فصل سوّم

نصوص امامت

در فصل قبل ديدگاه شيعه در مورد حقيقت و ابعاد امامت و صفات و شايستگى‏هاى امام را بيان نموديم و به اين نتيجه رسيديم كه راه تعيين امام نصب و نص شرعى است .در اين فصل مى‏خواهيم نصوص امامت را بررسى كنيم. متكلّمان اماميه در كتاب‏هاى كلامى خود نصوص بسيارى را از قرآن و سنّت بر امامت پيشوايان معصوم عليهم‏السلام بيان كرده‏اند كه تبيين آنها به تأليف كتاب جدا گانه‏اى نياز دارد. در اين بحث نمونه هايى از آن نصوص را تبيين خواهيم كرد.
 

آيه‏ى ولايت

«انّما وليُّكم اللّه‏ و رسوله والَّذين آمنوا الَّذين يقيمون الصَّلوة و يؤتون الزّكاة و هم راكعون».(1)

1. مائده / 55 .

مخاطب در اين آيه‏ى كريمه مسلمانانند،وحكمى كه بيان شده اين است كه خداوند و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ومؤمنانى با ويژگى‏هاى خاص بر آنان ولايت دارند. از طرفي كلمه‏ى «انّما» بر حصرواختصاص دلالت مى‏كند.(1) و مفاد آن اين است كه ولايت بر مسلمانان به خدا، پيامبر و برخى از مؤمنان اختصاص دارد، يعنى جز خداوند و پيامبر و مؤمنان خاص ،كسى بر مسلمانان ولايت ندارد. چنان كه زمخشرى گفته است: «و معنى «انّما» وجوب اختصاصهم بالموالاة»؛ معنى «انمّا» اين است كه ولايت به آنان اختصاص دارد.
از ميان كاربردهاى كلمه‏ى ولايت آنچه در اين آيه احتمال داده شده، نصرت، محبّت، و زعامت (حق تصرّف در امور ديگران) است. از معانى ياد شده نصرت و محبت، عموميت دارد و لازمه‏ى اسلام و ايمان است؛ يعنى لازمه‏ى اسلام و ايمان اين است كه هر مسلمان و مؤمنى، مسلمان و مؤمن ديگر را دوست بدارد و او را يارى كند. و اين معنا با اختصاصى بودن ولايت سازگار نيست. ولى ولايت به معناى سوّم از لوازم اسلام و ايمان نيست و عموميت ندارد، بلكه به اذن و تشريع ويژه نيازمند است. خداوند، به حكم اين كه خالق و مالك هستى انسان و جهان است، چنين ولايتى را با لذّات دارد. و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز به حكم اين كه خداوند اين ولايت را به او اعطا كرده است «النَّبى أولى بالمؤمنين من انفسهم»(2) بر مسلمانان ولايت به معنى حق تصرّف در امور آنان را دارد. مفاد آيه‏ى كريمه اين است كه علاوه بر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برخى از مؤمنان كه با صفات ويژه‏اى شناسانده شده‏اند، داراى چنين ولايتى مى‏باشند.

1. كلمه‏ى «إنما» مفيد اثبات و نفى است. وقتى گفته شود: إنّما زيد قائم. معنى آن اين است كه زيد جز صفت ايستادگى صفت ديگرى ندارد. ما زيد الاّ قائما: زيد نيست مگر ايستاده. ر. ك: مختصر المعانى: ص 82، باب القصر.
2. احزاب / 6 .

تا اينجا روشن شد كه ولايت در آيه‏ى كريمه به معنى حقّ تصرّف در امور مسلمانان يعنى ولايت زعامت و سرپرستى و رهبرى است، اكنون بايد ديد مقصود از مؤمنان خاص كه چنين ولايتى را بر مسلمانان دارند چه كسانى‏اند؟ احاديث بسيارى كه در شأن نزول آيه از طريق شيعه و اهل سنّت روايت شده است، بيانگر اين است كه اين آيه در شأن على عليه‏السلام نازل شده است.(1) بنابراين، آيه‏ى كريمه امامت و رهبرى على عليه‏السلام بر امت اسلامى را اثبات مى‏كند. از آنجا كه در زمان پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن حضرت بر همگان ولايت داشته است، و على عليه‏السلام نيز چون ديگر مؤمنان مشمول آيه‏ى كريمه‏ى «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» بوده است ،تحقق عينى ولايت و امامت على عليه‏السلام به پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مربوط مى‏شود.

1. احاديث مربوط به نزول آيه در شأن على عليه‏السلام از طريق شيعه متواتر و از طرق اهل سنّت متعدّد است. ر.ك: الميزان، ج 6، ص 16 ـ 20؛ تفسير ابن كثير: 2 / 597 ؛ تفسير قرطبى: 6 / 221 ؛ شواهد التنزيل حسكانى: 1 / 161 ؛ اسباب النزول واحدى، ص 133؛ الرياض النضرة، طبرى: 3 / 208.
فقهاى اسلامى اين شأن نزول را مسلّم گرفته در باب فعل كثير در نماز، و باب زكات و اين كه آيا صدقه زكات ناميده مى‏شود يا نه به آن استناد كرده‏اند. با توجّه به اين روايات، ادّعاى جعلى بودن حديث از طرف ابن تيميّه از عجايب است. الميزان: 6 / 35 ؛ المراجعات، ص 160 ـ 161.

