□ اقسام لفظ از نظر ظهور و خف
□ مراحل فهم ظهور الفاظ و آيات قرآن
□ مراحل شكلگيرى ظهور در كلام
همهى كسانى كه در تفسير قرآن، به روش استنباط از طريق اصول و قواعد زبانْ شناختى پاىبند هستند، بر اين باورند كه آنچه به عنوان تفسير قرآن عرضه مىشود ـ حدّاقل در سطح تفسير ظاهر قرآن ـ بايد از درجهى قابل قبولى از « ظهور» برخوردار باشد. از طرفى، هيچ كس نمىتواند ادّعاكند همهى الفاظ به كار رفته در يك متن داراى درجهى يكسانى از ظهور است. ذو وجوه بودن برخى از الفاظ، تعامل الفاظ با يكديگر، قرارگرفتن يك لفظ در موقعيت هاى مختلف، ظهور و خفاى قراين خارجى، پيش فرضهاى افراد و انتظارات جديد از متن(1)، همگى در ميزان ظهور و خفاى معانىِ الفاظ در انعكاس مراد متكلّم نقش دارند. از اينرو، در مباحث مربوط به اصول لفظى، درجات ظهور و خفاى الفاظ و عبارات را به اقسامى چون ظاهر، نصّ، مجمل و... تقسيم كردهاند.
1 ـ منظور از انتظارات جديد از متن، عرضهى مسايل جديد و پاسخ خواهى از قرآن كريم است، بى ترديد قرآن كريم در هنگام نزول در مقام بيان بسيارى از اين مسايل نبوده است و مفسّر بايد با تحليل موضوعات و مسايل جديد، جهتگيرى قرآن را دربارهى آنها كشف كند.
نكتهى ديگر آن كه: به طور قطع هميشه مراد «متكلّم» با آنچه از ظاهر متن فهميده
مىشود، مطابقت ندارد، زيرا گاهى براى لفظ ظهورات مختلفى پيدا مىشود. آنچه مهم
است، ظهور نهايى كلام است. بقيهى مراحل ظهور ممكن است در مقابل ادله و قراين متقن
رنگ ببازند. در اين گونه موارد كه مرادِ گوينده با برخى از ظهورات ابتدايى و ميانى
سازگارى ندارد و مفسّر ناچار است معناى غير ظاهر را براى لفظ برگزيند در اصطلاح
اصوليون، تأويل مىنامند(1)
در اين درس موضوع ظهورِ معانى از الفاظ و تأويلِ آنها را با تكيه بر موارد زير
دنبال مىكنيم:
● اقسام لفظ از نظر درجهى ظهور و
خفاى مراد گوينده و حكم آنها در تفسير؛
● روش رفع ابهام و خفا از الفاظ؛
● نحوهى تعامل مفسّر با ظاهر قرآن و ضوابط تأويل
ـ به معناى حمل الفاظ بر معانى غير ظاهر؛
● شيوهى دستيابى به ظهور نهايى كلام.
الفاظ و عبارات يك متن از نظر كيفيت دلالت بر مراد گوينده، يكسان نيستند.
دانشمندان علم اصول در بيان اقسام لفظ از نظر ظهور و خفا تقسيمات گوناگونى ارايه
دادهاند(2). مىتوان الفاظ و عبارات قرآن را در آشكار سازى مراد خداوند به دو
دستهى كلى قابل تقسيم كرد:
الف ـ الفاظى كه مدلول آنها به روشنى گوياى مراد خداوند است؛
1. در اين درس هرگاه كه از تأويل ياد مىكنيم، اصطلاح اصولى آن
مراد است و آن به معناى حمل لفظ بر معناى غير ظاهر است.
2. برخى لفظ را از اين جهت به چهار قسم: نصّ، ظاهر، مجمل و مؤوّل تقسيم كردهاند.
برخى ديگر به طور كلى به دو قسم واضح الدلالة و غير واضح الدلالة تقسيم كردهاند.
در اين تقسيم، اقسام واضح الدلالة
ب ـ الفاظى كه يا مدلول روشنى ندارند و يا مدلول آنها گوياى مراد گوينده نيست.
هر يك از دو دستهى فوق شامل سه قسم است؛ دستهى نخست شامل: ظاهر، نصّ و محكم و
دستهى دوّم شامل: خَفِىّ، مجمل و متشابه است(1).
اينك به بيان هريك از اين اقسام و حكم آنها در جريان تفسير قرآن مىپردازيم.
«ظاهر، لفظى است كه از خودش ـ بدون اتّكا بر يك امر خارجى ـ مراد متكلّم فهميده
شود، ولى معناى آن، اصالةً مقصود متكلّم نبوده و سياق كلام بر آن دلالت ندارد».(2)
به بيان ديگر: « ظاهر، لفظى است كه معناى لغوى آن به مجرد شنيده شدن، به ذهن تبادر
نموده، هر كس با لغت آشنايى داشته باشد، مىتواند معناى آن را دريابد، ولى اين
معنا، مقصود اصلى متكلّم نيست و احتمال اين كه مراد متكلّم خلاف آن باشد نيز وجود
دارد، بنابر اين ظاهر، قابل تأويل است».(3)
2ـ1ـ1. نمونههايى از لفظ ظاهر در قرآن
براى روشن شدن مفهوم اصطلاحىِ ظاهر، مثال هايى را از آيات قرآن يادآور مىشويم:
نمونهى اول: «مَا آتيكم الرسولُ فخذوه و ما نهيكم عنه فَانْتَهُوا» [حشر (59)، 7]
ظاهر اين آيه، بر وجوب اطاعت از تمام اوامر و نواهى رسول خدا صلىاللهعليهوآله
دلالت دارد، اما سياق آن بر وجوب اطاعت از آن حضرت در خصوص تقسيم فَىْء دلالت
مىكند؛
1 ـ برخى در اين مقام « مُؤَوَّل» و « مُفَسَّر» را نيز از اقسام
لفظ بر شمردهاند كه بايد بگوييم اين دو عنوان، از عناوين ثانوىِ لفظ است، با اين
توضيح كه لفظى كه در معنايى « ظاهر» است بنابر دلايلى ممكن است بر معناى مرجوحش حمل
شود كه در اين صورت با توجه به حمل بر معناى مرجوح، آن را مؤوَّل مىنامند و يا
لفظى كه در اصل مجمل است با توجه با متنى كه آن را تفسير و تبيين مىكند، آن را
مُفَسَّر يا مُبَيَّن مىنامند. بنابراين، پس از تفسير، مشمولِ يكى از عناوينِ
ظاهر، نص يا محكم مىشود.
