□ دانشهاى لازم در تفسير قرآن
□ تدبّر در قرآن
□ مراحل تدبّر در قرآن
□ جايگاه قلب در فهم قرآن
فهم مقاصد قرآن كريم از مهمترين اهداف نزول اين كتاب آسمانى است. از اين رو،
خود قرآن در شمارى از آياتش همگان را به تدبّر و تفكّر در قرآن دعوت كرده است و
كسانى را كه از مسير فهم قرآن دور شدهاند مورد عتاب قرار داده است. پرسشى كه در
اين جا مطرح مىشود اين است: چه راه هايى براى فهم صحيح قرآن وجود دارد؟ به بيان
ديگر، چه عواملى در فهم درست آيات قرآن دخالت دارد؟
ترديدى نيست كه آيات قرآن كريم، هم از نظر سطح و هم از نظر عمق يكسان نيستند. از
نظر سطح، آيات به دو قسم «محكم» و «متشابه» و از نظر عمق به دو لايهى «ظاهر» و
«باطن» تقسيم مىشود. به طور قطع، فهم متشابه به آسانىِ فهم محكم امكانپذير نيست و
نيز فهم باطن صرفاً با ابزارهاى فهم ظاهر ميسّر نمىشود. بنابراين، بايد به اين
نكته توجه داشت كه با چه ابزارهايى مىتوان به فهم همه جانبهى قرآن ـ كه هم از نظر
سطح آيات و هم از نظر عمق آيات فراگير باشد ـ نايل آمد. در اين درس، اهمّ عوامل و
روش هايى كه در فهم همه جانبهى آيات قرآن مؤثّرند، به اختصار مورد بررسى قرار
خواهد گرفت.
2. فهم قرآن در گرو «دانش» و «انديشه» گرچه «دانش» و «انديشه» را نمىتوان كاملاً
از هم تفكيك كرد، امّا به طور نسبى مىتوان گفت: فهم «محكمات» و «ظواهر آيات»
بيشتر به «دانش» نيازمند است، در حالى كه فهم «متشابهات» و «معانىِ باطنىِ آيات»
علاوه بر آن، محتاج انديشهى ژرفنگر و عمق ياب است. همچنين به اين نكته نيز بايد
توجه داشت كه فهم باطن قرآن و راهيابى به معانى آيات متشابه مستلزم فهمى دقيق از
ظواهر قرآن و آيات محكم است، چرا كه انديشه جز بر بستر دانش نمىرويد و به بيان
رساى قرآن كريم:
«وَ مَا يَعْقِلُها اِلاَّ الْعَالِمُونَ» [عنكبوت (29)، 43].
فهم قرآن، حتى در سطح ظواهر و محكمات، نيازمند شناخت كافى از برخى شاخههاى علم
و دانش است. جلال الدين سيوطى (م 911 ق) در كتاب «الإتقان في علوم القرآن» از
جملهى شرايط مفسِّر قرآن را عالم بودن به پانزده شاخهى دانش برشمرده است. اين
علوم عبارتند از: 1ـ لغت؛ 2ـ نحو؛ 3ـ تصريف؛ 4ـ اشتقاق؛ 5ـ معانى؛ 6ـ بيان؛ 7ـ
بديع؛ 8ـ قرائات؛ 9ـ اصول دين؛ 10ـ اصول فقه؛ 11ـ اسباب نزول و قصص؛ 12ـ ناسخ و
منسوخ؛ 13ـ فقه؛ 14ـ احاديث تفسيرى؛ 15ـ علم موهبت.(1)
در ميان اين دانشها، مىتوان بر اهميّت دانستن موارد ذيل تأكيد كرد:
1) شناخت زبان و فنون قرآن؛
2) شناخت خداوند به عنوان گويندهى سخن؛
3) شناخت مخاطبان سخن؛
4) شناخت موقعيت هاى نزول.
در اين جا در بارهى هر يك از موارد ياد شده توضيح مختصرى ارايه مىگردد.
1 ـ ر.ك: الاتقان في علوم القرآن، ج 4، ص 215 ـ 213 (نوع 78).
2ـ1ـ1. شناخت زبان و فنون آن
اولين عامل در فهم قرآن، آشنايى به زبان عربى و سبك بيان قرآن و قواعد و اصول
فهم معنا از الفاظ و عبارات است. خداوند در آياتى فرمود: «وَ لقَدْ يَسَّرْنَا
القُرآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِّر» [قمر (54)، آيات 17، 22، 32 و 40] و با
توجه به آيات ديگر، آسان گرداندن قرآن، چيزى جز بيان حقايق با استفاده از زبان رايج
در عصر پيامبر نيست، چنان كه خداوند در دو آيهى قرآن كريم فرمود: «فَاِنَّمَا
يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِك» [مريم(19)، 97؛ دخان(44)،58].
