درس ششم: زبان قرآن
□ بيان اصطلاحات
□ تركيبى بودن زبان قرآن
□ دو لايه بودن زبان قرآن
□ زبان قرآن از نوع عرف خاص
مباحثى كه امروزه با عنوان «زبان قرآن» نامبردار شده، يكى از مهمترين مبانى فهم
قرآن كريم را رقم زده است. گر چه اين مباحث در گذشته نيز، كم و بيش، در قالبهاى
ديگرى مطرح بوده، امّا اكنون با جوانب و زواياى جديد و به صورت شفافتر از قبل،
چهرهى خود را در حوزهى تفسير قرآن نشان داده است.
مهمترين سؤال در اين مبحث آن است كه خداوند در قرآن كريم با چه زبانى با مردم سخن
گفته است؟ منظور از زبان در اينجا شيوههاى مختلف انتقال معنا نظير زبان رمز، زبان
سمبليك، زبان علم، زبان ادبى و زبان عرف است.
در پاسخ به اين سؤال، برخى زبان قرآن را يكى از موارد پيشگفته دانستهاند و برخى
ديگر براى قرآن زبان خاصى ـ كه تركيبى از زبانهاى مختلف است ـ برگزيدهاند. به طور
مثال، ناصرخسرو، از پيروان مذهب اسماعيليه، قرآن و تمام شريعت را رموز و امثال
مىداند.(1) اهل حديث و ظاهرگرايان پيرو نظريهى عرفى بودن زبان و ادبيات قرآن
هستند و بر همين مبنا عقايدى چون تجسيم و تشبيه در ميان اين گروه پديدار شده است.
در مقابل، گروه ديگرى از دانشمندان اسلامى، چه در ميان مفسّران و چه در ميان
فيلسوفان و عارفان، تركيبى از چند زبان را براى قرآن برگزيدهاند؛ نظير آنكه برخى
زبان ظاهر را غير از زبان باطن دانستهاند.
1 ـ ر.ك: وجه دين، كتابخانه طهورى، تهران، 1348 ش، چاپ دوم، ص 180.
قرآن كريم خود در اين باره به صراحت سخن نگفته است، جز آنكه در آيهاى آمده
است:
«وَمَا اَرْسَلْنَا مَنْ رَسُولٍ إلاّ بلسان قومه ليبيّن لهم فيضلّاللّه من يشاء
و يهدى من يشاء» [ابراهيم (14)، آيهى4]
بيشتر مفسّران، زبان را در اين آيه به نوع گويش مردم، نظير عربى، عبرى و فارسى
تفسير كردهاند و نه شيوهى انتقال معنا نظير زبان نمادين، تمثيلى، رمزى و عرفى. از
اين رو، شايد نتوان از اين آيه نتيجه گرفت كه در قرآن هيچ مطلبى به صورت رمزى،
سمبليك، كنايى و تمثيلى وجود ندارد. زيرا آنچه به يك قوم اختصاص دارد نوع گويش است،
امّا كنايه، نماد، تمثيل و ... در همهى اقوام وسيلهى انتقال معناست.
در اينجا لازم است قبل از ورود به بحث زبان قرآن، برخى از اصطلاحات مربوط به زبان را به اختصار توضيح دهيم.(1)
منظور از اين زبان، زبان عمومى مردم است كه مسايل روزمرّهى خود را با آن اظهار مىكنند. سادگى و خالى بودن از اصطلاحات پيچيدهى علمى و ادبى و در مقابل، وجود تسامح و مبالغه از ويژگىهاى اين زبان است. برخى از طرفداران نظريهى عرفى بودن زبان قرآن، زبان عرف را به گونهاى تفسير كردهاند كه نقايص پيشگفته را نداشته باشد.(1)
زبان رمز، زبانى است كه در آن، واژهها در معناى وضعى خود به كار نمىروند، بلكه متكلّم و مخاطب، به طور خصوصى، كلمات را نشانههايى براى معانى قراردادهاند، از اين رو صرفاً با آشنايى با معانى وضعى كلمات نمىتوان به مقاصد گوينده پى برد. به طور معمول در مواردى كه مقاصد گوينده اسرارآميز باشد، از اين شيوهى زبانى استفاده مىشود.
