در ضرورت و وجوب امامت بين شيعه و اهلسنّت اختلافى نيست، با اين تفاوت كه شيعه وجوب آن را عقلى، و اهلسنّت وجوب آن را نقلى مىدانند. در اين مطلب كه امامت جنبهى جانشينى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را دارد نيز اختلافى وجود ندارد. ولى در اين كه حقيقت امامت چيست، امام چه صفاتى بايد داشته باشد، و چگونه تعيين مىگردد؟ ديدگاه دو مذهب متفاوت است. در اين فصل ديدگاه شيعه در مورد حقيقت امامت و صفات و شرايط امام را بيان خواهيم كرد. با روشن شدن اين دو مطلب، ديدگاه شيعه در مورد راه تعيين امام نيز روشن خواهد شد.
اهلسنّت، اگر چه از منظر خلافت و جانشينى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به امامت مىنگرند، ولى آن را امرى بشرى مىدانند كه مسلمانان از طريق مشورت و تبادل نظر در مورد آن تصميم مىگيرند، و فردى را كه بتواند مصالح جامعهى اسلامى را تأمين كند، و احكام اسلامى را اجرا نمايد، به امامت برمى گزينند. چنان كه ابن خلدون گفته است:
«و قصارى أمر الامامة انّها قضية مصلحية إجماعية و لا تلحق بالعقائد»؛(1) نهايت امر در موضوع امامت اين است كه آن مقتضاى مصلحت جامعه و وابسته به اجماع (مسلمانان يا اجماع اهل حل و عقد = نخبگان) است، و به مسايل اعتقادى ملحق نمىگردد.
اما شيعه امامت را تداوم بخش راه نبوت و رسالت دانسته و آن را مسألهاى الهى تلقّى مىكند. امام ـ همچون پيامبر ـ از جانب خداوند تعيين مىگردد، و امامت ـ غير از دريافت و ابلاغ وحى كه به پيامبر اختصاص دارد، و با خاتميت پايان يافته است ـ با نبوّت تفاوتى ندارد. اينك با استناد به قرآن كريم و احاديث معصومان و دلايل عقلى به تبيين ابعاد امامت مىپردازيم.
1. مقدمة ابن خلدون، ص 465.
امام، از نظر كمالات نفسانى و فضايل اخلاقى در عالىترين مقام و مرتبه قرار دارد. و چونان مشعل فروزانى بر قلّهاى بلند است، كه همگان آن را نظاره مىكنند و مىتوانند با نشانه گرفتن او مسير انسانيت را بشناسند. و او را در تربيت نفس و كسب فضايل اخلاقى و تزكيه روان و رفتار خود از رذايل اخلاقى به عنوان اسوه و الگوى مناسب برگزينند. در اوصافى كه امام رضا عليهالسلام براى امام بيان كرده است عبارت ذيل شاهد بحث ماست:
«الامام النار على اليفاع، الحارّ لمن اصطلى به، و الدليل في المهالك، من فارقه فهالك»؛(1) امام آتشى است بر بلندى، به آن كس كه از آن گرمى بخواهد، گرمى مىبخشد، و راهنما در موارد خطر است، هر كس از او جدا شود، نابود خواهد شد.
امام على عليهالسلام در نامهاى كه به عثمان بن حنيف (والى بصره) نوشتهاند، فرموده است: «الا و انّ لكلّ مأموم اماما يهتدي به و يستضيء بنور علمه، الا و انّ امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه، الا و انّكم لا تقدرون على ذلك و لكن اَعينوني بورع و اجتهاد و عفّة و سداد»(2)؛ هر مأمومى امامى دارد كه به واسطهى او راه هدايت را مىيابد و از نور علم او كسب روشنايى مىكند. امام شما از دنيا به دو جامهى كهنه و دو گردهى نان بسنده كرده است. و شما توانايى عمل به چنين برنامهاى را نداريد؛ ولى با پارسايى و تلاش در داشتن زندگى پيراسته از گناه، و پاكدامنى و عمل استوار مرا يارى كنيد.
1. اصول كافي: 1 / 155، باب نادر جامع في فضل الامام و صفاته.
2. نهج البلاغه، نامه 45.
در اين سخن امام عليهالسلام ، بيش از هر چيز بر بعد اخلاقى و تربيتى امامت تأكيد شده است. هم صفات اخلاقى (اجتهاد و عفت) و هم رفتار اخلاقى (ورع و سداد) و از ميان صفات و رفتار اخلاقى ـ با توجه به اين كه عثمان بن حنيف به مجلس ضيافتى رفته بود كه ثروتمندان گرد آمده بودند، و فقيران حضور نداشتند ـ بر قناعت و ساده زيستى تأكيد شده است.
حاصل آن كه همان گونه كه اسوه و الگويى شايسته و نيكو بودن يكى از ابعاد نبوت است «لقد كان لكم فى رسولاللّه اسوة حسنة»(احزاب/21) اين ويژگى از ابعاد امامت نيز مىباشد، چرا كه نياز بشر به رهبرى شايسته كه در تربيت نفس و اخلاق، اسوه و الگوى او باشد، نيازى است هميشگى، و به عصر رسالت و نبوت اختصاص ندارد.
تعليم كتاب و حكمت يكى از اهداف مهمّ نبوت است. «و يعلّمهم الكتاب و الحكمة» تعليم كتاب و حكمت پس از قرائت و تلاوت آيات قرآن و ابلاغ وحى به مردم است «يتلو عليهم آياته» اگر چه ابلاغ وحى و شريعت از ويژگىهاى نبوت است و با ختم نبوت، وحى و شريعت جديدى نازل نخواهد شد تا ابلاغ آن از وظايف امام و جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد. ولى تعليم و تبيين معارف و مقاصد وحى و شريعت با ختم نبوت پايان نمىيابد، به ويژه آن كه، كوتاهى زمان نبوت، و حوادث و رخدادهاى سياسى و اجتماعى فزاينده در آن دوران كوتاه مانع از فراهم شدن فرصت و شرايط مناسب براى تعليم و تبيين معارف و مقاصد وحى به مسلمانان بود، و از سوى ديگر، اگر اين معارف و حقايق وحيانى بيان نشود غرض نبوت و وحى تحقق نخواهد يافت. بنابراين، مقتضاى عقل و حكمت آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين معارف را به فردى شايسته بسپارد تا او پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرصتها و شرايط مناسب آن معارف و احكام را بيان كند. بدين جهت است كه در احاديث ائمهى اهل بيت عليهمالسلام بر اين مطلب كه آنان راسخان در علماند و بر همهى حقايق و معارف قرآنى آگاهند تأكيد شده است.(1) و در حديث نبوى معروف، على عليهالسلام به عنوان باب مدينهى علم پيامبر صلىاللهعليهوآله معرّفى شده است:
«انا مدينة العلم و عليّ بابها فمن اراد العلم فليأت الباب»(2).
