□ مبانى تفسير
□ اصول تفسير
□ قواعد تفسير
□ روشهاى تفسيرى
□ گرايشهاى تفسيرى
□ سبكهاى تنظيم و نگارش تفسير
يكى از مباحث اساسى و مقدماتى تفسير قرآن كريم، مبحث «مبانى و روشهاى تفسيرى»
است. در اين مبحث از اصطلاحاتى چون «مبانى»، «اصول»، «قواعد» و نيز «روشها»،
«گرايشها» و «مذاهب» (مكاتب) تفسيرى نام برده مىشود. واقعيت آن است كه بيشتر
مفسّران ما در آغاز تفسير، مبانى و روشهاى تفسيرى خود را منقّح نساختهاند و حتى
تعريفى از اين اصطلاحات عرضه نكردهاند. از آنجا كه اين مباحث، با اين عناوين،
مباحثى نوظهور است، چهبسا در يك مورد، از اصطلاحات مختلفى استفاده شود. از اينرو،
گاهى به جاى «روشهاى تفسير» از اصطلاحات گرايشهاى تفسيرى، مذاهب تفسيرى و مكاتب
تفسيرى استفاده مىشود. همچنين گاهى واژههاى «مبانى»، «اصول» و «قواعد» به جاى
يكديگر به كار رفته، موجبات خلط مفاهيم و اصطلاحات را پديد مىآورند. البته مهم آن
است كه فارغ از تنوّع واژهها، حوزهى هر يك از اين مباحث را از نظر ماهوى روشن
نموده، مرزهاى آنها را از همديگر جدا سازيم تا بتوان تفاسير مختلف را در يك نظامِ
طبقهبندىِ دقيق و جامع مورد ارزيابى قرار داد. بنابراين، چنانكه صاحب نظران و
تفسيرشناسان حدود ماهوى اين مفاهيم را از هم جدا كنند، ـ گرچه هر يك براى خود
واژههايى را متفاوت از ديگرى برگزينند ـ مشكل چندانى پيش نخواهد آمد. امّا مشكل
آنجاست كه بدون تعريف مفاهيم و تعيين قلمرو هر يك از مباحث، از اصطلاحات مختلف
استفاده شود.(1)
مبانى تفسير قرآن به آن دسته از پيشفرضها، اصول موضوعه و باورهاى اعتقادى يا
علمى گفته مىشود كه مفسِّر با پذيرش و مبنا قراردادن آنها، به تفسير قرآن
مىپردازد. به عبارت ديگر هر مفسّرى ناگزير است مبناى خود را در مورد عناصر اساسى
دخيل در فرآيند تفسير قرآن روشن سازد.
برخى از صاحبنظران مبانى تفسير را به دو دستهى كلى تقسيم كردهاند.
1) مبانى صدورى تفسير قرآن؛
2) مبانى دلالى تفسير قرآن.(2)
مبانى صدورى به آن گروه از مبانى گفته مىشود كه صدور قرآنِ موجود را به تمام و كمال از ناحيهى ذات اقدس حقتعالى به اثبات مىرساند. ياد كرد اين نكته ضرورى است كه عموم مفسّران قرآن كريم معتقد به وحيانى بودن قرآن بوده، با اين مبناى اساسى به تفسير پرداختهاند. البته اين مبنا مستلزم پذيرش مبانى فرعى ديگرى است كه موارد زير از جملهى آنها بهشمار مىآيد:
1) الفاظ قرآن كلام خداست؛
2) خطا در وحى به پيامبر راه نيافته است؛
3) پيامبر در گرفتن وحى و نيز ابلاغ آن به مردم از هرگونه خطا و اشتباهى مصون بوده
است؛
4) از قرآنى كه توسط پيامبر به مردم ابلاغ شده است، نه چيزى كم و نه چيزى اضافه شده
است.
1. ناگفته نماند كه برخى از محققان، كوشيدهاند براى اصطلاحاتى
نظير «منهج»، «اتجاه» و «لون» تعاريفى متمايز از يكديگر عرضه كنند، ضمن ارج نهادن
به اين تلاشها، بايد بگوييم، برخى علىرغم ارايهى تعريف از اين واژهها، خود به
كاربرد آنها مقيّد نبودهاند و نيز برخى از آنها بين معانى اصطلاحى و لغوى اين
واژهها خلط كردهاند و نيز در برخى از موارد تعريفها كلى و مبهم است. در اين باره
رجوع كنيد به: اتجاهات التفسير في العصر الحديث، ص 38؛ المفسّرون حياتهم و منهجهم،
ص 31-32؛ مناهج المفسّرين، ص 14؛ مناهجالمفسّرين من العصر الاول إلى العصر الحديث،
ص 13.