اهمّيّت زبان و اصول و قواعد مربوط به كشف معنا از الفاظ به اندازهاى است كه علوم
و معارف دينى با علومى مانند لغت، اشتقاق، صرف، نحو، معانى، بيان، بديع، منطق و
اصول الفاظ پيوندى ناگسستنى خورده است و هر يك از اين علوم به تفصيل مورد توجه
پژوهشگران و دانشوران مسلمان بوده است. نقش زبان و علوم مربوط به آن در فهمِ يك متن
به قدرى روشن است كه نيازى به توضيح آن در اين جا احساس نمىشود.
2ـ1ـ2. شناخت خداوند به عنوان گويندهى سخن
به طور كلى براى فهم يك متن، شناخت از گوينده يا نويسندهى آن، نقش كليدى دارد.
در نظر بگيريد كتابى در سطح عموم منتشر شود و افراد مختلف با عقايد و سليقههاى
گوناگون، آن كتاب را مطالعه كنند. به طور مسلّم از ميان مطالعه كنندگان، كسانى كه
از پيش با عقايد و افكار نويسنده آشنايى دارند، مطالب كتاب را بهتر در مىيابند، و
در اين ميان، كسى كه بيشترين آشنايى را با عقايد نويسنده دارد، بهترين درك را نيز
از مقاصد او در نوشتهاش خواهد داشت.
اگر چنين مسألهاى در مورد سخن و نوشتهى انسانها درست است، به طريق اولى در مورد
درك معانى قرآن نيز صادق خواهد بود؛ زيرا انسانها با همهى اختلافاتى كه دارند، در
بسيارى از امور غريزى و فطرى با هم مشتركند، ولى افعال و صفات خدا ـ كه كلام او
ناشى از آن است ـ با انسانها به كلى تفاوت دارد. بنابراين، شناخت خداوند، شرط لازم
براى فهميدن بسيارى از آيات قرآن است، به ويژه آياتى كه موضوع آنها ذات اَقدس حق،
افعال، اسما و صفات اوست، از اين رو در مورد كسانى كه براى او اعضا و جوارح قايل
بودند؛ فرمود: «وَ مَا قَدَرُوا اللّه حقَّ قَدْرِه وَ الأَرْضُ جميعاً قَبْضَتهُ
يَومَ القيمة و السّموات مطوِيّاتٌ بيمينه سبحانه و تعالى عَمَّا يُشْرِكون»[زمر
(39)، 67]. در مورد اين آيهى شريفه آوردهاند: اهل كتاب، خداوند را داراى دست و
انگشتان [به گونهى انسانى [مىپنداشتند و نزول آيه، بى ارتباط با پندار آنها
نيست. قسمت اول آيه: «و ما قدروا الله حق قدره» دلالت دارد كه متّصف كردن خداوند به
داشتن دست و پا و انگشتان، نشانهى جهل به مقام حق است و در قسمت پايانى آيه نيز
فرمود: «سبحانه و تعالى عَمَّا يُشْرِكونَ»، كه در واقع خدا را منزّه و بالاتر از
آن مىداند كه موصوف به اين اوصاف باشد.(1)
نتيجه آن كه، عدم شناخت صحيح از خداوند، عدم درك درست آيات متشابه را موجب شده،
گرفتار آمدن به دام تشبيه و تجسيم و تعطيل را باعث مىگردد.(2)
1 ـ ر.ك: الاسماء والصفات، ص 424.
2 ـ به عموم فِرَقى كه در توحيد به تشبيه قايل شدهاند، مشبّهه اطلاق مىشود. در
تبصرةالعوام آمده است: بدان كه جملهى مشبّهه، خداى تعالى را جا و مكان اثبات كنند
و گويند: بر عرش نشسته است و پاها بر كرسى نهاده است و سر و دست و جمله اعضا اثبات
كرده، گفتند: هر چه او را جا و مكان نباشد، آن معدوم بود و نه موجود. رك: فرهنگ
فِرَق اسلامى، ذيل مشبّهه.
2ـ1ـ3. شناخت مخاطبان سخن
هر پيامى را مىتوان از دو جهت مورد بررسى قرار داد؛ يكى از جهت شكل و قالبِ
پيام و ديگرى محتوا و مضمون پيام. مسلمانان بر اين باورند كه محتوا و مضمون پيام
الهى در قرآن جاودانه است؛ امّا نمىتوان انكار كرد كه قالب پيام در بسيارى از
مواضع متأثّر از فضا و محيط حاكم بر مخاطبان اوليهى قرآن است. از اين رو، قرآن
كريم در بسيارى از مواضع، از الفاظ و مفاهيم آشنا براى مخاطبان بهره گرفته است و
نيز اشاراتى به عقايد و آراى طوايف مختلفى چون يهود، نصارى، مشركان، كافران و
منافقان دارد. بنابراين شناخت فرهنگ حاكم بر جهان در عصر بعثت و گروه ها و جوامعى
كه در اين جهان زندگى مىكردند، از ضروريات فهم درست محتواى پيام قرآن كريم است.
