فصل دوّم

حقيقت و احكام امامت

شيعه و امامت

در ضرورت و وجوب امامت بين شيعه و اهل‏سنّت اختلافى نيست، با اين تفاوت كه شيعه وجوب آن را عقلى، و اهل‏سنّت وجوب آن را نقلى مى‏دانند. در اين مطلب كه امامت جنبه‏ى جانشينى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را دارد نيز اختلافى وجود ندارد. ولى در اين كه حقيقت امامت چيست، امام چه صفاتى بايد داشته باشد، و چگونه تعيين مى‏گردد؟ ديدگاه دو مذهب متفاوت است. در اين فصل ديدگاه شيعه در مورد حقيقت امامت و صفات و شرايط امام را بيان خواهيم كرد. با روشن شدن اين دو مطلب، ديدگاه شيعه در مورد راه تعيين امام نيز روشن خواهد شد.

الف) حقيقت و ابعاد امامت

اهل‏سنّت، اگر چه از منظر خلافت و جانشينى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به امامت مى‏نگرند، ولى آن را امرى بشرى مى‏دانند كه مسلمانان از طريق مشورت و تبادل نظر در مورد آن تصميم مى‏گيرند، و فردى را كه بتواند مصالح جامعه‏ى اسلامى را تأمين كند، و احكام اسلامى را اجرا نمايد، به امامت برمى گزينند. چنان كه ابن خلدون گفته است:
«و قصارى أمر الامامة انّها قضية مصلحية إجماعية و لا تلحق بالعقائد»؛(1) نهايت امر در موضوع امامت اين است كه آن مقتضاى مصلحت جامعه و وابسته به اجماع (مسلمانان يا اجماع اهل حل و عقد = نخبگان) است، و به مسايل اعتقادى ملحق نمى‏گردد.
اما شيعه امامت را تداوم بخش راه نبوت و رسالت دانسته و آن را مسأله‏اى الهى تلقّى مى‏كند. امام ـ همچون پيامبر ـ از جانب خداوند تعيين مى‏گردد، و امامت ـ غير از دريافت و ابلاغ وحى كه به پيامبر اختصاص دارد، و با خاتميت پايان يافته است ـ با نبوّت تفاوتى ندارد. اينك با استناد به قرآن كريم و احاديث معصومان و دلايل عقلى به تبيين ابعاد امامت مى‏پردازيم.

1. مقدمة ابن خلدون، ص 465.

1. امامت و الگوى اخلاقى و رفتارى

امام، از نظر كمالات نفسانى و فضايل اخلاقى در عالى‏ترين مقام و مرتبه قرار دارد. و چونان مشعل فروزانى بر قلّه‏اى بلند است، كه همگان آن را نظاره مى‏كنند و مى‏توانند با نشانه گرفتن او مسير انسانيت را بشناسند. و او را در تربيت نفس و كسب فضايل اخلاقى و تزكيه روان و رفتار خود از رذايل اخلاقى به عنوان اسوه و الگوى مناسب برگزينند. در اوصافى كه امام رضا عليه‏السلام براى امام بيان كرده است عبارت ذيل شاهد بحث ماست:
«الامام النار على اليفاع، الحارّ لمن اصطلى به، و الدليل في المهالك، من فارقه فهالك»؛(1) امام آتشى است بر بلندى، به آن كس كه از آن گرمى بخواهد، گرمى مى‏بخشد، و راهنما در موارد خطر است، هر كس از او جدا شود، نابود خواهد شد.
امام على عليه‏السلام در نامه‏اى كه به عثمان بن حنيف (والى بصره) نوشته‏اند، فرموده است: «الا و انّ لكلّ مأموم اماما يهتدي به و يستضيء بنور علمه، الا و انّ امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه، الا و انّكم لا تقدرون على ذلك و لكن اَعينوني بورع و اجتهاد و عفّة و سداد»(2)؛ هر مأمومى امامى دارد كه به واسطه‏ى او راه هدايت را مى‏يابد و از نور علم او كسب روشنايى مى‏كند. امام شما از دنيا به دو جامه‏ى كهنه و دو گرده‏ى نان بسنده كرده است. و شما توانايى عمل به چنين برنامه‏اى را نداريد؛ ولى با پارسايى و تلاش در داشتن زندگى پيراسته از گناه، و پاكدامنى و عمل استوار مرا يارى كنيد.

1. اصول كافي: 1 / 155، باب نادر جامع في فضل الامام و صفاته.
2. نهج البلاغه، نامه 45.

در اين سخن امام عليه‏السلام ، بيش از هر چيز بر بعد اخلاقى و تربيتى امامت تأكيد شده است. هم صفات اخلاقى (اجتهاد و عفت) و هم رفتار اخلاقى (ورع و سداد) و از ميان صفات و رفتار اخلاقى ـ با توجه به اين كه عثمان بن حنيف به مجلس ضيافتى رفته بود كه ثروتمندان گرد آمده بودند، و فقيران حضور نداشتند ـ بر قناعت و ساده زيستى تأكيد شده است.
حاصل آن كه همان گونه كه اسوه و الگويى شايسته و نيكو بودن يكى از ابعاد نبوت است «لقد كان لكم فى رسول‏اللّه‏ اسوة حسنة»(احزاب/21) اين ويژگى از ابعاد امامت نيز مى‏باشد، چرا كه نياز بشر به رهبرى شايسته كه در تربيت نفس و اخلاق، اسوه و الگوى او باشد، نيازى است هميشگى، و به عصر رسالت و نبوت اختصاص ندارد.

2. امامت و تعليم معارف واحكام دين

تعليم كتاب و حكمت يكى از اهداف مهمّ نبوت است. «و يعلّمهم الكتاب و الحكمة» تعليم كتاب و حكمت پس از قرائت و تلاوت آيات قرآن و ابلاغ وحى به مردم است «يتلو عليهم آياته» اگر چه ابلاغ وحى و شريعت از ويژگى‏هاى نبوت است و با ختم نبوت، وحى و شريعت جديدى نازل نخواهد شد تا ابلاغ آن از وظايف امام و جانشين پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله باشد. ولى تعليم و تبيين معارف و مقاصد وحى و شريعت با ختم نبوت پايان نمى‏يابد، به ويژه آن كه، كوتاهى زمان نبوت، و حوادث و رخدادهاى سياسى و اجتماعى فزاينده در آن دوران كوتاه مانع از فراهم شدن فرصت و شرايط مناسب براى تعليم و تبيين معارف و مقاصد وحى به مسلمانان بود، و از سوى ديگر، اگر اين معارف و حقايق وحيانى بيان نشود غرض نبوت و وحى تحقق نخواهد يافت. بنابراين، مقتضاى عقل و حكمت آن است كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين معارف را به فردى شايسته بسپارد تا او پس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در فرصت‏ها و شرايط مناسب آن معارف و احكام را بيان كند. بدين جهت است كه در احاديث ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام بر اين مطلب كه آنان راسخان در علم‏اند و بر همه‏ى حقايق و معارف قرآنى آگاهند تأكيد شده است.(1) و در حديث نبوى معروف، على عليه‏السلام به عنوان باب مدينه‏ى علم پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معرّفى شده است:
«انا مدينة العلم و عليّ بابها فمن اراد العلم فليأت الباب»(2).
به بيان ديگر خداوند، قرآن را به عنوان كتابى كه در بردارنده‏ى همه‏ى احكام و معارف الهى است معرّفي كرده مى‏فرمايد: «ونزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكلّ شيء»(3) با اين كه به حسب ظاهر همه‏ى احكام و معارف دينى در قرآن يافت نمى‏شود، از اين‏جا روشن مى‏شود كه قرآن ظاهرى دارد و باطنى و علم به باطن قرآن در دسترس همگان نيست، چنان كه فرموده است: «انّه لقرآن كريم، فى كتاب مكنون، لا يمسّه الا المطهّرون»(4). به نصّ قرآن‏كريم، مطهّرون همان اهل‏بيت پيامبرند (احزاب/33). بدين جهت است كه اكمال دين را با امامت قرين دانسته مى‏فرمايد:
«اليوم اكملت لكم دينكم»(5).