2. مبانى كلامى اجتهاد در برداشت از قرآن، ص 31.
ردّ هر يك از اين مبانى و پيشفرضها مىتواند چهرهى تفسير قرآن را عوض كند. به
عنوان نمونه، اگر كسى معتقد باشد كه الفاظ قرآن از خدا نيست، بلكه از آنِ پيامبر
است، به اين معنا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله داراى يك تجربهى درونى با عالَم
غيب بوده و پس از اين تجربه، آيات و سورههاى قرآن را به زبان رانده است، در اين
صورت، قرآنِ موجود، خود تفسيرى از تجربهى وحيانى پيامبر محسوب مىشود. بنابراين
تفاسير قرآن، تفسيرى براى كلام خدا محسوب نمىشود بلكه تفسيرى بر كلام پيامبر خواهد
بود.
نكتهى ديگر آن كه ممكن است برخى از مبانى صدورى، مورد اختلاف مفسّران باشد، به طور
مثال، در مورد قرائات گوناگون از الفاظ قرآن، نظر واحدى وجود ندارد؛ برخى به تواتر
قرائاتِ سبع معتقدند كه نتيجهى آن اثبات قرآنيت براى همهى آن قرائات است؛ در
مقابل عدّهى ديگرى چنين نظرى را بر نتابيده، معتقدند قرآن بر حرف واحد نازل شده و
همهى اين اختلافات از ناحيهى راويان و قاريان ايجاد شده است.(1)
1. اين مضمون در روايات شيعه از ائمه عليهمالسلام اطهار نقل شده است. ر.ك: كافى، ج 2، ص 630.
مبانى دلالى، به آن دسته از مبانى اطلاق مىشود كه فرآيند فهم مراد خداوند از
متن را سامان مىدهند. مفسّران گذشته، نوعا اين مبانى را از دانشهايى نظير منطق و
اصول فقه مىگرفتهاند. امروزه با توسعه و تعميق مسايل علم زبانشناسى و اصول و
مبانى هرمنوتيك جديد در غرب و راه يافتن برخى از اين مباحث به حوزهى تفسير قرآن،
ضرورت سامان بخشيدن به مبانى زبان شناختى و دلالى قرآن را بيش از پيش مسجّل
مىسازد. مواردى نظير قابل فهم بودن قرآن، زبان مفاهمه در قرآن، اختصاصى بودن يا
عمومى بودن فهم قرآن، استقلال دلالى قرآن، لايهها و سطوح معانى در قرآن، نسبيت يا
عدم نسبيت برداشتهاى از قرآن و عصرى بودن فهم قرآن از مهمترينِ اين مباحث است.
بعد از تنقيح مبانى صدورى و دلالى تفسير، مفسّر بايد براى دستيابى به مدلولهاى واقعى يا نزديك به واقع از الفاظ و تركيبهاى قرآنى، به بنيانهاى استوارى تكيه زند كه به آنها اصول تفسير مىگوييم. موارد زير را مىتوان از جملهى مهمترين اصول و بنيانهاى تفسير قرآن برشمرد:
1) در نظر گرفتن قرائت صحيح؛
2) توجه به مفاهيم كلمات در زمان نزول؛
3) در نظر گرفتن اصول و قواعد ادبيات عرب؛
4) در نظر گرفتن قراين؛
5) در نظر گرفتن انواع دلالتها.(1)
به عنوان نمونه، در جايى كه يكى از اركان جمله به طور غيرمعمول بر اركان ديگر مقدّم شده باشد، مفسّران از اصل «تقديمُ مَا حَقُّهُ التَّأخِيرُ يُفِيدُ الْحَصْرَ» استفاده مىكنند، به مثال، در مورد آيهى «اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَعيِنُ» [حمد (1)، 5] مفسّران با استفاده از اين اصل ادبى - بلاغى مىگويند: تقديم مفعول در اين آيه، مفيد حصر است يعنى «تنها خدا را مىپرستيم و تنها از او استعانت مىجوييم».
1. ر.ك: روششناسى تفسير، ص 60.