البته بايد توجه داشت كه اين بحث هيچ ملازمهاى با اثر پذيرى قرآن از فرهنگ هاى غلط
زمان نزول و تأييد آنها ندارد.(1)
2ـ1ـ4. شناخت زمان و موقعيت هاى نزول
آگاهى به تاريخ نزول آيات و سور و شرايط و موقعيت هاى زمانى و مكانى و اجتماعى
نزول آنها در فهم محدودهى مدلول الفاظ و مراد خداوند نقش بسزايى دارد. از اين رو
امام على عليهالسلام در اِعلام آگاهى خود از تأويل قرآن به اطلاع از موقعيت هاى
نزول استشهاد كردند. اصبغ بن نباته گويد: على عليهالسلام بعد از بيعت مردم با او،
به ميان آنها آمد و فرمود:
قبل از اين كه مرا از دست بدهيد، آنچه خواهيد بپرسيد، به خدا سوگند، به قرآن و
تأويل آن، از هر كسى كه ادّعاى دانش آن را دارد آگاهترم.
و سپس افزود: از هر آيهاى كه بپرسيد، مىگويم: چه زمانى و در بارهى چه كسى نازل
شده است و نيز ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محكم و متشابه و مكّى و مدنى آن را به شما
خواهم گفت.(2)
نيز ايشان در كلامى فرمودند:
از من بپرسيد، سوگند به خدا از هر چه بپرسيد خبر خواهم داد، بپرسيد از من، از كتاب
خدا، سوگند به خدا آيهاى در قرآن نيست مگر آن كه مىدانم در روز نازل شده است يا
شب، در كوه نازل شده است يا دشت.(3)
1 ـ در اين باره رجوع كنيد به: دو كتاب «قرآن و به گزينى فرهنگها»،
و «قرآن و فرهنگ زمانه».
2 ـ بحارالانوار، ج 4، ص 142.
3 ـ ر.ك: الاتقان في علوم القرآن، ج 4، ص 234.
اين احاديث به دلالت التزامى بر اين نكته تأكيد دارند كه آگاهى از موقعيت هاى نزول، نقش مهمّى در فهم آيات قرآن دارد. براى روشن شدن نقش موقعيت هاى نزول در فهم و تفسير قرآن به ذكر دو نمونه مىپردازيم:
در سورهى نساء در مورد يتيمان آمده است:
«و آتوا اليتامى اَمْوَالَهم و لا تتبدّلوا الخبيث بالطيّب وَ لاَ تَأكلُوا
اَمْوَالَهُمْ اِلَى اموالِكُمْ اِنَّهُ كانَ حُوباً كبيراً و اِن خِفْتُمْ اَلاَّ
تُقْسِطوُا فِى اليتامى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لكم مِنَ النَّساء مَثْنَى وَ
ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ...» [نساء (4)، 2 ـ 3].
خداوند در اين آيات مىفرمايد: «اموال يتيمان را به آنان باز دهيد و مال مرغوب آنان
را با مالِ نامرغوب خودتان عوض نكنيد و اموال آنان را همراه با اموال خود نخوريد كه
اين گناهى بزرگ است» و در ادامه مىفرمايد: «اگر در اجراى عدالت ميان يتيمان
بيمناكيد، پس هر چه از زنان كه شما را پسند افتد؛ دو دو، سه سه، چهار چهار، به زنى
بگيريد»! در اينجا پرسش آن است كه چه ارتباطى بين فعل شرط (ترس از عدم اجراى عدالت
در مورد اموال يتيمان) و فعل جزاى شرط (تعدّد زوجات) وجود دارد؟!