1. برخى از روايات مربوط به اين مطلب در بحث منابع شيعه گذشت.
2. المستدرك: 3 / 126 ـ 127. جهت آگاهى از مصادر حديث و احاديث ديگر در مورد علم على عليه‏السلام به كتاب «قادتنا، كيف نعرفهم»، ج 2، باب 23 رجوع شود.
3. نحل / 89 .
4. واقعه / 77 ـ 79.
5. مائده / 3.

حاصل آن كه:
1. قرآن در برگيرنده‏ى همه‏ى معارف و احكام الهى است، با اين كه از ظاهر قرآن اين مطلب به دست نمى‏آيد، پس علم به آن در دسترس همگان نيست.
2. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مأموريت داشته است كه حقايق و معارف قرآن كريم را براى مسلمانان بيان كند «و أنزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم»(1). ولى در احاديث نبوى همه‏ى معارف و احكام دينى يافت نمى‏شود. از سويى، نمى‏توان گفت: پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آنها را بيان نكرده است و از سويى، در احاديث نبوى يافت نمى‏شود. پس بايد اين معارف و علوم را در اختيار جانشين خود گذاشته باشد تا او را در شرايط مناسب بيان كند.
3. آيه‏ى «اكمال دين» و حديث «انا مدينة العلم و روايات ديگر مربوط به علم گسترده‏ى امام على عليه‏السلام گوياى اين حقيقت است، كه تعليم معارف و احكام دينى به مسلمانان يكى از ابعاد و شؤون امامت است. و امير مؤمنان عليه‏السلام وارث علوم پيامبر بوده، بخشى را بيان كرده و بخش ديگر را به امامان ديگر سپرده است.

3. امامت و رهبرى سياسى جامعه‏ى اسلامى

ضرورت نظام سياسى در جامعه‏ى بشرى از بديهيات است، بدين جهت در تاريخ بشر هيچ جامعه‏اى يافت نشده است كه فاقد هرگونه نظم سياسى بوده باشد، اگر چه نظام‏هايى كه بشر در تاريخ خود تجربه كرده است تفاوت‏هاى بسيارى داشته‏اند. آرى، از آن جا كه اكثر حكومت‏هايى كه عهده دار برقرارى نظم سياسى در جوامع بشرى شده‏اند روش استبداد و خودكامگى را برگزيده‏اند، برخى را بر آن داشته است كه اصل ضرورت حكومت را انكار كنند. در فلسفه‏ى سياسى، آنان را «آنارشيست»(2) و نظريه‏ى آنها را «آنارشيسم»(3) (دولت ستيزى) مى‏نامند.(4)

1. نحل / 44.

در تاريخ اسلام نيز در ماجراى حكميّت، عدّه‏اى گرفتار خطاى فكرى شده وبه خاطر تفكيك نكردن مرز حكم به معنى قانون و مبناى نظم سياسى، و حكم به معنى فرمانروا و مجرى قانون در جامعه، با استناد به آيه‏ى «لا حكم الاللّه» اصل حكميت را نامشروع پنداشته، و امام على عليه‏السلام و كسانى را كه حكميت را پذيرفته بودند تخطئه و بلكه تكفير كردند.
امام عليه‏السلام در بحث‏هاى فراوان و روشنگرى كه در اين باره داشته است، خطاى آنان را بيان نموده و تأكيد كرده است كه اگر چه حكميت در آن شرايط عاقلانه و مصلحت‏آميز نبود، و امام عليه‏السلام تحت فشار و اصرار گروه بسيارى از سپاه خود (همان كسانى كه بعدا گروه خوارج را تشكيل دادند) آن را پذيرفت، و خود با آن مخالف بود، ولى اصل حكميت بر خلاف عقل و وحى نيست. آنگاه در تبيين خطاى خوارج فرمود:
نعم لاحكم الاّ للّه، لكن هؤلاء يقولون لاامرة الاّ للّه، ولابدّ للناس من امير بَرٍّ او فاجرٍ»(1)؛ آرى حكم و قانون مخصوص خداوند است، ولى اينان (خوارج) مى‏گويند: زمامدارى مخصوص خداوند است، در حالى كه وجود زمامدار براى مردم ضرورى است، حال، يا زمامدار نيكوكار يا بدكار. يعنى اگر زمامدار نيكوكارى وجود نداشته باشد، و مردم بر سر دوراهى زمامدار ناصالح و هرج و مرج و بى‏نظمى قرار گيرند، زمامدار ناصالح بر هرج و مرج رجحان دارد.

1 - Anarchist.
2 - Anarchism.
3. ر.ك: مكتب‏هاى سياسى، ص 33.
4. نهج البلاغه، خطبه‏ى 40.

نكته‏ى جالب توجه اين است كه خوارج كه در انديشه و نظر آنارشيستى فكر مى‏كردند، آنگاه كه در حروراء اقامت كردند، نخستين كارى كه انجام دادند اين بود كه وظايف مختلف را از هم جدا ساخته و براى هريك مسؤول جداگانه‏اى تعيين كردند.
اين مطلب كه رهبرى سياسى جامعه‏ى اسلامى يكى از ابعاد يا اهداف امامت است، مورد قبول همه‏ى مذاهب اسلامى است. برقرارى نظم و امنيت در جامعه، سركوب كردن شورش‏ها و فتنه‏هاى اجتماعى، مقابله با تهاجم دشمنان خارجى، اجراى احكام و حدود الهى، تحقق عدل و قسط در جامعه از اهداف يا وظايف سياسى امامت به شمار آمده است.(1) تعريف معروف متكلّمان از امامت كه گفته‏اند: «امامت رهبرى عمومى جامعه‏ى اسلامى در امور دينى و دنيوى است»(2) ناظر به امامت سياسى است. در فرازى از حديث امام رضا عليه‏السلام در مورد امامت چنين آمده است:
انّ الإمامة زمام الدين، و نظام المسلمين، و صلاح الدنيا و عزّ المؤمنين. انّ الإمامة أسّ الإسلام النامي و فرعه السّامي، بالإمام تمام الصلاة و الزكاة و الصيام و الحج و الجهاد و توفير الفيء، و الصدقات و امضاء الحدود و الأحكام و منع الثغور و الأطراف. الإمام يحلّ حلال اللّه و يحرّم حرام اللّه و يقيم حدود اللّه و يذبّ عن دين‏اللّه‏ و يدعو الى سبيل ربّه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجّة البالغه)؛(3)

1. شرح المواقف: 8 / 346 ؛ شرح المقاصد: 5 / 233، الألفين، ص 7 ـ 9.
2. الإمامة رئاسة عامّة في امور الدين و الدنيا.
3. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجّة، باب جامع في فضل الإمام.

