□ جايگاه اين بحث در تاريخ تفسير
□ معانى مختلف از عبارت «جواز تفسير»
□ ادلّهى موافقان
□ ادلّهى مخالفان
□ جمعبندى ادلّهى طرفين
در درس پيش، نياز به تفسير قرآن را به اثبات رسانده، اهمّ مواضع آن را برشمرديم.
اكنون اين سؤال مطرح است: چه كسانى مىتوانند قرآن را تفسير كنند؟ در اين كه پيامبر
صلىاللهعليهوآله و معصومان عليهمالسلام صلاحيت تفسير قرآن را دارند، ترديدى
نيست، بنابراين سؤال دربارهى انسانهاى غير معصوم است. به بيان ديگر سؤال اين است
كه آيا تفسير قرآن جز به اثر و نقل جايز است؟
اين موضوع زمانى در تاريخ تفسير مطرح شد كه تفسير قرآن در حال گذار از تفسير نقلى و
اثرى به، تفسير اجتهادى و عقلى بود. از اين رو، مفسّرانِ اين دوره از تفسير، بيش از
ديگران، در مقدمهى تفاسير خود به اين موضوع پرداختهاند. در ميان مفسّران شيعه،
شيخ طوسى (م 460 ه ق) ـ كه خود از بنيانگذاران تفسير اجتهادى است ـ در مقدمهى
تفسير تبيان اين موضوع را پر اهميت ديده، به طرح آن پرداخته است. وى در همان آغازين
سطور مقدمهى تبيان مىنويسد:
واعلم انّ الرواية ظاهرة في اخبار اصحابنا بانّ تفسير القرآن لايجوز اِلاّ بالأثر
الصحيح عن النبي صلىاللهعليهوآله و عن الائمّه عليهمالسلام الذين قولهم حجة
كقول النبي صلىاللهعليهوآله .(1)
پس از شيخ طوسى نيز ديگر مفسّرانِ بنام چون طبرسى و مولى فتح اللّه كاشانى لازم
دانستهاند در مقدمهى تفاسير خود اين مسأله را طرح كرده و آنگاه به حل آن
بپردازند.(2)
1 ـ التبيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 4.
2 ـ عبارت مجمع البيان در اين باره چنين است: «واعلم انّ الخبر قد
صحّ عن النبي صلىاللهعليهوآله و عن الائمّة عليهمالسلام القائمين مقامه
صلىاللهعليهوآله انّ تفسير القرآن لايجوز اِلاّ بالاثر الصحيح، و النص الصريح».
ر.ك: مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 80. مولى فتح اللّه نيز در تفسير «منهج الصادقين»
لازم ديده به توضيح در بارهى احاديث منع جواز تفسير بپردازد. وى مىنويسد: در بيان
حديث «من فسّر القرآن برأيه...» و معنى مراد از آن و حديثى كه به خبر صحيح از سيد
المرسلين صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهمالسلام ثابت شده كه «تفسير
القرآن لايجوز الا بالاثر الصحيح و النص الصريح» و معنى مقصود از آن. ر.ك: منهج
الصادقين، ج 1، ص 75 ـ 76.
در ميان اهل سنّت نيز اين مسأله مطرح بوده كه آيا كسى حق دارد مطلبى غير از آنچه
از پيامبر صلىاللهعليهوآله و صحابه و تابعين در تفسير قرآن گزارش شده است
بگويد. راغب اصفهانى (م 516 ه ق) در مقدمهى كتاب جامع التفاسير مىنويسد:
اختلف الناس في تفسير القرآن، هل يجوز لكل ذي علمٍ الخوض فيه؟ فبعضٌ تشدّد في ذلك و
قال لايجوز لأحَدٍ تفسير شيء من القرآن و اِن كان عالماً اديباً متّسعاً في معرفة
الادلّة والفقه و النحو والأخبار و الآثار و انّما له ان ينتهي الى ما روي له عن
النبي صلىاللهعليهوآله و عن الذين شهدوا التنزيل من الصحابة رضياللّه عنهم او
عن الذين اخذوا عنهم من التابعين.(1)
1 ـ مقدمة جامع التفاسير، ص 93. ياد كرد به اين نكته لازم است كه راه يابى نگارنده به اين مطلب از راغب اصفهانى از طريق كتاب ارجمند روششناسى تفسير قرآن نوشتهى آقايان على اكبر بابايى، غلامعلى عزيزى كيا و مجتبى روحانى راد بوده است. ر.ك: ص 56 از اين كتاب.
ياد كرد اين نكته ضرورى است كه: همهى كسانى كه در اين موضوع سخن گفتهاند، اعم از موافقان يا مخالفان ـ معناى واحدى را از عبارت «جواز تفسير قرآن» قصد نكردهاند؟ گاهى از عنوان «جواز»، امكان فهم قرآن اراده شده و گاهى جواز تكليفىِ ورود به حوزهى تفسير قصد شده است. همچنين است در مورد واژهى تفسير؛ گاهى معنايى عام از آن اراده شده، به طورى كه شامل ظواهر قرآن كريم نيز گرديده است، و گاهى به معناى خاص خودش قصد شده كه فقط مواردى را در بر مىگيرد كه لفظ يا معنا دچار نوعى ابهام يا اجمال باشد. خلاصه آنكه، موافقان و مخالفان در ضمن اين موضوع به طرح چند مسأله پرداختهاند: 1. امكان يا عدم امكان فهم قرآن براى غير معصوم؛ 2.