اگر كسى داستان و ماجراى نزول اين آيات را نداند نمىتواند ارتباط معقولى بين اين
دو بخش از آيهى سوم سورهى نساء برقرار كند. امّا بعد از آگاهى از داستان، ارتباط
بين اين دو بخش روشن خواهد شد. داستان آن است كه در جاهليت به دليل جنگها و قتل و
غارت هايى كه اتفاق مىافتاد، بسيارى از افراد، سرپرست خانوادهى خود را از دست
مىدادند، آنگاه خويشاوندان نيرومند ولايت بچههاى يتيم را بر عهده مىگرفتند و
نيز با دختران پدر مرده ازدواج مىكردند و اموال آنها را با اموال خود مخلوط كرده
و مىخوردند و در اين عمل نه تنها رعايت عدالت را نمىكردند، بلكه گاه مىشد كه بعد
از
تمام شدن اموالشان، آنان را طلاق مىدادند و گرسنه و برهنه رهاشان مىكردند در حالى
كه آن يتيمها نه خانهاى داشتند كه در آن سكنى گزينند و نه مالى كه از آن ارتزاق
كنند و نه همسرى كه از عِرض آنان حمايت كند و نه ديگر كسى رغبت مىكرد با آنان
ازدواج كند. قرآن كريم با شديدترين لحن با اين عادت زشت و ظلم فاحش برخورد كرد. پس
از آن، عدّهاى از مسلمانان از ترس آن كه مبادا دچار ظلم به يتيمان شوند ايتام و
اموالشان را از خود جدا مىكردند كه اين خود فساد ديگرى در پى داشت. در اين جا بود
كه اين آيه نازل شد: «ويسئلونك عن اليتامى قل اصلاح لهم خير و ان تخالطوهم فاخوانكم
و الله يعلم المفسد من المصلح...».
در اين آيه اجازه داده شده كه يتيمها را نزد خود جاى دهند و از ايشان نگهدارى
كنند. در آ يات سورهى نساء هم مىفرمايد: اگر مىترسيد كه در مورد دختران يتيم
نتوانيد رعايت عدالت كنيد و اين شبهه وجود دارد كه قصد شما از ازدواج با آنها،
خوردن اموالشان باشد، آنان را به حال خود رها كنيد و با آنان ازدواج نكنيد و چنانچه
قصد ازداوج داريد، با زنان ديگرى ازدوج كنيد.(1)
1 ـ ر.ك: الميزان في تفسير القرآن، ج 4، ص 166، (ذيل آيهى سوّم سورهى نساء)؛
اسبابالنزول واحدى، ص 82.
2 ـ ترجمهى الهى قمشهاى و نيز مراجعه كنيد به: ترجمهى معزّى.
در مورد آيهى هفتم سورهى مباركهى حمد در ترجمهها و تفاسير اين معنا شهرت يافته
كه معناى آيه چنين است: «راه كسانى كه به ايشان نعمت دادى، نه راه آنان كه بر ايشان
خشم گرفتى و نه راه گم گشتگان»(2) در اين تفسير از آيه چنين مفروض است كه خداى
متعال در اين آيه سه راه را معرفى كرده است: 1ـ راه كسانى كه نعمت داده شدهاند 2ـ
راه كسانى كه بر آنها غضب شده است 3ـ راه كسانى كه گمراه گشتهاند. در تفاسير،
«المغضوب عليهم» به يهود و «الضالّين» به نصارى تفسير شده است. يكى از تفسير شناسان
معاصر بر آن است كه با توجه به نزول سورهى حمد در مكه و درگيرى مسلمانان با يهود و
نصارى در سال هاى پس از هجرت، اين تفسير از آيه نمىتواند صحيح باشد، بلكه صرفاً از
«باب جرى و انطباق» است، از اينرو معناى آيه اين است: «راه كسانى كه به آنها نعمت
دادى و مورد غضب واقع نشدند و گمراه نيز نگشتند».(1)
بنابراين آيهى مباركه سه راه را معرّفى نمىكند، بلكه يك راه را معرّفى مىكند و
آن راه معصومان است.(2) ايشان در اين باره مىگويد:
سورهى حمد [در ترتيب نزول سورهها] سورهى پنجم است. اين سوره در سال اول يا دوم
بعثت آمده است. با اين حال، عدّهاى از مفسّران رواياتى را كه مربوط به سورهى
مائده(3) است در شرح آن آوردهاند. يعنى روايات 20 سال بعد را در تفسير سورهى حمد
آوردهاند. اين نتيجهى در نظر نگرفتن تاريخ قرآن در تفسير است. مىگويند:
«غيرالمغضوب عليهم»نظر به يهود دارد، در حالى كه مسلمانان در سال نوزدهم يا بيستم
با يهود درگير شدند و در آنجا كلمات تند گفته شد.(4)
1 ـ برخى از مترجمان معروف قرآن نيز به اين نكته توجه داشتهاند، به طور مثال آقاى
محمد مهدى فولادوند آيهى شريفه را چنين ترجمه كرده است: راه آنهايى كه
برخوردارشان كردهاى، همانان كه نه در خور خشم اند و نه گمگشتگان.
2 ـ ر.ك: سخنرانىهاى هفت دوره نمايشگاه قرآن، سخنرانى آيت الله ابوالقاسم خزعلى،
تحت عنوان تفسير سورهى حمد، ص 375 ـ 377.
3 ـ اشاره است به آيهى 60 سورهى مائده: «قُلْ هَلْ اُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ
ذلِك مَثُوبةً عِنْداللَّهِ مَنْ لَعْنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ».
4 ـ همان، ص 376.
