1ـ شناخت روش تفسير اشارى و ريشههاى تاريخى آن
2ـ شناخت گونههاى فرعى اين روش همچون تفسير باطنى، رمزى، شهودى و ...
3ـ اطلاع از ديدگاهها و دلايل موافقان و مخالفان اين روش
1ـ مقدّمه
2ـ واژگان
3 ـ تاريخچه
4ـ ديدگاهه
5ـ چكيده
يكى از روشهاى پر سابقهى تفسير قرآن كريم، روش تفسير اشارى است كه با نامهاى
گوناگون همچون روش باطنى ، عرفانى ، صوفى ، شهودى و رمزى خوانده مىشود كه هر كدام
اشاره به گونهى خاصّى از اين تفسير دارد.
در مورد اين روش تفسيرى و گونههاى آن، اختلاف نظرهاى زيادى بين مفسّران و
صاحبنظران وجود دارد. گروهى، برخى اقسام آن را مىپسندند و تفسير قرآن بدون
استفاده از اين روش را قبول ندارند و گروه ديگرى اصلاً اين روش را تفسير قرآن
نمىدانند بلكه مرتبت با تأويل و باطن قرآن مىدانند.
اما براى روشن شدن همين مطلب و جدا سازى شيوهى صحيح و غير صحيح در تفسير اشارى
لازم است كه در اينجا مورد بررسى كامل قرار گيرد و از آنجا كه اهل بيت عليهمالسلام
به باطن
قرآن توجّه كردهاند، اهميّت اين روش و بحث در مورد آن آشكارتر مىشود.
از اين رو، لازم است كه زوايا و ابعاد و گونههاى اين روش و سخنان و دلايل صاحب
نظران بررسى شود تا بتوانيم گونههاى صحيح و غير صحيح اين روش را تشخيص دهيم.
در اين درس، روش تفسير اشارى و گونهها و معيارهاى آن مورد بررسى قرار مىگيرد و
مثالهاى متعدّدى براى آن آورده مىشود.
2ـ واژگان:
الف) روش:
ب) تفسير:
تذكر: اين دو واژه در مباحث قبل توضيح داده شد.
ج) اشارى:
1ـ «اشاره» در لغت به معناى علامت و نشانه دادن به عنوان انتخاب چيزى (از قول ، عمل
يا نظر) است.(1)
واژهى «اشارت» در قرآن نيز به كار رفته است كه مريم عليهالسلام به سوى عيسى عليهالسلام در گاهواره اشاره كرد تا مردم از او پرسش كنند. «فاشارت اليه»(2) يعنى چيزى را در پاسخ مردم انتخاب كرد و به آن ارجاع داد.
1 ـ نك: التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 6 ، ص 149، مادهى «شور».
2 ـ مريم / 29.
2ـ اشاره در اصطلاح ، به معناى چيزى است كه از كلام استفاده مىشود بدون اين كه
كلام براى آن وضع شده باشد.
اشاره گاهى حسّى است ، همان طور كه در الفاظ اشاره ، مثل هذا، مىآيد و گاهى
اشارهى ذهنى است مثل اشارات كلام به معناى زياد ، كه اگر گوينده مىخواست به آنها
تصريح كند بايد سخنان زيادى مىگفت.
البته اشاره گاهى ظاهر و گاهى خفى است.(1)
3ـ مقصود از تفسير اشارى چيست؟
«تفسير اشارى به اشارات مخفى گفته مىشود كه در آيات قرآن كريم موجود است ، و بر
اساس عبور از ظواهر قرآن و اخذ به باطن استوار است. يعنى از طريق دلالت اشاره و با
دوجه به باطن قرآن مطلبى از آيه برداشت و نكتهاى روشن شود ، كه در ظاهر الفاظ آيه
بدان تصريح نشده است. به عبارت ديگر، اشارات آيه لوازم كلام هستند كه از نوع دلالت
التزامى به شمار مىآيند».