امامت سر رشته‏دار دين، مايه‏ى نظام مسلمانان، مصلحت حيات دنيوى و عزّت مؤمنان است. امامت بنياد استوار و فرع نمايان اسلام است. به واسطه‏ى امام نماز، زكات، روزه، حج و جهاد تماميّت يافته و همه‏ى نيازمندان و مستحقّان از سرمايه‏هاى عمومى بهرمند مى‏گردند، حدود و احكام الهى اجرا مى‏شود و مرزها و سرحدات كشور اسلامى از تجاوز دشمنان حفظ مى‏شود. امام حلال خداوند را حلال، و حرام خداوند را حرام مى‏شمارد، و حدود الهى را برپا مى‏دارد، و از دين خدا دفاع مى‏كند، و با حكمت و موعظه‏ى پسنديده و حجّت گويا و رسا مردم را به آيين پروردگار دعوت مى‏كند.
از آنچه گفته شد اين مطلب به روشنى به دست آمد كه وظايف امامت و رهبرى سياسى در مصالح دنيوى جامعه‏ى اسلامى خلاصه نمى‏شود. بلكه مصالح دينى و معنوى جامعه نيز از وظايف امام است. و در اين مسأله شيعه و اهل‏سنّت اختلافى ندارند. به عبارت ديگر، نظريه‏ى تفكيك دين از سياست مورد قبول هيج يك از مذاهب كلامى اسلامى نيست. اختلاف شيعه با ديگر مذاهب اسلامى در اين باره مربوط به ابعاد ديگر امامت ـ به ويژه بعد اوّل و دوّم ـ است. از ديدگاه شيعه نمونه‏ى عالى رهبرى سياسى آنگاه تحقق مى‏يابد كه با ابعاد ديگر امامت همراه باشد. به عبارت ديگر، شيعه بر اين عقيده است كه پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رهبرى جامعه بايد به دست فردى باشد كه در صفات و كمالات نزديك‏ترين نسبت را با او داشته باشد تا بتوان او را خليفه و جانشين پيامبر دانست. امام كسى است كه پس از پيامبر  حجت خداوند بر بشر و هادى و راهنما، و زمامدار امور مسلمانان است. و خلاء رهبرى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را جبران خواهد كرد. اين مقصود و آرمان عالى جز با شخصيتى چون اميرالمؤمنين عليه‏السلام كه خداوند او را به منزله‏ى نفس و جان(1) پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دانسته است، به دست نخواهد آمد.
پيوسته در جامعه‏ى بشرى انسان‏هاى مستعد و قابلى هستند كه مى‏توانند از طريق هدايت درونىِ هاديان الهى، راه تكامل را طى نموده، به كمالات مطلوب خود دست يازند. بُعد عرفانى امامت پاسخگوى اين نياز بشرى است.
دين اسلام، دين جاودانه و ابدى است، و همه‏ى نيازهاى بشرى را در قلمرو بايدها و نبايدها، و درست‏ها و نادرست‏ها دربرداد، در حالى كه در قرآن كريم كليات احكام و شرايع آمده است، و در سنّت نبوى نيز همه‏ى تفاصيل احكام يافت نمى‏شود. بنابراين، بايد پس از پيامبر كسانى بوده باشند كه تفاصيل احكام الهى را بدون كم و زياد بدانند و در اختيار جامعه‏ى اسلامى قرار دهند؛ بُعدِ تعليمى امامت اين نياز را بر طرف مى‏سازد.
وجود اسوه و الگوى اخلاق و فضيلت در عالى‏ترين مرتبه، در تربيت نفوس و رشد و توسعه‏ى فضايل اخلاقى در جامعه نقش تعيين كننده‏اى دارد. بنابراين پيوسته جامعه‏ى بشرى به وجود چنين اسوه و الگو نيازمند است. بعد اخلاقى و تربيتى امامت پاسخگوى اين نياز بشرى است.

1. اشاره است به آيه‏ى كريمه‏ى مباهله. (آل عمران / 61).

از ديدگاه اسلام دين از سياست جدا نيست، يعنى سياست صبغه‏ى دينى دارد، و از طرفى، رهبر سياسى جامعه بر فرهنگ و معنويت جامعه تأثير مى‏گذارد، بدين جهت، رهبرى سياسى بايد از عالى‏ترين مزاياى علمى، معنوى و اخلاقى برخوردار باشد. اين مسأله با وحدت مصداق رهبرى سياسى و دينى جامه‏ى واقعيت مى‏پوشد. پس، امامت سياسى مرتبه‏اى از امامت است كه با ديگر مراتب آن در خليفه‏ى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امام مسلمانان تجسّم و تحقّق مى‏يابد. اين آرمان، تنها در نظريه‏ى شيعه در موضوع امامت به دست مى‏آيد، كه ابعاد و شؤون مختلف به صورت متمركز در شخص امام تبلور و تعيّن مى‏بايد.
اگر به حديث نبوى معروف «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»(1) نيز نيك بنگريم، روشن خواهد شد، كه امامت تنها در بُعدِ سياسى آن خلاصه نمى‏شود؛ زيرا هيچ گونه ملازمه‏اى ميان نشناختن رهبر سياسى جامعه با مرگ جاهلى وجود ندارد. اگر فرض كنيم مسلمانى در گوشه‏ى عزلت به سر مى‏برد، و هيچ گونه شناختى نسبت به رهبر سياسى جامعه‏ى اسلامى ندارد، ولى احكام دين را مى‏شناسد، و به آن‏ها عمل مى‏كند، هرگز نمى‏توان گفت: چنين فردى به مرگ جاهلى خواهد مرد. از اين حديث به روشنى به دست مى‏آيد كه امام شأن و مقامى دارد كه معيار هدايت و ضلالت، و ايمان و كفر است.

1. متكلّمان اهل سنت به اين حديث بر وجوب امامت استدلال كرده‏اند، زيرا وجوب معرفت امام بدون وجودش ممكن نيست. ر.ك: شرح المقاصد، 5 / 239، شرح العقائد النسفية، ص 110.

4. امامت و هدايت باطنى

يكى از ابعاد و مراتب امامت، بعد عرفانى و معنوى آن است. اين بُعد از امامت، از نبوّت و رسالت نيز بالاتر است، چنان كه ابراهيم خليل عليه‏السلام ، پس از مقام نبوت و رسالت، به مقام امامت نايل گرديد:
«واذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فأتمّهنَّ قال إنّي جاعلك للناس اماما».(1)
با توجه به اين كه ابراهيم اين مقام را براى ذرّيه و فرزندان خود درخواست كرد «قال و من ذرّيّتى» و با توجه به اين كه او پس از مدّت‏ها كه به پيامبرى برگزيده شده بود به داشتن فرزند بشارت داده شد و در دوران پيرى صاحب فرزند ديگرى گرديد، روشن مى‏شود كه پيش از آن كه در مورد امامت مورد خطاب خداوند قرار گيرد، پيامبر بود. فرشتگان آن‏گاه كه براى هلاكت قوم لوط مأموريت يافته بودند، نزد ابراهيم رسيدند، و او را به فرزندى دانا بشارت دادند «قالوا لا توجل اِنّا نبشرّك بغلام عليم»(2) و ابراهيم در آن زمان كهنسال بود «قال أبشَّرتمونى على أن مسّنى الِكبَرُ فبم تبشّرون»(3). و آن‏گاه كه وعده‏ى الهى تحقق يافت، و خداوند دو فرزند دانا يعنى اسماعيل و اسحاق را به او عطا فرمود، زبان به ستايش خداوند گشود و گفت: «الحمدللّه الذى وهب لى على الْكِبر اسماعيل و اسحاق».(4)

1. بقره / 124.
2. حجر / 53.
3. حجر / 54.
4. ابراهيم / 39.

