فلسفه نبوت
معجزه و نبوت
نبوت و عصمت
پندار سهو النبى
ختم نبوت
شبههى امتناع نسخ
شبههى جهانى نبودن آيين اسلام
فصل دوّم: حقيقت و احكام امامت
فصل سوّم: نصوص امامت
فصل چهارم: مهدويت در اسلام
فصل پنجم: مسألهى رجعت
فصل ششـم: غلو و غاليان
اعتقاد به نبوت از ضروريات دين اسلام و بلكه از مسلمات همهى اديان آسمانى است. در اين كه خداوند در طول تاريخ بشر پيامبران را براى هدايت بشر فرستاده است، كه اولين آنان حضرت آدم و آخرين آنان حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بوده است، ميان مذاهب اسلامى اختلافي وجود ندارد.
اگر چه در پارهاى از مسايل نبوت، مانند حقيقت و اركان معجزه، حدود و مراتب عصمت، حقيقت و منشأ عصمت، وجه اعجاز قرآن و مسايل ديگر ديدگاههاى مختلفى از سوى متكلمان اسلامى اظهار گرديده است. ما در اين فصل كليات مباحث نبوت را از ديدگاه شيعهى اماميه به اختصار بيان خواهيم كرد.
امام على عليهالسلام در مورد فلسفهى نبوت نكات ذيل را ياد آور شده است:
١. تجديد پيمان فطرى ميان انسان و خدا: ليستأدوهم ميثاق فطرته.
٢. ياد آورى نعمتهاى الهى: و يذكّروهم منسيّ نعمته.
٣. رساندن پيامهاى خداوند به بشر و احتجاج با آنان از راه تبليغ: و يحتجّوا عليهم بالتبليغ.
٤. بر انگيختن و باور كردن عقل و خرد آدميان: و يثيروا لهم دفائن العقول.
٥. ارايهى نشانههاى قدرت و حكمت الهى به بشر: وَ يروهُم الآيات المُقَدّرة، من سقف فوقهم مرفوع، و مهادٍ تحتهم موضوع...(١).
٦. اتمام حجت بر مستعدان هدايتهاى نبوى: وَ جعلهم حجة له على خلقه، لئلا تجب الحجّة لهم بترك الأعذار اليهم.(٢)
فردى از امام صادق عليهالسلام پرسيد: به چه دليل لزوم پيامبران الهى را اثبات مىكنيد؟ امام عليهالسلام مطالب ذيل را در پاسخ او بيان فرمود:
١) ما به وجود خداى حكيم عقيده و ايمان داريم.
٢) خداوند جسم نيست تا انسانها بتوانند او را مشاهده كنند و به طرق معمولى و متعارف كلام او را بشنوند. (از طرفي ارتباط با خدا از طريق وحى نيز شايستگى هايى مىخواهد كه در همهى افراد بشر موجود نيست).
١. نهج البلاغه، خطبهى اوّل.
٢. نهج البلاغه، خطبهى ١٤٤.
٣) بدين جهت لازم است خداوند سفيران و فرستادگانى داشته باشد كه مصالح و مفاسد انسانها را به آنان بياموزند.
٤) اين سفيران همان پيامبران الهى اند كه گر چه در اصل خلقت با انسانهاى ديگر همانند مىباشند، اما صفات و برجستگىهايى دارند كه آنان را از ديگران ممتاز مىسازد.(١)
در اين دو روايت و ديگر سخنانى كه از پيشوايان معصوم يا متكلمان اسلامى در مورد لزوم نبوت بيان شده است، اصل نيازمندى بشر به هدايتهاى آسمانى مسلّم به شمار آمده است.
اين نيازها دو گونهاند: نيازهاى معرفتى و نيازهاى تربيتى و اخلاقى. از يك سوى، سرچشمههاى معرفت بشر كه عقل و شهود و احساساند، محدوديت دارند و پاسخگوى همهى نيازهاى معرفتى انسان در مسير هدايت و رستگارى نيستند، و از سوى ديگر، غرايز و تمايلات انسان چه بسا او را از رسيدن به قانون عادلانه وجانبه مانع مىشوند. چنان كه سرگرمىهاى زندگى چه بسا انسان را دچار غفلت از هدف نهايى خلقت و ارزشهاى والاى انسانى مىسازد. امور ياد شده، نياز بشر را به هدايتهاى وحيانى و رهبرىهاى آسمانى آشكار مىسازد. و از طرفي، مقتضاى حكمت الهى اين است كه اين گونه نيازهاى مهم و بنيادين را براى بشر بر آورده سازد. اگر چنين نكند، راه عذر بر بشر گشوده است، و حق احتجاج و اعتذار خواهد داشت. چنان كه قرآن كريم فرموده است:
«رسلا مبشّرين و منذرين لئلاّ يكون للناس على اللّه حجة بعد الرّسل».(٢)
قرآن كريم، گذشته از اتمام حجت بر بشر، اهداف ذيل را نيز به عنوان فلسفه نبوت پيامبران الهى بر شمرده است.
