در فصل قبل ديدگاه شيعه در مورد حقيقت و ابعاد امامت و صفات و شايستگىهاى امام را بيان نموديم و به اين نتيجه رسيديم كه راه تعيين امام نصب و نص شرعى است .در اين فصل مىخواهيم نصوص امامت را بررسى كنيم. متكلّمان اماميه در كتابهاى كلامى خود نصوص بسيارى را از قرآن و سنّت بر امامت پيشوايان معصوم عليهمالسلام بيان كردهاند كه تبيين آنها به تأليف كتاب جدا گانهاى نياز دارد. در اين بحث نمونه هايى از آن نصوص را تبيين خواهيم كرد.
«انّما وليُّكم اللّه و رسوله والَّذين آمنوا الَّذين يقيمون الصَّلوة و يؤتون الزّكاة و هم راكعون».(1)
1. مائده / 55 .
مخاطب در اين آيهى كريمه مسلمانانند،وحكمى كه بيان شده اين است كه خداوند و پيامبر صلىاللهعليهوآله ومؤمنانى با ويژگىهاى خاص بر آنان ولايت دارند. از طرفي كلمهى «انّما» بر حصرواختصاص دلالت مىكند.(1) و مفاد آن اين است كه ولايت بر مسلمانان به خدا، پيامبر و برخى از مؤمنان اختصاص دارد، يعنى جز خداوند و پيامبر و مؤمنان خاص ،كسى بر مسلمانان ولايت ندارد. چنان كه زمخشرى گفته است: «و معنى «انّما» وجوب اختصاصهم بالموالاة»؛ معنى «انمّا» اين است كه ولايت به آنان اختصاص دارد.
از ميان كاربردهاى كلمهى ولايت آنچه در اين آيه احتمال داده شده، نصرت، محبّت، و زعامت (حق تصرّف در امور ديگران) است. از معانى ياد شده نصرت و محبت، عموميت دارد و لازمهى اسلام و ايمان است؛ يعنى لازمهى اسلام و ايمان اين است كه هر مسلمان و مؤمنى، مسلمان و مؤمن ديگر را دوست بدارد و او را يارى كند. و اين معنا با اختصاصى بودن ولايت سازگار نيست. ولى ولايت به معناى سوّم از لوازم اسلام و ايمان نيست و عموميت ندارد، بلكه به اذن و تشريع ويژه نيازمند است. خداوند، به حكم اين كه خالق و مالك هستى انسان و جهان است، چنين ولايتى را با لذّات دارد. و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به حكم اين كه خداوند اين ولايت را به او اعطا كرده است «النَّبى أولى بالمؤمنين من انفسهم»(2) بر مسلمانان ولايت به معنى حق تصرّف در امور آنان را دارد. مفاد آيهى كريمه اين است كه علاوه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله برخى از مؤمنان كه با صفات ويژهاى شناسانده شدهاند، داراى چنين ولايتى مىباشند.
1. كلمهى «إنما» مفيد اثبات و نفى است. وقتى گفته شود: إنّما زيد قائم. معنى آن اين است كه زيد جز صفت ايستادگى صفت ديگرى ندارد. ما زيد الاّ قائما: زيد نيست مگر ايستاده. ر. ك: مختصر المعانى: ص 82، باب القصر.
2. احزاب / 6 .
تا اينجا روشن شد كه ولايت در آيهى كريمه به معنى حقّ تصرّف در امور مسلمانان يعنى ولايت زعامت و سرپرستى و رهبرى است، اكنون بايد ديد مقصود از مؤمنان خاص كه چنين ولايتى را بر مسلمانان دارند چه كسانىاند؟ احاديث بسيارى كه در شأن نزول آيه از طريق شيعه و اهل سنّت روايت شده است، بيانگر اين است كه اين آيه در شأن على عليهالسلام نازل شده است.(1) بنابراين، آيهى كريمه امامت و رهبرى على عليهالسلام بر امت اسلامى را اثبات مىكند. از آنجا كه در زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آن حضرت بر همگان ولايت داشته است، و على عليهالسلام نيز چون ديگر مؤمنان مشمول آيهى كريمهى «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» بوده است ،تحقق عينى ولايت و امامت على عليهالسلام به پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مربوط مىشود.
1. احاديث مربوط به نزول آيه در شأن على عليهالسلام از طريق شيعه متواتر و از طرق اهل سنّت متعدّد است. ر.ك: الميزان، ج 6، ص 16 ـ 20؛ تفسير ابن كثير: 2 / 597 ؛ تفسير قرطبى: 6 / 221 ؛ شواهد التنزيل حسكانى: 1 / 161 ؛ اسباب النزول واحدى، ص 133؛ الرياض النضرة، طبرى: 3 / 208.
فقهاى اسلامى اين شأن نزول را مسلّم گرفته در باب فعل كثير در نماز، و باب زكات و اين كه آيا صدقه زكات ناميده مىشود يا نه به آن استناد كردهاند. با توجّه به اين روايات، ادّعاى جعلى بودن حديث از طرف ابن تيميّه از عجايب است. الميزان: 6 / 35 ؛ المراجعات، ص 160 ـ 161.
