درس نهم

فرآيند ظهور معانى از الفاظ قرآن

اقسام لفظ از نظر ظهور و خف
مراحل فهم ظهور الفاظ و آيات قرآن
مراحل شكل‏گيرى ظهور در كلام
 

1. مقدمه

همه‏ى كسانى كه در تفسير قرآن، به روش استنباط از طريق اصول و قواعد زبانْ شناختى پاى‏بند هستند، بر اين باورند كه آنچه به عنوان تفسير قرآن عرضه مى‏شود ـ حدّاقل در سطح تفسير ظاهر قرآن ـ بايد از درجه‏ى قابل قبولى از « ظهور» برخوردار باشد. از طرفى، هيچ كس نمى‏تواند ادّعاكند همه‏ى الفاظ به كار رفته در يك متن داراى درجه‏ى يكسانى از ظهور است. ذو وجوه بودن برخى از الفاظ، تعامل الفاظ با يكديگر، قرارگرفتن يك لفظ در موقعيت هاى مختلف، ظهور و خفاى قراين خارجى، پيش فرض‏هاى افراد و انتظارات جديد از متن(1)، همگى در ميزان ظهور و خفاى معانىِ الفاظ در انعكاس مراد متكلّم نقش دارند. از اين‏رو، در مباحث مربوط به اصول لفظى، درجات ظهور و خفاى الفاظ و عبارات را به اقسامى چون ظاهر، نصّ، مجمل و... تقسيم كرده‏اند.

1 ـ منظور از انتظارات جديد از متن، عرضه‏ى مسايل جديد و پاسخ خواهى از قرآن كريم است، بى ترديد قرآن كريم در هنگام نزول در مقام بيان بسيارى از اين مسايل نبوده است و مفسّر بايد با تحليل موضوعات و مسايل جديد، جهت‏گيرى قرآن را درباره‏ى آن‏ها كشف كند.

نكته‏ى ديگر آن كه: به طور قطع هميشه مراد «متكلّم» با آنچه از ظاهر متن فهميده مى‏شود، مطابقت ندارد، زيرا گاهى براى لفظ ظهورات مختلفى پيدا مى‏شود. آنچه مهم است، ظهور نهايى كلام است. بقيه‏ى مراحل ظهور ممكن است در مقابل ادله و قراين متقن رنگ ببازند. در اين گونه موارد كه مرادِ گوينده با برخى از ظهورات ابتدايى و ميانى سازگارى ندارد و مفسّر ناچار است معناى غير ظاهر را براى لفظ برگزيند در اصطلاح اصوليون، تأويل مى‏نامند(1)
در اين درس موضوع ظهورِ معانى از الفاظ و تأويلِ آن‏ها را با تكيه بر موارد زير دنبال مى‏كنيم:

●  اقسام لفظ از نظر درجه‏ى ظهور و خفاى مراد گوينده و حكم آن‏ها در تفسير؛
●  روش رفع ابهام و خفا از الفاظ؛
●  نحوه‏ى تعامل مفسّر با ظاهر قرآن و ضوابط تأويل ـ به معناى حمل الفاظ بر معانى غير ظاهر؛
●  شيوه‏ى دست‏يابى به ظهور نهايى كلام.


2. اقسام لفظ از نظر ظهور و خف

الفاظ و عبارات يك متن از نظر كيفيت دلالت بر مراد گوينده، يكسان نيستند. دانشمندان علم اصول در بيان اقسام لفظ از نظر ظهور و خفا تقسيمات گوناگونى ارايه داده‏اند(2). مى‏توان الفاظ و عبارات قرآن را در آشكار سازى مراد خداوند به دو دسته‏ى كلى قابل تقسيم كرد:
الف ـ الفاظى كه مدلول آن‏ها به روشنى گوياى مراد خداوند است؛

1. در اين درس هرگاه كه از تأويل ياد مى‏كنيم، اصطلاح اصولى آن مراد است و آن به معناى حمل لفظ بر معناى غير ظاهر است.
2. برخى لفظ را از اين جهت به چهار قسم: نصّ، ظاهر، مجمل و مؤوّل تقسيم كرده‏اند. برخى ديگر به طور كلى به دو قسم واضح الدلالة و غير واضح الدلالة تقسيم كرده‏اند. در اين تقسيم، اقسام واضح الدلالة

ب ـ الفاظى كه يا مدلول روشنى ندارند و يا مدلول آن‏ها گوياى مراد گوينده نيست.
هر يك از دو دسته‏ى فوق شامل سه قسم است؛ دسته‏ى نخست شامل: ظاهر، نصّ و محكم و دسته‏ى دوّم شامل: خَفِىّ، مجمل و متشابه است(1).
اينك به بيان هريك از اين اقسام و حكم آن‏ها در جريان تفسير قرآن مى‏پردازيم.

2ـ1. ظاهر

«ظاهر، لفظى است كه از خودش ـ بدون اتّكا بر يك امر خارجى ـ مراد متكلّم فهميده شود، ولى معناى آن، اصالةً مقصود متكلّم نبوده و سياق كلام بر آن دلالت ندارد».(2) به بيان ديگر: « ظاهر، لفظى است كه معناى لغوى آن به مجرد شنيده شدن، به ذهن تبادر نموده، هر كس با لغت آشنايى داشته باشد، مى‏تواند معناى آن را دريابد، ولى اين معنا، مقصود اصلى متكلّم نيست و احتمال اين كه مراد متكلّم خلاف آن باشد نيز وجود دارد، بنابر اين ظاهر، قابل تأويل است».(3)
2ـ1ـ1. نمونه‏هايى از لفظ ظاهر در قرآن
براى روشن شدن مفهوم اصطلاحىِ ظاهر، مثال هايى را از آيات قرآن يادآور مى‏شويم:
نمونه‏ى اول: «مَا آتيكم الرسولُ فخذوه و ما نهيكم عنه فَانْتَهُوا» [حشر (59)، 7]
ظاهر اين آيه، بر وجوب اطاعت از تمام اوامر و نواهى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دلالت دارد، اما سياق آن بر وجوب اطاعت از آن حضرت در خصوص تقسيم فَىْ‏ء دلالت مى‏كند؛

1 ـ برخى در اين مقام « مُؤَوَّل» و « مُفَسَّر» را نيز از اقسام لفظ بر شمرده‏اند كه بايد بگوييم اين دو عنوان، از عناوين ثانوىِ لفظ است، با اين توضيح كه لفظى كه در معنايى « ظاهر» است بنابر دلايلى ممكن است بر معناى مرجوحش حمل شود كه در اين صورت با توجه به حمل بر معناى مرجوح، آن را مؤوَّل مى‏نامند و يا لفظى كه در اصل مجمل است با توجه با متنى كه آن را تفسير و تبيين مى‏كند، آن را مُفَسَّر يا مُبَيَّن مى‏نامند. بنابراين، پس از تفسير، مشمولِ يكى از عناوينِ ظاهر، نص يا محكم مى‏شود.
2 ـ الوجيز في اصول الفقه، ص 338.
3 ـ المناهج الاصوليّة، ص 43.