١. اصول كافي: ج ١، كتاب الحجّة، باب ١، روايت ١.
٢. نساء / ١٦٥.
١ـ دعوت به يكتا پرستى و دورى از طاغوت: «لقد بعثنا فى كلّ امة رسولا ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطاغوت».(١)
٢ـ بر پايى قسط و عدل در جامعهى بشرى: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط».(٢)
٣ـ تعليم و تربيت: «هو الذى بعث فى الأميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة».(٣)
٤. داورى در اختلافات و منازعات: «كان الناس امة واحدة فبعثاللّه النبيّن مبشّرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحق، ليحكم بين الناس فـيمـا اختلفوا فيه»(٤).
با توجه به مطالب ياد شده روشن مىشود كه نبوت با حيات عقلانى انسان در قلمرو زندگى فردى و اجتماعى، مادى و معنوى در ارتباط است، و هدايتهاى نبوى همهى ابعاد زندگى بشر را در بر مىگيرد، بدون اين كه نقش حس و عقل را در هدايت انسان ناديده بگيرد، در حقيقت، همان گونه كه بشر به هدايتهاى علمى و عقلى نياز دارد، به هدايتهاى وحيانى هم نيازمند است. و اين دو هدايت هر دو سرچشمهاى الهى دارند و حجت خداوند به شمار مىروند چنان كه امام كاظم عليهالسلام از پيامبران و امامان به عنوان حجتهاى ظاهرى خداوند، و از عقل به عنوان حجت باطنى خداوند ياد كرده است.(٥)
١. نحل / ٣٦.
٢. حديد / ٢٥.
٣. جمعه / ٢.
٤. بقره / ٢١٣.
٥. اصل كافي: ج ١، كتاب العقل و الجهل، حديث ١٢.
خواجه نصيرالدين طوسى در مورد فلسفه بعثت پيامبران گفته است:
«ضرورت وجود پيامبران بدان جهت است كه افراد بشر را از طريق عقايد حقه و اخلاق پسنديده و اعمال شايستهاى كه نفع دنيوى و اخروى آنان را در بردارد تكامل بخشند، و نيز حيات اجتماعى بشر را، از طريق بنا نهادن جامعه بر اساس خير و فضيلت و همكارى در امور دينى و بر خورد مناسب با كسانى كه از طريق خير و صلاح منحرف مىگردند، به كمال و تعالى رهنمون شوند»(١).
مقام نبوت از بزرگترين مقامهاى بشرى است. ادعاى چنين مقام بزرگى را نمىتوان بدون دليل معتبر پذيرفت. معجزه عمومىترين و استوارترين راه شناخت پيامبران الهى است.
البته، هر گاه كسى كه پيامبريش ثابت شده است، بر پيامبرى فردى گواهى دهد، نبوت او ثابت خواهد شد. چنان كه با مطالعه در حالات و عقايد و رفتار يك شخص نيز مىتوان تا حدى صدق گفتار او را به دست آورد، اما طريق نخست عموميّت ندارد، و طريق دوّم نيز از نظر منطقى براى همگان علم و يقين نخواهد آورد، بدين جهت معجزه استوارترين راه شناخت مدعيان راستين پيامبرى است، قرآن كريم آن را «بيّنه» ناميده است.
«لقد أرسلنا رسلنا بالبيّنات...»(٢).
١. تلخيص المحصّل: ص ٣٦٧.
٢. حديد / ٢٥.
«و لقد جاءتهم رسلنا بالبيّنات»(١).
«و لقد جاءكم موسى بالبيّنات»(٢).
«و آتينا عيسى بن مريم البيّنات»(٣).
معجزه كار خارق العادهاى است كه با استفاده از اسباب طبيعى انجام نمىشود و پيامبر الهى آن را براى اثبات دعوى نبوت خويش انجام مىدهد.
از آن جا كه سبب طبيعى ندارد معلوم مىشود سبب و منشأ آن ماوراى طبيعى است. و با توجه به اين كه محتواى دعوت او حق و فضيلت است روشن مىشود كه اين كار خارقالعاده توسط نيروهاى شيطانى كه توان كارهاى خارق العاده را دارند، نيست، بنابراين، سبب و منشأ آن الهى است، و عدل و حكمت خداوند مانع از اين است كه چنين قدرتى را در اختيار انسان دروغگو قرار دهد. بدين طريق، صدق دعوى پيامبرى كسى كه داراى معجزه است اثبات مىشود.