نتيجه آنكه توجّه به ترتيب نزول آيات و سور و شرايط و موقعيتهاى مختلفى كه آيات
در آن نازل شده است نقش مهمّى در فهم قرآن كريم دارد.
برخى از قرآنپژوهان معاصر معتقدند: «مفسّران قرآن كريم عنايت و اهتمام ويژهاى به
تبيين شأن و سبب نزول آيات قرآن نشان دادهاند. ولى «فضاى نزول» كه مربوط به مجموع
يك سوره است و «جوّ نزول» كه مربوط به مجموع قرآن كريم است، مورد عنايت و توجّه
مفسّران واقع نشده و در تفاسير مطرح نشده است.(1)
قرآن كريم در چهار آيه مخاطبان خود را دعوت كرده است تا در آياتش تدبّر كنند(2) و
در آيهاى قرآن را كتابى دانسته است كه اساساً براى اين نازل شده است تا انسانها
در آن تدبّر كنند. خداى متعال مىفرمايد:
«كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبّروا آياته و ليتذكّر اولوا الالباب.» [ص (38)، 29].
همچنين در آيات ديگرى از قرآن، موضوع تفكر و تعقل در امثال، قصص، احكام و ديگر آيات
قرآن كريم مطرح شده است،(3) مانند موارد زير:
«و تلك الأمثال نضربها للناس لعلّهم يتفكّرون» [حشر (59)، 21]
«فاقصص القصص لعلّهم يتفكّرون» [اعراف (7)، 176]
«كذلك يبين الله لكم آياته لعلّكم تعقلون»] بقره (2)، 242]
1 ـ تسنيم، ج 1، ص 235.
2 ـ ر.ك: به [نساء (4)، 82]،] محمد (47)، 24]، [مؤمنون (23)، 68]، [ص (38)، 29].
3 ـ رجوع كنيد به آيات و سور زير:
[يونس (10)، 24]، [نحل (16)، 11 و 44]، [بقره (2)، 219 و 266]، [انعام (6)، 98]،
[يوسف(12)،2]، [انبياء (21)، 10]، [نور (24)، 61]، [حديد (57)، 98].
اين آيات و نظاير آن دلالت دارد بر اين كه قرآن كريم از يك جايگاه رفيع برخوردار
بوده و معانى عميق و بلندى در وراى آن نهفته است كه تنها با پيوستن به صف اولوا
الالباب و تدبّر و تفكّر و تعقّل در آيات مىتوان به آن دست يافت، چنان كه در
سورهى زخرف آمده است:
«حم. و الكتاب المبين. انّا جعلناه قرآناً عربيّاً لعلّكم تعقلون وَ اِنّه فِى اُمّ
الكِتابِ لَدَيْنَا لَعلىٌّ حكيم.» [زخرف (43)، 1 ـ 3 [بنابراين، قرآن كريم از
مقامى بلند مرتبه در گسترهى بى نهايت حكمت خداوندى برخوردار است. هر سخنى از قرآن،
امر يا نهى، ترغيب يا ترهيب، قِصص يا امثال و... بر حكمت هايى استوار است.
در مسير فهم آيات قرآن، دسترسى هر چه بيشتر به حكمتهاى آنها، دايرهى معانى شان
را وسيعتر مىكند؛ به طور مثال، آيات مربوط به روزه، بيانگر آن است كه شخص
روزهدار بايد قبل از طلوع فجر تا مغرب، از خوردن و آشاميدن و... دست بشويد، همان
طور كه آمده است:
«كُلُوا و اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّن لَكُمُ الْخَيْطُ الأبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ
الاَسوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّيامَ اِلَى الَّليْلِ.» [بقره (2)،
187]
ظاهر اين آيه، خوردن و آشاميدن را مُبطل روزه بر مىشمارد. از آن جا كه احكام قرآن
بر حكمت هايى مبتنى است، اين حكم نيز از حكمتى برخوردار است و آن، تقواى الهى است
كه در آيهى ديگر بدان اشارت رفته است: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصَّيَامُ كَمَا كُتِبَ
عَلَى الّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون» [بقره (2)، 183] با توجه به
حكمت روزه، آنچه با تقوا در تضاد باشد، مغاير روزه خواهد بود، گر چه در ظاهر قرآن و
حديث از جملهى مبطلات روزه نباشد.