به بيان ديگر خداوند، قرآن را به عنوان كتابى كه در بردارندهى همهى احكام و معارف الهى است معرّفي كرده مىفرمايد: «ونزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكلّ شيء»(3) با اين كه به حسب ظاهر همهى احكام و معارف دينى در قرآن يافت نمىشود، از اينجا روشن مىشود كه قرآن ظاهرى دارد و باطنى و علم به باطن قرآن در دسترس همگان نيست، چنان كه فرموده است: «انّه لقرآن كريم، فى كتاب مكنون، لا يمسّه الا المطهّرون»(4). به نصّ قرآنكريم، مطهّرون همان اهلبيت پيامبرند (احزاب/33). بدين جهت است كه اكمال دين را با امامت قرين دانسته مىفرمايد:
«اليوم اكملت لكم دينكم»(5).
1. برخى از روايات مربوط به اين مطلب در بحث منابع شيعه گذشت.
2. المستدرك: 3 / 126 ـ 127. جهت آگاهى از مصادر حديث و احاديث ديگر در مورد علم على عليهالسلام به كتاب «قادتنا، كيف نعرفهم»، ج 2، باب 23 رجوع شود.
3. نحل / 89 .
4. واقعه / 77 ـ 79.
5. مائده / 3.
حاصل آن كه:
1. قرآن در برگيرندهى همهى معارف و احكام الهى است، با اين كه از ظاهر قرآن اين مطلب به دست نمىآيد، پس علم به آن در دسترس همگان نيست.
2. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مأموريت داشته است كه حقايق و معارف قرآن كريم را براى مسلمانان بيان كند «و أنزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم»(1). ولى در احاديث نبوى همهى معارف و احكام دينى يافت نمىشود. از سويى، نمىتوان گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را بيان نكرده است و از سويى، در احاديث نبوى يافت نمىشود. پس بايد اين معارف و علوم را در اختيار جانشين خود گذاشته باشد تا او را در شرايط مناسب بيان كند.
3. آيهى «اكمال دين» و حديث «انا مدينة العلم و روايات ديگر مربوط به علم گستردهى امام على عليهالسلام گوياى اين حقيقت است، كه تعليم معارف و احكام دينى به مسلمانان يكى از ابعاد و شؤون امامت است. و امير مؤمنان عليهالسلام وارث علوم پيامبر بوده، بخشى را بيان كرده و بخش ديگر را به امامان ديگر سپرده است.
ضرورت نظام سياسى در جامعهى بشرى از بديهيات است، بدين جهت در تاريخ بشر هيچ جامعهاى يافت نشده است كه فاقد هرگونه نظم سياسى بوده باشد، اگر چه نظامهايى كه بشر در تاريخ خود تجربه كرده است تفاوتهاى بسيارى داشتهاند. آرى، از آن جا كه اكثر حكومتهايى كه عهده دار برقرارى نظم سياسى در جوامع بشرى شدهاند روش استبداد و خودكامگى را برگزيدهاند، برخى را بر آن داشته است كه اصل ضرورت حكومت را انكار كنند. در فلسفهى سياسى، آنان را «آنارشيست»(2) و نظريهى آنها را «آنارشيسم»(3) (دولت ستيزى) مىنامند.(4)
1. نحل / 44.
در تاريخ اسلام نيز در ماجراى حكميّت، عدّهاى گرفتار خطاى فكرى شده وبه خاطر تفكيك نكردن مرز حكم به معنى قانون و مبناى نظم سياسى، و حكم به معنى فرمانروا و مجرى قانون در جامعه، با استناد به آيهى «لا حكم الاللّه» اصل حكميت را نامشروع پنداشته، و امام على عليهالسلام و كسانى را كه حكميت را پذيرفته بودند تخطئه و بلكه تكفير كردند.
امام عليهالسلام در بحثهاى فراوان و روشنگرى كه در اين باره داشته است، خطاى آنان را بيان نموده و تأكيد كرده است كه اگر چه حكميت در آن شرايط عاقلانه و مصلحتآميز نبود، و امام عليهالسلام تحت فشار و اصرار گروه بسيارى از سپاه خود (همان كسانى كه بعدا گروه خوارج را تشكيل دادند) آن را پذيرفت، و خود با آن مخالف بود، ولى اصل حكميت بر خلاف عقل و وحى نيست. آنگاه در تبيين خطاى خوارج فرمود:
نعم لاحكم الاّ للّه، لكن هؤلاء يقولون لاامرة الاّ للّه، ولابدّ للناس من امير بَرٍّ او فاجرٍ»(1)؛ آرى حكم و قانون مخصوص خداوند است، ولى اينان (خوارج) مىگويند: زمامدارى مخصوص خداوند است، در حالى كه وجود زمامدار براى مردم ضرورى است، حال، يا زمامدار نيكوكار يا بدكار. يعنى اگر زمامدار نيكوكارى وجود نداشته باشد، و مردم بر سر دوراهى زمامدار ناصالح و هرج و مرج و بىنظمى قرار گيرند، زمامدار ناصالح بر هرج و مرج رجحان دارد.
1 - Anarchist.
2 - Anarchism.
3. ر.ك: مكتبهاى سياسى، ص 33.
4. نهج البلاغه، خطبهى 40.
نكتهى جالب توجه اين است كه خوارج كه در انديشه و نظر آنارشيستى فكر مىكردند، آنگاه كه در حروراء اقامت كردند، نخستين كارى كه انجام دادند اين بود كه وظايف مختلف را از هم جدا ساخته و براى هريك مسؤول جداگانهاى تعيين كردند.
اين مطلب كه رهبرى سياسى جامعهى اسلامى يكى از ابعاد يا اهداف امامت است، مورد قبول همهى مذاهب اسلامى است. برقرارى نظم و امنيت در جامعه، سركوب كردن شورشها و فتنههاى اجتماعى، مقابله با تهاجم دشمنان خارجى، اجراى احكام و حدود الهى، تحقق عدل و قسط در جامعه از اهداف يا وظايف سياسى امامت به شمار آمده است.(1) تعريف معروف متكلّمان از امامت كه گفتهاند: «امامت رهبرى عمومى جامعهى اسلامى در امور دينى و دنيوى است»(2) ناظر به امامت سياسى است. در فرازى از حديث امام رضا عليهالسلام در مورد امامت چنين آمده است:
انّ الإمامة زمام الدين، و نظام المسلمين، و صلاح الدنيا و عزّ المؤمنين. انّ الإمامة أسّ الإسلام النامي و فرعه السّامي، بالإمام تمام الصلاة و الزكاة و الصيام و الحج و الجهاد و توفير الفيء، و الصدقات و امضاء الحدود و الأحكام و منع الثغور و الأطراف. الإمام يحلّ حلال اللّه و يحرّم حرام اللّه و يقيم حدود اللّه و يذبّ عن ديناللّه و يدعو الى سبيل ربّه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجّة البالغه)؛(3)
1. شرح المواقف: 8 / 346 ؛ شرح المقاصد: 5 / 233، الألفين، ص 7 ـ 9.
2. الإمامة رئاسة عامّة في امور الدين و الدنيا.
3. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجّة، باب جامع في فضل الإمام.
