□ مقدمه
□ اقسام روايات تفسيرى
□ جرى و انطباق
□ بطن اآيات
□ نقد روايات جرى و بطن
ارزيابى و نقد روايات حوزهى تفسير قرآن از مسايلى است كه متأسفانه كمتر مورد
توجه قرار گرفته است. در اين درس ضمن بيان اقسام روايات منسوب به اهل بيت
عليهمالسلام به يكى از موضوعات فراگير در تفاسير روايى شيعه يعنى انطباق آيات قرآن
كريم عليهمالسلام بر اهل بيت و مخالفانشان مىپردازيم. واقعيت آن است كه در صدها
روايت، آيات قرآن كريم بر اهلبيت عليهمالسلام و مخالفانشان تطبيق يافته است.
مخالفان شيعه اين گونه روايات را مستمسكى براى هجوم به شيعه و روش تفسير آنها قرار
دادهاند.
بررسى اين گونه روايات نشان مىدهد كه بسيارى از آنها از اهل بيت عليهمالسلام
نبوده، بلكه عدّهاى ـ كه به غلاة شهرهاند ـ آنها را جعل كرده و به امامان شيعه
نسبت دادهاند.
رواياتى را كه در آنها آيات قرآن ـ به نوعى ـ مورد تبيين و تفسير واقع شده است،
همگى از يك سنخ نيستند، بلكه مىتوان آنها را به انواع مختلفى تقسيم كرد. كسانى
آنها را به «روايات تفسيرى» و «روايات تأويلى» تقسيم كردهاند. برخى نيز بر اين دو
عنوان، نام «تفسير ظاهر» و «تفسير باطن» گذاشتهاند. بعضى هم روايات تفسيرى را به
«روايات بيانگر معنا» و «روايات بيانگر مصداق» تقسيم نمودهاند.
يكى از كسانى كه به تبيين انواع اين روايات پرداخته، علاّمه محمد حسين طباطبايى
است. از بيانات ايشان در لابهلاى بحث هاى روايى تفسير «الميزان» به دست مىآيد كه
وى اين روايات را به سه دسته تقسيم مىكنند. اين سه دسته عبارتند از: 1) روايات
تفسيرى؛ 2) روايات جرى و انطباق؛ 3) روايات بطن.
شاهد ما در نسبت اين تقسيم به علامهى طباطبايى آن است كه ايشان در ارزيابى برخى از
روايات مىفرمايند: «هي من الجرى و التطبيق او من البطن و ليست بمفسّرة».(1) اين
تعبير كه مشابه آن در موارد زيادى از بحثهاى روايى آمده است(2) به خوبى بر اين
مطلب دلالت دارد كه "جرى و تطبيق" هميشه معادل بطن نيست و هر دو غير از "تفسير"
است.
اكنون به بيان هر يك از اين سه قسم و بيان نمونههايى از الميزان مىپردازيم.
روايات تفسيرى در اصطلاح ايشان به رواياتى گفته مىشود كه بيانگر تمام مراد خداى متعال از آيات قرآن است و صرفاً برخى از مصاديق و موارد قابل انطباق آيه را بيان نمىكنند. گاهى لفظى مجمل است و روايت مراد حقيقى آن را تبيين مىكند و يا گاهى لفظ آيه عام و مطلق است و روايات آن را تخصيص يا تقييد مىزند. روايات تفسيرى در مقايسه با دو قسم ديگر، بيشترين تعداد را در ميان روايات مأثور از اهل بيت عليهمالسلام شامل مىشود. نمونههايى كه ذيل روش هاى تفسير اهل بيت عليهمالسلام گذشت ، همگى از اين دسته است و ديگر نيازى به ذكر مثال نيست.
1 ـ الميزان في تفسير القرآن، ج 19، ص 257 ، ذيل آيهى 8 سورهى
صف.
2 ـ ر.ك: همان، ج 15، ص 292 ، ذيل آيهى 84 شعراء؛ ج 20، ص 163 ، ذيل آيات صدر
سورهى نبأ؛ ج2، ص 59 ، ذيل آيهى 189 بقره، ج 2، ص 347 ، ذيل آيهى 257 بقره؛ ج
19، ص 302 ، ذيل آيات صدر سورهى تغابن ؛ ج 11، ص 391 ، ذيل آيات پايانى سورهى قلم
؛ ج 20، ص 256 ، ذيل آيهى 48 مرسلات ؛ ج 19، ص 402، ذيل آيهى 19 سورهى حاقه، ج
20، ص 144، ذيل آيهى 31 انسان.
احاديثى كه تمام مراد آيات را بيان نمىكنند، بلكه يا به ذكر برخى از مصاديق
مىپردازند، يا بر مواردى غير از آنچه در شأن آن نازل شده تطبيق داده مىشود،
احاديث «جرى» ناميده مىشود.
علاّمه طباطبايى در مورد «جرى» و فلسفهى اين شيوهى بيانى در روايات اهل بيت
عليهمالسلام مىنويسد:
نظر به اين كه قرآن مجيد كتابى است همگانى و هميشگى، در غايب مانند حاضر جارى است و
به آينده و گذشته مانند حال منطبق مىشود، مثلاً آياتى كه در شرايط خاصهاى براى
مؤمنين زمان نزول تكاليفى بار مىكنند، مؤمنينى كه پس از عصر نزول داراى همان شرايط
هستند بى كم و كاست همان تكاليف را دارند و آياتى كه صاحبان صفاتى را ستايش يا
سرزنش مىكنند يا مژده مىدهند يا مىترسانند كسانى را كه با آن صفات متصفند در هر
زمان و در هر مكان باشند شامل هستند.
بنابراين هرگز مورد نزول آيهاى مُخَصِّصِ آن آيه نخواهد بود. يعنى آيهاى كه
دربارهى شخصى يا اشخاص معينى نازل شده در مورد نزول خود منجمد نشده، به هر موردى
كه در صفات و خصوصيات با مورد نزول آيه شريك است سرايت خواهد نمود و اين خاصه همان
است كه در عرف روايات به نام «جرى» ناميده مىشود.(1)
1 ـ قرآن در اسلام، ص 42 .