درك حكمتهاى قرآن و آيات آن، محتاج فهمى است كه با عبور از قشر الفاظ و مفاهيم، به
عمق و لُبّ معانى و حقايق برسد. قرآن، افراد صاحب چنين فهمى را «اولوا الالباب»
مىنامد. آنها با فهم ويژهى خود، متذكّر حكمتهاى قرآن شده و در واقع، تنها كسانى
هستند كه به پرسش خداوند در آيهى «وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرآنَ لِلذِّكرِ
فَهَلْ مِنْ مُدِّكِرٍ [قمر (54)، آيات 17، 22، 32 و 40] پاسخ مثبت دادهاند. آياتى
كه در پى مىآيد به خوبى نمايانگر اين مطلب است:
«وَ مَا يَعْلَمُ تَأويلَهُ اِلاَّ اللَّهُ... وَ مَا يَذَّكَّرُ اِلاَّ اُولُوا
الالباب» [آل عمران (13)، 7]
«كِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ مُبَارَك لِيَدَّبَّروا آياتِهِ وَ لِيَتَذَ كَّرُ
اُولُوا الالباب» [ص(38)،29].
«هَذَا بَلاَغٌ لِلنَّاسِ... وَ لِيَذَّكَّرُ اُولُوا الالباب» [ابراهيم (14)، 52].
«اَفَمَنْ يَعْلَمُ اَنَّمَا اُنْزِلَ اِلَيْكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ اَعمى
اِنَّمَا يَتَذكَّرُ اُولُوا الالباب»[رعد(13)،19]
در روايتى از امام على عليهالسلام نيز رسيده است كه فرمود: تأويل قرآن را كسانى
مىدانند كه داراى ذهنى صاف و قدرت تمييز و تشخيص باشند.(1)
2ـ2ـ1. شيوهى تدبّر در قرآن
از خودِ آيات قرآن كريم مىتوان شيوهى تدبّر را آموخت و در همهى مسايل و از جمله
فهم و تفسير قرآن به كار گرفت. تدبّر را مىتوان فرآيندى دانست كه از رهگذر چهار
مرحله به نتيجهى مطلوب مىرسد. اين چهار مرحله عبارت است از:
1) احساس (به كارگيرى حواس)
2) نظر (درنگ و تأمّل در جوانب)
3) تفكّر (كشف حقيقت)
4) تذكّر (توجه به حقيقت)
مرحلهى نخستِ از تدبّر در قرآن، با احساس شروع مىشود. اين مرحله، همان قرائت و
تلاوت آيات الهى است.
مرحلهى دوّمِ نظرِ همراه با پرسش است. «نظر» در لغت عرب به معناى ديدن صرف نيست؛
بلكه به معناى نگريستن همراه با «تأمّل» است. در كتاب معجم مقاييس اللغة آمده است:
«نظر: تأمّل الشّيء و مُعَاينته».(2)
1 ـ ر.ك: تفسير شريف لاهيجى، ج 3، ص 749.
2 ـ معجم مقاييس اللغة، مادهى نظر، ج 5، ص 444.
يكى از لغت پژوهان معاصر نيز مىنويسد:
معناى اصلى نظر عبارت است از: ديدن همراه با تعمّق و تحقيق در موضوعى مادّى يا
معنوى، با چشم سر يا چشم بصيرت.(1)
مىتوان گفت: فرق رؤيت با نظر در همين نكته نهفته است كه رؤيت به مطلق ديدن گفته
مىشود، خواه با تأمّل همراه باشد و خواه بدون تأمّل و انديشه، اما نظر ديدن با
انديشه است.
در قرآن كريم بر مسألهى نظر در اشيا تأكيد ويژه شده است. خداوند گاهى انسان را
دعوت مىكند كه به شتر و كوه و دشت و آسمان نظر كند تا به راز و رمز صنع او پى
بَرَد.(2) گاهى او را متوجّه خلقت نخستين خودش مىكند و او را به تعمّق در آن دعوت
مىكند.(3) گاهى او را به نظر در حركت اين چرخ گردون توجّه مىدهد تا گذر عمر خويش
را در آن بنگرد.(4) گاهى او را به آنچه براى زندگى پس از مرگ خود تهيّه كرده توجّه
مىدهد.(5) گاهى او را به مطالعهى ژرف در تاريخ و تمدن هاى منقرض شده دعوت
مىكند.(6) گاهى براى كشف چگونگى آغاز خلقت، او را به نظر در تحولات اين كرهى خاكى
فرا مىخواند.(7)
خلاصه آن كه در قرآن كريم براى رساندن انسان به رشد عقلانى و درك حقايق از روش «نظر
و تأمّل» در امور استفاده شده است. خصوصا امورى كه نوع انسانها هر روز با آن سر و
كار دارند؛ امّا بيشتر آنان بى توجه از كنار آن مىگذرند.
1 ـ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 12، ص 166.
2 ـ ر. ك: [غاشيه (88)، 17]
3 ـ ر. ك: [طارق (86)، 5].
4 ـ ر. ك: [اعراف (7)، 185].
5 ـ ر. ك: [حشر (59)، 18].
6 ـ ر. ك: [يوسف (12)، 109].
7 ـ ر. ك:[عنكبوت (29)، 20].