1 ـ براى آشنايى بيشتر با اين اصطلاحات، رجوع كنيد به: محمدجواد
عنايتىراد، مقاله زبانشناسى دين در نگاه الميزان، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، بهار
و تابستان 1376ش، شمارهى 9 ـ 10، ص 35 ـ 37؛ سيد عبدالكريم موسوى اردبيلى، مشكل ما
در فهم قرآن، مجلهى نامهى مفيد، سال دوم، شمارهى چهارم، زمستان 1375 ش، شمارهى
مسلسل: 8، ص 10 ـ 17؛ مقصود فراستخواه، زبان قرآن، شركت انتشارات علمى و فرهنگى،
تهران، 1376 ش، ص 252 ـ 274.
2 ـ براى نمونه رجوع كنيد به: جعفر نكونام، مقالهى عرفى بودن زبان
قرآن، صحيفهى مبين، پاييز 78، شمارهى 49، ص 13 ـ 18.
در اين زبان، مطالب به صورت داستان و حكايت بيان مىشود، ولى آنچه در ظاهر داستان آمده، از واقعيت بهرهاى ندارد، مانند داستانهاى كليله و دمنه كه به صورت زبان حيوانات بيان شده است.
زبان ادبى، زبانى است كه در آن از فنون ادبى و بلاغى چون استعاره، تشبيه و كنايه به صورت گسترده استفاده مىشود و از صراحت و سادهگويى بهرهى كمى دارد. اين نوع زبان از شورانگيزى و دلربايى برخوردار است و بيشتر بر مقولهى هنر و زيبايى شناختى و احساس و خيال استوار است تا واقع نمايىِ محسوس.
منظور از علم در اين اصطلاح، علم تجربى است. در اين زبان، محسوسات و اوصافشان كه
به تجربهى انسان درآمدهاند، گزارش مىشود. از ويژگىهاى زبان علمى، دقيقبودن،
كمّى بودن، توجيه ناپذيرى، نداشتن ايهام، عدم استفاده از مجاز، عدم
استفاده از دلالت التزامى و ... مىباشد.
گاهى اين اصطلاح در مورد همهى علوم و فنون، اعم از علوم تجربى، علوم انسانى و علوم
ادبى به كار مىرود. اين علوم، هر يك داراى اصطلاحات خاص خود هستند كه دانستن آنها
براى فهم متونى كه مربوط به هر يك از علوم است، اجتناب ناپذير است.
گاهى گوينده مقاصد خود را در قالب مثالهايى قابل فهم براى مخاطب خود بيان مىكند،
در اينجا با اينكه مثالها خود مورد قصد واقع شدهاند، معناى نهايى متن و مراد
اصلى گوينده، فراتر از آنهاست.(1)
با توضيحاتى كه داده شد، اكنون جوانب مختلف بحث زبان قرآن را طى نكاتى يادآور مىشويم.
با آن كه زبان قرآن از نظر دارا بودن اصطلاحات، داراى عرف خاص است و در عين حال كه واژههاى قرآن از زبان قوم اخذ شده، در بسيارى از موارد معانى لغوى و عرفىشان مورد نظر نيست.
1 ـ آنچه كه در بيان اصطلاحات به اختصار گذشت، معناى نسبتاً رايج آنها است اما ممكن است تعريفهاى ديگرى از اين اصطلاحات عرضه شود. بديهى است آنچه در اين مقاله مورد قضاوت قرار گرفته، صرفاً بر مبناى تعاريفى است كه در همين درس ارايه شده است. جهت آشنايى بيشتر با اين اصطلاحات مراجعه كنيد به: مقالهى زبانشناسى و دين در نگاه الميزان، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، شمارهى 9 ـ 10؛ زبان قرآن نوشتهى مقصود فراستخواه؛ مقالهى مشكل ما در فهم قرآن؛ نامهى مفيد، شمارهى 8.
توضيح آنكه، واژههاى هر زبانى در طول زمان دچار تطوّر مىشود، بدين سان كه هر
تغيير و تحوّلى در زندگى انسان بر زبان و اصطلاحات آن اثر مىگذارد. تحوّلات
اجتماعى، سياسى، فرهنگى، علمى و ... در تطوّر معانى واژههاى هر زبانى نقش دارند.