خواجه نصيرالدين طوسى در اين باره چنين گفته است:
نبوت كسى كه داراى مقام نبوت است به واسطهى سه چيز اثبات مىشود: نخست اين كه مطلبى را كه بر خلاف عقل است ادعا نكند مانند اين كه مدعى تعدد خالق شود.
دوّم اين كه مردم را به طاعت خدا و اجتناب از نافرمانى او دعوت نمايد.
و سوّم اين كه به دنبال دعوى نبوت معجزهاى همراه با تحدّى(٤) بياورد و معجزه او با كارى كه انجام آن را وعده كرده است هماهنگ باشد.(٥)
١. مائده / ٣٢.
٢. بقره / ٩٢.
٣. بقره / ٨٧.
٤. تحدّى اين است كه پيامبر به مردم بگويد: اگر پيامبرى مرا قبول نداريد، كارى مانند عمل من انجام دهيد.
٥. قواعد العقائد: ص ٨٧ ـ ٨٨.
هرگاه كار خارق العاده از جانب خداوند در حق اولياى الهى ظاهر شود و يا دعوى نبوت با تحدّى همراه نباشد «كرامت» ناميده مىشود. قرآن كريمحضرت مريم مىفرمايد: «كُلَّما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا، قال يا مريم أنّى لك هذا، قالت هو من عنداللّه، انّ اللّه يرزق من يشاء بغير حساب»(١).
تفاوت معجزه با كارهاى خارق العادهاى كه ساحران و مرتاضان انجام مىدهند به جهات ذيل باز مىگردد:
الف: سبب و منشأ غير طبيعى معجزات پيامبران عنايت و مشيت خاص الهى است، ولى در سِحر و مانند آن قدرت و ارادهى شياطين است.
ب: غايت و هدف معجزات جز رضاى خداوند و خير و صلاح بشر نيست، ولى در سحر و امثال آن هدف رضاى نفس و مصالح فردى و مادى است.
ج: روش تقويت روح كه سبب قريب در تحقق خارق العاده است، در پيامبران عبادتهاى دينى و كارهاى خداپسندانه است، ولى در مورد ساحران و مرتاضان هرگونه عملى كه در تقويت روح مؤثر باشد، مجاز خواهد بود.
د: معجزات پيامبران چون مستند به اراده غالب و قاهر الهى است، هرگز مغلوب نخواهد شد، ولى ساحران و مرتاضان شكست پذيرند، يا توسط ساحران و مرتاضان ديگر، يا توسط صاحبان معجزه و كرامت.
١. آل عمران / ٣٧.
ه: ساحران و مرتاضان تنها در كارى كه با رياضت يا سحر تعليم ديدهاند، توان انجام كار خارق العاده دارند، ولى خارق العادههاى پيامبران متنوع و گوناگون است، و بدون تعليم قبلى و صرفا با اراده و مشيت الهى تحقق مىپذيرد. چنان كه قرآن كريم در مورد حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام (١) از معجزههاى گوناگون سخن گفته است. پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله نيز معجزات متنوع و فراوانى داشتند كه قرآن كريم مهمترين آنهاست.
عصمت، يعنى مصونيت از خطا و لغزش يكى از شرايط نبوت است، زيرا بدون آن غرض نبوت كه هدايت و راهنمايى بشر است، تحقق نخواهد پذيرفت. بدين جهت در اصل لزوم عصمت ميان مسلمانان، و بلكه همهى پيروان اديان الهى، اختلافي وجود ندارد. اما در حدود و مراتب آن اقوال مذاهب و متكلمان اسلامى مختلف است. در اين ميان شيعه اماميه به كاملترين و جامعترين معنى عصمت در مورد پيامبران الهى قايل است يعنى بر عقيده است كه پيامبران الهى اولاً: در دريافت شريعت و حفظ و ابلاغ و تبيين آن براى بشر از هر گونه خطاى عمدى و سهوى معصوماند. و ثانياً: قبل از نبوت و پس از آن از هرگونه معصيت خواه كبيره باشد يا صغيره و عمدى باشد يا سهوى معصوم اند. چنان كه سيد مرتضى گفته است:
١. اسراء / ١٠١؛ آل عمران / ٤٩.
