درس دوم: اصطلاح‏شناسى مبانى و  روش‏هاى تفسيرى

مبانى تفسير
اصول تفسير
قواعد تفسير
روش‏هاى تفسيرى
گرايش‏هاى تفسيرى
سبك‏هاى تنظيم و نگارش تفسير

 

1. مقدمه

يكى از مباحث اساسى و مقدماتى تفسير قرآن كريم، مبحث «مبانى و روش‏هاى تفسيرى» است. در اين مبحث از اصطلاحاتى چون «مبانى»، «اصول»، «قواعد» و نيز «روش‏ها»، «گرايش‏ها» و «مذاهب» (مكاتب) تفسيرى نام برده مى‏شود. واقعيت آن است كه بيش‏تر مفسّران ما در آغاز تفسير، مبانى و روش‏هاى تفسيرى خود را منقّح نساخته‏اند و حتى تعريفى از اين اصطلاحات عرضه نكرده‏اند. از آنجا كه اين مباحث، با اين عناوين، مباحثى نوظهور است، چه‏بسا در يك مورد، از اصطلاحات مختلفى استفاده شود. از اين‏رو، گاهى به جاى «روش‏هاى تفسير» از اصطلاحات گرايش‏هاى تفسيرى، مذاهب تفسيرى و مكاتب تفسيرى استفاده مى‏شود. همچنين گاهى واژه‏هاى «مبانى»، «اصول» و «قواعد» به جاى يكديگر به كار رفته، موجبات خلط مفاهيم و اصطلاحات را پديد مى‏آورند. البته مهم آن است كه فارغ از تنوّع واژه‏ها، حوزه‏ى هر يك از اين مباحث را از نظر ماهوى روشن نموده، مرزهاى آن‏ها را از هم‏ديگر جدا سازيم تا بتوان تفاسير مختلف را در يك نظامِ طبقه‏بندىِ دقيق و جامع مورد ارزيابى قرار داد. بنابراين، چنان‏كه صاحب نظران و تفسيرشناسان حدود ماهوى اين مفاهيم را از هم جدا كنند، ـ گرچه هر يك براى خود واژه‏هايى را متفاوت از ديگرى برگزينند ـ مشكل چندانى پيش نخواهد آمد. امّا مشكل آنجاست كه بدون تعريف مفاهيم و تعيين قلمرو هر يك از مباحث، از اصطلاحات مختلف استفاده شود.(1)
 

2. مبانى تفسير قرآن

مبانى تفسير قرآن به آن دسته از پيش‏فرض‏ها، اصول موضوعه و باورهاى اعتقادى يا علمى گفته مى‏شود كه مفسِّر با پذيرش و مبنا قراردادن آن‏ها، به تفسير قرآن مى‏پردازد. به عبارت ديگر هر مفسّرى ناگزير است مبناى خود را در مورد عناصر اساسى دخيل در فرآيند تفسير قرآن روشن سازد.
برخى از صاحب‏نظران مبانى تفسير را به دو دسته‏ى كلى تقسيم كرده‏اند.

1) مبانى صدورى تفسير قرآن؛
2) مبانى دلالى تفسير قرآن.(2)

مبانى صدورى به آن گروه از مبانى گفته مى‏شود كه صدور قرآنِ موجود را به تمام و كمال از ناحيه‏ى ذات اقدس حق‏تعالى به اثبات مى‏رساند. ياد كرد اين نكته ضرورى است كه عموم مفسّران قرآن كريم معتقد به وحيانى بودن قرآن بوده، با اين مبناى اساسى به تفسير پرداخته‏اند. البته اين مبنا مستلزم پذيرش مبانى فرعى ديگرى است كه موارد زير از جمله‏ى آن‏ها به‏شمار مى‏آيد:

1) الفاظ قرآن كلام خداست؛
2) خطا در وحى به پيامبر راه نيافته است؛
3) پيامبر در گرفتن وحى و نيز ابلاغ آن به مردم از هرگونه خطا و اشتباهى مصون بوده است؛
4) از قرآنى كه توسط پيامبر به مردم ابلاغ شده است، نه چيزى كم و نه چيزى اضافه شده است.

1. ناگفته نماند كه برخى از محققان، كوشيده‏اند براى اصطلاحاتى نظير «منهج»، «اتجاه» و «لون» تعاريفى متمايز از يكديگر عرضه كنند، ضمن ارج نهادن به اين تلاش‏ها، بايد بگوييم، برخى على‏رغم ارايه‏ى تعريف از اين واژه‏ها، خود به كاربرد آن‏ها مقيّد نبوده‏اند و نيز برخى از آن‏ها بين معانى اصطلاحى و لغوى اين واژه‏ها خلط كرده‏اند و نيز در برخى از موارد تعريف‏ها كلى و مبهم است. در اين باره رجوع كنيد به: اتجاهات التفسير في العصر الحديث، ص 38؛ المفسّرون حياتهم و منهجهم، ص 31-32؛ مناهج المفسّرين، ص 14؛ مناهج‏المفسّرين من العصر الاول إلى العصر الحديث، ص 13.
2. مبانى كلامى اجتهاد در برداشت از قرآن، ص 31.