مراد از قواعد تفسير، راهكارهاى كلى است كه در وضعيتهاى خاص مورد عمل قرار مىگيرد. به بيان روشنتر، در مواردى كه مفسّر در مراجعه به اصول تفسير، بر سر دو راهى يا چند راهى مىماند و به صحت هيچ كدام يقين ندارد، در اين گونه موارد، قواعدى وجود دارد كه گزينش يكى از آن راهها را براى او معيّن يا مرجّح مىسازد. به عنوان نمونه، در جايى كه لفظ داراى دو معناى حقيقى و مجازى است و امكان تفسير متن به هر يك از آن دو وجود دارد، در صورتى كه قرينهاى در اثبات معناى مجازى وجود نداشته باشد، قاعدهى اصالة الحقيقة اجرا مىشود. البته ياد كردِ اين نكته ضرورى است كه شايد نتوان فرق دقيقى بين «اصول» و «قواعد» قايل شد(1)، اما به نظر ما اصول از قطعيت بيشترى برخوردارند و مفسّر ناچار است در طريق استنباط از قرآن آنها را مدّ نظر قرار دهد، بلكه بدون توجه به آنها نمىتواند تفسيرى از قرآن ارايه دهد، در حالى كه قواعد تنها در موارد ترديدآميز، و صرفا براى فيصله دادن به ترديد به كار مىروند. در هر صورت، بايد بگوييم كه اصول و قواعد تفسير بايد خود از پشتوانهاى عقلى، شرعى يا عرفى برخوردار باشند. تا به حال مرسوم چنين بوده است كه اينگونه اصول و قواعد در علوم مقدّماتىِ تفسير مانند صرف، بلاغت، منطق، لغت و اصول فقه مورد بحث واقع مىشده است، اما شايسته است كه تفسيرشناسان همهى اصول و قواعد مرتبط با تفسير قرآن را به صورت مستقل و منسجم گردآورده، ميزان صحت و اطمينان بخشىِ آنها را در تفسير قرآن مورد بررسى قرار دهند. البته در سالهاى اخير شاهد برخى تكنگارىها در اين زمينه هستيم كه اميد مىرود در آينده با تحقيقات بيشتر و پربارترى رو به رو باشيم.(2)
1. گرچه برخى كوشيدهاند تفاوت بين «اصول»، «قواعد» و «ضوابط» را
بيان كنند امّا به نظر مىرسد كه در اين زمينه توفيقى نداشتهاند. (نك: قواعد
التفسير، ج 1، ص 30) در مقابل، برخى هم اصطلاحات «قاعده»، «قضيه»، «اصل»، «ضابطه» و
«قانون» را به يك معنا گرفتهاند (نك: همان، ج1، ص32 به نقل از حاشيهى رهاوى).
2. در زمينهى اصول و قواعد تفسير، كتابهايى به رشتهى تحرير در آمده است كه برخى
از آنها كه با نام قواعد يا اصول نوشته شده است به ترتيب تاريخى به اين شرح است:
1) التيسير في قواعد علم التفسير از محمدبن سليمان الكافيجى (م، 879 ق)؛ 2) القواعد
الحسان لتفسير القرآن از عبدالرحمن بن ناصر السعدى (م، 1376 ق)؛ 3) اصول التفسير و
قواعده از خالدبن عبدالرحمن العك؛ 4) قواعد التدبر الامثل لكتاب الله عزّوجلّ از
عبدالرحمن حبنكة الميدانى؛ 5) قواعد و فوائد لفقه كتاب الله تعالى از عبدالله بن
محمد الجوعى؛ 6) بحوث فى اصول التفسير و مناهجه از فهدبن سليمان الرّومى؛ 7) قواعد
التفسير از خالدبن عثمان السَّبت (در دو مجلد) 8) روششناسى تفسير از علىاكبر
بابايى و همكاران (فصل دوم اين كتاب با عنوان قواعد تفسير به تفصيل در اين باره بحث
كرده است). گفتنى است كه بيشتر اين كتاب مشتمل بر «اصول» و «قواعد» و در مواردى
«مبانى» است.
در مورد كاربرد اين اصطلاحات و همينطور معادلهاى عربى آنها نظير «منهج»،
«اتجاه» و «طريقه» رويهى واحدى وجود ندارد و بسيار ديده مىشود كه اين اصطلاحات به
جاى يك ديگر به كار مىرود. از اين رو، تعريف دقيق هر يك از آنها و تفكيك آنها از
يك ديگر امرى ضرورى است. ما همهى مواردى كه با عناوينى چون منهج (روش)، اتجاه
(گرايش)، مدرسه (مكتب)، مذهب، لون و صبغهى تفسيرى به كار رفته است، با سه اصطلاح
«روش»، «گرايش» و «سبك بيانى» ضابطهمند كردهايم.
