درس پنجم
معيارهاى تفسير معتبر

ضوابط سنجش تفاسير
ارتباط منطقى و زبان شناختى با متن
انواع روابط زبان شناختى بين متن و تفسير
اعتبار منابع درتفسير
اعتبار معناى لغوى
اعتبار قواعد ادبى
اعتبار استناد به آيات ديگر
اعتبار قواعد عقلى
اعتبار استناد به احاديث آحاد
اعتبار استناد به اجماع
اعتبار استناد به كشف و شهود عرفانى


1. مقدمه

تعدّد و تنوّع تفاسير قرآن امرى انكارناپذير است. از قرن نخست تا كنون هزاران تفسير بر قرآن كريم نوشته شده است. گر چه اين تفاسير در بسيارى از مواضع، مخصوصاً آنچه مربوط به اصول و كليات دين و نيز احكام محورى شريعت است با هم اتفاق نظر دارند، امّا نمى‏توان اختلافات تفسيرى را نيز ناديده گرفت. پيدايش مكاتب، روش‏ها و گرايش‏هاى تفسيرى گوناگون در طول تاريخ تفسير، از اختلاف انديشه‏ها، تئورى‏ها و باورهاى مفسّران حكايت مى‏كند.
در اينجا اين پرسش مهم مطرح است: در مواردى كه اختلاف در برداشت از آيات قرآن وجود دارد و تفاسير متفاوتى ارايه شده است، آيا ملاك و معيارى وجود دارد تا بتوان درستى يا نادرستى برداشت‏هاى مختلف از قرآن را با آن محك زد؟ يا اين‏كه ناچاريم به تفاسير مختلف تحت عنوان «قرائت‏هاى مختلف از قرآن و دين» تن در دهيم و هيچ كدام را بر ديگرى ترجيح ندهيم؟ يا راه سوّمى وجود دارد، به اين صورت كه برخى از اختلاف نظرها را مى‏توان با محك قابل قبول سنجيد و برخى را چاره‏اى جز اين نيست كه آن‏ها را در حوزه‏ى امكان و احتمال وارد كنيم و درباره‏ى آن‏ها قضاوتى نداشته باشيم؟
ما بر اين باوريم كه تفسير بايد روش‏مند و ضابطه‏مند باشد و در اين راه مى‏توان به ضوابطى قطعى دست يافت، هر چند در همه‏ى موارد نمى‏توان به برداشتى قطعى از قرآن ست يازيد.
 

2. ضوابط سنجش تفاسير

گر چه ممكن است هر مفسّرى تفسير خود را معتبر بداند و يا ممكن است در بعضى از ملاك‏هاى اعتبار تفسير اختلاف نظر وجود داشته باشد، امّا به طور كلى مى‏توان ضوابطى را براى محك زدن تفاسير ارايه داد كه محورهاى اصلى آن مورد توافق همه‏ى مسلمانان باشد.
ما در اينجا از دو معيار فراگير براى سنجش تفاسير نام برده، به تفصيل درباره‏ى آن‏ها سخن خواهيم گفت؛ يكى ارتباط منطقى و زبان شناختى تفسير با الفاظ قرآن و ديگرى اعتبار منابع مورد استناد در تفسير.

2ـ1. ارتباط منطقى و زبان شناختى با الفاظ

قرآن كريم در چندين آيه به صراحت اعلام داشته كه اين كتاب به زبان عربى مبين نازل شده است.

* «فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ» [مريم (19)، 97]
* «وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا»] احقاف (46)، 12]
*«حم وَالْكِتابِ‏الْمُبِينِ إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»[زخرف(43)،1ـ3]