ردّ هر يك از اين مبانى و پيش‏فرض‏ها مى‏تواند چهره‏ى تفسير قرآن را عوض كند. به عنوان نمونه، اگر كسى معتقد باشد كه الفاظ قرآن از خدا نيست، بلكه از آنِ پيامبر است، به اين معنا كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله داراى يك تجربه‏ى درونى با عالَم غيب بوده و پس از اين تجربه، آيات و سوره‏هاى قرآن را به زبان رانده است، در اين صورت، قرآنِ موجود، خود تفسيرى از تجربه‏ى وحيانى پيامبر محسوب مى‏شود. بنابراين تفاسير قرآن، تفسيرى براى كلام خدا محسوب نمى‏شود بلكه تفسيرى بر كلام پيامبر خواهد بود.
نكته‏ى ديگر آن كه ممكن است برخى از مبانى صدورى، مورد اختلاف مفسّران باشد، به طور مثال، در مورد قرائات گوناگون از الفاظ قرآن، نظر واحدى وجود ندارد؛ برخى به تواتر قرائاتِ سبع معتقدند كه نتيجه‏ى آن اثبات قرآنيت براى همه‏ى آن قرائات است؛ در مقابل عدّه‏ى ديگرى چنين نظرى را بر نتابيده، معتقدند قرآن بر حرف واحد نازل شده و همه‏ى اين اختلافات از ناحيه‏ى راويان و قاريان ايجاد شده است.(1)

1. اين مضمون در روايات شيعه از ائمه عليهم‏السلام اطهار نقل شده است. ر.ك: كافى، ج 2، ص 630.

مبانى دلالى، به آن دسته از مبانى اطلاق مى‏شود كه فرآيند فهم مراد خداوند از متن را سامان مى‏دهند. مفسّران گذشته، نوعا اين مبانى را از دانش‏هايى نظير منطق و اصول فقه مى‏گرفته‏اند. امروزه با توسعه و تعميق مسايل علم زبان‏شناسى و اصول و مبانى هرمنوتيك جديد در غرب و راه يافتن برخى از اين مباحث به حوزه‏ى تفسير قرآن، ضرورت سامان بخشيدن به مبانى زبان شناختى و دلالى قرآن را بيش از پيش مسجّل مى‏سازد. مواردى نظير قابل فهم بودن قرآن، زبان مفاهمه در قرآن، اختصاصى بودن يا عمومى بودن فهم قرآن، استقلال دلالى قرآن، لايه‏ها و سطوح معانى در قرآن، نسبيت يا عدم نسبيت برداشت‏هاى از قرآن و عصرى بودن فهم قرآن از مهم‏ترينِ اين مباحث است.
 

3. اصول تفسير

بعد از تنقيح مبانى صدورى و دلالى تفسير، مفسّر بايد براى دستيابى به مدلول‏هاى واقعى يا نزديك به واقع از الفاظ و تركيب‏هاى قرآنى، به بنيان‏هاى استوارى تكيه زند كه به آن‏ها اصول تفسير مى‏گوييم. موارد زير را مى‏توان از جمله‏ى مهم‏ترين اصول و بنيان‏هاى تفسير قرآن برشمرد:

1) در نظر گرفتن قرائت صحيح؛
2) توجه به مفاهيم كلمات در زمان نزول؛
3) در نظر گرفتن اصول و قواعد ادبيات عرب؛
4) در نظر گرفتن قراين؛
5) در نظر گرفتن انواع دلالت‏ها.(1)

به عنوان نمونه، در جايى كه يكى از اركان جمله به طور غيرمعمول بر اركان ديگر مقدّم شده باشد، مفسّران از اصل «تقديمُ مَا حَقُّهُ التَّأخِيرُ يُفِيدُ الْحَصْرَ» استفاده مى‏كنند، به مثال، در مورد آيه‏ى «اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَعيِنُ» [حمد (1)، 5] مفسّران با استفاده از اين اصل ادبى - بلاغى مى‏گويند: تقديم مفعول در اين آيه، مفيد حصر است يعنى «تنها خدا را مى‏پرستيم و تنها از او استعانت مى‏جوييم».

1. ر.ك: روش‏شناسى تفسير، ص 60.