ايشان در جاى ديگرى مىنويسد:
اين سليقهى ائمهى اهل بيت عليهمالسلام است كه همواره يك آيه از قرآن را بر هر
موردى كه قابل انطباق باشد تطبيق مىكنند، هر چند كه اصلاً ربطى به مورد نزول آيه
نداشته باشد، عقل هم همين سليقه و روش را صحيح مىداند، براى اين كه قرآن به منظور
هدايت همهى انسان ها، در همهى ادوار نازل شده، تا آنان را به سوى آنچه بايد بدان
معتقد باشند، و آنچه بايد بدان متخلّق گردند و آنچه بايد عمل كنند، هدايت كند.(1)
با اين توضيح ، اينك به ذكر نمونههايى از روايات جرى و مصداق مىپردازيم.
* «وَالنّازِعَاتِ غَرْقا....»] النّازعات (79)، 1]
در الدرالمنثور از على عليهالسلام نقل شده است كه فرمود: «نازعات فرشتگانى هستند
كه ارواح كافران را به شدّت از بدن هايشان مىكَنَند و ناشطات فرشتگانى هستند كه
ارواح كافران را تا ما بين ناخنها و پوست جذب نموده، سپس بيرون مىكشند، و سابحات
نيز ملائكهاىاند كه ارواح مؤمنان را در بين آسمان و زمين شناور مىسازند و ...».
علاّمه طباطبايى مىنويسد: بنابر اين كه روايت صحيح باشد بايد آن را حمل كنيم بر
اينكه امام خواستهاند بعضى از مصاديق اين عناوين را ذكر كنند.(2)
* «الذين آتيناهم الكتاب يتلونه حق تلاوته » [بقره (2)، 121]
از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمودند: مراد از ايشان ائمه هستند.
علامه طباطبايى دربارهى اين روايت مىنويسد: اين از باب جرى و انطباق بر مصداق
كامل است.(3)
* «هو عالم الغيب و الشهادة» [حشر (59)، 22]
از امام باقر عليهالسلام نقل است كه فرمود: آنچه موجود نيست، غيب است و آنچه موجود
است، شهادت است.
علاّمه مىفرمايد: اين، تفسير آيه به برخى از مصاديق است.(4)
1 ـ الميزان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 44، ذيل آيهى 6 سورهى حمد.
2 ـ همان، ج 20، ص 194، ذيل آيات صدر سورهى نازعات.
3 ـ همان، ج 1، ص 262، ذيل آيهى 121 بقره.
4 ـ همان، ج 19، ص 224، ذيل آيهى 22 حشر.
* «فامّا من اوتِىَ كتابه بيمينه...» [حاقه (69)، 19]
علامه طباطبايى در بحث روايى مىنويسد: در تعدادى از روايات، اين آيه بر على
عليهالسلام و در برخى ديگر بر او و شيعيانش تطبيق شده است و اين از باب جرى است،
نه تفسير.(1)
براى روشن شدن محدودهى تطبيق و تفاوت آن با تفسير، توجه به نكات ذيل ضرورى است:
نكتهى اوّل: با تأمّل در روايات، مىتوان گفت كه ذكر بعضى از مصاديق آيات هميشه از
باب جرى نيست، بلكه جرى، انطباق آيات بر مصاديقى است كه بر اثر گذر زمان به وجود
آمده است. از اين رو، مرحوم علاّمه طباطبايى در مواردى كه روايات به بيان مصاديقى
مىپردازد كه در زمان نزول آيه نيز وجود داشته و اطلاق آيه آنها را در بر مىگرفته
است، به جاى اصطلاح «جرى»، واژهى «مصداق» به كار بردهاند، البته در برخى موارد
هم، اين دو اصطلاح را به صورت معادل به كار بردهاند.(2)
نكتهى دوم: نبايد پنداشت كه هر جا آيهاى به افراد انسانى تفسير شده، از باب جرى و
تطبيق است. چه بسا برخى موارد از نوع تفسير باشد، مانند تفسير اهل بيت عليهمالسلام
در آيهى تطهير به حضرت زهرا عليهاالسلام و امامان دوازده گانه. به طور كلى چنان كه
روايتى بيانگر تمام مراد خداوند باشد از باب تفسير است، چه معناى كلى باشد و چه
مورد معين و جزئى.
1 ـ همان، ج 19، ص 402، ذيل آيهى 19 حاقه.
2 ـ به طور مثال در چند روايت ، واژهى «صبر» در آيهى «واستعينوا بالصبر و الصلاة»
[بقره (2)، 45[ به روزه تفسير شده است. ايشان پس از ذكر اين روايات مىفرمايد:
تفسير صبر به روزه از باب مصداق و جرى است. ر.ك: ج 1، ص 53، ذيل آيهى 45 بقره.
نكتهى سوّم: در برخى موارد ممكن است بين تطبيقى بودن يا تفسيرى بودن حديثى اختلاف نظر وجود داشته باشد، همان طور كه علاّمه طباطبايى نيز در مواردى ترديد خود را پنهان نكردهاند. به طور مثال، در تفسير آيهى «وَاجْعَلْ لى لِسَانَ صِدْقٍ فِى الآخِرينَ»[شعراء (26)، 84] آمده است كه مراد از آن، على بن ابى طالب عليهالسلام است. علاّمه دربارهى اين حديث مىگويد: ممكن است از باب تفسير باشد و ممكن است از باب جرى باشد.(1)
رواياتى كه در آنها معنا يا مصداقى بيان شده كه مفهوم ظاهرى و عرفى لفظ آن را شامل
نمىشود، روايات بطن ناميده مىشود. تفاوت روايات جرى و انطباق با روايات بطن در آن
است كه آنچه در روايات جرى به عنوان تفسير آمده، مصداق يا مصاديقى است كه اطلاق لفظ
به صورت ظاهرى و عرفى آنها را در بر مىگيرد. به طور مثال، وقتى گفته مىشود مراد
از «ابرار»، ائمهى اطهار و مراد از فجّار ، بنى اميه است، الفاظِ ابرار و فجّار به
روشنى بر موارد يادشده صدق مىكند. امّا گاهى مطالبى در روايات آمده است كه الفاظ
قرآن چنين دلالت روشنى بر آنها ندارد. نمونههاى زير از اين باب است:
* يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللّؤلُؤ وَ الْمَرْجَانُ [رحمن (55)، 22]
در الدرّالمنثور از ابن عباس نقل شده كه گفت: لؤلؤ و مرجان، على و فاطمه هستند. در
روايات ديگرى آمده است كه امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام هستند.
علاّمه پس از نقل روايات مىنويسد: اين از باب بطن است.(2)
* تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ.... [بقره (2)، 253]
1 ـ همان، ج 15، ص 292، ذيل آيات 90 ـ 104 سورهى شعراء.