از سوى ديگر، اعطاى چنين مقامى به ابراهيم در گرو آزمون‏هاى بزرگى بوده است كه خداوند وى را به آنها آزموده است «و اذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات» مبارزه با نمرود و نمروديان، مقاومت در برابر آزر و ديگر بت پرستان و پرستشگران ماه و خورشيد و ستارگان، تصميم بر ذبح فرزند دلبندش اسماعيل از آزمون‏هاى بزرگ است كه قرآن كريم آنها را يادآور شده است. اين قراين به روشنى برجستگى مقام امامت را آشكار مى‏سازد.
البته، لازمه‏ى برتر بودن مقام امامت از نبوت و رسالت مستلزم اين نيست كه مقام امام برتر از مقام پيامبر باشد، چرا كه ممكن است پيامبرى چون ابراهيم هر دو مقام را دارا باشد. اين مطلب كه آيا همه‏ى پيامبران داراى مقام امامت نيز بوده‏اند يا اين مقام مخصوص برخى از آنان بوده است؟ و اگر همگانى بوده است، اين مقام مقول بالتشكيك و داراى مراتب و درجات است، يا نه؟ بحث ديگرى است. و مى‏توان گفت آنچه از آيات قرآن به دست مى‏آيد اين است كه همه‏ى پيامبران داراى مقام امامت بوده‏اند، ولى درجات امامت آنان متفاوت بوده است. عموميت امامت پيامبران را مى‏توان از آيات ذيل به دست آورد.
«و وهبنا له‏اسحق و يعقوب نافلة وكلا جعلنا صالحين»، «و جعلناهم ائمّة يهدون بأمرنا»؛(1)
«و جعلنا منهم أئمّة يهدون بأمرنا لما صبروا و كانوا بأياتنا يوقنون».(2)
روشن است كه هر گاه اسحاق، يعقوب و ديگر پيامبران بنى اسرائيل داراى مقام امامت بوده‏اند، ساير پيامبران نيز آن را دارا بوده‏اند، زيرا پيامبران بنى اسرائيل نسبت به پيامبران ديگر مزيتى ندارند.

1. انبياء / 72-73.
2. سجده / 24.

و آيات مربوط به وجود تفاضل و تفاوت ميان پيامبران بيانگر اين است كه مقام امامت معنوى و عرفانى آنان متفاوت بوده است. چنان كه مى‏فرمايد:
«و لقد فضلنا بعض النبيين على بعض»؛(1)
«تلك الرسل فضّلنا بعضهم على بعض».(2)
اين مطلب كه حضرت ابراهيم پس از آن كه داراى مقام نبوت و رسالت بود به مقام امامت نايل گرديد، در احاديث ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام آشكارا بيان شده است.(3) در حديث مفصّلى كه از امام رضا عليه‏السلام در مورد حقيقت و اهداف امامت و مقام و ويژگى‏هاى امام روايت شده چنين آمده است:
«آيا افراد قدر امامت و جايگاه آن را مى‏شناسند تا بتوانند آن را برگزينند؟ مقام امامت برتر، بزرگ‏تر و عميق‏تر از آن است كه عقول بشر آن را درك كند، و به آراى آنان سپرده شود و با گزينش آنان تعيين گردد. امامت مقامى است كه خداوند پس از مقام نبوت و خلّت به ابراهيم عطا كرد، و او را به چنين شرافتى نايل ساخت. و فرمود: «انّي جاعلك للناس اماما»، ابراهيم كه به داشتن چنين مقامى شادمان شده بود، آن را براى فرزندانش درخواست كرد، و خداوند فرمود: «لاينال عهدي الظالمين». اين آيه‏ى امامتِ هر انسان ستمكارى را باطل مى‏سازد، و آن را تا قيامت مخصوص پاكان و برگزيدگان مى‏داند. آنگاه خداوند اين كرامت را در پاكان از فرزندان ابراهيم قرار داد و فرمود: «و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافلة و كلاّ جعلنا صالحين، و جعلناهم ائمّة يهدون بأمرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلاة و ايتاء الزكاة و كانوا لنا عابدين».

1. اسراء / 55.
2. بقره / 253.
3. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب طبقات الانبياء.

از آن پس، امامت نسل در نسل در پاكان از ذرّيه‏ى ابراهيم باقى ماند. تا به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رسيد و او آن را به دستور خداوند به على عليه‏السلام سپرد، و اين مقام در پاكان و برگزيدگان از فرزندان او باقى ماند و تا قيامت ادامه خواهد داشت؛ زيرا از اين پس پيامبرى برانگيخته نخواهد شد.(1)
تا اين جا روشن شد كه بعد عرفانى امامت عالى‏ترين بعد و مرتبه است. اين مرتبه از امامت با نوعى از هدايت همراه است، كه مى‏توان آن را هدايت باطنى ناميد. هدايتى كه به امر الهى تحقق مى‏پذيرد: «وجعلنا هم أئمّة يهدون بأمرنا» مقصود از امر همان است كه در جاى ديگر فرموده است: «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون، فسبحان الذى بيده ملكوت كلّ شى‏ء»(2) و در جاى ديگر فرموده است «و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر»(3). با توجه به جمله‏ى «فسبحان الذي بيده ملكوت كلّ شى‏ء» روشن مى‏شود كه «امر» حقيقتى است ملكوتى، كه به بعد باطنى موجودات مربوط مى‏شود، از تغيير و تدريج و زمان و مكان كه بر عالم خلق (عالم ملك) حاكم است، پيراسته است.

1. اصول كافي: ج 1، كتاب الحجة، باب في فضل الامام، ص 154.
2. يس / 82-83.
3. قمر / 50 .

بنابراين، گونه يا جلوه‏اى از هدايت گرى امام، هدايت باطنى و درونى اوست كه با استناد و اتكاء به امر تكوينى الهى تحقق مى‏يابد. آن كس كه دل به امام مى‏سپارد و جذب مغناطيس ولايت او مى‏شود، در پيروى از او سر از پا نمى‏شناسد. و به چيزى جز رضايت او كه تجلّى رضايت خداوند است، دل نمى‏بندد. و در نتيجه به غايت مطلوب واصل مى‏گردد. پس هدايت و ولايت باطنى و درونى امام، از نوع ارايه‏ى طريق نيست، بلكه از نوع ايصال به مطلوب است.(1)
در روايتى از امام باقر عليه‏السلام آمده است: نور امام در دل‏هاى مؤمنان پرتو افكن و روشنايى بخش‏تر از نور خورشيد در روز است: «لنور الإمام في قلوب المؤمنين أنور من الشمس المضيئة بالنهار».(2)
 

ب) صفات امام

با توجه به ديدگاه شيعه در مورد ماهيّت و ابعاد و اهداف امامت، ديدگاه او در مورد صفات امام نيز روشن مى‏شود؛ زيرا امامت با چنان جايگاه رفيع و اهداف بلند، و ابعاد مهمّى كه دارد صفات و شايستگى‏هاى بسيارى را لازم دارد.