 
4. قواعد تفسير

مراد از قواعد تفسير، راه‏كارهاى كلى است كه در وضعيت‏هاى خاص مورد عمل قرار مى‏گيرد. به بيان روشن‏تر، در مواردى كه مفسّر در مراجعه به اصول تفسير، بر سر دو راهى يا چند راهى مى‏ماند و به صحت هيچ كدام يقين ندارد، در اين گونه موارد، قواعدى وجود دارد كه گزينش يكى از آن راه‏ها را براى او معيّن يا مرجّح مى‏سازد. به عنوان نمونه، در جايى كه لفظ داراى دو معناى حقيقى و مجازى است و امكان تفسير متن به هر يك از آن دو وجود دارد، در صورتى كه قرينه‏اى در اثبات معناى مجازى وجود نداشته باشد، قاعده‏ى اصالة الحقيقة اجرا مى‏شود. البته ياد كردِ اين نكته ضرورى است كه شايد نتوان فرق دقيقى بين «اصول» و «قواعد» قايل شد(1)، اما به نظر ما اصول از قطعيت بيشترى برخوردارند و مفسّر ناچار است در طريق استنباط از قرآن آن‏ها را مدّ نظر قرار دهد، بلكه بدون توجه به آن‏ها نمى‏تواند تفسيرى از قرآن ارايه دهد، در حالى كه قواعد تنها در موارد ترديدآميز، و صرفا براى فيصله دادن به ترديد به كار مى‏روند. در هر صورت، بايد بگوييم كه اصول و قواعد تفسير بايد خود از پشتوانه‏اى عقلى، شرعى يا عرفى برخوردار باشند. تا به حال مرسوم چنين بوده است كه اين‏گونه اصول و قواعد در علوم مقدّماتىِ تفسير مانند صرف، بلاغت، منطق، لغت و اصول فقه مورد بحث واقع مى‏شده است، اما شايسته است كه تفسيرشناسان همه‏ى اصول و قواعد مرتبط با تفسير قرآن را به صورت مستقل و منسجم گردآورده، ميزان صحت و اطمينان بخشىِ آن‏ها را در تفسير قرآن مورد بررسى قرار دهند. البته در سال‏هاى اخير شاهد برخى تك‏نگارى‏ها در اين زمينه هستيم كه اميد مى‏رود در آينده با تحقيقات بيشتر و پربارترى رو به رو باشيم.(2)

1. گرچه برخى كوشيده‏اند تفاوت بين «اصول»، «قواعد» و «ضوابط» را بيان كنند امّا به نظر مى‏رسد كه در اين زمينه توفيقى نداشته‏اند. (نك: قواعد التفسير، ج 1، ص 30) در مقابل، برخى هم اصطلاحات «قاعده»، «قضيه»، «اصل»، «ضابطه» و «قانون» را به يك معنا گرفته‏اند (نك: همان، ج1، ص32 به نقل از حاشيه‏ى رهاوى).
2. در زمينه‏ى اصول و قواعد تفسير، كتاب‏هايى به رشته‏ى تحرير در آمده است كه برخى از آن‏ها كه با نام قواعد يا اصول نوشته شده است به ترتيب تاريخى به اين شرح است: 1) التيسير في قواعد علم التفسير از محمدبن سليمان الكافيجى (م، 879 ق)؛ 2) القواعد الحسان لتفسير القرآن از عبدالرحمن بن ناصر السعدى (م، 1376 ق)؛ 3) اصول التفسير و قواعده از خالدبن عبدالرحمن العك؛ 4) قواعد التدبر الامثل لكتاب الله عزّوجلّ از عبدالرحمن حبنكة الميدانى؛ 5) قواعد و فوائد لفقه كتاب الله تعالى از عبدالله بن محمد الجوعى؛ 6) بحوث فى اصول التفسير و مناهجه از فهدبن سليمان الرّومى؛ 7) قواعد التفسير از خالدبن عثمان السَّبت (در دو مجلد) 8) روش‏شناسى تفسير از على‏اكبر بابايى و همكاران (فصل دوم اين كتاب با عنوان قواعد تفسير به تفصيل در اين باره بحث كرده است). گفتنى است كه بيشتر اين كتاب مشتمل بر «اصول» و «قواعد» و در مواردى «مبانى» است.