قالت الشيعة الامامية، لا يجوز عليهم شىء من المعاصى و الذنوب كبيرا كان او صغيرا، لا قبل النبوة و لابعدها.(١)
علاّمه حلّى نيز در اين باره گفته است:
ذهبت الامامية الى انّ الانبياء معصومون قبل البعثته و بعدها عن الصغائر عمداً و سهواً و عن الكبائر كذلك.(٢)
يادآور مىشويم برخى از محققان اهلسنّت نيز در اين باره با شيعه اماميه هم عقيدهاند. چنان كه ملا على قارى گفته است: عصمت از صغاير و كباير براى پيامبران قبل از نبوت و پس از آن ثابت است.(٣)
مؤلف كتاب «النبراس» نيز گفته است: جمعى از علما بر اين عقيدهاند كه پيامبران قبل از وحى و پس از آن از صغائر و كبائر معصوم بودهاند.(٤)
١. تنزيه الانبياء، ص ٢.
٢. انوار الملكوت فى شرح الياقوت، ص ١٩٦.
٣. شرح الفقه الاكبر، ص ٦٨ ـ ٦٩؛ هذه العصمة ثابتة للانبياء قبل النبوة و بعدها على الأصح . وى اين جمله را در شرح كلام ابوحنيفه بيان كرده است. كلام ابوحنيفه چنين است: «او الانبياء كلهم منزهون عن الصغائر و الكبائر».
٤. النبراس، ص ٤٥٤.
شيخ احمد خليلى برجستهترين عالم اباضى معاصر نيز گفته است:
«ذهب اصحابنا الى انهم معصومون عن الكبائر و الصغائر فى حال النبوة و قبلها» وى سپس به ديدگاه اماميه در اين باره اشاره كرد، كه آنان بر اين عقيدهاند كه پيامبران از آغاز تولد از موهبت عصمت برخوردارند. آنگاه گفته است اين نظريه شايسته مقام كسانى است كه مورد اصطفاء و گزينش الهى قرار گرفتهاند. زيرا هر عاقلى اين حقيقت را درك مىكند كه خداوند براى چنين مأموريت مهمى جز كسانى را كه پاكترين عنصر و برترين قدرت عقلى، و استوارترين سيره و روش برخورداند، انتخاب نخواهد كرد.(١)
برهان عقلى عصمت پيامبران اين است كه هدف و غرض از نبوت آنان به صورت كامل و همه جانبه بدون عصمت تحقق نخواهد يافت. زيرا هر گاه در مورد آنان احتمال خطا و گناه وجود داشته باشد، نمىتوان به صورت كامل به آنان اعتماد كرد. بنابراين وثوق كامل و فراگير به پيامبران در گرو آن است كه آنان در دريافت حفظ و ابلاغ شريعت و تبيين آن و نيز در عمل احكام الهى از هر گونه خطا و معصيتى معصوم باشند. خواجه نصيرالدين طوسى اين دليل را چنين بيان كرده است:
«يجب فى النبى العصمة، ليحصل الوثوق، فيحصل الغرض»(٢)
عصمت پيامبران از گناه را از طريق ادلهى نقلى نيز مىتوان اثبات كرد، زيرا پس از اثبات پيامبران در دريافت و حفظ و ابلاغ وحى و شريعت الهى كه مورد اتفاق همگان است و كمترين ترديدى در آن وجود ندارد، مىتوان به آيات قرآنى استناد نمود و بر عصمت پيامبران استدلال كرد. قرآن كريم از پيامبران به عنوان كسانى كه از هدايت ويژهى الهى برخوردارند ياد كرده است. چنان كه مىفرمايد:
«و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم، ذلك هدى اللّه يهدى به من يشاء من عباده»(٣)، آنان را برگزيديم و به صراط مستقيم هدايت كرديم، اين هدايت ويژهاى است كه خداوند هر كسى را بخواهد به آن هدايت مىكند.
١. جواهر التفسير، ج ٣، ص ١٢٧ ـ ١٢٩.
٢. تجريد الاعتقاد، مبحث نبوت.
٣. انعام / ٨٧ ـ ٨٨.
مفاد اين آيات اين است كه خداوند مقام نبوت و رسالت را به كسانى اعطا مىكند كه از قبل مورد عنايت ويژهى خداوند قرار گرفته و از هدايت خاص الهى بهرهمند شدهاند. چنان كه در جاى ديگر فرموده است:
«اللّه اعلم حيث يجعل رسالته».(١)
بنابراين، چنين نيست كه پيامبران نخست به مقام نبوت برگزيده مىشوند آنگاه مورد عنايت خاصه خداوند قرار گرفته و از هدايت ويژهى او بهرهمند مىگردند، بلكه نخست از عنايت و هدايت ويژهى الهى بهرهمند مىگردند تا اين كه شايستگى نايل شدن به مقام نبوت و رسالت را به دست مىآورند. پس آنان از آغاز در شمار بندگان مخلص و برگزيدهى خداوند مىباشند، و از سوى ديگر، آيات قرآن آشكارا بيان نموده است كه هر كس از چنين هدايت ويژهاى بهرهمند باشد، هرگز گمراه نخواهد شد، و تحت تأثير اغواى شيطان قرار نخواهد گرفت چنان كه فرموده است:
«و من يهد اللّه فماله من مضلّ»(٢) « فبعزّتك لاغوينّهم اجمعين * الاّ عبادك منهم المخلصين».(٣)
١. انعام / ١٢٤.