نكتهى جالبى كه در آيات مربوط به «نظر» به چشم مىخورد، اين است كه خداوند در اكثر
قريب به اتفاق اين آيات، بعد از دعوت به «نظر»، سؤالى را مطرح كرده است. مىتوان
گفت كه طرح سؤال و مواجه كردن فرد با سؤال، لازمهى تأمّل و تعمّق است. بنابراين،
تحقق اين روش در فهم قرآن به اين است كه همراه با تأمّل در آيات الهى، پرسشهايى را
مطرح و به قرآن عرضه كنيم. اميرمؤمنان على عليهالسلام در خطبهاى از نهجالبلاغه
از اين كه مسلمانان صدر اسلام ذهنى پرسشگر نداشتند و منتظر بودند تا تازه واردى از
راه برسد و سؤالات خود را از پيامبر بپرسد، شكوه دارد.(1) در مقابل، آن حضرت خود
داراى زبانى پرسشگر بود تا جايى كه فرمود: اِنّ ربّي وَهَبَ لِي لِسَانا
سَؤُولاً.(2)
مرحلهى سوم: تفكر
«نظر» مقدمهى بصيرت است و تفكر حلقهى واسط بين آنهاست؛ لذا ممكن است هر نظرى به
بصيرت نيانجامد. راغب از قول برخى از ادبا نقل مىكند كه: فكر در اصل، مقلوبِ «فرك»
است و «فرك الامور» به معناى جستجوى در امور است.(3)
در منطق، به مرحلهى تلاش و تكاپوى عقل براى دريافت جواب و كشف حقيقت مجهول، فكر
گفته مىشود. بنابراين، بايد به دنبال «زبان پرسشگر»، عقلى جستجوگر نيز به كار
گمارد تا مجهولات رابه معلوم تبديل كند. از اين رو، امام على عليهالسلام فرمود:
«انّ ربّي وَهَبَ لِي قلباً عقولاً و لِسانا سؤولاً»(4)
1 ـ ر. ك: نهج البلاغه، ص 244، خطبهى 210.
2 ـ بحارالانوار، ج 40، ص 157 و 178؛ ج 9، ص 93.
3 ـ ر. ك: راغب اصفهانى، مفردات، مادهى فكر.
4 ـ بحارالانوار، ج 4، ص 157 و 178 و ج 9، ص 93.
همو در كلام ديگرى فرمود:
ما چيزى جز قرآن
و فهمى را كه خداوند به بندهاش مىدهد، در اختيار نداريم.(1)
علاّمه طباطبايى در بارهى حديث اخير مىگويد:
اين حديث، يكى از درخشندهترين احاديثى است كه از آن سَروَر صادر شده و كمتر چيزى
كه از آن استفاده مىشود آن است كه تمام معارف عجيبى كه از مقام علمى آن حضرت تراوش
كرده، و عقول خردمندان را به وحشت انداخته، همه از قرآن كريم سرچشمه گرفته است.(2)
مرحلهى چهارم: تذكّر
مقام تذكّر، مقامى است كه ويژهى «اولوا الالباب» مىباشد. اين گروه صاحب عقلِ خالص
از هرگونه شائبهاى هستند. جالب اينجاست كه وقتى مسألهى تفكّر، تعقّل و تذكّر در
مورد عموم مردم مطرح مىشود با لفظ «لَعَلَّ» بيان مىشود؛ بدين معنا كه فقط انتظار
مىرود كه آنها به تفكّر بپردازند و به تعقّل و تذكر برسند؛ ولى اين امر در مورد
آنها قطعيّت ندارد؛ امّا وقتى سخن از «اولوا الالباب» است،ديگر از واژهى
«لَعَلَّ» خبرى نيست؛ بلكه به عكس،تركيب كلام به گونهاى است كه قطعيت از آن
استفاده مىشود، مانند «اِنّما» در «انَّما يتذكَّر اولوا الالباب» [رعد (13)، 19؛
زمر (39)، 9] و يا حرف نفى و استثناء در آيهى «وَما يَذَّ كَّرُ اِلاَّ اولوا
الالباب» [بقره (2)، 269؛ آل عمران(3)،7]
1 ـ ر. ك: محجّة البيضاء، ج 1، ص 29 ؛ مرآة الانوار، ص 17، صحيح
بخارى، كتاب العلم، باب 39؛ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 79.
2 ـ الميزان في تفسير القرآن، ج 3، ص 134.
