فصل سوم
مبانى و اصول

مقدمه، مبانى، اقسام مبانى، اصول، رابطه اصول و مبانى، طبيعت تركيبى انسان، انسان موجودى عاقل، برخوردارى از ظرفيتهاى وجودى مختلف ، اصل تكليف به قدر وسع، تأثيرپذيرى انسان، اصلاح شرايط و ايجاد محيط مساعد، عبوديت و حريت و...

در پايان اين فصل

انتظار مى‏رود

* مبانى تربيت را تعريف نموده و اقسام آن را بيان نماييد.
* رابطه اصول و مبانى تربيت را تبيين كنيد.
* توضيح دهيد كه با توجه به معناى «عقل و خرد انسان»، مراعات چه اصولى در تربيت لازم است.
* هشت ويژگى انسانها را كه از آيات قرآن استفاده‏مى‏شود، با ذكر آيات نام‏ببريد.
* توضيح دهيد كه با توجه به مبناى «طبيعت تركيبى انسان» در تربيت بايد به چه امورى اهتمام داشت.
* مبناى تفاوتهاى فردى را با استفاده از آيات و روايات تبيين كرده و اصول مستنبط از آن را تشريح كنيد.
* با بيان مواردى از تأثيرپذيرى انسان (با ارايه شواهد قرآنى يا روايى) توضيح دهيد كه مهمترين اصولى كه از اين مبنا بدست مى‏آيند كدامند؟
* محدوديتهاى انسان را از ديدگاه اسلام معرفى نماييد.
* توضيح دهيد كه چگونه اصل حريت با اصل تعبد هيچگونه منافاتى ندارد.
* مهمترين و اساسى‏ترين مبناى تربيتى چيست؟ چرا؟


مقدمه

از اساسى‏ترين مباحث يك نظام تربيتى، بحث از «طبيعت انسان» و ويژگيهاى «موضوع تربيت»، يعنى انسان است. تربيت به هر معنايى كه فرض شود، سر و كارش با موجودى به نام «انسان» است و تا قابليتها، استعدادها و ويژگيها و خصايص او شناخته نگردد، بحث از تربيت و كشف اصول و روشهاى تربيت بى‏معنا و بى‏ثمر خواهد بود.
اهميت اين بحث، علاوه بر آنكه وجه فارق مكاتب و نظامهاى گوناگون تربيتى را در اختيار مى‏نهد، اين است كه پايه و اساس بحث از اصول و فنون و روشهاى تربيتى است. اصول و روشهايى كه از نظريه «لوح سفيد و نانوشته» جان لاك استخراج مى‏شود، با آنچه از نظريه «طبيعت و سرشت نيكو» ژان ژاك روسو استنباط مى‏شود، تفاوت زيادى دارد. زيرا از نظريه نخست اصل «فعاليت مربى» استنتاج مى‏گردد، بدان معنا كه مربى بايد تمام اهتمام خويش را در ارائه اطلاعات و آگاهى به متربى به كار بَرَد و صفحه ذهن و انديشه متربى را از بينشها و شناختهايى كه به او عرضه مى‏دارد، پُر سازد. بديهى است كه با تفاوت نوع اطلاعات و بينشهاى ارائه شده، رفتارهاى متفاوتى از متربى بروز خواهد يافت. در مقابل اين نوع تربيت، كه از آن به تربيت «ايجابى» تعبير مى‏شود، تربيت «سلبى» روسو وجود دارد، كه بنا به ديدگاه خوشبينانه‏اى كه از طبيعت انسان دارد، بر آزادى و فعاليت تام متربى و دخالت محدود مربى و جامعه تأكيد مى‏كند. تا آنجا كه وى معتقد  است كه اگر دست بشر و جامعه به تربيت انسانى دراز شد، ديگر نمى‏توان اميد داشت كه نيكى طبيعت انسانى پايدار و محفوظ بماند.
بنابراين گزافه نيست اگر بگوييم:
كليد ورود به هر نظام و بينش منسجم تربيتى، ديدگاههاى بنيادين آن نظام در طبيعت موضوع تربيت، يعنى انسان است.
استاد شهيد مرتضى مطهرى (ره) در اين زمينه مى‏گويد: «اگر انسان داراى يك سلسله فطريات باشد، قطعا تربيت او بايد با در نظر گرفتن همان فطريات صورت گيرد.»(١)

١. مطهرى، مرتضى؛ فطرت، ص١٤.

بنابراين هرچه ديدگاهها و اعتقادات راجع به طبيعت و ماهيت «موضوع تربيت» دقيقتر و عميقتر باشد، اصول و روشهاى كارآ و مفيدترى كشف خواهد گشت و بالطبع اعمال تربيتى مربيان نيز بيشتر قرين موفقيت خواهد شد. استادان معاصر تعليم و تربيت، به اين نكته اذعان و تأكيد دارند كه تعليم و تربيتى شايسته مقام انسان است كه با شناخت انسان و وضعيت او در همه مراحل تطوّر نوعى و فردى توأم باشد.
البته، مراد از طبيعت انسانى در اين مبحث، همه امور راجع به انسان نيست، بلكه امورى است كه اطلاع از آنها در حوزه تربيت ضرورى و لازم است. به عبارت ديگر ما با نوعى «انسانشناسى تربيتى» آنهم از نگاه دينى سر و كار داريم.
 

تعريف مبانى تربيتى

همه يافته‏ها و گزاره‏هايى كه در باب انسان ارائه مى‏شود و در حوزه تربيت كارآيى دارد، مبانى تربيت را تشكيل مى‏دهد، براى مثال اين گزاره كه «انسان در دوران كودكى، بيشتر قادر به فهم مطالبى است كه ما به ازاى عينى و محسوسى و ملموس داشته باشد»، يا گزاره «انسانها در عين اشتراك در جوهره انسانيت (انسان بودن)، تفاوتهاى بسيار زيادى با هم دارند، از مبانى تربيت به حساب مى‏آيد.

به قول يكى از صاحب‏نظران:

مبانى تعليم و تربيت از موقعيت انسان و امكانات و محدوديتهاى او و نيز از ضرورتهايى كه حياتش همواره تحت تأثير آنهاست، بحث مى‏كند.(١)
از آنجايى كه اين مباحث پايه و اساس بحثهاى ديگر يك نظام تربيتى را شكل مى‏دهد، به مبانى تربيت تعبير شده است.

اقسام مبانى تربيتى

در يك تقسيم مى‏توان مبانى تربيت رابه سه دسته مبانى علمى، فلسفى و دينى تقسيم كرد.
«مبانى علمى» آن دسته از گزاره‏ها و اطلاعاتى است كه عالمان علوم تجربى (روانشناسى، زيست شناسى و...) در اختيار ما قرار مى‏دهند. يافته‏هاى «كهلبرگ» در مورد مراحل تحول اخلاقى، ساختار نظام ذهنى از ديد «پياژه» و تأثير آرا و عقايد قومى و گروهى در داوريهاى افراد نمونه‏هايى از اين مبانى است. بدين ترتيب رابطه تعليم و تربيت با علومى همچون روانشناسى، جامعه‏شناسى و... مشخص مى‏گردد.
«مبانى فلسفى» ديدگاههاى فلسفى راجع به طبيعت آدمى و هدفها و غايات تربيتى است. مثلاً افلاطون «هستى» را در دو عالم «مثال» و «ماده» مى‏ديد و انسان را موجودى با طبيعت دوگانه عقل و ماده و جامعه را نيز به همين منوال، به دو طيف و طبقه عقل گرا ـ كه داراى عقل و هوشى سرشار و قوى‏اند ـ و شهوت گرا ـ كه اسير دست ماده‏اند ـ تقسيم مى‏كرد و تربيت را بيشتر در خدمت طبقه عقل‏گرا كه همان حاكمان بودند، مى‏دانست.

١ ـ شكوهى، غلامحسين؛ تعليم و تربيت و مراحل آن، ص٥٦.

مراد از «مبانى دينى» نيز، كليه اطلاعات و انديشه‏هايى است كه دين راجع به ماهيت و طبيعت بشر و نحوه ارتباط او با خدا، طبيعت، اجتماع و خويشتن ارائه كرده است، اطلاعاتى همچون دو بعدى بودن انسان، تأثيرپذيرى و تأثير گذارى او، امكانات و برتريهاى او بر ساير مخلوقات و....
البته تقسيم سه‏گانه فوق، لزوما به معناى مغايرت اين مبانى با يكديگر نيست، بلكه چه بسا همخوانى و يكسانى نيز باهم داشته باشند. اما چون محور بحث ما در اين كتاب تنها كشف ديدگاههاى مستنبط از متون مقدس دينى ما مسلمانان است، تنها به مبانى دينى تربيت مى‏پردازيم. كوشش در تطبيق اين مبانى با يكديگر، هر چند كارى لازم است، ولى از عهده اين متن درسى خارج است.
 

اصول

از اين كلمه معانى گوناگونى اراده شده است؛ بن و اساس حقيقى موجودات و به عبارتى ماده اوليه پديده‏ها، پايه و ركن، قاعده فقهى و عقلايى و... در حوزه تربيت، گاه از اصول همان معنايى اراده مى‏شود كه از «مبنا» ارايه شد، در اين صورت اصل و مبنا هر دو به يك معناست. اما با نگرش ديگر، اصول نه صرفا ويژگيها و خصايص و امكانات موضوع تربيت، بلكه قواعدى است كه مى‏توان آن را نوعى دستوالعمل كلى و راهنماى عملى تدابير تربيتى دانست. در اين صورت لسان بيان اصول با مبانى متفاوت خواهد بود؛ مبانى از هستها سخن مى‏گويند و اصول از «بايدها» و به عبارت ديگر با مبانى از «چگونه چيزى هست» مطلع مى‏شويم و با اصول از اينكه «چه چيزى بايد مد نظر داشته باشيم» آگاه مى‏شويم.
رابطه اصول و مبانى اين اصول و دستورالعملهاى كلى، چشم بسته و دلبخواهى و بدون توجه به واقعيات تدوين نمى‏گردد؛ بلكه اين «بايدها» با توجه به مبانى و اهداف تربيت استخراج مى‏گردد. به عبارت ديگر، اصول «كشف شدنى» هستند، نه اينكه به دلخواه و ميل هر كسى «وضع» گردد. نكته ديگرى كه از همين ارتباط فهم مى‏شود، «نسبيت اصول» است، زيرا هر مكتب و انديشمندى ديدگاههاى خاصى درباره طبيعت انسان ارائه مى‏دهد و بسته به نوع نگرش او، مبانى تربيتى متفاوتى از آنچه ديگران عرضه مى‏كنند ارائه خواهد كرد؛ و از آنجا كه اصول با ملاحظه مبانى و اهداف كشف مى‏گردند، به تبع تفاوت مبانى، اصول نيز متفاوت خواهد بود. در آغاز اين فصل به دو ديدگاه لاكى و روسويى در طبيعت انسان اشاره كرديم و گفتيم كه طبق ديدگاه لاك «اصل فعاليت مربى» نتيجه مى‏شود، در حالى كه از نظريه روسو «اصل آزادى و فعاليت متربى» استنباط مى‏گردد؛ يعنى از دو مبناى مختلف دو اصل متفاوت به دست مى‏آيد.