2 ـ الوجيز في اصول الفقه، ص 338.
3 ـ المناهج الاصوليّة، ص 43.
بنابراين، مقصود اصلى از آيه اين است كه بر مسلمانان واجب است در مورد تقسيم
فَىْء از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اطاعت كنند و دلالت آيه بر اطاعت مطلق
از آن حضرت صلىاللهعليهوآله ، يك دلالت تَبَعى و ثانوى است(1).
نمونهى دوم: «اَحَلَّ اللّه البيعَ و حَرَّم الرِّبوا» [بقره (2)، 275] .
ظاهر اين آيه، بر حلّيت بيع و حرمت ربا دلالت دارد، امّا مقصود اصلى از آيه اين
نيست، بلكه سياق آيه نشان مىدهد كه مقصود، بيان عدم مساوات بيع با رباست، زيرا پيش
از آن آمده است: «قَالوا اِنَّمَاالبيعُ مِثْلُ الرّبوا»
1 ـ ر. ك : الوجيز في اصول الفقه، ص 339.
هميشه همراه معناى ظاهر الفاظ، معنا يا معانى ديگرى نيز محتمل است كه راه را
براى تأويل باز مىگذارد. اگر لفظْ عام باشد، احتمال تخصيص و اگر مطلق باشد، احتمال
تقييد و اگر خاص باشد، احتمال تعميم و يا حمل بر معناى مجازى يا منقول وجود دارد.
در اينجا به اختصار به هر يك از اين موارد مىپردازيم:
1. تخصيص و تقييد: چنان كه لفظى در عموم يا اطلاق ظهور داشته باشد، منحصر
نمودن لفظ عام و مطلق بر بعضى از مصاديقش، نوعى تأويل است، زيرا لفظ بر معنايى كه
در آن ظهور نداشته، حمل شده است؛ به طور مثال، آيهى «وَ اَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ
وَ حَرَّمَ الرِّبَوا» در حِلّيّت همهى اقسام بيع و حرمت همهى انواع ربا ظهور
دارد. تخصيص عموم بيع و ربا، تأويل محسوب مىشود.(1)
بسيارى از عمومات قرآن، به وسيلهى خودِ قرآن، تخصيص خورده است و اين امر در تشريع
و قانونگذارى امرى عادى بوده تا جايى كه گفتهاند: «ما مِن عام الاّ و قَدْ
خُصَّ»(2).
2. تعميم: تعميم، عكس تخصيص و آن، حمل لفظِ ظاهر در خاص، بر عموم است. در
بسيارى از موارد ديده شده كه مفسّران، آياتى را كه ظاهر آن به موارد خاصى مربوط
است، تعميم دادهاند، بنابراين مىتوان تعميم الفاظ را نيز نوعى تأويل دانست.
به طور مثال، آيهى كريمهى «وَ اقْصِدْ فِى مَشْيِكَ» [لقمان (31)، 19] كه ظاهراً
در مورد لزوم ميانه روى در راه رفتن است، اما بعضى از مفسّران آن را آن قدر تعميم
دادهاند كه آيه را دليل بر صحّت نظريهى اعتدال قوا دانستهاند.(3)
3. حمل لفظ بر معناى مجازى: اگر لفظى در معناى حقيقى ظهور داشته باشد، حمل
آن بر معناى مجازى، تأويل محسوب مىشود.(4)
1 ـ در عمل اين تخصيص صورت گرفته است؛ برخى از اقسام بيع، مانند
اعيان نجس حرام شمرده شده و برخى از اقسام ربا مانند رباى فرزند بر پدر حلال شمرده
شده است.
2 ـ ر.ك: اصول الفقه، ص 156 .
3 ـ علاّمه طباطبايى در اين باره مىگويد: معناى انسانيت به واقعِ كلمه جز با تعديل
قواى مختلف و هر كدام را به راه ميانهى مشروع بردن، به دست نمىآيد، و ملكهى
اعتدالِ قوا همان است كه به نام اخلاقِ انسانى، چون حكمت، شجاعت و عفّت مىناميم و
همگى زير كلمهى «عدالت» جمعاند... و اين همان است كه قرآن مجيد در يك كلمه خلاصه
كرده و فرموده است: «وَ اقْصِدْ فِى مَشْيِك»، الميزان: ج 5، ص268 ـ 269 .
4 ـ ر.ك: الوجيز في اصول الفقه، ص 339 .
به طور مثال، ظاهر آيهى «و اركعوا مَعَ الرّاكعين» [بقره (2)، 43] امر به ركوع است، امّا گفتهاند: مراد آيه اين است كه بايد مسلمانان نماز را به جماعت برگزار كرده، آن را به صورت فُرادى نخوانند.(1) دليل اين تفسير آن است كه در شرع، ركوع به تنهايى به عنوان يك عمل عبادى تلقّى نمىشود.(2)
نص در لغت به معناى بالا بردن چيزى و آشكار كردن آن است(3) و در اصطلاح عبارت
است از لفظ يا كلامى كه ـ بدون دخالت امر ديگرى ـ به طور واضح بر معنايى دلالت
داشته باشد و آن معنا با سياق كلام همراه بوده و مقصود اصلى از نزول آيه است.(4)
نصّ از «ظاهر» واضحتر است و اين وضوحْ، از جهت قرينهاى است كه متكلّم با لفظ
همراه مىسازد؛ لذا «نص» بدون در نظر گرفتن قرينهاش، «ظاهر» است. اين قرينه، همان
«سياق كلام» است،(5) مانند «وَ اَحَلَّ اللّهُ البَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَوا» كه
نصّ آيه، بيانگر تفاوت بين بيع و رباست؛ چون سياق آن بر اين معنا دلالت دارد و آيه
در مقام ردّ ادّعاى كفّار مبنى بر همانند بودن بيع و رباست، چنان كه مىفرمايد:
«ذَلِكَ بِاَنَّهُمْ قَالُوا اِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَوا»(6).