 

5. روش‏ها، گرايش‏ها و سبك‏هاى تفسيرى

در مورد كاربرد اين اصطلاحات و همين‏طور معادل‏هاى عربى آن‏ها نظير «منهج»، «اتجاه» و «طريقه» رويه‏ى واحدى وجود ندارد و بسيار ديده مى‏شود كه اين اصطلاحات به جاى يك ديگر به كار مى‏رود. از اين رو، تعريف دقيق هر يك از آن‏ها و تفكيك آن‏ها از يك ديگر امرى ضرورى است. ما همه‏ى مواردى كه با عناوينى چون منهج (روش)، اتجاه (گرايش)، مدرسه (مكتب)، مذهب، لون و صبغه‏ى تفسيرى به كار رفته است، با سه اصطلاح «روش»، «گرايش» و «سبك بيانى» ضابطه‏مند كرده‏ايم.
توضيح آن‏كه، مفسّر قرآن علاوه بر صاحب نظر بودن در مورد مبانى، اصول و قواعد تفسير، با توجه به نظريات، فرضيات و سلايق خود، دست به گزينش عوامل شكل دهندى تفسير مى‏زند. عمده‏ترين مواضع گزينش مفسّر به ترتيبِ اهميت، عبارتند از:

1) منابع؛
2) جهت‏گيرى‏هاى عصرى؛
3) سبك‏هاى پردازش و پرورش موضوع.

گزينش‏هاى فوق به ترتيب تعيين كننده‏ى روش، گرايش و سبكِ تفسير است.

5-1. روش تفسيرى

هر علمى داراى سه ركن عمده است: «موضوع»، «هدف» و «روش». در اين ميان روش از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است. در اين كه مفسّران از روش‏هاى گوناگونى در تفسير قرآن بهره جسته‏اند ترديدى نيست، نكته‏اى كه هست اين كه در تقسيم‏بندى روش‏هاى تفسيرى گاهى بين روشِ مفسّر و گرايش‏هاى مذهبى و سليقه‏هاى شخصىِ او خلط شده است.(1) به نظر ما روش تفسيرى امرى است فراگير كه مفسّر آن را در همه‏ى آيات قرآن به كار مى‏گيرد و اختلاف در آن، باعث اختلاف در كلِّ تفسير مى‏شود و آن چيزى جز منابع و مستندات تفسير نيست.
منابع تفسير در نظر مفسّران متفاوت است؛ يكى معتقد است كه تنها منبع معتبر در تفسير، روايات پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و اهل بيت عليهم‏السلام است؛ ديگرى بر اين باور است كه در تفسير بايد تنها بر قرآن و روايات تكيه كرد؛ سومى براى عقل در كنار قرآن و روايات نقشى بسزا قايل است؛ ديگرى قرآن را سراسر رمز دانسته، كشف و شهود را تنها كليد گشايش اين رمز مى‏پندارد و... .
اختلاف در منابع تفسير منحصر به اختلاف در منابع اصلى نيست. ممكن است مفسّرانى در منابع اصلى با هم اتفاق نظر داشته باشند، امّا در فروعات يا قواعدِ برگرفته شده از منابع اصلى و يا نحوه‏ى اجراى آن‏ها نظرى متفاوت از يكديگر داشته باشند. به مثال، در ميان مفسّرانى كه «اثر» را به عنوان يكى از منابع تفسير پذيرفته‏اند، عدّه‏اى خبر واحد را نيز حجت مى‏دانند و گروهى حجيت آن را منحصر به احكام فقهى مى‏دانند،(2)

1. به‏طور مثال، نويسنده‏اى در بيان طبقه‏بندى تفاسير از نظر روش، آن‏ها را اين گونه تقسيم كرده است: منهج التفسير الفقهي، منهج التفسير بالمأثور و منهج التفسير العلمي التجريبي (ر.ك، اتجاهات التفسير في القرن الرابع عشر، ج 1، ص 41)؛ ديگرى آن‏ها را با استفاده از اصطلاح «اتجاه» چنين طبقه‏بندى كرده است: الاتجاه النقلي في التفسير، الاتجاه العقلي في التفسير والاتجاه الصوفي في التفسير (ر.ك: منهج اهل السنة في تفسير القرآن الكريم، ص 9)؛ ديگرى با همين اصطلاح مى‏گويد: تفاسير داراى يكى از اين دو اتجاه هستند: اتجاه تفسير اثرى و اتجاه تفسير به رأى (ر.ك: اتجاهات التجديد في تفسير القرآن الكريم في مصر، ص 63)؛ همين نويسنده از تفسير «ترتيبى» و «موضوعى» به عنوان «منهج» ياد مى‏كند (ر.ك: همان، ص 67-66)؛ نويسنده‏ى ديگرى گفته است: تفاسير دو دسته‏اند: 1- مدرسة التفسير بالأثر 2- مدرسة التفسير بالرأى (ر.ك: مناهج المفسّرين، ص 33). پيداست كه نمى‏توان همه‏ى عناوين پيش گفته را با يك اصطلاح بيان كرد. به طور مثال، نمى‏توان عناوين «تفسير قرآن به قرآن»، «تفسير قرآن به روايت»، «تفسير فقهى» و «تفسير كلامى» را در يك عنوان نظير روش (منهج) طبقه‏بندى نمود. دو عنوانِ نخست از يك سنخ و دو عنوانِ بعدى از سنخ ديگر است.
2. به طور مثال آيت‏اللّه‏ خويى سخت از حجيّت خبر واحد در تفسير دفاع كرده است. (ر.ك: البيان في تفسيرالقرآن، ص 398) در حالى كه علاّمه طباطبايى حجيت خبر واحد را مخصوص مسايل فقهى دانسته است. (ر.ك: قرآن در اسلام، ص 101 ؛ الميزان، ج 10، ص 351).