پرسشى كه معمولا در اينجا مطرح مى شود اين است كه هرگاه آيه در مورد على عليهالسلام نازل شده است، چرا واژهى مؤمنين به كار رفته است كه بر جمع دلالت مىكند؟ مفسّران به اين پرسش پاسخهاى مختلفى دادهاند. زمخشرى گفته است: هدف اين تعبير اين است كه روش امام على عليهالسلام به عنوان يك الگو به مؤمنان توصيه شود، تا مسألهى انفاق در راه خدا را مهمّ بشمارند، تا آنجا كه حتّى در نماز نيز در صورت امكان از آن غفلت نورزند.(1) طبرسى گفته است: غرض از اين تعبير بيان بزرگى شخصيت على عليهالسلام است؛ زيرا در محاورههاى عربى و غير عربى رسم بر اين است كه هر گاه بخواهند فردى را اكرام و تعظيم كنند، از واژههايى كه بر جمع دلالت مىكند استفاده مىكنند.(2)
اين نكته را نيز لازم است ياد آور شويم كه واژهى زكات در كاربرد لغوى آن معنايى وسيعتر از معناى اصطلاحى آن كه در فقه اسلامى بيان شده است دارد؛ كاربرد لغوى آن هر گونه انفاق مالى ـ اعم از واجب و مستحب ـ را شامل مىشود. دليل روشن اين مطلب اين است كه در آيات و سورههاى مكى، كه هنوز حكم زكات مصطلح در فقه بيان نشده بود، اين واژه به كار رفته است.(3) با توجه به آنچه گفته شد، نادرستى سخن مؤلّف «المنار» كه با استناد به دو مطلب ياد شده (به كار بردن تعبير جمع در مورد فرد، و تعبير زكات در صدقهى مستحبى) در احاديث شأن نزول تشكيك كرده است،(4) روشن شد.
1. الكشّاف: 1 / 649 .
2. مجمع البيان: 2 / 211 .
3. الميزان: 6 / 10 ـ 11 .
4. المنار: 6 / 442 .
تشكيك ديگرى كه دراين باره شده اين است كه با توجه به اين كه امامت على عليهالسلام به پس از زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باز مىگردد، آنچه از آيه استفاده مىشود بيش از اين نيست، كه آن حضرت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله امام و پيشواى جامعهى اسلامى خواهد بود. ولى ناظر به اين كه امامت او بلافاصله يا پس از مدتى، نمىباشد. در اين صورت، مفاد آيه با نظريهى اهلسنّت نيز سازگار است.(1)
اين تشكيك بى پايه است، زيرا اولاً: برخلاف اجماع مسلمانان است چون مسلمانان در مورد امامت على عليهالسلام دو ديدگاه دارند. يكى اين كه امامت او از طريق نص و بلافاصله است، و ديگرى اين كه امامت او از طريق بيعت و انتخاب، و پس از عثمان است. اما اين كه امامت او از طريق نص و پس از عثمان است را هيچ يك از دو مذهب شيعه و اهلسنّت قايل نشده است. و ثانياً: پيش از اين گفته شد كه كلمهى «انّما» بر اختصاص دلالت مىكند، و مفاد آن اين است كه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله (تا على عليهالسلام در بين مسلمانان وجود دارد) كسى حق ولايت و امامت ندارد.
«يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس، إن اللّه لا يهدى القوم الكافرين».(2)
1. تفسير كبير، فخرالدّين رازى: 12 / 29 .
2. مائده / 67 .
احاديث فراوانى كه از طريق شيعه و اهل سنّت روايت شده است گوياى اين حقيقت است كه اين آيه در مورد ولايت و امامت على عليهالسلام نازل شده است. و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين دستور الهى را در غدير خم اجرا كرد. اين مطلب از نظر شيعه مسلّم و قطعى است. چنان كه بسيارى از علماى اهل سنّت نيز نزول اين آيه را در رابطه با مسألهى ولايت على عليهالسلام دانستهاند، اگر چه در معناى ولايت با شيعه هم آهنگ نيستند. علاّمه امينى در كتاب الغدير، نام حدود سى تن از بزرگان اهلسنّت كه نزول آيه را مربوط به ولايت على عليهالسلام و غدير خم دانستهاند، نقل كرده است.(1)
گذشته از احاديث شأن نزول، دقّت در صدر و ذيل آيه و مفردات آن معناى آن را روشن مىسازد، زيرا مفاد بخش نخست آيه اين است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از جانب خداوند مأموريت يافته است كه مطلبى را كه از خداوند بر او نازل شده بود، به مردم ابلاغ كند. و اين مطلب از چنان اهمّيّتى برخوردار است كه ابلاغ نكردن آن به منزلهى عمل نكردن به وظيفهى نبوّت و رسالت، به طور كلى است. از سوى ديگر، جملهى «واللّه يعصمك من الناس» بيانگر اين مطلب است كه پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله از ابلاغ اين حكم الهى احساس نگرانى داشته و ترسناك بوده است، خداوند او را آرامش داده و صيانت او را بر عهده مىگيرد.
روشن است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ابلاغ و اجراى احكام الهى هرگز بر جان خود نمىترسيده، و بر حيات و مرگ خود نگران نبوده است. بنابراين، نگرانى او مربوط به دين و شريعت بوده است، كه مبادا ابلاغ اين حكم الهى سبب تشكيك در اصل دين و شريعت اسلام گردد.
1. الغدير: 1 / 214 ـ 223. در مورد زمان و شأن نزول آيه اقوال غير مشهور ديگرى نيز گفته شده است. جهت آگاهى از اين اقوال و نقد آنها به تفسير الميزان، ج 6 رجوع شود.
اين مطلب با مسألهى ولايت و امامت على عليهالسلام رابطهى مستقيم دارد، چرا كه على عليهالسلام پسر عمو و داماد پيامبر بود. و با توجه به عقايد و رسوم قبيلگى كه در عرب سابقه داشت، براى كافر مسلكان و فرصت طلبان زمينه و فرصت مناسبى بود كه اين اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله را مطابق آن عقايد و آداب تفسير كنند، و در نتيجه حقانيت اسلام كه در هم شكستن و برچيدن آن عقايد و آداب جاهلى از اهداف و شعارهاى آن بود، را زير سؤال ببرند. اين جاست كه خداوند او را تسلّى مىدهد، كه ما تو را از چنين اتهامى حفظ خواهيم كرد و بر شريعت اسلام از اين جهت آسيبى وارد نخواهد شد.(1)
ممكن است گفته شود: با توجه به حديث يوم الدار، و حديث منزلت و احاديث ديگرى كه (به اعتقاد شيعه) در آنها مسألهى ولايت و امامت على عليهالسلام بيان شده است، و آنچه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به مسلمانان ابلاغ مىكرد، معارف و احكامى بود كه از جانب خداوند نازل شده بود، حكم مربوط به امامت على عليهالسلام قبلاً نازل شده، و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آن را ابلاغ كرده بود، در اين صورت آيهى تبليغ مربوط به امامت على عليهالسلام نخواهد بود.