1 ـ ر.ك: تفسير المراغي، ذيل آيهى 43 بقره؛ تفسير كبير، ذيل همان
آيه.
2 ـ ر.ك: الوجيز في اصول الفقه، ص 144 .
3 ـ ر.ك: لسان العرب، ذيل مادهى نص، ج 7، ص 97.
4 ـ ر.ك: المناهج الأصولية، ص 51؛ الوجيز في اصول الفقه، ص 340.
5 ـ در بارهى سياق در همين درس به تفصيل سخن خواهيم گفت.
6 ـ ر.ك: اصول السرخسي، ج 1، ص 164 ـ 165 .
2ـ2ـ1. راه تشخيص ظاهر از نصّ
معنايى كه از نص استفاده مىشود، مقصود اصلى شارع است، ولى معنايى كه از ظاهر به دست مىآيد، اوّلاً و بالذّات مراد شارع نيست، بلكه آن را به صورت فرعى و جنبى، در جهت زمينه سازى براى القاى معناى اصلى، قصد نموده است، براى پى بردن به مقصود اصلىِ شارع از كلام، توجه به موارد زير ضرورى است:
1ـ سياق آيه؛
2ـ سبب نزول آيه؛
3ـ شرايط تاريخى در هنگام نزول آيه.(1)
2ـ2ـ2. تأويل پذيرى نصّ
تأويل پذيرىِ نصوص قرآن كريم، به ظنّى بودن يا قطعى بودن سياق بستگى دارد، اگر دلالت سياق بر مقصود خداوند قطعى باشد، نصّ مذكور قابل تأويل نيست و اگر ظنّى باشد قابل تأويل است. به هر تقدير، در نص، احتمال تأويل ـ از هر نوعِ آن كه باشد ـ ضعيفتر از احتمال تأويل در ظاهر است. گذشته از تأويل، نسخِ نصوص قرآن در زمان رسول خدا با دليل قطعى امكانپذير بوده است.
محكم در لغت يعنى آنچه هيچ گونه اختلاف و اضطرابى در آن نباشد و كلام را وقتى
محكم گويند كه خودش ـ بدون نياز به غير ـ گويا باشد.(2) در اصطلاح، به لفظ يا
عبارتى از قرآن گفته مىشود كه بر مقصود اصلى خداوند دلالت داشته و دلالت آن به
قدرى واضح باشد كه احتمال تأويل و نسخ در آن راه نداشته باشد، مانند «اِنَّ اللَّهَ
بِكُلِّ شىءٍ عَليم» [عنكبوت (29)، 62(3)].
تفاوت محكم با نصّ آن است كه در نصّ، احتمال آن كه در عهد رسول خدا
صلىاللهعليهوآله نسخ شده باشد، وجود دارد و اين احتمال دربارهى «محكم» منتفى
است.(4)
1 ـ ر.ك: المناهج الاصولية، ص 47 و 51؛ و نيز المعالم الجديدة، ص
143.
2 ـ ر.ك: لسان العرب، مادهى حكم، ج 12، ص 141.
3 ـ ر.ك: اصول السرخسى، ج 1، ص 165 ـ 166 .
4 ـ ر.ك: المناهج الاصولية، ص 61 .
2ـ3ـ1. اقسام محكم
براى «محكم» اقسامى از آيات قرآن ذكر شده است كه اهمّ آنها به شرح زير است:
1ـ آياتى كه بر اصول و قواعد اساسى دين دلالت داشته باشد، به نحوى كه در گذر زمان،
دستخوش دگرگونى نگردد، مانند: ايمان به خدا، فرشتگان، كتب آسمانى، روز قيامت
و...(1).
2ـ آياتى كه دالّ بر اصول و قواعد كلى اخلاق و فضايل انسانى است و با فطرت مطابق
بوده و عقل به حُسن آنها حكم مىكند، مانند:
«و اَوْفُوا بِالْعَهْدِ» [اسراء (17)، 34] و «اِنَّ اللّهَ يَأمُرُ بِالعدلِ وَ
الاِحسَانِ وَ اِيتاء ذى القُربى» [نحل (14)،90] و «اِنَّ اللّهَ يأمُرُكُمْ اَنْ
تُؤدُّوا الاَماناتِ اِلَى اَهْلِها» [نساء (14)،58 [و «وَ وَصَّيْنا الاِنْسَانَ
بِوَالِدَيهِ اِحْسَاناً» [احقاف (146)، 15]
3ـ آياتى كه بر قبح و زشتى رذايل اخلاقى، چون ظلم، خيانت و غيره دلالت دارد، مانند:
«فلا تَقُلْ لَهُمَا اُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُمَا» [اسراء (17)، 23] و «يا اَيُّهَا
الَذين آمَنُوا لاَ تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ و تَخُونُوا اَمَانَاتِكُمْ»
[انفال (8)، 27]
4ـ آياتى كه از گذشته يا آينده خبر مىدهد، مانند اخبار اُمّتها و پيامبران گذشته،
اخبار مربوط به امور آينده، اخبار اهل بهشت و جهنّم و...(2).
5 ـ آياتى كه سبك تعبير در آنها حاكى از دوام و پايدارى حكم آنهاست، مانند «وَ
لاَ اَنْ تَنْكِحُوا اَزواجَهُ مِنْ بَعْدِه اَبَداً» [احزاب (33)، 53] كه لفظ
«ابداً» در اين آيه، راه را بر هر گونه تأويل يا نسخ مىبندد.
1 ـ در اين مورد آيات فراوانى وجود دارد، براى نمونه مىتوان از آيهى 7 سورهى
حديد و 177 سورهى بقره ياد كرد.
2 ـ به عنوان نمونه مىتوان از آيات 23 آل عمران و 76، 77، 78، 85، 86 و 87 سورهى
انعام ياد كرد.
خَفِىّ، لفظى است كه دلالت آن بر معنايش روشن و واضح است، ولى در انطباق و شمول آن
بر بعضى از مصاديقِ خارجى ابهام دارد.(1) به طور مثال انطباقِ مفاهيمى چون «مَيْسر»
و «ربا» بر بعضى از فعاليت هاى امروزى ـ كه به عنوان بازى و سرگرمى يا عقود و
معاملات انجام مىشود ـ ترديد وجود داشته باشد.