1. عصمت امام

امام بايد از صفت عصمت برخوردار باشد، تا در بيان احكام الهى كه مسؤوليت آن از جانب پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به وى سپرده شده است، خطا نكند، زيرا در غير اين صورت، احكام الهى به بشر ابلاغ نشده، و غرض از تشريع دين حاصل نخواهد شد. و نقض غرض با حكمت الهى سازگارى ندارد.

1. ر.ك: الميزان: 1 / 271 ـ 273.
2. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجّة، ص 150، باب: انّ الائمة نوراللّه‏ عزّوجل.

مبناى اين استدلال ـ چنان كه متكلّمان اماميه بيان كرده‏اند ـ اين است كه حفظ شريعت از تحريف و تبديل احكام آن يكى از وظايف امام است؛ يعنى اقوال و آرايى كه در تفسير كلام الهى و بيان احكام خداوند اظهار مى‏شود با سخن امام سنجيده مى‏شود، و بر اين اساس، حق از باطل تشخيص داده مى‏شود، و در شريعت تحريف و تبديل راه نمى‏يابد. هرگاه امام، معصوم از خطا نباشد، اين هدف برآورده نخواهد شد. علاّمه‏ى حلّى در توضيح اين دليل چنين گفته است:
«تنها با قرآن كريم و سنت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شريعت حفظ نخواهد شد، زيرا تفاصيل احكام در آن دو بيان نشده است. اجماع مسلمانان نيز نمى‏تواند حافظ شرع باشد، زيرا ـ اگر فرد معصومى در بين آنان نباشد ـ اجتماع آنان بر خطا محال نيست، در اين جا، فرض ديگرى، غير از اين كه امام حافظ شرع باشد وجود ندارد، حال اگر امام معصوم نباشد سخن او نمى‏تواند معيار درست از نادرست، و حكم خداوند از غير آن باشد، و لازمه‏ى آن نقض غرض در تكليف، يعنى پيروى از احكام الهى است.»(1)
آيه‏ى كريمه‏ى «لا ينال عهدى الظالمين»(2) نيز بر لزوم عصمت امام دلالت مى‏كند، زيرا معصيت كه عبارت است از؛ تعدّى از احكام الهى، از مصاديق روشن ظلم است، قرآن كريم مى‏فرمايد: «و من يتعدّ حدود اللّه‏ فاولئك هم الظالمون»(3) چنان كه شرك را ظلم بزرگ دانسته است؛ «ان الشرك لظلم عظيم»(4) و آن كس كه ظلم كند شايسته‏ى عهد و منصب امامت نخواهد بود.

1. كشف المراد، مبحث امامت، مسأله‏ى دوم.
2. بقره / 124.
3. بقره / 229.
4. لقمان / 13.

توضيح استدلال: جمله‏ى «لا ينال عهدى الظالمين» پاسخ خداوند به درخواست حضرت ابراهيم عليه‏السلام در مورد استمرار امامت در ذرّيّه‏ى او است؛ زيرا هنگامى كه خداوند مقام امامت را به ابراهيم عليه‏السلام اعطا كرد و فرمود: «انّي جاعلك للناس اماماً»ابراهيم عليه‏السلام اين مقام و منصب والا را براى ذرّيّه‏ى خويش تقاضا كرد چنان كه مى‏فرمايد: «قال من ذريّتي» خداوند در پاسخ او فرمود: «لاينال عهدي الظالمين»ذريّه‏ى حضرت ابراهيم را مى‏توان به چهار گروه تقسيم كرد:

1. آنان كه از آغاز تا پايان زندگى مرتكب هيچ گناهى نشدند، و عنوان ظالم بر آن‏ها منطبق نمى‏گردد.
2. آنان كه در بخش اول زندگى مرتكب گناه شده، سپس استغفار نموده و در بخش دوم از هر گونه معصيت و ظلمى پرهيز مى‏كنند.
3. عكس فرض دوم.
4. عكس فرض اول.

بديهى است، هرگز حضرت ابراهيم عليه‏السلام مقام امامت را براى دو گروه اخير از ذرّيّه‏ى خود درخواست نكرده است، زيرا در ناشايستگى آنان براى چنين مقام و منصب والايى جاى هيچ گونه ترديدى نيست، و از مقام آن حضرت ـ كه جز هدايت و سعادت بشر خواهان چيزى نبود، دور است كه براى كسانى از خداوند تقاضاى رهبرى و امامت كند كه در تمام دوران عمر آلوده گناه و گرفتار ضلالت‏اند، يا در  پايان زندگى چنين روش و شيوه‏اى دارند؛ بنابراين، آن‏چه مى‏تواند مورد درخواست ابراهيم عليه‏السلام باشد دو فرض اول است، از اين دو فرض خداوند فرض دوم را استثنا كرده است، بنابراين، جز فرض اول باقى نخواهد ماند، و آن جز با عصمت تحقق نخواهد يافت، زيرا اين فرض كه فردى غيرمعصوم از آغاز زندگى تا پايان عمر خويش مرتكب هيچ گونه خطا و لغزشى، اعم از كبيره و صغيره، عمدى و سهوى نشود، عادتا محال است.(1)
به بيان ديگر، «الظالمين» از دو نظر شمول و اطلاق دارد: يكى از جهت افراد و ديگرى از جهت زمان و مفاد آن اين است كه هر كس در هر زمان كه مرتكب ظلم (معصيت و نافرمانى خدا) شود از منصب امامت محروم خواهد بود، خواه در تمام دوران زندگى چنين باشد، يا در آغاز، يا در پايان. بنابراين، احتمال اين كه هرگاه فردى پس از انجام معصيت توبه كند و پس از آن مرتكب گناه نشود، مشمول عنوان ظالم نبوده، و شايستگى منصب امامت را خواهد داشت، بى اساس است.(2)
اشكال: ممكن است مقصود از امامت در آيه‏ى كريمه نبوت و رسالت باشد، يعنى خداوند پس از آن كه ابراهيم را مورد آزمايش‏هاى ويژه‏اى قرار داد و او با موفّقيّت آنها را پشت سر گذاشت خداوند وى را به نبوت و رسالت برگزيد، و او مقام نبوّت را براى فرزندان خود درخواست كرد. و خداوند به او پاسخ داد كه ظالمان شايستگى برخوردارى از چنين مقامى را ندارند، يعنى پيامبران بايد معصوم باشند، در اين صورت، آيه‏ى كريمه بر لزوم عصمت امام دلالت نخواهد كرد.

1. ر.ك: الميزان، ج 1، ص 274.
2. ر.ك: مجمع البيان، ج 1، ص 202.

پاسخ: اولاً: ظاهر اين كه حضرت ابراهيم عليه‏السلام مقام امامت را براى ذرّيّه‏ى خود طلب مى‏كند اين است كه داراى فرزند بوده است. و احتمال اين كه او اين درخواست را وقتى مطرح كرد كه فرزندى نداشت، با ظاهر آيه سازگار نيست، و از طرفى آن حضرت تا دوران كهنسالى فرزندى نداشت چنان كه مى‏فرمايد: «الحمدللّه‏ الذى وهب لى على الكبر اسماعيل و اسحق»(1).
ثانياً: ظاهر جمله «و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات» اين است كه او مورد آزمايش‏هاى مهمّى قرار گرفته است، هر گاه به تاريخ زندگى حضرت ابراهيم عليه‏السلام رجوع كنيم، خواهيم ديد كه آزمون‏هاى بزرگ او عبارت بوده است از احتجاج‏هاى او با بت‏پرستان و پرستش‏گران ماه و خورشيد و ستارگان و هم شكستن بت‏ها، مبارزه‏ى او با نمرود و نمروديان و افكنده شدن او در آتش و ماجراى ذبح فرزندش اسماعيل عليه‏السلام و اين آزمون‏ها همگى در دوران نبوّت، و پيامبرى او رخ داده است. بنابراين، او در آن زمان كه به مقام امامت رسيده است، پيامبر بوده است.