بنابراين، مقصود اصلى از آيه اين است كه بر مسلمانان واجب است در مورد تقسيم فَىْ‏ء از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اطاعت كنند و دلالت آيه بر اطاعت مطلق از آن حضرت صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، يك دلالت تَبَعى و ثانوى است(1).
نمونه‏ى دوم: «اَحَلَّ اللّه‏ البيعَ و حَرَّم الرِّبوا» [بقره (2)، 275] .
ظاهر اين آيه، بر حلّيت بيع و حرمت ربا دلالت دارد، امّا مقصود اصلى از آيه اين نيست، بلكه سياق آيه نشان مى‏دهد كه مقصود، بيان عدم مساوات بيع با رباست، زيرا پيش از آن آمده است: «قَالوا اِنَّمَاالبيعُ مِثْلُ الرّبوا»

1 ـ ر. ك : الوجيز في اصول الفقه، ص 339.

2ـ1ـ2. تأويل پذيرىِ ظاهر

هميشه همراه معناى ظاهر الفاظ، معنا يا معانى ديگرى نيز محتمل است كه راه را براى تأويل باز مى‏گذارد. اگر لفظْ عام باشد، احتمال تخصيص و اگر مطلق باشد، احتمال تقييد و اگر خاص باشد، احتمال تعميم و يا حمل بر معناى مجازى يا منقول وجود دارد. در اينجا به اختصار به هر يك از اين موارد مى‏پردازيم:
1. تخصيص و تقييد: چنان كه لفظى در عموم يا اطلاق ظهور داشته باشد، منحصر نمودن لفظ عام و مطلق بر بعضى از مصاديقش، نوعى تأويل است، زيرا لفظ بر معنايى كه در آن ظهور نداشته، حمل شده است؛ به طور مثال، آيه‏ى «وَ اَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَوا» در حِلّيّت همه‏ى اقسام بيع و حرمت همه‏ى انواع ربا ظهور دارد. تخصيص عموم بيع و ربا، تأويل محسوب مى‏شود.(1)
بسيارى از عمومات قرآن، به وسيله‏ى خودِ قرآن، تخصيص خورده است و اين امر در تشريع و قانون‏گذارى امرى عادى بوده تا جايى كه گفته‏اند: «ما مِن عام الاّ و قَدْ خُصَّ»(2).
2. تعميم: تعميم، عكس تخصيص و آن، حمل لفظِ ظاهر در خاص، بر عموم است. در بسيارى از موارد ديده شده كه مفسّران، آياتى را كه ظاهر آن به موارد خاصى مربوط است، تعميم داده‏اند، بنابراين مى‏توان تعميم الفاظ را نيز نوعى تأويل دانست.
به طور مثال، آيه‏ى كريمه‏ى «وَ اقْصِدْ فِى مَشْيِكَ» [لقمان (31)، 19] كه ظاهراً در مورد لزوم ميانه روى در راه رفتن است، اما بعضى از مفسّران آن را آن قدر تعميم داده‏اند كه آيه را دليل بر صحّت نظريه‏ى اعتدال قوا دانسته‏اند.(3)
3. حمل لفظ بر معناى مجازى: اگر لفظى در معناى حقيقى ظهور داشته باشد، حمل آن بر معناى مجازى، تأويل محسوب مى‏شود.(4)

1 ـ در عمل اين تخصيص صورت گرفته است؛ برخى از اقسام بيع، مانند اعيان نجس حرام شمرده شده و برخى از اقسام ربا مانند رباى فرزند بر پدر حلال شمرده شده است.
2 ـ ر.ك: اصول الفقه، ص 156 .
3 ـ علاّمه طباطبايى در اين باره مى‏گويد: معناى انسانيت به واقعِ كلمه جز با تعديل قواى مختلف و هر كدام را به راه ميانه‏ى مشروع بردن، به دست نمى‏آيد، و ملكه‏ى اعتدالِ قوا همان است كه به نام اخلاقِ انسانى، چون حكمت، شجاعت و عفّت مى‏ناميم و همگى زير كلمه‏ى «عدالت» جمع‏اند... و اين همان است كه قرآن مجيد در يك كلمه خلاصه كرده و فرموده است: «وَ اقْصِدْ فِى مَشْيِك»، الميزان: ج 5، ص268 ـ 269 .
4 ـ ر.ك: الوجيز في اصول الفقه، ص 339 .

به طور مثال، ظاهر آيه‏ى «و اركعوا مَعَ الرّاكعين» [بقره (2)، 43] امر به ركوع است، امّا گفته‏اند: مراد آيه اين است كه بايد مسلمانان نماز را به جماعت برگزار كرده، آن را به صورت فُرادى نخوانند.(1) دليل اين تفسير آن است كه در شرع، ركوع به تنهايى به عنوان يك عمل عبادى تلقّى نمى‏شود.(2)

2ـ2. نصّ

نص در لغت به معناى بالا بردن چيزى و آشكار كردن آن است(3) و در اصطلاح عبارت است از لفظ يا كلامى كه ـ بدون دخالت امر ديگرى ـ به طور واضح بر معنايى دلالت داشته باشد و آن معنا با سياق كلام همراه بوده و مقصود اصلى از نزول آيه است.(4)
نصّ از «ظاهر» واضح‏تر است و اين وضوحْ، از جهت قرينه‏اى است كه متكلّم با لفظ همراه مى‏سازد؛ لذا «نص» بدون در نظر گرفتن قرينه‏اش، «ظاهر» است. اين قرينه، همان «سياق كلام» است،(5) مانند «وَ اَحَلَّ اللّهُ البَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَوا» كه نصّ آيه، بيان‏گر تفاوت بين بيع و رباست؛ چون سياق آن بر اين معنا دلالت دارد و آيه در مقام ردّ ادّعاى كفّار مبنى بر همانند بودن بيع و رباست، چنان كه مى‏فرمايد: «ذَلِكَ بِاَنَّهُمْ قَالُوا اِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَوا»(6).