به مثال، وقتى در جامعهاى جنگى طولانى اتفاق مىافتد، تحوّلات و فرهنگ حاكم بر جنگ
به برخى از واژهها، معانىِ جديدى مىدهند كه در مجموع، ادبيات جنگ را پديد
مىآورد، و يا وقتى در جامعهاى انقلاب رخ مىدهد، به دنبال آن، ادبيات انقلاب رخ
مىنمايد. زبان خاص علوم و فنون نيز مشمول اين قاعده است يعنى هر علمى با توجه به
نيازهايى كه دارد واژههايى را از زبان عمومى وام مىگيرد و با كاربرد آنها در
موارد جديد، معانىِ جديدى را به آنها تزريق مىكند. اصطلاحات نحو، صرف، بلاغت،
فقه، اصول، عرفان، تصوّف و علوم تجربى چون فيزيك، شيمى، پزشكى و ... از اين قبيل
است.
نكتهى مهم آن است كه پس از شكلگيرى اصطلاحات در هر حوزه، مطالعه و تحقيق در
موضوعات آن حوزه بايد با توجه به معانى جديد واژههاى خاصّ آن حوزه باشد. از اين
رو، كسى نبايد انتظار داشته باشد كه صرفاً با معانىِ عمومىِ واژهها بتواند يك متن
علمى در رشتهى رياضى يا فيزيك را بفهمد!
با اين توضيح مىگوييم كه دين به طور عام و اسلام به طور خاص، يكى از عميقترين
تحوّلات را در حوزهى زندگى انسان به وجود آورده است و از موضوعاتى جديد و با
هويّتهايى متفاوت از آنچه در عرف مردم بود، سخن گفته است؛ از مسايل درونى انسان
تا موضوعات ماوراى حسّ، نظير: خدا، فرشتگان، جنّ، عالم ملكوت، جهانِ آخرت و ... .
از آنجا كه خداوند پيامبران را از ميان مردم انتخاب كرده و با زبان همان مردم به
سراغ آنها فرستاده است، به طور طبيعى واژهها را از زبان مردم وام گرفته است ولى
همهى آنها را صرفاً در همان معانىِ رايج به كار نبرده است، بلكه مانند علوم و
فنون و همهى تحوّلات ديگر، معناى خاص و متناسب با اهداف و مقاصد خود به آن ها
بخشيده است.
نتيجه آنكه، زبان قرآن صرفاً زبان عرف عام نيست، بلكه با اخذ واژهها از زبان
عمومى و اعطاى معانى جديد به آنها، عرف خاصى را رقم زده است، همان طور كه هر تحوّل
علمى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى چنين تعاملى با زبان دارد.
در اينجا به اين نكته اشاره مىكنيم كه برخى پنداشتهاند كه اگر كسى بگويد قرآن
داراى زبانِ عرف خاص است، اين بدان معناست كه به زبان رايج در يكى از علوم و فنون و
نحلههاى فكرى مانند زبان عرفا، زبان فلاسفه، زبان متكلّمان، زبان علوم تجربى و...
سخن گفته است! در حالى كه بطلان اين امر واضحتر از آن است كه نياز به توضيح داشته
باشد. همان طور كه فلسفه با اصطلاحات علم نحو سخن نمىگويد و علم نحو با اصطلاحات
علم رياضى بيان نمىشود! قرآن نيز با اصطلاحات هيچ كدام از علوم و فنون و مكاتب
فكرى سخن نگفته است.
عرف خاص در مورد قرآن كريم به اين معناست كه قرآن داراى اصطلاحات ويژهى خود است،
يعنى همان طور كه كسى بخواهد متون پزشكى را بفهمد ناچار از آشنايى با فرهنگ
اصطلاحات پزشكى است، براى فهميدن قرآن نيز بايد با فرهنگ دين و اصطلاحات آن، به
ويژه دين اسلام، آشنا باشد. كسى كه در تفسير قرآن تنها از معناى عمومى واژهها
استفاده مىكند، مانند كسى است كه متن پزشكى را با استفاده از فرهنگهاى عمومى
ترجمه و تفسير كند كه قطعاً رفتن به بىراهه است.