ترديدى نيست كه خمير مايه‏ى تدبّر و تفكّر در قرآن، همين الفاظ قرآن است، با اين فرض، هر گونه فهم و برداشت از قرآن نيز بايد متكى بر معانى لفظى و روابط بين اين معانى باشد، لذا قرآن براى كسانى قابل فهم است كه با زبان قرآن آشنايى داشته باشند، چنان‏كه در خود قرآن به صراحت آمده است:
«كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» [فصلت (41)، 3]
علاّمه طباطبايى در مورد اين آيه مى‏نويسد:
مراد از تنزيل آن است كه خداوند آن قدر نازل و در خور فهم شنونده كرده است، به طورى كه شنونده‏اى كه به اسلوب‏هاى بيان آشنا باشد مى‏تواند معانى آن را بفهمد و مقاصد آن را دريابد.(1)
بنابراين خداوند آياتش را با اسلوب‏هاى بيانى رايج در كلام فصيح نازل ساخته است و از مردم خواسته است كه در آن تدبّر و تعقّل كنند. شيوه‏ى تعقّل و تفكّر در يك متن و فهم معانى و مقاصد آن، شيوه‏اى شناخته شده است كه خداوند در فطرت انسان نهاده است. از اين رو، قرآن كريم به طور مكرّر به انسان‏ها مى‏گويد: «چرا نمى‏انديشيد»(2) و يا «چرا در قرآن تدبّر نمى‏كنيد»(3) در حالى كه در هيچ آيه‏اى روش خاصى براى انديشيدن به انسان تعليم نداده است. بنابراين، برداشت از قرآن، طريقى جز روش فهم انسان از طريق الفاظ ندارد و اين روش كاملاً شناخته شده است. از اين رو، هر كس مطلبى را از آيات قرآن برداشت مى‏كند بايد بتواند بيان كند كه چگونه و با استفاده از كدام قواعد لفظى، عقلى يا عقلايى آن را برداشت كرده است. بيانِ چگونگى فهم مطالب از آيات، چيزى جز بيان ارتباط منطقى و زبان شناختى بين تفسير و الفاظ قرآن نيست.

1 ـ الميزان في تفسير القرآن، ج 17، ص 381، ذيل آيه‏ى 3 سوره‏ى فصلت.
2 ـ براى نمونه به آيات زير رجوع كنيد: [انعام (6) / 2]، [اعراف (7) / 169]، [يونس (10) / 16]، [هود (11) / 51]، [مؤمنون (23) / 80].
3 ـ براى نمونه به آيات زير رجوع كنيد:
[انبياء (21) / 10]، [نساء (4) / 82]، [محمد (47) / 24]، [مؤمنون (23) / 68].

2ـ1ـ1. انواع ارتباط زبان شناختى بين الفاظ و تفسير قرآن
منظور از روابط زبان شناختى بين تفسير و الفاظ قرآن، يكى از روابط ذيل است:
الف) رابطه‏ى وضعى بين لفظ و معن
اين رابطه در منطق «دلالت» ناميده مى‏شود و عبارت است از رابطه‏ى علمى بين دو  چيز به طورى كه علم به يكى از آن‏ها، سبب انتقال ذهن نسبت به ديگرى شود. رابطه‏ى لفظ و معنا يا مطابقت است يا تضمّن و يا التزام.
ب) رابطه‏ى مفهوم و مصداق
«مفهوم» يعنى صورت ذهنىِ انتزاعى از حقيقتِ اشيا و «مصداق» آن چيزى است كه مفهوم بر آن منطبق مى‏شود.
ج) رابطه‏ى لازم و ملزوم
ممكن است معنايى كه به لفظ يا آيه‏اى از قرآن نسبت داده مى‏شود، مدلولِ لفظ يا آيه نباشد، ولى لازمه‏ى عقلى آن باشد.(1) بر اين اساس، عكس مستوى و عكسِ نقيضِ قضاياى قرآنى، از لوازم آيات قرآن است و نيز استدلال منطقى كه عبارت از تنظيم مقدّمات صغرى و كبرى و نتيجه است، از نوعِ لازمِ غير بيّن به شمار مى‏آيد.
د) رابطه‏ى مَثَل با مُمَثَّل
بيان مطالب با مَثَل در هر زبانى رايج است، به اين صورت كه مسايل معقول را با تشبيه آن به محسوس، قابل درك مى‏كنند. رابطه‏اى كه مَثَل با مُمَثَّل دارد، نه رابطه‏ى «دالّ و مدلول» است و نه رابطه‏ى «لازم و ملزوم» و نه رابطه‏ى «مفهوم و مصداق»، بلكه مَثَل تنها حكايتى است از مُمَثَّل و نوعى تشبيه محسوب مى‏شود.
آنچه به عنوان «تفسير» يا «تأويل» آيات قرآن بيان مى‏شود بايد يكى از روابط پيش گفته را با الفاظ قرآن داشته باشد؛ يعنى يا مدلول آيه بوده ـ از هر نوع دلالتى كه باشد ـ يا مصداق آيه بوده ـ به گونه‏اى كه مفهومِ لفظْ آن را پذيرا باشد ـ يا جزو لوازم كلام الهى بوده ـ از هر نوع لازم ـ و يا مُمَثَّل باشد براى آيه‏اى كه مَثَل فرض شده است. ما بر اين باوريم كه در كلام معصومان عليه‏السلام نيز به چيزى غير از اين موارد، «تأويل» اطلاق نشده است.