2 ـ همان: ج 19، ص 103، ذيل آيهى 22 الرحمن.
در كافى از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: همين آيه
دلالت دارد بر اين كه اصحاب محمّد صلىاللهعليهوآله هم از اين كليت مستثنى
نبودند، يعنى ايشان هم بعد از
رسولِ خدا صلىاللهعليهوآله دو دسته شدند، بعضى كافر و بعضى مؤمن.
در تفسير عيّاشى از اصبغ بن نباته نقل شده كه گفت: در روز جنگ جمل در خدمت
اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليهالسلام ايستاده بودم كه مردى نزدش آمد و گفت: اى
اميرمؤمنان! اين مردم تكبير گفتند، ما هم گفتيم، آنها لااله الاّ اللّه گفتند ،
ما نيز گفتيم، آنها نماز خواندند، ما هم خوانديم، پس چرا بايد با آنها بجنگيم؟
حضرت فرمود: بر سر اين آيه مىجنگيم كه خداى متعال فرمود: «تِلْكَ الرُّسُلُ
فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ ... وَ لَو شَاءَاللّهُ مَا اقْتَتَلَ
الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِم» و ما از كسانى هستيم كه بعد از پيامبران قرار داريم، «وَ
لَكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُم مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُم مَنْ كَفَرَ...» پس به حكم اين
آيه، امت پيامبر اسلام هم بعد از آن جناب دو دسته شدند؛ كافر و مؤمن. ما دستهى
مؤمن و اينها كافر هستند.
علاّمه طباطبايى مىنويسد: اين قصه را شيخ مفيد و شيخ طوسى در امالى خود و قمى در
تفسير آوردهاند و اين روايت دلالت دارد بر اين كه اميرالمؤمنين عليهالسلام كفر در
اين آيه را به معنايى اعم از كفر خاص و اصطلاحى گرفته ، كه در اسلام احكام خاصى را
دارد، چون اين را مىدانيم و روايات بسيار زياد بر آن دلالت دارد و همچنين از نظر
تاريخ هم مسلّم است كه آن جناب با مخالفان خود معاملهى كفارِ مشرك و حتى معاملهى
اهل كتاب و نيز معاملهى اهل ردَّه نمىكرده است. پس راهى نمىماند جز آن كه بگوييم
آن حضرت آنها را طبق [تفسيرِ [باطن، كافر مىدانسته است و نه [تفسيرِ[ ظاهرِ قرآن.
از اين رو بارها مىفرمود: من با اين مخالفان بر سر تأويل مىجنگم، نه بر سر
تنزيل.(1)
علاّمه طباطبايى در موارد مشابه ديگرى كه "ايمان و كفر" به ايمان و كفر به ولايت
تفسير شده است بر اين نظر است كه : «اينها همگى ناظر به بطن آيات است و به هيچ وجه
تفسير آيات محسوب نمىشود.»(2)
1 ـ همان، ج 2، ص 323، ذيل آيهى 253 سورهى بقره.
2 ـ همان، ج 19، ص 302، ذيل آيات صدر سورهى تغابن.
براى روشن شدن موضوع كفر در ظاهر و باطن قرآن و چگونگى توسعهى معناى كفر، مناسب
است دانش پژوهان به تحليلى كه علامه طباطبايى در موضوع شرك داشتند مراجعه كنند.(1)
تقسيم شرك به جَلىّ و خَفىّ چيزى جز توسعهى معناى شرك نيست، با اين توسعه حتى غفلت
هم شرك محسوب مىشود.
2ـ3ـ1. رابطهى جرى و بطن
گرچه از ظاهر كلام علاّمه طباطبايى در ذيل مباحث روايى «الميزان» استفاده مىشود كه
اجمالاً «جرى» غير از «بطن» است. امّا با مقدارى تسامح مىتوان گفت: روايات «بطن»
نيز نوعى از «جرى» محسوب مىشود، به اين صورت كه روايات بطنى فرآيند توسعهى معناى
لفظ و انطباق بر مصاديق غير ظاهر است. روايات نيز مؤيّد اين تحليل است، همان طور كه
علاّمه طباطبايى مىگويد: «در بعضى از روايات، بطن قرآن يعنى انطباق قرآن را به
مواردى كه به واسطهى تحليل به وجود آمده از قبيل جرى است».(2)
همان طور كه گفته شد واقعيت آن است كه بخش قابل توجهى از روايات ، تطبيق آيات قرآنى
بر اهل بيت عليهمالسلام يا تطبيق بعضى از آنها بر مخالفان آنهاست.
بررسىها نشان مىدهد كه در بين مجموعههاى روايى و تفسيرى چون تفسير عياشى، تفسير
قمى، تفسير منسوب به امام حسن عسكرى عليهالسلام ، تفسير فرات كوفى، احتجاج طبرسى،
تفسير حِبَرى(3) و تفسير ابن ماهيار،(4) بيش از دوهزار روايت وجود
دارد كه در آنها آيات قرآن كريم بر پيامبر و اهل بيت عليهمالسلام يا مخالفانشان
تطبيق يافته است. همانگونه كه گذشت، با توجه به جاودانگى قرآن و لزوم هدايتگرىِ آن
در همهى زمان ها، اصل تطبيقِ آيات بر مصاديق عصرى، امرى عقلايى است. امّا اين امر
تا آن اندازه رواست كه مخالف عقل و عرف و نصوص قرآن و سنّت نباشد. مىتوان با نقد
صحيح اين روايات، موارد تطبيق صحيح و مقبول را از تطبيق ناروا و مردود جدا ساخت.
1 ـ ر.ك: درس هشتم، نظريهى علامه طباطبايى دربارهى معناى باطنى قرآن.
2 ـ قرآن در اسلام، ص 42.
3 ـ مؤلّف اين تفسير، ابوعبداللّه حسين بن حَكَم بن مُسلم كوفى حِبَرى (م 286ق)،
از محدّثان و مفسّران شيعى از فرقهى زيديه است. كتاب او مشتمل بر 150 حديث است؛
100 حديث در مورد تفسير آيات نازل شده در شأن اهل بيت عليهمالسلام ، 30 روايت
مربوط به فضايل اهل بيت عليهمالسلام و 20 روايت در موضوعات مختلف چون احكام، تاريخ
و مواعظ است. ر.ك: تفسير حِبَرى، مقدمهى تحقيق، ص 46 .