پاسخ اين است كه آيهى تبليغ با آنچه گفته شد منافات ندارد، زيرا آن چه درتبليغ مورد نظر است، تبليغ ويژه است. و آن عبارت است از ابلاغ امامت على عليهالسلام در آن شرايط ويژه و در جمع دهها هزار مسلمان كه از مناطق مختلف به زيارت خانهى خدا آمده بودند، آن هم در آخرين سفر حج پيامبر صلىاللهعليهوآله و آخرين سال حيات او، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مأمور ابلاغ امامت على عليهالسلام به اين صورت خاص بوده است، و اين مطلب با ابلاغهاى پيشين كه به صورت محدود و در شرايط عادى انجام گرفته بود، منافاتى ندارد.
1. ر.ك: الميزان: 6 / 45 ـ 52 .
«اليوم يئس الّذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشونِ، أليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا».(1)
اين آيه از روزى خبر مىدهد كه در آن روز واقعهاى رخ داده است كه دو نتيجه را به دنبال داشته است: يكى يأس و نوميدى كافران از اين كه بتوانند به دين اسلام صدمهاى وارد كنند، و ديگرى كامل شدن دين اسلام و تمام گرديدن نعمت الهى بر مسلمانان، و رضايت خداوند از اسلام به عنوان دين الهى جاودان، اكنون بايد ديد آن روز چه روزى بوده، و آن واقعهى عظيم چه بوده است؟
در احاديث بسيارى كه از طريق شيعه و اهل سنّت روايت شده، شأن نزول آيه، واقعهى عظيم غدير خم در هيجدهم ذى الحجة و در سفر حجة الوداع بيان شده است. يعنى پس از آن كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در جمع انبوه مسلمانان، على عليهالسلام را به عنوان امام و پيشواى مسلمانان پس از خود معرّفى كرد، اين آيه نازل گرديد. اين مطلب در روايات شيعه مسلّم و مشهور است، و در روايات اهل سنّت نيز از عدّهاى از صحابه مانند ابوسعيد خدرى، جابر بن عبداللّه انصارى، زيد بن ارقم و ابوهريره نقل شده است.(2)
تأمّل در مسألهى امامت و نقش مهم و كليدى آن در حفظ، اجرا و تداوم آيين مقدّس اسلام، فلسفه و راز اين مطلب را روشن مىسازد. با اعلان امامت على عليهالسلام و روشن شدن سرنوشت رهبرى جامعهى اسلامى پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كافران مأيوس شدند، زيرا آنان كه توطئههاى گوناگونشان در مخالفت با اسلام با شكست مواجه شده بود، آخرين اميدشان اين بود كه چون پيامبر صلىاللهعليهوآله فرزند پسر ندارد تا طبق سنّتهاى شناخته شده در ميان عرب جانشين او گردد، پس از آن كه از دنيا رفت، فرصت مناسبى براى آنان فراهم خواهد شد تا اهداف خصمانهى خود را در مورد اسلام عملى سازند. با نصب امام على عليهالسلام به رهبرى مسلمانان پس از پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله به صورت رسمى و عمومى، اين اميد كافران به يأس مبدّل شد.
1. مائده / 3.
2. الغدير: 1 / 230 ـ 236.
از سوى ديگر، آيين اسلام كه پيش از اين اصول و فروعش بيان شده بود، با روشن شدن وضعيت رهبرى آن در آينده به نقطهى كمال رسيد؛ زيرا رهبرى چون على عليهالسلام با صفات و برترى هايى كه دارد، كتاب و سنّت را به صورت درست تفسير و تبيين خواهد كرد، و رأى و نظرش معيار حق و باطل خواهد بود. و در نتيجه، دين از خطر تحريف و تغيير مصون خواهد ماند. و روشن است كه در اين صورت نعمت الهى نيز بر مسلمانان تمام شده است. و عمل به چنين آيينى رضايت الهى را به دنبال خواهد داشت.
بنابراين، با تدبير حكيمانهى الهى كه در غديرخم توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تحقق يافت، دين اسلام در برابر توطئههاى كافران بيمه شد، و مسلمانان از اين جهت نبايد ترسان و نگران باشند. آنچه جاى نگرانى دارد عملكرد خود مسلمانان است، كه اگر به اين نعمت عظيم الهى كفر بورزند، آن را از دست خواهند داد، زيرا سنّت الهى بر اين استوار گرديده است كه نعمت هايى را كه به فرد يا قومى مىدهد از آنان باز نمىستاند، مگر اين كه آنان كفران نعمت كرده، زمينهى زوال آن را فراهم سازند. «ذلك بأنّ اللّه لم يك مغيّرا نعمة انعمها على قوم حتّى يغيّروا ما بأنفسهم».(1)
1. انفال / 53 .
جملهى «فلا تخشوهم و اخشونى» در آيهى إكمال دين ناظر به اين قانون الهى است.(1)
در برخى از روايات، زمان نزول آيهى اكمال دين روز عرفه دانسته شده است.(2) در اين صورت چگونه مىتوان اين دو دسته روايت در زمان نزول آيه را پذيرفت؟
در حل اين مشكل، برخى به تكرار نزول آيه قايل شدهاند، چنان كه آيات بسيار ديگرى نيز به صورت مكرّر بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده است.(3) سبط ابن الجوزى اين وجه را برگزيده است.(4) برخى نيز گفتهاند: نزول آيهى كريمه بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز عرفه بوده است، و تلاوت و ابلاغ آن به مسلمانان روز غدير خم انجام گرفته است. و مقصود از رواياتى كه نزول آن را روز غدير هم دانستهاند، تلاوت و ابلاغ آن است. و مفاد هر دو دسته روايات از نظر شأن نزول يك چيز است، تفاوت آنها به زمان نزول باز مىگردد. علاّمه طباطبايى اين وجه را برگزيده است.(5)
1. الميزان: 5 / 178 ـ 79 .