حجيت يا عدم حجيت فهم ما از ظواهر قرآن؛ 3. جواز يا عدم جواز تكليفى ورود به حوزهى
تفسير. گرچه ادلهى مخالفان و موافقان به گونهاى است كه تفكيك اين محورها را از
يكديگر مشكل مىسازد، امّا محور اصلى سخن ما در اين است كه در مواردى كه لفظ قرآن
صراحت يا ظهورى در مراد خداوند ندارد، آيا تفسير قرآن بايد تنها مستند به قول معصوم
باشد يا مفسّر غير معصوم نيز مىتواند و حق دارد با توجه به ادلّهى معتبر به تفسير
قرآن دست بزند؟
در اينجا به بيان ادلّهى موافقان و مخالفان جواز تفسير از سوى غير معصوم پرداخته و
آنگاه به جمع بندى آنها خواهيم پرداخت.
موافقان جواز تفسير از سوى غير معصوم به برخى آيات و پارهاى روايات استناد جستهاند.
شيخ طوسى و برخى ديگر از مفسّران در ردّ قول مخالفان تفسير اجتهادى به آيات زير استناد جستهاند:
* «اِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون»[زخرف (143)، 3]
* «وَ اِنَّهُ لَتَنْزيلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ.... بِلِسانٍ عَرَبىٍ مبين» [شعراء
(26)، 195]
* «وَ مَا اَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ اِلاّ بِلِسَانَ قَومِهِ لِيُبَيّنَ لَهُمْ»
[ابراهيم (14)، 4]
* «وَ نَزَّلْنا عَلَيْك الكِتابَ تِبْياناً لِكُلّ شَىْء» [نحل (16)، 89]
* «مَا فَرَّطْنَا فِى الْكِتَابِ مِنْ شَىءٍ» [انعام (6)، 38]
* «لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ» [نساء (4)، 83]
* «اَفَلا يَتَدَبَّرونَ الْقُرآنَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفَالها» [نساء (4)، 82]
[محمد (47)، 34]
شيخ طوسى در مورد پنج آيهى اوّل مىنويسد: «با توجه به اين آيات چگونه مىتوان گفت
كه ظاهر قرآن قابل فهم نيست؟ آيا لازمهى اين سخن اين نيست كه آيات قرآن سراسر
معمّا و لُغَز است كه مراد از آن جز به تفسير [پيامبر و معصومان [فهميده نمىشود؟
بايد گفت كه به طور قطع قرآن كريم منزّه از اين امر است.»(1) وى در مورد آيهى ششم
مىنويسد: خداوند [در اين آيه] گروههايى از مردمان را به خاطر استخراج معانى قرآن
ستوده است.(2)
نقد: همان طور كه از تصريحات شيخ طوسى در توضيح اين ادلّه بر مىآيد، ظاهر بيشتر
آيات ياد شده بر دو مطلب دلالت دارد: يكى اينكه گويى قرآن كريم اساساً به تفسير
نياز ندارد و ديگر اينكه ظواهر قرآن حجّت است. اما در مورد اوّل، به طور قطع خود
شيخ طوسى هم به اطلاق اين ظاهر اعتقادى ندارد، و گرنه خود به نگارش تفسير دست
نمىزد. در درس قبل نيز گفتيم كه اينگونه آيات با نياز به تفسير در پارهاى موارد
مغايرتى ندارد. امّا در مورد دوّم تنها به ادعاى منسوب به اخباريون پاسخ داده شده
است كه مىگويند ظواهر قرآن بدون بيان معصوم حجت نيست.
در مورد استدلال شيخ طوسى به آيهى «لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ
مِنْهُم» بايد بگوييم كه اين آيه ارتباطى با بحث استنباط از قرآن كريم ندارد و حتى
خود شيخ طوسى در ذيل اين آيه چنين تفسيرى عرضه نكرده است!(3)
1 ـ التبيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 4.
2 ـ همان.
