نماى كلى بحث، اهميت و ضرورت بحث، دين و معارف دينى، قلمرو دين، دين و نظام تربيتى
ذكر يك مثال، روش كشف نظام تربيتى، ارجحيت نظام تربيتى اسلام
* لااقل دو دليل عمده بر نيازمندى بشر به دين در زمينههاى تربيتى ارايه دهيد.
* ديدگاه كسانى را كه معتقدند بشر با عقل خويش قادر به تدوين، طراحى و اجراى نظام
تربيتى است را نقد كنيد.
* با ارايه نظر خود در مورد قلمروهاى دين، توضيح دهيد كه آيا تأكيد بر جايگاه دين
در تربيت، به معناى نفى استفاده از عقل و تجارب بشرى است؟ چرا؟
* با بيان تعريفى از دين و اجزاى آن، توضيح دهيد كه كداميك از اين اجزاء با نظام
تربيتى بيشترين ارتباط را دارد؟
* توضيح دهيد كه كشف نظام تربيتى اسلام، به چه شيوهاى امكانپذير است و آيا اين از
عهده همگان ساخته است، چرا؟
* دو دليل بر ارجحيت نظام تربيتى اسلام بر ساير نظامهاى تربيتى ارائه دهيد.
معارف و علوم بشرى، از جهتى دو بخش است: بخش نخست، علوم و معارفى است كه به كشف
پديدهها و قوانين مربوط به آنها مىپردازد، علومى همچون زمينشناسى، فيزيك، شيمى
و... از اين قبيلند. ثمره اين علوم از سويى فهم بيشتر بشر از پديدهها و رخدادهايى
است كه در جهان طبيعت با آنها سروكار دارد او را احاطه كرده است و از سويى ديگر
پيشبينى، كنترل و استفاده بهينه از اين پديدههاست. بخش ديگر معارف و علوم بشرى،
علومى است كه ارتباط بيشتر و پيچيدهترى با انسان دارد و به مسائلى مىپردازد كه
انسان لااقل يك ركن اصلى آن پديدهها مىباشد و به عبارتى، به نحوى با رفتارهاى
انسان مربوط مىباشد، اقتصاد، تعليم و تربيت، سياست، مديريت و... از اين قبيلند، و
به خاطر همين صبغه انسانى آنهاست كه از آنها به «علوم انسانى» در مقابل «علوم
طبيعى» تعبير مىشود. مراد ما از بحث دين و تربيت، رابطه دين با يك دسته از علوم
انسانى به نام «تربيت» است.
براى فهم رابطه دين و تربيت، نخست بايد بدانيم كه مراد از دين چيست و قلمرو و
جامعيت دين تا چه حد است. آيا اين قلمرو به حدى هست كه كليه اطلاعات و منابع و
قوانين لازم براى تربيت را ارائه كرده باشد؟ در حقيقت نوع پاسخى كه به اين بحث داده
مىشود، زيربناى مباحث اين كتاب به حساب مىآيد و تعيين كننده جواز يا عدم جواز ورود به مباحث تربيتى از ديدگاه دين است.
ممكن است گفته شود كه با وجود پيشرفتهاى علمى بشر و تجربهها و يافتههاى دانشمندان
درباره علوم انسانى و بويژه تربيت، ديگر چه جايى براى «دين» وجود دارد؟ بشر داراى
قوه و نيرويى به نام عقل و خرد است كه در پرتو آن توانسته است پاسخگوى همه مشكلات و
مجهولات باشد. بعلاوه، مگر شأن دين اين است كه به اين امورى كه عقل بشر قدرت فهم و
درك آن را دارد بپردازد؟!