1 ـ اصول التفسير و قواعده ، شيخ خالد عبدالرحمن العك ، ص 205 ـ 206.
البتّه از آنجا كه تفسير اشارى دارأى گونههاى مختلف همچون تفسير رمزى ، عرفانى ،
صوفى ، باطنى و شهودى است ، تعريفهاى متعدّدى از آن ارايه شده است كه در مبحث
ديدگاهها و دلايل، نقل و نقد و بررسى خواهد شد.
تاريخچهى برخى از اقسام تفسير اشارى همچون تفسير باطنى را مىتوان در صدر اسلام
كرد. يعنى ريشههاى اين تفسير در سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت
عليهالسلام است كه فرمودهاند: قرآن ظاهر و باطنى دارد(1) و در برخى احاديث به
باطن آيات اشاره كردهاند.(2)
و در برخى احاديث از امام على بن الحسين عليهماالسلام و امام صادق عليهالسلام
حكايت شده كه: «كتاب اللّه عزّوجلّ على أربعة أشياء على العبارة و الإشارة و
اللطايف و الحقايق ، فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطايف للأولياء و
الحقايق للأنبياء».(3)
1 ـ نك :بحار الانوار ، ج 92 ، ص 95؛ نهجالبلاغه، خطبه / 18؛ كنزالعمال ، ج 1 ، ص
2461.
2 ـ در مبحث گونههاى تفسير اشارى (تفسير باطنى) برخى از اين موارد ذكر خواهد شد.
3 ـ بحار الانوار ، ج 92 ، ص 20 و ص 103 و ج 78 ، ص 278.
«كتاب خداى عزوجلّ برچهار چيز استوار است: بر عبارت و اشارت و لطايف و حقايق.
پس عبارتهاى قرآن برأى عموم مردم است و اشارات آن برأى افراد خاص است و لطايف قرآن
برأى دوستان و اولياست و حقايق قرآن برأى پيامبران است».
از آنجا كه همهى مسلمانان پذيرفته بودند كه قرآن دارأى باطنى عميق و معانى دقيق و
كنآيات و اشارات است ، راه برأى اين گونه تفسيرها باز شد تا آنجا كه ابن عربى نوشت
: «همان طور كه تنزيل اصل قرآن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله از پيش خدا بوده،
تنزيل فهم آن نيز بر قلوب مؤمنان از ناحيهى حضرت حق صورت مىگيرد».(1)
از اين رو در اعصار بعدى، برخى عرفا و صوفيه به گونههايى از تفسير اشارى همچون
تفسير رمزى و شهودى و صوفى و عرفانى توجّه كردند. و كتابهاى تفسيرى متعدّدى در اين
زمينه به نگارش در آمد.
از جمله تفسير تُسترى از ابن محمد بن سهل بن عبدالله التسترى (200ـ283) و
كشفالأسرار و عدّةالابرار، مبيدى (زنده در سال 520 ه) و تفسير ابن عربى (560ـ638
ه) را مىتوان نام برد.
علاّمه طباطبايى و آيةاللّه معرفت تاريخچهى اين روش تفسيرى را از قرن دوّم و
سوّم هجرى مىدانند، يعنى پس از آن كه فلسفهى يونانى به عربى ترجمه شد.(2)
1 ـ الفتوحات المكية، محىالدين ابن عربى ، ج 1 ، ص 279.
2 ـ الميزان، ج 1، ص 5 و ص 7؛ التفسير والمفسّرون في ثوبه القشيب، ج 2، ص 526 ـ
527.
اين روش تفسيرى در طول تاريخ، فراز و نشيبهاى گوناگون داشته است و مفسّران مذاهب
مختلف اسلامى و نيز صوفيه و عرفا هر كدام به گونهاى به اين تفسير توجّه كردهاند،
كه نمىتوان همه را يكسان انگاشت و داورى واحدى در مورد همه روا داشت؛ چراكه برخى
در اين راه افراط كرده به راه تفسير به رأى و تأويلهاى بىدليل افتادهاند ولى
برخى از باطن قرآن بر اساس ضوابط صحيح استفاده كردهاند.