4 ـ مؤلّف اين تفسير، ابوعبداللّه محمد بن عباس بن على بن مروان بن ماهيار معروف
به ابن حُجّام است. نام كتاب وى «تأويل ما نَزَل من القرآن في أهل البيت
عليهمالسلام » است. اين كتاب هم اكنون در دسترس نيست، ليكن نسخههايى از آن نزد
سيدبن طاوس و سيد شرف الدّين نجفى (م 965 ق) مؤلف كتاب «تأويل الآيات الباهرة في
فضائل العترة الطاهرة» بوده و آنها در كتب خويش از آن نقل كردهاند.
آن دسته از الفاظ و آيات قرآن كه از جهت مفهوم يا عام و مطلق است يا خصوصيتى در
مورد نزولش وجود ندارد، قابل تطبيق بر مصاديق و افراد مختلف است. چنين تطبيقى با
عقل و عرف و قواعد زبان نيز سازگار است. در روايات تفسيرى، آيات فراوانى از نوع
مذكور بر اهل بيت عليهمالسلام تطبيق شده است. علت اين امر آن است كه بعد از رحلت
رسولاكرم صلىاللهعليهوآله ، مسألهى خلافت و ولايت ، مهمترين نمود خود را در
جريان درگيرى بين طرفداران امامتِ اهل بيت عليهمالسلام و مخالفان آنها داشته است.
طبيعى است كه در چنين شرايطى، امامان شيعه ـ كه در زمرهى آگاهترين افراد به تأويل
قرآن هستند ـ آياتى از قرآن را بر جريانات زمان خويش منطبق سازند.
در اينجا به ذكر نمونههايى از اين نوع تطبيق مىپردازيم:
برخى از روايات، بيانگر مصداق يا مصاديقى از يك مفهوم عام است، مانند موارد ذيل:
* «اِنَّ الأَبرَارَ لَفِى نَعِيمٍ وَ اِنَّ الفُجَّارُ لَفِى جَحِيمٍ».
[انفطار(82)، 13 ـ 14]
از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه فرمود: ما ابرار هستيم و دشمنان ما فجّار
هستند.(1)
* «يَا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقَواللّهَ وَ كوُنُوا مَعَ الصَّادِقِينَ».
[توبه(9)، 119]
در احاديثى آمده است كه مراد از صادقين ، پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت
عليهمالسلام هستند.(2)
بسيارى از آيات قرآن كريم، يا از جهت الفاظ و يا از جهت تركيب و هيأت، مطلق بيان
شدهاند و هيچگونه قيدى در آنها وجود ندارد. بديهى است كه حمل اين الفاظ و
جملهها بر هريك از مصاديق ـ كه اطلاق لفظ يا جمله آن را شامل است ـ بدون اشكال
خواهد بود، مواردى كه در پى مىآيد از اين قبيل است.
* «وَ اِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَاَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا
فَاِنْ بَغَتْ اِحْدَيهُمَا عَلَى الاُخْرَى فَقَاتِلوُا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى
تَفِىءَ اِلَى اَمْرِاللّهِ».[حجرات(49)، 9]
از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمود: «يَومُ البَصرة»(3) تأويل اين آيه
است و كسانى كه در آن روز بر على عليهالسلام طغيان كردند ، اهل اين آيه هستند.(4)
بديهى است كه اطلاق اين آيهى شريفه، تمام نزاعها و جنگ هايى را كه در آن، هر دو
طرف مسلمان باشند، شامل مىشود.
1 ـ البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 436، حديث 3.
2 ـ شواهد التنزيل، ج 1، ص 259 و 262 .
3 ـ مراد از يوم البصرة، جنگ جمل است كه در بصره اتفاق افتاد.
4 ـ ر.ك: كافى، ج 8، ص 128 .
* «وَاَوْفُوا بِالْعَهْدِ اِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئوُلاً». [اسراء(17)، 34]
از امام كاظم عليهالسلام نقل شده كه «عهد» همان است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله
از مردم بر مودّت اهل بيت عليهمالسلام و اطاعت از اميرمؤمنان على عليهالسلام
گرفت.(1)
اين آيه بر لزوم وفاى به هر عهدى اطلاق دارد. به نصّ قرآن كريم، مودّت اهل بيت
عليهمالسلام ، اجر رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله است و به نصّ سنّت، مردم
موظّف بودهاند كه از على عليهالسلام همچون پيامبر اطاعت كنند، بنابراين ، اطلاق
عهد در اين آيه، شامل تعهّد مردم نسبت به مودّت اهل بيت عليهالسلام و اطاعت على
عليهالسلام نيز مىشود.
3ـ1ـ3. تجريد معنا يا الغاى خصوصيت
يكى ديگر از موارد تطبيق صحيح، الغاى خصوصيت از آيات قرآن و تطبيق آنها بر موارد
ديگرى است كه با موارد نزولشان مناسبت داشته باشد. همان طور كه الفاظ با حفظ ارتباط
با معناى موضوعٌ له (معناى حقيقى) در معانى ديگرى (معانى مجازى) نيز به كار مىرود،
جملهها نيز چنيناند. نمونهى بارز آن، ضرب المَثَلهاست. در هر زبانى، جملههاى
فراوانى به صورت ضرب المثل درآمده كه هر يك از آنها در آغاز در مورد خاصى بيان شده
است.
علامه طباطبايى مىگويد: بسيارى از آيات قرآن، مانند مَثَلها هستند كه ويژهى
موارد ابتدايى نبوده، به هر مورد كه با مورد نزولشان مناسبت داشته باشد، اطلاق
مىشوند و اين، يكى از مواردى است كه به «جرى قرآن» تعبير مىشود.(2) در حديثى نيز
آمده است: «قرآن مانند مَثَلها است براى كسانى كه دانش آن را داشته باشند، نه غير
آنان».(3)
1 ـ ر.ك: بحارالانوار، ج 24، ص 187 [اين حديث از كتاب ابن ماهيار نقل شده است].
2 ـ ر.ك: الميزان فى تفسير القرآن، ج 3، ص 72 .
3 ـ بحارالانوار، ج 89، ص 100 .
در اينجا به ذكر نمونههايى از آيات قرآن مىپردازيم كه در اخبار، با الغاى خصوصيت
، بر موارد ديگر تطبيق شده است:
* «اَوْفُوا الْكَيْلَ اِذَا كِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ».