توضيح آنكه، مفسّر قرآن علاوه بر صاحب نظر بودن در مورد مبانى، اصول و قواعد
تفسير، با توجه به نظريات، فرضيات و سلايق خود، دست به گزينش عوامل شكل دهندى تفسير
مىزند. عمدهترين مواضع گزينش مفسّر به ترتيبِ اهميت، عبارتند از:
1) منابع؛
2) جهتگيرىهاى عصرى؛
3) سبكهاى پردازش و پرورش موضوع.
گزينشهاى فوق به ترتيب تعيين كنندهى روش، گرايش و سبكِ تفسير است.
هر علمى داراى سه ركن عمده است: «موضوع»، «هدف» و «روش». در اين ميان روش از
جايگاه ويژهاى برخوردار است. در اين كه مفسّران از روشهاى گوناگونى در تفسير قرآن
بهره جستهاند ترديدى نيست، نكتهاى كه هست اين كه در تقسيمبندى روشهاى تفسيرى
گاهى بين روشِ مفسّر و گرايشهاى مذهبى و سليقههاى شخصىِ او خلط شده است.(1) به
نظر ما روش تفسيرى امرى است فراگير كه مفسّر آن را در همهى آيات قرآن به كار
مىگيرد و اختلاف در آن، باعث اختلاف در كلِّ تفسير مىشود و آن چيزى جز منابع و
مستندات تفسير نيست.
منابع تفسير در نظر مفسّران متفاوت است؛ يكى معتقد است كه تنها منبع معتبر در
تفسير، روايات پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم و اهل بيت عليهمالسلام است؛ ديگرى
بر اين باور است كه در تفسير بايد تنها بر قرآن و روايات تكيه كرد؛ سومى براى عقل
در كنار قرآن و روايات نقشى بسزا قايل است؛ ديگرى قرآن را سراسر رمز دانسته، كشف و
شهود را تنها كليد گشايش اين رمز مىپندارد و... .
اختلاف در منابع تفسير منحصر به اختلاف در منابع اصلى نيست. ممكن است مفسّرانى در
منابع اصلى با هم اتفاق نظر داشته باشند، امّا در فروعات يا قواعدِ برگرفته شده از
منابع اصلى و يا نحوهى اجراى آنها نظرى متفاوت از يكديگر داشته باشند. به مثال،
در ميان مفسّرانى كه «اثر» را به عنوان يكى از منابع تفسير پذيرفتهاند، عدّهاى
خبر واحد را نيز حجت مىدانند و گروهى حجيت آن را منحصر به احكام فقهى مىدانند،(2)
1. بهطور مثال، نويسندهاى در بيان طبقهبندى تفاسير از نظر روش،
آنها را اين گونه تقسيم كرده است: منهج التفسير الفقهي، منهج التفسير بالمأثور و
منهج التفسير العلمي التجريبي (ر.ك، اتجاهات التفسير في القرن الرابع عشر، ج 1، ص
41)؛ ديگرى آنها را با استفاده از اصطلاح «اتجاه» چنين طبقهبندى كرده است:
الاتجاه النقلي في التفسير، الاتجاه العقلي في التفسير والاتجاه الصوفي في التفسير
(ر.ك: منهج اهل السنة في تفسير القرآن الكريم، ص 9)؛ ديگرى با همين اصطلاح مىگويد:
تفاسير داراى يكى از اين دو اتجاه هستند: اتجاه تفسير اثرى و اتجاه تفسير به رأى
(ر.ك: اتجاهات التجديد في تفسير القرآن الكريم في مصر، ص 63)؛ همين نويسنده از
تفسير «ترتيبى» و «موضوعى» به عنوان «منهج» ياد مىكند (ر.ك: همان، ص 67-66)؛
نويسندهى ديگرى گفته است: تفاسير دو دستهاند: 1- مدرسة التفسير بالأثر 2- مدرسة
التفسير بالرأى (ر.ك: مناهج المفسّرين، ص 33). پيداست كه نمىتوان همهى عناوين پيش
گفته را با يك اصطلاح بيان كرد. به طور مثال، نمىتوان عناوين «تفسير قرآن به
قرآن»، «تفسير قرآن به روايت»، «تفسير فقهى» و «تفسير كلامى» را در يك عنوان نظير
روش (منهج) طبقهبندى نمود. دو عنوانِ نخست از يك سنخ و دو عنوانِ بعدى از سنخ ديگر
است.