ذكر يك مثال

در اينجا براى روشن شدن هر چه بيشتر مطلب، نمونه‏اى را متذكر مى‏شويم: ژان كومينوس (١٥٩٢ ـ ١٦٧٠م) را معمولاً به عنوان يكى از مصلحان تربيتى مى‏شناسند، وى از بيست سالگى به كليسا پاگذاشت تا كشيش مسيحى شود و در عين حال دلبستگى عجيبى به كار آموزش و پرورش داشت. اين دو گرايش، در كتابهاى او، همچون «آموزش بزرگ»، «مدرسه كودكى»، «برداشتند بند زبانها» و... مشهود است. وى به بشر با ديدى خوشبينانه نظر داشت و بر عظمت بشر اصرار مى‏ورزيد. وى با ملاحظه روند طبيعت، اصولى را ـ كه البته هر اصل متفرّعاتى هم دارد ـ در تربيت پيشنهاد كرد. به عبارت ديگر، مبانى تربيتى او فراتر از انسان و با لحاظ كل طبيعت بود.اوبا الهام وشناختى كه ازطبيعت زنده وپوياى الهى مى‏گرفت، اصولى را پيشنهاد كرد. در اينجا به يك نمونه از  شيوه استنباطى او اشاره مى‏شود:
«طبيعت جهش نمى‏كند، بلكه گام به گام پيش مى‏رود [مبنا]، پس استنباط مى‏شود كه:
[اصل ١] تمام موضوعهاى درسى بايد با كمال دقت ميان كلاسها طورى تقسيم‏شوند، كه موضوعهاى قبلى راه را براى موضوعات بعدى هموار كنند و آنها را روشن سازند.
[اصل ٢] تقسيم اوقات نيز، با كمال دقت و طورى انجام گيرد كه هر سال، هر ماه و هر ساعت داراى كار مخصوص به خود باشد.
[اصل ٣] بايد به تقسيم وقت و موضوع كاملاً پايبند بود تا چيزى از قلم نيفتد تا انحرافى روى ندهد.(١) به عبارت ديگر، مفاد هر سه اصل فوق اين است كه تربيت وآموزش بايد گام به گام و تدريجى باشد. با توجه به مطالبى كه گفته شد، به بيان مبانى و اصول تربيتى از ديدگاه اسلام مى‏پردازيم:
 

مبناى اوّل: طبيعت تركيبى انسان

«انسان موجودى است مركب از جسم و روح»؛ اين معنا از آيات قرآن كه ناظر به آفرينش انسان است، استفاده مى‏شود:
«وبدأ خلق الانسان من طين(٢) و آدميان را نخست از خاك بيافريد»؛
«فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعواله ساجدين(٣)؛ پس چون آن عنصر را معتدل بيارايم و در آن از روح خود بدمم، همه بر او سجده كنيد».
اما اينكه حقيقت اين روح چيست، براى ما چندان روشن نيست. آنچه مى‏دانيم اين است كه چون افاضه‏اى است از روح الهى، عنصرى است ملكوتى، شريف و فناناپذير. به هر حال به قول مرحوم شهيد مطهرى (ره) «لازم نيست ما معناى روح الهى را بفهميم، اجمالاً مى‏دانيم كه در اين موجود خاكى يك چيز ديگر غير خاكى هم وجود دارد».

١ ـ فياض، على اصغر، تاريخ انديشه‏هاى تربيتى، ج ١ ص ٣٠٧.
٢ ـ سجده / ٧.
٣ ـ حجر / ٢٩

اما ارزشمندى گوهر وجود انسانى، به لحاظ همين روح الهى است (توجه كنيد كه خداوند از مطلق روح سخن نمى‏گويد بلكه آنرا به خود نسبت مى‏دهد).
هريك از اين دو جزء، در تركيب فوق، اقتضاءات خاصى را سبب مى‏شود؛ نيازها وميلهاى جسمى با امور مادى ارضاء مى‏يابد. درمقابل نيازهاى روحى هم در انسان وجود دارد كه اثرهمان روح الهى است؛ حقيقت‏خواهى، جمال‏طلبى و... آنچه مهم است تعامل وتفاعل وتأثير وتأثر اين دوبعد دريكديگراست؛ با تقويت روح مى‏توان در مقابل كششها و نيازهاى جسمى مقاومت ورزيد و آنها را خاموش ساخت و بالعكس با توجه هر چه بيشتر به جسم اقتضاءات و گرايشهاى روحى را سد كرد.
اسلام بر اين ارتباط متقابل و طرفينى صحّه گذاشته است:
ـ قال على عليه‏السلام : اذا ملى البطن من المباح عمى القلب عن الصلاح(١)

١ ـ غررالحكم ٤١٣٩

 
اصل جامع نگرى

با توجه به مبناى فوق، ضرورت توجه به هر دو بعد اصلى شخصيت انسانى در تربيت، استنباط مى‏گردد. برنامه‏هاى تربيتى بايد بگونه‏اى طراحى گردد كه شمول و گستره آن كل وجود انسانى را شامل شود. توجه به ضروريات جسمى و غفلت از نيازهاى روحى همانقدر آسيب‏زاست كه توجه صرف به نيازهاى روحى و غفلت از جسم و نيازهاى بدنى.
از اين رو هم طراحى‏ها و برنامه‏ها و روشهاى معنوى و عبادى در تربيت لازم است و هم استفاده از تغذيه مناسب و توجه به نيازهاى معيشتى، هم استفاده از هنر و ابزارهاى تأثيرگذار بر روح ضرورت دارد و هم تفرج و تفريح و ورزش. به دو روايت زير توجه كنيد:
قال المسيح عليه‏السلام :
لايغنى الجسد ان يكون ظاهره صحيحا وباطنه فاسدا، كذالك لاتغنى اجسادكم التى قد اعجتبكم وقدفسدت قلوبكم ومايغنى عنكم ان‏تنقوا جلودكم وقلوبكم دنسته.
و نيز پيشواى مؤمنان حضرت كاظم در مورد برنامه‏هاى يك فرد مسلمان مى‏فرمايد:
اجتهدوا فى ان يكون زمانكم اربع ساعات: ساعة لمناجاة اللّه وساعة لامر المعاش، وساعة لمعاشرة الاخوان والثقات الذين يعرفونكم عيوبكم ويخلصون لكم فى الباطن وساعة تخلون فيها للذاتكم فى غيرمحرم وبهذه الساعة تقدرون على الثلاث ساعات.(١)
دقت در تعليل امام كه مى‏فرمايد با فراهم كردن و اهميت دادن به ساعات و لحظه‏هايى كه در آن از لذتهاى مشروع استفاده مى‏جوييد قادر به تحصيل امور سه‏گانه ديگر خواهيد بود، لزوم توجه جامع را ضرورى مى‏سازد.
 

مبناى دوم: انسان واجد نيرويى شگفت آور به نام «عقل»

آنچه از روايات و آيات به دست مى‏آيد، اين است كه انسان واجد قوه و نيرويى شگفت و عجيب به نام «عقل» است كه در پرتو آن بسيارى تاريكيها و جهالتها را به سلامت پشت سر مى‏گذارد، هركس كه از اين نيروى خدادادى مدد بطلبد در طريق ره يافتگان قرار گرفته و از زندگى حيوانى، يا زندگى همچون حيوانات رهايى خواهد يافت وگرنه از حيوانات و چارپايان نيز پست‏تر خواهد بود «اولئك كالانعام بل هم اضل»(٢) «صم بكم عمى فهم لايعقلون؛(٣) آنان كر و گنگ و كورند و از ضلالت خود برنمى‏گردند»

١ ـ تحف العقول / ٣٠٢ به نقل از الحياة
٢ ـ اعراف، آيه ١٧٩

با توجه به جايگاه رفيع عقل در هدايت بشرى است كه در لسان روايات، از عقل به عنوان حجت باطنى خداوند و هم عِدل با حجت ظاهرى او ياد شده است:
ان اللّه على الناس حجتين، حجة ظاهره و حجة باطنه؛(١) به راستى كه خداوند بر مردم دو حجت دارد، حجتى آشكار و حجتى مخفى و پنهان».
در قرآن از عقل به لُب تعبير شده است و هرچند واژه «عقل» به كار نرفته است اما از كاركردهاى عقل ياد شده و بيشتر به صورت فعلى (يعقلون، تعقلون) به كار رفته است. در تعبير لب معنايى بسيار زيبايى نهفته است؛ گويى انسان همچون گردو يا بادامى است كه تمام جلوه ظاهرى آن پوسته است و اساسش كه «مغز» آن است در درون قرار دارد و همچنان كه بيشترين ارزش آن بادام به مغز آن است، ارزش انسان هم به عقل اوست.
در قرآن تفكر و تعقل به «قلب آدمى» نسبت داده شده است:
«لهم قلوب لايفقهون بها...».(٢)
با تتبع تام در آيات و روايات، مى‏توان ادعا كرد كه قلب انسان كه همان نفس و روح الهى است، مركز همه امورى است كه از انسان سر مى‏زند؛ خواه عواطف و احساسات(٣) و خواه انديشه‏ورزى و تفكر. بنابراين گزاف نيست كه عقل را مساوى همان قلب(٤) يا فرعى و بخشى از آن بدانيم. به همين جهت پيامبر اكرم(ص) در جواب سؤال عرب باديه نشين مى‏فرمايد: استفت قلبك؛ از قلب خودت سؤال كن».