٢. زمر / ٣٧.
٢. ص / ٨٢ ـ ٨٣.
از آن چه گفته شد روشن شد كه فريضهى سهو و نسيان در حق پيامبران الهى، بىپايه و نادرست است. خواه سهو و نسيان در گفتار باشد يا در افعال، و خواه در امور شرعى باشد يا در امور عادى، زيرا سهو و نسيان در برخى از امور ياد شده به ابلاغ پيامهاى الهى خدشه وارد مىسازد، و در برخى ديگر با اصل وثوق و اطمينان لازم در باب نبوت منافات دارد. فاضل مقداد در اين باره چنين گفته است:
«و لا يجوز على النبي السهو مطلقا، اي في الشرع و غيره، أما في الشرع فلجواز أن لا يؤدي جميع ما أمر به فلا يحصل المقصود من البعثة، و اما في غيره فانّه ينفر عنه»،(١) سهو بر پيامبر، چه در شرع و چه در غير شرع، جايز نيست، زيرا سهو در شرع باعث مىشود كه همهى پيامهاى الهى را به مردم نرساند. و در نتيجه مقصود از نبوت حاصل نخواهد شد، و سهو در غير شرع سبب نفرت مىگردد (به وثوق و اطمينان مردم به پيامبر آسيب مىرساند).
آنچه گفته شد نظريهى اكثريت قريب به اتفاق علماى اماميه است، ولى علماى اهل سنت، و نيز برخى از علماى شيعه سهو و نسيان را در حق پيامبران جايز دانستهاند. اين اختلاف سبب شده است كه مسألهاى به نام «سهوالنبى» دراعتقادى و غير آن مطرح شود. معروفترين شخصيت شيعى طرفدار جواز سهو النبى شيخ صدوق است، وى تا حدى بر اين عقيده پافشارى كرده است كه انكار آن را به غلات نسبت داده است. مستند وى در اين عقيده احاديثى است كه در مورد سهو پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در تعداد ركعات نماز ظهر يا قضا شدن نماز صبح روايت شده است.(٢)
١. ارشاد الطالبين: ص ٣٠٥.
٢. من لايحضره الفقيه: ١ / ٣٦٠؛ الكافي: ٣ / ٣٥٥، باب من تكلم في صلاته، حديث اول.
اگر چه برخى از اين روايات از نظر سند معتبر و صحيحاند ولى اكثريت علماى شيعه به آنها عمل نكردهاند. و اين بدان جهت است كه اولاً: بطلان سهو در حق پيامبران الهى است ـ چنان كه پيش از اين بيان شد ـ مقتضاى حكم عقل است. و روايات از قبيل خبر واحد و دليل ظنى اند، و دليل ظنّى در مقابل دليل عقلى قابل استناد نيست، به ويژه آن كه مسألهى سهوا النبى ـ اگر چه موردى كه در روايات ذكر شده است مربوط به فروع دين است، ولى به عنوان وصفى از اوصاف پيامبر ـ مسئلهاى است اعتقادى ك دليل ظنى در آن اعتبار ندارد. بدين جهت شهيد اوّل در كتاب ذكرى پس از اشاره به حديث ذى اليدين(١) گفته است:
«و هو متروك بين الامامية لقيام الدليل العقلي على عصمة النبي عن السهو».(٢)
و ثانياً: روايت دال بر سهوالنبى با روايات بسيارى كه بر عدم سهوالنبى دلالت مىكنند، منافات دارد.
اين روايات را محدث شيعى شيخ حر عاملى در كتابى كه در اين باره تأليف نموده، جمع آورى كرده است.(٣)
كثرت اين روايات از يك سو، و موافقت روايات دسته اول با احاديث اهلسنّت در مورد سهوالنبى از سوى ديگر، موجب نااستوارى روايات سهوالنبى، و استوارى روايات نافى سهوالنبى مىباشد.
١. فردى كه ـ طبق روايات ـ سهو پيامبر صلىاللهعليهوآله را در نماز به او ياد آور شده است، گويا دستان او بيش از اندازهى متعارف بلند بوده است، لذا به اين وصف شهرت يافته است.
٢. الذكرى: ص ١٣٤.
٣. التنبيه بالمعلوم من البرهان على تنزيه المعصوم عن السهو و النسيان.
بدين جهت، اعتقاد به جواز سهو در قول يا فعل پيامبر صلىاللهعليهوآله نادرست و فاقد دليل معتبر است.