[اسراء(17)، 35]
از امام كاظم عليهالسلام نقل شده است كه: امام عليهالسلام ، «قسطاس مستقيم»
است.(1)
همان طور كه اجناس را بايد با ترازوى درست و سالم وزن كرد، اعمال خود را نيز بايد
با كسى كه الگو و ميزان اعمال است بسنجيم تا وزن و قدر واقعى خويش را بسنجيم؛
بنابراين ، خصوصيتى براى وزن اجناس با ترازو نيست كه حكم آيه را مختص اين مورد
بدانيم، بلكه مىتوان به همهى مواردى كه در آن قَدر و اندازه است، تعميم داد.
* «قُلْ اَرَأَيْتُم اِنْ اَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأتيكُمْ بِمَاءٍ
مَعينٍ». [ملك(62)، 30]
از امام كاظم عليهالسلام نقل شده كه در تأويل اين آيه فرمود: «آن هنگام كه امامتان
را از دست دهيد و او ديگر شما تشنگان معرفت را سيراب نكند، چه مىكنيد؟(2)
1 ـ همان، ج 24، ص 187 .
2 ـ ر.ك: البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 366 ـ 367، ذيل آيهى 30 سورهى ملك.
بخش قابل توجهى از روايات تطبيق داراى ضعفهاى مفرط از نظر سند و متن است و
بىترديد اين گونه اخبار از ناحيهى دروغ پردازان و نيز دشمنان اهل بيت
عليهمالسلام صادر شده است. قبل از بيان نمونههايى از اين نوع تطبيق و نقد آنها،
مختصرى دربارهى جاعلان اين اخبار و موضعگيرى امامان عليهمالسلام در مقابل آنها
مىپردازيم.
3ـ2ـ1. جاعلانِ تطبيقاتِ نارو
تحقيقات نشان مىدهد كه در جعل اخبار كذب در زمينهى تفسير و تطبيق دو دسته نقش
داشتهاند؛ يكى معاندان و دشمنان و ديگرى غاليان، به نظر مىرسد كه دستهى دوّم نيز
ابزارى در دست گروه اوّل بودهاند. هدف اصلى معاندان هم ضربهزدن به دين و اهل بيت
عليهمالسلام بوده است.
علامه شوشترى در اين باره مىگويد: «گروهى از ناصبيان و دشمنان اهل بيت
عليهمالسلام روايات ناپسند و غير معقولى را به قصد تخريب چهرهى دين و به بهانهى
بيان فضايل و معجزات آنها جعل مىكردند. آنها مىخواستند مطالب باطلى را به ائمه
نسبت دهند تا با ايجاد بدبينى نسبت به آنها در بين مردم، سخنان حق ائمه نيز مورد
انكار قرار گيرد. امامباقر عليهالسلام فرمودند: «ورووا عنّا مالم نقله و لم نفعله
ليبغّضونا الى الناس».(1)
1 ـ الأخبار الدخيلة، ج 1، ص 216 .
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا آورده است كه يكى از اصحاب امام رضا عليهالسلام به
آن حضرت مىگويد: اى فرزند رسول خدا! نزد ما از روايات مخالفان شما درفضايل امير
مؤمنان و شما خاندان، رواياتى هست كه امثال آن را در بين روايات شما نمىبينيم، آيا
به آنان معتقد شويم؟ حضرت فرمود: پدرم از پدرش و آن حضرت از جدّ خود برايم روايت
كردند كه حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس به سخنگويى گوش فرا دهد
او را عبادت كرده است؛ اگر آن سخنگو از جانب خدا سخن گفت او خدا را عبادت كرده
است و اگر از جانب ابليس سخن مىگفت، ابليس را عبادت كرده است. سپس فرمود: مخالفان
ما سه نوع خبر در فضايل ما جعل كردهاند: 1ـ غلوّ؛ 2ـ كوتاهى در حقّ ما؛ 3ـ تصريح
به بدىهاى دشمنان ما و دشنام به آنان. وقتى مردم اخبار غلوّ آن دسته را مىشنوند،
شيعيان ما را تكفير مىكنند و مىگويند: شيعه قايل به ربوبيّت ائمهى خود مىباشد.
وقتى كوتاهى در حق ما را مىشنوند، به آن معتقد مىشوند و وقتى بدىهاى دشمنان ما و
دشنام به آنان را مىشنوند ، ما را دشنام مىدهند.(1)
باز از امام رضا عليهالسلام نقل است كه فرمود: مخالفان ما اخبارى را در فضايل ما و
معايب دشمنان ما جعل كردهاند تا مردم نسبت به ما بدبين شوند.(2)
علامه شوشترى مىگويد: گمان مىكنم اخبارى كه از طريق عامّه در تفسير آيهى
«وَالنَّجْمِ اِذَا هَوَى»آمده كه مراد از آن «سقوط ستاره در خانهى على بن
ابىطالب عليهالسلام ، به نشانهى امامت اوست» از قبيل رواياتى باشد كه مورد
اشارهى امام رضا عليهالسلام بوده است. متأسفانه بعضى از شيعيان نيز از روى غفلت،
اين خبر را نقل كردهاند، بدون اين كه در آن بينديشند كه كوچكترين ستاره، بزرگتر
از كرهى زمين است، پس چگونه ممكن است ستارهاى در يك خانهاى كوچك فرود آيد.(3)
در زمان ائمه، كسانى بودهاند كه با انتساب خود به ايشان، جريان غلوّ در دين را به
راه انداختند، ائمهى اهل بيت عليهمالسلام هيچگاه اين جريانات را مورد تأييد قرار
نداده ، بلكه هميشه در برابر آنها تندترين موضعگيرىها را داشتهاند.
1 ـ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 613 ـ 614.
2 ـ بحارالأنوار، ج 2، ص 249 ـ 250 .
3 ـ الأخبار الدخيلة، ج 1، ص 216 ـ 217 .