2. اسباب النزول، ص 126 ـ 127 ؛ تفسير عياشى: 1 / 293.
3. جهت آگاهى از اين آيات به الاتقان سيوطى، 1 / 130 ـ 131 رجوع شود.
4. الغدير: 1 / 237 .
5. الميزان: 5 / 196 ـ 197. برخى نيز روايات دستهى اوّل را بر روايات دستهى دوم ترجيح دادهاند، علاّمه امينى اين قول را با دليلش در الغدير: 1 / 230 نقل كرده است.
حديث غدير خم از احاديث متواتر اسلامى است كه بيش از يكصد نفر از صحابه آن را روايت كردهاند. اين تعداد به هيچ وجه جاى شگفتى ندارد، زيرا تعداد مسلمانان حاضر در غدير خم بيش از يك صد هزار نفر بوده است.(1)
واقعهى غديرخم يكى از مهمترين وقايع تاريخ اسلام است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پس از انجام مناسك حج از مكه رهسپار مدينه بود، به غديرخم كه رسيد از مسلمانان خواست تا همگى در آن مكان اجتماع كنند، آنان كه از آن جا گذشته بودند باز گشتند، و آنان كه در راه بودند، رسيدند، آنگاه نماز ظهر را به جماعت به جاى آورد، و دستور داد تا منبرى از جهاز شتران بسازند، سپس بر بالاى آن رفت و على عليهالسلام را نزد خود خوانده و پس از حمد و ثناى خداوند و بيان مطالبى مهم براى مخاطبان، دست على عليهالسلام را بالا برد تا همگان او را مشاهده كنند، و فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه».
اكنون بايد ديد مقصود از مولى در اين حديث چيست؟ اهلسنّت آن را به محبّت و دوستى تفسير كردهاند، ولى از نظر شيعه مقصود از آن زعامت و رهبرى جامعهى اسلامى است، زيرا يكى از كاربردها يا معانى لفظ «مولى» اولويت در تصرّف امور ديگران است. بر اين اساس، معناى حديث اين است كه هر كس مرا به عنوان مولاى خود كه در تصرّف در امور او بر ديگرى و حتّى بر خود او سزاورترم، قبول دارد، على عليهالسلام مولاى او خواهد بود، و چنين ولايتى را بر او خواهد داشت.
1. السيرة الحلبية: 3 / 283 ؛ تذكرة خواصّ الأمة، ص 18 ؛ دائرة المعارف، فريد وجدى: 3 / 543.
قراين عقلى و لفظى بسيارى اين نظريه را اثبات و تأييد مىكند.
1. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مقدمهى خطابهى خود مسألهى ولايت خود بر مؤمنان را يادآور شد كه خداوند فرموده است: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم»(1) اين مطلب قرينهى روشنى بر مقصود از ولايت در جملهى «من كنت مولاه فعلي مولاه» مىباشد. اگر چه اين مقدّمه را همهى راويان حديث غدير نقل نكردهاند، ولى آنان كه نقل كردهاند نيز بسيارند.(2)
2. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله قبل از آن كه جملهى «من كنت مولاه...» را بگويد، در مورد شهادتين (شهادت به توحيد و نبوت) از مسلمانان اقرار گرفت، آنگاه فرمود: چه كسى مولاى شماست؟ مسلمانان گفتند: خدا و رسول او مولاى ما هستند. در اين هنگام دست على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس خدا و رسول خدا مولاى اوست، اين فرد (على عليهالسلام ) مولاى او خواهد بود. از اين كه ولايت را در رديف شهادت به توحيد و نبوت ذكر نموده است، روشن است مقصود ولايت به معنى رهبرى امت اسلامى است، و به منزلهى ولايت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر مسلمانان است.
3ـ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پيش از آن كه جملهى «من كنت مولاه...» را بگويد، از مرگ قريب الوقوع خود خبر داد. ظاهر اين مطلب آن است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در فكر سرنوشت رهبرى مسلمانان پس از رحلت خود بوده، و مىخواسته است دراين باره تصميم مناسبى را اتخاذ نمايد.
1. احزاب / 6 .
2. به المراجعات، مراجعهى شمارهى 54 و الغدير: 1 / 371 رجوع شود.
4ـ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در پايان و پس از تلاوت آيهى «اليوم اكملت لكم دينكم...» با گفتن اللّه اكبر، شادمانى خود را از اين كه دين كامل شده، و نعمت الهى بر مسلمانان تمام گرديده، و خداوند از رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله و ولايت على عليهالسلام راضى گرديده است، اظهار نمود، بديهى است، ذكر ولايت در رديف رسالت، معنايى جز رهبرى و زعامت امت اسلامى نخواهد داشت.
5ـ در اين كه پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله عاقلترين و حكيمترين و مهربانترين انسان بوده است، جاى ترديد نيست، از سوى ديگر، اين مطلب كه، على عليهالسلام دوست مؤمنان است، و يا بر مؤمنان واجب است كه دوست على عليهالسلام باشند، از مسايل روشن است، و هر مسلمان عادى آن را مىداند، چرا كه مودّت مؤمنان نسبت به يكديگر از لوازم ايمان است. به ويژه آن كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در جريان مؤاخاة (پيوند و پيمان برادرى ميان مسلمانان) خود، با على عليهالسلام پيمان برادرى بست. بيان اين مسأله روشن در آن شرايط غير عادى و در گرمترين زمان و با تمهيد آن همهى مقدمات و شرايط، حكيمانه به نظر نمىرسد. و ما نبايد حوادث تاريخ اسلام را به گونهاى تفسير كنيم كه حكمت و درايت پيامبر صلىاللهعليهوآله زير سؤال برود. امّا مسألهى رهبرى امت اسلامى از چنان اهمّيّتى برخوردار است، كه روشن ساختن آن در آن شرايط و با آن مقدّمات كاملاً عاقلانه و حكيمانه است.(1)
1. ر.ك: المراجعات: ص 201 ـ 204 ؛ الغدير: 1 / 370 ـ 382 .