از آنجا كه مصاديق خارجى همواره در معرض تغيير و تحوّل هستند و بسيارى از مصاديق
نيز در گذر زمان به وجود مىآيند، انطباق عناوين كتاب و سنّت بر مصاديق خارجى، به
دقّتِ ويژهاى نيازمند است. اين همان چيزى است كه در كلام برخى از محققان به عنوان
تفسير موضوعى نامبَردار شده است.(2)
مجمل، لفظى است كه دلالتش بر مراد خداوند واضح نبوده، بلكه داراى نوعى ابهام و اشكال است.(3) اين ابهام و اشكال نوعاً به اين دليل است كه احتمالات مختلفى دربارهى آن وجود دارد و هيچ كدام رجحان قاطعى بر ديگرى ندارد. در اينگونه موارد تعيين يكى از احتمالات بايد مبتنى بر دليل باشد.
1 ـ ر.ك: الوجيز في اصول الفقه، ص 148.
2 ـ ر.ك: درس سوّم از همين كتاب.
3 ـ ر.ك: الوجيز في اصول الفقه، ص 352.
2ـ5ـ1. عوامل اجمال
عوامل مختلفى سبب اجمال لفظ يا عبارت مىشود كه اهمّ آنها عبارتند از:
1. غرابت استعمال، يعنى كاربرد لفظ در معناى مقصود، اندك و غير مشهور است، مانند
لفظ «هَلُوع» در آيهى «اِنَّ الانسانَ خُلِقَ هَلُوعاً» [معارج (70)، 19].
2. نقل لفظ از معناى لغوى به معناى شرعى، مانند صلاة، زكاة و... .
3. اشتراك در لفظ، اعم از آن كه يك كلمه براى دو معنا وضع شده باشد، مانند واژهى
«عَسْعَسَ» كه هم به معناى «اَدبَرَ» و هم به معناى «اَقْبَل» آمده است يا اشتراك
در صيغهى صرفى مانند فعل «لاتُضَارّ» كه براى معلوم و مجهول به صورت يكسان به كار
مىرود.
4. معيّن نبودن مرجع ضمير، مانند «اِنَّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْر» كه
معلوم نيست ضمير به كل قرآن بر مىگردد يا به بعض آن؛ يعنى اولين آيات نازله.
5. معانى حروف: برخى از حروف داراى چند معناست. به طور مثال «مِنْ» در آيهى «ولو
نَشَاءُ مِنكم ملائكةً فِى الارض يَخْلُفُون»[زخرف (43)، 60] داراى دو احتمال است؛
يكى بَدَلِيّت و ديگرى تبعيض.(1)
6ـ حقيقت و مجاز: گاهى لفظ داراى يك معناى حقيقى و يك يا چند معناى مجازى است. به
طور مثال مىتوان از «ثياب» در آيهى «وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ»] مدّثر(74)،4 [نام
برد. معناى حقيقى ثياب، لباس است ولى مجازاً به معانى قلب، عمل و نفس نيز به كار
رفته است.(2)
عوامل ديگرى چون وجوه اعراب، اختلاف قرائت، اختلاف در نوع استثناء و مستثنى منه از
جملهى موارد ديگرى است كه سبب اجمال و ابهام در معناى مراد مىشود.
1 ـ ر.ك: ماوردى، النكت و العيون، ج 2، ص 234 ؛ مجمع البيان، ج 9 ـ 10، ص 81.
2 ـ ر.ك: مجمع البيان، ج 9 ـ 10، ص 580، ذيل آيه.
2ـ5ـ2. حكم الفاظ مجمل
الفاظ مجمل را بايد با استفاده از كلام خود شارع تبيين و تفسير كرد كه در آن صورت
به لفظ مفسَّر بدل مىشود. به طور مثال «هَلُوع» در «اِنَّ الانسان خُلِقَ
هَلُوعاً»با آيهى «اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعا وَ اِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ
مَنُوعاً» تفسير شده است. در مواردى كه
اشتراكِ لفظى وجود داشته باشد، تفسيرِ مجمل نيازمند قرينهى معيّنه است و در مواردى
كه اجمال بين حقيقت و مجاز باشد، حمل لفظ بر معناى مجازى به قرينهى صارفه نياز
دارد.
ياد آور مىشود چنان كه اجمال لفظ با دليل قطعى بيان شود، آن را «مُفَسَّر» و در
صورتى كه با دليل ظنّى بيان شود، اصطلاحاً «مجملِ مؤوَّل» گويند.(1)
متشابه به لفظى گفته مىشود كه به خودى خود معانى مختلفى را بر مىتابد و ظاهر آن مراد خداوند نيست و اصطلاحاً به آياتى گفته مىشود كه پذيرش مدلول ظاهرى آنها نوعاً مستلزم يكى از موارد ذيل است:
الف ـ نسبت دادن صفات سلبى به خداوند مانند جهل و اظلال؛
ب ـ نسبت دادن يكى از ويژگىهاى مخلوق به خالق مانند حركت كردن و جا و مكان داشتن؛
ج ـ نسبت دادن صفات و افعالى به پيامبران كه با اصول دين سازگار نباشد.
1 ـ ر.ك: المناهجالاصولية، يادآورى مىشود كه مؤوّل نوعاً در موردى به كار مىرود كه لفظ «ظاهر» را بر معناى مرجوح حمل كنند و مفسّر نيز در موردى به كار مىرود كه لفظ «مجمل» به وسيلهى لفظ يا عبارت ديگرى تبيين شود. امّا گاهى اين دو لفظ در معناى عامترى به كار مىروند، به اين صورت كه مؤوّل به كليهى مواردى اطلاق مىشود كه لفظ بر معناى غير ظاهر حمل شود، چه از ابتدا در معنايى ظاهر باشد يا مانند لفظ مجمل در هيچ معنايى ظاهر نباشد. مفسّر نيز به كليهى مواردى اطلاق مىشود كه لفظى توسط لفظ يا عبارت ديگر تبيين شود، خواه مانند مجمل قبلاً در معنايى ظاهر نباشد و يا در معنايى ظاهر باشد، نظير آيهى «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُون» [حجر (15، 30] كه لفظ «الملائكة» ظاهر در عموم است، ولى احتمال تخصيص نيز در آن وجود دارد. عبارت «كُلُّهُم اَجْمَعُونَ» آن را تفسير كرده و راه تخصيص را بر آن مسدود كرده است.