دروغپردازى غُلات تا حدّى بوده است كه در روايات ، غالى با نشانِ دروغگويى معرفى
شده است. امام باقر عليهالسلام در جواب فردى كه پرسيد: غالى كيست؟ فرمود: «غالى
كسى است كه دربارهى ما سخنانى مىگويد كه ما دربارهى خويش نمىگوييم».(1)
كشّى از امام صادق عليهالسلام روايتى آورده كه فرمود: مغيرة بن سعيد به عَمد بر
پدرم دروغ مىبست، او افرادش را مخفيانه در ميان اصحاب پدرم وارد مىكرد. آنها
كتاب هايى را از اصحاب پدرم مىگرفتند و به او مىدادند و او با دسيسه، «كفر و
زندقه» را در بين نوشتهها وارد مىكرد و به پدرم نسبت مىداد. آنگاه آنها را به
يارانش مىسپرد و به آنها دستور مىداد تا در بين شيعيان منتشر سازند. پس [بدانيد]
آنچه از غلو در كتاب هاى اصحاب پدرم است، همه از دسيسههاى مغيرة بن سعيد است.(2)
يونس بن عبدالرحمن مىگويد: در عراق، عدّهاى از اصحاب امام باقر عليهالسلام و
تعداد زيادى از اصحاب امام صادق عليهالسلام را ملاقات كردم و كتاب هاى حديثى آنها
را گرفتم و بعداً بر امام رضا عليهالسلام عرضه كردم. ايشان بسيارى از احاديث موجود
در آنها را انكار كرده، فرمود: ابوالخطّاب ـ كه لعنت خدا بر او باد ـ بر امام صادق
عليهالسلام دروغ بست. از آن زمان تا به امروز، ياران او اين گونه احاديث جعلى را
در لابهلاى كتاب هاى اصحاب امام صادق عليهالسلام وارد كردهاند. بنابراين ،
احاديث خلاف قرآن را نپذيريد، زيرا سخنان ما موافق قرآن و سنّت است.(3)
ائمه همچنين در برابر تفسيرهاى تطبيقى ارايه شده از سوى غلات صريحاً موضع
گرفتهاند. داود بن فَرقَد گويد: امامصادق عليهالسلام فرمود: در مورد هر آيهاى
نگوييد: مراد فلانى است يا فلانى! در قرآن، احكام حلال و حرام ، اخبار گذشتگان ،
پيشگويىهايى دربارهى آيندگان و احكام قضا نيز وجود دارد.(4)
1 ـ كافى، ج 2، ص 80 ، (كتاب ايمان و كفر، باب 36، حديث 6) ؛ بحارالانوار، ج 67، ص
101 .
2 ـ الاخبار الدخيلة، ج 1، ص 216 .
3 ـ بحارالانوار، ج 2، ص 249 ـ 250 .
4 ـ البرهان في تفسير القرآن، ج 1، ص 23 (باب 11 از مقدمه، حديث2).
در حديث ديگرى از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه به ابوالخطّاب نوشت: به من
گزارش رسيده كه تو يكى را مصداق خَمر و زنا و ديگرى را مصداق نماز و روزه
مىپندارى.(1) آن چنان كه مىپندارى نيست، بلكه ما ريشهى خير هستيم و شاخههاى آن
طاعت خداست و دشمن ما ريشهى شرّ است و شاخههاى آن معصيت خداست.(2)
از هشام بن حَكَم نيز نقل شده كه به امام صادق عليهالسلام عرض شد: به نقل از شما
گفتهاند كه مراد از «خَمر، مَيسِر ، اَنصاب و اَزلام» افرادى [خاص] هستند. آن حضرت
فرمود: «خداوند خلقش را به چيزى كه آن را نمىشناسد، مورد خطاب قرار نمىدهد.»(3)
در روايت ديگرى آمده كه شخصى طى نامهاى به امام عليهالسلام نوشت: سخنانى [اغراق
آميز [دربارهى شما و فضايل شما گفته مىشود...[به طور مثال [آيات «اِنَّ الصلوة
تنهى عن الفحشاء و المُنكَر» [عنكبوت(29)، 45] و «اقيموا الصلوة» [بقره(2)، 43]، را
تأويل كرده، مىگويند: مراد از نماز ، مردى است، نه ركوع و سجود! مراد از زكات نيز
همان مرد است، نه چند درهم پول و پرداخت آن! اينها به همين شيوه، ساير واجبات و
مستحبّات و در مقابلْ، گناهان را تأويل مىكنند! حضرت در جواب فرمود: اين دين ما
نيست، راه خود را از آنها جدا كن.(4)
بنابراين بايد توجه داشت كه در امر تطبيق قرآن كريم، به دام غُلات و معاندان گرفتار
نياييم و شيوهى تطبيقات باطل آنها را روش تفسيرى شيعه و امامان ايشان به شمار
نياوريم.
1 ـ محمد بن مقلاص اسدى كوفى(ابوزينب) ، غالى و ملعون است. رجالالطوسى، ص 345 .
2 ـ البرهان في تفسير القرآن، ج 1، ص 23 .
3 ـ وسائل الشيعه، ج 12، ص 121 .
4 ـ بحارالانوار، ج 25، ص 315 ؛ رجال كشّى: ص 321 ـ 322.
3ـ2ـ2. نمونههايى از تطبيقات باطل
در اين بخش، نمونههايى از تطبيق باطل و ناروا همراه با نقد سند و متن مىآوريم.
قبلاً ياد آور مىشويم كه از ميان روايات تطبيق ، نزديك به نصف آنها يا بدون سند
يا به صورت مرسل ذكر شده است و همچنين در بين اسناد نزديك به 40% اين روايات
افرادى وجود دارند كه در اصول رجالى شيعه به عنوان غالى يا متهم به غلوّ و فساد
عقيده معرّفى شدهاند.
3ـ2ـ2ـ1. تطبيق مطابق نصّ و ظاهر قرآن
برخى از تأويلات روايى، آشكارا با ظاهر قرآن در ضدّيّت است، مانند نمونهى ذيل:
* «سَنَفْرُغُ لَكُم اَيُّها الثَّقَلاَنِ». [الرحمن(55)، 31]
حديث: مراد از ثَقَلان، كتاب خدا و اهل بيت عليهمالسلام است.(1)
در سند رواياتى كه اين تفسير را ارايه داده ، محمد بن عيسى يقطينى، غالى و ابان بن
عثمان ، فاسد المذهب است.(2)
نقد: دربارهى اين تفسير از آيه بايد بگوييم: اوّلاً هر كسى با نگاهى اجمالى به
آيات سورهى «الرحمن» در مىيابد كه در سراسر اين سوره ، انسان و جنّ مورد خطاب
هستند. آياتى چون :
«خَلَقَ الاِنْسَانَ» [الرحمن، 33] و «خَلَقَ الْجَانَّ» [الرحمن، 15] قبل از اين
آيه و آيهى «يَا مَعْشَرَ الجِنِّ وَ الاِنْس ِ...»[الرحمن، 33 [بعد از اين آيه ،
بر اين امر صراحت دارد.