امامت سر رشتهدار دين، مايهى نظام مسلمانان، مصلحت حيات دنيوى و عزّت مؤمنان است. امامت بنياد استوار و فرع نمايان اسلام است. به واسطهى امام نماز، زكات، روزه، حج و جهاد تماميّت يافته و همهى نيازمندان و مستحقّان از سرمايههاى عمومى بهرمند مىگردند، حدود و احكام الهى اجرا مىشود و مرزها و سرحدات كشور اسلامى از تجاوز دشمنان حفظ مىشود. امام حلال خداوند را حلال، و حرام خداوند را حرام مىشمارد، و حدود الهى را برپا مىدارد، و از دين خدا دفاع مىكند، و با حكمت و موعظهى پسنديده و حجّت گويا و رسا مردم را به آيين پروردگار دعوت مىكند.
از آنچه گفته شد اين مطلب به روشنى به دست آمد كه وظايف امامت و رهبرى سياسى در مصالح دنيوى جامعهى اسلامى خلاصه نمىشود. بلكه مصالح دينى و معنوى جامعه نيز از وظايف امام است. و در اين مسأله شيعه و اهلسنّت اختلافى ندارند. به عبارت ديگر، نظريهى تفكيك دين از سياست مورد قبول هيج يك از مذاهب كلامى اسلامى نيست. اختلاف شيعه با ديگر مذاهب اسلامى در اين باره مربوط به ابعاد ديگر امامت ـ به ويژه بعد اوّل و دوّم ـ است. از ديدگاه شيعه نمونهى عالى رهبرى سياسى آنگاه تحقق مىيابد كه با ابعاد ديگر امامت همراه باشد. به عبارت ديگر، شيعه بر اين عقيده است كه پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رهبرى جامعه بايد به دست فردى باشد كه در صفات و كمالات نزديكترين نسبت را با او داشته باشد تا بتوان او را خليفه و جانشين پيامبر دانست. امام كسى است كه پس از پيامبر حجت خداوند بر بشر و هادى و راهنما، و زمامدار امور مسلمانان است. و خلاء رهبرى پيامبر صلىاللهعليهوآله را جبران خواهد كرد. اين مقصود و آرمان عالى جز با شخصيتى چون اميرالمؤمنين عليهالسلام كه خداوند او را به منزلهى نفس و جان(1) پيامبر صلىاللهعليهوآله دانسته است، به دست نخواهد آمد.
پيوسته در جامعهى بشرى انسانهاى مستعد و قابلى هستند كه مىتوانند از طريق هدايت درونىِ هاديان الهى، راه تكامل را طى نموده، به كمالات مطلوب خود دست يازند. بُعد عرفانى امامت پاسخگوى اين نياز بشرى است.
دين اسلام، دين جاودانه و ابدى است، و همهى نيازهاى بشرى را در قلمرو بايدها و نبايدها، و درستها و نادرستها دربرداد، در حالى كه در قرآن كريم كليات احكام و شرايع آمده است، و در سنّت نبوى نيز همهى تفاصيل احكام يافت نمىشود. بنابراين، بايد پس از پيامبر كسانى بوده باشند كه تفاصيل احكام الهى را بدون كم و زياد بدانند و در اختيار جامعهى اسلامى قرار دهند؛ بُعدِ تعليمى امامت اين نياز را بر طرف مىسازد.
وجود اسوه و الگوى اخلاق و فضيلت در عالىترين مرتبه، در تربيت نفوس و رشد و توسعهى فضايل اخلاقى در جامعه نقش تعيين كنندهاى دارد. بنابراين پيوسته جامعهى بشرى به وجود چنين اسوه و الگو نيازمند است. بعد اخلاقى و تربيتى امامت پاسخگوى اين نياز بشرى است.
1. اشاره است به آيهى كريمهى مباهله. (آل عمران / 61).
از ديدگاه اسلام دين از سياست جدا نيست، يعنى سياست صبغهى دينى دارد، و از طرفى، رهبر سياسى جامعه بر فرهنگ و معنويت جامعه تأثير مىگذارد، بدين جهت، رهبرى سياسى بايد از عالىترين مزاياى علمى، معنوى و اخلاقى برخوردار باشد. اين مسأله با وحدت مصداق رهبرى سياسى و دينى جامهى واقعيت مىپوشد. پس، امامت سياسى مرتبهاى از امامت است كه با ديگر مراتب آن در خليفهى پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام مسلمانان تجسّم و تحقّق مىيابد. اين آرمان، تنها در نظريهى شيعه در موضوع امامت به دست مىآيد، كه ابعاد و شؤون مختلف به صورت متمركز در شخص امام تبلور و تعيّن مىبايد.
اگر به حديث نبوى معروف «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»(1) نيز نيك بنگريم، روشن خواهد شد، كه امامت تنها در بُعدِ سياسى آن خلاصه نمىشود؛ زيرا هيچ گونه ملازمهاى ميان نشناختن رهبر سياسى جامعه با مرگ جاهلى وجود ندارد. اگر فرض كنيم مسلمانى در گوشهى عزلت به سر مىبرد، و هيچ گونه شناختى نسبت به رهبر سياسى جامعهى اسلامى ندارد، ولى احكام دين را مىشناسد، و به آنها عمل مىكند، هرگز نمىتوان گفت: چنين فردى به مرگ جاهلى خواهد مرد. از اين حديث به روشنى به دست مىآيد كه امام شأن و مقامى دارد كه معيار هدايت و ضلالت، و ايمان و كفر است.
1. متكلّمان اهل سنت به اين حديث بر وجوب امامت استدلال كردهاند، زيرا وجوب معرفت امام بدون وجودش ممكن نيست. ر.ك: شرح المقاصد، 5 / 239، شرح العقائد النسفية، ص 110.
يكى از ابعاد و مراتب امامت، بعد عرفانى و معنوى آن است. اين بُعد از امامت، از نبوّت و رسالت نيز بالاتر است، چنان كه ابراهيم خليل عليهالسلام ، پس از مقام نبوت و رسالت، به مقام امامت نايل گرديد:
«واذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فأتمّهنَّ قال إنّي جاعلك للناس اماما».(1)
با توجه به اين كه ابراهيم اين مقام را براى ذرّيه و فرزندان خود درخواست كرد «قال و من ذرّيّتى» و با توجه به اين كه او پس از مدّتها كه به پيامبرى برگزيده شده بود به داشتن فرزند بشارت داده شد و در دوران پيرى صاحب فرزند ديگرى گرديد، روشن مىشود كه پيش از آن كه در مورد امامت مورد خطاب خداوند قرار گيرد، پيامبر بود. فرشتگان آنگاه كه براى هلاكت قوم لوط مأموريت يافته بودند، نزد ابراهيم رسيدند، و او را به فرزندى دانا بشارت دادند «قالوا لا توجل اِنّا نبشرّك بغلام عليم»(2) و ابراهيم در آن زمان كهنسال بود «قال أبشَّرتمونى على أن مسّنى الِكبَرُ فبم تبشّرون»(3). و آنگاه كه وعدهى الهى تحقق يافت، و خداوند دو فرزند دانا يعنى اسماعيل و اسحاق را به او عطا فرمود، زبان به ستايش خداوند گشود و گفت: «الحمدللّه الذى وهب لى على الْكِبر اسماعيل و اسحاق».(4)
1. بقره / 124.