1 ـ در علم منطق، «لازم» را به بَيِّن و غير بَيِّن تقسيم كرده‏اند. در اين جا، مراد از لازم، اعم از بيّن و غير بيّن است.

ممكن است اشكال شود كه بطون قرآن هيچ ارتباط دلالى با ظاهر قرآن ندارد. در جواب مى‏گوييم كه به نظر ما اين استنباط از باطن قرآن بر تحليل‏هاى سستى استوار است كه به خواست خداوند در بخش مبانى فهم قرآن به تفصيل درباره‏ى آن سخن خواهيم گفت.(1)
نكته‏ى ديگر آن كه اگر به ارتباط زبان شناختى تفسير و تأويل با الفاظ قرآن اعتقاد نداشته باشيم، راه نقد و ارزيابى صحت و سقم بسيارى از تفسير و تأويل‏هايى كه از طريق روايات و يا اهل عرفان به دست ما رسيده است، بسته مى‏شود، يعنى؛ بايد آنچه را مبتنى بر نقل ـ به ظاهر صحيح ـ است، و يا ادّعاى الهام و مكاشفه در مورد آن شده است، بپذيريم، هر چند ارتباط آن با ظاهرِ آيه را نفهميم. با اين فرض چه بسيار مجعولاتى را كه بايد به عنوان تأويل قرآن پذيرا باشيم!
در پايان اين بخش بر اين نكته تأكيد مى‏كنيم كه ارتباط زبان شناختى با الفاظ قرآن شرط لازم دراعتبارتفسير است، امّا شرط كافى نيست، يعنى نمى‏توان تفسيرى را صرفاً به دليل داشتن يكى از ارتباط‏هاى پيش گفته با لفظ قرآن، معتبر و حجت دانست، بلكه ممكن است لفظى، مفاهيم يا مصاديق مختلفى را برتابد، به طور مثال در تفسير آيه‏ى «وَلَيالٍ عَشْر»[فجر (89)، 2 [تفسيرهاى گوناگونى از «ليالٍ عشر» شده است؛ برخى گفته‏اند مراد از آن، ده شب اوّل ماه ذى الحجّة است، بعضى گفته‏اند منظور از آن، ده شب پايان ماه رمضان است، برخى ديگر به ده شب اوّل ماه محرّم تفسير كرده‏اند، بديهى است كه مفهوم «شب‏هاى ده گانه» با همه‏ى اين موارد سازگار است، امّا نمى‏توان گفت همه‏ى اين تفاسير از اعتبار يكسان برخوردارند. از اين رو، نياز به معيارهاى ديگرى داريم تا تفاسير را با آن‏ها محك بزنيم.

1 ـ به درس هفتم و هشتم مراجعه كنيد.

2ـ2. اعتبار منابع در تفسير

در هر تفسيرى، آنچه را كه به عنوان مراد خداوند از آيات قرآن بيان مى‏شود، در درجه‏ى نخست بايد منبع مورد استنادش معلوم باشد و در درجه‏ى دوّم بايد منبع آن از منابعى باشد كه بتوان حجيت و اعتبار آن را در تفسير به اثبات رساند. البته به اين نكته نيز بايد اذعان داشت كه در مورد اعتبار يا عدم اعتبار برخى از منابع، اختلاف ديدگاه وجود دارد كه مفسّر بايد قبل از پرداختن به تفسير، مبناى خود را مشخص كند. در اينجا اهمّ منابعى كه نوعاً در تفاسير به آن‏ها استناد مى‏شود، به اختصار مورد بررسى قرار مى‏دهيم. بايد اذعان داشت كه استناد به معناى لغوى، قواعد ادبى، آيات قرآن، احاديث، قواعد عقلى و شهود عرفانى از امور كم و بيش رايج در بيش‏تر تفاسير است.
2ـ2ـ1. معناى لغوى
يكى از محورهاى مورد استناد در برداشت‏هاى تفسيرى، معناى لغوى است. جهت سنجش صحّت يا سقم معناى لغوىِ ادّعا شده در تفسير آيات، دو معيار بايد مدّ نظر قرار گيرد و آن‏ها عبارتند از:
الف) معناى يادشده از معانى شاذ و غير مشهور لفظ نباشد، چرا كه در صورت شاذ بودن دليلى بر حجّيت قول لغوى وجود ندارد.(1)
ب) واژه‏ى مورد نظر در عصر نزول در معناى مورد ادّعا كاربرد داشته باشد.