ثانياً، اگر مراد از «ثَقَلان» قرآن و اهل بيت عليهمالسلام باشد، بايد آيهى بعد
از اين آيه نيز خطاب به قرآن و اهل بيت عليهمالسلام باشد كه مىفرمايد: «فَبِأىِّ
آلاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان»[الرحمن،32] آيا ممكن است قرآن و اهل بيت
عليهمالسلام ، نعمتهاى پروردگارشان
را تكذيب كنند؟!
1 ـ البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 267، ذيل آيهى 31 سورهى الرحمن.
2 ـ ر.ك: جامع الرواة، ج 2، ص 166 و ج 1، ص 12.
3ـ2ـ2ـ2. تطبيق وهن آلود!
ظاهراً يكى از انگيزههاى جعل روايات تطبيق، بيان فضايل ائمه عليهمالسلام است ولى
برخى از اين اخبار ، چيزى جز سبك كردن شخصيت آنها نيست، مانند مورد ذيل:
* «اِنَّ اللّهَ لايَسْتَحيِى اَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعوضَةٍ فما فوقها»
[بقره(2)، 26]
حديث: مراد از «بعوضة» در اين آيه، امير مؤمنان على عليهالسلام و مراد از
«مافوقها» ، رسول اكرم صلىاللهعليهوآله است.(1)
اين حديث را معلّى بن خُنَيس نقل كرده است كه بسيار ضعيف شمرده شده است.(2)
نقد: آيا اين تفسير از آيه، اهانتى آشكار به مقام قدسى پيامبر صلىاللهعليهوآله
و على عليهالسلام نيست؟ جالب است كه در ادامهى حديث استدلالى هم بر اين تأويل ذكر
شده و آن اينكه: مرجع ضمير در «اَنَّهُ» در ادامهى اين آيه: «وَ اَمَّا الَّذينَ
آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ» على عليهالسلام است. به
نظر مىرسد كه اين افراد با توجه به سخن «الحق مع علي و علي مع الحق» گفتهاند كه
مرجع ضمير در «اَنّه الحق»، على عليهالسلام است!
3ـ2ـ2ـ3. تطبيق مخالف قواعد زبان و ادبيات عرب
در برخى از روايات، تطبيقاتى را ملاحظه مىكنيم كه مخالف اصول و قواعدزبان و ادبيات
عرب است. اين امر نشان مىدهد كه جاعلان اين گونه احاديث، ضعف ادبى نيز داشتهاند.
در اينجا به بيان نمونهى ذيل بسنده مىكنيم:
«اِنَّ الاِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ وَ اِنَّهُ عَلَى ذَلِكَ لَشَهِيدٌ وَ
اِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ»[عاديات(100)،6ـ 7]
1 ـ تفسير القمى، ج 1، ص 34 ـ 35، ذيل آيهى 26 بقره.
2 ـ ر.ك: رجال النجاشى، ص 417، رقم 1114.
حديث: مراد از انسان، خليفهى اول و مرجع ضمير در «اِنّه لحبّ الخير لشديد» حضرت
على عليهالسلام است.(1)
در سند حديث، عبدالرحمن بن كثير هاشمى، ابراهيم بن اسحاق نهاوندى و على بن حسان
هاشمى، غالى و عمروبن شمر، ضعيف و جاعل حديث است. على بن حسان هاشمى از غلات فاسد
الاعتقاد و ضعيف است. كتابى به نام تفسير الباطن داشته كه تمام آن را از عمويش،
عبدالرحمن بن كثير هاشمى، نقل كرده است.(2)
نقد: به طور مسلّم، مرجع ضمير در «اِنَّهُ لِحُبَّ الخير لَشَديد»، «الانسان» است؛
بنابراين، مراد از «الانسان» هر چه باشد، در آيهى «اِنَّهُ لَحُبُّ الخَيرِ
لَشَديدٌ» نيز همان مقصود است. در اين صورت ، چگونه ممكن است مراد از «الانسان»،
خليفهى اول و مراد از ضمير در «اِنَّه...» حضرت على عليهالسلام باشد.
3ـ2ـ2ـ4. تطبيق همراه با تحريف
برخى از رواياتى كه در آنها آيات قرآن بر اهل بيت عليهمالسلام تطبيق شده است،
علاوه بر تطبيق، مستلزم پذيرش تغيير و تحريف در الفاظ قرآن نيز هست، نمونهاى كه در
پى مىآيد از اين قبيل است.
«رَبَّنا اغْفِرْلِى وَلِوَالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ»
[ابراهيم(14)، 41]
1 ـ ر.ك: البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 498 .
2 ـ ر.ك: جامع الرواة، ج 1، ص 564 ـ 565.
حديث: از جابر بن يزيد جعفى نقل شده است كه گفت: از امام باقر عليهالسلام در مورد
آيهى «رَبَّنَا اغْفِرْ لِى وَ لِوالِدَىَّ» سؤال شد، آن حضرت گفت: در اين آيه،
كلمهاى توسط نويسندگان تصحيف شده است، چون [طبق آيهى 114 سورهى توبه [استغفار
ابراهيم براى پدرش صرفاً به خاطر وعدهاى بود كه به وى داده بود [و وقتى كه دشمنى
او با خداوند براى حضرت ابراهيم آشكار شد، از او بيزارى جست] و در واقع ابراهيم
گفته
است: «رَبَّنَا اغْفِرْلِى وَلِوَالِدَىَّ» و مراد از آن اسماعيل و اسحاق و نيز
امام حسن و امام حسين، فرزندان رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، است(1).
روايت فوق مقطوع السند مىباشد.
علاّمه طباطبايى در مورد اين روايت مىنويسد: «ظاهر اين روايت اين است كه چون پدر
ابراهيم كافر بوده، امام عليهالسلام آيه را به اين صورت قرائت كرده است، لكن اين
روايت ضعيف است و نمىتوان بدان اعتماد كرد».(2)
نقد: طبق نظر بسيارى از مفسّران ، آزر عموى حضرت ابراهيم بوده است. در تأييد اين
نظر گفته شده كه قرآن از او به عنوان «اب» ياد كرده است نه «والد»، و «اب» اختصاص
به پدر ندارد، بلكه به سرپرست و عمو نيز اطلاق شده است. قرآنكريم نيز اين كلمه را
به معناى عمو به كار برده است: «اَمْ كُنْتُمْ شُهَدَاء اِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ
الْمَوتُ اِذْ قَالَ لِبَنِيهِ مَا تَعبُدوُنَ مِنْ بَعْدِى قَالُوا نَعبُدُ
اِلَهَكَ وَ اِلَهَ آبَائِكَ إبراهِيمَ وَ اِسْمَاعِيلَ وَ اِسْحَاقَ اِلَهاً
وَاحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ [بقره(2)، 133].