2. حجر / 53.
3. حجر / 54.
4. ابراهيم / 39.
از سوى ديگر، اعطاى چنين مقامى به ابراهيم در گرو آزمونهاى بزرگى بوده است كه خداوند وى را به آنها آزموده است «و اذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات» مبارزه با نمرود و نمروديان، مقاومت در برابر آزر و ديگر بت پرستان و پرستشگران ماه و خورشيد و ستارگان، تصميم بر ذبح فرزند دلبندش اسماعيل از آزمونهاى بزرگ است كه قرآن كريم آنها را يادآور شده است. اين قراين به روشنى برجستگى مقام امامت را آشكار مىسازد.
البته، لازمهى برتر بودن مقام امامت از نبوت و رسالت مستلزم اين نيست كه مقام امام برتر از مقام پيامبر باشد، چرا كه ممكن است پيامبرى چون ابراهيم هر دو مقام را دارا باشد. اين مطلب كه آيا همهى پيامبران داراى مقام امامت نيز بودهاند يا اين مقام مخصوص برخى از آنان بوده است؟ و اگر همگانى بوده است، اين مقام مقول بالتشكيك و داراى مراتب و درجات است، يا نه؟ بحث ديگرى است. و مىتوان گفت آنچه از آيات قرآن به دست مىآيد اين است كه همهى پيامبران داراى مقام امامت بودهاند، ولى درجات امامت آنان متفاوت بوده است. عموميت امامت پيامبران را مىتوان از آيات ذيل به دست آورد.
«و وهبنا لهاسحق و يعقوب نافلة وكلا جعلنا صالحين»، «و جعلناهم ائمّة يهدون بأمرنا»؛(1)
«و جعلنا منهم أئمّة يهدون بأمرنا لما صبروا و كانوا بأياتنا يوقنون».(2)
روشن است كه هر گاه اسحاق، يعقوب و ديگر پيامبران بنى اسرائيل داراى مقام امامت بودهاند، ساير پيامبران نيز آن را دارا بودهاند، زيرا پيامبران بنى اسرائيل نسبت به پيامبران ديگر مزيتى ندارند.
1. انبياء / 72-73.
2. سجده / 24.
و آيات مربوط به وجود تفاضل و تفاوت ميان پيامبران بيانگر اين است كه مقام امامت معنوى و عرفانى آنان متفاوت بوده است. چنان كه مىفرمايد:
«و لقد فضلنا بعض النبيين على بعض»؛(1)
«تلك الرسل فضّلنا بعضهم على بعض».(2)
اين مطلب كه حضرت ابراهيم پس از آن كه داراى مقام نبوت و رسالت بود به مقام امامت نايل گرديد، در احاديث ائمهى اهل بيت عليهمالسلام آشكارا بيان شده است.(3) در حديث مفصّلى كه از امام رضا عليهالسلام در مورد حقيقت و اهداف امامت و مقام و ويژگىهاى امام روايت شده چنين آمده است:
«آيا افراد قدر امامت و جايگاه آن را مىشناسند تا بتوانند آن را برگزينند؟ مقام امامت برتر، بزرگتر و عميقتر از آن است كه عقول بشر آن را درك كند، و به آراى آنان سپرده شود و با گزينش آنان تعيين گردد. امامت مقامى است كه خداوند پس از مقام نبوت و خلّت به ابراهيم عطا كرد، و او را به چنين شرافتى نايل ساخت. و فرمود: «انّي جاعلك للناس اماما»، ابراهيم كه به داشتن چنين مقامى شادمان شده بود، آن را براى فرزندانش درخواست كرد، و خداوند فرمود: «لاينال عهدي الظالمين». اين آيهى امامتِ هر انسان ستمكارى را باطل مىسازد، و آن را تا قيامت مخصوص پاكان و برگزيدگان مىداند. آنگاه خداوند اين كرامت را در پاكان از فرزندان ابراهيم قرار داد و فرمود: «و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافلة و كلاّ جعلنا صالحين، و جعلناهم ائمّة يهدون بأمرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلاة و ايتاء الزكاة و كانوا لنا عابدين».
1. اسراء / 55.
2. بقره / 253.
3. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب طبقات الانبياء.
از آن پس، امامت نسل در نسل در پاكان از ذرّيهى ابراهيم باقى ماند. تا به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد و او آن را به دستور خداوند به على عليهالسلام سپرد، و اين مقام در پاكان و برگزيدگان از فرزندان او باقى ماند و تا قيامت ادامه خواهد داشت؛ زيرا از اين پس پيامبرى برانگيخته نخواهد شد.(1)
تا اين جا روشن شد كه بعد عرفانى امامت عالىترين بعد و مرتبه است. اين مرتبه از امامت با نوعى از هدايت همراه است، كه مىتوان آن را هدايت باطنى ناميد. هدايتى كه به امر الهى تحقق مىپذيرد: «وجعلنا هم أئمّة يهدون بأمرنا» مقصود از امر همان است كه در جاى ديگر فرموده است: «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون، فسبحان الذى بيده ملكوت كلّ شىء»(2) و در جاى ديگر فرموده است «و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر»(3). با توجه به جملهى «فسبحان الذي بيده ملكوت كلّ شىء» روشن مىشود كه «امر» حقيقتى است ملكوتى، كه به بعد باطنى موجودات مربوط مىشود، از تغيير و تدريج و زمان و مكان كه بر عالم خلق (عالم ملك) حاكم است، پيراسته است.
1. اصول كافي: ج 1، كتاب الحجة، باب في فضل الامام، ص 154.
2. يس / 82-83.
3. قمر / 50 .
بنابراين، گونه يا جلوهاى از هدايت گرى امام، هدايت باطنى و درونى اوست كه با استناد و اتكاء به امر تكوينى الهى تحقق مىيابد. آن كس كه دل به امام مىسپارد و جذب مغناطيس ولايت او مىشود، در پيروى از او سر از پا نمىشناسد. و به چيزى جز رضايت او كه تجلّى رضايت خداوند است، دل نمىبندد. و در نتيجه به غايت مطلوب واصل مىگردد. پس هدايت و ولايت باطنى و درونى امام، از نوع ارايهى طريق نيست، بلكه از نوع ايصال به مطلوب است.(1)
در روايتى از امام باقر عليهالسلام آمده است: نور امام در دلهاى مؤمنان پرتو افكن و روشنايى بخشتر از نور خورشيد در روز است: «لنور الإمام في قلوب المؤمنين أنور من الشمس المضيئة بالنهار».(2)
با توجه به ديدگاه شيعه در مورد ماهيّت و ابعاد و اهداف امامت، ديدگاه او در مورد صفات امام نيز روشن مىشود؛ زيرا امامت با چنان جايگاه رفيع و اهداف بلند، و ابعاد مهمّى كه دارد صفات و شايستگىهاى بسيارى را لازم دارد.
امام بايد از صفت عصمت برخوردار باشد، تا در بيان احكام الهى كه مسؤوليت آن از جانب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به وى سپرده شده است، خطا نكند، زيرا در غير اين صورت، احكام الهى به بشر ابلاغ نشده، و غرض از تشريع دين حاصل نخواهد شد. و نقض غرض با حكمت الهى سازگارى ندارد.