2ـ6ـ1. رابطهى بين مجمل و متشابه و تفاوت آن دو
برخى از محققان رابطهى متشابه با مبهم (مجمل) را از قبيل عام و خاص مطلق
دانستهاند، به اين صورت كه مبهم، عام و متشابه، خاص است؛ يعنى هر متشابهى داراى
ابهام است، ولى هر مبهمى متشابه نيست.(1)
تفاوت مجمل و متشابه در عوامل آن نهفته است. عوامل تشابه از قبيل غرابت استعمال يا
اشتراك لفظى و... نيست، بلكه رفعتِ معنا و دور از دسترس بودن حقايقى كه الفاظ از آن
سخن مىگويد، سبب تشابه شده است. خداوند اين مفاهيم و حقايق را براى تقريب به اذهان
در قالب محسوس بيان كرده است. نكتهى ديگر آن كه واژهها در آيات متشابه نوعاً از
نظر مفهوم ابهامى ندارند، آنچه موجب ابهام مىشود در نسبت دادن آنها به خداوند
است.
2ـ6ـ2. نظريات گوناگون در تفسير متشابهات
در مورد تفسير متشابهات چند نظريه وجود دارد كه اهمّ آنها را مىتوان در سه
نظريهى ذيل خلاصه كرد:
1ـ عقول بشرى در دنيا از درك معنايى كه شارع منظور داشته عاجز است و به عبارت ديگر،
مراد خداوند به طور دقيق معلوم نيست.(2)
عموم دانشمندان اهل سنّت چنين نظرى دارند.
2ـ آيات متشابه با ارجاع به آيات محكم تفسير مىشود.
علامه طباطبايى از جمله مفسّرانى است كه بر اين نظر پاى مىفشارد. وى مىنويسد:
1 ـ ر.ك: تلخيص التمهيد، ج 1، ص 463 .
2 ـ ر.ك: اصول التفسير و قواعده، ص 356.
قرآن به گونهاى است كه برخى از آياتش، آيات ديگر را تفسير مىكند، پس طبق اين
بيان، متشابهات نيز بايد مفسِّرى داشته باشند كه همان آيات محكم است.
مثال اين تفسير، آيهى شريفهى «إلى ربّها ناظرة» [قيامت (75)، 23[است كه آيهاى متشابه است، ولى وقتى به آيهى «ليس كمثله شىء»[شورى (42)، 11] و
آيهى «لاتدركه الابصار» [انعام (6)، 103] ارجاع داده شود، معلوم مىشود كه مراد از
«نظر كردن به خدا» از سنخ ديدن محسوسات به وسيلهى چشم نيست. چون خداى تعالى در
سورهى نجم براى قلب هم نوعى ديدن اثبات كرده و فرموده است: «ما كذب الفؤاد،
افتمارونه على ما يرى... لقد رأى من آيات ربّهالكبرى»[نجم(53)،11ـ18[ معلوم مىشود
كه قلب هم ديدنى خاص به خود دارد، نه اينكه منظور از آن فكر باشد، چون فكر مربوط
به تصديق و تركيبات ذهنى است و رؤيت به تك تك اشياى خارجى تعلّق مىگيرد. پس روشن
شد كه اين رؤيت عبارت است از يك نحوه توجه خاصّ قلبى؛ توجّهى غير حسّى و مادى و غير
عقلى و ذهنى. اين يك نمونه از تفسير متشابه به وسيلهى محكمات بوده، ساير متشابهات
نيز به همين شيوه قابل تفسير است.(1)
3ـ آيات متشابه را بايد به محكمات ارجاع داد، امّا با محكمات تفسير نمىشوند.
نويسندهى تفسير مناهج البيان بر اين نظر است كه آيات محكم بر آيات متشابه حاكم است
و با ارجاع متشابهات به محكمات تنها به اين نتيجه مىتوان رسيد كه به طور قطع مدلول
ظاهرى آيات متشابه مراد نيست، ولى نمىتوان معناى مراد از آنها را تعيين كرد. به
عبارت ديگر، آيات محكم تنها ظهور ابتدايى آيهى متشابه را دفع كرده، هيچ گونه بيانى
پيرامون معنا و مراد آن به دست نمىدهند.(2)
1 ـ الميزان، ج 3، ص 43 ـ 44، ذيل آيهى 7 سورهى آل عمران.
2 ـ ر.ك: نگاهى به علوم قرآنى، ص 67 .
به طور نمونه، در مثال پيشين، بنا به
دلايل و قراين عقلى و دلالت محكمات كتاب و سنّت، رؤيت پروردگار با چشم ممتنع
است،(1) اما نمىتوان كيفيت رؤيت را تعيين كرد. به نظر ايشان دانش متشابهات تنها در
انحصار راسخان در علم ـ پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت عليهمالسلام ـ است و
همگان بايد براى تفسير آيات متشابه به بيانات ايشان كه در تفسير اين قبيل آيات وارد
شده مراجعه كنند.(2)
براى رسيدن به ظهور نهايى آيات قرآن و كشف مراد واقعى خداوند بايد مراحلى را كه الفاظ از وضع اوليه تا پذيرش معانى جديد پشت سر نهادهاند، مورد توجه دقيق قرار داد؛ در اين جا به بيان اين مراحل مىپردازيم:
ترديدى نيست كه دلالت الفاظ بر معانى، دلالتى طبعى يا عقلى نيست و رابطهى بين
الفاظ با معانى آنها، رابطهاى علّى و معلولى و ذاتى نمىباشد، بلكه از رهگذر وضع
و قرارداد است.(3) بنابراين، مفسّر بايد معناى موضوعٌ له الفاظ را مدّ نظر داشته
باشد، امّا بايد توجّه داشت كه وضع لغات مانند وضع قوانين و مقررات نيست كه
محدودهى كاملاً مشخّصى داشته باشد. بلكه اهل زبان بر حسب اذواق و قرايح و شرايط و
مقتضيات، گاه دايرهى معانى را توسعه داده و گاهى تضييق مىكنند؛ به طورى كه وضع
اوليه در ميان گسترهى استعمالات به فراموشى سپرده مىشود. به طورى كه گاهى حمل لفظ
بر معناى موضوعٌ له اوليه، خود خلاف ظاهر است، مانند كلمهى «اَعْمى» در آيهى «وَ
مَنْ كانَ فى هَذِهِ اَعْمَى فَهُوَ فى الآخِرَةِ اَعْمى وَ اَضَلَّ سَبيلاً»
[اسراء (17)، 72] مسلّماً منظور از «اَعْمى» فردى نيست كه در دنيا چشمان او نابينا
باشد.