اما با كاوشى دقيقتر مىتوان دريافت كه:
١ ـ هر چند بشر با عقل و درك خويش توانسته است درك عميقتر و بيشتر و بهترى از فطرت
خود و جهان پيرامون خويش را بشناسد و روز به روز افقهاى تازهتر و روشنترى را نظاره
نمايد، اما اين به معناى درك تمامى آنچه بدان نياز دارد نيست و نمىتوان حدس زد كه
تا چه زمانى مىتوان به انتظار تحقق چنين ثمرى نشست. بعلاوه در پرتو يافتهها و
اطلاعات جديد، خطا و بطلان مقدار معتنابهى از يافتههاى پيشين آشكار گشته است. به
عبارت ديگر، با هر ديدگاه نوى كه ارائه مىشود و با شواهد تجربى اثبات مىگردد، خط
بطلانى بر همه يا بخشى از ديدگاههاى سابق كشيده مىشود يا لااقل نقصان آن را آشكار
مىسازد. اما به چه دليلى مىتوان صحت و تماميت يافتههاى جديد را ادعا كرد؟
دانشمند برجسته آلمانى، ولفگانگ دراين باره مىگويد:
«نگاهى به سير تاريخ علوم، نشان مىدهد كه تمام پيشرفتها با يك درك عميق از مشكلات
مختلف همراه بوده است و هر قرنى كه مىگذرد علم و دانش جهان را پيچيدهتر و
معمايىتر مىكند... معماى حيات و پيچيدگى آن نشان مىدهد كه بين دقت و حساسيت
پرسشهاى علمى و امكان دريافت پاسخهاى قانع كننده و رضايتبخش، نسبت معكوس وجود
دارد»(١).
اين مسأله، آنگاه كه به فهم انسان، «موجود ناشناخته»، و روابط انسانى، «روابط
ناشناخته»، مىرسد اهميت بيشترى مىيابد و هر چقدر كه از ناشناختههاى او شناسايى
گردد، باز انسان مجهولات بيشترى را در پيش روى خود مىبيند.
٢ ـ بعلاوه بايد بين دو دسته از ادراكات عقلى، يعنى عقل عملى و عقل نظرى تمايز قائل
شويم. عقل عملى است كه ما را به سوى انجام اعمال نيك و دورى از بديها و زشتيها
مىكشاند، منتها آنچه در اين ميان جايگاه دين و وحى را متمايز و جلوهگر مىسازد،
اين است كه عقل عملى منبع و مقدمات حكم خود را از احساسات درونى مىگيرد، قواى
شهوانى و غصبى در نخستين مراحل زندگى به صورت بالفعل وجود دارد، اما قوه تعقل و
ادراك در آغاز به صورت يك استعداد و توان وجود دارد، كه به فعليت رسيدن آن نيازمند
تربيت صحيح است و تربيت صحيح، تنها در پرتو تعاليم و آموزههاى وحى امكانپذير است.
مرحوم علامه(ره) در تفسير الميزان مىنويسد:
«آن عقل كه آدمى را به حق و فضيلت دعوت مىكند، عقل عملى است كه به نيكى و زشتى حكم
مىكند، نه عقل نظرى كه حقايق اشيا را درك مىكند. عقل عملى، مقدمات حكم خود را از
احساسات درونى دريافت مىكند و احساساتى كه در نخستين مراحل زندگى براى انسان شكل
مىگيرد قواى شهوى و غضبى است، اما قدرت نطق و تعقل و ادراك، توان نهفته است كه
خروج آن از مرحله استعداد صرف به مرحله فعليت صحيح، نيازمند تربيت است.
١ ـ ولفگانگ؛ نقش تعليم و تربيت در جهان امروز، ترجمه برزينكار، ص ١٤٣.
بدينجهت هرگاه فرد يا جامعهاى تربيت درست را از دست بدهد، به سرعت راه وحشيگرى را
در پيش مىگيرد، با اينكه عقل و فطرت در نهاد آنان به صورت استعداد وجود داشته است.