1 ـ ر.ك: تفسير المراغي، ذيل آيه‏ى 43 بقره؛ تفسير كبير، ذيل همان آيه.
2 ـ ر.ك: الوجيز في اصول الفقه، ص 144 .
3 ـ ر.ك: لسان العرب، ذيل ماده‏ى نص، ج 7، ص 97.
4 ـ ر.ك: المناهج الأصولية، ص 51؛ الوجيز في اصول الفقه، ص 340.
5 ـ در باره‏ى سياق در همين درس به تفصيل سخن خواهيم گفت.
6 ـ ر.ك: اصول السرخسي، ج 1، ص 164 ـ 165 .

2ـ2ـ1. راه تشخيص ظاهر از نصّ

معنايى كه از نص استفاده مى‏شود، مقصود اصلى شارع است، ولى معنايى كه از ظاهر به دست مى‏آيد، اوّلاً و بالذّات مراد شارع نيست، بلكه آن را به صورت فرعى و جنبى، در جهت زمينه سازى براى القاى معناى اصلى، قصد نموده است، براى پى بردن به مقصود اصلىِ شارع از كلام، توجه به موارد زير ضرورى است:

1ـ سياق آيه؛
2ـ سبب نزول آيه؛
3ـ شرايط تاريخى در هنگام نزول آيه.(1)

2ـ2ـ2. تأويل پذيرى نصّ

تأويل پذيرىِ نصوص قرآن كريم، به ظنّى بودن يا قطعى بودن سياق بستگى دارد، اگر دلالت سياق بر مقصود خداوند قطعى باشد، نصّ مذكور قابل تأويل نيست و اگر ظنّى باشد قابل تأويل است. به هر تقدير، در نص، احتمال تأويل ـ از هر نوعِ آن كه باشد ـ ضعيف‏تر از احتمال تأويل در ظاهر است. گذشته از تأويل، نسخِ نصوص قرآن در زمان رسول خدا با دليل قطعى امكان‏پذير بوده است.

2ـ3. محكم

محكم در لغت يعنى آنچه هيچ گونه اختلاف و اضطرابى در آن نباشد و كلام را وقتى محكم گويند كه خودش ـ بدون نياز به غير ـ گويا باشد.(2) در اصطلاح، به لفظ يا عبارتى از قرآن گفته مى‏شود كه بر مقصود اصلى خداوند دلالت داشته و دلالت آن به قدرى واضح باشد كه احتمال تأويل و نسخ در آن راه نداشته باشد، مانند «اِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شى‏ءٍ عَليم» [عنكبوت (29)، 62(3)].
تفاوت محكم با نصّ آن است كه در نصّ، احتمال آن كه در عهد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نسخ شده باشد، وجود دارد و اين احتمال درباره‏ى «محكم» منتفى است.(4)

1 ـ ر.ك: المناهج الاصولية، ص 47 و 51؛ و نيز المعالم الجديدة، ص 143.
2 ـ ر.ك: لسان العرب، ماده‏ى حكم، ج 12، ص 141.
3 ـ ر.ك: اصول السرخسى، ج 1، ص 165 ـ 166 .
4 ـ ر.ك: المناهج الاصولية، ص 61 .

2ـ3ـ1. اقسام محكم

براى «محكم» اقسامى از آيات قرآن ذكر شده است كه اهمّ آن‏ها به شرح زير است:
1ـ آياتى كه بر اصول و قواعد اساسى دين دلالت داشته باشد، به نحوى كه در گذر زمان، دست‏خوش دگرگونى نگردد، مانند: ايمان به خدا، فرشتگان، كتب آسمانى، روز قيامت و...(1).
2ـ آياتى كه دالّ بر اصول و قواعد كلى اخلاق و فضايل انسانى است و با فطرت مطابق بوده و عقل به حُسن آن‏ها حكم مى‏كند، مانند:
«و اَوْفُوا بِالْعَهْدِ» [اسراء (17)، 34] و «اِنَّ اللّهَ يَأمُرُ بِالعدلِ وَ الاِحسَانِ وَ اِيتاء ذى القُربى» [نحل (14)،90] و «اِنَّ اللّهَ يأمُرُكُمْ اَنْ تُؤدُّوا الاَماناتِ اِلَى اَهْلِها» [نساء (14)،58 [و «وَ وَصَّيْنا الاِنْسَانَ بِوَالِدَيهِ اِحْسَاناً» [احقاف (146)، 15]
3ـ آياتى كه بر قبح و زشتى رذايل اخلاقى، چون ظلم، خيانت و غيره دلالت دارد، مانند: «فلا تَقُلْ لَهُمَا اُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُمَا» [اسراء (17)، 23] و «يا اَيُّهَا الَذين آمَنُوا لاَ تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ و تَخُونُوا اَمَانَاتِكُمْ» [انفال (8)، 27]
4ـ آياتى كه از گذشته يا آينده خبر مى‏دهد، مانند اخبار اُمّت‏ها و پيامبران گذشته، اخبار مربوط به امور آينده، اخبار اهل بهشت و جهنّم و...(2).
5 ـ آياتى كه سبك تعبير در آن‏ها حاكى از دوام و پايدارى حكم آن‏هاست، مانند «وَ لاَ اَنْ تَنْكِحُوا اَزواجَهُ مِنْ بَعْدِه اَبَداً» [احزاب (33)، 53] كه لفظ «ابداً» در اين آيه، راه را بر هر گونه تأويل يا نسخ مى‏بندد.

1 ـ در اين مورد آيات فراوانى وجود دارد، براى نمونه مى‏توان از آيه‏ى 7 سوره‏ى حديد و 177 سوره‏ى بقره ياد كرد.
2 ـ به عنوان نمونه مى‏توان از آيات 23 آل عمران و 76، 77، 78، 85، 86 و 87 سوره‏ى انعام ياد كرد.

2ـ 4. خَفِّى

خَفِىّ، لفظى است كه دلالت آن بر معنايش روشن و واضح است، ولى در انطباق و شمول آن بر بعضى از مصاديقِ خارجى ابهام دارد.(1) به طور مثال انطباقِ مفاهيمى چون «مَيْسر» و «ربا» بر بعضى از فعاليت هاى امروزى ـ كه به عنوان بازى و سرگرمى يا عقود و معاملات انجام مى‏شود ـ ترديد وجود داشته باشد.
از آنجا كه مصاديق خارجى همواره در معرض تغيير و تحوّل هستند و بسيارى از مصاديق نيز در گذر زمان به وجود مى‏آيند، انطباق عناوين كتاب و سنّت بر مصاديق خارجى، به دقّتِ ويژه‏اى نيازمند است. اين همان چيزى است كه در كلام برخى از محققان به عنوان تفسير موضوعى نامبَردار شده است.(2)

2ـ 5. مجمل

مجمل، لفظى است كه دلالتش بر مراد خداوند واضح نبوده، بلكه داراى نوعى ابهام و اشكال است.(3) اين ابهام و اشكال نوعاً به اين دليل است كه احتمالات مختلفى درباره‏ى آن وجود دارد و هيچ كدام رجحان قاطعى بر ديگرى ندارد. در اين‏گونه موارد تعيين يكى از احتمالات بايد مبتنى بر دليل باشد.