نتيجه آن كه معناى موضوعٌ له صرفاً نمىتواند تعيين كنندهى ظاهر لفظ باشد و بايد
عوامل ديگرى را نيز در تعيين ظاهر كلام، دخيل دانست.
1 ـ ر.ك: همان، ص 66 ـ 67 .
2 ـ ر.ك: همان، ص 68 .
3 ـ ر.ك: المنطق، ص 35 .
منظور از معانى كاربردى، كاربردهاى مختلف يك لفظ در معانى مرتبط با موضوعٌ له اوليه
است. براى دريافت معانى دقيق الفاظ، بايد تطوّراتى كه در معناى لفظ ايجاد شده و
توسعه و تضييقهايى كه بدان دچار آمده منظور داشت. به طور مثال، واژهى «شَهِدَ» و
مشتقّات آن براى «ديدن» وضع شده است امّا در كاربردها، به معناى گواهى دادن نيز به
كار مىرود و هر دو معنا در قرآن كريم به كار رفته است.(1)
به نظر مىرسد آنچه كه تحت عناوينى چون معانىِ مجازى، منقول، حقيقت شرعى و حقيقت
عرفى بيان شده، «وضعِ» جديد نيست، بلكه «كاربرد» لفظِ وضع شده با حفظ چهارچوب كلى و
روح معناى ابتدايى، در معانىِ مورد نظر است. به طور مثال: الفاظ صلوة، زكاة، حج و
غيره را شارع وضع نكرده، بلكه اين الفاظ قبلاً در كلام عرب وضع شده بود و شارع،
همين الفاظ وضع شده را در معانى مورد نظرش استعمال كرده است.
مراد از سياق، سير كلى يك جمله يا مجموعهاى از جملههاست كه از رهگذر آن، مفهوم خاصى به هم مىرسد.(2) جريان كلىِ يك جمله به الفاظى كه در آن به كار رفته، جهتِ معنايىِ خاصى مىبخشد و جريان كلى مجموعهى يك متن، به هر يك از جملههايى كه در آن آمده، جهتِ مفهومىِ ويژهاى مىدهد، لذا نه مىتوان يك لفظ را جداى از جملهاش معنا كرد و نه مىتوان يك جمله را جداى از مجموعهاى كه در آن قرار دارد معنا نمود بلكه معنايى كه براى يك لفظ در نظر گرفته مىشود، بايد با بقيّهى اجزاى جمله تناسب داشته باشد.
1 ـ كاربرد اين لفظ به معناى ديدن مانند آيهى «اَمْ خَلَقْنَا الْمِلائِكَةَ
اِنَاثاً وَ هُمْ شاهِدُون» [صافات (37)، 150] و به معناى گواهى دادن مانند آيهى
«وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ اَهْلِهَا» [يوسف (12)، 26] كه در اين آيه منظور كسى است كه
ماجرا را ديده و اكنون گواهى مىدهد.
2 ـ ر.ك: المعالم الجديدة، ص 143.
براى روشن شدن بحث، مثالى ذكر مىكنيم:
فرض كنيد كلمهى «بحر» در عربى داراى دو معناست: 1. دريا؛ 2. دانشمند. معناى اولْ
حقيقى، و معناى دومْ مجازى است. هنگامى كه فردى به ما بگويد: «اِذْهَبْ اِلى
الْبَحْرِ فِي كُلِّ يَوْمٍ» و ما بخواهيم بدانيم منظور متكلّم از كلمهى بحر چيست،
آيا درياست يا دانشمندى كه دانش فراوان دارد، سياق كلام را مورد بررسى قرار
مىدهيم. اگر در ديگر كلماتِ عبارت و نيز قراين خارجى نشانهاى بر مقصود بودن معناى
مجازىِ «بحر» نيافتيم، لازم است اين كلمه را بر معناى راجح آن، يعنى «دريا» حمل
كنيم.
گاهى در ساير اجزاى كلام، كلماتى يافت مىشود كه با معناى راجحِ كلمهى «بحر»
سازگار نيست، مانند اين كه جملهى قبلى به اين صورت گفته شود: «اِذْهَبْ اِلَى
البَحرِ فِي كُلّ يومٍ وَ استَمِعْ اِلَى حديثه بِاهْتِمامٍ» ملاحظه مىكنيم چنان
كه لفظ «حديث» را بر معناى راجحش حمل كنيم با معناى لغوى و راجحِ «بحر»، سازگار
نيست، بلكه با معناى مرجوحِ آن سازگار است. در اينجا مراد متكلّم از «بحر» چيست؟
آيا دانشمند است كه مأمور به شنيدن سخنش هستيم يا درياست كه دراين صورت معناى مرجوح
حديث، يعنى «صداى امواج دريا» مراد است؟ معناى جمله با توجه به ظاهر واژهى «بحر»
اين است: «به سمت درياى موّاج برو و صداى دل نشين امواج را بشنو»، امّا مطابق ظاهر
واژهى «حديث» معناى جمله اين است: «نزد عالِم برو و به سخن او گوش بده» در
اينگونه موارد بايد سياق مجموعهى كلام را مورد توجه قرار دهيم، يعنى با مورد نظر
قراردادن جملههاى قبل و بعد و موقعيت كلام ببينيم كدام معنا راجح است.
با نگاهى گذرا به آيات قرآن كريم، نقش مهمّ سياق را در ظهور معانى الفاظ در
مىيابيم؛ به طور مثال، صيغهى امر را مورد بررسى قرار مىدهيم. اصوليون در بحث
ظهور صيغهى امر، اختلاف نظر دارند؛ بعضى آن را در «وجوب» و برخى در «ندب» و
دستهاى در «قدر مشترك بين آن دو» ظاهر دانستهاند. آنها كه آن را ظاهر در وجوب
مىدانند، در سبب اين ظهور اختلاف دارند، بعضى آن را نتيجهى «وضع»،(1) عدّهاى
مولود «استعمال» و برخى فرآوردهى «حكم عقل» مىدانند.(2) ولى همهى آنها تصريح
كردهاند كه اين در جايى است كه قرينهاى بر ظهور صيغهى امر در معناى ديگر نباشد.