علاّمه طباطبايى عدم توجّه به فرهنگ خاصّ قرآن در تفسير را، موجب در غلطيدن در وادى
تفسير به رأى مىداند. ايشان مىفرمايد:
«مفسّر نبايد در تفسير آيات قرآن به اسبابى كه براى فهم كلام عربى در دست دارد،
اكتفا نموده، كلام خدا را با كلام مردم مقايسه كند. وقتى ما كلام يكى از افراد
انسانى را مىشنويم، بىدرنگ براى فهمِ مرادش، قواعد معمول را به كار
مىبنديم، همان طور كه در اقارير و شهادات چنين مىكنيم؛ زيرا بيانِ همهى ما افراد
انسانى بر مبناى معانى و مصاديق حقيقى و مجازىِ معهود در عرفِ اهل زبان است.
بيانات قرآن را نبايد بر اين مبنا جارى دانست، بلكه آيات قرآن، كلامى متصل به
يكديگر است، كه در عين جداجدا بودن، برخى شاهد بر برخى ديگر است، پس نمىتوان با
صرف اجراى قواعد مقرر در علوم مربوط، معناى مراد از هر آيه را به دست آورد، بدون
آنكه در همهى آيات مناسب با آن آيه تدبّر كنيم. اين مطلب از آيهى «اَفَلا
يتدبّرون القرآن و لو كان من عند غيراللّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً» [نساء (4)،
آيهى 82].
بنابراين، تفسير به رأى مربوط به طريق و شيوهى كشف مراد خداوند از آيات است. به
عبارت ديگر: پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله ما را از اينكه كلام خدا را به شيوهى
كلامِ ديگران تفسير كنيم، بازداشته است، حتّى اگر در مواردى مطابق با واقع
باشد».(1)
1 ـ الميزان في تفسير القرآن، ج3، ص 78، ذيل آيات 7 ـ 9، سورهى آل عمران و نيز ر.ك: ص 80.
ايشان در جاى ديگرى مىفرمايد:
از روايات مربوط به تفسير به رأى و آيات مؤيّد(1) آن استفاده مىشود كه نهى از
تفسير به رأى مربوط به طريقهى تفسير است، نه اصل تفسير، مىخواهد بفرمايد كلام خدا
را به طريقى كه كلام خلق تفسير مىشود نبايد تفسير كرد. البته فرق بين آن دو در
نحوهى استعمال الفاظ و چيدن جملات و به كار بردن فنون ادبى و صناعات لفظى نيست،
براى اينكه قرآن هم، كلامى عربى است كه همه آنچه در ساير كلمات عربى رعايت مىشود
در آن نيز رعايت شده، بلكه اختلاف بين آن دو از جهت مراد و مصداق است.(2)... اگر در
كلماتى كه خداى تعالى در كتاب مجيدش در معرّفى اسما، صفات، افعال خود، فرشتگان،
كتب، رسولان، قيامت و متعلّقات قيامتش آورده دقت نموده و نيز در حكمت احكامش و
ملاكات آنها تأمّل كنيم، به خوبى خواهيم ديد كه آنچه ما در تفسير آن كلمات صرفاً
با به كار بردن قراين عقلى اظهار مىداشتيم همه از قبيل تفسير به رأى و پيروى از
غير علم و تحريف كلام از مواضعش بود.(3) بيانات قرآنى در آياتى متفرق شده، و در
قالبهاى مختلفى ريخته شده، تا نكات دقيق كه ممكن است در هر يك از آن آيات نهفته
باشد، به وسيلهى آيات ديگر تبيين شود، و به همين جهت بعضى از آيات قرآنى شاهد بعضى
ديگر است، و يكى مفسّر ديگرى است.(4)
1 ـ ر.ك: نساء (6)، آيهى 83؛ حجر (15)، آيهى 91؛ نساء (6)، آيهى 46 و اسراء
(17)، آيهى 36.
2 ـ الميزان، ج 3، ص 80.
3 ـ همان، ص 82.
4 ـ همان.