3 ـ ظاهر آيه مربوط به ارجاع شايعات به پيامبر و اولوالامر است. شيخ طوسى خود در
ذيل اين آيه مىنويسد: مراد از پيامبر صلىاللهعليهوآله ، سنّت پيامبر است و
مراد از اولواالامر ، به قول امام باقر عليهالسلام ، ائمه معصومين عليهمالسلام
است. ابن زيد و سُدّى و ابو على گفتهاند: فرماندهان لشكر و فرمانداران هستند. حسن
و قتاده و ابن جريج و ابن ابى نجيح و زجاج گفتهاند: آنان اهل علم و فقه از ملازمان
پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند... و قول اول (به معناى ائمه) قوى تر است ، زيرا
خداوند فرموده است چون به دانشوران عرضه بدارند، به حقيقت آن پى مىبرند و عرضه
داشتِ به غير معصوم، موجب علم نمىگردد، چرا كه جايز الخطا هستند چه اُمَرا باشند،
چه علما. (تبيان، ذيل آيهى 83 سورهى نساء. يادآور مىشود كه ترجمهى متن از آنِ
بهاءالدين خرمشاهى در ذيل ترجمهى آيه است.) براى روشن شدن بحث، سخن علامه طباطبايى
را نيز مىآوريم. ايشان مىنويسد: ممكن است كلمهى «استنباط» وصف باشد براى رسول و
اولىالامر؛ به اين معنا كه آن حضرات پيرامون شايعه تحقيق مىكنند و آنچه حق و صدق
است، از چاه ابهام بيرون مىكشند و نيز ممكن است وصف باشد براى همينهايى كه خبر را
به آن حضرات «ردّ» مىكنند؛ چون خود آنان نيز با اين عمل خود حق و صدق را استنباط
كرده، به آن پى مىبرند.» الميزان (ترجمه)، ج 5، ص 30، ذيل آيهى 83 سورهى نساء.
برخى ديگر از مفسّران
و تفسير
شناسان نيز به تَبَعِ شيخ طوسى به اين آيه استدلال كرده و سخن ايشان را تكرار
كردهاند.(1) البته مىتوان گفت كه وجه استدلال شيخ طوسى به اين آيه آن است كه در
اين آيه كسانى را كه اهل "استنباط" هستند، مدح شدهاند، بنابراين استنباط از قرآن
نيز امرى ممدوح است، نه مذموم.
در مورد استدلال به آيهى «اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرآنَ...» بايد گفت كه گر چه
بسيارى از مفسّران به اين آيه استدلال كردهاند اما همگى در استفادهى جواز تفسير
از اين آيه هم داستان نيستند. برخى گفتهاند كه امر به تدبّر در قرآن مستلزم جواز
تفسير است. يكى از مفسّران معاصر مىنويسد:
«اگر تفسير نمودن قرآن جايز نبود تدبّر در آن لغو و بى ثمر مىنمود و نيز هرگز روا
نبود كه مذمت و سرزنش نمايند كسانى را كه تدبّر و تفكر در قرآن نمىنمايند.(2)
در مقابل، برخى از بزرگان مثل حضرت امام خمينى، موضوع تدبّر را خارج از بحث تفسير
برشمردهاند.(3) در هر صورت، از اين آيه استفاده مىشود كه قرآن براى مردمى كه آشنا
به زبان قرآن باشند قابل فهم است و از اين رو مىتوانند در آن تدبّركنند، ولى
لازمهى اين سخن آن نيست كه مردم بدون مراجعه به پيامبر و معصومان قادرند مشكلات و
ابهام هايى كه احياناً با آن برخورد مىكنند، حل كنند.
1 ـ مولى فتح اللّه كاشانى در منهج الصادقين مىنويسد: «...و دليل بر اين مدّعا آن
است كه حق تعالى مدح جمعى كرده است كه استنباط معنى از قرآن كنند و ذمّ جماعتى كرده
كه ترك تدبّر و اِضراب از تفكر در آن نمودهاند». ر.ك: منهج الصادقين، ج 1، ص 76.
2 ـ مخزن العرفان، ذيل آيهى 23 سورهى بقره.
3 ـ ر.ك: آداب الصلوة، ص 200.
يادآورى مىشود كه قرآن كريم در چهار آيه به صراحت يا به طور تلويحى مردم را امر به تدبّر در قرآن نموده است.(1)
همان طور كه اشاره شد دانشمندانِ طرفدار تفسير اجتهادى به پارهاى از روايات نيز
استناد جستهاند. مهمترين اين روايات عبارتند از:
2ـ2ـ1. حديث ثقلين
شيخ طوسى در استدلال به اين حديث مىنويسد: اين حديث بيانگر آن است كه كتاب حجت
است، همان گونه كه عترت حجت است، چگونه مىتوان كتابى را كه قابل فهم نيست، حجت
دانست؟(2)
2ـ2ـ2. حديث عرضِ اخبار به قرآن
از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام رسيده است كه اخبار
منسوب به معصومان را به قرآن عرضه كنيد؛ اگر موافق قرآن بود آنها را قبول كنيد و
اگر مخالف بود، به ديوار بزنيد.(3)
شيخ طوسى دربارهى اين اخبار نيز مىنويسد: چگونه مىتوان احاديث را به كتابى عرضه
كرد كه اصلاً قابل فهم نيست؟(4)
1 ـ نساء(4)، آيهى 82 ؛ محمد (47)، آيهى 24؛ ص (38)، آيهى 29؛ مؤمنون (23)،
آيهى 68.
2 ـ ر.ك: التبيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 5.
3 ـ ر.ك: بحارالانوار، ج 5، ص 305.
4 ـ التبيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 5.
همانطور كه در كلام شيخ طوسى آمد، اين احاديث بيشتر بر اين امر دلالت دارد كه
قرآن كتابى قابل فهم براى مردم است و اينطور نيست كه فهم همهى آياتش به طور
مطلق به بيان معصومان منوط باشد.