پرسشى كه معمولا در اينجا مطرح مى شود اين است كه هرگاه آيه در مورد على عليه‏السلام نازل شده است، چرا واژه‏ى مؤمنين به كار رفته است كه بر جمع دلالت مى‏كند؟ مفسّران به اين پرسش پاسخ‏هاى مختلفى داده‏اند. زمخشرى گفته است: هدف اين تعبير اين است كه روش امام على عليه‏السلام به عنوان يك الگو به مؤمنان توصيه شود، تا مسأله‏ى انفاق در راه خدا را مهمّ بشمارند، تا آنجا كه حتّى در نماز نيز در صورت امكان از آن غفلت نورزند.(1) طبرسى گفته است: غرض از اين تعبير بيان بزرگى شخصيت على عليه‏السلام است؛ زيرا در محاوره‏هاى عربى و غير عربى رسم بر اين است كه هر گاه بخواهند فردى را اكرام و تعظيم كنند، از واژه‏هايى كه بر جمع دلالت مى‏كند استفاده مى‏كنند.(2)
اين نكته را نيز لازم است ياد آور شويم كه واژه‏ى زكات در كاربرد لغوى آن معنايى وسيع‏تر از معناى اصطلاحى آن كه در فقه اسلامى بيان شده است دارد؛ كاربرد لغوى آن هر گونه انفاق مالى ـ اعم از واجب و مستحب ـ را شامل مى‏شود. دليل روشن اين مطلب اين است كه در آيات و سوره‏هاى مكى، كه هنوز حكم زكات مصطلح در فقه بيان نشده بود، اين واژه به كار رفته است.(3) با توجه به آنچه گفته شد، نادرستى سخن مؤلّف «المنار» كه با استناد به دو مطلب ياد شده (به كار بردن تعبير جمع در مورد فرد، و تعبير زكات در صدقه‏ى مستحبى) در احاديث شأن نزول تشكيك كرده است،(4) روشن شد.

1. الكشّاف: 1 / 649 .
2. مجمع البيان: 2 / 211 .
3. الميزان: 6 / 10 ـ 11 .
4. المنار: 6 / 442 .

تشكيك ديگرى كه دراين باره شده اين است كه با توجه به اين كه امامت على عليه‏السلام به پس از زمان پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله باز مى‏گردد، آنچه از آيه استفاده مى‏شود بيش از اين نيست، كه آن حضرت پس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله امام و پيشواى جامعه‏ى اسلامى خواهد بود. ولى ناظر به اين كه امامت او بلافاصله يا پس از مدتى، نمى‏باشد. در اين صورت، مفاد آيه با نظريه‏ى اهل‏سنّت نيز سازگار است.(1)
اين تشكيك بى پايه است، زيرا اولاً: برخلاف اجماع مسلمانان است چون مسلمانان در مورد امامت على عليه‏السلام دو ديدگاه دارند. يكى اين كه امامت او از طريق نص و بلافاصله است، و ديگرى اين كه امامت او از طريق بيعت و انتخاب، و پس از عثمان است. اما اين كه امامت او از طريق نص و پس از عثمان است را هيچ يك از دو مذهب شيعه و اهل‏سنّت قايل نشده است. و ثانياً: پيش از اين گفته شد كه كلمه‏ى «انّما» بر اختصاص دلالت مى‏كند، و مفاد آن اين است كه پس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله (تا على عليه‏السلام در بين مسلمانان وجود دارد) كسى حق ولايت و امامت ندارد.
 

2. آيه‏ى تبليغ

«يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس، إن اللّه‏ لا يهدى القوم الكافرين».(2)

1. تفسير كبير، فخرالدّين رازى: 12 / 29 .
2. مائده / 67 .

احاديث فراوانى كه از طريق شيعه و اهل سنّت روايت شده است گوياى اين حقيقت است كه اين آيه در مورد ولايت و امامت على عليه‏السلام نازل شده است. و پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين دستور الهى را در غدير خم اجرا كرد. اين مطلب از نظر شيعه مسلّم و قطعى است. چنان كه بسيارى از علماى اهل سنّت نيز نزول اين آيه را در رابطه با مسأله‏ى ولايت على عليه‏السلام دانسته‏اند، اگر چه در معناى ولايت با شيعه هم آهنگ نيستند. علاّمه امينى در كتاب الغدير، نام حدود سى تن از بزرگان اهل‏سنّت كه نزول آيه را مربوط به ولايت على عليه‏السلام و غدير خم دانسته‏اند، نقل كرده است.(1)
گذشته از احاديث شأن نزول، دقّت در صدر و ذيل آيه و مفردات آن معناى آن را روشن مى‏سازد، زيرا مفاد بخش نخست آيه اين است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از جانب خداوند مأموريت يافته است كه مطلبى را كه از خداوند بر او نازل شده بود، به مردم ابلاغ كند. و اين مطلب از چنان اهمّيّتى برخوردار است كه ابلاغ نكردن آن به منزله‏ى عمل نكردن به وظيفه‏ى نبوّت و رسالت، به طور كلى است. از سوى ديگر، جمله‏ى «واللّه‏ يعصمك من الناس» بيانگر اين مطلب است كه پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از ابلاغ اين حكم الهى احساس نگرانى داشته و ترسناك بوده است، خداوند او را آرامش داده و صيانت او را بر عهده مى‏گيرد.
روشن است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در ابلاغ و اجراى احكام الهى هرگز بر جان خود نمى‏ترسيده، و بر حيات و مرگ خود نگران نبوده است. بنابراين، نگرانى او مربوط به دين و شريعت بوده است، كه مبادا ابلاغ اين حكم الهى سبب تشكيك در اصل دين و شريعت اسلام گردد.

1. الغدير: 1 / 214 ـ 223. در مورد زمان و شأن نزول آيه اقوال غير مشهور ديگرى نيز گفته شده است. جهت آگاهى از اين اقوال و نقد آنها به تفسير الميزان، ج 6 رجوع شود.