1. ر.ك: الميزان: 1 / 271 ـ 273.
2. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجّة، ص 150، باب: انّ الائمة نوراللّه عزّوجل.
مبناى اين استدلال ـ چنان كه متكلّمان اماميه بيان كردهاند ـ اين است كه حفظ شريعت از تحريف و تبديل احكام آن يكى از وظايف امام است؛ يعنى اقوال و آرايى كه در تفسير كلام الهى و بيان احكام خداوند اظهار مىشود با سخن امام سنجيده مىشود، و بر اين اساس، حق از باطل تشخيص داده مىشود، و در شريعت تحريف و تبديل راه نمىيابد. هرگاه امام، معصوم از خطا نباشد، اين هدف برآورده نخواهد شد. علاّمهى حلّى در توضيح اين دليل چنين گفته است:
«تنها با قرآن كريم و سنت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شريعت حفظ نخواهد شد، زيرا تفاصيل احكام در آن دو بيان نشده است. اجماع مسلمانان نيز نمىتواند حافظ شرع باشد، زيرا ـ اگر فرد معصومى در بين آنان نباشد ـ اجتماع آنان بر خطا محال نيست، در اين جا، فرض ديگرى، غير از اين كه امام حافظ شرع باشد وجود ندارد، حال اگر امام معصوم نباشد سخن او نمىتواند معيار درست از نادرست، و حكم خداوند از غير آن باشد، و لازمهى آن نقض غرض در تكليف، يعنى پيروى از احكام الهى است.»(1)
آيهى كريمهى «لا ينال عهدى الظالمين»(2) نيز بر لزوم عصمت امام دلالت مىكند، زيرا معصيت كه عبارت است از؛ تعدّى از احكام الهى، از مصاديق روشن ظلم است، قرآن كريم مىفرمايد: «و من يتعدّ حدود اللّه فاولئك هم الظالمون»(3) چنان كه شرك را ظلم بزرگ دانسته است؛ «ان الشرك لظلم عظيم»(4) و آن كس كه ظلم كند شايستهى عهد و منصب امامت نخواهد بود.
1. كشف المراد، مبحث امامت، مسألهى دوم.
2. بقره / 124.
3. بقره / 229.
4. لقمان / 13.
توضيح استدلال: جملهى «لا ينال عهدى الظالمين» پاسخ خداوند به درخواست حضرت ابراهيم عليهالسلام در مورد استمرار امامت در ذرّيّهى او است؛ زيرا هنگامى كه خداوند مقام امامت را به ابراهيم عليهالسلام اعطا كرد و فرمود: «انّي جاعلك للناس اماماً»ابراهيم عليهالسلام اين مقام و منصب والا را براى ذرّيّهى خويش تقاضا كرد چنان كه مىفرمايد: «قال من ذريّتي» خداوند در پاسخ او فرمود: «لاينال عهدي الظالمين»ذريّهى حضرت ابراهيم را مىتوان به چهار گروه تقسيم كرد:
1. آنان كه از آغاز تا پايان زندگى مرتكب هيچ گناهى نشدند، و عنوان ظالم بر آنها منطبق نمىگردد.
2. آنان كه در بخش اول زندگى مرتكب گناه شده، سپس استغفار نموده و در بخش دوم از هر گونه معصيت و ظلمى پرهيز مىكنند.
3. عكس فرض دوم.
4. عكس فرض اول.
بديهى است، هرگز حضرت ابراهيم عليهالسلام مقام امامت را براى دو گروه اخير از ذرّيّهى خود درخواست نكرده است، زيرا در ناشايستگى آنان براى چنين مقام و منصب والايى جاى هيچ گونه ترديدى نيست، و از مقام آن حضرت ـ كه جز هدايت و سعادت بشر خواهان چيزى نبود، دور است كه براى كسانى از خداوند تقاضاى رهبرى و امامت كند كه در تمام دوران عمر آلوده گناه و گرفتار ضلالتاند، يا در پايان زندگى چنين روش و شيوهاى دارند؛ بنابراين، آنچه مىتواند مورد درخواست ابراهيم عليهالسلام باشد دو فرض اول است، از اين دو فرض خداوند فرض دوم را استثنا كرده است، بنابراين، جز فرض اول باقى نخواهد ماند، و آن جز با عصمت تحقق نخواهد يافت، زيرا اين فرض كه فردى غيرمعصوم از آغاز زندگى تا پايان عمر خويش مرتكب هيچ گونه خطا و لغزشى، اعم از كبيره و صغيره، عمدى و سهوى نشود، عادتا محال است.(1)
به بيان ديگر، «الظالمين» از دو نظر شمول و اطلاق دارد: يكى از جهت افراد و ديگرى از جهت زمان و مفاد آن اين است كه هر كس در هر زمان كه مرتكب ظلم (معصيت و نافرمانى خدا) شود از منصب امامت محروم خواهد بود، خواه در تمام دوران زندگى چنين باشد، يا در آغاز، يا در پايان. بنابراين، احتمال اين كه هرگاه فردى پس از انجام معصيت توبه كند و پس از آن مرتكب گناه نشود، مشمول عنوان ظالم نبوده، و شايستگى منصب امامت را خواهد داشت، بى اساس است.(2)
اشكال: ممكن است مقصود از امامت در آيهى كريمه نبوت و رسالت باشد، يعنى خداوند پس از آن كه ابراهيم را مورد آزمايشهاى ويژهاى قرار داد و او با موفّقيّت آنها را پشت سر گذاشت خداوند وى را به نبوت و رسالت برگزيد، و او مقام نبوّت را براى فرزندان خود درخواست كرد. و خداوند به او پاسخ داد كه ظالمان شايستگى برخوردارى از چنين مقامى را ندارند، يعنى پيامبران بايد معصوم باشند، در اين صورت، آيهى كريمه بر لزوم عصمت امام دلالت نخواهد كرد.
1. ر.ك: الميزان، ج 1، ص 274.
2. ر.ك: مجمع البيان، ج 1، ص 202.
پاسخ: اولاً: ظاهر اين كه حضرت ابراهيم عليهالسلام مقام امامت را براى ذرّيّهى خود طلب مىكند اين است كه داراى فرزند بوده است. و احتمال اين كه او اين درخواست را وقتى مطرح كرد كه فرزندى نداشت، با ظاهر آيه سازگار نيست، و از طرفى آن حضرت تا دوران كهنسالى فرزندى نداشت چنان كه مىفرمايد: «الحمدللّه الذى وهب لى على الكبر اسماعيل و اسحق»(1).
ثانياً: ظاهر جمله «و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات» اين است كه او مورد آزمايشهاى مهمّى قرار گرفته است، هر گاه به تاريخ زندگى حضرت ابراهيم عليهالسلام رجوع كنيم، خواهيم ديد كه آزمونهاى بزرگ او عبارت بوده است از احتجاجهاى او با بتپرستان و پرستشگران ماه و خورشيد و ستارگان و هم شكستن بتها، مبارزهى او با نمرود و نمروديان و افكنده شدن او در آتش و ماجراى ذبح فرزندش اسماعيل عليهالسلام و اين آزمونها همگى در دوران نبوّت، و پيامبرى او رخ داده است. بنابراين، او در آن زمان كه به مقام امامت رسيده است، پيامبر بوده است.