2ـ2ـ3. جواز استنباط احكام شرعى از قرآن
از برخى از احاديث اهل بيت عليهمالسلام استفاده مىشود كه آنها انتظار داشتهاند
كه اصحابشان خود پارهاى از احكام را از آيات قرآن استنباط كنند مانند آنچه در پى
مىآيد:
[قال عبدالاعلى:] قلت لأبي عبداللّه عليهالسلام : عثرت فانقطع ظفرى فجعلت على
اصبعي مرارة فكيف اصنع بالوضوء؟ قال يعرف هذا و اشباهه من كتاب اللّه عزّوجلّ «ما
جعل عليكم في الدين من حرج» امسح عليه.(1)
هويداست كه امام عليهالسلام در اين حديث، روش استنباط احكام از قرآن را به شاگردان
خود آموزش مىدهند.
1 ـ ر.ك: كافى، ج 3، ص 33.
2ـ2ـ4. ردّ متشابه به محكم
در حديثى از امام رضا عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
مَنْ ردَّ متشابه القرآن الى محكمه فقد هدي الى صراط مستقيم.(1)
نقد: البته از اين حديث به دست نمىآيد كه با ردّ آيات متشابه به محكم مىتوان
مرادِ آيات متشابه را به طور كامل دريافت، بلكه همين قدر مىتوان فهميد كه معناى
ظاهرِ آنها كه با آيات محكم مخالف است، اعتبار ندارد.
نتيجه آن كه: از مجموع ادلّهى يادشده به دست مىآيد كه ظواهر قرآن حجت است و غير
معصومان نيز مىتوانند معانى و مقاصد قرآن كريم را درك كنند، امّا اين بدان معنا
نيست كه آنها در حل همهى مواردى كه در فهم مراد خداوند دچار اشكال مىشوند بدون
مراجعه به معصوم ، موفق هستند.
مخالفان تفسيرِ اجتهادى نيز براى اثبات نظر خويش از ادلّهى قرآنى و حديثى بهره جستهاند.
طرفداران انحصار تفسير قرآن به روش نقلى، عمدتاً به دو آيهى قرآن تمسّك جستهاند
كه در پى مىآيد:
3ـ1ـ1. «...وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِى
الْعِلْمِ.»[آل عمران (3)، 7].
در استدلال به اين آيه مىگويند: خداوند مىفرمايد تأويل قرآن(2) را كسى جز خدا و
راسخان در علم نمىدانند و راسخان در علم كسى جز پيامبر صلىاللهعليهوآله و
امامان معصوم عليهمالسلام
نيستند.(3)
1 ـ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 290، حديث 39.
2 ـ همان طور كه در درس نخست گفتيم، تأويل در اين آيه به معناى «مراد خداوند» از
آيات قرآن است.
3 ـ ر.ك: مرآةالانوار و مشكوةالاسرار، مقدمه.
نقد: در جواب اين استدلال بايد دو نكته را توجّه داشته باشيم: اوّل آنكه ظاهراً
مرجع ضمير در تأويله، كتاب نيست، بلكه «ما تشابه منه» است، پس معناى آيه اين است كه
تأويل آياتِ متشابه را فقط خدا و راسخان در علم مىدانند، از اين رو هيچ كس مجاز
نيست از پيش خود و بدون مراجعه به آيات محكم قرآن و بيانات معصومان به تفسير اين
آيات بپردازد. تفسير اجتهادى هم چيزى جز مراجعه به ادلّهى معتبر ـ كه كتاب و سنّت
از جملهى آنها مىباشد ـ نيست. دوم آنكه، دليل قاطعى وجود ندارد كه فقط پيامبر
صلىاللهعليهوآله و ائمّه عليهالسلام راسخان در علم هستند بلكه همان طور كه در
برخى روايات آمده است آنها افضلِ راسخان در علم هستند. دعاى پيامبر
صلىاللهعليهوآله در حق عبداللّه بن عباس كه فرمود: «اللّهم فقّهه في الدين و
علّمه التأويل» به روشنى گوياى اين امر است كه غير معصومان نيز مىتوانند در صفِ
راسخانِ در علم قرار گيرند.
3ـ1ـ2. « إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِى كِتابٍ مَكْنُونٍ لا يَمَسُّهُ إِلاَّ
الْمُطَهَّرُونَ»[واقعه (56)، 79].
استدلال به اين آيه مبتنى بر اين مطلب است كه «مَسّ» به معناى فهم و ادراك گرفته
شده است، يعنى فقط «پاكان» هستند كه معانى و مقاصد قرآن را مىفهمند.
نقد: آيه در اين مطلب هيچ گونه صراحت و يا حتى ظهورى ندارد، زيرا «مَسّ» در كلام
عرب به معناى فهم و ادراك به كار نرفته است،(2) بلكه به معناى تماس بين دو چيز است،
از اين رو يا بايد گفت منظور از اين آيه آن است كه بدون طهارت نبايد به قرآن دست زد
يا اينكه حقايق قرآنى را فقط پاكان لمس مىكنند. آنچه كه در حوزهى تفسير مطرح
است، درك معانى و مفاهيم الفاظ و عبارات قرآن (مراد خداوند از آيات) است، نه صورت
مادى قرآن و نه صورت معنوى حقايق قرآنى.