اين مطلب با مسأله‏ى ولايت و امامت على عليه‏السلام رابطه‏ى مستقيم دارد، چرا كه على عليه‏السلام پسر عمو و داماد پيامبر بود. و با توجه به عقايد و رسوم قبيلگى كه در عرب سابقه داشت، براى كافر مسلكان و فرصت طلبان زمينه و فرصت مناسبى بود كه اين اقدام پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مطابق آن عقايد و آداب تفسير كنند، و در نتيجه حقانيت اسلام كه در هم شكستن و برچيدن آن عقايد و آداب جاهلى از اهداف و شعارهاى آن بود، را زير سؤال ببرند. اين جاست كه خداوند او را تسلّى مى‏دهد، كه ما تو را از چنين اتهامى حفظ خواهيم كرد و بر شريعت اسلام از اين جهت آسيبى وارد نخواهد شد.(1)
ممكن است گفته شود: با توجه به حديث يوم الدار، و حديث منزلت و احاديث ديگرى كه (به اعتقاد شيعه) در آنها مسأله‏ى ولايت و امامت على عليه‏السلام بيان شده است، و آنچه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به مسلمانان ابلاغ مى‏كرد، معارف و احكامى بود كه از جانب خداوند نازل شده بود، حكم مربوط به امامت على عليه‏السلام قبلاً نازل شده، و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هم آن را ابلاغ كرده بود، در اين صورت آيه‏ى تبليغ مربوط به امامت على عليه‏السلام نخواهد بود.
پاسخ اين است كه آيه‏ى تبليغ با آنچه گفته شد منافات ندارد، زيرا آن چه درتبليغ مورد نظر است، تبليغ ويژه است. و آن عبارت است از ابلاغ امامت على عليه‏السلام در آن شرايط ويژه و در جمع ده‏ها هزار مسلمان كه از مناطق مختلف به زيارت خانه‏ى خدا آمده بودند، آن هم در آخرين سفر حج پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و آخرين سال حيات او، پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مأمور ابلاغ امامت على عليه‏السلام به اين صورت خاص بوده است، و اين مطلب با ابلاغ‏هاى پيشين كه به صورت محدود و در شرايط عادى انجام گرفته بود، منافاتى ندارد.

1. ر.ك: الميزان: 6 / 45 ـ 52 .

 

3. آيه‏ى اكمال دين و يأس كافران

«اليوم يئس الّذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشونِ، أليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا».(1)
اين آيه از روزى خبر مى‏دهد كه در آن روز واقعه‏اى رخ داده است كه دو نتيجه را به دنبال داشته است: يكى يأس و نوميدى كافران از اين كه بتوانند به دين اسلام صدمه‏اى وارد كنند، و ديگرى كامل شدن دين اسلام و تمام گرديدن نعمت الهى بر مسلمانان، و رضايت خداوند از اسلام به عنوان دين الهى جاودان، اكنون بايد ديد آن روز چه روزى بوده، و آن واقعه‏ى عظيم چه بوده است؟
در احاديث بسيارى كه از طريق شيعه و اهل سنّت روايت شده، شأن نزول آيه، واقعه‏ى عظيم غدير خم در هيجدهم ذى الحجة و در سفر حجة الوداع بيان شده است. يعنى پس از آن كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جمع انبوه مسلمانان، على عليه‏السلام را به عنوان امام و پيشواى مسلمانان پس از خود معرّفى كرد، اين آيه نازل گرديد. اين مطلب در روايات شيعه مسلّم و مشهور است، و در روايات اهل سنّت نيز از عدّه‏اى از صحابه مانند ابوسعيد خدرى، جابر بن عبداللّه‏ انصارى، زيد بن ارقم و ابوهريره نقل شده است.(2)
تأمّل در مسأله‏ى امامت و نقش مهم و كليدى آن در حفظ، اجرا و تداوم آيين مقدّس اسلام، فلسفه و راز اين مطلب را روشن مى‏سازد. با اعلان امامت على عليه‏السلام و روشن شدن سرنوشت رهبرى جامعه‏ى اسلامى پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كافران مأيوس شدند، زيرا آنان كه توطئه‏هاى گوناگونشان در مخالفت با اسلام با شكست مواجه شده بود، آخرين اميدشان اين بود كه چون پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرزند پسر ندارد تا طبق سنّت‏هاى شناخته شده در ميان عرب جانشين او گردد، پس از آن كه از دنيا رفت، فرصت مناسبى براى آنان فراهم خواهد شد تا اهداف خصمانه‏ى خود را در مورد اسلام عملى سازند. با نصب امام على عليه‏السلام به رهبرى مسلمانان پس از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به صورت رسمى و عمومى، اين اميد كافران به يأس مبدّل شد.

1. مائده / 3.
2. الغدير: 1 / 230 ـ 236.

از سوى ديگر، آيين اسلام كه پيش از اين اصول و فروعش بيان شده بود، با روشن شدن وضعيت رهبرى آن در آينده به نقطه‏ى كمال رسيد؛ زيرا رهبرى چون على عليه‏السلام با صفات و برترى هايى كه دارد، كتاب و سنّت را به صورت درست تفسير و تبيين خواهد كرد، و رأى و نظرش معيار حق و باطل خواهد بود. و در نتيجه، دين از خطر تحريف و تغيير مصون خواهد ماند. و روشن است كه در اين صورت نعمت الهى نيز بر مسلمانان تمام شده است. و عمل به چنين آيينى رضايت الهى را به دنبال خواهد داشت.
بنابراين، با تدبير حكيمانه‏ى الهى كه در غديرخم توسط پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تحقق يافت، دين اسلام در برابر توطئه‏هاى كافران بيمه شد، و مسلمانان از اين جهت نبايد ترسان و نگران باشند. آنچه جاى نگرانى دارد عملكرد خود مسلمانان است، كه اگر به اين نعمت عظيم الهى كفر بورزند، آن را از دست خواهند داد، زيرا سنّت الهى بر اين استوار گرديده است كه نعمت هايى را كه به فرد يا قومى مى‏دهد از آنان باز نمى‏ستاند، مگر اين كه آنان كفران نعمت كرده، زمينه‏ى زوال آن را فراهم سازند. «ذلك بأنّ اللّه لم يك مغيّرا نعمة انعمها على قوم حتّى يغيّروا ما بأنفسهم».(1)

1. انفال / 53 .