1. ابراهيم / 39.
2. نساء / 59.
آيهى كريمهى «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الأمر منكم»(2) نيز بر عصمت «اولى الامر» دلالت مىكند؛ زيرا اولاً: لزوم اطاعت بى قيد و شرط از فرد يا افرادى ـ با توجه به اين كه اطاعت از غير خدا در معصيت حرام است ـ بيانگر اين است كه «اولى الامر» معصوم از خطا و معصيت مىباشند. ثانيا: عطف «اولى الامر» بر «رسول» بيانگر اين مطلب است كه ملاك اطاعت از «اولى الامر» همان ملاك اطاعت از رسول است. پس همان گونه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله معصوم است، اولوالأمر نيز معصومند.
دلالت اين آيه بر لزوم عصمت «اولىالامر» چنان آشكار است كه فخرالدين رازى با اين كه خود از عالمان اهلسنّت است و به نظريهى شيعه در بارهى عصمت امام عقيده ندارد، دلالت آيه بر عصمت «اولىالامر» را پذيرفته و چنين گفته است:
1. خداوند به طور قطعى به اطاعت اولىالامر حكم كرده است.
2. خداوند هر كس را به صورت قطعى واجبالاطاعة بداند، معصوم است.
3. پس اولىالامر معصوم مىباشد.
با اين حال، در تشخيص اين كه مصداق اولىالامر معصوم چه كسانى اند، وى، گرفتار مشكل شده و به خطا رفته است. چنان كه گفته است: مقصود از اولىالامر يا عموم امت است يا بعضى از آنها، فرض دوم درست نيست، زيرا ما به بعضى از امت كه معصوم باشند، دسترسى نداريم. بنابراين، فرض اول متعيّن است، و آن بر اهل حلّ و عقد منطبق مىگردد كه اجماع آنان در مسايل حجت دينى به شمار مىرود.(1)
1. مفاتيح الغيب، ج 10، ص 144.
سخن رازى در مورد تشخيص مصداق اولىالامر پذيرفته نيست، زيرا اولاً: اجماع اهل حلّ و عقد به عصمت نمىانجامد، اگر چه ممكن است احتمال خطا را كاهش دهد، و ثانيا: دسترسى به بعضى از امت كه معصوماند ممكن است؛ براى شناخت آنان، بايد از قرآن و سنّت كمك گرفت. در اين صورت آياتى مانند آيهى كريمه تطهير، و احاديثى مانند حديث ثقلين، حديث سفينه و احاديث ديگر عصمت اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را اثبات مىكند، و روشن مىشود كه مقصود از اولىالامر، ائمهى اهل بيت عليهمالسلام مىباشد.
حاصل آن كه در موضوع عصمت امام دو مطلب مطرح است:
الف) لزوم عصمت امام، يعنى آن كس كه مىخواهد پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عهده دار منصب امامت و رهبرى امت اسلامى گردد بايد از ويژگى عصمت برخوردار باشد(عصمت در امامت عامه).
ب) ائمهى اهل بيت عليهمالسلام از مقام عصمت برخوردارند. بنابراين، آنان كسانى اند كه شايستگى امامت و رهبرى امت اسلامى را پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دارند و امامت شايستهى آنان است(عصمت در امامت خاصّه).
ما دلايل مطلب نخست را در اين فصل بيان نموديم، و دلايل مطلب دوم را در بحث مربوط به منابع شيعه در اصول و فروع؛ بدين جهت تكرار آن مطالب در اين جا ضرورتى ندارد.
در حديث امام رضا عليهالسلام (1) در مورد امامت به صورت مكرّر لزوم عصمت امام به صورت زير بيان شده است:
1. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب نادر جامع في فضل الامام و صفاته، ص 154.
1. با استناد به آيهى «لاينال عهدي الظالمين» فرموده است: «اين آيه، امامت هر ظالمى را تا روز قيامت باطل كرده و آن را به پاكان اختصاص داده است».
«فابطلت هذه الآية امامة كل ظالم الى يوم القيامة و صارت في الصفوة».
2. پس از بيان اين كه امام، امين خداوند در ميان خلق، و حجّت پروردگار بر بندگان و دعوت كنندهى به خدا و مدافع حرمتهاى (احكام) الهى است، فرموده است: «الإمام المطهّر من الذنوب و المبرّأ من العيوب».
3. پس از بيان اين كه خداوند امام را از ميان بندگان خود برمىگزيند و سرچشمههاى حكمت را در قلب او مىگشايد فرموده است: «فهو معصوم مؤيَّد موفَّق مسدَّد، قد أمن من الخطايا و الزلل و العثار، يخصّه اللّه بذلك ليكون حجّته على عباده و شاهده على خلقه».
امام بايد به احكام دين و مصالح و مفاسد مسلمانان آگاه باشد، و راه و روش تربيت نفوس را بداند تا بتواند اهداف امامت را تحقق بخشد. و از آن جا كه اخلاق و رفتار او اسوه و الگوى ديگران است، بايد به همهى كمالات و فضايل نفسانى و اخلاقى آراسته باشد. امام رضا عليهالسلام در اين باره فرموده است:
«و الإمام عالم لايجهل، و راع لاينكل، معدن القدس و الطهارة، و النسك و الزهادة، و العلم و العبادة، لامغمز فيه في نسب و لايدانيه ذو حسب ... نامي العلم، كامل الحلم، مضطلع بالإمامة، عالم بالسياسة»: امام دانايى است كه نادانى در او راه ندارد، رهبر و نگهبانى است كه ضعف و سستى در او نيست، سرچشمهى قدس و پاكى، زهد و پارسايى، علم و عبادت است، در نسب او عيبى وجود ندارد، و در حسب كسى به مقام او نمىرسد. دانشش فراوان و حلمش كامل است، خبرهى امامت و داناى سياست است.
علوم اهل بيت عليهمالسلام در زمينهى معارف و احكام الهى دو سرچشمهى كلى داشته است:
الف) معارفى كه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به آنان رسيده است، زيرا آنان وارثان علوم پيامبر صلىاللهعليهوآله بودهاند. اين علوم و معارف به دو طريق در احاديث ائمهى طاهرين عليهمالسلام بازگو شده است:
* نقل بى واسطه يا باواسطه از پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله ؛ احاديث بسيارى از اهل بيت عليهمالسلام به اين طريق روايت شده است و اگر اين گونه احاديث گرد آورى شود مسند بزرگى را تشكيل خواهد داد. حديث سلسة الذهب كه از امام رضا عليهالسلام در موضوع كلمهى توحيد روايت شده نمونهاى از اين روايات است.(1)
* نقل از كتاب على عليهالسلام ؛ زيرا على عليهالسلام در تمام دوران بعثت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با ايشان همراه بود. بدين جهت توفيق يافت كه احاديث فراوانى از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله را در كتابى گرد آورد (در حقيقت پيامبر صلىاللهعليهوآله املا مىكرد و على عليهالسلام مىنوشت).
