فصل ششم

غلو و غاليان

در تاريخ اديان افراد و گروه‏هايى پيدا شده‏اند كه در حقّ پيامبران و اولياى الهى غلو كرده‏اند و به عنوان غاليان شناخته شده‏اند. غلو در لغت به معنى تجاوز از حدّ است، يعنى در وصف فرد يا چيزى بيش از آنچه در او هست، در حق او گفته شود.
در حقيقت غلو در لغت همان مبالغه كردن در وصف انسان يا چيزى است. و در اصطلاح شرع عبارت است از تجاوز كردن و مبالغه نمودن در حق پيامبران و اولياى الهى و اعتقاد به الوهيت، يا ربوبيت آنان.

1. به همين مضمون است آيه‏ى 77 سوره مائده.

قرآن كريم اهل كتاب را از غلو در حق مسيح عليه‏السلام بر حذر داشته مى‏فرمايد: «يا اهل الكتاب لا تغلوا فى دينكم و لاتقولوا على اللّه‏ الاّ الحق، إنّما المسيح عيسى بن مريم رسول اللّه‏ و كلمته...» (نساء / 171).(1) غلو اهل كتاب (نصارى) اين بود كه به الوهيت حضرت مسيح اعتقاد داشتند. چنان كه در جاى ديگر فرموده است:
«لقد كفر الذين قالوا ان اللّه‏ هو المسيح بن مريم» (مائده / 72).
با اين كه حضرت مسيح يكى از پيامبران الهى بود، و چون ديگر پيامبران فرستاده و رسول خدا بود، و هرگز بهره‏اى از الوهيت نداشت، چنان كه در جاى ديگر مى‏فرمايد:
«ما المسيح بن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل» (مائده / 75).
غلو در دين، از يك طرف مقام انسان را تا مرتبه‏ى ربوبيت و الوهيت بالا مى‏برد، و از سوى ديگر مقام الوهيت و ربوبيت را تنزّل مى‏دهد و به آن جامه‏ى بشرى مى‏پوشد و براى خداوند صفات جسمانى قايل مى‏شود. بدين جهت قرآن كريم اهل كتاب را نخست از اين كه در مورد خداوند سخنى به ناحق بگويند بر حذر داشته و فرموده است: «لا تقولوا على اللّه‏ الاّ الحق» در مورد خدا جز به حق سخن نگوييد؛ آنگاه عقيده‏ى آنان در مورد الوهيت حضرت مسيح عليه‏السلام را مردود دانسته مى‏فرمايد: «انما المسيح عيسى بن مريم رسول اللّه‏ و كلمته». از اين روى، غلو در دين مستلزم قول به تشبيه و تجسيم نيز هست، ولى عكس آن كليت ندارد. يعنى قول به تشبيه و تجسيم مستلزم غلو نيست، آرى، اعتقاد به حلول و اتّحاد مستلزم غلو در دين است. زيرا لازمه‏ى حلول خداوند در جسم انسانى، و يا اتحاد خداوند با فردى، اين است كه، آن فرد مقام الوهيت داشته باشد. اصولا غلو در حق افراد از طريق حلول يا اتحاد تبيين شده است.
 