جمله‏ى «فلا تخشوهم و اخشونى» در آيه‏ى إكمال دين ناظر به اين قانون الهى است.(1)

رفع يك ابهام

در برخى از روايات، زمان نزول آيه‏ى اكمال دين روز عرفه دانسته شده است.(2) در اين صورت چگونه مى‏توان اين دو دسته روايت در زمان نزول آيه را پذيرفت؟
در حل اين مشكل، برخى به تكرار نزول آيه قايل شده‏اند، چنان كه آيات بسيار ديگرى نيز به صورت مكرّر بر پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نازل شده است.(3) سبط ابن الجوزى اين وجه را برگزيده است.(4) برخى نيز گفته‏اند: نزول آيه‏ى كريمه بر پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در روز عرفه بوده است، و تلاوت و ابلاغ آن به مسلمانان روز غدير خم انجام گرفته است. و مقصود از رواياتى كه نزول آن را روز غدير هم دانسته‏اند، تلاوت و ابلاغ آن است. و مفاد هر دو دسته روايات از نظر شأن نزول يك چيز است، تفاوت آنها به زمان نزول باز مى‏گردد. علاّمه طباطبايى اين وجه را برگزيده است.(5)

1. الميزان: 5 / 178 ـ 79 .
2. اسباب النزول، ص 126 ـ 127 ؛ تفسير عياشى: 1 / 293.
3. جهت آگاهى از اين آيات به الاتقان سيوطى، 1 / 130 ـ 131 رجوع شود.
4. الغدير: 1 / 237 .
5. الميزان: 5 / 196 ـ 197. برخى نيز روايات دسته‏ى اوّل را بر روايات دسته‏ى دوم ترجيح داده‏اند، علاّمه امينى اين قول را با دليلش در الغدير: 1 / 230 نقل كرده است.

 
4. حديث غدير

حديث غدير خم از احاديث متواتر اسلامى است كه بيش از يكصد نفر از صحابه آن را روايت كرده‏اند. اين تعداد به هيچ وجه جاى شگفتى ندارد، زيرا تعداد مسلمانان حاضر در غدير خم بيش از يك صد هزار نفر بوده است.(1)
واقعه‏ى غديرخم يكى از مهم‏ترين وقايع تاريخ اسلام است. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پس از انجام مناسك حج از مكه رهسپار مدينه بود، به غديرخم كه رسيد از مسلمانان خواست تا همگى در آن مكان اجتماع كنند، آنان كه از آن جا گذشته بودند باز گشتند، و آنان كه در راه بودند، رسيدند، آنگاه نماز ظهر را به جماعت به جاى آورد، و دستور داد تا منبرى از جهاز شتران بسازند، سپس بر بالاى آن رفت و على عليه‏السلام را نزد خود خوانده و پس از حمد و ثناى خداوند و بيان مطالبى مهم براى مخاطبان، دست على عليه‏السلام را بالا برد تا همگان او را مشاهده كنند، و فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه».
اكنون بايد ديد مقصود از مولى در اين حديث چيست؟ اهل‏سنّت آن را به محبّت و دوستى تفسير كرده‏اند، ولى از نظر شيعه مقصود از آن زعامت و رهبرى جامعه‏ى اسلامى است، زيرا يكى از كاربردها يا معانى لفظ «مولى» اولويت در تصرّف امور ديگران است. بر اين اساس، معناى حديث اين است كه هر كس مرا به عنوان مولاى خود كه در تصرّف در امور او بر ديگرى و حتّى بر خود او سزاورترم، قبول دارد، على عليه‏السلام مولاى او خواهد بود، و چنين ولايتى را بر او خواهد داشت.

1. السيرة الحلبية: 3 / 283 ؛ تذكرة خواصّ الأمة، ص 18 ؛ دائرة المعارف، فريد وجدى: 3 / 543.

قراين عقلى و لفظى بسيارى اين نظريه را اثبات و تأييد مى‏كند.

1. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مقدمه‏ى خطابه‏ى خود مسأله‏ى ولايت خود بر مؤمنان را يادآور شد كه خداوند فرموده است: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم»(1) اين مطلب قرينه‏ى روشنى بر مقصود از ولايت در جمله‏ى «من كنت مولاه فعلي مولاه» مى‏باشد. اگر چه اين مقدّمه را همه‏ى راويان حديث غدير نقل نكرده‏اند، ولى آنان كه نقل كرده‏اند نيز بسيارند.(2)
2. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قبل از آن كه جمله‏ى «من كنت مولاه...» را بگويد، در مورد شهادتين (شهادت به توحيد و نبوت) از مسلمانان اقرار گرفت، آنگاه فرمود: چه كسى مولاى شماست؟ مسلمانان گفتند: خدا و رسول او مولاى ما هستند. در اين هنگام دست على عليه‏السلام را بالا برد و فرمود: هر كس خدا و رسول خدا مولاى اوست، اين فرد (على عليه‏السلام ) مولاى او خواهد بود. از اين كه ولايت را در رديف شهادت به توحيد و نبوت ذكر نموده است، روشن است مقصود ولايت به معنى رهبرى امت اسلامى است، و به منزله‏ى ولايت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر مسلمانان است.
3ـ پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پيش از آن كه جمله‏ى «من كنت مولاه...» را بگويد، از مرگ قريب الوقوع خود خبر داد. ظاهر اين مطلب آن است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در فكر سرنوشت رهبرى مسلمانان پس از رحلت خود بوده، و مى‏خواسته است دراين باره تصميم مناسبى را اتخاذ نمايد.

1. احزاب / 6 .
2. به المراجعات، مراجعه‏ى شماره‏ى 54 و الغدير: 1 / 371 رجوع شود.

4ـ پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در پايان و پس از تلاوت آيه‏ى «اليوم اكملت لكم دينكم...» با گفتن اللّه اكبر، شادمانى خود را از اين كه دين كامل شده، و نعمت الهى بر مسلمانان تمام گرديده، و خداوند از رسالت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ولايت على عليه‏السلام راضى گرديده است، اظهار نمود، بديهى است، ذكر ولايت در رديف رسالت، معنايى جز رهبرى و زعامت امت اسلامى نخواهد داشت.
5ـ در اين كه پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عاقل‏ترين و حكيم‏ترين و مهربان‏ترين انسان بوده است، جاى ترديد نيست، از سوى ديگر، اين مطلب كه، على عليه‏السلام دوست مؤمنان است، و يا بر مؤمنان واجب است كه دوست على عليه‏السلام باشند، از مسايل روشن است، و هر مسلمان عادى آن را مى‏داند، چرا كه مودّت مؤمنان نسبت به يكديگر از لوازم ايمان است. به ويژه آن كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جريان مؤاخاة (پيوند و پيمان برادرى ميان مسلمانان) خود، با على عليه‏السلام پيمان برادرى بست. بيان اين مسأله روشن در آن شرايط غير عادى و در گرم‏ترين زمان و با تمهيد آن همه‏ى مقدمات و شرايط، حكيمانه به نظر نمى‏رسد. و ما نبايد حوادث تاريخ اسلام را به گونه‏اى تفسير كنيم كه حكمت و درايت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله زير سؤال برود. امّا مسأله‏ى رهبرى امت اسلامى از چنان اهمّيّتى برخوردار است، كه روشن ساختن آن در آن شرايط و با آن مقدّمات كاملاً عاقلانه و حكيمانه است.(1)

1. ر.ك: المراجعات: ص 201 ـ 204 ؛ الغدير: 1 / 370 ـ 382 .