خصوصيات اين كتاب كه پس از شهادت امام على عليهالسلام در دست ديگر امامان اهل بيت عليهمالسلام بوده، در احاديث آن بزرگواران بيان شده است.(2)
1. توحيد شيخ صدوق، باب 1، احاديث 21، 22، 23.
2. ر.ك: المراجعات، ص 327، ط دارالقرآن الحكيم، قم، مراجعه 110.
اين كتاب در روايات اهل بيت عليهمالسلام «جامعه» ناميده شده است، زيرا جامعاحكام الهى است.
امام صادق عليهالسلام فرموده است: طول اين كتاب هفتاد ذراع است كه به املاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و خطّ على عليهالسلام نگارش يافته است و آنچه كه مردم به آن نيازمندند در آن بيان شده است.(1)
ب) حقايق و معارفى كه از جانب خداوند به آنان الهام شده است. اگر چه وحى به پيامبر الهى اختصاص داشته است، و با ختم باب نبوت باب وحى نيز ختم گرديده است، ولى باب الهامهاى غيبى و ربوبى پيوسته بر اولياى الهى باز بوده و خواهد بود. ائمهى اهل بيت عليهمالسلام كه از زبدگان اولياى الهى بودهاند، از اين الهامهاى ربوبى در سطح بسيار بالايى برخوردار بودهاند. به كسانى كه بدون اين كه پيامبر باشند، از طريق الهام حقايق و معارفى را در عالم غيب دريافت مىكنند، در اصطلاح دينى «محدَّث» مىگويند. اين مطلب در احاديث شيعه و اهلسنّت وارد شده است. محدَّث كسى است كه بدون اين كه پيامبر باشد، فرشتگان با او سخن مىگويند. در صحيح بخارى آمده است: «لقد كان فيمن كان قبلكم من بني اسرائيل يكلّمون من غير أن يكونوا انبياء»(2)، در بنى اسراييل كسانى بودند كه بدون اين كه پيامبر باشند، فرشتگان با آنها سخن مىگفتند. محمد بن مسلم از امام صادق عليهالسلام در مورد محدَّث سؤال كرد. امام عليهالسلام فرمود: «انه يسمع الصوت و لايرى الشخص»، او صداى غيبى را مىشنود ولى كسى را نمىبيند. محمد بن مسلم پرسيد: از كجا مىداند كه گويندهى سخن فرشتهى الهى است؟ امام عليهالسلام فرمود: «انه يعطى السكينة و الوقار حتّى يعلم انّه كلام ملك»، آرامش و وقارى به او دست مىدهد تا بداند كه آنچه مىشنود سخن فرشته است.(3)
1. بحارالانوار، 26 / 18.
2. صحيح بخارى: 2 / 149.
3. اصول كافى: 1 / 271، كتاب الحجّة، باب انّ الائمة عليهالسلام محدَّثون، حديث 4.
اصولاً، اهل بيت عليهمالسلام چنان كه پيش از اين بيان گرديد، از مقام عصمت برخوردار بوده و داراى علم لدنّى بودهاند. آنان راسخان در علم بوده و به ظاهر و باطن قرآن كريم آگاه بودهاند. آنان وارثان علم پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده و معارف نبوى را به طور كامل در اختيار داشتهاند. و در يك كلام، آنان ترجمان كتاب و سنّت بودهاند.
در پايان، ياد آور مىشويم در احاديث ائمّهى طاهرين عليهمالسلام از كتابى به نام «مصحف فاطمه» ياد شده كه در آن حقايق و اسرارى مربوط به آيندهى جهان بيان شده است و آن كتاب نيز يكى از منابع علوم ائمهى طاهرين عليهالسلام به شمار مىرود. ولى بدين جهت ما آن را در اين بحث مطرح نكرديم كه در احاديث تصريح شده است به اين كه محتواى مصحف فاطمه عليهاالسلام مربوط به اصول و فروع دين و احكام الهى نيست، بلكه همان گونه كه اشاره شد، مربوط به حقايق و اسرارى از جهان و آيندهى تاريخ ـ خصوصاً در مورد خاندان وحى و نبوت ـ است. چنان كه امام صادق عليهالسلام در مورد آن فرموده است: «ليس فيه شيء من الحلال و الحرام و لكن فيه علم ما يكون»(1): مطلبى در مورد حلال و حرام در آن نيست، ولى حوادث آينده در آن بيان شده است.
كتاب ديگرى كه به عنوان سرچشمهى علوم ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام در اختيار آنان بوده است كتاب جَفر است كه حاوى علوم پيامبران پيشين و اوصياى آنان وآسمانى پيشين است.(2) ولى از مطالعهى روايات به دست مىآيد كه مهمترين كتابى كه مصدر و مرجع ائمهى طاهرين عليهالسلام در بيان معارف و احكام الهى همان كتاب على عليهالسلام بوده است.
1. اصول كافى: 1 / 240، كتاب الحجّة، باب فيه ذكر الصحيفة و الجفر و الجامعة، حديث 2 .
2. همان، حديث 1، 3. در مورد ابواب علوم اهل بيت عليهمالسلام و كتابهاى ويژهاى كه در اختيار آنان بوده است، به بحارالانوار، ج 26، ص 18 ـ 66 رجوع شود.
با توجّه به اين كه حديث مزبور در مقام بيان صفات امام به عنوان رهبر و مقتداى بشر است، مقصود از اين كه او دانايى است كه نادانى در او راه ندارد، دانايى در اين قلمرو است و هرگز مقصود اين نيست كه هيچ حقيقتى در جهان هستى از امام پنهان نيست، زيرا احاديث متعددى از ائمهى طاهرين عليهمالسلام روايت شده كه بيانگر اين است كه خداوند دو گونه علم دارد، علمى مكنون كه فرشتگان و پيامبران آن را نمىدانند، و علمى كه آن را در اختيار فرشتگان و پيامبران قرار داده و ائمهى اهل بيت عليهمالسلام نيز آن را مىدانند.(1)
احاديثى نيز در موضوع بدا آمده است و مفاد آن نيز اين است كه خداوند برخى از حقايق را در اختيار فرشتگان، و پيامبران و امامان عليهمالسلام قرار نداده است.
در هر حال موضوع بحث ما علومى است كه هدايت بشر به صورت كامل و همه جانبه توسط امام عليهالسلام به آن بستگى دارد. امام به حكم عقل بايد از چنين علم گستردهاى برخوردار باشد. و اين مطلب در احاديث بسيارى كه از ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام روايت شده، مورد تأكيد قرار گرفته است كه حديث مزبور يكى از آنها است. در اين احاديث بر اين مطلب تأكيد شده است كه همهى علومى كه پيامبران پيشين داشتهاند و همگى در اختيار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله قرار داشته است، پس از آن حضرت به اميرالمؤمنين عليهالسلام و ديگرا ئمّهى اهل بيت عليهمالسلام سپرده شده است.
1. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب ان الائمة يعلمون جميع العلوم...، ص 199.