پديده‏ى غلو در جهان اسلام

يكى از پديده‏هاى انحرافى كه در حوزه‏ى اعتقادات دينى در جهان اسلام رخ داده است، پديده‏ى غلو و ظهور غاليان است. آنان كسانى بوده‏اند كه در حق پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا على بن ابى طالب عليه‏السلام و يا ديگر ائمّه‏ى اهل البيت يا افراد ديگر به الوهيت، و حلول خداوند در آنان، و يا اتحاد خداوند با آنان قايل شده‏اند. طبق گزارش‏هاى تاريخى، بيشترين غلو در جهان اسلام در مورد امام على عليه‏السلام و در حق او صورت گرفته است.
شيخ مفيد در مورد غُلات گفته است: «عدّه‏اى از متظاهران به دين اسلامند كه در حقّ اميرالمؤمنين و امامان از ذرّيّه‏ى او قايل به الوهيت و نبوت شدند. آنان گمراه و كافرند، اميرالمؤمنين به قتل آنان دستور داده است، و ديگر ائمه‏ى اهل البيت عليه‏السلام نيز آنان را كافر و خارج از دين دانسته‏اند.(1)
عبدالقاهر بغدادى باب چهارم از كتاب «الفرق بين الفرق» را به ذكر فرقه‏هايى اختصاص داده است كه منسوب به اسلامند، ولى حقيقتاً از امت اسلامى به شمار نمى روند، سپس گفته است: «فرقه هايى كه به حسب ظاهر منسوب به اسلامند، ولى در واقع از امت اسلامى محسوب نمى‏شوند بيست فرقه‏اند، سپس نام آنان را كه همان فرقه‏هاى غلاتند برده است.(2)

1. تصحيح الاعتقاد، ص 109.
2. الفرق بين الفرق، 230 ـ 233.

اسفراينى نيز در كتاب «التبصير في الدين» فرقه‏هاى غلات را در بابى جداگانه تحت عنوان گروه‏هايى كه منسوب به اسلامند ولى حقيقتاً در زمره‏ى مسلمانان نيستند، بر شمرده است.(1)
 

نشانه‏هاى غلو

غاليان در جهان اسلام عقايدى داشتند كه برخى از آنها با عقايد مذاهب اسلامى همانند بود. ولى، عقايدى كه از ويژگى‏هاى آنان بود و نشانه‏هاى غلو به شمار مى‏روند عبارتند از:

1ـ اعتقاد به الوهيت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا اميرالمؤمنين عليه‏السلام يا يكى از ائمه‏ى اهل بيت، يا فردى ديگر.
2ـ اعتقاد به اين كه تدبير جهان به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا اميرالمؤمنين عليه‏السلام يا ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام يا افرادى ديگر واگذار شده است.
3ـ اعتقاد به نبوت امير المؤمنين عليه‏السلام يا ائمه‏ى ديگر، يا فردى از امت اسلامى.
4ـ اعتقاد به آگاهى فردى از عالم غيب بدون آن كه به او وحى يا الهام شود.
5 ـ اعتقاد به اين كه معرفت و محبت ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام انسان را از عبادت خداوند و انجام فرايض الهى بى نياز مى‏سازد.(2)

1. التبصير في الدّين، 123 ـ 147.
2. بحار الانوار: 25 / 346.

شيخ مفيد در مورد نشانه‏هاى غلو گفته است: «در علامت غلو همين كافى است كه فردى نشانه‏هاى حدوث را در پيشوايان معصوم عليهم‏السلام نفى كند و به الوهيت و قديم بودن آنان قايل شود». وى در مورد تفاوت مفوّضه با غلات گفته است:
«مفوضه گروهى از غلات اند، و تفاوت آنان با غلات در اين است كه ائمه عليهم‏السلام را حادث و مخلوق مى‏دانند، ولى معتقدند خداوند آنان را آفريده است، آنگاه آفرينش و تدبير جهان را به آنان سپرده است».(1)
 

فرقه‏هاى غلات

اقوال نويسندگان ملل و نحل در مورد فرقه‏هاى غلات مختلف است. اشعرى براى آنان پانزده فرقه ذكر نموده است. بغدادى تعداد فرقه‏هاى غلات را بيست فرقه دانسته است. اسفراينى گفته است: غلات بيش از بيست فرقه‏اند. شهرستانى آنان را يازده صنف دانسته است. برخى از فرقه‏هاى غلات عبارتند از:
1. سبئيّه: پيروان عبداللّه‏ بن سباء. وى در آغاز به نبوت حضرت على عليه‏السلام اعتقاد داشت، سپس به الوهيت او معتقد شد. وى شهادت امام على عليه‏السلام را انكار كرد، و گفت آن كه كشته شد، شيطانى بود كه به صورت آن حضرت در آمد، همان گونه كه امر در مورد حضرت مسيح بر يهوديان مشتبه گرديد، و آنان گمان كردند كه حضرت مسيح عليه‏السلام را كشته‏اند. پيروان او معتقدند كه على عليه‏السلام به آسمان رفته، و بار ديگر به زمين باز خواهد گشت. و صداى رعد در آسمان در حقيقت صداى او است. و هر گاه صداى رعد را مى‏شنيدند مى‏گفتند: السلام عليك يا امير المؤمنين.