پاسخ به يك اشكال

برخى، در تبيين حكيمانه بودن قول و فعل پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنابر اين كه مقصود از مولى در حديث غدير، محبت و نصرت باشد، گفته‏اند: ازآن جا كه در سفر امام على عليه‏السلام به يمن، تصميم‏گيرى‏هاى او در مورد غنايم براى برخى از همراهيان خوشايند نبود، و آنان نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از على عليه‏السلام شكوه نمودند، پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏خواست با اقدام و گفتار خود در غدير خم توجه همگان را به لزوم محبّت ورزيدن به على عليه‏السلام جلب كند.(1)
پاسخ اين است كه آن چه در سفر يمن رخ داده بود به عده اندكى از مسلمانانى كه به حج آمده بودند اختصاص داشت، در اين صورت جمع كردن همه‏ى حاجيان در آن شرايط غيرعادى، چه وجهى داشته است؟ گذشته از اين، مناسب اين بود كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بدون فوت وقت و بى درنگ اشتباه آن عدّه را به آنان يادآور شود، به عقب انداختن آن تا روز غدير خم چه فلسفه‏اى داشته است؟
به شهادت اسناد تاريخى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بلافاصله نسبت به آن عدّه عكس العمل نشان داده و خطاى آنها را به آنان گوشزد كرد و فرمود: «يا ايّها الناس لاتشكوا عليّا، فواللّه‏ انه لأخشن في ذات اللّه‏ من أن يشكى».(2) گذشته از اين، اين فرض اگر هم درست باشد، تنها، دليل يا قرينه‏ى عقلى را بى‏اعتبار مى‏سازد، نه دلايل و قراين نقلى را. در اين صورت مى‏توان گفت: اقدام پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در غدير خم، هم امامت على عليه‏السلام را ابلاغ كرده است، وهم لزوم محبت و نصرت وى را بر مسلمانان.

1. اين مطلب را شيخ سليم بشرى در بحث‏هاى خود با امام شرف الدين عاملى مطرح كرده است. المراجعات، شماره‏ى 57.
2. السيرة النبوية: 2 / 603 .

اراده‏ى اين دو معنى از لفظ «مولى» هيچ گونه محذورى ندارد، زيرا اطلاق لفظ مولى بر مصاديق آن از باب مشترك معنوى است، نه مشترك لفظى. بنابراين، مى‏توان معناى جامع همه‏ى مصاديق را كه «اولى و احق بودن» است اراده كرد و بر مصاديقى كه قابليت انطباق بر آنها را دارد، منطبق ساخت. اين مطلب مربوط به مقام ثبوت و نفس الامر است، اما در مقام اثبات و دلالت، آنچه لازم است قرينه و شاهد است كه فرض اين است كه چنين قراينى وجود دارد.
اكنون اگر از همه‏ى مطالب پيشين دست برداريم و بگوييم: غرض پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از برنامه‏اى كه در غدير خم اجرا كرد، بيان لزوم محبّت و نصرت على عليه‏السلام بوده است، تا كسانى كه از او كينه يا كدورتى در دل داشتند، به خطاى خود واقف شوند، و محبت و نصرت او را بر خود فرض بدانند؛ اين سخن مطرح مى‏شود كه محبت و نصرت على عليه‏السلام در ميان ديگر مسلمانان چه خصوصيتى داشت كه اين اندازه مهم و حساس بوده است؟ چرا بايد مسلمانان على عليه‏السلام را دوست بدارند و او را يارى دهند؟ يارى او در كجا و به چه منظورى لازم شده است؟ آيا اين مطلب دليل بر اين نيست كه او پس از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در موقعيت و جايگاهى قرار دارد، كه همگان بايد از روى محبت او را يارى كنند؟ و آيا اين جايگاه چيزى جز رهبرى امت اسلامى مى‏تواند باشد؟

1. علاّمه امينى نام شصت تن از راويان حديث تهنيت را نقل كرده است. الغدير: 1 / 272 ـ 283 .

بنابراين، از هر زاويه كه به واقعه و حديث غدير بنگريم، مسأله‏ى امامت على عليه‏السلام را نتيجه مى‏گيريم. از شواهد ديگرى كه اين مطلب را تأييد مى‏كند، احاديثى است كه در مورد تهنيت گفتن مسلمانان به على عليه‏السلام پس از پايان يافتن حديث غدير، به دستور پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ولايت على عليه‏السلام را به او تبريك مى‏گفتند.(1) آيا اين تشريفات خاص با ولايت به معنى محبت يا نصرت سازگارى و تناسب دارد. يا با امامت و  رهبرى مسلمانان به عنوان جانشين پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ؟!
از شواهد ديگر بر اين كه مقصود از ولايت در حديث غدير ولايت رهبرى است، نه مجرد دوستى يا نصرت و يارى، داستان مربوط به حارث بن نعمان است كه عدّه‏اى از محدّثان و مفسّران نقل كرده‏اند. خلاصه‏ى آن اين است كه پس از آن كه خبر واقعه‏ى غدير در سرزمين‏هاى اسلامى منتشر شد، فردى به نام حارث بن نعمان فهرى از شنيدن آن سخت برآشفت، و نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و گفت: ما را به نماز، روزه، زكات، حج و جهاد دعوت كردى و ما قبول كرديم، آيا به اين مقدار بسنده نكرده، و اين جوان را به جانشينى خود برگزيدى؟ آيا اين كار را به امر خداوند انجام دادى، يا خود چنين تصميمى گرفتى؟ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: سوگند به خدا كه اين كار به فرمان خداوند انجام گرفت. در اين هنگام حارث گفت: خدايا اگر آنچه پيامبر گفت حق است بارانى از سنگ از آسمان بر ما نازل كن، بى درنگ سنگى بر سر او فرود آمد و به هلاكت رسيد. در اين وقت آيه‏ى «سأل سائل بعذاب واقع» نازل شد.(1)