لذا انسان هرگز بىنياز از امدادها و هدايتهاى وحى نيست و اين كمكهاى وحى است كه
عقل را يارى مىدهد و كمال مىبخشد.»(١)
٣ ـ افزون بر دو نكته فوق، فهم اين مسأله، براى ما دينداران ضرورت بيشترى دارد،
زيرا عقل بشر هر چه رشد كند و به فرض محال مسائل مربوط به زندگى و روابط افراد را
پاسخ گويد، باز هم نخواهد توانست تمام جوانب حيات بشرى را مطالعه نمايد. چه آنكه بر
اساس تعاليم انبياى الهى، حيات موجودات زنده فقط منحصر به اين دنيا نيست، بلكه
موجودات پس از مرگ در نشئه ديگرى به زندگى خود ادامه خواهند داد و مهمتر آنكه آن
زندگى، ابدى و جاودانه مىباشد. به گفته پيامبران الهى، اين دو مرحله از حيات، روى
هم در حكم يك سال زراعى هستند كه يك فصل، فصل كاشت است و فصل ديگر فصل برداشت، و با
اين حساب هر حركتى در اين مرحله، وضعيت آن مرحله را تحت تأثير قرار مىدهد. اين
عقيده كه بين همه اديان الهى مشترك است و به تعبير فنى، يكى از مبانى نظامهاى دينى
محسوب مىشود، از انسانها مىخواهد كه نسبت به سعادت و خوشبختى خود در سراسر حيات
خويش حساس باشند و در مزرعه دنيا طورى بكارند كه ثمره اخروى آن شيرين و مفيد باشد
نه تلخ و مضر. بنابراين ضرورتا دين در زندگى دنيايى و رفتارهاى انسان در دنيا ـ اعم
از رفتارهاى خود نسبت به ديگران يا در رابطه با خدا يا طبيعت ـ سخن دارد و بايد
داشته باشد. يكى از صاحبنظران مىگويد:
«اگر انسان تنها زندگى دنيا را داشت، كمتر نيازمند وحى بود، چون كار در دنيا و
نتيجه آن را مىتوانست تجربه نمايد و علم به مفسده يا مصلحت آن پيدا كند... آنچه كه
ما راهى براى شناخت آن نداريم مصالح اخروى است، يعنى راهى نداريم كه ببينيم اگر در
دنيا كار را انجام دهيم چه سعادت يا شقاوتى در آخرت به بار مىآورد»(٢).
١ ـ الميزان؛ ج٢، ذيل آيه ٢١٣.
٢ ـ مصباح، محمد تقى؛ راهنماشناسى، ص
٥٤.
بنابراين با توجه به اينكه، اولاً عقل ما قادر به درك مصالح و مفاسد اخروى اعمالمان
نيست و اصولاً محدوده آگاهى ما اين جهانى است، و ثانيا كيفيت و كميت اعمال را به
گونهاى كه بيشترين ثمردهى را در آخرت داشته باشد نمىداند، كشف نظرگاههاى دين در
ارتباط با مسأله تربيت، يعنى مسأله جهتداركردن رفتارهاى انسان به سوى هدفى معين،
ضرورت دارد.
٤ ـ گذشته از مطالب فوق، امروز ما شاهد گرايش مردم جهان به سوى نظامهاى دينى پس از
مدتها اعراض، انكار و فراموشى دين، هستيم. انقلاب اسلامى ايران نشان داد كه رهبرى و
تعاليم دينى مىتواند تا حد بسيارى زيادى بر رفتار مردم اثر گذاشته و استقلال، حريت
و... را براى آنها به ارمغان آورد.