١ ـ سوره بقره، آيه ١٨.
٢ ـ بحارالانوار، ج١، ص١٣٧.
٣ ـ سوره اعراف، آيه ١٧٩
٤ ـ لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك.
٥ ـ براى اطلاع بيشتر در اين زمينه ر. ك: امينى، خودسازى، ابراهيم، الميزان، و اخلاق در قرآن، استاد مصباح يزدى.

به هر حال قوه درّاكه‏اى كه در انسان وجود دارد و توسط آن خير را از شر، سره را از ناسره، صواب را از خطا و... درك مى‏كند، عقل ناميده مى‏شود و با استفاده از آيات قرآن، مى‏توان ادعا كرد كه عقل همان قلب است، هر چند عكس آن صحيح نيست، و كاركردهاى قلب بيش از اين است.
در اينجا دو نكته مهم قابل ذكر است:
نخست آنكه به فعليت رسيدن اين نيرو و كمال آن، به صورت تدريجى و گام به گام است. آگاهى در ابتدا ساده و بيشتر متأثر است و رفته رفته پيچيده مى‏شود. به همين سبب است كه يك كودك هرگز قادر به درك آنچه يك بزرگسال مى‏فهمد نيست. بعلاوه با پرورش درست و اطلاعات صحيح است كه مى‏توان به مدد و راهنمايى عقل دل است. همچنان كه غذاى ناسالم جسم آدمى را فاسد مى‏سازد، اطلاعات و انديشه‏هاى ناصواب و غلطى كه در قالب بسيار زيبا به قلب عرضه مى‏شود ـ به قول مرحوم علامه طباطبايى ـ بسان مدارك به ظاهر صحيح، ولى در واقع ناتمام و غلطى است كه در اختيار يك قاضى قرار مى‏گيرد و او چاره‏اى جز حكم كردن بر طبق آنها ندارد؛ و همچنان كه پيامبران الهى در كار هدايت و راهنمايى با مشكلات بسيارى دست به گريبان بوده‏اند، حجتها و پيامبران باطنى خداوند نيز با سركشيهاى نفس حيوانى، عادات و رسوم خطا و غلط، هواها و اميال نفسانى و... روبرو بوده‏اند.
اصولى كه با توجه به اين مبنا و يا ملاحظه اهداف عاليه تربيت اسلامى استكشاف مى‏گردند، عبارتند از:

١ ـ «اصل تعقل»

در تعليم و تربيت، بايد بكوشيم تا روحيه تعقل و خردمندى و استفاده بهينه از اين نيروى خدادادى را فراهم آوريم؛ برنامه‏هاى تربيتى، روشها و تكاليف تربيتى بايد به گونه‏اى باشند كه متربى را به سوى تعقل و تفكر بكشاند تا با استفاده از اين نيرو و توان الهى و اطاعت از حجت باطنى خداوند، به راه صحيح رهنمون شود. به همين مناسبت است كه قرآن كريم همواره با ذكر داستان، استفهام، پند و اندرز و... بشر را به تفكر و تعقل مى‏خواند:
اولم يتفكروا فى انفسهم؛(١) آيا در نفوس خود تفكر نكردند.
ءأنتم تخلقونه ام نحن الخاقون؟(٢) آيا شما خود (آن نطفه بى‏جان را به صورت فرزند) آفريديد يا ما آفريديم.
و ما عندالله خير و ابقى افلا تعقلون؛(٣) آنچه نزد خداست، بسيار براى شما بهتر و باقى‏تر است پس چرا انديشه نمى‏كنيد؟
وقالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير؛(٤) و گويند اگر ما در دنيا سخن انبياء را شنيده بوديم يا تعقل كرده بوديم امروز از دوزخيان نبوديم.
افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها؛(٥) آيا (اين كافران) در روى زمين سير نمى‏كنند، تا دلهايشان بينش يابد»

١ ـ سوره روم، آيه ٨
٢ ـ سوره واقعه، آيه ٥٩.
٣ ـ سوره قصص، آيه ٦٠
٤ ـ سوره ملك، آيه ١٠
٥ ـ سوره حج، آيه ٤٦

٢ ـ اصل تزكيه:

گفتيم كه عقل بسان قاضى‏اى است كه هرآن در معرض خطا قرار دارد، آنچه از اين اصل مد نظر ماست اين است كه در تربيت بايد كوشيد تا عوامل و عللى كه عقل را به خطا مى‏كشاند از وى دور كرد، حبّ و بغض و شهوات چشم دل را كور و توانگرى عقل را ضايع مى‏سازد.
هوا و هوسها آنقدر توان تسلط بر نفس و قلب انسان را دارند، كه كار عقل را به جايى بكشانند كه عمل شنيع را نيك پندارد:
زيّن له سوء عمله فرآه حسنا»(١).
و از كلام و سخن صحيح بهره‏هاى ناصواب برد:
«كلمة حق يراد بهاالباطل»(٢)
از همين روست كه امام على‏بن ابى‏طالب در كلام شيواى خود مى‏فرمايد:
«من لم يهذب نفسه لم ينتفع بالعقل(٣)»؛ هر كس كه نفس خويش را [از خطا و پليدى[ پاك نسازد، از عقل خويش بهره‏اى نخواهد جست.

٣ ـ اصل اعطاى بينش (تعليم حكمت):

مفاد اصل بيانگر اين است كه در تربيت افراد بايد مواد خام صحيح انديشه‏ورزى را فراهم آوريم و او را با اطلاعات و داده‏هاى صحيح، مسلح سازيم.
به همين سبب از آن اطلاعات و داده‏ها به «حكمت» و «بينش» تعبير كرديم. مرحوم علامه طباطبايى (ره) در تفسير شريف‏الميزان حكمت را قول و رأى مطابق با واقع مى‏داند و در نظر ما، آنچه از طريق كتاب و سنت پيامبر(ص) و ائمه(ع) بر بشر عرضه شده، مطابق با واقع و حكمت است.
در روايات از حكمت به (شناخت امام) اجتناب از كبائر، تفقه در دين و معرفت تفسير شده است؛ امام صادق(ع) مى‏فرمايد:
ان الحكمة المعرفة والتفقه فى الدين فمن فقه منكم فهو حكيم.(٤)
همان چيزى است كه خيرات و منفعتهاى زيادى در بردارد:
«ومَن يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا(٥)؛ و به هركس حكمت داده شود، به يقين خيرى فراوان داده شده است».

١ ـ سوره فاطر، آيه ٨.
٢ ـ بقره، ٢٦٩
٣ ـ آل عمران، ١٦٤
٤ ـ بحارالانوار ج١، ص٢١٥
٥ ـ سوره بقره، آيه ٢٦٩

به همين سبب از وظايف مهم پيامبران الهى تعليم حكمت به مردم بوده است كه با روشهاى گوناگونى انجام مى‏پذيرفته است:
«يتلوا عليهم آياتك و يعلّمهم الكتاب و الحكمه؛(١) آيات تو را بر آنان بخوانند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد»؛
«ادع الى سبيل ربّك بالحكمة(٢)؛ باحكمت واندرز نيكو به راه‏پروردگارت دعوت‏كن».
و لقمان در وصيت زيباى خويش به فرزندش مى‏فرمايد:
«يا بُنّى تعلم الحكمة تشرف بها فان الحكمة تدل على الدين وتشرف العبد على الحرّ و ترفع المسكين على الغنى وتقدم الصغير على الكبير(٣)».
پسرم حكمت را فراگير [كه با آن] شرافت پيدا كنى، زيرا حكمت تو را به دين راهنمايى كند و عبد را بر حر شرافت بخشد و مسكين را بر غنى برترى دهد و صغير را بر كبير مقدم دارد.
 

مبناى سوم: برخوردارى از ظرفيتهاى وجودى مختلف

از مبانى‏اى كه هم در علم، هم در فلسفه و هم در دين پذيرفته شده است، تفاوتهاى فردى انسانهاست.
انسانها هر چند به لحاظ برخوردارى از فيض و نفخه الهى، از ساير انواع متمايزند؛ اما اين به معناى تساوى همه افراد در همه خصايص ويژگيها نيست.
اين معنا در قرآن و روايات(٤) نيز ديده مى‏شود:

١ ـ سوره بقره، آيه ١٢٩
٢ ـ سوره نحل، آيه ١٢٥
٣ ـ بحار الانوار، ج٦٧، ص٤٥٨
٤ در اين مورد، روايات طينت بسيار قابل توجه است.

 مرحوم علامه طباطبايى(ره) ذيل آيه شريفه: «وان من شى‏ء الاعندنا خزائنه وما ننزله الابقدر معلوم»(١) وهيچ چيز نيست، مگر آنكه گنجينه‏هاى آن پيش ماست و ما آن را جز به اندازه‏اى معين فرو نمى‏فرستيم.» مى‏نويسد:
«اين آيه هم اشاره به تفاوتهاى نوعى دارد و هم اشاره به تفاوتهاى فردى؛ يعنى هم به آنچه كه افراد بشرى را از افراد ساير انواع ممتاز مى‏كند و هم به آنچه كه افراد بشر را از هم متمايز مى‏سازد.(٢)»
اصولى كه با توجه به اين معنا استكشاف مى‏گردد، عبارتند از:

١ ـ اصل تكليف به قدر وسع:

وقتى ظرفيتها، استعدادها و قابليتهاى افراد متفاوت است، ديگر نمى‏توان نسخه‏اى واحد براى همه صادر كرد و از همه انتظار يكسان داشت، بلكه بايد به لحاظ ظرفيت و استعداد هر فرد، از او تكليف خواست و او را مسؤول دانست:
«لايكلف الله نفسا الا ما آتيها»(٣) خدا هيچ كس را جز [به قدر [آنچه به او داده است، تكليف نمى‏كند.»
نه‏تنها در تكليف بلكه در تكلّم و سخن‏گويى نيز بايد توان و استعداد مخاطب را مراعات كرد. به همين سبب است كه پيامبر اكرم در حديث شريفى مى‏فرمايد:
«انا معاشرالانبياء امرنا ان نكلّم الناس على قدر عقولهم(٤)».