 
5. حديث منزلت

مؤلّفان صحاح و مسانيد، و مورخان و سيره نويسان نقل كرده‏اند كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در موارد متعدّد نسبت على عليه‏السلام به خود را به منزله‏ى نسبت هارون به موسى معرّفى كرده است، جز آن كه هارون پيامبر بود و على عليه‏السلام پيامبر نيست، زيرا نبوت با پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، ختم گرديده است.

1. علاّمه امينى نام سى نفر از بزرگان اهل‏سنّت كه اين داستان را در كتاب‏هاى تاريخى، تفسيرى و حديثى خود نقل كرده‏اند را ذكر نموده است. الغدير: 1 / 239، 246.

«انت مني بمنزلة هارون من موسى الاّ انه لانبيّ بعدي».
حديث منزلت از نظر سند متواتر و قطعى است. گذشته از شيعه كه آن را متواتر مى‏داند، محدّثان اهل سنّت نيز آن را از بيش از بيست نفر از صحابه‏ى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت كرده‏اند.(1)
ابوعبداللّه‏ گنجى شافعى (متوفاى 658 ه) پس از نقل حديث منزلت گفته است: صحّت اين حديث مورد اتفاق است، و ائمّه‏ى حفاظ چون ابوعبداللّه‏ بخارى، مسلم بن حجّاج، ابوداود، ابوعيسى ترمذى، ابوعبدالرّحمن نسائى، ابن ماجه قزوينى در صحاح و مسانيد خود آن را روايت كرده‏اند و همگى بر درستى آن اتفاق دارند.(2)
مفاد حديث اين است كه همه‏ى منزلت‏هايى كه هارون نسبت به موسى داشته است، جز منزلت نبوت، را على عليه‏السلام نسبت به پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دارا مى‏باشد. منزلت‏هاى هارون ـ چنان كه در قرآن كريم بيان شده است ـ عبارتند از:

1. وزارت: «واجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى».
2. حمايت و پشتيبانى: «أشدد به أزرى».
3. مشاركت در نبوت و رهبرى: «و أشركه في امرى»(3).
4. خلافت و جانشينى: «و قال موسى لأخيه هارون اخلفني في قومى»(4).

على عليه‏السلام ـ به مقتضاى حديث منزلت ـ همه‏ى اين منازل و مناصب را ـ جز نبوت ـ داشته است، بنابراين، او نسبت به پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از سمت‏هاى وزارت، حمايت و ياورى، خلافت و جانشينى، مشاركت در رهبرى از طريق خلافت و امامت (نه نبوت) برخوردار بوده است. يعنى در حيات پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وزير و پشتيبان، و پس از پيامبر جانشين او در هدايت و رهبرى امت بوده است.

1. ر.ك: المراجعات، مراجعه 28 و 30 .
2. كفاية الطالب في مناقب علي بن ابيطالب، ص 282 .
3. طه / 29 ـ 32 .
4. اعراف / 142.

گفته شده است: جانشينى حضرت هارون براى حضرت موسى در زمان حيات او و در مورد خاصّى تحقق يافت، يعنى در چهل روز كه حضرت موسى به ميقات رفته بود. چنان كه على عليه‏السلام نيز در غزوه‏ى تبوك جانشين پيامبر در مدينه بود تا در غيبت آن حضرت، امور مدينه را رهبرى كند. در اين صورت، نمى‏توان آن را به جانشينى پس از رحلت پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تفسير كرد، زيرا هر حكمى به موضوع و مورد خود اختصاص دارد.(1)

1. شرح المواقف: 8 / 363.

پاسخ اين است كه از نظر قواعد اصولى و قوانين عقلايى در محاوره‏هاى بشرى، مورد مخصِّص نيست، بلكه ظاهر لفظ معيار است، هر گاه ظاهر كلام عموميت و اطلاق داشته باشد، هر چند در مورد خاصى وارد شده باشد، بايد به عموم يا اطلاق آن عمل كرد. شاهد بر اين مطلب اين است كه اگر حضرت موسى بار ديگر امّت خويش را ترك مى‏كرد، و كسى را به عنوان جانشين خود تعيين نمى‏كرد، مسؤوليت رهبرى بر عهده‏ى هارون بود و امت او مى‏بايست به او رجوع كنند. اكنون، اگر فرض كنيم، هارون پس از موسى زنده مى‏بود، نيز همين مقام را داشت، چرا كه نياز بنى اسراييل به رهبرى به قوت خود باقى بود. در حقيقت موضوع حكم، نياز مردم به رهبرى، و نبودن موسى در ميان آنان بوده است، و رفتن به ميقات، ونبودن چهل شبانه روز در ميان بنى اسراييل، خصوصيّتى نداشته است.
از كسانى كه به نادرستى اشكال يادشده توجّه نموده، سعدالدين تفتازانى است، چنان كه گفته است: «ملاك عموميت لفظ است، نه خصوصيت سبب، بلكه مى‏توان به اين كه پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله على عليه‏السلام را پس از نصب به خلافت بر مدينه، عزل نكرد، و اين كه احتياج به خليفه پس از وفات پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شديدتر از نياز به آن در سفر به تبوك و غيبت در زمانى كوتاه، بوده است، بر خلافت على عليه‏السلام پس از وفات پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله استدلال كرد».(1)
تفتازانى، اگر چه اشكال پيشين را وارد ندانسته است، ولى خود اشكال ديگرى كرده است و آن اين كه رهبرى هارون در ايّام غيبت حضرت موسى به عنوان جانشينى موسى نبوده است، زيرا او مقام نبوت داشته، و در زمان حيات موسى شريك او در رهبرى مردم بوده است، اين كه حضرت موسى او را خليفه‏ى خود قرار داده است، از باب تأكيد رهبرى او است، نه جعل مقام و منصب رهبرى.(2)

1. شرح المقاصد: 5 / 276 .
2. همان، ص 275 .