دربارهى روش تفسير اشارى ديدگاهها، تعريفها و تقسيم بندىهاى متفاوتى وجود دارد. و هر مفسّر يا صاحبنظرى كه در اين مورد قلم زده به يك يا چند گونه از تفسير اشارى توجّه كرده و با آن موافقت يا مخالفت نموده است يا يك گونهى ديگرى را ردّ كرده است. اينك برأى آشنايى با ديدگاهها برخى آنان را ذكر مىكنيم.
ايشان در مورد برداشت هاى عرفانى از قرآن مى نويسد:
«يكى ديگر از حُجب كه مانع از استفاده از اين صحيفه نورانيه است اعتقاد به آن است
كه جز آن كه مفسّران نوشته يا فهميدهاند كسى را حق استفاده از قرآن شريف نيست، و
تفكّر و تدبّر در آيات شريفه را با تفسير به رأى كه ممنوع است اشتباه نمودهاند و
به واسطهى اين رأى فاسد و عقيدهى باطله، قرآن شريف را از جميع فنون استفاده عارى
نموده و آن را به كلى مهجور نمودهاند، در صورتى كه استفادات اخلاقى و ايمانى و
عرفانى به هيچ وجه، مربوط به تفسير نيست تا تفسير به رأى باشد...».
سپس با مثالى در مورد آيات پيروى موسى از خضر و استفادهى توحيد افعالى از آيه
«الحمدللّه رب العالمين»مىنويسد: «الى غير ذلك» از امورى كه از لوازم كلام استفاده
مىشود كه مربوط به تفسير به هيچ وجه نيست.
علاوه بر آن كه تفسير به رأى نيز كلامى است كه شايد آن غير مربوط به آيات معارف و
علوم عقليه كه موافق موازين برهانيه است و آيات اخلاقيه كه عقل را در آن مدخليت
است، باشد. زيرا كه اين تفاسير مطابق با برهان متين عقلى يا اعتبارات واضحه عقليه
است كه اگر ظاهرى بر خلاف آنها باشد لازم است آنها را از ظاهر مصروف نمود.
... پس محتمل است بلكه مظنون است كه تفسير به رأى راجع به آيات احكام باشد كه دست
آرا و عقول از آن كوتاه است. و به صرف تعبّد و انقياد از خازنان وحى و مهابط
ملايكةالله بايد اخذ كرد».(1)
بررسى: ايشان برداشتهاى عرفانى از آيات را از مقولهى تفسير نمىداند بلكه از باب
لوازم كلام (كه شايد مقصود ايشان بطون باشد) مى داند.
بنابر اين ايشان به تفسير عرفانى باطنى ضابطهمند اشاره دارد كه متكى بر عقل است و
منتهى به تفسير به رأى نمىشود.
البته در مورد اين كه تفسير اشارى باطنى به نوعى داخل در تفسير نيز هست در پايان
مبحث دلايل مخالفان و موافقان تفسير اشارى ، مطالبى بيان خواهيم كرد.
1 ـ پرواز در ملكوت مشتمل بر آداب الصلوة ، امام خمينى ، ج 2 ، ص 112 ـ 113.
ايشان به دفاع از صوفيه برخاسته و تفسير اشارى آنان را توجيه كرده و آن را از تفسير
باطنيه كه ظاهر قرآن را كنار مىگذارند ، جدا مىداند و مىنويسد :
«مفسّران كه از علماى شريعت هستند بر ظاهر الفاظ قرآن توقّف مىكنند. ولى اهل تحقيق
يا صوفيه اين تفسير ظاهرى را قبول مىكنند و آن را اصل مىدانند، ولى نمىگويند
تفسير ظاهرى تنها مراد است. چون اين موجب محدويت كلام خدا مىشود كه نامحدود است.