2ـ2ـ2. جايگاه قلب در فهم قرآن
از آيات قرآن كريم بر مىآيد كه قلب نقش مهمى در دريافت معارف الهى دارد. خداوند از
كسانى سخن مىگويد كه بر اثر مهر نهاده شدن بر دلهايشان، از درك حقايق
عاجز ماندهاند: «وَ طُبِعَ عَلَى قُلوبِهمْ فَهُمْ لايَفْقَهُون» [توبه (9)، 87]،
«لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُون بِها»[اعراف (7)، 179]. همچنين قلبِ بسته را از موانع
تدبّر در قرآن برمى شمرد: «اَفَلا يَتَدَبَّرونَ القرآنَ اَمْ عَلَى قُلُوبٍ
اَقْفَالُهَا» [محمد (47)، 24] با اين حال بايد بگوييم كه جايگاه قلب در موضوع فهم
قرآن، خارج از موضوع انديشه ورزى نيست. قلب پاك، انديشهى پاك را نتيجه مىدهد و
قلب نا پاك، انديشه را در مسير شيطنت و فتنه گرى قرار مىدهد، بنابراين داشتن قلبى
سالم از شرايط رسيدن افراد به مقام تذكّر - كه مقام اولواالالباب است - مىباشد.از
اين رو، خداى متعال فرمود: «اِنَّ فِى ذَلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ»
[ق (50)، 37].
علاوه بر آن، درك برخى از امور، به ويژه امور مربوط به احساسات و عواطف مختص قلب
است. انسان تا صفاتى چون مهربانى را خود با علم حضورى در قلب خود تجربه نكند
نمىتواند حقيقت آنها را بفهمد.
از آنچه گفته شد اين نكات به دست آمد:
1 ـ فهم همه جانبهى قرآن كريم در گرو دو چيز است: الف) تعلّم؛ ب) تدبّر.
2 - فهم قرآن در سطح محكمات و در لايهى ظاهر، مستلزم تحصيل علومى از قبيل لغت،
صرف، اشتقاق، نحو، بلاغت و... است.
3 - فهم قرآن در سطح آيات متشابه و لايهى باطن قرآن، علاوه بر كسب دانشهاى ياد
شده، نيازمند تفكّر و تعقّل و تدبّر است، از اين رو كسانى كه داراى زبانى پرسشگر و
قلبى انديشهور هستند مىتوانند به اين مرحله از فهم باريابند، قرآن از اين افراد
تحت عنوان «اولوا الالباب» ياد كرده است.
4 - درك حسّى، نَظَر، تَفَكُّر و تذكّر از اركان و مراحل چهارگانهى تدبّر در قرآن
است.
5 - تنها كسانى كه داراى قلب سليم هستند به مرحلهى چهارم از تدبّر در قرآن راه
مىيابند.
1ـ از نظر سيوطى براى تفسير قرآن، چه دانش هايى مورد نياز است؟
2ـ مهمترين دانش هايى كه در فهم آيات قرآن لازم است نام ببريد.
3ـ شناخت زمان و موقعيتهاى نزول قرآن چه نقشى در فهم صحيح قرآن دارد؟ نمونهاى را
ذكر كنيد.
4ـ مراحل تدبّر در قرآن را به اختصار شرح دهيد.
5ـ نقش قلب در درك مفاهيم قرآنى چيست؟
6ـ مرحلهى «نظر و تأمّل» را در سير تدبّر در قرآن شرح دهيد.
1ـ جايگاه و نقش قلب در فهم قرآن را مورد تحقيق قرار دهيد. و ارتباط آن را با ذهن و
عقل تبيين كند.
2ـ نقش فرهنگ زمان نزول در شكل دهى به قالبهاى آيات قرآن را مورد بررسى قرار دهيد.
3ـ نقش و جايگاه علوم تجربى در فهم قرآن و تفسير را مورد بررسى قرار دهيد.
4ـ جايگاه هر يك از علومى را كه سيوطى براى مفسّر لازم دانسته است، به تفصيل با
تكيه بر مثالهاى روشن و گويا مورد تحقيق قرار دهيد.
1ـ پژوهشى پيرامون تدبّر در قرآن، ولىاللّه نقىپور فر، فصل چهارم، ص371ـ575.
2ـ قرآن و فرهنگ زمانه ، سيد محمد على ايازى.
3ـ روششناسى تفسير قرآن ، على اكبر بابايى و همكاران، فصل چهارم، ص317ـ376.
4ـ قرآن و تفسير عصرى ، سيد محمد على ايازى.
5ـ مبانى كلامى اجتهاد در برداشت از قرآن كريم ، مهدى هادوى تهرانى.
6ـ دراساتٌ قرآنية ، الدكتور محمدحسين على الصغير، الفصل الثالث، 33 ـ 53.
7ـ علوم القرآن عند المفسّرين، الجزء الثالث، ص 319 ـ 358.
8ـ قانون تفسير ، سيد على كمالى دزفولى، بخش دوازدهم، ص 446 ـ 463.
9ـ سخنرانىهاى قرآنى، ص 335 ـ 349.
10ـ تسنيم، عبداللّه جوادى آملى، ج 1، ص 235 ـ 238.