پاسخ اين است كه اگر چه حضرت هارون داراى مقام نبوت بوده است، ولى از آيات قرآن كريم به روشنى به دست مى‏آيد كه در زمان حضرت موسى، امامت و رهبرى جامعه به حضرت موسى اختصاص داشته، و هارون به عنوان وزير و دستيار او ايفاى نقش مى‏كرده است. مفسّران اهل سنّت نيز آيه را به همين صورت تفسير كرده‏اند. مؤلّف المنار گفته است: «هنگامى كه موسى مى‏خواست به ميقات برود، برادر بزرگ خود هارون را جانشين خود ساخت، تا در ميان مردم داورى كند، و به اصلاح امور آنان بپردازد، زيرا رياست و رهبرى آنان به عهده‏ى موسى بود، و هارون وزير و ياور و همكار او بود».(1)
اصولاً، اين آيه يكى از ادلّه‏ى انفكاك پذيرى نبوّت از امامت است، يعنى اگر هارون كه داراى مقام نبوّت بود، مقام امامت و رهبرى سياسى را نيز عهده‏دار بود، نيازى به استخلاف نبود، اكنون كه موسى عليه‏السلام هارون را خليفه‏ى خود ساخت، به دست مى‏آيد كه او چنين مقامى را نداشته است.(2)

1. المنار: 9 / 121؛ تفسير المراغى: 9 / 56 .
2. مجمع البيان: 2 / 473.

 
6. حديث الدّار

يكى از نصوص امامت بلافصل على عليه‏السلام حديث يوم الدّار است. شرح اين حديث در فصل مربوط به تاريخ پيدايش شيعه گذشت. بدين جهت در اين‏جا از تكرار آن صرف نظر مى‏شود.

 
7. حديث دوازده خليفه

در كتب صحاح و مسانيد و ديگر كتاب‏هاى حديث با سندهاى مختلف از جابربن سمره از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده كه فرمود: پس از او دوازده خليفه رهبرى مسلمانان را بر عهده خواهند داشت، و همگى از قريش مى‏باشند. متن حديث در صحيح بخارى چنين است :
«... يكون اثناعشر اميراً، فقال كلمة لم اسمعها فقال أبى انه قال: كلّهم من قريش»(1)؛
... دوازده امير خواهد بود، آنگاه سخنى گفت كه من آن را نشنيدم، پدرم گفت: پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: همگى از قريش خواهند بود.
در صحيح مسلم عبارت‏هاى ذيل روايت شده است:

ـ انّ هذا الأمر لاينقضى حتّى يمضى فيهم اثناعشر خليفة كلّهم من قريش.
ـ لايزال امر الناس ماضيا ما وليهم اثناعشر رجلا، كلّهم من قريش.
ـ لايزال الإسلام عزيزا الى اثنى عشر خليفة، كلّهم من قريش.
ـ لايزال هذا الأمر عزيزا الى اثني عشر خليفة، كلّهم من قريش.
ـ لايزال هذا الدّين عزيزا منيعا الى اثنى عشر خليفة، كلّهم من قريش.
ـ لايزال الدّين قائما حتى تقوم الساعة او يكون عليكم اثنا عشر خليفة، كلّهم من قريش.(2)

با دقت در عبارت‏هاى حديث جابر مى‏توان به مفاد آن پى برد:
1. در عبارت‏هاى فوق آمده است كه دوازده خليفه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تا قيامت وجود خواهد داشت. اين مطلب جز بر ائمه‏ى دوازدهگانه اهل بيت عليهم‏السلام منطبق نمى‏گردد.
2. با توجه به اين كه خلفاى ظاهرى در تاريخ اسلام همگى از قريش نبوده‏اند، مقصود امامت شرعى است، نه امامت و سلط‏ى ظاهرى. اين مطلب نيز تنها براهل‏بيت عليهم‏السلام تطبيق مى‏كند.

1. صحيح بخارى: 4 / 248، كتاب الاحكام، باب استخلاف، دارالمعرفة، بيروت.
2. صحيح مسلم: ج 3، كتاب الإمارة، باب اول، ص 1451 ـ 1453، دار احياء التراث العربى، بيروت.

3. مؤلّف «ينابيع المودة» پس از نقل حديث جابر سخن برخى از محققان اهل‏سنّت را در شرح آن نقل كرده است، آن تحقيق چنين است: «احاديثى كه بر خلفاى دوازده‏گانه دلالت مى‏كنند، از طرق مختلف شهرت يافته است، و مقصود از آن ائمه‏ى دوازده‏گانه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام و عترت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است، زيرا بر خلفاى پس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قابل تطبيق نيست، چون تعداد آنان كم‏تر از دوازده است، بر زمامداران اموى نيز تطبيق نمى‏كند، زيرا علاوه بر اين كه بيش‏تر از دوازده نفر مى‏باشند، جز عمربن عبدالعزيز، ستم پيشه بوده‏اند. به همين دليل حديث جابر بر حكام عباسى نيز قابل انطباق نيست. بنابراين، بايد حديث را بر امامان دوازده‏گانه اهل‏بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله منطبق كرد، زيرا آنان داناترين، پرهيزگارترين و گرامى‏ترين افراد نزد خداوند بوده‏اندو علوم آنان از طريق وراثت و علم لدنى به جدشان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله منتهى مى‏گردد. حديث ثقلين و احاديث ديگرى كه در اين كتاب و غير آن ذكر شده است، اين مطلب را تأييد مى‏كند.(1)

1. ينابيع المودة، ص 446، بصيرتى، قم.