١ ـ سوره حجر، آيه ٤١.
٢ ـ تفسير الميزان / ذيل آيه ٢١ حجر.
٣ ـ سوره طلاق، آيه ٧.
٤ ـ بحارالانوار؛ ج١، ص٨٥.

بنابراين، ديگر سخن از فرصتهاى برابر، برابرى تكاليف و... در تربيت، در ميان نيست؛ بلكه آنچه مقصود و غايت پرورش و تربيت است، شكوفايى و تربيت همه جانبه انسان است و اين شكوفايى، به تناسب قابليتها و استعداد افراد، متفاوت خواهد بود.

٢ ـ اصل عدالت در پاداش و مجازات:

رعايت وسع و توان متربى، فقط در هنگام ارائه تكليف تربيتى به او نيست، بلكه در پاداش و مجازات وى نيز بايد ملاحظه اين مهم را نمود. به عبارت ديگر، نه يكسانى تكليف مورد توصيه ماست و نه پاداش و مجازات يكسان؛ و اين همان معناى عدالت است. در تربيت، قانون «عدالت» حاكم است نه تساوى.
پاداش و مجازات هر فرد با توجه به دو مؤلفه ميزان توان و استعداد و نيز ميزان كار مفيد يا سوء او محاسبه مى‏شود.
 

مبناى چهارم: محدوديتهاى انسان

آنچه از قرآن و روايات استفاده مى‏شود اين است كه انسانها با اينكه تنها موجوداتى‏اند كه شايستگى خليفة اللهى را دارند، با اين وجود، محدوديتها و ضعفهايى آنها را احاطه كرده است، اهم اين محدوديتها عبارتند از:

١ ـ ضعف و ناتوانى:

قرآن يكى از مشخصه‏هاى انسان را «ضعف» مى‏داند:
«خلق الانسان ضعيفا(١)؛ انسان ناتوان آفريده شده است».
اين «ضعف» و ناتوانى اطلاق داشته و شامل ضعف بدنى، عقلى و نفسى (روحى) مى‏شود. نمونه بارز ضعف بدنى در كودكى و پيرى است:

١ ـ سوره نساء، آيه ٢٨

«الله الذى خلقكم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوه ثم جعل من بعد قوة ضعفا و  شيبة(١)؛ خداست آن كس كه ابتدا شما را ناتوان آفريد، آنگاه پس از ناتوانى قوت بخشيده، سپس بعد از قوت ناتوانى و پيرى داد».
مراد از ضعف عقلى، ناتوانى انسان در درك صحيح امور و تمييز آنهاست كه سفاهت، جنون و جهالت، اشكالى از آنند. ضعف نفسى و روحى نيز هر چند مى‏تواند ناشى از دو ضعف ديگر باشد، ولى با نبود آنها هم سازگار است و به شكلهاى اضطراب، تشويش، وسواس و... خودنمايى مى‏كند.

٢ ـ آزمندى و شتابزدگى:

قرآن در وصف انسانها مى‏فرمايد:
«ان الانسان خلق هلوعا(٢)؛ به راستى كه انسان سخت آزمند خلق شده است» و در جايى ديگر مى‏فرمايد:
«وكان الانسان عجولا(٣)؛ انسان همواره شتابزده است»
«هلوع»، به معناى آزمندى است و آز، رغبت بسيار به چيزى همراه با فعاليت و عمل است، كه از آن به «ميل مفرط» نيز تعبير مى‏شود. آنگاه كه اين ميل مفرط در انسان حاصل آمد، صبر نمى‏شناسد و آرام و قرارى ندارد، بلكه در پى آن است تا به سرعت هر چه تمامتر به مقصود خويش برسد. البته نه آزمندى و نه شتابزدگى، هيچ كدام، به طور مطلق ممدوح يا مذموم نيستند، بلكه مدح و ذم به اعتبار متعلَّق آنهاست، و از آنجا كه انسان در تشخيص متعلق آزمندى و شتاب، ضعيف است و اميال و جاذبه‏هاى جسمى ميدان فعاليت بيشترى دارند، بيشتر به خطا مى‏رود.

١ ـ سوره روم، آيه ٥٤
٢ ـ سوره معارج، آيه ١٩
٣ ـ سوره اسراء، آيه ١

ويژگى آزمندى و شتابزدگى، كه خود از جلوه‏هاى ضعف انسان است، فى نفسه مذموم يا ممدوح نيست، بلكه مدح و ذم آنها بسته به نوع متعلَّقشان دارد. در تربيت بايد از  اين دو ويژگى به نحو احسن استفاده نمود و با جعل متعلقهاى شايسته، افراد را به سوى آنها كشاند. در قرآن مى‏خوانيم:
«و سارعوا الى مغفرة من ربّكم و جنة عرضها السموات و الارض(١)» ي
«السابقون السابقون اولئك المقربون فى جنات النعيم(٢)»
و از همين مبنا در حسابرسى خداوند ذكر كرده است، تا انسانها به نوعى به خود آيند.
«والله يحكم لامعقب حكمه و هو سريع الحساب(٣)»؛
«ألا له الحكم و هو اسرع الحاسبين»(٤)
و در تكاليف دينى نيز، نمونه بارز آن اذان است كه در هر روز سه مرتبه مؤذن بانگ بر مى‏آورد كه:
«حى على الصلوة؛ بشتابيد به سوى نماز»؛
«حى على الفلاح؛ بشتابيد به سوى رستگارى»؛ و «حى على خيرالعمل؛ بشتابيد به سوى بهترين عمل».
از روايات و آيات، محدوديتهاى ديگرى هم قابل استفاده است، كه به لحاظ اختصار از آنها صرف‏نظر مى‏كنيم.

١ ـ سوره آل عمران، آيه ١٣٣
٢ ـ سوره واقعه، آيه ١٠ ـ ١٣
٣ ـ سوره رعد، آيه ٤١
٤ ـ سوره انعام، آيه ٦٢

اصولى كه به لحاظ فوق، در تربيت بايد مد نظر قرار گيرد، عبارتند از:

١ ـ اصل سهولت در تكليف:

در برنامه‏ها و تكاليف تربيتى، بايد اصل را بر انتخاب و ارائه تكاليف و برنامه‏هاى سهل و آسان قرار دهيم، چرا كه اين خود يكى از زمينه‏هاى درونى و انگيزشى لازم براى متربى را فراهم مى‏آورد و او را به سوى انجام فعل ترغيب و تشويق مى‏سازد. در حديثى از پيامبر اكرم(ص) است كه حضرت فرمود:
«بعثت على الحنيفة السهلة السمحه»(١)
و در قرآن نيز، خداوند متعال هنگام بيان يكى از دستورات و تكاليف دينى تربيتى مى‏فرمايد: «يريدالله بكم اليسر ولايريد بكم العسر»(٢)

٢ ـ اصل مسامحت:

با توجه به ضعف انسان، در تربيت بايد اصل را بر مسامحت و چشم‏پوشى گذاشت؛ و تا آنجا كه امكان‏پذير است از خطا و اشتباهات متربى در گذشت. اين معنا از حديث فوق‏الذكر نيز قابل استفاده است. در حديث ديگرى پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد: «رحم الله من اعان ولده على برّه، قال قلت كيف يعينه على بره قال يقبل ميسوره و يتجاوز عن معسوره و(٣)...».
لازم است يادآورى كنيم كه مسامحت، هرگز معناى ناديده انگارى و چشم پوشى مطلق از خطاى متربى نيست، بلكه مراد چشم‏پوشى از مجازات و تنبيه است. اما مربى هوشيار، هميشه پرونده اعمال متربى را در ذهن خود دارد و براى حل و بررسى آنها دائم در محاسبه و تفكر است.

١ ـ بحارالانوار، ج٦٩، ص٤٢.
٢ ـ سوره بقره، آيه ١٨٥
٣ ـ كافى، ج٦، ص٥٠.

٣ ـ اصل تقويت:

در تعليم و تربيت بايد به مقابله با ضعفها و ناتواناييهاى متربى برخاست و از روشهاى مؤثر مدد جست. نخست بايد درصدد تقويت جسمى متربى برآمد، امروزه علم ثابت كرده است كه جسم و روح در يكديگر تأثير متقابل دارند و ضعف هر يك در ديگرى مؤثر تواند بود. به همين دليل شريعت اسلام به مادران توصيه مى‏كند كه فرزندان خويش را به اندازه كافى (دو سال) شير دهند و به مردم توصيه مى‏كند كه از مباحات و ثمرات طبيعت به نحو احسن استفاده نمايند، بعلاوه و به موازات آن، بايد زمينه را براى تقويت عقل و نفس او فراهم آورد. تقويت و پرورش عقل او با اصل اعطاى بينش و تعليم حكمت حاصل مى‏آيد؛ اما در مورد تقويت نفس كه امروزه از مباحث مهم در روانشناسى است، نكات قابل توجه و چشمگيرى در متون مقدس دينى ديده مى‏شود.
از همان اوان كودكى به مادران توصيه شده است كه زمينه‏هاى لازم براى اعتماد و تقويت نفس فرزندان را فراهم آورند تا هرگونه تشويش، دلزدگى، اضطراب و... از نفس متربى رخت بربندد. در حديث است كه وقتى ام فضل دايه امام حسين (ع)، كودك را به پيامبر تحويل داد، كودك لباس پيامبر را تر كرد، ام فضل به شدت و تندى كودك را از پيامبر(ص) گرفت به گونه‏اى كه طفل به گريه افتاد. پيامبر(ص) فرمودند: «مهلاً يا ام فضل ان هذه الاراقة الماء يطهرها فاى شى‏ء يزيل هذا الغبار عن قلب الحسين(ع)(١)؛ آرام اى ام فضل، آب اين لباس نجس را پاك مى‏كند، ولى چه چيز مى‏تواند اين كدورت را از قلب حسين(ع) بزدايد».
توصيه‏هاى مكرر اسلام در نوازش و دلجويى از يتيمان، بوسه و نوازش كودكان، و ياد خدا و انس و محبت با او همه در اين راستاست.(٢)

١ ـ هدية الاحباب؛ ص١٧٢؛ به نقل از كودك فلسفى.
٢ ـ براى اطلاع بيشتر ر.ك: فلسفى، محمدتقى؛ كودك از نظر وراثت و تربيت.