نكتهى لازم به ذكر اين است كه شيخ صدوق تأكيد كرده است كه سهو پيامبر با سهو ديگران تفاوت دارد، سهو پيامبر سهوى رحمانى است كه به اعتقاد وى براى آن كه مردم در حق پيامبر غلو نكنند و او را پرستش ننمايند، و يا براى اين كه افراد ديگر كه در نماز يا عبادات ديگر دچار سهو مىشوند، مورد ملامت و نكوهش قرار نگيرند، خداوند پيامبر را به چنين سهوى گرفتار كرده است. در حقيقت شيخ صدوق با اين تبصره مىخواهد مقام منيع نبوت را از شبههى خطا و سهو شيطانى مصون بدارد.
ولى در هر حال، چنان كه گفته شد، فرضيه سهوالنبى را به هيچ صورتى نمىتوان پذيرفت.(١)
در پايان يادآور مىشويم در احاديثى كه در مجامع روايى اهل سنتسهوالنبى روايت شده است نوعى اختلال و ناسازگارى ديده مىشود كه حجّيت و اعتبار آنها را مشكوك مىسازد. اين ناسازگارىها عبارتند از:
١. نمازى كه پيامبر در آن سهو كرده است، در برخى از روايات نماز ظهر، و در برخى نماز عصر، و در برخى هر دو ميان ظهر و عصر معرفى شده است.
٢. در برخى از روايات سهو در زيادى يك ركعت، و در برخى، سهو در نقصان يك ركعت، و در بيشتر آنها سهو در نقصان دو ركعت ذكر شده است.
٣. در اين روايات آمده است كه وقتى ذواليدين سهو پيامبر را به او يادآورى كرد، پيامبر با سخن وى به سهو خود پى نبرد، بلكه از سايرين هم پرسيد، آنان سخن ذواليدين را تصديق كردند و در نتيجه پيامبر به سهو خود يقين كرد. اين مطلب مستلزم آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نه تنها در نماز دچار سهو شده است، نسبت به سهو خود نيز دچار ترديد بوده است، چنين صفت و حالتى به هيچ وجه با مقام نبوت و پيامبرى سازگارى ندارد.
١. براى آگاهى بيشتر در اين باره به كتاب حق اليقين علاّمه شبّر: ١ / ٩٣٩٧؛ كتاب التنبيه شيخ حر عاملى؛ رجوع شود.
٤. در اين روايات نسبت به زمان ياد آورى سهو پيامبر نيز اختلاف است در برخى بلافاصله پس از نماز، و در برخى پس از بلند شدن از جاى خويش و تكيه زدن به ستونى در مسجد، و در برخى پس از داخل شدن در حجرهى خود. بديهى است با اين كه واقعه يكبار بيش رخ نداده است، اين گونه تعارضها قابل توجه نيست.
٥. در برخى از اين روايات آمده است كه پس از آن كه ذواليدين سهو پيامبر را به او ياد آور شد، پيامبر خشمگين گرديد. بديهى است غضب و خشم در چنين مقامى با صاحب خلق عظيم بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله سازگارى ندارد.(١)
در باب عصمت پيامبران شبهه يا اشكالى مطرح شده است و آن اين كه در آيات قرآن به برخى از پيامبران نسبت گناه داده شده، و نيز برخى از پيامبران خود را گنهكار دانسته و به درگاه الهى استغفار نمودهاند. اين اشكال به باب نبوت اختصاص نداشته در مورد عصمت ائمهى طاهرين عليهمالسلام نيز مطرح شده است. زيرا آنان نيز در پيشگاه الهى خود را گنهكار دانسته و از خداوند طلب مغفرت نمودهاند.
پاسخ اين اشكال اين است كه اولاً: واژه هايى چون عصيان، ذنب، و مانند آن كاربردهاى مختلفى داشته و هميشه به معناى انجام كارى حرام يا ترك كارى واجب نمىباشد بلكه گاهى ناظر به عملى مىباشد كه هر چند ترك واجب يا انجام حرام نيست ولى با توجه به مقام و منزلت و تيرهى يك انسان، بهتر آن است كه چنين كارى انجام نشود، چنين كارى مصداق معصيت به معناى خاص آن نيست، بلكه مصداق ترك اولى مىباشد.
١. ر.ك: الالهيات على هدى الكتاب و السنّة و العقل: ٢ / ١٩٤ ـ ١٩٦.