بلكه مافوق ادراك عقلى چيزى به نام قلب است كه ذوق خاص دارد كه مثل كسى است كه
ميوهاى مىخورد ولى نمىتواند مزهى آن را براى ديگرى بگويد. از اين رو سخن قلب در
قالب الفاظ در نمىآيد و از آن به «اشاره» تعبير مىشود. پس اشارات، ترجمان تجليّات
و مشاهدات قلبى است ، يعنى اسرار كلام خدا و پيامبر كه خدا بر برگزيدگان و دوستان
خود افاضه مىكند و اين، همان باطن قرآن است.
ولى اين اشارات قلبى و تفسير صوفيه نيز تنها مراد آيات قرآن نيست آن گونه كه باطنيه
مىگويند و شريعت را باطل مىدانند. و در برابر نصوص قرآن خاضع نمىشوند.(1)
بررسى: سخن ايشان در بارهى جمع بين ظاهر و باطن قرآن نيكوست اما ايشان توضيح نداده
كه چگونه شهودهاى قلبى را به عنوان باطن قرآن بپذيريم، و معيار و ضابطه آن چيست.
1 ـ مقدمه تفسير القشيرى، ج 1، ص 4 ـ 6.
به نظر مىرسد كه مشكل اصلى تفسير عرفانى ، صوفى ، اشارى ، رمزى و باطنى در همين
جاست. كه در مباحث بعدى بدان مىپردازيم.
ج) از ديگر طرفداران تفسير اشارى (از نوعى صوفى) مى توان از تفتازانى نام برد كه
مىنويسد:
«اما آنچه كه برخى محققان گفتهاند كه نصوص قرآن ظواهر آن باقى است اما در آن
اشارات مخفى به امور دقيق است كه برأى اهل سلوك كشف مىشود ، كه ممكن است اين
اشارات را با ظاهر آيات كه مقصود است جمع كرد ، اين مطلب از كمال ايمان و عرفان
خالص است».(1)
1 ـ اصول التفسير و قواعده ، عبدالرحمن العك ، ص 215.
ايشان در كتاب مبانى و روشهاى تفسيرى فصل هشتم را به اين روش تفسيرى اختصاص داده و آن را به سه گونهى فرعى تقسيم كرد، و اينگونه توضيح داده است:
صوفيه و باطنيه ، كه دين را از قيد و بند ظواهر شرع و جهات خشك و تقيّدات مذهبى
آزاد مىدانستند ، جهت استحكام تشكيلات مذهبى خود به دو مسألهى باطن داشتن قرآن، و
امثال و كنايات و اشارات موجود در آيات توجّه كردند.
آنان از اين دو مسأله به منظور تأمين مقاصد مذهبى خود استفاده كردند و تعليمات
عرفانى و ذوقى و اسرار و مبانى مذهبى خويش را به عنوان تفسير بطنى قرآن بيان كردند.
سپس ايشان اين روش را تفسير به رأى مىخواند و مثالهايى از تفسير قرآن ابن عربى
مىآورد.(1)
1 ـ مبانى و روشهاى تفسير قرآن، ص 314 ـ 316.
سپس گروه «باطنيه» را معرّفى مىكند و مىنويسد:
«باطنيه ، طايفهاى از شيعيان بودند كه منكر ظواهر شرع و قرآن بودند و مقصود حقيقى
قرآن را باطن آن مىدانند. و هر كس به ظاهر قرآن تمسّك جويد گمراه است. آنان ظواهر
عبادات و بهشت و جهنّم و...را رموز و اشاراتى حاكى از اسرار مذهب مىدانند. حتى
مفضّل يكى از ياران امام صادق عليهالسلام در نامهاى به حضرت در مورد گروه باطنيّه
كسب نظر مىكند كه حضرت در پاسخ مىنويسد: «در بارهى طايفهاى سخن گفته بودى كه من
آنان را مىشناسم ... به تو گفتهاند كه آنان گمان مىكنند شناخت دين همان شناخت
اشخاصى چند (همچون امامان باطنيّه) است، نوشته بودى كه آنان مىپندارند مقصود از
نماز، زكات، روزه، حج، عمره، مسجدالحرام و مشعرالحرام يك شخص معين است ... .