 
مبناى پنجم: تأثير پذيرى

آزادى و اختيار انسان هرگز به معناى نفى تأثيرگذارى علل و عوامل خارجى و محيطى نيست. اين تأثيرگذارى گاه صرفا محدود به ظواهر انسان و لايه‏هاى رويين و آشكار شخصيتى اوست و گاه مربوط به درون، عمق و جوهره او كه از آن به باطن تعبير مى‏شود؛ اما بايد توجه داشت كه در درون انسان، فرآيند تأثيرگذارى و تأثيرپذيرى ديگرى هم وجود دارد كه از آن به تأثير ظاهر بر باطن و باطن بر ظاهر ياد مى‏شود.
اصولاً اساس تربيت و مبناى محورى و عمده مباحث تربيتى، همين مبناى تأثير پذيرى انسان است، چرا كه اگر انسان چنين قابليتى نداشت، در اين صورت سخن از تربيت او يكسره بى معنا بود.
آنچه از مجموع روايات و آيات شريفه به دست مى‏آيد اين است كه انسانها موجوداتى هستند كه از پديده‏هاى مختلف پيرامون خود، اعم از دوستان، همنشينان، والدين، خواهر و برادر، حاكمان، همسايگان، خير و احسان و زيبايى و جمال، مال و ثروت، فقر و تنگدستى، ازمنه و امكنه مختلف، اوضاع و احوال جوى و... تأثير پذيرند:

ـ ثروت و مال: «لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض(١)؛ اگر خداوند روزى را بر بندگانش فراخ گرداند. مسلما در زمين سر به عصيان برخواهند داشت».
ـ همنشين: امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «من لم يجتنب مصاحبة الاحمق اوشك ان يتخلق بأخلاقه(٢)؛ كسى كه از همنشينى با احمق دورى نجويد، چه بسا متخلّق به اخلاق او گردد».
ـ مكانها: «نعم البيت الحمام تذكر فيه النار و يذهب بالدرن؛(٣) حمام چه جاى خوبى است، در آن به ياد آتش [قيامت [مى‏افتى و كثافتها از تو دور مى‏شود».
ـ شرايط و اوضاع و احوال: «اذا ركبوا فى الفلك دعوا لله مخلصين له الدين فلما نجيهم الى البر اذاهم يشركون(٤)؛ هنگامى كه بر كشتى سوار مى‏شوند، خدا را پاكدلانه مى‏خوانند و چون آنها را به ساحل رسانيم ونجاتشان دهيم به ناگاه شرك مى‏ورزند».
ـ گفتار ديگران: «ولايحزنك قولهم(١)؛ گفتار ايشان تو را محزون نسازد».
ـ جمال و زيبايى: «لايحل لك النساء من بعد و لا ان تبدل بهنّ من ازواج و لواعجبك حسنهنّ»(٢)؛

١ ـ شورا، ٢٧
٢ ـ مستدرك الوسائل؛ ج٨، باب ٢٦.
٣ ـ بحارالانوار؛ ج٧٦، ص٧٧، روايت ٢١.
٤ ـ عنكبوت، آيه ٦٥.

و آيات و روايات ديگر....
البته اين تأثيرپذيرى هميشه به يك اندازه و به يك ميزان نيست، بلكه بسته به عامل تأثير گذارنده و سنّ و موقعيت متربى و... متفاوت است. در اينجا به توضيح بيشتر اين مطلب مى‏پردازيم:

١ ـ عوامل تأثير گذارنده:

در كتابهاى تربيتى از اين امر، به عنوان عوامل مؤثر در تربيت ياد مى‏شود. در يك نگرش كلى اين عوامل به دو دسته تقسيم مى‏شوند: الف) وراثت ب) محيط.
الف) وارثت: وراثت عبارت است از «انتقال بعضى از خصوصيات والدين يا خويشان آنها به فرزندان(٣). عامل وراثت، «ژنها» هستند كه در كروموزمهاى انسان قرار دارند و هر يك حامل خصوصيات مختلفى مى‏باشند كه هر فرد از والدين خويش دريافت داشته است. در اينكه چه خصوصيات و ويژگيهايى با وراثت انتقال مى‏يابد، اتفاق نظر كلى وجود ندارد. مواردى همچون جنسيت، رنگ پوست، شكل و قيافه ظاهرى و ... مورد اتفاق‏است، اما در مورد هوش، صفات و ويژگيهايى اخلاقى و... اختلاف‏نظر وجوددارد.
 

١ ـ يونس، آيه ٦٥.
٢ ـ احزاب، ٥٢
٣ ـ شريعتمدارى، روانشناسى تربيتى، ص٥٨.

اسلام نقش اين عامل در تكوين شخصيتى انسان را بسيار مهم مى‏داند و به همگان هشدار مى‏دهد كه در انتخاب همسر بسيار دقت كنند. ابراهيم كرخى با امام صادق(ع) درباره گزينش همسر مشورت كرد، حضرت به او فرمودند: مواظب باش و دقت كن كه با چه كسى ازدواج مى‏كنى و او را شريك مال و زندگى خويش مى‏گردانى. در روايتى از رسول گرامى اسلام است كه:
«تخيروا لنطفكم فان العرق دساس؛ در انتخاب همسر بهترينها را برگزينيد؛ زيرا ژنها ريشه مى‏دوانند (ويژگيهاى پدران و مادران به ارث مى‏رسند)»؛ و روايات متعدد ديگر.
ب) محيط: عامل ديگرى كه نقش بسيار مهمى در تربيت و تكوين شخصيت فرد دارد، محيط است كه شامل محيط خانواده، محيط طبيعى و محيط جامعه (اجتماع) مى‏شود. «محيط طبيعى»، همه عوامل مادى دربرگيرنده انسان است؛ نوع ساختار جغرافيايى شهر (كوهستان، دشت كوير، دشتهاى سر سبز و حاصلخيز، آب و هواى معتدل و يا...) ساختمان و مكانى كه در آن زندگى مى‏كند و... و «محيط اجتماعى»، همان جامعه‏اى است كه انسان در آن زندگى مى‏كند و با آنها به نحوى ارتباط دارد؛ گروه همسالان، اقوام و خويشان، رهبران مذهبى و حاكمان جامعه همسايگان و... «محيط خانواده»، همان اجتماع اوليه است كه او در آن پاى به عرصه حيات مى‏گذارد و رشد و نمو مى‏كند، كه معمولاً متشكل از پدر و مادر و خواهر و برادر است.
اهميّت خانواده از دو جهت است؛ نخست از جهت وراثت كه توضيح داديم و ديگر اينكه خانواده، مهمترين و بادوامترين محيط شكل‏دهنده رفتارهاى فرد است. در خانواده است كه فرد بسيارى از آداب و رسوم، تلقيات، نگرشها، انديشه‏ها و رفتارها را مى‏آموزد. اولين فرهنگى كه فرد ولو ناخودآگاه مى‏پذيرد، با وساطت و نقش محورى خانواده است. جو عاطفى خانواده، ديدگاههاى دينى والدين، سطح اطلاعات و معلومات آنها، ميزان اهميتى كه به كودك خويش مى‏دهند و عوامل بسيار زياد ديگر است كه نوزاد ضعيف و بى‏بنيه و بدون هيچ‏گونه آگاهى و اطلاعات را چنان مى‏سازد و روانه محيط جامعه مى‏كند كه خود تأثيرگذار بر جامعه مى‏شود. ريشه بسيارى از پيشرفتها و تربيتهاى صحيح را بايد در خانه جستجو كرد، و بالعكس ريشه بسيارى از انحرافات اخلاقى و روانى و جنسى و... را بايد در همين كانون يافت و چه زيبا گفته است «شوقى» شاعر معروف كه:
ليس اليتيم من انتهى ابواه من هم الحياة و خلّفاه ذليلا
ان اليتيم هو الذى تلقى له اُما تخلت او ابا مشغولا
يتيم كودكى نيست كه پدر و مادرش از دنيا رفته‏اند و او را خوار و ذليل برجاى گذارده‏اند. يتيم كودكى است كه مادرش از پدرش جدا شده و يا پدرى دارد كه سخت گرفتار كارهاى خويش است.(١)
به همين جهت روسو عقيده داشت كه:
«براى اصلاح اجتماعى ابتدا بايد نه از دولت، بلكه از خانه شروع كرد. اگر بتوان اصلاحى در آداب و رسوم عمومى پديد آورد، بايد در بدو امر با اصلاح آداب و رسوم خانوادگى آغاز شود و اين امر مطلقا بر عهده پدران و مادران است».
روايات ما و ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ سالم سازى محيط خانواده را به صورت حقوق اعضاى خانواده بر يكديگر ترسيم نموده‏اند، كه رعايت آن بر هر يك از اعضا لازم و ضرورى است. نمونه تام و جامع اين حقوق، در «رسالة الحقوق» امام سجاد(ع) بيان شده است.
پس از محيط خانواده، محيط اجتماعى اعم از محيط مدرسه، مسجد و... محيطى است كه در تكوين و پرورش شخصيت انسان نقش بسيار مهمى دارد و شايد بيشترين تأثير در محيط اجتماعى، تأثيرى است كه انسان از همنشينها و دوستان خود مى‏گيرد. رسول گرامى اسلام(ص) در گفتارى كوتاه اما پرنغز و پرمعنا مى‏فرمايد: «المرء على دين خليله وقرينه»؛(٢) انسان همكيش دوست و همنشين خويش است».

١ ـ به نقل از شريف قريشى، باقر؛ نظام تربيتى اسلام، ص٤٧.