1. تصحيح الاعتقاد، ص 109.

2. بيانيه: پيروان بيان بن سمعان تميمى. وى به امامت محمد بن حنفيه قايل بود، و بسيارى از پيروانش او را پيامبر مى‏دانستند و مى‏گفتند برخى از شريعت پيامبراسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را نسخ كرده است. و برخى از پيروانش او را خدا مى‏دانستند و به حلول روح الهى در او عقيده داشتند.
3. مغيريه: پيروان مغيرة بن سعيد عجلى، مغيره در آغاز به امامت امام‏محمدباقر عليه‏السلام اعتقاد داشت. ولى سرانجام براى خود دعوى نبوت كرد.
4. خطابيه: پيروان ابو الخطاب أسدى. ابوالخطاب در زمان امام صادق عليه‏السلام زندگى مى‏كرد، و به الوهيت آن حضرت قايل شد. امام عليه‏السلام او را لعن و طرد كرد. پيروان او به الوهيت همه‏ى ائمه اعتقاد داشتند.
5. غرابيّه: آنان معتقد بودند كه خداوند جبرييل را به سوى على عليه‏السلام فرستاد تا شريعت اسلام را به او بسپارد، ولى جبرييل خطا كرد و آن را به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رساند. و منشأ اشتباه او اين بود كه على عليه‏السلام و حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بسيار به يكديگر شباهت داشتند. «و كان أشبه به من الغراب بالغراب» بدين جهت، غرابيه ناميده شدند.
عقيده‏ى ديگر آنان اين بود كه خداوند حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را آفريد و خلق و تدبير عالم را به اوسپرد، و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن‏را به على عليه‏السلام سپرد. بدين‏جهت آنان را «مفوّضه» نيز مى‏نامند.
6. نصيريّه: پيروان محمد بن نصير نميرى، وى در زمان امام عسكرى عليه‏السلام زندگى مى‏كرده، و در حق آن حضرت غلو كرد و به ربوبيت او قايل شد. و خود را پيامبرى مبعوث از جانب او معرّفى كرد. شهرستانى از نصيريه در زمان خود به عنوان عدّه‏اى كه به الوهيت على عليه‏السلام قايل بودند ياد كرده است. نصيريه هم اكنون در سوريه، تركيه و كردستان عراق زندگى مى‏كنند، و از آنان به علويه ياد مى‏شود.
 