به هر صورت به فرموده امام راحلمان، امروز جهان تشنه اسلام ناب محمدى(ص) است و
يقينا در رأس همه مسائلى كه بايد به بشر امروز عرضه شود، معارفى است كه او را از
بحرانهاى خانوادگى، اجتماعى و... و در يك كلام بحران تربيتىاى كه گرفتار آن است
خلاصى بخشد، ولى آيا دين چنين معارفى عرضه داشته است؟ و ارتباط دين با تربيت تا چه
حد است؟
واژه دين كاربردهاى مختلف و متشابهى دارد و شايعترين اصطلاح آن، عبارت است از
«مجموعهاى از عقايد كه محور آنها را خدا و ماوراى طبيعت تشكيل مىدهد، به اضافه
سلسلهاى از ارزشها و احكام و دستورالعملهاى متناسب با آن عقايد».(١) به عنوان يك
تشبيه، مىتوان دين را به درختى تشبيه كرد كه ريشهاش را عقايد، و تنه و شاخههاى
١ و ٢ ـ رجوع شود به نگرشى بر مديريت در اسلام، مقاله «تبيين مفهوم مديريت اسلامى»،
محمد تقى مصباح يزدى
اصلىاش را ارزشهاى اخلاقى و اجتماعى، و ساير شاخ و برگهايش را قوانين و احكام عملى
تشكيل مىدهند و دينى كه از طرف خداى متعال به وسيله پيامبرانش براى مردم نازل شده
است، «دين حق» و آيينهاى ساخته دست بشر «دين باطل» ناميده مىشود(١). حال وقتى از
رابطه دين و تربيت سخن مىگوييم، مرادمان رابطه دين حق ـ كه در اينجا مراد اسلام
است ـ و تربيت مىباشد. براى آنكه اين رابطه خوب فهم شود، بايد نگاهى به معارف دينى
داشته باشيم:
گفتيم كه دين، مجموعهاى است از معارف كه شامل عقايد، احكام و ارزشهاست. به عبارت
ديگر، بخشى از معارف دين را عقايد تشكيل مىدهد؛ عقايد صحيح پيرامون اصلىترين
مسائل هستى: خدا، جهان، انسان و... بخش ديگر آن احكام است، كه ناظر به عملكرد افراد
در رابطه با خود، طبيعت، اجتماع و مبدأ هستىبخش جهان، يعنى خداست و بخش ديگر آن را
ارزشها تشكيل مىدهد؛ ارزشهايى همچون تقوا، خيرخواهى و.... در جاى خود اين مسأله به
اثبات رسيده است كه نوعى ارتباط ميان اين سه بخش وجود دارد و چنان نيست كه احكام و
ارزشها با يكديگر ضديتى داشته باشند، و ارزشهايى كه دين معرفى كرده است با عقايد
ارائه شده سنخيت و همخوانى نداشته باشد. اما مسأله مهم اين است كه دايره و وسعت اين
عقايد، احكام و ارزشها تا چه حدى است؟ آيا عقايدى كه دين ارائه كرده است، تنها ناظر
به امور خارج از ادراك بشر است يا اينكه در زمينه مسائل و پديدههاى طبيعى كه در
فيزيك، شيمى و علوم طبيعى و انسانى ديگر مورد بحث قرارمىگيرند نيز، دين سخن
مىگويد؟ اين مسأله، همان چيزى است كه در مباحث «قلمرو دين»، «انتظار ما از دين» و
«جامعيت دين»، مورد بحث قرار مىگيرد.
در اينكه هدف دين، هدايت انسانها به قرب الهى است اختلافى نيست، اما در مورد اينكه
دين با اين هدف به چه نوع معارفى پرداخته است، ديدگاههاى متفاوتى ارائه شده است. با
آنكه تفصيل اين بحث از حوصله نوشتار حاضر، كه گذر و مدخلى است بر نظام تربيتى
اسلام، خارج مىباشد، اما نظر به اهميت و ثمرات مهمى كه بر آن مترتّب مىشود، به
اختصار به آن مىپردازيم:
١ ـ برخى معتقدند كه دين، فقط براى سعادت اخروى سرمايهگذارى كرده است و امور
دنيايى و آبادانى دنيا را به عقول انسانها واگذاشته است:«روآوردن به دين نبايد براى
خوب كردن زندگى و اداره دنيا باشد. ساختن دنيا و اداره درست زندگى فردى و اجتماعى
را به اختيار و به عهده خودمان واگذاردهاند».
البته از ديدگاه اين نظريه، اين به معناى نفى جامعيت دين نيست، زيرا جامعيت هر امرى
بايد متناسب با خود او و هدف آن لحاظ شود. هدف دين، تأمين سعادت اخروى است نه سعادت
دنيوى. دين براى تكميل و جبران نقصان عقل و حس آمده است، يعنى قلمرو دين از جايى
شروع مىشود كه يا عقل و حس بشرى را در آنجا راهى نيست يا در مواردى است كه امتحان
كردن آن به نابودى امتحان كننده منتهى مىشود، به عبارت ديگر به قول برخى:
«جهتگيرى اصلى مفاهيم دينى و اساسا رسالت دين اين است كه ما را نسبت به آخرت
خودمان حساس كند و به ما برنامه سعادت اخروى بدهد. اين به معناى نفى برنامه براى
دنياى ما نيست بلكه «براى دنيا برنامه داشتن» به اين معناست كه يا مزاحمتهاى دنيا
را رفع كند، يا در آنجا كه دنيا ما را اعداد و امداد مىكند، از آن استفاده نمايد».