1. ابراهيم / 39.
2. نساء / 59.

آيه‏ى كريمه‏ى «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الأمر منكم»(2) نيز بر عصمت «اولى الامر» دلالت مى‏كند؛ زيرا اولاً: لزوم اطاعت بى قيد و شرط از فرد يا افرادى ـ با توجه به اين كه اطاعت از غير خدا در معصيت حرام است ـ بيانگر اين است كه «اولى الامر» معصوم از خطا و معصيت مى‏باشند. ثانيا: عطف «اولى الامر» بر «رسول» بيانگر اين مطلب است كه ملاك اطاعت از «اولى الامر» همان ملاك اطاعت از رسول است. پس همان گونه كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معصوم است، اولوالأمر نيز معصومند.
دلالت اين آيه بر لزوم عصمت «اولى‏الامر» چنان آشكار است كه فخرالدين رازى با اين كه خود از عالمان اهل‏سنّت است و به نظريه‏ى شيعه در باره‏ى عصمت امام عقيده ندارد، دلالت آيه بر عصمت «اولى‏الامر» را پذيرفته و چنين گفته است:

1. خداوند به طور قطعى به اطاعت اولى‏الامر حكم كرده است.
2. خداوند هر كس را به صورت قطعى واجب‏الاطاعة بداند، معصوم است.
3. پس اولى‏الامر معصوم مى‏باشد.

با اين حال، در تشخيص اين كه مصداق اولى‏الامر معصوم چه كسانى اند، وى، گرفتار مشكل شده و به خطا رفته است. چنان كه گفته است: مقصود از اولى‏الامر يا عموم امت است يا بعضى از آنها، فرض دوم درست نيست، زيرا ما به بعضى از امت كه معصوم باشند، دسترسى نداريم. بنابراين، فرض اول متعيّن است، و آن بر اهل حلّ و عقد منطبق مى‏گردد كه اجماع آنان در مسايل حجت دينى به شمار مى‏رود.(1)

1. مفاتيح الغيب، ج 10، ص 144.

سخن رازى در مورد تشخيص مصداق اولى‏الامر پذيرفته نيست، زيرا اولاً: اجماع اهل حلّ و عقد به عصمت نمى‏انجامد، اگر چه ممكن است احتمال خطا را كاهش دهد، و ثانيا: دسترسى به بعضى از امت كه معصوم‏اند ممكن است؛ براى شناخت آنان، بايد از قرآن و سنّت كمك گرفت. در اين صورت آياتى مانند آيه‏ى كريمه تطهير، و احاديثى مانند حديث ثقلين، حديث سفينه و احاديث ديگر عصمت اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را اثبات مى‏كند، و روشن مى‏شود كه مقصود از  اولى‏الامر، ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام مى‏باشد.
حاصل آن كه در موضوع عصمت امام دو مطلب مطرح است:
الف) لزوم عصمت امام، يعنى آن كس كه مى‏خواهد پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عهده دار منصب امامت و رهبرى امت اسلامى گردد بايد از ويژگى عصمت برخوردار باشد(عصمت در امامت عامه).
ب) ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام از مقام عصمت برخوردارند. بنابراين، آنان كسانى اند كه شايستگى امامت و رهبرى امت اسلامى را پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دارند و امامت شايسته‏ى آنان است(عصمت در امامت خاصّه).
ما دلايل مطلب نخست را در اين فصل بيان نموديم، و دلايل مطلب دوم را در بحث مربوط به منابع شيعه در اصول و فروع؛ بدين جهت تكرار آن مطالب در اين جا ضرورتى ندارد.
در حديث امام رضا عليه‏السلام (1) در مورد امامت به صورت مكرّر لزوم عصمت امام به صورت زير بيان شده است:

1. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب نادر جامع في فضل الامام و صفاته، ص 154.

1. با استناد به آيه‏ى «لاينال عهدي الظالمين» فرموده است: «اين آيه، امامت هر ظالمى را تا روز قيامت باطل كرده و آن را به پاكان اختصاص داده است».
«فابطلت هذه الآية امامة كل ظالم الى يوم القيامة و صارت في الصفوة».
2. پس از بيان اين كه امام، امين خداوند در ميان خلق، و حجّت پروردگار بر بندگان و دعوت كننده‏ى به خدا و مدافع حرمت‏هاى (احكام) الهى است، فرموده  است: «الإمام المطهّر من الذنوب و المبرّأ من العيوب».
3. پس از بيان اين كه خداوند امام را از ميان بندگان خود برمى‏گزيند و سرچشمه‏هاى حكمت را در قلب او مى‏گشايد فرموده است: «فهو معصوم مؤيَّد موفَّق مسدَّد، قد أمن من الخطايا و الزلل و العثار، يخصّه اللّه بذلك ليكون حجّته على عباده و شاهده على خلقه».

2. علم و ديگر كمالات نفسانى

امام بايد به احكام دين و مصالح و مفاسد مسلمانان آگاه باشد، و راه و روش تربيت نفوس را بداند تا بتواند اهداف امامت را تحقق بخشد. و از آن جا كه اخلاق و رفتار او اسوه و الگوى ديگران است، بايد به همه‏ى كمالات و فضايل نفسانى و اخلاقى آراسته باشد. امام رضا عليه‏السلام در اين باره فرموده است:
«و الإمام عالم لايجهل، و راع لاينكل، معدن القدس و الطهارة، و النسك و الزهادة، و العلم و العبادة، لامغمز فيه في نسب و لايدانيه ذو حسب ... نامي العلم، كامل الحلم، مضطلع بالإمامة، عالم بالسياسة»: امام دانايى است كه نادانى در او راه ندارد، رهبر و نگهبانى است كه ضعف و سستى در او نيست، سرچشمه‏ى قدس و پاكى، زهد و پارسايى، علم و عبادت است، در نسب او عيبى وجود ندارد، و در حسب كسى به مقام او نمى‏رسد. دانشش فراوان و حلمش كامل است، خبره‏ى امامت و داناى سياست است.
 

 

سرچشمه‏ى علوم اهل بيت (عليهم‏السلام )

علوم اهل بيت عليهم‏السلام در زمينه‏ى معارف و احكام الهى دو سرچشمه‏ى كلى داشته است:
الف) معارفى كه از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به آنان رسيده است، زيرا آنان وارثان علوم پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوده‏اند. اين علوم و معارف به دو طريق در احاديث ائمه‏ى طاهرين عليهم‏السلام بازگو شده است:
* نقل بى واسطه يا باواسطه از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ؛ احاديث بسيارى از اهل بيت عليهم‏السلام به اين طريق روايت شده است و اگر اين گونه احاديث گرد آورى شود مسند بزرگى را تشكيل خواهد داد. حديث سلسة الذهب كه از امام رضا عليه‏السلام در موضوع كلمه‏ى توحيد روايت شده نمونه‏اى از اين روايات است.(1)
* نقل از كتاب على عليه‏السلام ؛ زيرا على عليه‏السلام در تمام دوران بعثت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با ايشان همراه بود. بدين جهت توفيق يافت كه احاديث فراوانى از رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در كتابى گرد آورد (در حقيقت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله املا مى‏كرد و على عليه‏السلام مى‏نوشت).
خصوصيات اين كتاب كه پس از شهادت امام على عليه‏السلام در دست ديگر امامان اهل بيت عليهم‏السلام بوده، در احاديث آن بزرگواران بيان شده است.(2)

1. توحيد شيخ صدوق، باب 1، احاديث 21، 22، 23.
2. ر.ك: المراجعات، ص 327، ط دارالقرآن الحكيم، قم، مراجعه 110.