در اين آيه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق به عنوان پدران حضرت يعقوب نام برده شده است،
در حالى كه اسماعيل عموى حضرت يعقوب است. بنابراين ممكن است مراد از «وَالِدَىَّ»
در آيهى 41 سورهى ابراهيم ، پدر و مادر حقيقى حضرت ابراهيم باشد.
1 ـ تفسير العيّاشى، ج 2، ص 252، ذيل آيهى 41 سورهى ابراهيم.
2 ـ الميزان في تفسير القرآن، ج 12، ص 80 .
3ـ2ـ3. اهداف حديث سازان از جعل روايات تطبيق
به نظر مىرسد كه غير از تخريب چهرهى دين و اولياى دين كه در روايات اهل بيت عليهمالسلام به آن تصريح شده، جاعلان اينگونه احاديث، اهداف ديگرى را نيز در سر مىپروراندند. نفى اصول و فروع شريعت از اساسىترين اهداف آنها بوده است. تأويل قيامت ، دين ، نماز ، زكات، امربه معروف و نهى از منكر و ... . به افراد خاص در همين جهت انجام مىگرفته است. يكى از شواهد مهمى كه اين تحليل را تأييد مىكند، اباحهاى بودن بسيارى از فرقههاى غلاة است. آنها منكرات را براى خود حلال و طيّب مىدانستند!(1)
1 ـ ر.ك: فرهنگ فرق اسلامى، غلاة.
از آنچه كه گذشت نكات زير به دست مىآيد:
1ـ روايات رسيده در تفسير، در وهلهى اول به دو قسم قابل تقسيم است: نخست رواياتى
كه به معناى واقعى كلمه، در صدد تفسير قرآن هستند و تمام مراد خدا را از آيه بيان
مىكنند. دوّم رواياتى كه نقش تفسير ندارند، يعنى در صدد بيان همهى مراد خداوند از
آيه نيستند ، گر چه اجمالاً به اين روايات، «جرى و انطباق» گفته مىشود امّا در
تحليلى دقيق خود بر سه قسم اند: الف ـ رواياتى كه برخى از مصاديق ظاهر آيه را بيان
مىكنند كه اطلاق يا عموم آيه در زمان نزول هم آنها را در بر مىگرفته است؛ ب ـ
رواياتى كه برخى از مصاديق ظاهر آيه را كه در گذر زمان پديد آمده است ، بيان
مىكند؛ ج ـ رواياتى كه برخى از مصاديق باطن آيه را بيان مىكنند.
2ـ گر چه تطبيق عمومات و اطلاقات قرآن بر افراد و جريانات عصرى، امرى طبيعى و
عقلايى است، امّا ناسازگارى بسيارى از تطبيقات با روشهاى عرفى و زبانشناختى و نيز
وجود غاليانِ مشهور با سوء استفاده از جَرى و انطباق آيات بر اهل بيت عليهمالسلام
يا مخالفانشان، اهداف ديگرى را دنبال مىكردهاند كه اهمّ اهداف آنها عبارت است
از: تخريب چهرهى اهل بيت عليهمالسلام ، نفى قيامت و نفى احكام شرعى.
3ـ با استفاده از روايات به دست مىآيد كه جاعلان احاديث تطبيقِ باطل دو گروه
بودهاند: الف ـ معاندان؛ ب ـ غاليان. امّا با كمى دقّت در موضوع روشن مىشود كه
گروه دوّم صرفاً نقش ابزارى داشتهاند، چرا كه با وجود ملعون واقع شدن افرادى چون
ابوالخطّاب و مغيرة بن سعيد و ديگر سرانِ غلاة، ديگر ممكن نيست كه كسانى با تصديق و
ترويج اين اخبار، مدّعى مودّت اهل بيت عليهمالسلام باشند.
1ـ علاّمه طباطبايى در بحثهاى روايى الميزان، اخبار رسيده در تفسير قرآن را به چند
دسته تقسيم كردهاند؟ توضيح دهيد.
2ـ تفاوت بين روايات جرى تطبيق با روايات بطن در چيست؟
3ـ چه كسانى در جعل روايات تطبيق باطن نقش داشتهاند؟
4ـ دو نمونه از تطبيقهاى باطل را يادآور شده آنها را نقد كنيد.
5ـ چه نوع تطبيقهايى را مىتوان صحيح دانست.
1ـ ده نمونه از روايات بطن را از ميان روايات تفسيرى استخراج كرده، نحوهى دلالت
ظاهر آيه را بر آن بنويسيد.
2ـ بحثهاى نظرى علاّمه طباطبايى در مورد معناى باطنِ قرآن، با آنچه در بحثهاى
روايى به روايات بطن موسوم ساختهاند، مورد مقايسه و تجزيه و تحليل قرار دهيد.
3ـ با غور در روايات تفسيرى، تقسيمات و طبقهبندىهاى جديدى در مورد آنها عرضه
كنيد.
4ـ با مطالعهى بحث هاى روايى تفسير الميزان براى «جرى» و «بطن» پنج مورد ديگر ذكر
كنيد و رابطهى آنها را با آيات مربوط تحليل كنيد.
1ـ الميزان في تفسير القرآن، محمد حسين طباطبايى، بحثهاى روايى.
2ـ مواهب الرحمن فى تفسير القرآن، سيد عبدالاعلى سبزوارى، بحثهاى روايى.
3ـ روشهاى تأويل قرآن، محمد كاظم شاكر، ص 147 ـ 201.
4ـ باطن و تأويل قرآن، علىاكبر بابايى و محمد كاظم شاكر، ص 83 ـ 122.
5ـ التفسير والمفسرون في ثوبهالقشيب، محمدهادى معرفت، ج1، ص466 ـ 566.
6ـ آسيبشناسى و روششناسى تفسير معصومان عليهمالسلام ، علىاكبر رستمى.
7ـ فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، بهار و تابستان 75، شمارهى 6 ـ 5.