برخى، در تبيين حكيمانه بودن قول و فعل پيامبر صلىاللهعليهوآله بنابر اين كه مقصود از مولى در حديث غدير، محبت و نصرت باشد، گفتهاند: ازآن جا كه در سفر امام على عليهالسلام به يمن، تصميمگيرىهاى او در مورد غنايم براى برخى از همراهيان خوشايند نبود، و آنان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله از على عليهالسلام شكوه نمودند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىخواست با اقدام و گفتار خود در غدير خم توجه همگان را به لزوم محبّت ورزيدن به على عليهالسلام جلب كند.(1)
پاسخ اين است كه آن چه در سفر يمن رخ داده بود به عده اندكى از مسلمانانى كه به حج آمده بودند اختصاص داشت، در اين صورت جمع كردن همهى حاجيان در آن شرايط غيرعادى، چه وجهى داشته است؟ گذشته از اين، مناسب اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون فوت وقت و بى درنگ اشتباه آن عدّه را به آنان يادآور شود، به عقب انداختن آن تا روز غدير خم چه فلسفهاى داشته است؟
به شهادت اسناد تاريخى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بلافاصله نسبت به آن عدّه عكس العمل نشان داده و خطاى آنها را به آنان گوشزد كرد و فرمود: «يا ايّها الناس لاتشكوا عليّا، فواللّه انه لأخشن في ذات اللّه من أن يشكى».(2) گذشته از اين، اين فرض اگر هم درست باشد، تنها، دليل يا قرينهى عقلى را بىاعتبار مىسازد، نه دلايل و قراين نقلى را. در اين صورت مىتوان گفت: اقدام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم، هم امامت على عليهالسلام را ابلاغ كرده است، وهم لزوم محبت و نصرت وى را بر مسلمانان.
1. اين مطلب را شيخ سليم بشرى در بحثهاى خود با امام شرف الدين عاملى مطرح كرده است. المراجعات، شمارهى 57.
2. السيرة النبوية: 2 / 603 .
ارادهى اين دو معنى از لفظ «مولى» هيچ گونه محذورى ندارد، زيرا اطلاق لفظ مولى بر مصاديق آن از باب مشترك معنوى است، نه مشترك لفظى. بنابراين، مىتوان معناى جامع همهى مصاديق را كه «اولى و احق بودن» است اراده كرد و بر مصاديقى كه قابليت انطباق بر آنها را دارد، منطبق ساخت. اين مطلب مربوط به مقام ثبوت و نفس الامر است، اما در مقام اثبات و دلالت، آنچه لازم است قرينه و شاهد است كه فرض اين است كه چنين قراينى وجود دارد.
اكنون اگر از همهى مطالب پيشين دست برداريم و بگوييم: غرض پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله از برنامهاى كه در غدير خم اجرا كرد، بيان لزوم محبّت و نصرت على عليهالسلام بوده است، تا كسانى كه از او كينه يا كدورتى در دل داشتند، به خطاى خود واقف شوند، و محبت و نصرت او را بر خود فرض بدانند؛ اين سخن مطرح مىشود كه محبت و نصرت على عليهالسلام در ميان ديگر مسلمانان چه خصوصيتى داشت كه اين اندازه مهم و حساس بوده است؟ چرا بايد مسلمانان على عليهالسلام را دوست بدارند و او را يارى دهند؟ يارى او در كجا و به چه منظورى لازم شده است؟ آيا اين مطلب دليل بر اين نيست كه او پس از پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله در موقعيت و جايگاهى قرار دارد، كه همگان بايد از روى محبت او را يارى كنند؟ و آيا اين جايگاه چيزى جز رهبرى امت اسلامى مىتواند باشد؟
1. علاّمه امينى نام شصت تن از راويان حديث تهنيت را نقل كرده است. الغدير: 1 / 272 ـ 283 .
بنابراين، از هر زاويه كه به واقعه و حديث غدير بنگريم، مسألهى امامت على عليهالسلام را نتيجه مىگيريم. از شواهد ديگرى كه اين مطلب را تأييد مىكند، احاديثى است كه در مورد تهنيت گفتن مسلمانان به على عليهالسلام پس از پايان يافتن حديث غدير، به دستور پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله ولايت على عليهالسلام را به او تبريك مىگفتند.(1) آيا اين تشريفات خاص با ولايت به معنى محبت يا نصرت سازگارى و تناسب دارد. يا با امامت و رهبرى مسلمانان به عنوان جانشين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ؟!