و ثانياً: انسان هر اندازه كه در راه عبادت خداوند كوشش كند، و از هر گونه فلاحت و خطايى مصون باشد، از آنجا كه هر چه دارد نعمت و موهبت الهى است، هر گاه به اين حقيقت كاملاً توجه كنند، پى خواهد برد كه او هرگز نخواهد توانست خداوند را آن گونه كه شايسته او است، عبادت كند، هر چند همهى توان و تلاش خود را در اين راه به كار گرفته باشد، چه بسا كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرموده است:
«لا احصى ثناء عليك انت كما أثنيت على نفسك» و از آنجا كه پيامبران و اولياء خاص خداوند بيش از ديگران به اين حقيقت توجه دارند، در برابر او دست به تضرع بلند كرده، خود را گنهكار و بدهكار و نيازمند لطف و رحمت و مغفرت الهى مىدانند. اعتراف به ظلم بر نفس (ظلمت نفسى) و تجرى نسبت به خداوند (و تجرأت تجهلى) و طلب استغفار ازخداوند از كسانى چون امام على عليهالسلام همگى از اين قبيل است، و ربطى به گناه و جهالت به معناى معمول آن در مورد افراد عادى ندارد.
حاصل آن كه در مورد پيامبران و ديگر معصومان گناه به معناى ترك واجب و فعل حرام راه ندارد؛ آنچه در مورد آنان قابل تصور و تحقق است، دو چيز است، يكى ترك اولى، ديگرى اعتراف به ناتوانى اداى شكر نعمتهاى الهى و حق عبوديت خداوند آن گونه كه او شايستگى آن را دارد.
دو مطلب ياد شده نسبت به پيامبران الهى متفاوت است، چرا كه پيامبران از نظر مقامات و مراتب عالى معنوى درجات متفاوتى داشتهاند، «تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض»(١) و بر اين اساس است كه گفته شده است «حسنات الابرار سيّئات المقربين».
١. بقره / ٢٥٣.
در دعاى عرفه سيدالشهداء عليهالسلام آمده است:
«يا من البس اولياءه ملابس هيبته، فقاموا بين يديه مستغفرين»(١) اى كسى كه جامههاى هيبت و عظمت خود را بر قامت اولياء خويش پوشاندى، بدين جهت آنان در پيشگاه تو دست به استغفار برداشتهاند.
نكته ديگر اين كه گاهى نيز تعابيرى كه بر معصيت و گناه دلالت دارد و متوجه انبياء الهى شده است، از قبيل: «اياك اعنى و اسمعى يا جارة» است، يعنى مقصود معصيت و گناهى بود كه از برخى از افراد امت پيامبر صلىاللهعليهوآله سر زده است، ولى خداوند خطاب را متوجه پيامبر كرده و مقصود ديگران بوده است. اين روش در ميان عقلاى بشر متعارف و معمول است مثلا براى آن كه خدمتكار خويش را متنبّه سازند فرزند خود را مورد عتاب و نكوهش قرار مىدهند و نظاير آن، آنچه گفته شد، توجيهات و تأويلات كلى در اين باره بود، بحث تفصيلى و مورد به مورد از گنجايش اين نوشتار بيرون است.(٢)
نبوت و پيامبرى با حضرت آدم عليهالسلام آغاز گرديد و با حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله پايان يافت.
١. اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
٢. در اين باره به كتابهاى تفسير و عقايد مانند مجمعالبيان، الميزان، الكشاف، مفاتيح الغيب، شرح المواقف، شرح المقاصد و غيره رجوع شود. يكى از جامعترين كتابهاى كلامى در اين باره كتاب تنزيه الانبياء تأليف سيد مرتضى است. عارفان اسلامى نيز به اين مسأله پرداختهاند. در اين باره به كتاب الفتوحات المكية، محىالدين عربى، ج ٣، ص ٤٤٠ و «اليواقيت و الجواهر»، شيخ عبدالوهاب شعرانى، ج ٢، ص ٣٠٥ ـ ٣٣٢ رجوع شود.
نبوت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ختم نبوت به وسيله او از ضروريات آيين اسلام است.
بدين جهت اين مسأله مورد اجماع امت اسلامى است و اگر احيانا اختلافى وجود داشته باشد در مسايل فرعى آن است. برهان عقلى بر نبوت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله اين است كه به گواهى قطعى تاريخ او دعوى نبوت كرده و بر اثبات مدعاى خود معجزه آورده، و تحدّى نيز كرده است. و معجزه همراه با تحدّى برهان قطعى بر اثبات نبوت است. قرآن كريم مهمترين معجزه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله است پيامبر گرامى به صورتهاى مختلف با آن تحدّى كرده است. گاهى به آوردن مثل آن تحدّى كرده است،(١) و گاهى به آوردن ده سوره مانند آن(٢)، و گاهى به آوردن يك سوره مانند آن(٣). نه تنها فصحا و بلغاى عرب از آوردن مثل قرآن امتناع ورزيدند، بلكه برخى از آنان به اين حقيقت كه قرآن كريم برتر از كلام بشر است اذعان ورزيدند، ولى از آن جا كه تحت تأثير عصبيت جاهلى قرار داشتند، به جاى آن كه به نبوت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايمان آورند، سخن او را ساحرانه معرفى كردند، تا بدين وسيله از ايمان آوردن تودهى مردم به او جلوگيرى كنند.