علاّمه طباطبايى، يكى ديگر از تفاوتهاى عمدهى كلام خدا با كلام مردم را در اين
مىداند كه در كلام عرف، مسامحه راه دارد، بدينسان كه گاهى حكمى را كه بايد بر روى
«كثير» ببرد، بر روى «جميع» مىبرد و تازه همهى اينها در چهارچوب ادراكاتى است كه
بشر از جهان خارج دارد. و اما بيرون از اين چهارچوب، يعنى حقايقى كه از آنها غافل
است و به خاطر محدوديت دركش، قهراً سهل انگاريش دربارهى آنها بيشتر است. اما كلام
خداى سبحان چنين نيست، چون او به هر چيزى از هر جهتش احاطهى علمى دارد.(1)
برخى از روايات نيز مؤيّد اين نظريه است.مانند آنچه در پى مىآيد.
از على عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
«ايّاك أن تفسّر القرآن برأيك حتى تفقهه عن العلماء، فانّه رُبّ تنزيل يشبه بكلام
البشر و هو كلام اللّه و تأويله لايشبه كلام البشر».(2)
و از ايشان نقل شده است كه فرمود:
«و امّا قوله: «فجاء ربّك و الملك صفّاًصفّاً» [فجر (89)، آيهى 23 [«و لقد ينظرون
اِلاَّ اَنْ تأتيهم الملائكة اَوْيَأتِىَ رَبُّك» [انعام (6)، آيهى 158] فذلك كلّه
و ليست جيئته جلّ ذكره كجيئة خلقه، و لايشبه تأويله كلام البشر و لا فعل البشر».(3)
پرسش: با توضيحاتى كه آمد معلوم مىشود كه همهى آيات قرآن براى مردم و اهل زبان ـ
حتى مسلمانان در عصر نزول قرآن ـ بدون توضيح اصطلاحات آن قابل فهم نيست، اين امر با
بيان بودن قرآن براى همهى مردم چگونه قابل توجيه است؟
1 ـ همان، ج 5، ص 417 ـ 418.
2 ـ بحارالانوار، ج 90، ص 136 ـ 137 و نيز ج 89، ص 107.
3 ـ همان، ج 90، ص 114.
در جواب بايد بگوييم كه اين سؤال در مورد هر عرف خاصى ـ اعم از علوم، فنون،
فرهنگها، مكاتب، اديان و شرايع ـ مطرح است كه چگونه مىتوان به معانىِ دقيق
اصطلاحات آنها ـ كه معنايى فراتر از معناى عرفى دارند ـ دست يافت. بىترديد قبل از
شكل گيرى ساختار عرف خاص در هر يك از موارد پيشگفته، فرهنگنامهى مكتوبى براى آن
عرف خاص نوشته نمىشود! بلكه فرهنگنامهها بعد از استقرار عرف خاص نوشته مىشود.
براى نوشتن چنين فرهنگنامههايى، به طور معمول به فرد خاصى مراجعه نمىشود. بلكه
با مراجعه به مجموعهى آنچه كه آن عرف خاص را سامان بخشيده، مىتوان معناى جديد هر
يك از اصطلاحات را در آن باز يافت. از اين رو بايد تفسير خاصّ واژههاى قرآنى را از
مجموع اصول حاكم بر اديان و به ويژه فرهنگ اسلام و قرآن اخذ كرد.
برخى معتقدند كه براى معناى اصطلاحى واژهها و عبارتهاى قرآنى فقط بايد به فرهنگ
قرآن مراجعه كرد، برخى بر اين باورند كه سنّت و روايات نيز علاوه بر بيان تفاصيل
شريعت، نقش تفسيرى نيز براى قرآن عهدهدار هستند. تفصيل اين مطلب در درس «استقلال
قرآن در دلالت» و «قواعد و عوامل مؤثّر در فهم قرآن» بيان شده است.
با اندك تأمّلى در موضوعات و محتواى قرآن كريم مىتوان دريافت كه اين كتاب آسمانى
با شيوههاى مختلف و روىكردهاى متفاوت به تربيت و هدايت خلق پرداخته است. بيان
احكام حلال و حرام، قصص و امثال، آيندهى جهان و انسان و معرفةاللّه از جملهى
ابواب اين كتاب آسمانى است كه خداوند همه را به شيوهاى بديع در هم آميخته است.