از شواهد ديگر بر اين كه مقصود از ولايت در حديث غدير ولايت رهبرى است، نه مجرد دوستى يا نصرت و يارى، داستان مربوط به حارث بن نعمان است كه عدّهاى از محدّثان و مفسّران نقل كردهاند. خلاصهى آن اين است كه پس از آن كه خبر واقعهى غدير در سرزمينهاى اسلامى منتشر شد، فردى به نام حارث بن نعمان فهرى از شنيدن آن سخت برآشفت، و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: ما را به نماز، روزه، زكات، حج و جهاد دعوت كردى و ما قبول كرديم، آيا به اين مقدار بسنده نكرده، و اين جوان را به جانشينى خود برگزيدى؟ آيا اين كار را به امر خداوند انجام دادى، يا خود چنين تصميمى گرفتى؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: سوگند به خدا كه اين كار به فرمان خداوند انجام گرفت. در اين هنگام حارث گفت: خدايا اگر آنچه پيامبر گفت حق است بارانى از سنگ از آسمان بر ما نازل كن، بى درنگ سنگى بر سر او فرود آمد و به هلاكت رسيد. در اين وقت آيهى «سأل سائل بعذاب واقع» نازل شد.(1)
مؤلّفان صحاح و مسانيد، و مورخان و سيره نويسان نقل كردهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در موارد متعدّد نسبت على عليهالسلام به خود را به منزلهى نسبت هارون به موسى معرّفى كرده است، جز آن كه هارون پيامبر بود و على عليهالسلام پيامبر نيست، زيرا نبوت با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، ختم گرديده است.
1. علاّمه امينى نام سى نفر از بزرگان اهلسنّت كه اين داستان را در كتابهاى تاريخى، تفسيرى و حديثى خود نقل كردهاند را ذكر نموده است. الغدير: 1 / 239، 246.
«انت مني بمنزلة هارون من موسى الاّ انه لانبيّ بعدي».
حديث منزلت از نظر سند متواتر و قطعى است. گذشته از شيعه كه آن را متواتر مىداند، محدّثان اهل سنّت نيز آن را از بيش از بيست نفر از صحابهى پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند.(1)
ابوعبداللّه گنجى شافعى (متوفاى 658 ه) پس از نقل حديث منزلت گفته است: صحّت اين حديث مورد اتفاق است، و ائمّهى حفاظ چون ابوعبداللّه بخارى، مسلم بن حجّاج، ابوداود، ابوعيسى ترمذى، ابوعبدالرّحمن نسائى، ابن ماجه قزوينى در صحاح و مسانيد خود آن را روايت كردهاند و همگى بر درستى آن اتفاق دارند.(2)
مفاد حديث اين است كه همهى منزلتهايى كه هارون نسبت به موسى داشته است، جز منزلت نبوت، را على عليهالسلام نسبت به پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله دارا مىباشد. منزلتهاى هارون ـ چنان كه در قرآن كريم بيان شده است ـ عبارتند از:
1. وزارت: «واجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى».
2. حمايت و پشتيبانى: «أشدد به أزرى».
3. مشاركت در نبوت و رهبرى: «و أشركه في امرى»(3).
4. خلافت و جانشينى: «و قال موسى لأخيه هارون اخلفني في قومى»(4).
على عليهالسلام ـ به مقتضاى حديث منزلت ـ همهى اين منازل و مناصب را ـ جز نبوت ـ داشته است، بنابراين، او نسبت به پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله از سمتهاى وزارت، حمايت و ياورى، خلافت و جانشينى، مشاركت در رهبرى از طريق خلافت و امامت (نه نبوت) برخوردار بوده است. يعنى در حيات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وزير و پشتيبان، و پس از پيامبر جانشين او در هدايت و رهبرى امت بوده است.
1. ر.ك: المراجعات، مراجعه 28 و 30 .
2. كفاية الطالب في مناقب علي بن ابيطالب، ص 282 .
3. طه / 29 ـ 32 .
4. اعراف / 142.
گفته شده است: جانشينى حضرت هارون براى حضرت موسى در زمان حيات او و در مورد خاصّى تحقق يافت، يعنى در چهل روز كه حضرت موسى به ميقات رفته بود. چنان كه على عليهالسلام نيز در غزوهى تبوك جانشين پيامبر در مدينه بود تا در غيبت آن حضرت، امور مدينه را رهبرى كند. در اين صورت، نمىتوان آن را به جانشينى پس از رحلت پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله تفسير كرد، زيرا هر حكمى به موضوع و مورد خود اختصاص دارد.(1)
1. شرح المواقف: 8 / 363.
پاسخ اين است كه از نظر قواعد اصولى و قوانين عقلايى در محاورههاى بشرى، مورد مخصِّص نيست، بلكه ظاهر لفظ معيار است، هر گاه ظاهر كلام عموميت و اطلاق داشته باشد، هر چند در مورد خاصى وارد شده باشد، بايد به عموم يا اطلاق آن عمل كرد. شاهد بر اين مطلب اين است كه اگر حضرت موسى بار ديگر امّت خويش را ترك مىكرد، و كسى را به عنوان جانشين خود تعيين نمىكرد، مسؤوليت رهبرى بر عهدهى هارون بود و امت او مىبايست به او رجوع كنند. اكنون، اگر فرض كنيم، هارون پس از موسى زنده مىبود، نيز همين مقام را داشت، چرا كه نياز بنى اسراييل به رهبرى به قوت خود باقى بود. در حقيقت موضوع حكم، نياز مردم به رهبرى، و نبودن موسى در ميان آنان بوده است، و رفتن به ميقات، ونبودن چهل شبانه روز در ميان بنى اسراييل، خصوصيّتى نداشته است.
از كسانى كه به نادرستى اشكال يادشده توجّه نموده، سعدالدين تفتازانى است، چنان كه گفته است: «ملاك عموميت لفظ است، نه خصوصيت سبب، بلكه مىتوان به اين كه پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را پس از نصب به خلافت بر مدينه، عزل نكرد، و اين كه احتياج به خليفه پس از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله شديدتر از نياز به آن در سفر به تبوك و غيبت در زمانى كوتاه، بوده است، بر خلافت على عليهالسلام پس از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله استدلال كرد».(1)
تفتازانى، اگر چه اشكال پيشين را وارد ندانسته است، ولى خود اشكال ديگرى كرده است و آن اين كه رهبرى هارون در ايّام غيبت حضرت موسى به عنوان جانشينى موسى نبوده است، زيرا او مقام نبوت داشته، و در زمان حيات موسى شريك او در رهبرى مردم بوده است، اين كه حضرت موسى او را خليفهى خود قرار داده است، از باب تأكيد رهبرى او است، نه جعل مقام و منصب رهبرى.(2)
1. شرح المقاصد: 5 / 276 .