اين كتاب در روايات اهل بيت عليهم‏السلام «جامعه» ناميده شده است، زيرا جامع‏احكام الهى است.
امام صادق عليه‏السلام فرموده است: طول اين كتاب هفتاد ذراع است كه به املاى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و خطّ على عليه‏السلام نگارش يافته است و آنچه كه مردم به آن نيازمندند در  آن بيان شده است.(1)
ب) حقايق و معارفى كه از جانب خداوند به آنان الهام شده است. اگر چه وحى به پيامبر الهى اختصاص داشته است، و با ختم باب نبوت باب وحى نيز ختم گرديده است، ولى باب الهام‏هاى غيبى و ربوبى پيوسته بر اولياى الهى باز بوده و خواهد بود. ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام كه از زبدگان اولياى الهى بوده‏اند، از اين الهام‏هاى ربوبى در سطح بسيار بالايى برخوردار بوده‏اند. به كسانى كه بدون اين كه پيامبر باشند، از طريق الهام حقايق و معارفى را در عالم غيب دريافت مى‏كنند، در اصطلاح دينى «محدَّث» مى‏گويند. اين مطلب در احاديث شيعه و اهل‏سنّت وارد شده است. محدَّث كسى است كه بدون اين كه پيامبر باشد، فرشتگان با او سخن مى‏گويند. در صحيح بخارى آمده است: «لقد كان فيمن كان قبلكم من بني اسرائيل يكلّمون من غير أن يكونوا انبياء»(2)، در بنى اسراييل كسانى بودند كه بدون اين كه پيامبر باشند، فرشتگان با آنها سخن مى‏گفتند. محمد بن مسلم از امام صادق عليه‏السلام در مورد محدَّث سؤال كرد. امام عليه‏السلام فرمود: «انه يسمع الصوت و لايرى الشخص»، او صداى غيبى را مى‏شنود ولى كسى را نمى‏بيند. محمد بن مسلم پرسيد: از كجا مى‏داند كه گوينده‏ى سخن فرشته‏ى الهى است؟ امام عليه‏السلام فرمود: «انه يعطى السكينة و الوقار حتّى يعلم انّه كلام ملك»، آرامش و وقارى به او دست مى‏دهد تا بداند كه آنچه مى‏شنود سخن فرشته است.(3)

1. بحارالانوار، 26 / 18.
2. صحيح بخارى: 2 / 149.
3. اصول كافى: 1 / 271، كتاب الحجّة، باب انّ الائمة عليه‏السلام محدَّثون، حديث 4.

اصولاً، اهل بيت عليهم‏السلام چنان كه پيش از اين بيان گرديد، از مقام عصمت برخوردار بوده و داراى علم لدنّى بوده‏اند. آنان راسخان در علم بوده و به ظاهر و باطن قرآن كريم آگاه بوده‏اند. آنان وارثان علم پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوده و معارف نبوى را به طور كامل در اختيار داشته‏اند. و در يك كلام، آنان ترجمان كتاب و سنّت بوده‏اند.
در پايان، ياد آور مى‏شويم در احاديث ائمّه‏ى طاهرين عليهم‏السلام از كتابى به نام «مصحف فاطمه» ياد شده كه در آن حقايق و اسرارى مربوط به آينده‏ى جهان بيان شده است و آن كتاب نيز يكى از منابع علوم ائمه‏ى طاهرين عليه‏السلام به شمار مى‏رود. ولى بدين جهت ما آن را در اين بحث مطرح نكرديم كه در احاديث تصريح شده است به اين كه محتواى مصحف فاطمه عليهاالسلام مربوط به اصول و فروع دين و احكام الهى نيست، بلكه همان گونه كه اشاره شد، مربوط به حقايق و اسرارى از جهان و آينده‏ى تاريخ ـ خصوصاً در مورد خاندان وحى و نبوت ـ است. چنان كه امام صادق عليه‏السلام در مورد آن فرموده است: «ليس فيه شيء من الحلال و الحرام و لكن فيه علم ما يكون»(1): مطلبى در مورد حلال و حرام در آن نيست، ولى حوادث آينده در آن بيان شده است.
كتاب ديگرى كه به عنوان سرچشمه‏ى علوم ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام در اختيار آنان بوده است كتاب جَفر است كه حاوى علوم پيامبران پيشين و اوصياى آنان وآسمانى پيشين است.(2) ولى از مطالعه‏ى روايات به دست مى‏آيد كه مهم‏ترين كتابى كه مصدر و مرجع ائمه‏ى طاهرين عليه‏السلام در بيان معارف و احكام الهى همان كتاب على عليه‏السلام بوده است.

1. اصول كافى: 1 / 240، كتاب الحجّة، باب فيه ذكر الصحيفة و الجفر و الجامعة، حديث 2 .
2. همان، حديث 1، 3. در مورد ابواب علوم اهل بيت عليهم‏السلام و كتاب‏هاى ويژه‏اى كه در اختيار آنان بوده است، به بحارالانوار، ج 26، ص 18 ـ 66 رجوع شود.

با توجّه به اين كه حديث مزبور در مقام بيان صفات امام به عنوان رهبر و مقتداى بشر است، مقصود از اين كه او دانايى است كه نادانى در او راه ندارد، دانايى در اين قلمرو است و هرگز مقصود اين نيست كه هيچ حقيقتى در جهان هستى از امام پنهان نيست، زيرا احاديث متعددى از ائمه‏ى طاهرين عليهم‏السلام روايت شده كه بيانگر اين است كه خداوند دو گونه علم دارد، علمى مكنون كه فرشتگان و پيامبران آن را نمى‏دانند، و علمى كه آن را در اختيار فرشتگان و پيامبران قرار داده و ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام نيز آن را مى‏دانند.(1)
احاديثى نيز در موضوع بدا آمده است و مفاد آن نيز اين است كه خداوند برخى از حقايق را در اختيار فرشتگان، و پيامبران و امامان عليهم‏السلام قرار نداده است.
در هر حال موضوع بحث ما علومى است كه هدايت بشر به صورت كامل و همه جانبه توسط امام عليه‏السلام به آن بستگى دارد. امام به حكم عقل بايد از چنين علم گسترده‏اى برخوردار باشد. و اين مطلب در احاديث بسيارى كه از ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام روايت شده، مورد تأكيد قرار گرفته است كه حديث مزبور يكى از آن‏ها است. در اين احاديث بر اين مطلب تأكيد شده است كه همه‏ى علومى كه پيامبران پيشين داشته‏اند و همگى در اختيار پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قرار داشته است، پس از آن حضرت به اميرالمؤمنين عليه‏السلام و ديگرا ئمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام سپرده شده است.

1. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب ان الائمة يعلمون جميع العلوم...، ص 199.