1 ـ ر.ك: الوجيز في اصول الفقه، ص 148.
2 ـ ر.ك: درس سوّم از همين كتاب.
3 ـ ر.ك: الوجيز في اصول الفقه، ص 352.

2ـ5ـ1. عوامل اجمال
عوامل مختلفى سبب اجمال لفظ يا عبارت مى‏شود كه اهمّ آن‏ها عبارتند از:
1. غرابت استعمال، يعنى كاربرد لفظ در معناى مقصود، اندك و غير مشهور است، مانند لفظ «هَلُوع» در آيه‏ى «اِنَّ الانسانَ خُلِقَ هَلُوعاً» [معارج (70)، 19].
2. نقل لفظ از معناى لغوى به معناى شرعى، مانند صلاة، زكاة و... .
3. اشتراك در لفظ، اعم از آن كه يك كلمه براى دو معنا وضع شده باشد، مانند واژه‏ى «عَسْعَسَ» كه هم به معناى «اَدبَرَ» و هم به معناى «اَقْبَل» آمده است يا اشتراك در صيغه‏ى صرفى مانند فعل «لاتُضَارّ» كه براى معلوم و مجهول به صورت يكسان به كار مى‏رود.
4. معيّن نبودن مرجع ضمير، مانند «اِنَّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْر» كه معلوم نيست ضمير به كل قرآن بر مى‏گردد يا به بعض آن؛ يعنى اولين آيات نازله.
5. معانى حروف: برخى از حروف داراى چند معناست. به طور مثال «مِنْ» در آيه‏ى «ولو نَشَاءُ مِنكم ملائكةً فِى الارض يَخْلُفُون»[زخرف (43)، 60] داراى دو احتمال است؛ يكى بَدَلِيّت و ديگرى تبعيض.(1)
6ـ حقيقت و مجاز: گاهى لفظ داراى يك معناى حقيقى و يك يا چند معناى مجازى است. به طور مثال مى‏توان از «ثياب» در آيه‏ى «وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ»] مدّثر(74)،4 [نام برد. معناى حقيقى ثياب، لباس است ولى مجازاً به معانى قلب، عمل و نفس نيز به كار رفته است.(2)
عوامل ديگرى چون وجوه اعراب، اختلاف قرائت، اختلاف در نوع استثناء و مستثنى منه از جمله‏ى موارد ديگرى است كه سبب اجمال و ابهام در معناى مراد مى‏شود.

1 ـ ر.ك: ماوردى، النكت و العيون، ج 2، ص 234 ؛ مجمع البيان، ج 9 ـ 10، ص 81.
2 ـ ر.ك: مجمع البيان، ج 9 ـ 10، ص 580، ذيل آيه.

2ـ5ـ2. حكم الفاظ مجمل
الفاظ مجمل را بايد با استفاده از كلام خود شارع تبيين و تفسير كرد كه در آن صورت به لفظ مفسَّر بدل مى‏شود. به طور مثال «هَلُوع» در «اِنَّ الانسان خُلِقَ هَلُوعاً»با آيه‏ى «اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعا وَ اِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً» تفسير شده است. در مواردى كه اشتراكِ لفظى وجود داشته باشد، تفسيرِ مجمل نيازمند قرينه‏ى معيّنه است و در مواردى كه اجمال بين حقيقت و مجاز باشد، حمل لفظ بر معناى مجازى به قرينه‏ى صارفه نياز دارد.
ياد آور مى‏شود چنان كه اجمال لفظ با دليل قطعى بيان شود، آن را «مُفَسَّر» و در صورتى كه با دليل ظنّى بيان شود، اصطلاحاً «مجملِ مؤوَّل» گويند.(1)

2ـ6. متشابه

متشابه به لفظى گفته مى‏شود كه به خودى خود معانى مختلفى را بر مى‏تابد و ظاهر آن مراد خداوند نيست و اصطلاحاً به آياتى گفته مى‏شود كه پذيرش مدلول ظاهرى آن‏ها نوعاً مستلزم يكى از موارد ذيل است:

الف ـ نسبت دادن صفات سلبى به خداوند مانند جهل و اظلال؛
ب ـ نسبت دادن يكى از ويژگى‏هاى مخلوق به خالق مانند حركت كردن و جا و مكان داشتن؛
ج ـ نسبت دادن صفات و افعالى به پيامبران كه با اصول دين سازگار نباشد.

1 ـ ر.ك: المناهج‏الاصولية، يادآورى مى‏شود كه مؤوّل نوعاً در موردى به كار مى‏رود كه لفظ «ظاهر» را بر معناى مرجوح حمل كنند و مفسّر نيز در موردى به كار مى‏رود كه لفظ «مجمل» به وسيله‏ى لفظ يا عبارت ديگرى تبيين شود. امّا گاهى اين دو لفظ در معناى عام‏ترى به كار مى‏روند، به اين صورت كه مؤوّل به كليه‏ى مواردى اطلاق مى‏شود كه لفظ بر معناى غير ظاهر حمل شود، چه از ابتدا در معنايى ظاهر باشد يا مانند لفظ مجمل در هيچ معنايى ظاهر نباشد. مفسّر نيز به كليه‏ى مواردى اطلاق مى‏شود كه لفظى توسط لفظ يا عبارت ديگر تبيين شود، خواه مانند مجمل قبلاً در معنايى ظاهر نباشد و يا در معنايى ظاهر باشد، نظير آيه‏ى «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُون» [حجر (15، 30] كه لفظ «الملائكة» ظاهر در عموم است، ولى احتمال تخصيص نيز در آن وجود دارد. عبارت «كُلُّهُم اَجْمَعُونَ» آن را تفسير كرده و راه تخصيص را بر آن مسدود كرده است.