1 ـ ر.ك: مناهج البيان في تفسير القرآن، ج 29، ص 132
رواياتى كه مورد استناد قرار گرفتهاند چند دستهاند؛ برخى مربوط به مطلق «فهم
قرآن» و برخى درخصوص «تفسير قرآن» است. اهمّ اين روايات به شرح ذيل است:
3ـ2ـ1. روايت «اِنَّما يَعْرِفُ الْقُرآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه».
اين عبارت در ضمن دو روايت؛ يكى از امام باقر عليهالسلام خطاب به قَتاده و ديگرى
از امامصادق عليهالسلام خطاب به ابوحنيفه، آمده است.(1)
نقد: اين روايات از نظر سند داراى اشكال است؛ در سند روايتى كه خطاب به قتاده آمده
است، محمد بن سنان قرار دارد كه تضعيف شده است.(2) و روايتى كه خطاب به ابوحنيفه
است داراى سندى مرسل است.(3)
1 ـ متن روايت منسوب به امام باقر عليهالسلام به اين شرح است:
محمد بن يعقوب عن عدّة من اصحابنا عن احمدبن محمد بن خالد عن ابيه عن محمد بن سنان
عن زيد الشحّام قال: دخل قتادة بن دعامة على ابي جعفر عليهالسلام فقال: يا قتادة
انت فقيه اهل البصرة؟ فقال هكذا يزعمون، قال ابوجعفر عليهالسلام : بلغني انك تفسّر
القرآن، قال له قتادة: نعم، فقال له ابوجعفر عليهالسلام : فان كنت تفسّره بعلم
فانت انت و انا اسئلك، قال قتادة: سل، قال: اخبرني عن قول اللّه عزّوجلّ في سبأ:
«وَقَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ سيِروُا فِيهَا لَيالِىَ وَ اَيَّاماً آمِنِينَ
[سبأ(34)، آيهى 18 [فقال قتادة: ذلك من خرج من بيته بزاد حلال و راحلة وكراء حلال
يريد هذا البيت كان آمناً حتى يرجع الى اهله، فقال ابوجعفر عليهالسلام : نشدتك
اللّه يا قتادة هل تعلم انه قد يخرج الرجل من بيته بزاد حلال و كراءٍ حلال يريد
هذا البيت فيقطع عليه الطريق فتذهب نفقته و يضرب مع ذلك ضربة فيها اجتياحه، قال
قتادة: اللهم نعم، فقال ابوجعفر عليهالسلام : ويحك يا قتادة ان كنت انما فسّرت
القرآن من تلقاء نفسك فقد هلكت و اهلكت و ان كنت قد اخذته من الرجال فقد هلكت و
اهلكت، ويحك يا قتادة ذلك من خرج من بيته بزاد و راحلة و كراء حلال يروم هذا البيت
عارفاً بحقّنا يهوانا قلبه كما قال اللّه عزّوجلّ: «وَاجْعَلْ اَفْئِدَةً مِنَ
النَّاسِ تَهْوِى اِلَيْهِمْ...» [ابراهيم (14)، آيهى 37] و لم يعن البيت فيقول
«اليه» فنحن واللّه دعوة ابراهيم عليهالسلام التى من هواها قبلت حجّته و اِلاّ
فلا، يا قتادة فان كان كذلك كان آمنا من عذاب جهنّم يوم القيامة، قال قتادة: لاجرم
واللّه لافسّرتُها اِلاّ هكذا، فقال ابوجعفر عليهالسلام : ويحك يا قتادة انما
يعرف القرآن من خوطب به. الكافي، ج 8، ص 312 ؛ بحارالانوار، ج 24، ص 238 ؛ و ج 46،
ص350.
متن حديث مربوط به ابوحنيفه به جهت مشابهت با حديث فوق و طولانى بودن نقل نكرديم.
علاقهمندان مراجعه كنند به: بحارالانوار، ج 2، ص 293 ـ 293 ؛ وسائل الشيعة، ج 18،
ص 30.
2 ـ ر.ك: جامع الرواة، ذيل نام محمد.
3 ـ ر.ك: وسائل الشيعة، ج 18، ص 30 ؛ بحارالانوار، ج 2، ص 292 ـ 293. سند اين حديث
چنين است: شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد: حدثني أبي و ابن الوليد معاً عن سعد،
عن البرقي عن شعيب بن انس عن بعض اصحاب ابيعبداللّه عليهالسلام قال: كنت عند
ابيعبداللّه عليهالسلام اذ دخل عليه غلام كندة فاستفتاه... .
امّا از نظر متن، گر چه عبارت «انّما يعرف القرآن من خوطب به» در انحصار فهم قرآن به پيامبر و وارثان علمِ او دلالت دارد،
امّا با توجه به آيات و روايات ديگر نمىتوان اطلاق آن را پذيرفت. گذشته از آن، هر
كس در متن كامل اين روايات بنگرد، مطالبى را ملاحظه مىكند كه قبول آن را دشوار
مىنمايد.