2. به طور مثال آيتاللّه خويى سخت از حجيّت خبر واحد در تفسير دفاع كرده است.
(ر.ك: البيان في تفسيرالقرآن، ص 398) در حالى كه علاّمه طباطبايى حجيت خبر واحد را
مخصوص مسايل فقهى دانسته است. (ر.ك: قرآن در اسلام، ص 101 ؛ الميزان، ج 10، ص 351).
يا يكى با اسرائيلى دانستن برخى روايات، استناد به آنها را جايز نمىشمرد و
ديگرى چنين ديدگاهى ندارد. به مثال ديگر، مفسّرانى كه اجمالاً «عقل» را به عنوان
منبع در تفسير پذيرفتهاند، ممكن است در برخى از قواعد عقلى اختلاف نظر داشته
باشند؛ يكى «تكليف بما لا يطاق» را قبيح بداند و ديگرى اين نوع تكليف را از سوى
خداوند جايز بشمرد.
به هر حال، اختلاف در منابع تفسيرى، كم و بيش در تفسير همهى آيات و سور تأثير
مىگذارد. ما اين گونه اختلافات را مناهج يا روشهاى تفسيرى مىناميم و تقسيم
تفاسير به مأثور، قرآن به قرآن، شهودى (فيضى- اشراقى)، ظاهرى، باطنى، عقلى و
اجتهادى را در اين چهارچوب قابل ارزيابى مىدانيم.
مراد از گرايش تفسيرى، صبغهها و لونهاى مختلف تفسير قرآن است كه گاهى با عناوينى چون تفسير كلامى، تفسير تربيتى، تفسير اخلاقى و... معرّفى مىشود. اين گونه امور با تمايلات ذهنى و روانى مفسّران ارتباط مستقيم و تنگاتنگ دارد. همانطور كه قبلاً اشاره شد، مهمترين عامل پديد آورندهى گرايشهاى مختلف تفسيرى، جهتگيرىهاى عصرىِ مفسّران است. اين موضوع خود معلول سه عامل ديگر است، اين عوامل عبارتند از:
1) دانشهايى كه مفسّر در آنها تخصّص دارد؛
2) روحيّات و ذوقيّات مفسّر؛
3) دغدغههاى مفسّر نسبت به مسايل مختلف بيرونى.
بنابراين، مىتوان گفت: مراد از گرايش تفسيرى، سمت و سوهايى است كه ذهن و روان
مفسّر، در تعامل با شرايط و مسايل عصر خود، بدانها تمايل دارد. به طور مثال، در
حالى كه مهمترين دغدغههاى فكرىِ مفسّرى، تربيت معنوى افراد است، مفسّر ديگرى فارغ
از اين دغدغه، بزرگترين دل مشغولىاش مبارزه با حكومت جور و ايجاد يك اجتماع
اسلامى با حكومتِ دينى است. به طور قطع، تفسيرِ اين دو مفسّر در عين دارا بودن نقاط
مشترك فراوان، هر يك داراى جهتگيرىِ خاصّ خود است، حتى اگر منابع معتبر در تفسير
نزد آن دو يكسان باشد. به مثالِ ديگر، تبحّر يك مفسّر در علم كلام و نيز دغدغهى او
نسبت به امور اعتقادى سبب مىشود تا او به هر مناسبتى باب مباحث كلامى را گشوده و
در بارهى آن دادِ سخن در دهد، بنابراين، روحيات مفسّر، ميزان بهرهمندى او از
دانشهاى مختلف، دغدغههاى او نسبت به دين، انسان، مسايل اجتماعى و تحولات زمان از
اهمّ امورى است كه در شكلگيرى انواع تفسيرِ عصرى مؤثّر است. به نمونه، در عصرى كه
تحولات شگرف علمى، افكار را مسحور و مسخّر خويش ساخته بود، مفسّرانى چون طنطاوى با
عرضهى تفسير قرآن با جهتگيرىِ علمى، تلاش كردند تا هم گامى و بلكه پيشقدمىِ قرآن
و وحى را با علم و دانش نشان دهند.