يا يكى با اسرائيلى دانستن برخى روايات، استناد به آن‏ها را جايز نمى‏شمرد و ديگرى چنين ديدگاهى ندارد. به مثال ديگر، مفسّرانى كه اجمالاً «عقل» را به عنوان منبع در تفسير پذيرفته‏اند، ممكن است در برخى از قواعد عقلى اختلاف نظر داشته باشند؛ يكى «تكليف بما لا يطاق» را قبيح بداند و ديگرى اين نوع تكليف را از سوى خداوند جايز بشمرد.
به هر حال، اختلاف در منابع تفسيرى، كم و بيش در تفسير همه‏ى آيات و سور تأثير مى‏گذارد. ما اين گونه اختلافات را مناهج يا روش‏هاى تفسيرى مى‏ناميم و تقسيم تفاسير به مأثور، قرآن به قرآن، شهودى (فيضى- اشراقى)، ظاهرى، باطنى، عقلى و اجتهادى را در اين چهارچوب قابل ارزيابى مى‏دانيم.

5-2. گرايش تفسيرى

مراد از گرايش تفسيرى، صبغه‏ها و لون‏هاى مختلف تفسير قرآن است كه گاهى با عناوينى چون تفسير كلامى، تفسير تربيتى، تفسير اخلاقى و... معرّفى مى‏شود. اين گونه امور با تمايلات ذهنى و روانى مفسّران ارتباط مستقيم و تنگاتنگ دارد. همان‏طور كه قبلاً اشاره شد، مهم‏ترين عامل پديد آورنده‏ى گرايش‏هاى مختلف تفسيرى، جهت‏گيرى‏هاى عصرىِ مفسّران است. اين موضوع خود معلول سه عامل ديگر است، اين عوامل عبارتند از:

1) دانش‏هايى كه مفسّر در آن‏ها تخصّص دارد؛
2) روحيّات و ذوقيّات مفسّر؛
3) دغدغه‏هاى مفسّر نسبت به مسايل مختلف بيرونى.