برخى بر اين نظرند كه زبان قرآن در همهى اين موارد يكسان نيست. حضرت امام
خمينى(ره) مىفرمايد:
كسى كه بخواهد تربيت و تعليم و انذار و تبشير كند، بايد مقصد خود را با عبارات
مختلفه و بيانات متشتّته ـ گاهى در ضمن قصه و حكايت و گاهى در ضمن تاريخ و نقل و
گاهى به صراحت لهجه و گاهى به كنايت و امثال و رموز ـ تزريق كند تا نفوس مختلفه و
قلوب متشتّته هر يك بتوانند از آن استفادت
كنند.(1)
ايشان در ادامه مىافزايد:
[در قرآن كريم] آنچه به حال عموم بيشتر فايده داشته بيشتر مذكور و با صراحت لهجه
است؛ و آنچه براى يك طبقهى خاصّه مفيد است، به طريق رمز و اشاره مذكور است؛ مثل
«و رضوانٌ من اللّهاكبر»] توبه (9)، آيهى 72 [و آيات لقاءاللّه براى آن دسته. و
مثل «كَلاَّ اِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يومَئِذٍ لَمَحْجُوبُون»[مطفّفين (83)، آيهى
15 [براى دستهى ديگر.(2)
مىتوان گفت وجه اينكه برخى از صاحبنظران در تطبيق زبان قرآن با مدلهاى مختلف
زبانى ـ عرفى، ادبى، علمى، سمبليك و ... ـ توفيقى نداشتهاند، همين مطلب است كه
حوزههاى ورود قرآن، فراتر از حوزههاى ورود هر يك از اين زبانها به صورت خاص است.
آيتاللّه موسوى اردبيلى در اين باره مىنويسد:
حقيقت آن است كه قرآن زبان، مخصوص به خود دارد و نمىتوان زبان قرآن را به طور كامل
با يكى از زبانهاى ياد شده مقايسه كرد. درست است كه در هر قسمتى از قرآن نمودهايى
از گرايشهاى عرفى، ادبى، علمى و رمزى يافت مىشود و اوصافى از اين زبانها در قرآن
ديده مىشود، اما هيچ كدام از اين زبانها نيست.(3)
برخى معتقدند كه زبان قرآن در بيان احكام شرعى، زبان عرف عقلاست(4) و لذا ظواهر آن
حجّت است.
1 ـ آداب الصلوة (آداب نماز)، ص 187.
2 ـ همان، ص 190.
3 ـ مقالهى مشكل ما در فهم قرآن (كنكاشى در زبان قرآن)، نامهى مفيد، سال دوّم،
شمارهى چهارم، زمستان 1375، شمارهى مسلسل 8، ص 18.
4 ـ ر.ك: مبانى كلامى اجتهاد در برداشت از قرآن كريم، ص 302.
عدّهاى قايلاند كه زبان قرآن در بيان برخى از داستانهاى
قرآن، زبان سمبليك است. شهيد مطهرى دربارهى داستان آدم مىگويد:
ما اگر خصوصاً قرآن كريم را ملاك قرار دهيم، مىبينيم قرآن داستان آدم را به صورت
به اصطلاح سمبليك طرح كرده است. منظورم اين نيست كه «آدم» كه در قرآن آمده نام شخص
نيست؛ چون سمبل نوع انسان است ـ ابداً ـ قطعاً «آدم اول» يك فرد و يك شخص است و
وجود عينى داشته است؛ منظورم اين است كه قرآن داستان آدم را از نظر سكونت در
«بهشت»، اغواى شيطان، طمع، حسد، رانده شدن از بهشت، توبه و ... به صورت سمبليك طرح
كرده است. نتيجهاى كه قرآن از اين داستان مىگيرد، از نظر خلقت حيرتانگيز آدم
نيست و در باب خداشناسى از اين داستان هيچگونه نتيجهگيرى نمىكند؛ بلكه قرآن تنها
از نظر مقام معنوى انسان و از نظر يك سلسله مسايل اخلاقى، داستان آدم را طرح
مىكند.(1)
يكى ديگر از صاحبنظران اسلامى در خصوص داستانهاى قرآن مىگويد:
از آنجا كه اسلام تمايل فطرى افراد به داستان و تأثير افسونگر آن را در دلها
مىداند، انواع داستانها را نيز به كار مىگيرد: داستان تاريخى، با مقاصد و جاها و
اشخاص و رخداد واقعى؛ داستان واقعى كه نمونههاى گوناگونى از حالتها و خصوصيات
بشرى را عرضه مىدارد. همچنين داستانهاى تمثيلى را نيز كه بذاته واقعيتى ندارند،
امّا ممكن است در لحظهاى از لحظات زندگى، و يا روزى از روزگاران پيش آيد، مورد
استفاده قرار مىدهد.