گذشته از قرآن كريم، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله معجزات بسيار ديگرى نيز داشته است، كه اگر چه هر يك از آنها به تواتر نقل نشده است، ولى مجموع آنها پيش از حد تواتر است. و به اصطلاح تواتر معنوى دارد. يعنى اين مطلب كه آن حضرت بر دعوى نبوت خود معجزاتى آورده و تحدّى كرده است، از مسلّمات و قطعيات تاريخ است.
١. اسراء / ٨٨؛ طور / ٣٤.
٢. هود / ١٣.
٣. بقره / ٢٣؛ يونس ٣٨.
ختم نبوت به وسيله پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نيز آشكارا در قرآن كريم و احاديث اسلامى بيان شده است. قرآن كريم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را «خاتم النبيين» ناميده است. «ما كان محمّد أبا أحد من رجالكم و لكن رسول اللّه و خاتم النّبيين».(١)
چنان كه در حديث منزلت كه از احاديث متواتر اسلامى است پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نسبت على عليهالسلام به خود را چون نسبت هارون به موسى دانسته است با اين تفاوت كه هارون پيامبر بود ولى على عليهالسلام پيامبر نيست، زيرا پس از پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله كسى به نبوت مبعوث نخواهد شد. «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى الا انّه لا نبيّ بعدي».
در نسبت ميان نبوت و رسالت دو نظريه است، برخى آن را اعم از رسالت و برخى ملازم با آن دانستهاند، در هر صورت ختم نبوت مستلزم ختم رسالت نيز خواهد بود، زيرا همان گونه كه نفى يكى از دو امر متلازم، مستلزم نفى ديگرى است، نفى عام نيز مستلزم نفى خاص است. بنابراين سخن كسانى كه گفتهاند دلايل خاتميت مربوط به ختم نبوت است نه ختم رسالت، و آمدن رسولى ديگر را نفى نمىكند، پندارى بيش نيست.
پس از آن كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دعوى نبوت كرد، و با آوردن معجزه، نبوت خود را اثبات نمود، عدهاى از يهود به او ايمان آوردند، اما عدهاى ديگر راه عناد و انكار را برگزيدند. از جمله شبهاتى كه توسط يهود در مورد نبوت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مطرح شده است، شبههى امتناع نسخ است.
١. احزاب / ٤٠.
به زعم آنان نسخ در شريعت يا مستلزم بدا يعنى تغيير در علم الهى است، و يا مستلزم انجام كارى برخلاف حكمت. زيرا اگر حكمى كه در آغاز تشريع شده است، داراى ملاك حكيمانه نباشد، تشريع الهى سفيهانه خواهد بود. و اگر داراى ملاك بوده و آن ملاك همچنان باقى است، پس حكم پيشين نسخ نخواهد شد. و اگر آن ملاك موقت بوده است، ولى خداوند نمىدانسته است كه ملاك آن محدود است، و بدين جهت آن را به صورت غير محدود و غير موقت تشريع كرده است، و پس از آن به محدود و موقت بودن ملاك آن پى برده، آن را نسخ كرده است، مستلزم تغيير در علم الهى و نسبت جهل به خداوند متعال است كه در امتناع آن ترديدى نيست.
پاسخ اين شبهه اين است كه احكامى كه نسخ مىشوند داراى ملاك حكيمانه بودهاند، ولى ملاك آنها محدود و موقت بوده است و خداوند نيز از آغاز به محدود و موقت بودن ملاك آن آگاه بوده است و در واقع و نفسالأمر نيز حكم را به صورت موقت تشريع كرده است. ولى در مقام ابلاغ، موقت بودن آن را بيان نكرده است، هر چند بر ابدى بودن آن نيز تصريح نكرده است، بلكه آن را از نظر زمان مطلق گذاشته است، و با بيان حكم ناسخ، محدود و موقت بودن آن را آشكار ساخته است. اينگونه تعبير در حوزهى احكام شرعى، يعنى منسوخ و ناسخ، مانند عام و خاص و مطلق و مقيد، و محكم و متشابه خود حكمت ويژهاى دارد كه آزمايش مكلفان از مهمترين آنهاست.
عبارت «والنسخ تابع للمصالح» در كتاب «تجريد الاعتقاد» محقق طوسى اشاره به شبههى ياد شده و پاسخ آن است.