٢ ـ در مقابل اين نظر، كسانى معتقدند كه دين در تمام شؤون زندگى دنيوى سخن دارد؛
زيرا درست است كه شأن دين هدايت عمومى است، ولى هيچ عملى نيست كه در اين امر تأثير نداشته باشد. دخل و تصرف در طبيعت، ارتباط با ديگران و... نيازمند
فهم مصالح فردى و جمعى است، چيزى كه عقل از ادراك آن به درستى تمام عاجز است. بنابر
اين وظيفه دين ايجاب مىكند كه در تمامى زمينههاى سياست، تربيت، اداره اجتماع و...
سخن داشته باشد. سيد قطب در تفسير «فى ظلال القرآن»، با بيان اين نكته كه دين
مجموعه نظامدارى است كه خداوند براى تمام عرصههاى زندگى بشر تنظيم كرده است،
مىنويسد:
«در اين رسالت شريعتى آمده است، كه زندگى انسان را از تمام جنبهها مورد توجه قرار
داده و براى هر جنبه، برنامهاى دارد. براى امورى كه درگذر ايام با تغيير زمان و
مكان و شرايط دگرگون مىشوند، اصول و قواعدى بيان كرده و براى آن دسته از امور كه
ثابت و تغييرناپذيرند، احكام و قوانينى مشخص كرده و در بردارنده همه نيازهاى بشرى
است»(١).
به همين جهت از قرآن به عنوان قانون «تربيت» و «زندگى عملى» نام مىبرد:
«قرآن كتابى نيست كه فقط بايد تلاوت شود، بلكه قانون اساسىاى جامع و كامل است،
قانونى است براى تربيت، همانگونه كه قانونى است براى زندگى عملى(٢)».
١ ـ سيدقطب، فى ظلال القرآن، ج٢، ص٨٤٢.
٢ ـ همان؛ ج١، ص٢٦١
از اين دو نظريه حداقل و حداكثر كه بگذريم، به نظريات طيف وسيعى از انديشمندانى بر
مىخوريم كه راه وسطى را انتخاب كردهاند و البته با تفاوتهايى، همه بر اين امر
اتفاق دارند كه دين در كليات و امهات مسائل دنيوى سخن دارد و اصول قواعدى را بيان
نموده است، ليكن منطقههايى هم وجود دارد كه جايگاه جولان عقل بشر است تا با ملاحظه
آن اصول و قواعد و مبانى دينى و سعادت اخروى خويش، به نظامدهى و وضع يا كشف قوانين
ديگر بپردازد. علامه طباطبايى در تفسير الميزان به صراحت تمام اعلام مىدارد كه از نظرگاه قرآنى، دين، روش زندگى اجتماعى است، روشى كه هم به
سعادت و تأمين حيات دنيوى نظر دارد و هم به سعادت اخروى، و از آنجا كه كه اين دو
حيات، به يكديگر متصلند، دين نه فقط در محدوده ارتباط انسان با خدا بلكه در
زمينههاى اجتماعى هم سخن دارد.
مرحوم علامه(ره) در ذيل آيه «ونزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شىء»(١) مىفرمايد:
«از آن جهت كه شأن قرآن هدايت همه انسانها است، ظاهر اين است كه اگر خداوند فرموده
است قرآن بيان همهچيز مىباشد، منظور همه چيزهايى است كه مردم در زمينه راهيابى به
هدايت بدان نيازمندند، مانند معارف مربوط به مبدأ و معاد و اخلاق ارزشمند و
برنامههاى الهى و قصاص و ... ليكن در روايات اين تعبير وجود دارد كه در قرآن، علم
گذشته حال وآينده تا روز قيامت نهفته است. اين روايات بر فرض صحت، مدعى نيست كه اين
مسائل از ظاهر الفاظ قرآن استفاده مىشود، بلكه بيان اين حقايق مىتواند اعم از
دلالت لفظى و اشارى باشد.(٢)
١ ـ سوره نحل، آيه ٨٩.