2ـ6ـ1. رابطه‏ى بين مجمل و متشابه و تفاوت آن دو
برخى از محققان رابطه‏ى متشابه با مبهم (مجمل) را از قبيل عام و خاص مطلق دانسته‏اند، به اين صورت كه مبهم، عام و متشابه، خاص است؛ يعنى هر متشابهى داراى ابهام است، ولى هر مبهمى متشابه نيست.(1)
تفاوت مجمل و متشابه در عوامل آن نهفته است. عوامل تشابه از قبيل غرابت استعمال يا اشتراك لفظى و... نيست، بلكه رفعتِ معنا و دور از دسترس بودن حقايقى كه الفاظ از آن سخن مى‏گويد، سبب تشابه شده است. خداوند اين مفاهيم و حقايق را براى تقريب به اذهان در قالب محسوس بيان كرده است. نكته‏ى ديگر آن كه واژه‏ها در آيات متشابه نوعاً از نظر مفهوم ابهامى ندارند، آنچه موجب ابهام مى‏شود در نسبت دادن آن‏ها به خداوند است.
2ـ6ـ2. نظريات گوناگون در تفسير متشابهات
در مورد تفسير متشابهات چند نظريه وجود دارد كه اهمّ آن‏ها را مى‏توان در سه نظريه‏ى ذيل خلاصه كرد:
1ـ عقول بشرى در دنيا از درك معنايى كه شارع منظور داشته عاجز است و به عبارت ديگر، مراد خداوند به طور دقيق معلوم نيست.(2)
عموم دانشمندان اهل سنّت چنين نظرى دارند.
2ـ آيات متشابه با ارجاع به آيات محكم تفسير مى‏شود.
علامه طباطبايى از جمله مفسّرانى است كه بر اين نظر پاى مى‏فشارد. وى مى‏نويسد:

1 ـ ر.ك: تلخيص التمهيد، ج 1، ص 463 .
2 ـ ر.ك: اصول التفسير و قواعده، ص 356.

قرآن به گونه‏اى است كه برخى از آياتش، آيات ديگر را تفسير مى‏كند، پس طبق اين بيان، متشابهات نيز بايد مفسِّرى داشته باشند كه همان آيات محكم است.
مثال اين تفسير، آيه‏ى شريفه‏ى «إلى ربّها ناظرة» [قيامت (75)، 23[است كه آيه‏اى متشابه است، ولى وقتى به آيه‏ى «ليس كمثله شى‏ء»[شورى (42)، 11] و آيه‏ى «لاتدركه الابصار» [انعام (6)، 103] ارجاع داده شود، معلوم مى‏شود كه مراد از «نظر كردن به خدا» از سنخ ديدن محسوسات به وسيله‏ى چشم نيست. چون خداى تعالى در سوره‏ى نجم براى قلب هم نوعى ديدن اثبات كرده و فرموده است: «ما كذب الفؤاد، افتمارونه على ما يرى... لقد رأى من آيات ربّه‏الكبرى»[نجم(53)،11ـ18[ معلوم مى‏شود كه قلب هم ديدنى خاص به خود دارد، نه اين‏كه منظور از آن فكر باشد، چون فكر مربوط به تصديق و تركيبات ذهنى است و رؤيت به تك تك اشياى خارجى تعلّق مى‏گيرد. پس روشن شد كه اين رؤيت عبارت است از يك نحوه توجه خاصّ قلبى؛ توجّهى غير حسّى و مادى و غير عقلى و ذهنى. اين يك نمونه از تفسير متشابه به وسيله‏ى محكمات بوده، ساير متشابهات نيز به همين شيوه قابل تفسير است.(1)
3ـ آيات متشابه را بايد به محكمات ارجاع داد، امّا با محكمات تفسير نمى‏شوند.
نويسنده‏ى تفسير مناهج البيان بر اين نظر است كه آيات محكم بر آيات متشابه حاكم است و با ارجاع متشابهات به محكمات تنها به اين نتيجه مى‏توان رسيد كه به طور قطع مدلول ظاهرى آيات متشابه مراد نيست، ولى نمى‏توان معناى مراد از آن‏ها را تعيين كرد. به عبارت ديگر، آيات محكم تنها ظهور ابتدايى آيه‏ى متشابه را دفع كرده، هيچ گونه بيانى پيرامون معنا و مراد آن به دست نمى‏دهند.(2)

1 ـ الميزان، ج 3، ص 43 ـ 44، ذيل آيه‏ى 7 سوره‏ى آل عمران.
2 ـ ر.ك: نگاهى به علوم قرآنى، ص 67 .

به طور نمونه، در مثال پيشين، بنا به دلايل و قراين عقلى و دلالت محكمات كتاب و سنّت، رؤيت پروردگار با چشم ممتنع است،(1) اما نمى‏توان كيفيت رؤيت را تعيين كرد. به نظر ايشان دانش متشابهات تنها در انحصار راسخان در علم ـ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت عليهم‏السلام ـ است و همگان بايد براى تفسير آيات متشابه به بيانات ايشان كه در تفسير اين قبيل آيات وارد شده مراجعه كنند.(2)
 

3. مراحل فهم معناى مراد از الفاظ و آيات قرآن

براى رسيدن به ظهور نهايى آيات قرآن و كشف مراد واقعى خداوند بايد مراحلى را كه الفاظ از وضع اوليه تا پذيرش معانى جديد پشت سر نهاده‏اند، مورد توجه دقيق قرار داد؛ در اين جا به بيان اين مراحل مى‏پردازيم:

مرحله‏ى اوّل: معناى وضعى

ترديدى نيست كه دلالت الفاظ بر معانى، دلالتى طبعى يا عقلى نيست و رابطه‏ى بين الفاظ با معانى آن‏ها، رابطه‏اى علّى و معلولى و ذاتى نمى‏باشد، بلكه از رهگذر وضع و قرارداد است.(3) بنابراين، مفسّر بايد معناى موضوعٌ له الفاظ را مدّ نظر داشته باشد، امّا بايد توجّه داشت كه وضع لغات مانند وضع قوانين و مقررات نيست كه محدوده‏ى كاملاً مشخّصى داشته باشد. بلكه اهل زبان بر حسب اذواق و قرايح و شرايط و مقتضيات، گاه دايره‏ى معانى را توسعه داده و گاهى تضييق مى‏كنند؛ به طورى كه وضع اوليه در ميان گستره‏ى استعمالات به فراموشى سپرده مى‏شود. به طورى كه گاهى حمل لفظ بر معناى موضوعٌ له اوليه، خود خلاف ظاهر است، مانند كلمه‏ى «اَعْمى» در آيه‏ى «وَ مَنْ كانَ فى هَذِهِ اَعْمَى فَهُوَ فى الآخِرَةِ اَعْمى وَ اَضَلَّ سَبيلاً» [اسراء (17)، 72] مسلّماً منظور از «اَعْمى» فردى نيست كه در دنيا چشمان او نابينا باشد.
نتيجه آن كه معناى موضوعٌ له صرفاً نمى‏تواند تعيين كننده‏ى ظاهر لفظ باشد و بايد عوامل ديگرى را نيز در تعيين ظاهر كلام، دخيل دانست.