2. همان، ص 275 .
پاسخ اين است كه اگر چه حضرت هارون داراى مقام نبوت بوده است، ولى از آيات قرآن كريم به روشنى به دست مىآيد كه در زمان حضرت موسى، امامت و رهبرى جامعه به حضرت موسى اختصاص داشته، و هارون به عنوان وزير و دستيار او ايفاى نقش مىكرده است. مفسّران اهل سنّت نيز آيه را به همين صورت تفسير كردهاند. مؤلّف المنار گفته است: «هنگامى كه موسى مىخواست به ميقات برود، برادر بزرگ خود هارون را جانشين خود ساخت، تا در ميان مردم داورى كند، و به اصلاح امور آنان بپردازد، زيرا رياست و رهبرى آنان به عهدهى موسى بود، و هارون وزير و ياور و همكار او بود».(1)
اصولاً، اين آيه يكى از ادلّهى انفكاك پذيرى نبوّت از امامت است، يعنى اگر هارون كه داراى مقام نبوّت بود، مقام امامت و رهبرى سياسى را نيز عهدهدار بود، نيازى به استخلاف نبود، اكنون كه موسى عليهالسلام هارون را خليفهى خود ساخت، به دست مىآيد كه او چنين مقامى را نداشته است.(2)
1. المنار: 9 / 121؛ تفسير المراغى: 9 / 56 .
2. مجمع البيان: 2 / 473.
يكى از نصوص امامت بلافصل على عليهالسلام حديث يوم الدّار است. شرح اين حديث در فصل مربوط به تاريخ پيدايش شيعه گذشت. بدين جهت در اينجا از تكرار آن صرف نظر مىشود.
در كتب صحاح و مسانيد و ديگر كتابهاى حديث با سندهاى مختلف از جابربن سمره از پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود: پس از او دوازده خليفه رهبرى مسلمانان را بر عهده خواهند داشت، و همگى از قريش مىباشند. متن حديث در صحيح بخارى چنين است :
«... يكون اثناعشر اميراً، فقال كلمة لم اسمعها فقال أبى انه قال: كلّهم من قريش»(1)؛
... دوازده امير خواهد بود، آنگاه سخنى گفت كه من آن را نشنيدم، پدرم گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همگى از قريش خواهند بود.
در صحيح مسلم عبارتهاى ذيل روايت شده است:
ـ انّ هذا الأمر لاينقضى حتّى يمضى فيهم اثناعشر خليفة كلّهم من قريش.
ـ لايزال امر الناس ماضيا ما وليهم اثناعشر رجلا، كلّهم من قريش.
ـ لايزال الإسلام عزيزا الى اثنى عشر خليفة، كلّهم من قريش.
ـ لايزال هذا الأمر عزيزا الى اثني عشر خليفة، كلّهم من قريش.
ـ لايزال هذا الدّين عزيزا منيعا الى اثنى عشر خليفة، كلّهم من قريش.
ـ لايزال الدّين قائما حتى تقوم الساعة او يكون عليكم اثنا عشر خليفة، كلّهم من قريش.(2)
با دقت در عبارتهاى حديث جابر مىتوان به مفاد آن پى برد:
1. در عبارتهاى فوق آمده است كه دوازده خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله تا قيامت وجود خواهد داشت. اين مطلب جز بر ائمهى دوازدهگانه اهل بيت عليهمالسلام منطبق نمىگردد.
2. با توجه به اين كه خلفاى ظاهرى در تاريخ اسلام همگى از قريش نبودهاند، مقصود امامت شرعى است، نه امامت و سلطى ظاهرى. اين مطلب نيز تنها براهلبيت عليهمالسلام تطبيق مىكند.
1. صحيح بخارى: 4 / 248، كتاب الاحكام، باب استخلاف، دارالمعرفة، بيروت.
2. صحيح مسلم: ج 3، كتاب الإمارة، باب اول، ص 1451 ـ 1453، دار احياء التراث العربى، بيروت.
3. مؤلّف «ينابيع المودة» پس از نقل حديث جابر سخن برخى از محققان اهلسنّت را در شرح آن نقل كرده است، آن تحقيق چنين است: «احاديثى كه بر خلفاى دوازدهگانه دلالت مىكنند، از طرق مختلف شهرت يافته است، و مقصود از آن ائمهى دوازدهگانهى اهل بيت عليهمالسلام و عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، زيرا بر خلفاى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله قابل تطبيق نيست، چون تعداد آنان كمتر از دوازده است، بر زمامداران اموى نيز تطبيق نمىكند، زيرا علاوه بر اين كه بيشتر از دوازده نفر مىباشند، جز عمربن عبدالعزيز، ستم پيشه بودهاند. به همين دليل حديث جابر بر حكام عباسى نيز قابل انطباق نيست. بنابراين، بايد حديث را بر امامان دوازدهگانه اهلبيت پيامبر صلىاللهعليهوآله منطبق كرد، زيرا آنان داناترين، پرهيزگارترين و گرامىترين افراد نزد خداوند بودهاندو علوم آنان از طريق وراثت و علم لدنى به جدشان رسول خدا صلىاللهعليهوآله منتهى مىگردد. حديث ثقلين و احاديث ديگرى كه در اين كتاب و غير آن ذكر شده است، اين مطلب را تأييد مىكند.(1)
1. ينابيع المودة، ص 446، بصيرتى، قم.