عرضهى مسايل و شبهات جديد به قرآن خود از مسايلى است كه در برجسته ساختن و تنوّع
گرايشهاى مختلف تفسيرى مؤثّر بوده است. بدون ترديد، قرآن كريم در هنگام نزول، در
مقام بيان همهى مسايلى كه امروز مطرح مىشود، نبوده است ولى مسلمانان هميشه
خواستهاند با مراجعه به قرآن كريم، درستى يا نادرستى مسايل زمان خود را دريابند.
از آن جا كه بسيارى از مسايل جديد داراى جوانب و لايههاى مختلف است، هر مفسّرى با
مهم ديدن لايه يا جنبهاى از موضوع، به سراغ ظواهر، اطلاقات و عمومات قرآن كريم
رفته است و در نتيجه پاسخهاى مختلف از قرآن دريافت كردهاند.
در هر صورت، بسيارى از اوصافى كه براى تفسير ذكر مىشود نشانگر گرايش خاصّ
مفسّران است. اوصافى چون: «كلامى»، «تاريخى»، «اخلاقى»، «تربيتى»،
«هدايتى»،ارشادى»، «روحانى»، «علمى»، «اجتماعى»، «سياسى»، «تقريبى» (تقريب گرايانه)
از اين دست است. گاهى از گرايشهاى تفسيرى به عنوان اتجاهات تفسيرى نيز ياد مىشود.
گاهى عنوانى به صورت مشترك به كار گرفته مىشود. به طور مثال، گاهى مراد از «تفسير
عرفانى» تفسيرى است كه در آن از كشف و شهود به عنوان يك منبع و منهج در رسيدن به
مراد خداوند استفاده شده است كه در اين صورت، جزو روشهاى تفسيرى (مناهج) به شمار
مىآيد، و گاهى اين عنوان به تفسيرى اطلاق مىشود كه در آن جهتگيرىِ معنوى و
اخلاقى و تربيتى وجود دارد كه در اين صورت، اين عنوان در زيرمجموعهى گرايشهاى
تفسيرى (اتجاهات) قرار مىگيرد.
مفسّران علاوه بر اختلاف در «روشها» و «گرايشهاى» تفسيرى، در نحوهى بيان و تنظيم مطالب نيز از شيوههاى گوناگونى بهره مىبرند. دو چيز را مىتوان به عنوان مهمترين عوامل تعيين كنندهى سبك تفسيرى بر شمرد. اين دو عامل عبارتند از:
1) درك شرايط مخاطب؛
2) ذوق و سليقهى شخصى.
در اينجا براى هر يك از موارد ياد شده، مثالى مىزنيم:
مثال اول: مفسّرى كه مىخواهد براى نوجوانان و جوانان تفسير قرآن بنويسد، طبيعى است
كه با توجه به ظرفيت علمى مخاطبانِ خود از سبك ساده نويسى استفاده كند، از آن رو تا
آن جا كه ممكن است از به كار بردن اصطلاحات مشكل و مباحث پيچيدهى علمى پرهيز
مىكند و به عكس با به كاربردن واژههاى آسانياب و بيان ساده و لطيف، تفسير خود را
شكل مىدهد.
مثال دوم: مفسّرى كه داراى ذوق شعرى است، ممكن است تفسير خود را به شكل منظوم عرضه
كند،(1) يا مفسّرى كه داراى مهارت ادبى است تفسير خود را با تركيبِ «شرح» و «متن
آيات» عرضه مىكند كه به آن «تفسير مزجى» مىگويند.(2)
بايد توجه داشت اختلاف در شيوههاى تنظيم و بيان مطالب با روشها و گرايشهاى
تفسيرى ارتباطى ندارد. ما اين نوع اختلافات در تفسير را «سبكهاى بيانى در تفسير»
مىناميم.
سبكهاى بيانى در تفسير را نيز مىتوان به دو قسم كلى و جزيى تقسيم كرد؛ سبكهايى
چون تفسير منظوم، تفسير منثور، تفسير مزجى، تفسير مختصر، تفسير مفصّل، تفسير ترتيبى
(اعم از ترتيب نزول يا ترتيب موجود در مصحف) و تفسير موضوعى، سبكهاى كلى هستند كه
هر يك از مفسّران با توجه به دو عامل ذوق و مخاطبشناسى به عنوان سبك بيان در تفسير
خود بر مىگزينند. بقيهى امور از موارد جزيى است كه ذوق و سليقهى شخصى مفسّران در
پديد آوردن آن دخالت تامّ دارد. از اين رو شايد بتوان گفت تنوّع و تعدّد سبكهاى
بيانى در تفسير به تعداد تفاسير و مفسّران است.