3ـ2ـ2. روايت «ليس شيء ابعد من عقول الرجال من تفسير القرآن».
عبارت بالا درروايتى چند آمده است(1) و در رواياتى با لفظ «ليس شيء بابعد من قلوب
الرجال» وارد شده است.(2)
نقد: بررسىهاى رجالى نشان مىدهد كه همهى رواياتى كه اين متن را گزارش كردهاند،
از نظر سند يا مرسلاند و يا ضعيف.(3) از اين رو چنين رواياتى قابل استناد نيستند.
گذشته از سند، با توجه به ادلّهى موافقان « جواز تفسير» بايد اين روايات را ـ بر
فرض صدور از معصوم ـ بر موارد خاصى مثل تفسير متشابهات يا تفسير باطن حمل كرد.
3ـ2ـ3. روايات نهى از تفسير به رأى
اين روايات با الفاظ مختلف در كتب حديثى فريقين نقل شده است. در كتب اهل سنّت،
بيشتر با عبارات « مَنْ قالَ في القرآن برأيه...»(4) و در كتب شيعه بيشتر با
عبارت «مَنْ فَسَّر القرآن برأيه...»(5) آمده است و حتى در روايتى آمده است: «مَنْ
فَسَّر آيةً مِن كتاب اللّه فقد كَفَرَ»(6).
1 ـ ر.ك: تفسير عيّاشى، ج 1، ص 17 ؛ بحارالانوار، ج 89، ص 110 ـ 111 ؛ وسائل
الشيعة، ج 18، ص 141، 142، 149، 150 ؛ كافى، ج 1.
2 ـ ر.ك: بحارالانوار، ج 92، ص 100 ـ 101، حديث شماره 73.
3 ـ ر.ك: روششناسى تفسير قرآن، ص 49
4 ـ ر. ك: سنن ترمذى، ج 5، ص 199 (كتاب تفسير القرآن، باب ا، احاديث شماره 2950،
2951 و 2952)؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 21 (مقدمه، باب 8، حديث 56)؛ تفسير ابن كثير، ج
1، ص 5.
5 ـ ر. ك: بحارالانوار، ج 89، ص 110 و 111.
6 ـ ر. ك: همان، تفسير عيّاشى، ج 1، ص 18.
از گفتار شيخ طوسى و برخى ديگر از مفسّران بزرگ شيعه به دست مىآيد كه اصل حديث از
طريق عامه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده است، چرا كه در عبارت آنها
آمده است: روت العامّة ذلك عن النبي صلىاللهعليهوآله .(1)
نقد: در بررسى اين روايات نكاتى چند قابل توجه است:
نكتهى نخست: بررسىهاى رجالى نشان داده كه آنچه از روايات تفسير به رأى در كتب
حديثى شيعه نقل شده، به بيش از ده روايت مىرسد كه سند بيشتر آنها مرسل و برخى
ضعيف است و در ميان آنها تنها يك روايت از نظر سند معتبر است.(2) در اين روايت از
رسول گرامى اسلام نقل شده است كه فرمود: ما آمن بى من فسّر برأيه كلامي.(3) يادآور
مىشويم كه برخى، به اشتباه، اين روايات را متواتر پنداشتهاند.(4)
نكتهى دوّم: يكى از محققان احتمال داده است كه روايت نهى از تفسير به رأى، جعلى
باشد. وى مىگويد:
اصل حديث، چنان كه در كتاب هاى معتبر حديث نبوى آمده است، به اين صورت است: «مَنْ
كَذِبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار». اين حديث به
همين صورت و به صورتهاى ديگر، مانند: لَا تَكْذِ بُوا عَلَىَّ مَن كَذِبَ عَلَىَّ
فَلْيَلِج النّار، حديثى متواتر است و مىگويند كه شصت و دو صحابى آن را روايت
كردهاند و هيچ حديثى در اين مرتبه از تواتر وجود ندارد. امّا حديثى كه به قرآن
مربوط مىشود، آن است كه طبرى در تفسير خود از ابن عباس آورده است كه: «مَنْ قالَ
في
القرآن برأيه فليتبوّأ مَقْعَده مِن النّار». چنانكه مشاهده مىشود، در حديث، سخن
از تفسير نيست و اصل حديثِ متواترِ مشهور دربارهى دروغ بستن به پيغمبر است كه به
دليل تواترش جاى بحث در آن نيست.
1 ـ ر. ك: التبيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 4 ؛ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 13 ؛ منهج
الصادقين، ج 1، ص 75 ـ 76 (مقدمه).
2 ـ ر. ك: روش شناسى تفسير قرآن، ص 56. البته احاديثى كه با لفظ «مَنْ قال في
القرآن...» در منابع اهل سنّت آمده است بنابر نظر خودشان ـ صحيح و حسن است. ر. ك:
سنن ترمذى، ج 5، ص 199؛ احاديث شمارههاى 2950 ـ 2952.
3 ـ ر.ك: عيون اخبار الرضا، ج1، ص 116 ؛ بحارالانوار، ج 89، ص 107.
4 ـ ر.ك: مبانى و روشهاى تفسير قرآن، ص 221.