1 ـ ر.ك: اصول الفقه، ج 2، ص 141 ـ 144.

2ـ2ـ2. قواعد ادبى
مراد از قواعد ادبى، قواعدى است كه در علومى چون نحو، معانى، بيان و بديع مورد بحث قرار مى‏گيرد و در تفسير قرآن از آن‏ها استفاده مى‏شود. در مورد اين قواعد ضرورى است ميزان قطعيّت آن قاعده مورد توجّه قرار گيرد. ممكن است برخى از اين قواعد خود بر دليلِ قطعى متكى نباشد، از اين رو در جايى كه احتمال وجه ديگرى نيز  وجود دارد نمى‏توان تفسيرِ قطعى عرضه كرد. به طور مثال در كتب بلاغت در مورد تقديم و تأخير اجزاى كلام، ذكر و حذف مسند اليه، تعريف و تنكير مسنداليه و... وجوهى ذكر شده است كه گاهى مفسّرى آيه‏اى را بر مبناى يكى از آن وجوه تفسير مى‏كند، در حالى كه ممكن است مفسّرِ ديگرى به وجه ديگر استناد كند.
2ـ2ـ3. آيات قرآن
قرآن كريم، به ويژه در بُعد تشريع و قانون‏گذارى داراى «اطلاق و تقييد» ، «عام و خاص»، «مجمل و مبين» و «ناسخ و منسوخ» است، توجه به همه‏ى آيات قرآن و تعامل منطقى و عرفى آن‏ها با يكديگر از معيارهاى تفسير صحيح است. همچنين دلالت الفاظ بر مراد متكلّم از نظر ظهور و خفا يكسان نيست؛ گاهى مطلبى متكى بر نصّ است و گاهى صرفاً از ظواهر استفاده مى‏شود. بديهى است كه درجه‏ى قطعيت نص بيش‏تر از ظاهر است.(1)
2ـ2ـ4. احاديث
در مورد اعتبار حديث در تفسير قرآن اختلاف نظر وجود دارد، از اين رو بايد هر مفسّرى مبناى خود را در اين باره انتخاب كند.
احاديث از نظر قطعيت يا عدم قطعيتِ صدور به سه دسته قابل تقسيم است:
الف) احاديث متواتر: اين‏گونه احاديث به طور قطع از معصوم صادر شده است:
ب) احاديث آحادِ همراه با قراين قطعى: اين گونه اخبار گر چه فى نفسه از نوع خبر واحد محسوب مى‏شوند ولى با توجه به قراين خارجى، صدور آن‏ها از معصوم قطعيّت مى‏يابد.(2)
ج) احاديث آحادى كه مضمون آن‏ها با قراين قطعى تأييد نمى‏شود.

1 ـ درجات ظهور و خفاى الفاظ در درس هشتم به تفصيل مورد بررسى قرار گرفته است.
2 ـ ر.ك: اصول الفقه، ج 2، ص 69.

در مورد اعتبار و حجّيت اخبار دسته‏ى اول و دسته‏ى دوم اختلاف نظرى وجود ندارد، زيرا فرض بر آن است كه اين‏گونه اخبار مفيد علم و قطع هستند و قطع و يقين داراى حجّيت ذاتى است.(1)
در مورد حجّيت اخبار دسته‏ى سوّم اختلاف نظر وجود دارد. برخى مانند سيّد مرتضى مخالف حجّيت خبر واحد به صورت مطلق (چه در حوزه‏ى احكام شرعى و چه در حوزه‏هاى ديگر) هستند(2) ولى بيشتر دانشمندان اسلامى خبر واحد موثّق را در احكام شرعى معتبر مى‏دانند و در اين باره به ادلّه‏ى مختلفى از كتاب، سنّت و بناى عقلا استدلال كرده‏اند كه جاى بحث آن‏ها در اينجا نيست.(3) امّا در مورد اعتبار خبر واحد در غير احكام شرعى ـ كه تفسير نيز از جمله‏ى آن است ـ اختلاف نظر بيش‏ترى وجود دارد. بيشتر كسانى كه اخبار آحاد را در فقه حجت مى‏دانند، آن را در تفسير قرآن (غير از آيات احكام) معتبر نمى‏دانند. شيخ طوسى كه خود از موافقان حجيت خبر واحد است در مقدمه‏ى تفسير تبيان مى‏نويسد:
هر گاه آيه‏اى در مراد پروردگار ظهور نداشته باشد، نمى‏توان در تفسير آن اِعمال نظر كرد و نيز نمى‏توان در فهم و تفسير آيه به خبر واحد تكيه زد، به ويژه آن گاه كه تفسير مربوط به اصول باشد نمى‏توان بر اساس خبرهاى واحد و خبرهاى شاذ عمل كرد و اظهار نظر قطعى داشت و چنين خبرى را شاهد بر كتاب الهى قرار داد.(4)