آگاه باش كه هر كس چنين عقيدهاى داشته باشد در نظر من مشرك است. ... اين گونه
افراد، سخنانى شنيدهاند ولى نتوانستهاند آن را درك كنند».(1)
و در پايان اين شيوه را خارج از حدود دلالت لفظى دانسته، آن را تفسير به شمار
نمىآورد.(2)
برخى به شيوهى تفسيرى صوفيه، تفسير اشارى اطلاق كردهاند، از اين رو كه ظواهر آيات
به معانى مورد نظر آنان اشاره دارد. اين اصطلاح از روايت معروف كه يكى از وجوه قرآن
را اشاره، است اتخاذ گرديده است.(3)
سپس شرايط تفسير اشارى را مىآورد و با بيان مثالى در دلالت تفسير اشارى (با فرض
وجود شرايط) تشكيك مىكند.(4)
تفسير شهودى يا تفسير اشراقى بر اساس مكتب اشراق و شهود، در برخى از تفاسير ديده
مىشود.
شهود حالتى روحى و احساسى درونى و شخصى است كه با اذكار يا افعال يا تفكر در امر
خاصى در انسان به وجود مىآيد ، و در مصاديق صحيح آن واقعيتهايى بر انسان مكشوف
مىشود.
1 ـ بصاير الدرجات، محمد بن حسن صفّار، ص 526؛ مقدمه تفسير برهان ، ص 12.
2 ـ مبانى و روشهاى تفسير قرآن ، ص 322.
3 ـ اين روايت به نقل از امام سجاد عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام در مبحث
تاريخچه آورده شد.
4 ـ مبانى و روشهاى تفسير قرآن، ص 325 ـ 326.
سپس ياد آور مىشود: راه مكاشفه يك منطق و طريقهى احساس شخصى است و قابل انتقال به
ديگرى نيست و بر ديگران نمىتواند حجّت باشد. و در پايان چنين آورده است: راه درك
حقايق ، يعنى مكاشفه و شهود، حتّى اگر حق و قابل قبول هم باشد، رسيدن به معانى و
مقاصد آيات قرآن از طريق مكاشفه و شهود نمىتواند مصداقى براى تفسير باشد؛ زيرا در
صدق تفسير، استناد به دلالت لفظى شرط اساسى است در حالى كه در مكاشفه و شهود استناد
به امر ديگرى است.(1)
بررسى: به نظر مىرسد كه جدا سازى تفسير اشارى در بخش شهودى و رمزى مفيد است. با
توضيح اين كه مقصود از تفسير رمزى همان تفسير صوفى نظرى و منظور از تفسير شهودى
همان تفسير صوفى عملى يا فيضى باشد. اما جدا سازى تفسير اشارى از رمزى با توضيحاتى
كه نويسندهى محترم آورده است روشمند مستدل نگرديده و در حقيقت دو نام برأى يك
شيوهى تفسيرى است.
به هر حال ايشان روش تفسير اشارى ، شهودى و رمزى يعنى تمام اقسام تفسير عرفانى و
صوفى را نمىپذيرد.
1 ـ مبانى و روشهاى تفسير قرآن، ص 327 ـ 328 (با تلخيص).
ايشان در مقدّمهى تفسير الميزان با اشاره به روش تفسير صوفى مى نويسد: «اما اهل
تصوّف به خاطر مشغول بودن به سير باطنى در خلقت ، و توجّه به آنان به آيات انفسى و
توجّه كمتر به عالم ظاهر و آيات آفاقى ، فقط به تأويل قرآن پرداختند و تنزيل (و
ظاهر قرآن) را كنارگذاشتند.