سخن ما اين است كه در بيشتر موارد اين قرينه است كه تعيين كنندهى ظهور صيغهى امر
است و بهترين قرينه، «سياقى» است كه صيغهى امر در آن به كار رفته است و هر عبارتى
به طور مسلّم سياقى دارد كه به الفاظش ظهور خاصى مىبخشد. از اين رو، معانىِ وجوب،
ندب، اباحه، ارشاد، تعجيز، انذار، ترخيص و تحقير كه براى صيغهى امر
برشمردهاند(3)، هيچ كدام به تنهايى مدلول صيغهى امر نيست، بلكه صيغهى امر از
رهگذر سياق به دست آورده است.
سورهى كوثر مثال خوبى براى بيان نقش سياق است. خداوند به پيامبر
صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: ما به تو «كوثر» داديم. آنچه از معناى لغوى «كوثر»
فهميده مىشود اين است كه خداوند «نعمت فراوان» به پيامبر صلىاللهعليهوآله داده
است.(4) اين مقدار از ظهور را همه در
مىيابند، اما از اين آيه نمىتوان فهميد كه مصداق كوثر چيست. برخى گفتهاند: نهرى
در بهشت است؛ برخى ديگر مصداق آن را قرآن و نبوّت دانستهاند؛ بعضى مراد از آن را
حضرت زهرا عليهاالسلام دانستهاند. وقتى آيهى پايانىِ اين سوره را مورد توجه قرار
دهيم، مىتوانيم مراد از كوثر را روشنتر دريابيم. «اَبْتَر» به كسى گفته مىشود كه
بى نسل است. از آنجا كه آيات اين سوره داراى سياقِ واحد است، با مقايسهى آيهى اول
با آخر، فهميده مىشود: نعمتى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله داده شده، كثرت نسل
و ذرّيّه است و لذا مىتوان كوثر را به حضرت زهرا عليهاالسلام منطبق ساخت؛ زيرا
ذُرّيهى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ـ كه فراوان نيز هستند ـ از طريق آن حضرت
است.
1 ـ ر.ك: المناهج الاصولية، ص 704.
2 ـ ر.ك: اصول فقه، ج 1، ص 65 .
3 ـ براى هر يك از موارد مثالى را ياد آور مىشويم:
وجوب: «اقيموا الصلوة و آتُوا الزَّكاة» [بقره (2)، 43]
ندب: «فكاتبوهم اِنْ عَلِمتُم فيهم خيراً» [نور (24)، 33]
اباحه: «كُلُوا وَاشْرَبُوا ولاتُسْرِفُوا» [اعراف (7)، 31]
ارشاد: «يا ايّها الذين آمَنوُا اذا تداينتم بدَينٍ اِلى اَجَلٍ مُسَمَّىً
فَاكْتبُوه» [بقره (2)، 282] ندب، مصلحت اُخروى و ارشاد، مصلحت دنيوى است.
تعجيز: «فَأتُوا بِسُورَةِ مِنْ مِثْلِه» [بقره (2)، 23]
انذار: «تمَتَّعُوا فاِنَّ مصيرَكُم الى النّار» [ابراهيم (14)، 30]
ترخيص: «فَاِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُوا» [مائده (5)، 2]
تحقير: «ذُقْ اِنَّكَ اَنْتَ العزيز الكريم» [دخان (44)، 49]
در اين مورد رجوع شود به: المناهج الاصولية، ص 72 ؛ الاحكام في اصول الاحكام، ج 1،
ص 278 ـ 279 و 367 .
4 ـ لفظ كوثر، هم از نظر ماده (كثر) و هم از نظر وزن (فَوْعَل) بر كثرت دلالت دارد.
مجموعهى آيات قرآن به منزلهى كلامى واحد است كه از متكلّم واحد صادر شده است؛ به
تعبير ديگر، قرآنى كه اكنون آياتش را به تفصيل مىبينيم، وجودى بسيط داشته، كه در
سير نزول مفصّل گرديده است: «كتابٌ اُحْكِمَتْ آياتُه ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ
حَكيمٍ خبيرٍ» [هود (11)، 1] و در اين كتاب هيچ گونه اختلافى وجود ندارد: «اَفَلا
يَتَدَبَّرُونَ القرآن ولو كان من عند غيراللّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً»
[نساء(4)، 82].
بنابراين، نبايد ظاهر آيهاى از قرآن كريم با ظاهر آيات ديگر مغاير باشد و وقتى
مىتوان مفهومى را برآمده از ظهور نهايى يك آيه تلقّى كرد كه با آيات ديگر مخالف
نباشد؛ به عبارت ديگر، همان طور كه يك واژه ظهور واقعى خود را در جمله پيدا مىكند،
يك آيه و يك مجموعه از آيات نيز ظهور نهايى خود را در كلّ قرآن مىيابد؛ از اين رو
«تفسير قرآن به قرآن» در به دست آوردن ظهور نهايى و واقعى آيات بسيار سودمند است.
بهطور مثال نمىتوان بهظاهر آيهى «الىربهاناظرة»[قيامت(75)،23[ بدون توجه به
ظاهر آيهى «لاتدركه الابصار» [انعام (6)، 103] معتقد شد.
با توجه به نقش عوامل اثر گذار بر ظهور كلام، ظهور نهايى آيات قرآنى در طى مراحلى
به دست مىآيد؛ از اين رو برخى گفتهاند؛ به طور كلى ظهور بر سه قسم است: ظهور
تصوّرى؛ ظهور تصديقى اول؛ ظهور تصديقى دوم.
الف) ظهور تصوّرى: به دلالت لغوى يا عرفىِ مفردات كلام «ظهور تصورى» گفته مىشود.
عامل ظهور تصوّرى، وضع و استعمال است. براى به دست آوردن چنين ظهورى از كلام، علم
به وضع و استعمال كافى است. دراين ظهور، سياق و قراين داخلى و خارجى هيچ گونه سهمى
ندارند.
ب) ظهور تصديقى اول: اين ظهور، مدلول مجموعهى الفاظ و نسبت هاى كلام است كه گاهى
ممكن است با ظهور برخى از الفاظ سازگارى كامل نداشته باشد.