گفتار و رفتار و كردار همنشين و دوست انسان، بسيارى از رفتارها و انديشه‏هاى انسان را پى ريزى مى‏كند و سعادت و شقاوت انسان را رقم مى‏زند. به همين جهت است كه دوزخيان ندا مى‏دهند كه:
«يا ويلتى ليتنى لم اتّخذ فلانا خليلا».(١)
پيشواى ششم شيعه، صادق آل‏محمد(ص) از جد خود، حضرت امام زين‏العابدين(ع) روايت مى‏كند كه آن امام همام از معاشرت با پنج نفر باز داشته است:
«مبادا با دروغگو همنشين شوى، زيرا او به منزله سرابى است كه دور را نزديك و نزديك را برايت دور جلوه مى‏دهد. مبادا با فاسق و گنهكار همنشين شوى كه او به يك لقمه يا كمتر تو را بفروشد. مبادا با بخيل و تنگدست همنشين شوى؛ زيرا او مال خود را در دشوارترين نيازمنديهايت از تو دريغ دارد. مبادا با احمق مجالست و همنشينى داشته باشى، چرا كه او مى‏خواهد به تو سودى رساند، ولى به تو زيان مى‏رساند. مبادا با آنكه ارتباط خود را با خويشانش بريده است همنشين شوى، زيرا او را در سه جاى قرآن لعنت شده يافتم.»(٢)

١ ـ بحارالانوار، ج٧٤؛ ص٢٠١، روايت ٤٠
٢ ـ سوره فرقان، آيه ٢٨.
٣ ـ اياك و مصاحبة الكذاب فانه بمنزلة السراب يقرب لك البعيد و يُبعد لك القريب و اياك و مصاحبة الفاسق فانه بايعك باكلة او اقل من ذلك، و اياك و مصاحبة البخيل فانه يخذلك فى ماله احوج ما تكون اليه، و اياك و مصاحبة الاحمق فانه يريد أين ينفعك فيضرك، و اياك و مصاحبة القاطع لرحمه فانى وجدته ملعونا فى كتاب الله عزوجل فى ثلاثة مواضع. بحارالانوار؛ ج١٠٥، ص٢

علاوه بر تأثير همنشينان، تأثير حاكمان و سرپرستان را هم نبايد ناديده انگاشت. زندگى اجتماعى، بدون نظام حكومتى امكان‏پذير نيست و بقا و دوامى ندارد و حاكمان هم بدون در دست داشتن قوا و نيروهاى مادى و انسانى توان حكومت ندارند؛ اما آنچه در اين ميان مهم است: عقايد، سلوك و گرايشهاى حاكمان است و اين كه از ابزارهايى كه جامعه در اختيارشان مى‏نهد، در چه مسيرى و براى چه اهداف و مقاصدى استفاده  نمايند. در دوران حاكمان دورانديش، عادل، خداترس، خداپرست و مردم دار است كه جامعه روى سعادت مادى و معنوى را به خود مى‏بيند و افكار و انديشه‏ها و گرايشهاى صحيح و سالم فرصت رشد و نمو مى‏يابد. در مقابل در حكومت پادشاهان مستبد، مغرور و هواپرست است كه فساد و تباهى، دامنگير افراد اجتماع مى‏گردد. قرآن در اين زمينه مى‏فرمايد:
«ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذله(١)؛ پادشاهان هرگاه به سرزمينى وارد شوند فساد كرده و مردم عزيزش را ذليل و خوار كردند»؛ و به قولى: «الناس على دين ملوكهم».
مؤلفه‏هاى بسيار ديگرى در زندگى اجتماعى وجود دارد كه دائما بر انسان تأثير مى‏گذارند. از مهمترين اين مؤلفه‏ها و عناصر «آموزشگاه» است.
محيط طبيعى، از چند جهت در انسانها تأثير مى‏گذارد و تأثيرگذارى آن به حدى است كه در برخى از موارد، پاى اختيار را تا حدى قطع مى‏كند و در موارد ديگر در حد بسيار مهم است. يكى از صاحبنظران در زمينه نقش محيط و ميزان تأثير آن مى‏نويسد:
«كسانى كه در آب و هواهاى مناطق مختلف زندگى مى‏كنند، هم شكل و صورتشان با يكديگر تفاوت دارد و هم اخلاقيات و روحيات و خلقياتشان. مثلاً شكل و اندام كسانى كه در مناطق استوايى، نزديك استوا به سر مى‏برند، با كسانى كه در مناطق جنوبى يا شمالى كره ارض سر مى‏كنند كاملاً فرق مى‏كنند... شكل افرادى كه در مناطق مختلف به سر مى‏برند، نسبت به انخفاض سرزمينشان، نسبت به سطح دريا يا ارتفاعش از سطح دريا فرق مى‏كنند، نيز لهجه‏شان، حركتشان و اخلاقشان هم متفاوت است. مردم بعضى از مناطق نرم‏خو و خوش‏خويند و بعضى خشنند. روحيات آنها كه در كوهستان زندگى مى‏كنند، با آنها كه در دشت زندگى مى‏كنند فرق دارد.

١ ـ سوره نمل، آيه ٣٤

عجيب اين است كه حتى محيط زندگى و كسب و كار هم در اخلاق تأثير دارد. در اخبار [و روايات] داريم كه مثلاً زارع و كشاورز بلند نظر و دست و دل باز است، زيرا كارش اينگونه است كه گندم مى‏پاشد و بعد خروار خروار و يكجا آن را برمى‏دارد. در مقابل برخى از شغلها مكروه است، مثل شغل حياكت (بافندگى) آدمى كه بافنده است، تنگ نظر بار مى‏آيد، ولى اگر انسان كشتيبان باشد بلند نظر است.(١)(٢)
علاوه بر اين، محيط طبيعى مى‏تواند بستر و زمينه مساعد و مناسبى را براى استعدادهاى فطرى و خدادادى انسان فراهم آورد، با نگرش درست به طبيعت است كه انسان به وجود خالق و صانعى حكيم و مدبر پى مى‏برد و در برابر ربوبيت او سر تسليم و كرنش فرود مى‏آورد، قرآن مى‏فرمايد:
«قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدأ الخلق(٣)»
و در جاى ديگر ديدن طبيعت و سازندگيهاى موجود در آن را مايه عبرت مى‏داند:
«وان لكم فى الانعام لعبرة نستقيكم مما فى بطونه من بين فرث و دمٍ لبنا خالصا سائقا للشاربين ومن ثمرات النخيل والاعناب تتخذون منه سكرا ورزقا حسنا ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون.(٤)»
و انسانهاى خردمند با تقوا كسانى هستند كه:
«ويتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك(٥)؛
حضرت صادق از حضرت رسول اكرم(ص) روايت كرده است كه فرمود:
ايّاكم وتزوّج الحمقاء فان صحبتها بلاء وولدها ضياع(٦)

١ ـ خاتمى، سيد روح‏الله، آيينه مكارم، ج١، ص١٣٦ و١٣٧.
٢ در اين زمينه مى‏توان به كتابهاى ديگر نيز مراجعه كرد، از قبيل اخلاق ناصرى، كيمياى سعادت و....
٣ ـ عنكبوت / ٢٠
٤ ـ نحل / ٦٦ و ٦٧
٥ ـ سوره آل عمران، آيه ١٩١.
٦ ـ جعفريات، ص٩٢، به نقل از كودك فلسفى، ج١

از ازدواج با احمق بپرهيزيد زيرا همنشينى با احمق مايه اندوه و بلا و فرزندش نيز مهمل و بدبخت است.
و نيز رسول اكرم(ص) فرمود: شارب الخمر لايزوّج اذا خطب(١)؛ شرابخوار اگر خواستگارى كند به او دختر ندهيد.
و به همين جهت است كه قرآن به هر يك از پديده‏هاى طبيعى عنوان «آيه» مى‏دهد، چه هر كدام نشانه‏اى بر عظمت و بزرگى خداوند سبحان است.
تاكنون، روشن شد كه پايه و اساس بسيارى از بينشها، گرايشها و رفتارها و نگرشهاى انسان را بايد در عناصر تأثير گذار جستجو كرد. البته در اكثر موارد، اين تأثيرگذارى به حدى نيست كه انسان را مسلوب‏الاراده نمايد و عنصر اختيار را از وى بگيرد. بعلاوه با اراده و برنامه‏ريزى صحيح، مى‏توان پاره‏اى از شرايط و عواملى را كه زمينه‏ساز رفتارهاى ناصحيح‏اند، از صحنه زندگى بشر دور ساخت يا تغيير داد. همچنين مى‏توان شرايط و اوضاع و احوالى را ايجاد كرد كه بستر مساعد و مناسبى براى برنامه‏هاى ترتيبى فراهم آورد و موجبات رشد و شكوفايى انسان را تا حد رسيدن به كمال سبب شود.

١ ـ اصل اصلاح شرايط:

اين اصل بيانگر اين معناست كه در تربيت بايد عوامل و شرايط زمينه ساز انحرافات بينشى و رفتارى را كنار زد و تغييرداد. روايات و آيات بسيارى بر اين حقيقت وجود دارد و زبان بيشتر آنها نهى است كه ظهور در حرمت يا كراهت دارد. براى مثال در مورد ازدواج، بيان بسيارى از روايات، حاكى از نهى و بازداشتن از ازدواج با زنان يا مردان شارب‏الخمر، كم خرد و نادان، غير هم كفو و... است، هر چند كه مزايايى هم، همچون زيبايى داشته باشند.

١ ـ وسايل، جلد٥، ص٩ به نقل از كودك فلسفى

در مورد محيط خانواده نيز اسلام بر جوّى سرشار از محبت و عطوفت و مهربانى، همراه با وقار و طمأنينه و اعتدال تأكيد دارد و به خانواده‏ها هشدار مى‏دهد كه سرزنشهاى بيش از حد، طرد كودكان از خانواده، بى تدبيرى و هواپرستى و... بنيان سعادت مادى و معنوى فرزندان را بر باد مى‏دهد و سبب انحرافات و كجرويهايى مى‏شود. در احاديث زير دقت كنيد:
قال على(ع): «الافراط فى الملامة تشب نيران اللجاج؛(١) زياده‏روى در ملامت و سرزنش، آتش لجاجت را شعله‏ور مى‏سازد»؛
«لا يجامع الرجل امرأته و لا جاريته و فى البيت صبى ـ فان ذلك مما يورث الزنا(٢)؛ مرد نبايد با همسر يا كنيز خود در صورتى كه كودكى در آنجا وجود دارد نزديكى كند، زيرا اين عمل موجبات زنا را فراهم مى‏آورد (كودك را به فحشا خواهد كشانيد)».
در مورد محيط اجتماعى نيز، در برنامه‏هاى اسلامى نهى از منكر و جهاد و دفاع را ملاحظه مى‏كنيم كه همگى در صدد اصلاح شرايط و آماده كردن زمينه‏هاى لازم براى فعليت و رشد استعدادهاى انسان و جهت خير و صلاح است. مشقات و زحمات زيادى كه پيامبر و ائمه معصومين ـ عليهم‏السلام ـ به خود ديدند و به جان و دل خريدند، براى همين امر بود.