1. نمونهى اين تفاسير، تفسير صفى عليشاه است.
2. از نمونههاى اين تفاسير، تفسير جلالين و تفسير شبّر است.
گاهى از اصطلاح «مذاهب تفسيرى» يا «مكاتب تفسيرى» براى شناساندن تفاسير و
طبقهبندىِ آنها استفاده مىشود. به طور مثال، كتاب گلدزيهر، خاورشناس
مجارىالاصل، با عنوان «مذاهب التفسير الاسلامي» به عربى ترجمه شده است.بايد توجه
داشت كه اين اصطلاح صرفاً به مذاهب اعتقادى و كلامى اختصاص ندارد، بلكه معناى
جامعترى مورد نظر بوده كه شامل روشها و گرايشها و حتى مبانىِ تفسيرىنيز مىشود.
به نظر مىرسد كه اين عنوان، كلى و مجمل است، از همين رو جز در پارهاىاز متون
مستشرقان در جاى ديگر كاربرد نداشته است.
امّا نكتهاى كه حايز اهميّت است اينكه گاهى در كتابهاى مربوط به روشهاى تفسيرى،
تفسير قرآن به مذاهب مختلف نسبت داده شده، اصطلاحاتى نظير تفسير شيعى، تفسير اشعرى،
تفسير معتزلى، تفسير خوارج، تفسير اسماعيلى و... به كار رفته است.(1) روشن است كه
مبناى اين طبقهبندى در تفاسير، نوع مذهب و باورهاى اعتقادى مفسّران است.
ترديدى نيست كه اختلافات مذهبى و كلامى مفسّران سبب تمايز تفاسير در تبيين پارهاى
از آياتِ قرآن كريم شده است. به مثال، نحلههاى كلامى چون شيعه، معتزله، اشاعره و
ماتريديه در آيات مربوط به صفات، اسما و افعال خداوند، عصمت پيامبران و نيز در برخى
از آياتِ احكام، تفسيرى متفاوت از يكديگر عرضه كردهاند. اما بايد توجه داشت كه
اين گونه اختلافها در حقيقت به اختلاف در يكى از موارد پيش گفته بر مىگردد. يعنى
اين مفسّران به واقع، در انتخاب مبانى، اصول، قواعد و منابع تفسير، گزينههاى
متفاوتى را برگزيدهاند. به مثال، عموم اهل سنّت، اقوال صحابه را به عنوان منبعى
معتبر در تفسير پذيرفتهاند در حالى كه مفسّران اماميه، آن را به عنوان منبع مستقل
در تفسير قبول ندارند و به عكس، مفسّران اهل سنّت به روايات تفسيرىِ منتهى به ائمه
اهل بيت به عنوان منبع تفسير باور ندارند. يا برخى مفسّران اشعرى به دليل عدم
پاىبندى به اصلِ «توجه به قراين» آيات مربوط به صفات و افعال الهى را حمل بر ظاهر
و معناى حقيقى كردهاند، در حالى كه مفسّران معتزلى و شيعى اين گونه آيات را با
توجه به آيات ديگر و قراين لفظى و لُبّى از معانى ظاهرىشان منصرف كرده، بر معناى
ديگرى تأويل بردهاند.
1. ر.ك: اتّجاهات التفسير في القرن الرابع عشر، ص 66.
بنابراين، طبقهبندىِ تفاسير قرآن بر مبناى مذاهب مفسّران، يك نوع طبقهبندىِ
اوّلاً و بالذات نيست، بلكه از نوع ثانيا و بالعرض است. در نتيجه، ممكن است مفسّرى
امامى مذهب، در عين حفظ مذهبش، در يك مورد تغيير مبنا داده، يكى از مبانى مورد
پذيرش عموم مفسّران اهل سنّت را بپذيرد، يا مفسّرى در عين حال كه اشعرى است، يكى از
مبانى معتزله را قبول كرده، بر پايهى آن به تفسير قرآن بپردازد. يا مفسّرى در حالى
كه بر مذهب اهل سنّت است، اقوال ائمهى اهل بيت عليهمالسلام را - به عنوان اينكه،
آنها راويانِ صادقاند و آنچه مىگويند از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل
كردهاند - بپذيرد و به عنوان منبع معتبر در تفسير به كار گيرد.