1 ـ ر.ك: همان، ص 66 ـ 67 .
2 ـ ر.ك: همان، ص 68 .
3 ـ ر.ك: المنطق، ص 35 .

مرحله‏ى دوّم: معانى كاربردى

منظور از معانى كاربردى، كاربردهاى مختلف يك لفظ در معانى مرتبط با موضوعٌ له اوليه است. براى دريافت معانى دقيق الفاظ، بايد تطوّراتى كه در معناى لفظ ايجاد شده و توسعه و تضييق‏هايى كه بدان دچار آمده منظور داشت. به طور مثال، واژه‏ى «شَهِدَ» و مشتقّات آن براى «ديدن» وضع شده است امّا در كاربردها، به معناى گواهى دادن نيز به كار مى‏رود و هر دو معنا در قرآن كريم به كار رفته است.(1)
به نظر مى‏رسد آنچه كه تحت عناوينى چون معانىِ مجازى، منقول، حقيقت شرعى و حقيقت عرفى بيان شده، «وضعِ» جديد نيست، بلكه «كاربرد» لفظِ وضع شده با حفظ چهارچوب كلى و روح معناى ابتدايى، در معانىِ مورد نظر است. به طور مثال: الفاظ صلوة، زكاة، حج و غيره را شارع وضع نكرده، بلكه اين الفاظ قبلاً در كلام عرب وضع شده بود و شارع، همين الفاظ وضع شده را در معانى مورد نظرش استعمال كرده است.

مرحله‏ى سوّم: سياق

مراد از سياق، سير كلى يك جمله يا مجموعه‏اى از جمله‏هاست كه از رهگذر آن، مفهوم خاصى به هم مى‏رسد.(2) جريان كلىِ يك جمله به الفاظى كه در آن به كار رفته، جهتِ معنايىِ خاصى مى‏بخشد و جريان كلى مجموعه‏ى يك متن، به هر يك از جمله‏هايى كه در آن آمده، جهتِ مفهومىِ ويژه‏اى مى‏دهد، لذا نه مى‏توان يك لفظ را جداى از جمله‏اش معنا كرد و نه مى‏توان يك جمله را جداى از مجموعه‏اى كه در آن قرار دارد معنا نمود بلكه معنايى كه براى يك لفظ در نظر گرفته مى‏شود، بايد با بقيّه‏ى اجزاى جمله تناسب داشته باشد.

1 ـ كاربرد اين لفظ به معناى ديدن مانند آيه‏ى «اَمْ خَلَقْنَا الْمِلائِكَةَ اِنَاثاً وَ هُمْ شاهِدُون» [صافات (37)، 150] و به معناى گواهى دادن مانند آيه‏ى «وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ اَهْلِهَا» [يوسف (12)، 26] كه در اين آيه منظور كسى است كه ماجرا را ديده و اكنون گواهى مى‏دهد.
2 ـ ر.ك: المعالم الجديدة، ص 143.

براى روشن شدن بحث، مثالى ذكر مى‏كنيم:
فرض كنيد كلمه‏ى «بحر» در عربى داراى دو معناست: 1. دريا؛ 2. دانشمند. معناى اولْ حقيقى، و معناى دومْ مجازى است. هنگامى كه فردى به ما بگويد: «اِذْهَبْ اِلى الْبَحْرِ فِي كُلِّ يَوْمٍ» و ما بخواهيم بدانيم منظور متكلّم از كلمه‏ى بحر چيست، آيا درياست يا دانشمندى كه دانش فراوان دارد، سياق كلام را مورد بررسى قرار مى‏دهيم. اگر در ديگر كلماتِ عبارت و نيز قراين خارجى نشانه‏اى بر مقصود بودن معناى مجازىِ «بحر» نيافتيم، لازم است اين كلمه را بر معناى راجح آن، يعنى «دريا» حمل كنيم.
گاهى در ساير اجزاى كلام، كلماتى يافت مى‏شود كه با معناى راجحِ كلمه‏ى «بحر» سازگار نيست، مانند اين كه جمله‏ى قبلى به اين صورت گفته شود: «اِذْهَبْ اِلَى البَحرِ فِي كُلّ يومٍ وَ استَمِعْ اِلَى حديثه بِاهْتِمامٍ» ملاحظه مى‏كنيم چنان كه لفظ «حديث» را بر معناى راجحش حمل كنيم با معناى لغوى و راجحِ «بحر»، سازگار نيست، بلكه با معناى مرجوحِ آن سازگار است. در اينجا مراد متكلّم از «بحر» چيست؟ آيا دانشمند است كه مأمور به شنيدن سخنش هستيم يا درياست كه دراين صورت معناى مرجوح حديث، يعنى «صداى امواج دريا» مراد است؟ معناى جمله با توجه به ظاهر واژه‏ى «بحر» اين است: «به سمت درياى موّاج برو و صداى دل نشين امواج را بشنو»، امّا مطابق ظاهر واژه‏ى «حديث» معناى جمله اين است: «نزد عالِم برو و به سخن او گوش بده» در اين‏گونه موارد بايد سياق مجموعه‏ى كلام را مورد توجه قرار دهيم، يعنى با مورد نظر قراردادن جمله‏هاى قبل و بعد و موقعيت كلام ببينيم كدام معنا راجح است.
با نگاهى گذرا به آيات قرآن كريم، نقش مهمّ سياق را در ظهور معانى الفاظ در مى‏يابيم؛ به طور مثال، صيغه‏ى امر را مورد بررسى قرار مى‏دهيم. اصوليون در بحث ظهور صيغه‏ى امر، اختلاف نظر دارند؛ بعضى آن را در «وجوب» و برخى در «ندب» و دسته‏اى در «قدر مشترك بين آن دو» ظاهر دانسته‏اند. آن‏ها كه آن را ظاهر در وجوب مى‏دانند، در سبب اين ظهور اختلاف دارند، بعضى آن را نتيجه‏ى «وضع»،(1) عدّه‏اى مولود «استعمال» و برخى فرآورده‏ى «حكم عقل» مى‏دانند.(2) ولى همه‏ى آن‏ها تصريح كرده‏اند كه اين در جايى است كه قرينه‏اى بر ظهور صيغه‏ى امر در معناى ديگر نباشد. سخن ما اين است كه در بيش‏تر موارد اين قرينه است كه تعيين كننده‏ى ظهور صيغه‏ى امر است و بهترين قرينه، «سياقى» است كه صيغه‏ى امر در آن به كار رفته است و هر عبارتى به طور مسلّم سياقى دارد كه به الفاظش ظهور خاصى مى‏بخشد. از اين رو، معانىِ وجوب، ندب، اباحه، ارشاد، تعجيز، انذار، ترخيص و تحقير كه براى صيغه‏ى امر برشمرده‏اند(3)، هيچ كدام به تنهايى مدلول صيغه‏ى امر نيست، بلكه صيغه‏ى امر از رهگذر سياق به دست آورده است.
سوره‏ى كوثر مثال خوبى براى بيان نقش سياق است. خداوند به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: ما به تو «كوثر» داديم. آنچه از معناى لغوى «كوثر» فهميده مى‏شود اين است كه خداوند «نعمت فراوان» به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله داده است.(4) اين مقدار از ظهور را همه در مى‏يابند، اما از اين آيه نمى‏توان فهميد كه مصداق كوثر چيست. برخى گفته‏اند: نهرى در بهشت است؛ برخى ديگر مصداق آن را قرآن و نبوّت دانسته‏اند؛ بعضى مراد از آن را حضرت زهرا عليهاالسلام دانسته‏اند. وقتى آيه‏ى پايانىِ اين سوره را مورد توجه قرار دهيم، مى‏توانيم مراد از كوثر را روشن‏تر دريابيم. «اَبْتَر» به كسى گفته مى‏شود كه بى نسل است. از آنجا كه آيات اين سوره داراى سياقِ واحد است، با مقايسه‏ى آيه‏ى اول با آخر، فهميده مى‏شود: نعمتى كه به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله داده شده، كثرت نسل و ذرّيّه است و لذا مى‏توان كوثر را به حضرت زهرا عليهاالسلام منطبق ساخت؛ زيرا ذُرّيه‏ى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ـ كه فراوان نيز هستند ـ از طريق آن حضرت است.