1 ـ بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه يقين بر دو قسم است: الف ـ يقين معرفت‏شناختى، ب ـ يقين روان شناختى. آنچه قطعاً داراى اعتبار است يقين معرفت‏شناسى است. يقينِ روان‏شناختى نيز در صورت اتكا به يقين معرفت‏شناسى، به طور قطع معتبر است. اما برخى از اقسام يقينِ روان‏شناختى مانند آنچه در اصول فقه تحت عنوانِ «قطعِ قطّاع» مطرح شده، قابل استدلال نيست، گر چه ممكن است براى خودِ شخصى كه براى او قطع حاصل شده، حجّت باشد.
2 ـ ر.ك: اصول الفقه، ج 2، ص 69 ـ 70.
3 ـ ر.ك: همان، ص 71 ـ 94.
4 ـ التبيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 6.

دليل قايلان به عدم اعتبار خبر واحد درتفسير آن است كه در غير احكام شرعى، داشتن علم و معرفت شرط است و اخبار آحاد علم آور نيستند.(1) علاّمه طباطبايى نيز كه به اعتبار خبر واحد در تفسير اعتقادى ندارد، در اين باره مى‏نويسد:
اگر خبر متواتر باشد و يا همراه با قراينى باشد كه خبر را قطعى الصدور سازد، بدون شك چنين خبرى [در تفسير قرآن] حجت است و اما اخبار ديگر حجّيت ندارد، مگر اخبار آحادى كه در خصوص احكام شرعى و فرعى وارد شده باشد كه اگر خبر موثق باشد، حجت است. حجّيت و اعتبار شرعى از نوع اعتبارات عقلايى است، از اين رو جعل چنين حجّيت و اعتبارى در صورتى درست است كه يك اثر شرعى به دنبال داشته باشد. از آنجا كه امور اعتقادى (كه تفسير نيز از جمله‏ى آن است) و قضاياى تاريخى فاقد اثر شرعى قابلِ جعل هستند، اعتبار شرعى در آن بى معناست، زيرا معنا ندارد كه آن چه را انسان به آن علم و يقين ندارد، شارع آن را به منزله‏ى يقين قرار دهد و وى را به آن متعبّد سازد، چه اين‏كه با تعبّد شرعى، غير يقين به يقين مبدّل نمى‏شود.(2)
ايشان در جاى ديگرى مى‏فرمايد:
در علم اصول روشن شده و حتّى به حدّ بداهت رسيده است كه حجّيت خبر واحد در غير احكام، نظير معارف اعتقادى و موضوعات خارجى، معنا ندارد.(3)

1 ـ ر.ك: نگاهى به علوم قرآنى، ص 30.
2 ـ الميزان في تفسير القرآن، ج 10، ص 351، ذيل آيات 77 تا 83 سوره‏ى هود.
3 ـ همان، ج 14، ص 145، ذيل آيات 1 تا 8 سوره‏ى طه.