بنابراين، مى‏توان گفت: مراد از گرايش تفسيرى، سمت و سوهايى است كه ذهن و روان مفسّر، در تعامل با شرايط و مسايل عصر خود، بدان‏ها تمايل دارد. به طور مثال، در حالى كه مهم‏ترين دغدغه‏هاى فكرىِ مفسّرى، تربيت معنوى افراد است، مفسّر ديگرى فارغ از اين دغدغه، بزرگ‏ترين دل مشغولى‏اش مبارزه با حكومت جور و ايجاد يك اجتماع اسلامى با حكومتِ دينى است. به طور قطع، تفسيرِ اين دو مفسّر در عين دارا بودن نقاط مشترك فراوان، هر يك داراى جهت‏گيرىِ خاصّ خود است، حتى اگر منابع معتبر در تفسير نزد آن دو يكسان باشد. به مثالِ ديگر، تبحّر يك مفسّر در علم كلام و نيز دغدغه‏ى او نسبت به امور اعتقادى سبب مى‏شود تا او به هر مناسبتى باب مباحث كلامى را گشوده و در باره‏ى آن دادِ سخن در دهد، بنابراين، روحيات مفسّر، ميزان بهره‏مندى او از دانش‏هاى مختلف، دغدغه‏هاى او نسبت به دين، انسان، مسايل اجتماعى و تحولات زمان از اهمّ امورى است كه در شكل‏گيرى انواع تفسيرِ عصرى مؤثّر است. به نمونه، در عصرى كه تحولات شگرف علمى، افكار را مسحور و مسخّر خويش ساخته بود، مفسّرانى چون طنطاوى با عرضه‏ى تفسير قرآن با جهت‏گيرىِ علمى، تلاش كردند تا هم گامى و بلكه پيش‏قدمىِ قرآن و وحى را با علم و دانش نشان دهند.
عرضه‏ى مسايل و شبهات جديد به قرآن خود از مسايلى است كه در برجسته ساختن و تنوّع گرايش‏هاى مختلف تفسيرى مؤثّر بوده است. بدون ترديد، قرآن كريم در هنگام نزول، در مقام بيان همه‏ى مسايلى كه امروز مطرح مى‏شود، نبوده است ولى مسلمانان هميشه خواسته‏اند با مراجعه به قرآن كريم، درستى يا نادرستى مسايل زمان خود را دريابند. از آن جا كه بسيارى از مسايل جديد داراى جوانب و لايه‏هاى مختلف است، هر مفسّرى با مهم ديدن لايه يا جنبه‏اى از موضوع، به سراغ ظواهر، اطلاقات و عمومات قرآن كريم رفته است و در نتيجه پاسخ‏هاى مختلف از قرآن دريافت كرده‏اند.
در هر صورت، بسيارى از اوصافى كه براى تفسير ذكر مى‏شود نشانگر گرايش  خاصّ مفسّران است. اوصافى چون: «كلامى»، «تاريخى»، «اخلاقى»، «تربيتى»، «هدايتى»،ارشادى»، «روحانى»، «علمى»، «اجتماعى»، «سياسى»، «تقريبى» (تقريب گرايانه) از اين دست است. گاهى از گرايش‏هاى تفسيرى به عنوان اتجاهات تفسيرى نيز ياد مى‏شود.
گاهى عنوانى به صورت مشترك به كار گرفته مى‏شود. به طور مثال، گاهى مراد از «تفسير عرفانى» تفسيرى است كه در آن از كشف و شهود به عنوان يك منبع و منهج در رسيدن به مراد خداوند استفاده شده است كه در اين صورت، جزو روش‏هاى تفسيرى (مناهج) به شمار مى‏آيد، و گاهى اين عنوان به تفسيرى اطلاق مى‏شود كه در آن جهت‏گيرىِ معنوى و اخلاقى و تربيتى وجود دارد كه در اين صورت، اين عنوان در زيرمجموعه‏ى گرايش‏هاى تفسيرى (اتجاهات) قرار مى‏گيرد.

5-3. سبك‏هاى بيانى در تفاسير

مفسّران علاوه بر اختلاف در «روش‏ها» و «گرايش‏هاى» تفسيرى، در نحوه‏ى بيان و تنظيم مطالب نيز از شيوه‏هاى گوناگونى بهره مى‏برند. دو چيز را مى‏توان به عنوان مهم‏ترين عوامل تعيين كننده‏ى سبك تفسيرى بر شمرد. اين دو عامل عبارتند از:

1) درك شرايط مخاطب؛
2) ذوق و سليقه‏ى شخصى.

در اينجا براى هر يك از موارد ياد شده، مثالى مى‏زنيم:
مثال اول: مفسّرى كه مى‏خواهد براى نوجوانان و جوانان تفسير قرآن بنويسد، طبيعى است كه با توجه به ظرفيت علمى مخاطبانِ خود از سبك ساده نويسى استفاده كند، از آن رو تا آن جا كه ممكن است از به كار بردن اصطلاحات مشكل و مباحث پيچيده‏ى علمى پرهيز مى‏كند و به عكس با به كاربردن واژه‏هاى آسان‏ياب و بيان ساده و لطيف، تفسير خود را شكل مى‏دهد.
مثال دوم: مفسّرى كه داراى ذوق شعرى است، ممكن است تفسير خود را به شكل منظوم عرضه كند،(1) يا مفسّرى كه داراى مهارت ادبى است تفسير خود را با تركيبِ «شرح» و «متن آيات» عرضه مى‏كند كه به آن «تفسير مزجى» مى‏گويند.(2)
بايد توجه داشت اختلاف در شيوه‏هاى تنظيم و بيان مطالب با روش‏ها و گرايش‏هاى تفسيرى ارتباطى ندارد. ما اين نوع اختلافات در تفسير را «سبك‏هاى بيانى در تفسير» مى‏ناميم.
سبك‏هاى بيانى در تفسير را نيز مى‏توان به دو قسم كلى و جزيى تقسيم كرد؛ سبك‏هايى چون تفسير منظوم، تفسير منثور، تفسير مزجى، تفسير مختصر، تفسير مفصّل، تفسير ترتيبى (اعم از ترتيب نزول يا ترتيب موجود در مصحف) و تفسير موضوعى، سبك‏هاى كلى هستند كه هر يك از مفسّران با توجه به دو عامل ذوق و مخاطب‏شناسى به عنوان سبك بيان در تفسير خود بر مى‏گزينند. بقيه‏ى امور از موارد جزيى است كه ذوق و سليقه‏ى شخصى مفسّران در پديد آوردن آن دخالت تامّ دارد. از اين رو شايد بتوان گفت تنوّع و تعدّد سبك‏هاى بيانى در تفسير به تعداد تفاسير و مفسّران است.