از آنچه گفته شد نتايج زير حاصل مىشود:
1) فرآيند تفسير متكى به مسايل گوناگونى است كه شفافسازى در هر يك از آنها راه را
براى شناخت تفاسير و طبقهبندى و ارزيابى آنها هموار مىسازد. اهمِّ اين موارد
عبارتاند از: مبانى، اصول، قواعد، روشها، گرايشها و سبكهاى بيانى.
2) بهتر است در كاربرد اصطلاحات از شيوهى يكسان استفاده شود و يا حدّاقل نويسندگان
و تفسير پژوهان تعريف دقيق خود را از اصطلاحات ارايه كنند و قلمروها را از هم تفكيك
نمايند كه اين امر خود، كم كم به همسانسازى اصطلاحات كمك مىكند.
3) ديدگاه نگارنده در مورد اصطلاحات در حوزهى مبانى و روشهاى تفسيرى عبارتند از:
الف) مبانى، به ديدگاهها و پيشفرضهاى بنيادى در تفسير اطلاق مىشود كه پذيرش يا
ردّ آنها در نفى و اثبات تفسير مؤثّر است. اين مبانى به دو دستهى مبانى صدورى و
مبانى دلالىِ تفسير قابل تقسيم است.
ب) اصول تفسير، به بنيانهاى استوارى گفته مىشود كه علماى لغت، صرف، نحو، بلاغت،
منطق، اصول فقه و زبان شناسان توجه به آنها را براى فهم متن ضرورى مىدانند. اين
اصول نوعاً از عرفِ اهل زبان اخذ مىشود.
ج) قواعد، به راهكارهاى كلى گفته مىشود كه در وضعيتهاى ترديدآميز مورد استفادهى
مفسّر واقع مىشود.
د) روش تفسيرى (منهج)، مربوط به پذيرش نوع و نحوهى استناد به منابع است.
ه) گرايش تفسيرى (اتجاه)، حكايتگرِ جهتگيرىهاى خاصّ مفسّر است كه نوعا در تعامل
مستقيم با زمان و مكان است.
و) سبكهاى بيانى در تفسير، حاكى از نحوهى پردازش و پرورش موضوع و تنظيم مطالب
براى مخاطبان است.
ز) اختلافات مذهبى در تفسير، در واقع به اختلاف مفسّران در مبانى، اصول، قواعد و
روشهاى تفسيرى بر مىگردد. بنابراين، طبقهبندى و تقسيم تفاسير بر اساس مذهبِ
مفسّران، تقسيمى ثانياً و بالعَرَض تلقّى مىشود.
1ـ مبانى تفسير به چه مواردى اطلاق مىشود؟ تفاوت آن را با اصول و قواعد بيان
كنيد.
2ـ چه فرقى بين روشها و گرايشهاى تفسيرى وجود دارد؟
3ـ چه عواملى در شكلگيرى گرايشهاى تفسيرى مؤثر است؟
4ـ چرا طبقهبندى تفاسير بر اساس مذهب مفسّران، تقسيمى عَرَضى است؟
1ـ با استفاده از كتبى كه در زمينهى روشهاى تفسيرى به عربى نوشته شده است
اصطلاحات منهج، اتجاه، طريقه، لون و صبغه را مورد تحقيق قرار دهيد.
2ـ نمونههايى از اصول و قواعدِ به كار گرفته شده در تفاسير را عرضه كنيد.
3ـ با مطالعهى كتابهايى كه به زبان فارسى در مورد روشها و گرايشهاى تفسيرى
نگاشته شده است، تفاوت اين دو اصطلاح را در آنها گزارش كنيد.
1ـ قواعد التفسير، جمعاً و دراسة، خالد بن عثمان السَّبت.
2ـ المفسرون حياتهم و منهجهم، محمد على ايازى، ص 27 ـ 26.
3ـ مبانى و روشهاى تفسير قرآن، عباسعلى عميد زنجانى، ص175ـ188.
4ـ روششناسى تفسير قرآن، علىاكبر بابايى و همكاران ؛ ص 61 ـ 209.
5ـ اصول التفسير و قواعده، خالد عبدالرحمن العك.
6ـ علوم القرآن عند المفسّرين، الجزء الثالث، ص 305 ـ 317.