در مقابل، عدّه‏اى خبر واحد را درتفسير معتبر دانسته‏اند. آيت‏اللّه‏ خويى در كتاب «البيان» ضمن آن‏كه دليل مخالفان اعتبار خبر واحد در تفسير را بسيار سست و مخالف تحقيق توصيف مى‏كند، بر آن است كه دليل حجّيت خبر واحد ـ كه روش و شيوه‏ى عقلا از مهم‏ترينِ آن است ـ مطلق است و اختصاصى به احكام شرعى ندارد. وى مى‏نويسد:
معناى اعتبار علايم و امارات كه به طور ظنّى و احتمالى، واقع را به ما نشان مى‏دهند، اين است كه آن علائم شرعاً و طبق نظر شارع به جاى دلايل علمى و يقين آور به كار مى‏رود، ظنّ به واقع و واقع‏يابىِ احتمالى كه از آن‏ها استفاده مى‏گردد جانشين قطع و يقينى است كه از دلايل علمى به دست مى‏آيد. با اين حساب، در هر موردى كه از دلايل علمى پيروى مى‏شود از اين‏گونه علايم و دلايل ظنّى نيز كه شرعاً معتبر مى‏باشد مى‏توان تبعيت كرد، و خبر واحدِ معتبر هم يكى از همان دلايل ظنّى معتبر است كه شرعاً در تمام موارد به جاى يك دليل علمى مى‏توان از آن استفاده نمود.
دليل ما بر آنچه گفتيم روش جارى و دايمىِ عقلا و خردمندان است، چون عقلا هميشه از علايم و دلايل ظنّىِ معتبر كه «امارات» ناميده مى‏شوند پيروى مى‏كنند، همان طور كه از دلايل علمى و يقين آور پيروى مى‏شود، و در ترتيب اثر دادن دلايل معتبر، فرقى ميان دلايل علمى و ظنّى قايل نمى‏شوند.(1)

1 ـ البيان في تفسير القرآن.

نتيجه آن‏كه، سنجش اعتبار يا عدم اعتبار در مورد استناد به خبر واحد، يك امر مبنايى است و ما به جهت اهمّيت اين بحث، ديدگاه‏هاى دو طرف را منعكس كرديم. در پايان اين بخش باز هم سخنى از علاّمه طباطبايى را يادآور مى‏شويم. وى در قرآن در اسلام مى‏نويسد:
به دلالت خود قرآن مجيد، بيان پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت گراميش رحمه‏الله در تفسير آيات قرآن حجّيت دارد. اين حجّيت در مورد قول شفاهى و صريح پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ائمّه اهل بيت عليهم‏السلام و همچنين در اخبارِ قطعية الصدور كه بيان ايشان را حكايت مى‏كند روشن است، ولى خبرِ غير قطعى كه در اصطلاح «خبرِ واحد» ناميده مى‏شود ـ و حجّيت آن در ميان مسلمين مورد خلاف است ـ منوط به نظر كسى است كه به تفسير مى‏پردازد، در ميان اهل سنّت نوعاً به خبر واحدى كه در اصطلاح «صحيح» ناميده مى‏شود مطلقاً عمل مى‏كنند و در ميان شيعه آنچه اكنون در علم اصول تقريباً مسلّم است اين است كه خبرِ واحد موثوق الصدور در احكام شرعيه حجّت است و در غير آن‏ها اعتبار ندارد.(1)

1 ـ قرآن در اسلام، ص 100 ـ 101.

2ـ2ـ5. عقل
ترديدى نيست كه اساس تفهيم و تفهّم بر بنيان عقل استوار شده است. شناخت خداوند و تصديق پيامبران جز به عقل و خرد بر هيچ مبناى ديگرى استوار نيست. خداوند تعقّل و تفكّر و شيوه‏ى درستِ آن را در آفرينش انسان عجين ساخته است، به طورى كه مى‏تواند راه‏هاى صحيح را از ناصحيح بازشناسد. عقل انسان براى سنجش و تشخيص امور داراى معيارها و محك‏هايى است كه بر آن مفطور است. از اين معيارها به عنوان قواعد عقلى يا احكام عقل نظرى و عملى ياد مى‏شود؛ قواعدى مثل «محال بودن اجتماع و ارتفاع نقيضين» و «محال بودن اجتماع ضدّين» در عقل نظرى و «تحسين و تقبيح عقلى» درعقل عملى از اين دسته‏اند. به طور مثال خداى آفريننده‏ى همه چيز نمى‏تواند خود آفريده باشد، از اين رو انتساب صفات ويژه‏ى مخلوق به خالق ممكن نيست، چون مستلزم اجتماع نقيضين است، توجّه به اين مطلب در تفسير آيات متشابه حايز اهمّيت است.
نتيجه آن‏كه، مطابق بودن تفسير با اصول و قواعد عقلى از معيارهاى سنجش تفاسير است. ذكر اين نكته نيز لازم است كه اصول و قواعدى كه بر پايه‏ى ظن استوارند، چون قياس و استحسان، از حوزه‏ى دليل عقلى خارج هستند و اتكاى به آن‏ها، به خصوص در احكام شرعى، مستلزم تفسير به رأى است.
2ـ2ـ6. اجماع
درباره‏ى نقش و جايگاه اجماع در تفسير قرآن كريم كمتر پرداخته شده است.(1) به هر حال اجماع با شرايطى كه در كتب اصول براى آن ذكر شده است، از منابع معتبر در استنباط احكام شرعى است. امّا آيا هر دو قسم اجماع (منقول و محصّل) در تفسير حجّت است يا خير، محل ترديد است. از آنجا كه اجماع منقول حكم خبر واحد را دارد، به طور طبيعى از نظر كسانى كه خبر واحد را در تفسير معتبر نمى‏شناسند، اعتبارى نخواهد داشت، امّا مسلّماً اجماع محصّل از مدارك معتبر در تفسير به شمار مى‏رود. شيخ طوسى در مقدّمه‏ى تفسير تبيان اشاره‏اى كوتاه به اعتبار اجماع در تفسير دارند، هر چند كه به اقسام آن نپرداخته‏اند. وى مى‏نويسد:

1 ـ اخيراً كتابى به عنوان «الاجماع في التفسير» به قلم محمد بن عبدالعزيز به چاپ رسيده كه كتابى مفيد است.

ولاينبغي لأحد أن ينظر في تفسير آيةٍ لاينبى‏ء ظاهرها عن المراد تفصيلاً... اِلاّ أن يكون التأويل مجمعاً عليه، فيجب اتباعه لمكان الاجماع.(1)
2ـ2ـ7. شهود عرفانى
در قرآن كريم، آياتى وجود دارد كه بيان‏گر نوعى معرفت خاص است كه نه از راه مباحث عقلى به دست مى‏آيد و نه از طريق معرفت تجربى، بلكه تنها راه حصول و تحقّقِ آن، تهذيب نفس، عمل به شريعت، سير و سلوك به سوى حق تعالى و توجه به عالم قدس است. براى مثال مى‏توان از آيه‏ى 110 سوره‏ى كهف، آيه‏ى 99 سوره‏ى حجر، آيه‏ى 75 سوره انعام، آيات 159 و 160 سوره‏ى صافّات و نيز آيه‏ى 29 سوره‏ى انفال نام برد. در اين آيات مقولاتى چون لقاى پروردگار، يقين، ملكوت آسمان‏ها و شهود مقرّبان مطرح شده است.
روايات نيز چنين معرفتى را تأييد مى‏كند. نمونه‏ى بارز اين روايات، سخنى از امام على عليه‏السلام در نهج‏البلاغه است.(2) امام عليه‏السلام بيان مى‏دارد كه با ذكر و ياد خدا، دل آدمى صيقلى مى‏شود و چون آينه‏اى صاف، حقايق غيبى را در خود منعكس مى‏سازد.

1 ـ التبيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 6.
2 ـ نهج‏البلاغه، ترجمه‏ى شهيدى، خطبه‏ى 222، ص 255 ـ 257.

امّا آيا مى‏توان به هر آنچه كه در تفسير قرآن در مورد آن ادّعاى معرفت يقينى و شهود عرفانى و علم لدنّى شده است، اطمينان داشت و آن را معتبر دانست. مشاهير عرفان خود بر اين نكته تأكيد كرده‏اند كه چه بسا در برخى موارد، عارف، خيالات و القائات شيطانى را كشف شهود بپندارد. قيصرى در مقدّمه‏ى خود بر شرح فصوص‏الحكم به اين نكته اشاره كرده است.(1) صائن‏الدين على بن محمد التركة در كتاب تمهيدالقواعد بر آن تأكيد كرده است.(2)
بنابراين، عارفان نيز در مسير نيل به مقصود نيازمند ملاك و ميزان هستند تا معارف واقعى را از غير واقعى تميز دهند. از اين رو، اين تصوّر كه علوم عرفانى نظير اوّليات و بديهيات عقلى و از امور وجدانى و ضرورى مى‏باشد، صحيح نيست. دليل اين سخن آن است كه حتّى بسيارى از يافته‏هاى اهل عرفان، مخالف و بلكه مناقضِ يكديگر است. و به همين دليل نيز برخى از آن‏ها به انكار يافته‏هاى ذوقى و معارفِ كشفى برخى ديگر پرداخته‏اند. هماهنگى دريافت‏هاى شهودى با نقل صحيح و برهان عقلى مى‏تواند ميزانى براى طرد شهودهاى خيالى و غير واقعى باشد. درست است كه برخى ادراكات قلبى و شهودات عرفانى، وراى عقل است اما به هيچ وجه ضدّ عقل و مخالف برهان نيست. اين هماهنگى نزد عرفايى چون سيد حيدر آملى به اتحاد «طريقت»، «شريعت» و «حقيقت» تعبير شده است.(3) همچنين نزد حكيمان ديگرى چون ملاصدرا به «اتحاد مؤدّاى قرآن، عرفان و برهان» نام گرفته است.(4)