1. نمونه‏ى اين تفاسير، تفسير صفى عليشاه است.
2. از نمونه‏هاى اين تفاسير، تفسير جلالين و تفسير شبّر است.

5-4. از مذاهب تفسيرى تا تفاسير مذهبى

گاهى از اصطلاح «مذاهب تفسيرى» يا «مكاتب تفسيرى» براى شناساندن تفاسير و طبقه‏بندىِ آن‏ها استفاده مى‏شود. به طور مثال، كتاب گلدزيهر، خاورشناس مجارى‏الاصل، با عنوان «مذاهب التفسير الاسلامي» به عربى ترجمه شده است.بايد توجه داشت كه اين اصطلاح صرفاً به مذاهب اعتقادى و كلامى اختصاص ندارد، بلكه معناى جامع‏ترى مورد نظر بوده كه شامل روش‏ها و گرايش‏ها و حتى مبانىِ تفسيرى‏نيز مى‏شود. به نظر مى‏رسد كه اين عنوان، كلى و مجمل است، از همين رو جز در پاره‏اى‏از متون مستشرقان در جاى ديگر كاربرد نداشته است.
امّا نكته‏اى كه حايز اهميّت است اين‏كه گاهى در كتاب‏هاى مربوط به روش‏هاى تفسيرى، تفسير قرآن به مذاهب مختلف نسبت داده شده، اصطلاحاتى نظير تفسير شيعى، تفسير اشعرى، تفسير معتزلى، تفسير خوارج، تفسير اسماعيلى و... به كار رفته است.(1) روشن است كه مبناى اين طبقه‏بندى در تفاسير، نوع مذهب و باورهاى اعتقادى مفسّران است.
ترديدى نيست كه اختلافات مذهبى و كلامى مفسّران سبب تمايز تفاسير در تبيين پاره‏اى از آياتِ قرآن كريم شده است. به مثال، نحله‏هاى كلامى چون شيعه، معتزله، اشاعره و ماتريديه در آيات مربوط به صفات، اسما و افعال خداوند، عصمت پيامبران و نيز در برخى از آياتِ احكام، تفسيرى متفاوت از يك‏ديگر عرضه كرده‏اند. اما بايد توجه داشت كه اين گونه اختلاف‏ها در حقيقت به اختلاف در يكى از موارد پيش گفته بر مى‏گردد. يعنى اين مفسّران به واقع، در انتخاب مبانى، اصول، قواعد و منابع تفسير، گزينه‏هاى متفاوتى را برگزيده‏اند. به مثال، عموم اهل سنّت، اقوال صحابه را به عنوان منبعى معتبر در تفسير پذيرفته‏اند در حالى كه مفسّران اماميه، آن را به عنوان منبع مستقل در تفسير قبول ندارند و به عكس، مفسّران اهل سنّت به روايات تفسيرىِ منتهى به ائمه اهل بيت به عنوان منبع تفسير باور ندارند. يا برخى مفسّران اشعرى به دليل عدم پاى‏بندى به اصلِ «توجه به قراين» آيات مربوط به صفات و افعال الهى را حمل بر ظاهر و معناى حقيقى كرده‏اند، در حالى كه مفسّران معتزلى و شيعى اين گونه آيات را با توجه به آيات ديگر و قراين لفظى و لُبّى از معانى ظاهرى‏شان منصرف كرده، بر معناى ديگرى تأويل برده‏اند.

1. ر.ك: اتّجاهات التفسير في القرن الرابع عشر، ص 66.

بنابراين، طبقه‏بندىِ تفاسير قرآن بر مبناى مذاهب مفسّران، يك نوع طبقه‏بندىِ اوّلاً و بالذات نيست، بلكه از نوع ثانيا و بالعرض است. در نتيجه، ممكن است مفسّرى امامى مذهب، در عين حفظ مذهبش، در يك مورد تغيير مبنا داده، يكى از مبانى مورد پذيرش عموم مفسّران اهل سنّت را بپذيرد، يا مفسّرى در عين حال كه اشعرى است، يكى از مبانى معتزله را قبول كرده، بر پايه‏ى آن به تفسير قرآن بپردازد. يا مفسّرى در حالى كه بر مذهب اهل سنّت است، اقوال ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام را - به عنوان اين‏كه، آن‏ها راويانِ صادق‏اند و آن‏چه مى‏گويند از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل كرده‏اند - بپذيرد و به عنوان منبع معتبر در تفسير به كار گيرد.
 