موضع ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام در برابر غاليان

ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام ، با شدّت تمام با پديده‏ى غلو و غاليان مخالفت نموده‏اند. در اين باره، احاديث بسيارى از آنان روايت شده است. علاّمه مجلسى حدود يك صد حديث را در جلد 25 بحار الانوار روايت كرده است، نمونه هايى از آنها را در اين جا نقل مى‏كنيم:
1. امام صادق عليه‏السلام فرمود: «اِحْذَروا على شَبابِكم الغُلاةَ لا يُفسِدوهُم فَانَّ الغُلاةَ شرُّ خلق اللّه‏، يصغِّرون عظمة اللّه‏ و يدَّعون الربوبية لعباداللّه‏...»(1) بر جوانان خود از خطر غلات بيمناك باشيد، مبادا عقايد آنان را تباه سازند، زيرا غلات بدترين خلقِ خدا مى‏باشند، عظمت خدا را كوچك دانسته و براى بندگان خدا قايل به ربوبيت مى‏باشند.
2. اميرالمؤمنين عليه‏السلام به درگاه خدا از غلات تبرّى جسته چنين مى‏گفت:
«اللّهم اِنّي بريءٌ من الغلاة كبرائة عيسى بن مريم من النَّصارى، اللَّهم اخْذُلهم اَبداً و لاتنصر منهم أحدا.»(2)
3. امام صادق عليه‏السلام فرمود: «لعن اللّه‏ عبداللّه بن سبا انّه ادَّعى الربوبية في أميرالمؤمنين و كانَ و اللّه‏ أميرالمؤمنين عبداً للّه طائعا، الويل لمن كذب علينا، و انَّ قوما يقولون فينا مالا نقول في أنفسنا، نبرء الى اللّه‏ منهم، نبرء الى اللّه‏ منهم؛(3) لعنت خدا بر عبداللّه‏ بن سبا باد كه در مورد اميرالمومنين قايل به ربوبيت شد، سوگند به خدا كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام بنده‏ى مطيع خدا بود، واى بر كسى كه به ما نسبت دروغ دهد، گروهى در مورد ما مطالبى را مى‏گويند كه ما قايل به آن نيستيم.

1. بحار الانوار: 25 / 265 به نقل از امالى شيخ طوسي.
2. همان.
3. همان، ص 286 به نقل از رجال كشى.

4. نزد امام صادق عليه‏السلام از غلات سخن به ميان آمد، حضرت فرمود از هر گونه مجالست با آنان بپرهيزيد.
5. در جاى ديگر فرمود: لعنت خدا بر كسى باد كه ما را پيامبر بداند.(1)
6ـ امام رضا عليه‏السلام فرمود: غلات، كافر و قايلان به تفويض(2) مشركند. هر كس با آنان مجالست كند، و با آنان پيمان زناشويى برقرار سازد، يا آنان را امين بداند و سخن آنها را تصديق كند و با كوچك‏ترين كلمه‏اى آنان را تأييد كند از ولايت خدا و ولايت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ولايت اهل بيت عليهم‏السلام او بيرون مى‏رود.(3)

1. همان، ص 296.
2. مقصود از تفويض اين است كه كسى بر اين عقيده باشد كه امر خلق و رزق بندگان به ائمه عليهم‏السلام واگذار شده است.
3. بحار الانوار: 25 / 273، به نقل از عيون اخبار الرضا عليه‏السلام .
4. انوار الملكوت في شرح الياقوت، ص 201.

 
مخالفت متكلّمان اماميه با غلو و غاليان

اين روايات و ده‏ها نمونه‏ى ديگر به خوبى بيانگر مخالفت شديد ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام با غاليان مى‏باشد. همان گونه كه دانشمندان و متكلمان اماميه نيز غلات را كافر و مشرك دانسته و از آنان تبرّى جسته‏اند. در اين جا سخن برخى از آنان را نقل مى‏كنيم:
الف) ابواسحاق ابراهيم بن نوبخت در ردّ نظريه‏ى غلات گفته است:

و قول الغلاة يبطل أصله، استحالة كون الباري تعالي جسما، و معجزات أميرالمؤمنين معارضة بمعجزات موسى و عيسى عليهماالسلام ؛(4) چون جسم بودن خداوند محال است، سخن غلات از پايه فرو مى‏ريزد، و اين كه آنان معجزات اميرالمؤمنين را دليل بر الوهيت او دانسته‏اند باطل است، زيرا موسى و عيسى نيز داراى معجزات بودند، و هرگز داراى مقام الوهيت نبودند.
ب) شيخ صدوق مى‏گويد: اعتقاد ما در مورد غلات و مفوِّضه اين است كه آنان كافران به خدا مى‏باشند.(1)
ج) شيخ مفيد: غلات گروهى از متظاهران به دين اسلام مى‏باشند كه اميرالمؤمنين و ائمه از ذرّيّه‏ى او را به الوهيت و پيامبرى نسبت دادند، آنان گمراه و كافرند، و اميرالمؤمنين به قتل آنان دستور داد، و ائمه‏ى ديگر نيز آنان را كافر و خارج از اسلام دانسته‏اند.(2)
د) علاّمه‏ى حلّى مى‏گويد: برخى از غلات معتقد به الوهيت اميرالمؤمنين و برخى از آنان معتقد به نبوت او شدند و اين اعتقادات باطل است، زيرا ما اثبات نموديم كه خدا جسم نيست و حلول در مورد خدا محال است، و اتحاد نيز باطل مى‏باشد، نيز اثبات نموديم كه محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خاتم پيامبران است.(3)