1 ـ ر.ك: شرح فصوص الحكم، ص 37.
2 ـ ر.ك: تحرير تمهيدالقواعد، ص 716.
3 ـ ر.ك: جامع‏الاسرار و منبع‏الانوار، ص 348 و 570 ؛ نصّ النصوص، ترجمه‏ى محمدرضا جوزى، ص 67.
4 ـ الحكمة‏المتعالية فيالأسفارالأربعة، ج2، ص322. يادآورى مى‏شود كه مطالب مربوط به شهود عرفانى از مقاله‏ى «مبانى تفسير عرفانى» نوشته‏ى آقاى دكتر محسن قاسم‏پور اقتباس شده است. ر.ك: قرآن در آينه‏ى پژوهش، ص 112 ـ 109.

 

خلاصه و نتيجه

آنچه گفته شد در نكات زير خلاصه مى‏شود:

1) به طور كلى مى‏توان گفت كه تفسيرى معتبر است كه روش‏مند بوده و مفسّر توانسته باشد مبانى و منابع مورد استناد خود در تفسير را با دلايل علمى و قطع‏آور ثابت كرده باشد.
2) از ميان ملاك‏هاى اعتبار، دو ملاك بيش از همه قابل توجّه است، يكى وجود ارتباط دلالى و زبان شناختى بين تفسير و لفظ قرآن است و ديگرى اعتبار منابع تفسير است.
3) روابط «لفظ و معنى» ، «مفهوم و مصداق» ، «لازم و ملزوم عقلى» و «مَثَل و مُمَثّل» از اهمّ روابط زبان شناختى است.
4) در مورد حجّيت و اعتبار برخى از منابع، نظير خبر واحد اختلاف نظر وجود دارد كه مفسّر بايد مبناى خود را ثابت كند.


الف) پرسش‏هاى درس

1ـ تفسير معتبر به طور كلى به چه تفسيرى گفته مى‏شود؟ معيارهاى اصلى اعتبار يك تفسير كدام‏اند؟
2ـ مخالفان و موافقان حجّيت خبر واحد در تفسير بر چه نكاتى تأكيد مى‏كنند؟
3ـ انواع روابط زبان شناختى كه بين الفاظ و تفسير قرآن وجود دارد با ذكر مثالى براى هر يك توضيح دهيد.
4ـ آيا قول لغوى به طور مطلق حجّت است؟ توضيح دهيد.


ب) سئوالات تحقيق

1ـ اثر عملىِ پذيرش يا عدم پذيرش اعتبار اخبار آحاد در تفسير قرآن را با ذكر مثال‏هايى روشن كنيد.
2ـ چند مورد از مواردى كه تفسير مستند به اجماع مفسّران است تحقيق كنيد.
3ـ «شهود عرفانى» چيست و ميزان اعتبارِ آن به عنوان منبع مستقل در تفسير قرآن تا چه اندازه است؟

 

منابع جهت مطالعه و تحقيق

1ـ علوم القرآن عند المفسّرين، الجزء الثالث، ص 485 ـ 573.
2ـ تسنيم، عبداللّه‏ جوادى آملى، ج 1، ص 56 ـ 234.
3ـ البيان في تفسير القرآن، سيد ابوالقاسم خويى.
4ـ مدخل التفسير، محمد فاضل لنكرانى.
5ـ روش‏شناسى تفسير قرآن، على‏اكبر بابايى و همكاران، ص 261ـ315.
6ـ الاجماع في التفسير، محمد بن عبدالعزيز الخضيرى.
7ـ قرآن در آينه پژوهش، دفتر دوم، ص 97 ـ 120.