تمام داستانهاى پيامبران و تكذيب كنندگان رسالت و دشمنان آنها و مصايبى كه از اين ناحيه بر آنان روا داشتهاند، از نوع اول است. از نوع دوّم، داستان دو پسر آدم است. و از نوع اخير داستان كسى است كه دو باغ داشت.(2)[كهف (18)، آيهى 43 ـ 32]
1 ـ مجموعه آثار، ج 1، ص 514 ـ 515.
2 ـ روش تربيتى اسلام، ص 210 ـ 211.
قابل ذكر است كه در قرآن كريم، در برخى از گفتگوها، از زبان حال نيز استفاده شده
است، بدين سان كه سخنانى به افراد نسبت داده شده است كه ممكن است آنها چنين سخنانى
را به زبانِ ظاهر نياورده باشند، بلكه خداوند نيّت، اراده و خواست آنها را به زبان
گفتار درآورده است. از موارد زير مىتوان به عنوان نمونه ياد كرد.
الف)
«وَجاوَزنا ببنى اسرائيل البَحرَ فَاَتْبَعَهَمْ فِرعَونُ وَجُنُودُه بَغْياً و
عدواً حَتّى اِذَا اَدْرَكَهُ الْغَرقُ قَالَ آمَنْتُ اَنَّهُ لااِلَهَ اِلاَّ
الَّذى آمَنَتْ بِهِ بَنُوا اِسْرائيلَ وَ اَنَا مِنَ المسلمين الآنَ وَ قَدْ
عَصَيْتَ قَبْلُ و كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ فَالْيَومَ نُنَجّيكَ بِبَدَنِكَ
لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ اِنَّ كثيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا
لَغَافِلُونَ»[يونس(10)، آيات 90 ـ 92]
ملاحظه مىكنيم كه در آيهى 92 سورهى يونس، خداوند سخنى را خطاب به فرعون گفته
است: آيا مىتوان گفت خداوند با وحى مستقيم به فرعون، چنين سخنى را به او گفته
است!؟ يا اينكه بايد بگوييم، خداوند ارادهى خود را در مورد فرعون و سرنوشتش با
اين جمله براى ما بيان كرده است.
ب)
«و يطعمون الطعام على حبّه مسكيناً وَيَتيماً وَ اسيراً اِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ
لِوَجْهِاللّهِ لانُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَلاشُكُوراً اِنَّا نَخَافُ مِنْ
رَبَّنا يَوماً عَبُوساً قَمطَرِيراً»[انسان (76)، آيات 8 ـ 10]
طبرسى در مورد آيات 9 و 10 سورهى انسان مىنويسد:
گفته شده كه آنها [به زبان ظاهر [چنين سخنى نگفتهاند، ليكن خداوند با علمى از
درون آنها داشت، آن را بازگو كرد تا هم تمجيدى براى آنان باشد و هم ديگران
را به چنين عمل و نيّتى ترغيب كند.(1)
نتيجه آنكه، زبان قرآن در محكمات متفاوت از متشابهات و نيز در معارف و قصص و
امثال، متفاوت از احكام است. به احتمال زياد، مراد از نزول قرآن بر هفت حرف نيز
همين معناست.(2)
به تصريح روايات، قرآن داراى ظاهر و باطن است. با اين فرض بايد گفت كه زبان قرآن،
زبانى دو لايه است، زبانى در ظاهر و زبانى در باطن دارد؛ زبان ظاهر قرآن، ناطق و
زبان باطن آن، صامت است كه به تعبير اميرمؤمنان على عليهالسلام بايد آن را به نطق
آورد. در نهج البلاغه آمده است:
«ذلك القرآن فاستنطقوه و لنيَنْطِقَ و لكن اُخْبِرُكُمْ عنه...(3)] القرآن
[لايَنْطِقُ بِلِسَانٍ وَ لاَ بُدَّ لَهُ مِنْ تَرجُمانٍ وَ اِنَّما يَنْطِقُ
عَنْهُ الرِّجَالُ».(4)
در نگاه ظاهر، در بخشى (و به تعبير روايات، در هر حرفى) به مقتضاى موضوع به زبانى
سخن گفته است و در عين حال در همهى بخشها تا آنجا كه ممكن بوده به سطح فهم عموم
مردم نزديك شده است، تا همگان از آن بهره برند و هدف دين كه هدايت همهى مردم است
حاصل شود. علاّمه طباطبايى مىنويسد:
نظر به اينكه افهام در درك معنويات اختلاف شديد دارند و چنانكه دانسته شد القاى
معارف عاليه از خطر مأمون نيست تعليم خود را مناسب سطح سادهترين فهمها كه فهم
عامّهى مردم است قرار داده و با زبان سادهى عمومى سخن گفته است.