البتّه، دايرهى علم اهل بيت عليهمالسلام به آنچه گفته شد محدود نبوده است، آنان به اذن و مشيّت الهى ازعلم و دانشى بس گسترده برخوردار بودهاند، و حقايق و اسرار جهان هستى را مىدانستهاند. اما اينك چنين علم گستردهاى مورد بحث ما نيست، آنچه مورد بحث ما است آن مقدار از علم و آگاهى است كه به اهداف امامت مربوط مىشود و با مسألهى هدايت بشر در ارتباط است، به عبارت ديگر قلمرو علم امام در اين بحث از منظر كلامى مورد توجّه است، نه از منظر فلسفى يا عرفانى و مانند آن.(1)
از نظر عقل، تقديم مفضول بر فاضل، يا فاضل بر افضل قبيح است، و خداوند از هر فعل ناروايى منزّه است، بنابراين، حكم شرع و عقل در اين باره هم آهنگ است. در نتيجه، امام بايد در علم، سياست، پارسايى و همهى صفاتى كه در رهبرى جامعه و تحقق بخشيدن به آرمانهاى امامت نقش مؤثّر دارد، افضل از ديگران باشد. عبارت «لايدانيه ذوحسبٍ» كه پيش از اين از امام رضا عليهالسلام نقل شد، بيانگر همين صفت است. آن حضرت در جاى ديگر فرموده است: «الإمام واحد دهره، لايدانيه أحد، و لايعادله عالم، و لايوجد منه بدل، و لا له مثل و لانظير، مخصوص بالفضل كلّه، من غير طلب منه و لا اكتساب».(2)
1. جهت آگاهى از گسترهى علوم ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام به اصول كافى، ج 1، كتاب الحجّة، و نيز كتاب المعارف رضىاللهعنه السلمانى، تأليف آيةاللّه مجاهد سيّدعبدالحسين موسوى رازى، و كتاب «علم الامان» تأليف مرحوم مظفر رجوع شود.
2. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجّة، باب جامع في فضل الامام و صفاته،، ص 156.
يادآور مىشويم: برخى از متكلّمان اهلسنّت صفت افضليت را براى امام شرط كردهاند، البته آن را به نبود مانع و مصلحت برتر مقيّد نمودهاند. قاضى ابوبكر باقلانى (متوفاى 403 ه ق) اين قول را برگزيده است. وى بر اين مطلب به احاديثى كه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد شرط افضل بودن امام روايت شده استدلال كرده است. به اعتقاد وى اين روايات از نظر معنا متواتر است. و از طرفى، مسلمانان اتفاق دارند كه امامت كبرى (امامت جامعهى اسلامى) بزرگترين امامت است. هرگاه افضليت در امام جماعت مطلوب است، در پيشواى جامعهى اسلامى به طريق اولى مطلوب خواهد بود.(1)
يكى از رواياتى كه وى به آن استدلال كرده اين روايت است كه «من تقدّم على قدم من المسلمين، يرى انّ فيهم من هو افضل منه، فقد فاناللّه و رسوله و المسلمين»(2).
خواجه نصيرالدين طوسى در مورد اين شرط و صفت امام چنين گفته است: «و قبح تقديم المفضول معلوم و لاترجيح مع التساوي»؛ يعنى در اين باره كه تقديم مفضول بر فاضل از نظر عقل قبيح است، ترديدى نيست. و از طرفى اگر همهى افراد از نظر فضل و كمال مساوى باشند، گزينش يكى از آنان به عنوان امام از قبيل ترجيح بدون مرجّح است كه آن هم قبيح است. بنابراين، امام بايد از نظر فضل و كمال بر ديگران برترى داشته باشد.
1. ر.ك: تمهيد الاوائل، ص 473 ـ 475.
2. همان، ص 474.
آنچه گفته شد مربوط به افضليت در موضوع امامت عامّه است، اما افضليت در موضوع امامت خاصّه و اين كه اهل بيت در عصر و زمان خود بر ديگران افضل بودهاند، در فصلهاى قبل دلايل افضليت على عليهالسلام را بر ديگر صحابه و خلفا بيان كرديم، در مورد ساير ائمهى اهل بيت عليهمالسلام نيز از مسلّمات تاريخ است كه آنان هرگز از كسى كسب علم و دانش نكردند، اما ديگران از علم و دانش آنان بهره گرفتهاند، تا آنجا كه ابوحنيفه كه به عنوان «الامام الأعظم» لقب يافته است، گفته است: «لو لا السنتان لهلك نعمان»(1) مقصود دو سال است كه وى در مدينه محضر امام صادق عليهالسلام را درك نموده و از وى كسب علم و دانش كرده است و در جاى ديگر گفته است: «ما رأيت افقه من جعفر بن محمد عليهالسلام ».(2)
از مطالعهى تاريخ زندگى ائمهى اهل بيت عليهمالسلام و دانشمندان و شخصيتهاى معاصر آنان به روشنى اين حقيقت به دست مىآيد كه آنان در علم و عمل برترين شخصيتهاى روزگار خويش بودند، هرگز در پاسخ سؤالى كه از آنان مىشد، فرو نمىماندند، نزد هيچ كس دانش و معرفت كسب نكردند. شيخ صدوق اين مطلب را به عنوان يكى از روشنترين دلايل امامت ياد كرده و گفته است:
هر يك از ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام در زمان خود بدون اين كه از كسى كسب علم و دانش كنند، در پاسخ هيچ سؤالى فرو نمىماندند، و در همهى علوم و فنون سرآمد روزگار خود بودند؛ پس چه دليلى از اين گوياتر بر امامت آنان وجود دارد؟(3)
1. الامام الصادق و المذاهب الاربعة، ج 1، ص 58.
2. همان، ص 53.
3. كمال الدين و تمام النعمة، ص 91، ط مؤسسة النشر الاسلامى.
از مطالب پيشين روشن شد كه تعيين امام جز از طريق نصّ ممكن نيست؛ زيرا صفات و شرايط ياد شده ـ خصوصا صفت عصمت ـ را كسى جز خداوند نمىداند. از اين رو، همان گونه كه قرآن كريم در موضوع نبوت فرموده است: «اللّه اعلم حيث يجعل رسالته»(1)، در مورد امامت نيز اين قاعده استوار و پابرجاست. همان گونه كه نبوت رحمت خاص خداوند است و تقسيم و تعيين آن به دست خداوند است و ديگران چنين حقى ندارند «أهُم يقسمون رحمت ربك»(2)، امامت نيز رحمت ويژهى الهى است، و تقسيم و تعيين آن به دست پروردگار است.
ابن هشام نقل كرده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بنى عامر را كه در موسم حج به مكّه آمده بودند، به اسلام دعوت كرد، رييس آنان گفت: آيا اگر ما با تو بيعت كنيم و خداوند تو را بر مخالفانت پيروز كند، پس از تو در امر رهبرى سهمى خواهيم داشت؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ آنان فرمود: «الأمر الى اللّه يضعه حيث يشاء»؛ امر رهبرى پس از من در اختيار خداوند است و او به هر كس كه بخواهد مىسپارد. اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد امر امامت با كلام الهى در مورد امر نبوت «اللّه اعلم حيث يجعل رسالته» كاملاً هم آهنگ است.
1. انعام / 124.
2. زخرف / 32.