و اين مطالب موجب جرأت مردم بر تأويل قرآن و تأليف سخنان شعرى و استدلال از هر چيزى
برأى هر چيز شد.
تا آن كه در نهايت كار به تفسير آيات بر اساس حساب جُمل و برگشت دادن كلمات به زُبر
و بيّنات و حروف نورانى و ظلمانى و غير آن شد».(1)
سپس در انتقاد از اين روش مىنويسد: «واضح است كه قرآن تنها براى اهل تصوّف نازل
نشده است و مخاطب آن اهل علم اعداد و آفاق و حروف نيستند و معارف قرآن براساس حساب
جُمل كه اهل نجوم يونانى آن را قرار دادهاند نيست».
1 ـ الميزان، ج 1 ، ص 7.
در ادامه به روش تفسير باطنى اشاره مىكند و مى نويسد : «بلى در احاديث از پيامبر
صلىاللهعليهوآله و
ائمه عليهالسلام وارد شده كه قرآن ظاهر و باطنى دارد و باطن آن باطن دارد تا هفت
يا هفتاد بطن دارد.
ولى اهل بيت عليهالسلام با توجّه به ظاهر، به باطن نيز توجّه مىكردند و به تأويل
و تنزيل ـ هر دو ـ توجّه داشتند.»(1)
بررسى: ايشان چند گونه از تفسير اشارى را نام بردهاند :
اول تفسير صوفى كه بر اساس تأويلهاى بدون دليل پايه گذارى شده است.
دوّم تفسير باطنى صحيح كه بر اساس توجّه به ظاهر و باطن قرآن استوار است.
ايشان در مورد تفسير عرفانى (رمزى و اشارى) مىنويسد: «در اينجا براى اهل عرفان
باطنى تفاسيرى هست كه بر اساس تأويل ظواهر (آيات) و اخذ به باطن تعابير (قرآن) بدون
توجّه به دلالتهاى ظاهرى آنها، پايه گذارى شده است. و بر دلالت رمز و اشاره بر
اساس اصطلاح خودشان، پايهگذارى شده است.
و از اطراف و جوانب كلام استفاده مىكنند نه از صريح الفاظ و دلالت كلام.
آنان برأى ظواهر تعابير باطنهايى را فرض كردهاند و آنها را بر قرآن كريم حمل
(تحميل) مىكنند و در اين راه به ذوق عرفانى ويژهاى استناد مىكنند كه ما وراى فهم
معمولى مردم است).(2)
1 ـ همان.
2 ـ التفسير و المفسّرون في ثوبه القشيب، ج 2، ص 526.
سپس ايشان با بيان تاريخچه تفسير عرفانى آن را تفسير صوفيه مىخواند و به مسألهى
تفسير باطنى اشاره مىكند و مىفرمايد : «هر چند كه ما تأويلات غير مستند اين افراد
را منكر هستيم، اما قبول داريم كه قرآن ظاهر و باطن دارد، همان طور كه از پيامبر
صلىاللهعليهوآله حكايت شده است.
ظاهر قرآن عبارت است از معنايى كه از تنزيل (آنچه نازل شده است)استفاده مىشود. و
بر استفاده از ظاهر تعبيرات (آيات) بر اساس اصول مقرّر در باب تفهيم و تفهّم استوار
است.
اما باطن عبارت است از مفهوم عام شامل ، كه از فحواى آيه استنباط مىشود. يعنى آيه
به طورى تأويل مىشود و به جايى باز مىگردد كه بر موارد مشابه در طول زمان منطبق
شود.
البته تأويل (و به دست آوردن بطن) شرايطى دارد كه بر اساس ذوقهاى مختلف و سليقهها
نيست.»(1)
سپس ايشان به تفسير شهودى اشاره مىكند و مىنويسد: تفسير صوفى بر مقدّمات علمى و
برهآنهاى منطقى و سبب معقول تكيه نمىكند، بلكه تفسير آنان چيزى است كه به سبب
اشراقات نورى كه از محل بالاتر افاضه مىشود. يعنى صوفى عارف به درجهى كشف و شهود
مىرسد و معنا براى او كشف مىشود. و به او اشارات قدسيّه مىشود و به قلب او از
غيب معارف الهى مىرسد.(2)
1 ـ همان، ص 527.