1 ـ مجمعالبيان في تفسير القرآن، پيشين، ج 9 ـ 10، ص 617، ذيل همان آيات.
2 ـ ر.ك: درس ظاهر و باطن قرآن و مبانى فهم آن.
3 ـ نهجالبلاغه، با ترجمهى سيد جعفر شهيدى، خطبهى 158، ص 159.
4 ـ همان، خطبهى 125، ص 123.
البته اين روش اين نتيجه را خواهد داد كه معارف عاليه معنويّه با زبان سادهى عمومى بيان شود و ظواهر الفاظ، مطالب و وظايفى از سنخ حسّ و محسوس القا نمايد و معنويات در پشت پردهى ظواهر قرار گرفته و از پشت اين پرده خود را فراخور حال افهام مختلفه به آنها نشان دهد و هر كس به حسب حال و اندازهى درك خود از آنها بهرهمند شود.(1)
1 ـ قرآن در اسلام، ص 24.
با بيانى كه گذشت نكات زير به دست مىآيد:
1) گر چه در قرآن از اسلوب خاص تفهيم و تفهّم استفاده نشده است، بلكه از شيوهى
عمومى در به كار بردن واژهها، تركيبها و صناعات ادبى و بلاغى استفاده شده است.
امّا اين بدان معنا نيست كه همهى واژههايى كه در قرآن به كار رفته است، همان
معنايى را دارند كه در زبان عرف كاربرد دارد. لذا قرآن كريم از اين جهت، خود داراى
عرف مخصوص به خود است.
2) از آنجا كه در قرآن كريم از شيوههاى مختلفى براى هدايت استفاده شده است كه از
جملهى آنها، قصص، امثال، احكام است، در هر يك از آنها زبان خاصى به كار گرفته
شده است.
3) با توجه به اينكه قرآن كريم داراى ظاهر و باطن است، از اين رو مىتوان گفت كه
زبان قرآن در مجموع زبانى دو لايه است. زبان ظاهر قرآن نسبت به باطنِ آن، (زبانى)
تمثيلى است.
1ـ چه تفاوتى بين زبان ادبى و زبان علمى وجود دارد؟
2ـ چرا زبان قرآن، زبانى تركيبى است؟
3ـ به چه دليل، قرآن داراى زبانِ عرف خاص است؟
4ـ عرف عام دانستن زبان قرآن چه تبعاتى در پى دارد؟
1ـ برخى، زبان قرآن را زبان فطرت دانستهاند، با تحقيق در اين موضوع، تفاوت اين
نظريه را با نظريههاى ديگر بيان كنيد.
2ـ پيشينهى مباحث زبان قرآن را در علوم اسلامى تحقيق كنيد.
3ـ نظريهى سمبليك بودن زبان قرآن در مورد داستانهاى قرآن را تحقيق كنيد.
1ـ زبان قرآن ، محمد باقر سعيدى روشن (پايان نامه دكترى).
2ـ زبان قرآن ، مقصود فراستخواه.
3ـ مبانى كلامى اجتهاد در برداشت از قرآن كريم ، مهدى هادوى تهرانى، ص 297 ـ 316.
4ـ تسنيم ، عبداللّه جوادى آملى، جلد اول، مقدمه، ص 31 ـ 52 .
5ـ قرآن در آينهى پژوهش، دفتر سوّم، ص 9 ـ 52.
6ـ روششناسى تفاسير موضوعى، سيّد هدايت جليلى، ص 209 ـ 231.