1. الاعتقادات، ص 71.
2. تصحيح الاعتقاد، ص 109.
3. انوار الملكوت، ص 202.

ه) علاّمه مجلسى (وى، پس از بر شمردن مصاديق غلو كه در روايات به آنها اشاره شده است) گفته است: اعتقاد به هر يك از اين موارد موجب كفر و الحاد و خروج از دين است، چنان كه دلايل عقلى و آيات و روايات بر آن دلالت دارند و پيشوايان معصوم عليهم‏السلام از غاليان تبرّى جسته و حكم به كفر و قتل آنان نموده‏اند، و اگر احيانا در احاديث مطلبى خلاف اين يافت شود بايد تأويل گردد، و اگر قابل تأويل نيست، از افتراهاى غلات مى‏باشد.(1)
اينها نمونه‏هايى از تصريحات علماى بزرگ شيعه در رد غلو و مشرك بودن غاليان، به يكى از معانى ياد شده‏ى آن است و اين مطلب در كتب كلام و فقه شيعه به صورت مكرّر و مؤكّد وارد شده است كه اين مقال گنجايش ذكر آنها را ندارد.

1. بحارالانوار: 25 / 346.


برداشت‏هاى نادرست و اتهامات نارو

با وجود اين تصريحات جاى بسى تعجّب و تأسّف است كه گاهى از طرف افرادى مغرض يا ناآگاه، شيعه‏ى اماميه به غلو در مورد ائمّه‏ى معصوم عليهم‏السلام متّهم مى‏گردد، گاهى اين اتهام از آنجا ناشى شده است كه به حقيقت غلو توجه نشده و در نتيجه، برخى از اعتقادات شيعيان نسبت به پيشوايان معصوم عليهم‏السلام مانند اعتقاد به عصمت آنان، داشتن كرامت و اعجاز، و عالم بودن به امور غيبى با اذن و مشيت الهى، به عنوان غلو در حق آنان به شمار آمده است.
ولى اين پندارى بيش نيست، زيرا حقيقت غلو چنان كه قبلا توضيح داده شد آن است كه براى آنان مقام الوهيت و ربوبيت، يا نبوّت و پيامبرى قايل شويم، ولى آنچه از شؤون الوهيت و از مختصات نبوت نيست هيچ ربطى به مسأله‏ى غلو در دين ندارد، بلكه در آن موارد اگر آنچه در مورد آنان معتقد شده‏ايم واقعيت داشته باشد، اعتقاد ما حقيقت داشته و گزافه نيست، و اگر واقعيت نداشته باشد، از اقسام غلو شرعى نيست و فقط از مصاديق غلو لغوى است. و البته، اعتقاد به عصمت ائمّه‏ى و آگاهى آنان بر غيب و داشتن معجزه و كرامت همگى واقعيت دارد، چنان كه در كتب كلام اثبات گرديده است.
اصولاً دارا بودن مقام عصمت و برخودار بودن از موهبت اعجاز و كرامت و آگاهى بر غيب از مقامات اولياى بزرگ الهى است و اختصاص به پيامبران و امامان نيز ندارد، قرآن كريم از عصمت مريم خبر داده مى‏فرمايد: «اِنَّ اللّه‏ اصْطَفاكِ وَ طَهَّركِ عَلى نِساءِ الْعالَمينَ» (آل عمران / 42)، و نيز در مورد كرامت او فرموده است:
«كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرَّيا الِْمحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً» (آل عمران / 37)، و نيز از كرامت يكى از ياران سليمان خبر داده مى‏فرمايد: «قالَ الّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ اَنَا اتيكَ بِهِ قَبْلَ اَنْ يَرْتَّدَ اِلَيْكَ طَرْفُكَ» (نمل / 40)
در احاديث اسلامى بابى تحت عنوان «محدَّث» گشوده شده و از كسانى كه داراى اين مقام بوده‏اند ياد شده است، محدَّث كسى را گويند كه بدون اين كه داراى مقام نبوى، بوده و ملك و فرشته را در خواب يا بيدارى مشاهده كند، چيزى از عالم غيب به او الهام مى‏شود.
ابوعبداللّه‏ بخارى از ابوهريره روايت نموده كه گفت: پيامبر فرمود: در ميان بنى اسراييل افرادى بودند كه بدون اين كه داراى مقام نبوت باشند از جانب غيب با آنان گفت‏وگو مى‏شد.(1)
و در احاديث شيعه نيز از پيشوايان معصوم عليهم‏السلام به عنوان محدَّث و از فاطمه زهرا به عنوان «محدَّثة» ياد شده؛ چنان كه محدِّث كلينى، روايات آن را در كافى و مجلسى، در بحارالانوار آورده است. ائمه‏ى اهل البيت عليهم‏السلام براى جلوگيرى از هر گونه سوء تفسير و اين كه كسى در مورد آنان توهّم نبوت نكند، و نيز براى رد عقيده‏ى كسانى كه چنان تفسير نادرستى داشتند، تصريح نموده‏اند كه علوم و آگاهى ما مربوط به بيان حلال و حرام شريعت اسلام است كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آورده است، و ما هرگز داراى منصب نبوت نمى‏باشيم. چنان كه از امام صادق عليه‏السلام روايت كه فرمود: «انما الوقوف علينا في الحلال و الحرام، فأمّا النبّوة فلا»(2) مفاد حديث اين است كه ما داراى مقام و منصب نبوت نيستيم، آنچه مربوط به ما است بيان احكام شريعت به نيابت از پيامبر مى‏باشد. اين، كارى است كه فقهاى مذاهب اسلامى نيز انجام مى‏دهند با اين تفاوت كه علم ائمّه به احكام شريعت اكتسابى نيست، بلكه لدنى و افاضى است كه از جانب خداوند و توسّط پيامبر در اختيار آنان قرار داده شده است. پيامبر آورنده‏ى اصل شريعت، و ائمّه، نايبان و جانشينان او در بيان شريعت مى‏باشند.

1. صحيح البخارى، ط دارالمعرفة، بيروت: 2 / 295.
2. اصول كافى: 1 / 268؛ بحارالانوار: 26 / 83.

ياد آورى دو مطلب:

در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه گر چه اصطلاح وحى در لغت اعم از وحى نبوت است، و بر هر گونه الهام غيبى اطلاق مى‏شود، چنان كه در قرآن در مورد الهام به مادر موسى، و نيز در مورد الهام غريزى زنبور عسل به كار رفته است، ولى، براى آن كه مرز ميان وحى و نبوت و غير آن محفوظ بماند و اين دو به يكديگر مشتبه نگردند، علماى اسلام اطلاق كلمه‏ى وحى را بر آگاهى‏هاى غيبى غير از وحى نبوت جايز نمى‏شمارند. شيخ مفيد ـ پس از بيان عموميت معناى وحى در لغت و اشاره به مواردى كه در قرآن كلمه‏ى وحى به كار رفته ـ در اين باره چنين گفته است:
«گاهى خداوند در عالم رؤيا حقايقى را بر بندگان خود روشن مى‏سازد كه در بيدارى نيز حقانيت آن ثابت مى‏شود، ولى، پس از استقرار شريعت اسلام به اين نوع آگاهى‏ها وحى گفته نمى‏شود. به علومى كه خداوند به ائمه‏ى اهل بيت القاء مى‏كند نيز وحى اطلاق نمى‏گردد، زيرا اجماع مسلمانان بر اين است كه پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر كسى وحى نمى‏شود و آگاهى‏هاى غيبى كه براى افرادى حاصل مى‏شود وحى ناميده نمى‏شود، و هيچ اشكالى ندارد كه خداوند زمانى اطلاق اين كلمه را در همه‏ى موارد الهامات و القاءات
غيبى (مانند مادر موسى، و زنبور عسل و...) وحى بنامد، و در زمان ديگر آن را به قسم خاصى از آن (يعنى وحى نبوت) اختصاص دهد.(1)
2. معجزه و كرامت نيز از يك مقوله‏اند و حقيقت آنها يك چيز است، و آن انجام كارى خارق العاده است كه در شرايط يكسان افراد ديگر از انجام آن عاجزند و مستند به امداد غيبى الهى مى‏باشد و آورنده‏ى آن نيز غرضى جز اثبات حقانيت مدّعاى حق خود ندارد، ولى تفاوت اعجاز در مورد پيامبران با ديگران در مقرون بودن آن با دعوى نبوت است، معجزه آن كار خارق‏العاده‏اى است كه با ادّعاى نبوت همراه است.
فخرالدّين رازى پس از بيان اين كه كرامت براى اولياى الهى امرى جايز است و اشاره به كرامت مريم و آصف بن برخيا گفته است: «ثُمَّ تتميّز الكرامات عن المعجز بتحدّي النبوّة».(2)
صاحب مواقف (عضدالدين ايجى) پس از بيان اين كه از شرايط معجزه اين است كه مقدّم بر ادّعاى نبوّت نباشد، گفته است: اگر اشكال شود به معجزاتى كه پيامبراسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قبل از نبوّت داشت، مانند سايه افكندن ابر بر او، و سلام كردن سنگ و كلوخ بر او، پاسخ مى‏دهيم كه اينها از نوع كراماتى است كه براى اولياى الهى حاصل مى‏گردد، و مقام پيامبران قبل از رسيدن به نبوت از مقام اولياى كم‏تر نيست».(3)

1. تصحيح الاعتقاد: ص 99 ـ 100.
2. تلخيصُ المحصَّل، ط دارالاضواء، ص 373.
3. شرح المواقف: 8 / 225.

مير سيّد شريف گرگانى نيز كرامت را چنين تعريف كرده است: «هي ظهور امر خارق للعادة من قبل شخص غير مقارن لدعوى النبوّة».(1)
حاصل سخن اين كه معجزه و كرامت در اين كه امرى خارق العاده‏اند و از صالحان و پاكان صادر مى‏شود و اهداف الهى نيز بر آنها مترتّب است يكسانند، و تفاوت آنها مربوط به داشتن دعوى نبوت و عدم آن است، و اكثريت علماى اسلام ظهور كارهاى خارق العاده را بر صالحان و پارسايان از امت اسلامى جايز شمرده و آن را «كرامت» مى‏نامند.
از مطالب ياد شده روشن گرديد كه اعتقاد اماميه در مورد امامان معصوم عليهم‏السلام كه آنان را معصوم دانسته و علم غيب و كرامت براى آنان قايل مى‏باشند به هيچ وجه دليل بر نبوت آنان نبوده و با اصل خاتميّت منافات ندارد، و هيچ يك از آنان نيز نه تنها چنين ادّعايى ندارند، بلكه با شدت تمام با آن مخالفت نموده‏اند، چنان كه نمونه‏هايى از احاديث اهل بيت و علماى اماميه را در اين باره نقل نموديم، اگر اعتقاد به اين گونه مقامات ملازم با نبوت باشد، بايد مريم عذرا و آصف بن برخيا (وزير و وصى حضرت سليمان) نيز پيامبر باشند، و يا مطابق آنچه در صحيح بخارى و غير آن آمده بايد خليفه‏ى دوم نيز پيامبر باشد و....

1. التعريفات، ص 79.