1 ـ ر.ك: المناهج الاصولية، ص 704.
2 ـ ر.ك: اصول فقه، ج 1، ص 65 .
3 ـ براى هر يك از موارد مثالى را ياد آور مى‏شويم:
وجوب: «اقيموا الصلوة و آتُوا الزَّكاة» [بقره (2)، 43]
ندب: «فكاتبوهم اِنْ عَلِمتُم فيهم خيراً» [نور (24)، 33]
اباحه: «كُلُوا وَاشْرَبُوا ولاتُسْرِفُوا» [اعراف (7)، 31]
ارشاد: «يا ايّها الذين آمَنوُا اذا تداينتم بدَينٍ اِلى اَجَلٍ مُسَمَّىً فَاكْتبُوه» [بقره (2)، 282] ندب، مصلحت اُخروى و ارشاد، مصلحت دنيوى است.
تعجيز: «فَأتُوا بِسُورَةِ مِنْ مِثْلِه» [بقره (2)، 23]
انذار: «تمَتَّعُوا فاِنَّ مصيرَكُم الى النّار» [ابراهيم (14)، 30]
ترخيص: «فَاِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُوا» [مائده (5)، 2]
تحقير: «ذُقْ اِنَّكَ اَنْتَ العزيز الكريم» [دخان (44)، 49]
در اين مورد رجوع شود به: المناهج الاصولية، ص 72 ؛ الاحكام في اصول الاحكام، ج 1، ص 278 ـ 279 و 367 .
4 ـ لفظ كوثر، هم از نظر ماده (كثر) و هم از نظر وزن (فَوْعَل) بر كثرت دلالت دارد.

مرحله‏ى چهارم: هماهنگى با كل قرآن

مجموعه‏ى آيات قرآن به منزله‏ى كلامى واحد است كه از متكلّم واحد صادر شده است؛ به تعبير ديگر، قرآنى كه اكنون آياتش را به تفصيل مى‏بينيم، وجودى بسيط داشته، كه در سير نزول مفصّل گرديده است: «كتابٌ اُحْكِمَتْ آياتُه ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ خبيرٍ» [هود (11)، 1] و در اين كتاب هيچ گونه اختلافى وجود ندارد: «اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ القرآن ولو كان من عند غيراللّه‏ لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً» [نساء(4)، 82].
بنابراين، نبايد ظاهر آيه‏اى از قرآن كريم با ظاهر آيات ديگر مغاير باشد و وقتى مى‏توان مفهومى را برآمده از ظهور نهايى يك آيه تلقّى كرد كه با آيات ديگر مخالف نباشد؛ به عبارت ديگر، همان طور كه يك واژه ظهور واقعى خود را در جمله پيدا مى‏كند، يك آيه و يك مجموعه از آيات نيز ظهور نهايى خود را در كلّ قرآن مى‏يابد؛ از اين رو «تفسير قرآن به قرآن» در به دست آوردن ظهور نهايى و واقعى آيات بسيار سودمند است. به‏طور مثال نمى‏توان به‏ظاهر آيه‏ى «الى‏ربهاناظرة»[قيامت(75)،23[ بدون توجه به ظاهر آيه‏ى «لاتدركه الابصار» [انعام (6)، 103] معتقد شد.
 

4. مراحل شكل‏گيرى ظهور در كلام

با توجه به نقش عوامل اثر گذار بر ظهور كلام، ظهور نهايى آيات قرآنى در طى مراحلى به دست مى‏آيد؛ از اين رو برخى گفته‏اند؛ به طور كلى ظهور بر سه قسم است: ظهور تصوّرى؛ ظهور تصديقى اول؛ ظهور تصديقى دوم.
الف) ظهور تصوّرى: به دلالت لغوى يا عرفىِ مفردات كلام «ظهور تصورى» گفته مى‏شود. عامل ظهور تصوّرى، وضع و استعمال است. براى به دست آوردن چنين ظهورى از كلام، علم به وضع و استعمال كافى است. دراين ظهور، سياق و قراين داخلى و خارجى هيچ گونه سهمى ندارند.
ب) ظهور تصديقى اول: اين ظهور، مدلول مجموعه‏ى الفاظ و نسبت هاى كلام است كه گاهى ممكن است با ظهور برخى از الفاظ سازگارى كامل نداشته باشد.
ج) ظهور تصديقى دوم: عبارت است از ظهور كلام در مراد واقعىِ متكلّم. اين ظهور، پس از ملاحظه‏ى هر گونه قرينه‏ى صارفه، متّصل و منفصل ، لفظى و غير لفظى به دست مى‏آيد.(1)

1 ـ ر.ك: اصول الفقه، ج 2، ص 145 ـ 146.
2 ـ ر.ك: دايرة‏المعارف‏الاسلامية الشيعية، ج 3، ص 47 (ذيل واژه‏ى تفسير)؛ علوم القرآن، ص219.