«تفسير» و «رأى» در اصلِ حديث نبوده و به دلايل
متعّدد از خود حضرت رسول نمىتواند باشد و از ساختههاى متأخران است؛ يعنى زمانى كه
آرا و عقايد مختلف در اسلام پيدا شده است و هر يك از اصحاب آرا براى اثبات صحّت رأى
و عقيدهى خود به آياتى از قرآن كه متشابه است، استناد جستهاند.(1)
نتيجه آنكه، از نظر محقق ياد شده، روايات تفسير به رأى حتى اگر در صدورش از معصوم
ترديد نكنيم، شأن صدور آن مربوط به تأويل آيات متشابهات توسط ارباب آرا و عقايد است
كه به جهت فتنه جويى و اثبات عقيدهى خويش به آيات متشابهات استناد مىجستهاند،(2)
بنابراين، در هر صورت مراد از رأى در اين روايات، «اعتقادِ خاص» است، نه «مطلقِ
اجتهاد».
مرحوم علامه طباطبايى با استفاده از لفظ «برأيه»، نكتهى اخير را با ظرافت از متن
احاديث استفاده كردهاند. ايشان در توضيح اين احاديث مىنويسد:
رأى عبارت است از عقيدهاى كه با اجتهاد به دست آمده باشد و گاهى بر سخنِ از روى
هوا و استحسان اطلاق مىشود. در هر صورت، از اضافهى رأى به ضمير معلوم مىگردد كه
اين احاديث، مطلق اجتهاد در تفسير قرآن را نفى نمىكنند، تا بالملازمه برسخن اهل
حديث دلالت داشته باشد كه مىگويند: در تفسير آيات تنها بايد آنچه از پيامبر
صلىاللهعليهوآله و اهل بيت عليهمالسلام او رسيده است اكتفا كنيم.(3)
1 ـ سخنرانىهاى قرآنى: 55 ـ 56 .
2 ـ ر. ك: همان، 59 ـ 60.
3 ـ الميزان في تفسير القرآن، ج 1، ص 88 ؛ ذيل آيات 7 ـ 9 سورهى آل عمران.
نكتهى سوم: حضرت امام خمينى رحمهالله در مورد تفسير به رأى نظر خاصى دارند و
احتمال دادهاند كه اساساً به آيات الاحكام اختصاص داشته باشد، ايشان در آداب
الصلوة مىنويسد:
يكى ديگر از حجبِ مانع از استفاده از اين صحيفه نورانيّه آن است كه تفكّر و تدبّر
در آيات شريفه را به تفسير به رأى كه ممنوع است اشتباه نمودهاند.(1)
ايشان در ادامهى همين سخن مىنويسند:
در تفسير به رأى نيز كلامى است كه شايد آن غير مربوط به آيات معارف و علوم عقليه كه
موافق موازين برهانيّه است و آيات اخلاقيّه كه عقل را در آن مدخليّت است باشد؛ زيرا
كه اين تفاسير مطابق با برهان متين عقلى يا اعتبارات واضحهى عقليه است كه اگر
ظاهرى بر خلاف آنها باشد لازم است آن را از آن ظاهر مصروف نمود... پس محتمل است
بلكه مظنون است كه تفسير به رأى راجع به آيات احكام باشد كه دست آرا و عقول از آن
كوتاه است.(2)
نكتهى چهارم: از بررسى جامع روايات مربوط به اين باب، اين نكته به دست مىآيد كه
آنچه در مقابل تفسير به رأى قرار دارد، تفسير از روى علم است. بنابراين نمىتوان
گفت كه در اين روايات، غير معصوم مطلقاً از تفسير قرآن منع شدهاند بلكه از تفسير
متكى بر جهل و ضلالت و از روى هواى نفسانى نهى شدهاند. روايات زير گوياى اين امر
است.
ـ عن علىّ عليهالسلام : إيّاك أن تفسّر القرآن برأيك حتى تفقهه عن العلماء.(3)
ـ عن أبي جعفر عليهالسلام : ما علمتم [في القرآن] فقولوا و مالم تعلموا فقولوا
الله اعلم.(4)
1 ـ آداب الصلوة، ص 199.
2 ـ همان، ص 201.
3 ـ بحارالانوار، ج 89، ص 107.
4 ـ ر.ك: كافى، ج 1، ص 42.
ـ عن رسول الله صلىاللهعليهوآله : من عمل بالمقاييس فقد هلك و اهلك و من افتى
الناس بغير
علم و هو لا يعلم الناسخ من المنسوخ و المحكم من المتشابه فقد هلك و اهلك.(1)
ـ عن رسول الله صلىاللهعليهوآله : من قال في القرآن بغير علم فليتبوّأ مقعده من
النار(2).
ـ من قال في القرآن بغير علم جاء يوم القيمة ملجماً بلجام من نار.(3)
نتيجه آنكه، نهى از تفسير به رأى مستلزم انحصار تفسير در نقل و روايت نيست، بلكه معنايش اين است كه هر كس كه مطلبى را به نام قرآن به خداوند نسبت مىدهد بايد به درستى آن علم داشته باشد، خواه اين علم از طريق روايت از معصوم حاصل شده باشد يا با مراجعه به اهل لغت و زبان و يا با استفاده از ديگر آيات قرآن و يا با استمداد از قواعد عقلى به دست آمده باشد.