4. فضل بن روزبهان اشعرى پس از اشاره به اين كه احاديث مربوط به دوازده خليفه از نظر سند صحيح و ثابت است گفته است تطبيق آن بر ائمّهى دوازدهگانه اهل بيت عليهمالسلام از نظر خلافت در علم و معرفت و روشنگرى حجت الهى و قيام به اتمام منصب نبوت (در زمينهى تبيين دين و هدايت مردم) قابل قبول است، ولى از نظر امامت و زعامت كلى و عمومى پذيرفته نيست، زيرا تنها دو امام از آنها چنين امامتى را بالفعل دارا بودند، و نمىتوان اين احاديث را بر امامت بالقوّه و بالاستحقاق حمل كرد، زيرا ظاهر اين احاديث اين است كه خلفاى دوازدهگانه به امر امامت قيام مىكنند، و به واسطهى قيام آنان به امر امامت، دين بر پا خواهد بود.(1)
مقصود از اقامهى دين و عزّت آن، كه در احاديث دوازده خليفه آمده است، اين نيست كه احكام اسلام در سراسر جهان اجرا مىگردد، زيرا چنين معنايى تاكنون تحقق نيافته است، آرى پس از ظهور مهدى موعود(عج) اين معنا تحقّق خواهد يافت، بلكه مقصود اين است كه در دين اسلام از نظر رهبرى دينى كه اسوه و مقتداى بشر باشد، و قول و فعل او بر همگان حجّت باشد، هيچ گونه خلل و نقصانى راه ندارد. عزّت و اقتدار دين قبل از هر چيز به اين است كه اصول و مبانى استوارى داشته باشد، و رهبرى حكيم و آگاه آن را رهبرى كند. احاديث دوازده خليفه بيانگر اين است كه اسلام تا پايان عمر دنيا از چنين عزّت و اقتدارى برخوردار است.
1. دلائل الصدق: 2 / 486 ـ 487، به نقل از كتاب ابطال الباطل فضل بن روز بهان.
حديث ديگرى كه مىتوان آن را بيانگر حديث دوازده خليفه به شمار آورد، حديثى است كه در مسند احمد بن حنبل از مسروق نقل شده است. مسروق گفته است: ما نزد عبداللّه بن مسعود نشسته بوديم و او براى ما قرآن مىخواند، فردى از او پرسيد: آيا شما (صحابه) در مورد اين كه چه تعداد خلفايى بر اين امت رهبرى خواهند كرد سؤال كردهايد؟ عبداللّه بن مسعود گفت: آرى، و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
دوازده خليفه به تعداد نقباء بنى اسرائيل.(1)
مفاد اين حديث اين است كه خلفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله دوازده نفرند، و خلافت آنها نيز از طريق نصّ است، زيرا نقباى بنى اسرائيل برگزيده از جانب خداوند بودند. چنان كه مىفرمايد: «و لقد أخذنا ميثاق بني اسرائيل و بعثنا منهم اثنى عشر نقيبا».(2) اصولاً، خلفاى يا زمامدارانى كه از طريق انتخاب مردم يا از راه قيام و غلبه، زمام امور را به دست مىگيرند، مسألهاى است عادى و تعداد مشخصى ندارد، و براى صحابه اهميتى نداشته است كه در مورد آن از پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال كنند، بلكه با توجه به اين كه پرسشهاى آنان صبغهى دينى داشته است، بايد گفت: مراد آنها از چنين سؤالى، خلفايى بوده است كه از جانب خداوند عهدهدار مسؤوليت رهبرى امت اسلامى خواهند بود.(3)
1. مسند احمد بن حنبل: 1 / 398 ـ 406 ؛ ينابيع المودة، ص 445.
2. مائده / 12 .
3. دلائل الصدق: 12 / 488 ـ 489 .
پيش از اين، در بحث مربوط به منابع شيعه در مورد اين حديث بحث نموديم و يادآور شديم كه اين حديث بر عصمت اهل بيت عليهمالسلام دلالت مىكند. و در نتيجه مرجعيت و رهبرى علمى آنان را اثبات مىنمايد. اينك اين نكته را مىافزاييم كه در مورد حديث ثقلين شواهدى وجود دارد، كه بر رهبرى سياسى اهل بيت نيز دلالت مىكند، يكى اين كه در برخى از نقلهاى حديث، واژهى «خليفتين» به كار رفته است «انّي تارك فيكم خليفتين: كتاب اللّه، حبل ممدود من السماء الى الأرض، و عترتي، اهل بيتي، فانهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض».(1) ديگرى، اين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز اين حديث از مرگ قريب الوقوع خود خبر داده است و فرموده است: «يوشك أن يأتيني رسول ربي فأجيب»، روشن است كه هر گاه يك رهبر و فرمانروا از مرگ خود سخن به ميان آورد، آنگاه مردم را به پيروى از فرد يا افرادى سفارش مىكند، رهبرى سياسى جامعه مراد او خواهد بود.
گذشته از اين، بنا به نقل مسلم،(2) از موارد صدور اين حديث از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله غدير خم بوده است، چنان كه در بعضى از نقلهاى آن جمله، «من كنت مولاه فعليّ مولاه» آمده است، و اين جمله را پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم فرموده است، بنابراين در غدير خم، دو مطلب بيان شده است، يكى امامت على عليهالسلام به صورت خاص، و ديگرى امات ائمهى اهلبيت عليهمالسلام به طور عام.
اكنون اگر اين فرض را بپذيريم كه مقصود از حديث ثقلين، رهبرى و مرجعيتِ علمى اهلبيت عليهمالسلام است، بايد در همهى مسايل به رأى و نظر آنان عمل كرد، پس در مورد امامت و رهبرى نيز رأى آنان ملاك خواهد بود، و آنان خلافتهاى اموى و عباسى را مشروع نمىدانستند، و بر حقانيت خود تأكيد مىورزيدند.(3)
1. مسند احمد بن حنبل: 5 / 122 .
2. صحيح مسلم، ج 4، ص 1873، باب فضائل على بن ابىطالب عليهالسلام حديث 2408، ط دار احياءالتراث العربى، بيروت.
3. دلائل الصدق: 12 / 477 .