٢ ـ اصل ايجاد شرايط:

علاوه براينكه بايد شرايط و زمينه‏هاى فراهم آورنده و رشد دهنده كجرويها را از بين برد و دور نمود، بايد شرايط و زمينه‏هاى پرورش هر چه بيشتر انسان را فراهم آورد، توصيه‏هاى اسلام در اين زمينه با لسان انشا يا اخبار و به مفاد وجوب يا استحباب ديده مى‏شود. در ذيل نمونه‏هايى از اين توصيه‏ها بيان مى‏شود.

١ ـ بحارالانوار، ج٧٧، ص٢٣٢، روايت ٢
٢ ـ اصول كافى، ج٥، ص٤٩٩، روايت١

«واوفوا بالعهد ان العهد كان مسؤولا(١)؛ و به پيمان خود وفا كنيد، زيرا كه از پيمان پرسش خواهد شد».
«اذا وعد احدكم صبيه فلينجز(٢)؛ هنگامى كه كسى از شما به فرزند خويش وعده‏اى داد به آن عمل كند».
«اكرموا اولادكم و احسنوا آدابهم(٣)؛ فرزندان خويش را بزرگ داريد و آدابشان را نيكو داريد».
«اطعموا المرأة فى شهر الذى تلافيه التمر فان ولدها يكون حليما تقيا(٤)؛ به زن باردار در ماهى كه در آن وضع حمل مى‏كند خرما بدهيد، چرا كه فرزند او بردبار و پرهيزكار خواهد شد.

١ ـ سوره اسراء، آيه ٣٤
٢ ـ مستدرك؛ ج١٥، ب٦٤.
٣ ـ بحارالانوار؛ ج١٠٤، ص٩٥، روايت ٤٤.
٤ ـ مكارم الاخلاق؛ به نقل از كودك فلسفى.

 
نكات مهم

١ ـ همچنانكه پيش از اين نيز بيان كرديم، تأثير شرايط و عوامل همه در يك حد و اندازه نيست، بلكه بسته به نوع هر يك فرق مى‏كند. وراثت امرى است خارج از اراده و اختيار فرد، و البته اگر افراد اجتماع از آموزش كافى برخوردار باشند، مى‏توان تا حدى از عوارض سوء ناشى از وراثت جلوگيرى كرد. در مورد عوامل محيطى، تغيير و دستكارى به مراتب آسانتر و در دسترس‏تر است و تأثير عوامل محيطى به حدى نيست كه عنصر اختيار و اراده را از انسان بگيرد. البته در دوران كودكى و بويژه در دورانى كه انسان به صورت جنين در رحم مادر زندگى مى‏كند (محيط درون رحم)، فرد خود در سرنوشت خويش تأثيرى ندارد، بلكه اين پدر و مادرند كه با نوع غذا و خوراك و آرامش‏روحى كه تدارك مى‏بينند موجبات رشد و سعادت يا شقاوت و بدبختى نوزاد را رقم مى‏زنند و به همين جهت پيامبر اكرم (ص) مى‏فرمايد:
«الشقى من شقى فى بطن امه والسعيد من سعد فى بطن امه»(١).
اما اين بيان، بيشتر ناظر به تأثير بسيار زياد محيط رحمى و رشد انسان و گوشزد نمودن رعايت امور و مسائل به والدين است، وگرنه چه بسيارند كسانى كه با اراده خويش مسير زندگى خود را عوض كرده‏اند. محيط اجتماعى و خانوادگى نيز همين نقش را دارد، توضيح بيشتر اين نكته را در مبناى بعدى ارائه خواهيم كرد.
٢ ـ بنابراين، علاوه بر نوع عامل اثر گذار، سن متربّى نيز در اين تأثيرپذيرى دخالت دارد، در دوران كودكى اين تأثيرپذيرى در عاليترين سطح خود مى‏باشد، زيرا ميزان اراده و هوشيارى فرد در شكل‏گيرى رفتار او كمتر از ساير سطوح سنى است، در دوران جوانى و نوجوانى نيز دامنه اين تأثير پذيرى قويتر از دوران پيرى و كهنسالى است و به قول امام على(ع):
«قلب الحدث كالارض الخاليه ما القى فيها من شى الا قبلته؛(٢) قلب جوان همچون زمين خالى است، كه هرچه در آن افكنده شود مى‏پذيرد».

١ ـ بحارالانوار؛ ج٥، ص٩، روايت ١٢
٢ ـ غررالحكم، ٣٩٠١

تحليل اين نكات هر چند بحثى جداگانه مى‏طلبد، امّا توجهى هرچند اندك به تركيب و سرشت انسان، آن را روشن مى‏سازد. جسم آدمى نيز چنين حالتى دارد، در ابتدا ضعيف است و سپس قوت و رشد مى‏يابد و سپس رو به فرسودگى مى‏نهد، به همين جهت است كه بهترين دوران براى تربيت و تهذيب، نوجوانى و جوانى است. بنيانگذار عظيم‏الشأن انقلاب اسلامى در ابتداى كتاب نفيس «جهاد اكبر»، جمله آغازين خود را اينگونه تحرير مى‏كند:
«يكسال ديگر از عمر ما گذشت، شما جوانها رو به پيرى و ما پيرها رو به مرگ مى‏رويم».
پس بايد تا جسم و روح آمادگى لازم را دارند، به تربيت خود و فرزندانمان اقدام كنيم.
٣ ـ ضعيف بودن عنصر آگاهى در دوران كودكى در تربيت، بيشترين ميدان را براى مربى فراهم مى‏آورد، به گونه‏اى كه مى‏توان با جاذبه‏ها و رويكردهاى بسيار ظريف و دقيق، كودك را بر انجام عملى واداريم و اين عمل خود به صورت ملكه‏اى براى وى درآيد يا براى او عادت شود. راستگويى، وفاى به عهد، امانتدارى، و حفظ حجاب، سحرخيزى، رعايت ادب گفتارى و كردارى در بهترين شكل خود،بدين نحو تكوين مى‏يابند.
٤ ـ آنچه در مورد تأثير پذيرى انسان اشاره كرديم، در يك نگاه دقيق و با توجه به مبناى ظاهر و باطن به دو قسم تأثير بر ظاهر و تأثير بر باطن تحليل مى‏شود، كه البته به لحاظ كنش و واكنش متقابل ظاهر و باطن انسان، هر يك منشأ تأثير گذارى بر ديگرى خواهد بود. بنابراين تأثير عوامل و لايه‏هاى ظاهرى شخصيت انسان، خود بر لايه‏هاى زيرين شخصيت او تأثير گذار خواهد بود؛ و بالعكس آنچه بر لايه‏هاى زيرين مؤثر افتد، در پوسته ظاهرى خودنمايى خواهد كرد. توصيه‏هايى كه در روايات در استفاده از لباسهاى تميز و سفيد به هنگام عبادت و نيز آراستگى ظاهر ارايه شده است در همين راستا تحليل مى‏شود.
 

مبناى ششم: اراده و اختيار

از ديگر ويژگيهاى انسان از نظر اسلام، اراده و اختيار اوست. اراده به معناى عزم و تصميم بر انجام كار است كه پس از تصور كار و تصديق بر فايده آن (هر چند لذتى زودگذر باشد) انجام مى‏گيرد. البته اين دو به تنهايى براى تحقق عزم و تصميم كافى  نيست، چه بسا بسيارى از اوقات، تصديق به حسن و فايده كارى داريم، ولى هرگز آن را انجام نمى‏دهيم و از انجام آن ابا داريم. براى تصميم و عزم بايد اعتقاد به انجام فعل (اينكه مى‏توانيم كار را انجام دهيم) نيز لازم است، علاوه بر اين سه بايد نوعى گرايش و ميل شديد (شوق شديد) در انسان ايجاد گردد و از درون برانگيختگى حاصل آيد. به همين جهت قوام اراده را به چهار ركن فوق مى‏دانند و اراده محصول اين چهار ركن است:

تصورفعل + تصديق‏به‏نوعى‏فايده + اعتقادبه‏قدرت‏برانجام‏فعل + شوق‏شديد = اراده

اما اختيار به معناى آزادى در انجام فعلى همراه با آگاهى و توانايى بر انجام آن مى‏باشد. به عبارت ديگر، براى تحقق اختيار، شرط است كه انسان تحت جبر هيچ عاملى نباشد. بنابراين در جايى كه فقط و فقط يك راه براى آدمى متصور است، سخن از اختيار او بى‏معنى است.
اينكه آيا انسان موجودى است مجبور يا مختار و دامنه اختيار و اراده او چقدر است، از موضوعات بسيار بحث‏انگيزى است كه بشر همواره با آن دست به گريبان بوده است. از نگاه دينى، انسان مقهور هيچ عاملى نيست و نظر كسانى كه انسان را مجبور اراده و مشيت الهى يا عوامل ديگرى همچون شياطين ، نظامهاى حكومتى، فرهنگهاى قومى و قبيله‏اى، نظام خانواده، توارث و... مى‏دانند، يكسره باطل است. البته اين به معناى نفى يكسره تأثير عوامل فوق نيست، قرآن انسان را واجد اراده و اختيار و موجودى گزينشگر مى‏داند:
«انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا(١)؛ ما راه را به او نشان داديم [و اين خود اوست كه] يا شاكر است يا ناسپاس»؛
«قل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر؛(٢) بگو حق از پروردگارتان رسيده، پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد، انكار كند»

١ ـ سوره دهر، آيه ٢
٢ ـ سوره كهف، آيه ٢٩

واصولاً بدون فرض عنصر اراده واختيار، سخن‏از پاداش، ثواب و عقاب بى معناست.
البته انسان در اراده داشتن خويش مجبور است، يعنى سرشت و خلقت انسان بر ذواراده بودن او تعلق گرفته است، ولى در اراده كردن مجبور نيست، او مجبور است كه مختار باشد! و به قدرت همين اختيار و اراده است كه توان تأثير گذارى بر عوامل وراثتى و محيطى پيرامون خويش را دارد. به گفته استاد شهيد مرتضى مطهرى(ره): «انسان مى‏تواند با اراده رشد يافته خويش بر علل و عوامل وراثتى، محيط طبيعى و جغرافيايى، محيط اجتماعى و موقعيت تاريخى تا حدود بسيارى غلبه كند».