٢ ـ الميزان، ج١٤، ص٣٢٤.
بار ديگر تكرار مىكنيم كه مرادمان از نظام تربيتى نه نظام اجرايى، بلكه نظام به
معناى مجموعه منتظمى از انديشهها درباره هستى، انسان و جامعه است كه از آنها
اهداف، اصول وروشهاى تربيتى استخراجمىگردد. ويژگى اين اصول، اهداف، روشها ومبانى
در اين ساختار، اين استكهنوعى ارتباط وثاق وهمخوانى معنادارى بين آنها يافت
مىگردد.
اما در مورد نظر گاه دين در اين زمينه با مراجعه به متون دينى، نكات كلى ذيل به چشم
مىخورد:
١) گزارههاى بسيارى در متون دينى مىتوان يافت كه دقيقا ناظر به حقايق عينى، امور
دنيوى و رفتارها و روابط انسانى در اين عالم است. در قلمروهاى گوناگون بويژه
موضوعات انسانى، مانند اقتصاد، سياست، تعليم و تربيت و ... با گزارههاى توصيفى و
هنجارى فراوانى در متون و منابع دينى مواجه مىشويم.
٢) معالوصف منطقة الفراغها و محدودههاى مباحى وجود دارد كه عرصه جولان انديشه و
تحقيق انسانها در گذر زمان است كه خود دين با دعوت به تعقل تفكر و تدبر، انسانها را
به جستجوى حقايق در اين محدوده دعوت كرده است.
٣) بعلاوه، مىتوان حدس زد كه عمدتا در اين احكام، سعادت فردى ـ اجتماعى، مادى ـ
معنوى، دنيوى ـ اخروى انسانها لحاظ شده است هرچند تفاصيل اين تأثيرات و ارتباط اين
سلسله دستورها و گزارهها با مسائل معنوى و روحى و نيز سعادت اخروى، در همه موارد
بر ما مكشوف نيست.
٤) بنابراين چنان نيست كه بشر با مراجعه به دستورهاى دينى و شريعت، بىنياز از
انديشه و تكاپو در تحول شيوهها و روشهاى تكامل در زندگى بشود، بلكه خود دين به اين
تلاش فكرى و عملى توصيه كرده است. البته، نبايد گمان شود كه جهتگيريهاى ويژه، در
اسلام امور دنيوى و روشهاى تنظيم شده و روابط زندگى به كلى مورد غفلت واقع شده است.
٥) اصولاً اسلام در بخشهاى بنيادين نظامها، از جمله نظام تربيتى، مانند مبانى و
اهداف، حضور ملموستر و گستردهتر دارد، مع الوصف درباره روشها هم سكوت نكرده است.
قرآن و سيره عملى معصومين(ع) مملو از راهكارها و روشهاى تربيتىاى است كه در جاى
خود بدان اشاره خواهيم كرد.
پس به طور قطع مىتوان ادعا كرد كه دين، داراى مكتب و نظام تربيتى به معناى
مجموعهاى منتظم از انديشهها مىباشد. قرآن و سنت بينش خاصى را در مورد هستى، انسان و جامعه ارائه كردهاند كه بر اساس آنها اهداف، اصول و روشهاى معينى مشخص
گرديده شده است. مىتوان از طريق جمعآورى و صورتبندى گزارههاى تربيتى و بينشهاى
مذكور، نظام تربيتى مورد نظر دين را نشان داد، چنانكه برخى چنين كردهاند.
به عنوان نمونه و براى آنكه دانشپژوهان محترم، خود شيوه ارتباط و استنباط نظام و
مطالب ارائه شده در كتاب را خوب فهم كنند، به ذكر يك مثال اكتفا مىكنيم:
از قرآن و روايات استفاده مىشود كه انسانها از محدوديتهايى برخوردارند؛ مثلاً
انسانها موجوداتى ضعيفند؛
«خلق الانسان ضعيفا؛(١) انسان ضعيف و ناتوان آفريده شده است».