1 ـ همان، ج 1، ص 43.
2 ـ ر.ك: سنن ترمذى، ج 5، ص 199، حديث شمارهى 2950 ؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 111.
3 ـ ر.ك: بحارالأنوار، ج 89، ص 111.
از مجموع آنچه بيان شد، نكات زير به دست مىآيد:
1) تفسير قرآن از نظر تاريخى ـ در مرحلهى گذار از تفسير نقلى و روايى به تفسير
اجتهادى و عقلى ـ با اين چالش مهم روبهرو شد كه اساساً آيا آيات قرآن را مىتوان
جز به سخن پيامبر و اهل بيت تفسير كرد؟
2) دامنهى بحث «جواز تفسير از سوى غير معصوم» در سه حوزه گسترش يافت: الف ـ امكام
فهم قرآن، ب ـ حجّيت ظواهر قرآن، ج ـ حلّ مشكلات قرآن.
3) مخالفان و موافقان هر يك براى اثبات نظر خويش به ادلّهاى استناد جستهاند كه
بايد گفت نه ادلّهى مخالفان در نفى تفسير اجتهادى صراحت دارد و نه ادلّهى موافقان
بر اين امر صراحت دارد كه غير معصوم مىتواند در همهى آيات به مراد واقعى خداوند
دست يازد.
4) آنچه از مجموع ادلهى طرفين مىتوان نتيجه گرفت اين است: تفسير ـ يعنى آنچه كه
به صورت قطعى به خداوند نسبت داده مىشود ـ بايد متّكى بر علم باشد، از اين رو
نمىتوان آنچه كه صرفاً بر ظنّ يا هوى و هوس متّكى است به طور قاطع به خداوند منسوب
داشت. گر چه مفسّر مىتواند آنچه را در مسير تدبّر در قرآن به ذهنش رسيده است به
صورت احتمال بيان دارد. نكتهى مهم اينكه با اين معيار، چه بسا مطالبى را كه از
طريق اخبار آحاد به عنوان تفسير قرآن بيان شده است و متّكى به قراين قطعى نيست،
نمىتوان به عنوان مراد خداوند عرضه كرد.
5) بديهى است كه مواردى از آيات قرآن كه علم آن جز از طريق نقل به دست نمىآيد
مانند احكام شرعى، قصص تاريخى، خصوصيات معاد و امور غيبى، هر گونه اظهار نظرى غير
متكى بر نقلِ صحيح و اطمينان آور، تفسير به رأى مذموم محسوب
شده و به طور قطع غير مجاز است.
1ـ برداشتهاى مختلفى كه از مفهوم «جواز يا عدم جواز تفسير» از سوى مخالفان و
موافقان شده است، طبقه بندى كنيد.
2ـ تفسير به رأى از نظر علاّمه طباطبايى چه نوع تفسيرى است؟
3ـ اگر قرار باشد ادلّهى طرفين را از نظر درجهى قوّت و ضعف دسته بندى كنيد، چگونه
آنها را مرتّب مىكنيد؟
4ـ وجه سخن امام خمينى در اختصاص دادن روايات تفسير به رأى به آياتالاحكام چيست؟
5ـ دلايل قرآنى مخالفان تفسير اجتهادى را نقد كنيد.
1ـ احاديثى را كه مىگويد تفسير قرآن دور از دسترس عقول بشرى است از نظر متن و سند
تحقيق كنيد.
2ـ سير تاريخى نقل احاديث تفسير به رأى را تحقيق كنيد. آيا همهى اين احاديث از كتب
اهل سنّت به كتب شيعه راه يافته است يا خير؟
3ـ با مراجعه به تفاسير، چگونگى دلالت آيهى «لَعَلِمَهُ الَّذِينَ
يَسْتَنْبِطوُنَهُ» را بر جواز تفسير اجتهادى تحقيق كنيد.
4ـ با مراجعهبه منابع روايى و تفسيرى، عبارت «لايجوز التفسير الا بالاثر الصحيح و
النص الصريح» را تحقيق كنيد كه آيا روايت است يا خير؟
1ـ مبانى و روشهاى تفسير قرآن، عباسعلى عميد زنجانى، ص 219 ـ 238 و 255 ـ 284.
2ـ روششناسى تفسير قرآن، علىاكبر بابايى و همكاران، ص 41 ـ 58.
3ـ التفسير و المفسّرون، محمدحسين ذهبى، ج 2، ص 255 ـ 265.
4ـ التفسير و المفسّرون في ثوبه القشيب، محمدهادى معرفت.
5ـ تسنيم، عبداللّه جوادى آملى، ج 1، ص 175 ـ 231.
6ـ علومالقرآن عندالمفسرين، الجزءالثالث، ص237ـ248 و ص249ـ303.
7ـ قانون تفسير، سيد على كمالى دزفولى، بخش هفتم، ص 269 ـ 285.
8ـ سخنرانىهاى قرآنى، ج 1، ص 51 ـ 60.