١ ـ اصل حريت

از نتايج مبناى فوق اصل حريت يا آزادى است. در تاريخ زندگى بشر، همواره از اين اصل با قداست و احترام يادشده و آن را از اهم حقوق انسان نيز شمرده‏اند. مفاد اصل فوق، آن است كه انسانها بايد همواره از شرايط و عوامل لازم براى پرورش و شكوفايى استعدادهاى خويش برخوردار باشند، نه اينكه از آنها را از موجبات رشد و كمالشان بازداشت و به قولى «مى‏توان گفت كه آزادى نبودن مانع در راه نمود تكامل و تجلى شخصيت آدمى است(١).» فلسفه بعثت انبيا اين بوده است كه اين موانع را بزدايند و انسانها را از سيطره خرافات و هواهاى نفسانى، جبر ظالمان و شرايط سوء محيط اجتماعى رها سازند و بعلاوه شرايط و زمينه‏هاى رشدشان را برايشان عرضه دارند:

«لايسترقنك الطمع و قد جعلك الله حرا»؛(٢)
«لاتكونّن عبد غير و قد جعلك الله حرا»؛(٣)
«ايها الناس ان آدم لم يلد عبدا و لا امة و ان الناس كلهم احرار»(٤)

١ ـ صناعى، محمود؛ آزادى و تربيت. ص٣
٢ ـ غرر الحكم / ١٠٣١٧
3 ـ بحارالانوار، ج٧٧، ص٢٢٨، روايت ٢.
4 ـ همان، ١٠٣٧١

پس در تعليم و تربيت بايد زمينه فعاليت آگاهانه و آزادانه متربى را فراهم كرد و او را از اسارت هواها و هوسها و عوامل خارجى رها ساخت و شرايط و عوامل شكوفايى را براى وى فراهم آورد تا به بارورى خويشتن بنيشيند و سرنوشت خويش را رقم بزند.

٢ ـ اصل ايجاد انگيزش:

اراده انسان مستقيما قابل دستكارى نيست، چون از دسترس خارج است. تنها در مقدمات آن است كه امكان دستكارى و تغيير وجود دارد؛ همچنانكه اعطاى بينش و تعليم حكمت، كه قبلاً اشاره شد در تصور و تصديق فرد به فايده مى‏تواند كمك كار او باشد. در اينجا سخن بر سر ايجاد شوق و ميل شديد در فرد است. بايد كارى كرد كه اين برانگيختگى حاصل آيد و غليان يابد، تحريض امور و ترغيب به آن در همين راستاست.
تحريض، به معناى آن است كه موجبات دلبستگى و علاقه فرد را به امرى فراهم آوريم، كه البته اين در جايى است كه خود آن امر، فى نفسه از مطلوبيت و جذابيت ابتدايى براى فرد، خالى باشد. بنابراين بايد آن را چنان آراست كه دل بيننده و گوش شنونده‏را به‏سوى خود بكشاند؛مثلاً جنگ وقتال،امرى است كه فى‏نفسه براى مردم مكروه و دشوار است و رغبتى به آن ندارند، لذا خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد:
«يا ايها النبى حرّض المؤمنين على القتال؛(١) اى پيامبر مؤمنان را به جهاد برانگيز و تحريك كن».

١ ـ سوره انفال، آيه ٦٥

 

مبناى هفتم: عبد و بنده خداوند

هر چند از آيات قرآن و روايات چنين برداشت مى‏شود كه انسان بر همه موجودات برترى يافته و از فضيلت بيشترى برخوردار است ، به گونه‏اى كه بسيارى از مخلوقات مسخر و در اختيار او هستند، اما همين انسان، سر تا پا فقر و نيازمندى است و لحظه لحظه وجود، حيات و ممات، رزق و كسوتش و... همه در اختيار خداوند است و اين امر استثنا بردار نيست، نه از جهت حيثيت و ابعادش و نه به لحاظ دايره شمول افراد انسانى‏اش.
«يا ايهاالناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد(١)؛ اى مردم شما همه به خدا محتاجيد و تنها خداست كه بى‏نياز و ستوده صفات است».
پس هم اصل وجود و هم تدبير امور انسان، تنها به دست خداست و از اختيار هر كس ديگر خارج است و به همين جهت است كه خداوند هم مالك و هم رب اوست و انسان سراپا عبد او. بيان تام حقيقت معناى فوق، در سوره حمد است كه الحمدلله رب العالمين، الرحمن الرحيم، مالك يوم‏الدين، اياك نعبد و اياك نستعين؛(٢)
در پرتو اين عبوديت بوده است كه او استحقاق تسخير زمين و جهان و حاكميت بر آن را كه جانشين حاكميت خداوند است مى‏يابد، همچنانكه در حديث شريف قدسى است كه:
«عبدى اطعنى اجعلك مثلى؛
بنده‏ام را اطاعت كن تا تو را مثل خودم قرار دهم».
در اينجا دو مشكل عمده در مقابل روى انسان قرار دارد؛ نخست غفلت از بندگى خداوند كه خود معلول نسيان خداوند است و ديگرى اشتباه در مصداق، به اين معنا كه انسان در تشخيص خالق و ربّ خويش به خطا مى‏رود و به جاى آنكه ربوبيت اللّه را بپذيرد، تن به رقيت و بندگى خدايان ساختگى و مصنوع خويش يا موجودات ضعيف و فقير ـ مخلوق خدا ـ مى‏دهد.

١ ـ سوره فاطر، آيه ١٥
٢ ـ سوره فاتحه، آيات ١٥.

اصل عبوديّت و بندگى

در تربيت بايد بنا را بر پرورش انسانى به تمام معنا عبد و مطيع خداوند گذاشت، يعنى بايد امكانات و روشهاى تربيتى به گونه‏اى فراهم و ارايه گردد كه معناى فوق تجلى واقعى خويش را يابد. انسانها را بايد به حقيقت فوق آگاهى داد، هرچند فطرت سليم انسانى حقيقت معناى فوق را به خوبى درك مى‏كند (چه فطرت او خداآشنا و خداگر است). انسان اگر از قيد هوا و هوس و تن آزادى يابد، فقر و نيازمندى خويش به مبدأ كمال و آفرينش را درك مى‏كند و در مقابل او سر انقياد و تسليم فرود مى‏آورد؛ اما انسانها همواره در تشخيص اين مصداق در معرض گمراهى بوده‏اند و انبيا آمده‏اند تا مصداق آن را به انسانها بشناسانند و او را از دايره بردگى و بندگيهاى غيرحقيقى رها سازند؛ او را از تن پرستى و بت پرستى و هواپرستى و اطاعت و انقياد از قدرتهاى دروغين، به خداپرستى و اطاعت و انقياد از خداوند بكشانند.

نگرش كلى

ممكن است چنين تداعى شود كه مبانى و اصولى مذكور، هيچ گونه همخوانى با يكديگر ندارند و در تضاد با يكديگرند، چه بسا از يكسو انسان موجودى مختار و ذواراده تصوير شد كه با اراده خويش مى‏تواند تأثير گذار باشد و از سوى ديگر، همين انسان خود متأثر از علل و عوامل گوناگون وراثتى و محيطى است. از يكسو بر حريت و آزادى او تأكيد شد و از سوى ديگر بر عبوديت و بندگى او.
آيا اينها چيزى جز بيان امور تضاد است؟
حقيقت اين است كه با نگرش جامع و با لحاظ حيثيات متعددى كه در هر مبنا اشاراتى بدان داشتيم، توّهم فوق از ميان مى‏رود و سراب تضادها جاى خود را به حقيقت آشكار و واضحى مى‏دهد كه راهگشاى بسيارى از فعاليتها و مشكلات تربيت است:
انسان موجودى است مركب از جسم و روح، و به همين لحاظ گرايشها و اقتضائات متفاوتى دارد، شخصيت او شخصيتى است لايه لايه، كه تنها پوسته و لايه ظاهرى آن بر ما مكشوف است، هر يك از اين لايه‏ها بر ديگرى تأثير دارد. بعلاوه كل اين شخصيت از علل و عوامل ارثى و محيطى تأثيرپذير است؛ اما تأثير گذارى اين عوامل به معناى نفى اراده و اختيار آدمى نيست و او نيز توان مقابله را تا حدى كه حقيقت انسانى‏اش مكشوف گردد و محفوظ ماند، دارد، و آنگاه اين حقيقت تجلى خواهد كرد كه تنها دل به خدا بندد ولباس اطاعت اورابه تن پوشد و از اطاعت هر چه غير اوست سرباز زند و اين عبوديت عين حريت است؛ حريت و آزادى از باطل و شيفته و برده حقيقت‏محض بودن.
بحث كنيد:
١ ـ با توجه به روايات و آياتى كه كرامت انسانى را بيان مى‏دارند توضيح دهيد كه در تعليم و تربيت آيا كرامت انسانى را به عنوان يك مبناى دينى مى‏توان پذيرفت؟ چه اصولى از آن استكشاف مى‏شود؟
٢ ـ با مراجعه به تفسير الميزان و بحث جبر و اختيار انسان، توضيح دهيد آيا در تعليم و تربيت اسلامى اصل اجبار پذيرفته است يا اصل حريت؟ استدلال كنيد.
٣ ـ با مراجعه به تفسير الميزان و نيز روايات توضيح دهيد كه آيا مى‏توان اين مبنا را به دين نسبت داد كه انسان داراى ظاهر و باطن است؟ اگر چنين است مراد از ظاهر و باطن را روشن سازيد.