البتّه، دايره‏ى علم اهل بيت عليهم‏السلام به آنچه گفته شد محدود نبوده است، آنان به اذن و مشيّت الهى ازعلم و دانشى بس گسترده برخوردار بوده‏اند، و حقايق و اسرار جهان هستى را مى‏دانسته‏اند. اما اينك چنين علم گسترده‏اى مورد بحث ما نيست، آن‏چه مورد بحث ما است آن مقدار از علم و آگاهى است كه به اهداف امامت مربوط مى‏شود و با مسأله‏ى هدايت بشر در ارتباط است، به عبارت ديگر قلمرو علم امام در اين بحث از منظر كلامى مورد توجّه است، نه از منظر فلسفى يا عرفانى و مانند آن.(1)

3. افضليت بر ديگران

از نظر عقل، تقديم مفضول بر فاضل، يا فاضل بر افضل قبيح است، و خداوند از هر فعل ناروايى منزّه است، بنابراين، حكم شرع و عقل در اين باره هم آهنگ است. در نتيجه، امام بايد در علم، سياست، پارسايى و همه‏ى صفاتى كه در رهبرى جامعه و تحقق بخشيدن به آرمان‏هاى امامت نقش مؤثّر دارد، افضل از ديگران باشد. عبارت «لايدانيه ذوحسبٍ» كه پيش از اين از امام رضا عليه‏السلام نقل شد، بيانگر همين صفت است. آن حضرت در جاى ديگر فرموده است: «الإمام واحد دهره، لايدانيه أحد، و لايعادله عالم، و لايوجد منه بدل، و لا له مثل و لانظير، مخصوص بالفضل كلّه، من غير طلب منه و لا اكتساب».(2)

1. جهت آگاهى از گستره‏ى علوم ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام به اصول كافى، ج 1، كتاب الحجّة، و نيز كتاب المعارف رضى‏الله‏عنه السلمانى، تأليف آية‏اللّه‏ مجاهد سيّدعبدالحسين موسوى رازى، و كتاب «علم الامان» تأليف مرحوم مظفر رجوع شود.
2. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجّة، باب جامع في فضل الامام و صفاته،، ص 156.

يادآور مى‏شويم: برخى از متكلّمان اهل‏سنّت صفت افضليت را براى امام شرط كرده‏اند، البته آن را به نبود مانع و مصلحت برتر مقيّد نموده‏اند. قاضى ابوبكر باقلانى (متوفاى 403 ه ق) اين قول را برگزيده است. وى بر اين مطلب به احاديثى كه از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مورد شرط افضل بودن امام روايت شده استدلال كرده است. به اعتقاد وى اين روايات از نظر معنا متواتر است. و از طرفى، مسلمانان اتفاق دارند كه امامت كبرى (امامت جامعه‏ى اسلامى) بزرگ‏ترين امامت است. هرگاه افضليت در امام جماعت مطلوب است، در پيشواى جامعه‏ى اسلامى به طريق اولى مطلوب خواهد بود.(1)
يكى از رواياتى كه وى به آن استدلال كرده اين روايت است كه «من تقدّم على قدم من المسلمين، يرى انّ فيهم من هو افضل منه، فقد فان‏اللّه‏ و رسوله و المسلمين»(2).
خواجه نصيرالدين طوسى در مورد اين شرط و صفت امام چنين گفته است: «و قبح تقديم المفضول معلوم و لاترجيح مع التساوي»؛ يعنى در اين باره كه تقديم مفضول بر فاضل از نظر عقل قبيح است، ترديدى نيست. و از طرفى اگر همه‏ى افراد از نظر فضل و كمال مساوى باشند، گزينش يكى از آنان به عنوان امام از قبيل ترجيح بدون مرجّح است كه آن هم قبيح است. بنابراين، امام بايد از نظر فضل و كمال بر ديگران برترى داشته باشد.

1. ر.ك: تمهيد الاوائل، ص 473 ـ 475.
2. همان، ص 474.

آن‏چه گفته شد مربوط به افضليت در موضوع امامت عامّه است، اما افضليت در موضوع امامت خاصّه و اين كه اهل بيت در عصر و زمان خود بر ديگران افضل بوده‏اند، در فصل‏هاى قبل دلايل افضليت على عليه‏السلام را بر ديگر صحابه و خلفا بيان كرديم، در مورد ساير ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام نيز از مسلّمات تاريخ است كه آنان هرگز از كسى كسب علم و دانش نكردند، اما ديگران از علم و دانش آنان بهره گرفته‏اند، تا آن‏جا كه ابوحنيفه كه به عنوان «الامام الأعظم» لقب يافته است، گفته است: «لو لا السنتان لهلك نعمان»(1) مقصود دو سال است كه وى در مدينه محضر امام صادق عليه‏السلام را درك نموده و از وى كسب علم و دانش كرده است و در جاى ديگر گفته است: «ما رأيت افقه من جعفر بن محمد عليه‏السلام ».(2)
از مطالعه‏ى تاريخ زندگى ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام و دانشمندان و شخصيت‏هاى معاصر آنان به روشنى اين حقيقت به دست مى‏آيد كه آنان در علم و عمل برترين شخصيت‏هاى روزگار خويش بودند، هرگز در پاسخ سؤالى كه از آنان مى‏شد، فرو نمى‏ماندند، نزد هيچ كس دانش و معرفت كسب نكردند. شيخ صدوق اين مطلب را به عنوان يكى از روشن‏ترين دلايل امامت ياد كرده و گفته است:
هر يك از ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام در زمان خود بدون اين كه از كسى كسب علم و دانش كنند، در پاسخ هيچ سؤالى فرو نمى‏ماندند، و در همه‏ى علوم و فنون سرآمد روزگار خود بودند؛ پس چه دليلى از اين گوياتر بر امامت آنان وجود دارد؟(3)

1. الامام الصادق و المذاهب الاربعة، ج 1، ص 58.
2. همان، ص 53.
3. كمال الدين و تمام النعمة، ص 91، ط مؤسسة النشر الاسلامى.

ج) راه تعيين امام

از مطالب پيشين روشن شد كه تعيين امام جز از طريق نصّ ممكن نيست؛ زيرا صفات و شرايط ياد شده ـ خصوصا صفت عصمت ـ را كسى جز خداوند نمى‏داند. از اين رو، همان گونه كه قرآن كريم در موضوع نبوت فرموده است: «اللّه اعلم حيث يجعل رسالته»(1)، در مورد امامت نيز اين قاعده استوار و پابرجاست. همان گونه كه نبوت رحمت خاص خداوند است و تقسيم و تعيين آن به دست خداوند است و ديگران چنين حقى ندارند «أهُم يقسمون رحمت ربك»(2)، امامت نيز رحمت ويژه‏ى الهى است، و تقسيم و تعيين آن به دست پروردگار است.
ابن هشام نقل كرده است كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنى عامر را كه در موسم حج به مكّه آمده بودند، به اسلام دعوت كرد، رييس آنان گفت: آيا اگر ما با تو بيعت كنيم و خداوند تو را بر مخالفانت پيروز كند، پس از تو در امر رهبرى سهمى خواهيم داشت؟
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در پاسخ آنان فرمود: «الأمر الى اللّه يضعه حيث يشاء»؛ امر رهبرى پس از من در اختيار خداوند است و او به هر كس كه بخواهد مى‏سپارد. اين سخن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مورد امر امامت با كلام الهى در مورد امر نبوت «اللّه اعلم حيث يجعل رسالته» كاملاً هم آهنگ است.

1. انعام / 124.
2. زخرف / 32.