4. فضل بن روزبهان اشعرى پس از اشاره به اين كه احاديث مربوط به دوازده خليفه از نظر سند صحيح و ثابت است گفته است تطبيق آن بر ائمّه‏ى دوازده‏گانه اهل بيت عليهم‏السلام از نظر خلافت در علم و معرفت و روشنگرى حجت الهى و قيام به اتمام منصب نبوت (در زمينه‏ى تبيين دين و هدايت مردم) قابل قبول است، ولى از نظر امامت و زعامت كلى و عمومى پذيرفته نيست، زيرا تنها دو امام از آنها چنين امامتى را بالفعل دارا بودند، و نمى‏توان اين احاديث را بر امامت بالقوّه و  بالاستحقاق حمل كرد، زيرا ظاهر اين احاديث اين است كه خلفاى دوازده‏گانه به امر امامت قيام مى‏كنند، و به واسطه‏ى قيام آنان به امر امامت، دين بر پا خواهد بود.(1)
مقصود از اقامه‏ى دين و عزّت آن، كه در احاديث دوازده خليفه آمده است، اين نيست كه احكام اسلام در سراسر جهان اجرا مى‏گردد، زيرا چنين معنايى تاكنون تحقق نيافته است، آرى پس از ظهور مهدى موعود(عج) اين معنا تحقّق خواهد يافت، بلكه مقصود اين است كه در دين اسلام از نظر رهبرى دينى كه اسوه و مقتداى بشر باشد، و قول و فعل او بر همگان حجّت باشد، هيچ گونه خلل و نقصانى راه ندارد. عزّت و اقتدار دين قبل از هر چيز به اين است كه اصول و مبانى استوارى داشته باشد، و رهبرى حكيم و آگاه آن را رهبرى كند. احاديث دوازده خليفه بيانگر اين است كه اسلام تا پايان عمر دنيا از چنين عزّت و اقتدارى برخوردار است.

1. دلائل الصدق: 2 / 486 ـ 487، به نقل از كتاب ابطال الباطل فضل بن روز بهان.

 
8. حديث نقباء بنى‏اسراييل

حديث ديگرى كه مى‏توان آن را بيانگر حديث دوازده خليفه به شمار آورد، حديثى است كه در مسند احمد بن حنبل از مسروق نقل شده است. مسروق گفته است: ما نزد عبداللّه‏ بن مسعود نشسته بوديم و او براى ما قرآن مى‏خواند، فردى از او پرسيد: آيا شما (صحابه) در مورد اين كه چه تعداد خلفايى بر اين امت رهبرى خواهند كرد سؤال كرده‏ايد؟ عبداللّه‏ بن مسعود گفت: آرى، و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:
دوازده خليفه به تعداد نقباء بنى اسرائيل.(1)
مفاد اين حديث اين است كه خلفاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دوازده نفرند، و خلافت آنها نيز از طريق نصّ است، زيرا نقباى بنى اسرائيل برگزيده از جانب خداوند بودند. چنان كه مى‏فرمايد: «و لقد أخذنا ميثاق بني اسرائيل و بعثنا منهم اثنى عشر نقيبا».(2) اصولاً، خلفاى يا زمامدارانى كه از طريق انتخاب مردم يا از راه قيام و غلبه، زمام امور را به دست مى‏گيرند، مسأله‏اى است عادى و تعداد مشخصى ندارد، و براى صحابه اهميتى نداشته است كه در مورد آن از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سؤال كنند، بلكه با توجه به اين كه پرسش‏هاى آنان صبغه‏ى دينى داشته است، بايد گفت: مراد آنها از چنين سؤالى، خلفايى بوده است كه از جانب خداوند عهده‏دار مسؤوليت رهبرى امت اسلامى خواهند بود.(3)

1. مسند احمد بن حنبل: 1 / 398 ـ 406 ؛ ينابيع المودة، ص 445.
2. مائده / 12 .
3. دلائل الصدق: 12 / 488 ـ 489 .

 
9. حديث ثقلين

پيش از اين، در بحث مربوط به منابع شيعه در مورد اين حديث بحث نموديم و يادآور شديم كه اين حديث بر عصمت اهل بيت عليهم‏السلام دلالت مى‏كند. و در نتيجه مرجعيت و رهبرى علمى آنان را اثبات مى‏نمايد. اينك اين نكته را مى‏افزاييم كه در مورد حديث ثقلين شواهدى وجود دارد، كه بر رهبرى سياسى اهل بيت نيز دلالت مى‏كند، يكى اين كه در برخى از نقل‏هاى حديث، واژه‏ى «خليفتين» به كار رفته است «انّي تارك فيكم خليفتين: كتاب اللّه‏، حبل ممدود من السماء الى الأرض، و عترتي، اهل بيتي، فانهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض».(1) ديگرى، اين كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در آغاز اين حديث از مرگ قريب الوقوع خود خبر داده است و فرموده است: «يوشك أن يأتيني رسول ربي فأجيب»، روشن است كه هر گاه يك رهبر و فرمانروا از مرگ خود سخن به ميان آورد، آنگاه مردم را به پيروى از فرد يا افرادى سفارش مى‏كند، رهبرى سياسى جامعه مراد او خواهد بود.
گذشته از اين، بنا به نقل مسلم،(2) از موارد صدور اين حديث از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله غدير خم بوده است، چنان كه در بعضى از نقل‏هاى آن جمله، «من كنت مولاه فعليّ مولاه» آمده است، و اين جمله را پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در غدير خم فرموده است، بنابراين در غدير خم، دو مطلب بيان شده است، يكى امامت على عليه‏السلام به صورت خاص، و ديگرى امات ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام به طور عام.
اكنون اگر اين فرض را بپذيريم كه مقصود از حديث ثقلين، رهبرى و مرجعيتِ علمى اهل‏بيت عليهم‏السلام است، بايد در همه‏ى مسايل به رأى و نظر آنان عمل كرد، پس در مورد امامت و رهبرى نيز رأى آنان ملاك خواهد بود، و آنان خلافت‏هاى اموى و عباسى را مشروع نمى‏دانستند، و بر حقانيت خود تأكيد مى‏ورزيدند.(3)

1. مسند احمد بن حنبل: 5 / 122 .
2. صحيح مسلم، ج 4، ص 1873، باب فضائل على بن ابى‏طالب عليه‏السلام حديث 2408، ط دار احياءالتراث العربى، بيروت.
3. دلائل الصدق: 12 / 477 .