ج) ظهور تصديقى دوم: عبارت است از ظهور كلام در مراد واقعىِ متكلّم. اين ظهور، پس
از ملاحظهى هر گونه قرينهى صارفه، متّصل و منفصل ، لفظى و غير لفظى به دست
مىآيد.(1)
1 ـ ر.ك: اصول الفقه، ج 2، ص 145 ـ 146.
2 ـ ر.ك: دايرةالمعارفالاسلامية الشيعية، ج 3، ص 47 (ذيل واژهى تفسير)؛ علوم
القرآن، ص219.
برخى نيز ظهور را به دو دسته تقسيم كردهاند: بسيط و معقّد (مركب).
1ـ ظهور بسيط: معنايى است كه از لفظ يا كلام ـ بدون در نظر گرفتن الفاظ و كلامهاى
ديگر ـ به دست مىآيد.
2ـ ظهور مُعَقَّد (مركّب): ظهورى است كه از مجموعهى الفاظ و عبارات متكلّم به دست
مىآيد، در جايى كه هر يك از آن الفاظ و عبارات، خود داراى ظهور جداگانهاى
هستند.(2)
بنابراين بايد توجه داشت كه در جريان تفسير آيات قرآن، چنان كه تأويلى صورت
گيرد، ممكن است معناىِ تأويلى با ظهور ابتدايى يا بسيط سازگار نباشد، ولى بايد با
ظهور نهايى يا معقّدِ آن سازگار باشد؛ بنابراين «تأويل صحيح»، حمل لفظ بر معنايى
است كه در نهايت، با در نظر گرفتن عوامل گوناگون، از خود لفظ برآمده و لفظ و عبارت
در آن ظاهر باشد.
از آنچه گفته شد، نكات زير به دست مىآيد:
1) هدف همهى مفسّرانِ قرآن، در يافتن معانىِ مرادِ خداوند از آيات قرآن كريم است.
كسانى كه به اصول و قواعد زبانشناختى پاىبند هستند، معانى مراد خداى متعال را از
طريق اقسام دلالت به دست مىآورند و در نهايت، الفاظ و عبارات قرآن را گوياى مطالبى
مىدانند كه به عنوان تفسير قرآن عرضه كردهاند. اين گويايى الفاظ نسبت به معانى،
همان چيزى است كه از آن به عنوان «ظهور معانى از الفاظ» تعبير مىكنيم.
2) نبايد انتظار داشت كه همهى مقاصد الهى را از ظهورات ابتدايى الفاظ به دست آورد،
بلكه لايههاى تو در توى معانى و وجوه بودن برخى از الفاظ به كار رفته، قرار گرفتن
برخى از الفاظ در موقعيتهاى مختلف، ظهور و خفاى قراين خارج از متن و برخى عوامل
ديگر باعث مىشود تا اولاً: درجات ظهور و خفاى مراد خداوند از الفاظ قرآن متفاوت
باشد؛ ثانياً: كشف بسيارى از معانى با گذر از ظهورات ابتدايىِ الفاظ و ظاهر ساختن
پردههاى نهانىِ معنا صورت گيرد.
3) الفاظ را مىتوان از نظر ظهور و خفا به دو دستهى كلى تقسيم كرد:
الف ـ الفاظ واضح الدلالة، شامل ظاهر، نصّ و محكم؛
ب ـ الفاظ غير واضح الدلالة، شامل خفىّ، مجمل و متشابه.
4) براى دستيابى به ظهور نهايى كلام بايد به مراحل زير توجه نمود:
الف ـ معناى وضعى؛
ب ـ معناى كاربردى (استعمالى)؛
ج ـ سياق الفاظ و جملهها در متن؛
د ـ هماهنگى با كل قرآن كريم.
5) در فهم مراد خداوند نبايد به ظهور ابتدايى كلام التفات كرد، بلكه با در نظر
گرفتنِ
مراحلِ پيش گفته، علاوه بر ظهور تصوّرى، بايد ظهور تصديقى يا ظهور مركّب را نيز
مورد توجه قرار داد.
6) هرگونه تفسير و تأويلى كه به قرآن نسبت داده مىشود، بايد در يك فرآيند منطقى و
زبان شناختى از ظهور الفاظ و جملههاى قرآن به دست آيد كه به آن ظهور نهايى كلام
مىگوييم.
1ـ ظاهر، نصّ و محكم را تعريف كرده، فرق هر يك را با ديگرى بيان كنيد.
2ـ خفى، مجمل و متشابه را تعريف كرده، تفاوت آنها را با يكديگر بيان كنيد.
3ـ چرا عناوين «مفسّر» و «مؤوّل» را نمىتوان به عنوان يك قسم مستقل در اقسام لفظ
پذيرفت؟
4ـ تعميم چيست؟ نمونهاى را از آيات قرآن ذكر كنيد كه مفسّران معناى آن را تعميم
دادهاند.
5ـ در مورد تفسير آيات متشابه چند نظريه وجود دارد؟ توضيح دهيد.
6ـ براى فهم معناى مراد از الفاظ و آيات قرآن چه مراحلى را بايد پيمود؟
7ـ ظهور تصديقى اول با ظهور تصديقى دوم چه تفاوتى دارد؟
1ـ تقسيمات مختلفى كه از لفظ از نظر ظهور و خفا شده است، مورد بررسى قرار دهيد.
2ـ اصطلاح اصوليون در مورد لفظ متشابه را با آنچه مفسّران و دانشمندان علوم قرآنى
با توجه به آيهى 7 سورهى آل عمران متشابه خواندهاند، مورد مقايسه قرار دهيد.
3ـ اقسام ظهور را از ديدگاه علماى اصول به تفصيل مورد بررسى قرار دهيد.
4ـ سياق و نقش آن در تفسير قرآن تحقيق كنيد.
1ـ المناهجالاصولية في الاجتهاد بالرأي في التشريع الاسلامى، فتحى درينى.
2ـ المعالم الجديدة، محمد باقر صدر.
3ـ اصول التفسير و قواعده، خالد عبدالرحمن العك.
4ـ اصول الفقه، محمد رضا مظفر.
5ـ روشهاى تأويل قرآن، محمد كاظم شاكر، ص 267 ـ 308.