خلاصه و نتيجه

از آنچه گفته شد نتايج زير حاصل مى‏شود:
1) فرآيند تفسير متكى به مسايل گوناگونى است كه شفاف‏سازى در هر يك از آن‏ها راه را براى شناخت تفاسير و طبقه‏بندى و ارزيابى آن‏ها هموار مى‏سازد. اهمِّ اين موارد عبارت‏اند از: مبانى، اصول، قواعد، روش‏ها، گرايش‏ها و سبك‏هاى بيانى.
2) بهتر است در كاربرد اصطلاحات از شيوه‏ى يكسان استفاده شود و يا حدّاقل نويسندگان و تفسير پژوهان تعريف دقيق خود را از اصطلاحات ارايه كنند و قلمروها را از هم تفكيك نمايند كه اين امر خود، كم كم به همسان‏سازى اصطلاحات كمك مى‏كند.
3) ديدگاه نگارنده در مورد اصطلاحات در حوزه‏ى مبانى و روش‏هاى تفسيرى عبارتند از:
الف) مبانى، به ديدگاه‏ها و پيش‏فرض‏هاى بنيادى در تفسير اطلاق مى‏شود كه پذيرش يا ردّ آن‏ها در نفى و اثبات تفسير مؤثّر است. اين مبانى به دو دسته‏ى مبانى صدورى و مبانى دلالىِ تفسير قابل تقسيم است.
ب) اصول تفسير، به بنيان‏هاى استوارى گفته مى‏شود كه علماى لغت، صرف، نحو، بلاغت، منطق، اصول فقه و زبان شناسان توجه به آن‏ها را براى فهم متن ضرورى مى‏دانند. اين اصول نوعاً از عرفِ اهل زبان اخذ مى‏شود.
ج) قواعد، به راه‏كارهاى كلى گفته مى‏شود كه در وضعيت‏هاى ترديدآميز مورد استفاده‏ى مفسّر واقع مى‏شود.
د) روش تفسيرى (منهج)، مربوط به پذيرش نوع و نحوه‏ى استناد به منابع است.
ه) گرايش تفسيرى (اتجاه)، حكايتگرِ جهت‏گيرى‏هاى خاصّ مفسّر است كه نوعا در تعامل مستقيم با زمان و مكان است.
و) سبك‏هاى بيانى در تفسير، حاكى از نحوه‏ى پردازش و پرورش موضوع و تنظيم مطالب براى مخاطبان است.
ز) اختلافات مذهبى در تفسير، در واقع به اختلاف مفسّران در مبانى، اصول، قواعد و روش‏هاى تفسيرى بر مى‏گردد. بنابراين، طبقه‏بندى و تقسيم تفاسير بر اساس مذهبِ مفسّران، تقسيمى ثانياً و بالعَرَض تلقّى مى‏شود.
 

الف) پرسش‏هاى درس

1ـ مبانى تفسير به چه مواردى اطلاق مى‏شود؟ تفاوت آن را با اصول و قواعد بيان كنيد.
2ـ چه فرقى بين روش‏ها و گرايش‏هاى تفسيرى وجود دارد؟
3ـ چه عواملى در شكل‏گيرى گرايش‏هاى تفسيرى مؤثر است؟
4ـ چرا طبقه‏بندى تفاسير بر اساس مذهب مفسّران، تقسيمى عَرَضى است؟
 

ب) سئوالات تحقيق

1ـ با استفاده از كتبى كه در زمينه‏ى روش‏هاى تفسيرى به عربى نوشته شده است اصطلاحات منهج، اتجاه، طريقه، لون و صبغه را مورد تحقيق قرار دهيد.
2ـ نمونه‏هايى از اصول و قواعدِ به كار گرفته شده در تفاسير را عرضه كنيد.
3ـ با مطالعه‏ى كتاب‏هايى كه به زبان فارسى در مورد روش‏ها و گرايش‏هاى تفسيرى نگاشته شده است، تفاوت اين دو اصطلاح را در آن‏ها گزارش كنيد.
 

منابع جهت مطالعه و تحقيق

1ـ قواعد التفسير، جمعاً و دراسة، خالد بن عثمان السَّبت.
2ـ المفسرون حياتهم و منهجهم، محمد على ايازى، ص 27 ـ 26.
3ـ مبانى و روش‏هاى تفسير قرآن، عباسعلى عميد زنجانى، ص175ـ188.
4ـ روش‏شناسى تفسير قرآن، على‏اكبر بابايى و همكاران ؛ ص 61 ـ 209.
5ـ اصول التفسير و قواعده، خالد عبدالرحمن العك.
6ـ علوم القرآن عند المفسّرين، الجزء الثالث، ص 305 ـ 317.