2 ـ باتلخيص ، همان ، ص 528.
و در ادامه ايشان در مورد انواع تفسير باطنى مى نويسد: «تفسير صوفى را به دو نوع
تقسيم كردهاند: نظرى و فيضى.
اين تقسيم بر اساس تقسيم تصوّف به نظرى و عملى است كه تصوّف نظرى بر اساس
بحث و درس است اما تصوّف عملى بر اساس زهد و گذراندن مراحل سير و سلوك عملى و اذكار
و اوراد است».(1) و در ادامه، ريشهى تصوّف نظرى را به يونانيان بر مىگرداند و
تعاليم آنها را از روح قرآن دور مىداند كه آنان تلاش مىكنند نظريات عملى خود را
بر قرآن تحميل كنند.
اما تصوّف فيضى آن است كه قرآن را بر خلاف ظاهر آن براساس اشارات رمزى تفسير مىكند
كه برأى صاحبان سلوك و رياضت ظاهر مىشود ولى دليل و برهان ندارد.(2)
ايشان نيز چند قسم از تفسير اشارى را بيان كردهاند:
اول تفسير صوفى كه براساس تأويل و باطن قرآن و تصوّف نظرى قرآن استوار است، اما
تأويلات آنها دليل ندارد.
دوّم تفسير صوفى كه براساس كشف و شهود و تصوّف عملى است.
سوّم تفسير باطنى صحيح كه براساس ضوابط صحيح تأويل و بطن يابى استوار است.
1 ـ همان ، ص 537.
2 ـ همان ص 538.
ايشان تفسير اشارى را به دو قسم تقسيم مىكند :
اوّل: تفسير صوفى نظرى كه بر مقدمات علمى استوار است كه در ذهن صوفى مشخّص شده است.
در اين شيوه، مفسّر گمان مىكند كه تمام مقصود آيه را درك كرده و چيزى غير از اين
تفسير اشارى صوفى نظرى نيست كه آيه را بر آن حمل كنند.
سپس ايشان محىالدين ابن عربى را از بزرگان اين شيوه مىنامد.
دوّم: تفسير صوفى فيضى ، كه بر اساس رياضتهاى روحى صوفى استوار است تا اين كه او
به درجهى كشف مىرسد و اشارات قدسى را دريافت مىكند.
در اين شيوه، مفسّر گمان نمىكند كه تفسير صوفى فيضى تمام معناى آيه باشد بلكه
احتمال مىدهد كه معناى ديگرى نيز باشد كه همان معناى ظاهرى است كه قبل از هر چيز
به ذهن مىرسد.(1)
ايشان تفسير اشارى را اين گونه تعريف مىكند: «آن تأويل آيات قرآن كريم بر اساس چيزى غير از ظاهر آيات و به مقتضاى اشارات خفى است كه برأى اهل علم و سلوك ظاهر مىشود، كه براساس تطابق بين آن اشارات و بين ظواهر مقصود از آيات قرآن به وجهى شرعى، بنا گذاشته مىشود».(2)
1 ـ التفسير و المفسّرون ، دكتر ذهبى ، ج 2 ، ص 339.
سپس ايشان با توضيح معناى اشاره و تقسيم آن به اشارهى حسّى و ذهنى، تفسير اشارى
ذهنى را به دو قسم مخفى و آشكار تقسيم مىكند و مىنويسد :
اوّل: اشارات خفى كه اهل تقوى و صلاح و علم هنگام تلاوت قرآن آنها را درك مىكنند.
و اينها معانى اسرار قرآنى است كه به قلب مؤمن متقى و صالح عالم القاء مىشود، كه
يا بين خود و خدايش مىماند يا اين كه آن را برأى ديگران مىگويد، بدون آن كه كسى
ملزم به پذيرش آنها باشد.
