامبراسلام صلىاللهعليهوآله قبل از نبوّت داشت، مانند سايه افكندن ابر بر او، و سلام كردن سنگ و كلوخ بر او، پاسخ مىدهيم كه اينها از نوع كراماتى است كه براى اولياى الهى حاصل مىگردد، و مقام پيامبران قبل از رسيدن به نبوت از مقام اولياى كمتر نيست».(3)
1. تصحيح الاعتقاد: ص 99 ـ 100.
2. تلخيصُ المحصَّل، ط دارالاضواء، ص 373.
3. شرح المواقف: 8 / 225.
مير سيّد شريف گرگانى نيز كرامت را چنين تعريف كرده است: «هي ظهور امر خارق للعادة من قبل شخص غير مقارن لدعوى النبوّة».(1)
حاصل سخن اين كه معجزه و كرامت در اين كه امرى خارق العادهاند و از صالحان و پاكان صادر مىشود و اهداف الهى نيز بر آنها مترتّب است يكسانند، و تفاوت آنها مربوط به داشتن دعوى نبوت و عدم آن است، و اكثريت علماى اسلام ظهور كارهاى خارق العاده را بر صالحان و پارسايان از امت اسلامى جايز شمرده و آن را «كرامت» مىنامند.
از مطالب ياد شده روشن گرديد كه اعتقاد اماميه در مورد امامان معصوم عليهمالسلام كه آنان را معصوم دانسته و علم غيب و كرامت براى آنان قايل مىباشند به هيچ وجه دليل بر نبوت آنان نبوده و با اصل خاتميّت منافات ندارد، و هيچ يك از آنان نيز نه تنها چنين ادّعايى ندارند، بلكه با شدت تمام با آن مخالفت نمودهاند، چنان كه نمونههايى از احاديث اهل بيت و علماى اماميه را در اين باره نقل نموديم، اگر اعتقاد به اين گونه مقامات ملازم با نبوت باشد، بايد مريم عذرا و آصف بن برخيا (وزير و وصى حضرت سليمان) نيز پيامبر باشند، و يا مطابق آنچه در صحيح بخارى و غير آن آمده بايد خليفهى دوم نيز پيامبر باشد و....
1. التعريفات، ص 79.