برخى نيز ظهور را به دو دسته تقسيم كرده‏اند: بسيط و معقّد (مركب).
1ـ ظهور بسيط: معنايى است كه از لفظ يا كلام ـ بدون در نظر گرفتن الفاظ و كلام‏هاى ديگر ـ به دست مى‏آيد.
2ـ ظهور مُعَقَّد (مركّب): ظهورى است كه از مجموعه‏ى الفاظ و عبارات متكلّم به دست مى‏آيد، در جايى كه هر يك از آن الفاظ و عبارات، خود داراى ظهور جداگانه‏اى هستند.(2)
بنابراين بايد توجه داشت كه در جريان تفسير آيات قرآن، چنان كه تأويلى صورت گيرد، ممكن است معناىِ تأويلى با ظهور ابتدايى يا بسيط سازگار نباشد، ولى بايد با ظهور نهايى يا معقّدِ آن سازگار باشد؛ بنابراين «تأويل صحيح»، حمل لفظ بر معنايى است كه در نهايت، با در نظر گرفتن عوامل گوناگون، از خود لفظ برآمده و لفظ و عبارت در آن ظاهر باشد.
 

خلاصه و نتيجه

از آن‏چه گفته شد، نكات زير به دست مى‏آيد:
1) هدف همه‏ى مفسّرانِ قرآن، در يافتن معانىِ مرادِ خداوند از آيات قرآن كريم است. كسانى كه به اصول و قواعد زبان‏شناختى پاى‏بند هستند، معانى مراد خداى متعال را از طريق اقسام دلالت به دست مى‏آورند و در نهايت، الفاظ و عبارات قرآن را گوياى مطالبى مى‏دانند كه به عنوان تفسير قرآن عرضه كرده‏اند. اين گويايى الفاظ نسبت به معانى، همان چيزى است كه از آن به عنوان «ظهور معانى از الفاظ» تعبير مى‏كنيم.
2) نبايد انتظار داشت كه همه‏ى مقاصد الهى را از ظهورات ابتدايى الفاظ به دست آورد، بلكه لايه‏هاى تو در توى معانى و وجوه بودن برخى از الفاظ به كار رفته، قرار گرفتن برخى از الفاظ در موقعيت‏هاى مختلف، ظهور و خفاى قراين خارج از متن و برخى عوامل ديگر باعث مى‏شود تا اولاً: درجات ظهور و خفاى مراد خداوند از الفاظ قرآن متفاوت باشد؛ ثانياً: كشف بسيارى از معانى با گذر از ظهورات ابتدايىِ الفاظ و ظاهر ساختن پرده‏هاى نهانىِ معنا صورت گيرد.
3) الفاظ را مى‏توان از نظر ظهور و خفا به دو دسته‏ى كلى تقسيم كرد:

الف ـ الفاظ واضح الدلالة، شامل ظاهر، نصّ و محكم؛
ب ـ الفاظ غير واضح الدلالة، شامل خفىّ، مجمل و متشابه.

4) براى دست‏يابى به ظهور نهايى كلام بايد به مراحل زير توجه نمود:

الف ـ معناى وضعى؛
ب ـ معناى كاربردى (استعمالى)؛
ج ـ سياق الفاظ و جمله‏ها در متن؛
د ـ هماهنگى با كل قرآن كريم.

5) در فهم مراد خداوند نبايد به ظهور ابتدايى كلام التفات كرد، بلكه با در نظر گرفتنِ مراحلِ پيش گفته، علاوه بر ظهور تصوّرى، بايد ظهور تصديقى يا ظهور مركّب را نيز مورد توجه قرار داد.
6) هرگونه تفسير و تأويلى كه به قرآن نسبت داده مى‏شود، بايد در يك فرآيند منطقى و زبان شناختى از ظهور الفاظ و جمله‏هاى قرآن به دست آيد كه به آن ظهور نهايى كلام مى‏گوييم.
 

پرسش‏هاى درس

1ـ ظاهر، نصّ و محكم را تعريف كرده، فرق هر يك را با ديگرى بيان كنيد.
2ـ خفى، مجمل و متشابه را تعريف كرده، تفاوت آن‏ها را با يكديگر بيان كنيد.
3ـ چرا عناوين «مفسّر» و «مؤوّل» را نمى‏توان به عنوان يك قسم مستقل در اقسام لفظ پذيرفت؟
4ـ تعميم چيست؟ نمونه‏اى را از آيات قرآن ذكر كنيد كه مفسّران معناى آن را تعميم داده‏اند.
5ـ در مورد تفسير آيات متشابه چند نظريه وجود دارد؟ توضيح دهيد.
6ـ براى فهم معناى مراد از الفاظ و آيات قرآن چه مراحلى را بايد پيمود؟
7ـ ظهور تصديقى اول با ظهور تصديقى دوم چه تفاوتى دارد؟
 

سئوالات تحقيق

1ـ تقسيمات مختلفى كه از لفظ از نظر ظهور و خفا شده است، مورد بررسى قرار دهيد.
2ـ اصطلاح اصوليون در مورد لفظ متشابه را با آنچه مفسّران و دانشمندان علوم قرآنى با توجه به آيه‏ى 7 سوره‏ى آل عمران متشابه خوانده‏اند، مورد مقايسه قرار دهيد.
3ـ اقسام ظهور را از ديدگاه علماى اصول به تفصيل مورد بررسى قرار دهيد.

4ـ سياق و نقش آن در تفسير قرآن تحقيق كنيد.


منابع جهت مطالعه و تحقيق

1ـ المناهج‏الاصولية في الاجتهاد بالرأي في التشريع الاسلامى، فتحى درينى.
2ـ المعالم الجديدة، محمد باقر صدر.
3ـ اصول التفسير و قواعده، خالد عبدالرحمن العك.
4ـ اصول الفقه، محمد رضا مظفر.
5ـ روش‏هاى تأويل قرآن، محمد كاظم شاكر، ص 267 ـ 308.