دوّم: اشارات آشكار كه آيات طبيعت در قرآن آنها را در بر دارد. يعنى آياتى كه
اشارات واضح به علوم جديد و اكتشافات دارد كه اين همان اعجاز علمى قرآن در عصر ما ـ
يعنى عصر علم ـ است».(1)
1 ـ اصول التفسير و قواعده ، ص 205.
2 ـ همان، ص 206 و ص 209.
3 ـ شروط ايشان را در مبحث معيارهاى تفسير اشارى خواهيم آورد.
سپس شروط تفسير اشارى را بيان كرده(2)، يادآور مىشود كه تفسير اشارى در حوزهى
اخلاق و كمال نفس و تقويت ايمان و يقين كاربرد دارد اما احكام شرعى از تفسير اشارى
گرفته نمىشود.
و در پايان مرز تفسير اشارى را با تفسير صوفى مشخص ساخته و مىنويسد:
«تفسير اشارى كه با شروط مذكور بيان شد غير از تفسير به روش فلسفى نظرى
صوفى دربارهى تفسيرهاى اشارى است كه از دايرهى تفسير مشروع خارج مىشود».
سپس تفسير صوفى را اينگونه توضيح مىدهد : «صوفيه به علم «اشاره» قايل هستند و آن
علمى به اسرار قرآن كريم است از طريق عمل به آن ، صوفيه مىگويند كه تحت هر حرف از
حروف قرآن ، نكات قابل فهم زيادى است كه برأى هر كس بهرهاى از آن هست».
سپس براى اين روش تفسيرى مثالهايى آورده است.
اوّل: تفسير اشارى مخفى به معناى اسرار قرآنى كه به قلب عالمان اهل تقوى القا
مىشود.
دوّم: تفسير اشارى آشكار به معناى اشارات علمى قرآن به علوم جديد.
سوّم: تفسير اشارى به معناى تفسير فلسفى صوفى كه براساس علم اشاره و اسرار حروف
استوار است.
البته به نظر مىرسد كه قسم دوّم از تفاسير اشارى به شمار نمىآيد بلكه روش مستقلّى
در تفسير قرآن است كه ما تحت عنوان روش تفسير علمى قرآن بيان كرديم.
1ـ تفسير اشارى ريشه در صدر اسلام و مسألهى بطون قرآن دارد.
ولى در قرن دوّم و سوّم در بين اهل عرفان و تصوّف رشد بيشترى كرد و در طول تاريخ
فراز و نشيبها و اقسام گوناگونى پيدا كرد.
2ـ از موافقان تفسير اشارى مىتوان از امام خمينى قدسسره ، استاد حسن عباس زكى و
تفتازانى نام برد.
3ـ از مخالفان تفسير اشارى، استاد عميد زنجانى است كه سه قسم تفسير رمزى، اشارى و
شهودى را بيان كرده و آنها را يا تفسير به رأى خوانده يا از حوزهى تفسير خارج
دانسته است.
4ـ علاّمهى طباطبايى قدسسره و آيةاللّه معرفت بين تفسير باطنى صوفيه و مسألهى
بطون قرآن كه در روآيات مطرح است تفاوت گذاشتهاند و اوّلى را رد مىكنند و دوّمى
را ضابطهمند و مورد قبول مىدانند.
5ـ آيةالله معرفت و دكتر ذهبى تفسير اشارى را به دو نوع تفسير صوفى نظرى و تفسير
صوفى فيضى تقسيم مىكنند و هر دو را مردود مىدانند.
6ـ شيخ خالد عبدالرحمن العك تفسير اشارى را به دو قسم خفى و جلى تقسيم مىكند و
اشارات علمى قرآن را نيز جزيى از تفسير اشارى مى داند كه اين مطلب خلط بين روش
تفسير اشارى با روش تفسير علمى قرآن است.