اين ضعف به اطلاق خود، شامل ضعفهاى عقلى، بدنى و نفسى او مىشود. نمونه بارز اين
ضعف، در دوران كودكى و پيرى است؛
«الله الذى خلقكم من ضعف... ثم جعل من بعد قوةٍ ضعفا وشيبة»(٢)؛ حال اگر بخواهيم
اين انسان را براى رسيدن به قرب الهى و كسب كمالات معنوى آماده سازيم (هدف)، بايد
اصولى را به كار گيريم كه از جمله آنها مىتوان به اصول زير اشاره كرد:
١ ـ اصل توجه به پرورش جسمى و استفاده مجاز و صحيح از طبيعت: اسلام هرگز انسان را
به دورى جستن از اكل و شرب مجاز دعوت و از استفاده مشروع از طبيعت نهى نمىكند،
بلكه بر او لازم مىداند كه به نحو صحيح نيازهاى جسمى خويش را پاسخ گويد. رياضتهاى
بدنى ـ آن گونه كه در تربيتهاى صوفيان ديده مىشود ـ از نظر اسلام مقبول نيست.
١ ـ سوره نساء، آيه ٢٨.
٢ ـ سوره نساء، آيه ٥٤.
٢ ـ اصل «مسامحت»: نبايد از متربى انتظارى بيش از توان و درك او داشت، هر كس به
اندازه توان و درك و شناختى كه دارد، به انجام اعمال و رفتار مبادرت مىورزد. از
كودك و نوجوان نمىتوان انتظار داشت كه همانند يك بزرگسال عمل كند. پيامبر اكرم(ص)
در حديثى مىفرمايد:
«رحمالله من اعان ولده على بره، قال قلت كيف يعينه على بره قال(ص) يقبل ميسوره و
يتجاوز عن معسوره...؛(١) خداى رحمت كند كسى را كه در نيكوكارى فرزند خويش را يارى
كند. راوى گويد از حضرت پرسيدم: چگونه او را كمك نمايد؟ حضرت فرمود: آنچه را كه در
توان فرزند است از او بپذيرد و از آنچه در توان تو نيست و برايش دشوار است بگذرد.»
٣ ـ اصل سهولت در تكاليف: به سبب همين ضعف و ناتوانى است كه نبايد در تربيت بنا را
بر تكاليف سخت و دشوار گذاشت، بايد اصل و قاعده را بر ارائه تكاليف سهل قرار دهيم،
تكاليفى كه متربى خود را از انجام آنها عاجز نبيند و انگيزه كافى براى انجام آنها
در وى به وجود آيد. اسلام همواره بر ايجاد اين انگيزش و انگيختگى روانى در فرد
اصرار دارد و براى اين منظور از روشها و فنون خاصى استفاده كرده است. در حديثى است
كه پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد:
«بعثت على الحنيفةالسهلةالسمحه؛ من بر آيين فطرى آسان ومداراگر مبعوثشدهام».
حال با توجه به اين اصول و مبنا و هدف، مربى مىداند كه از چه روشهايى براى تربيت
وى استمداد جويد، كه البته برخى از اين روشها در سيره و سنت رسول خدا(ص) و قرآن
مجيد ديده مىشود: مثلاً اينكه در هنگام مريضى، فرد از انجام برخى تكاليف معاف
شدهاند، يا اگر كسى از روى جهالت و نادانى و بىاطلاعى از تكليف مرتكب خطايى شد،
بايد او را عفو كرد و ... .
١ ـ كافى، ج٦، ص٥٠.
با توجه به آنچه گفته شد، معلوم مىگردد كه براى كشف نظام تربيتى اسلام، بايد نخست
به گزينش گزارههاى موجود در متون مقدس دينى (قرآن و روايات وارده در كتب معتبر) و
نيز اتخاذ سيره معصومين عليهمالسلام اقدام نماييم، سپس با ترتببخشى صحيح اين
گزارهها و با توجه به نوع ارتباطى كه با هم دارند، به كشف مبانى، اهداف، اصول و
روشهاى ارائه شده اقدام نمود. بنابراين، كشف نظام تربيتى اسلام همچون ساير
زمينههاى فقهى، كارى اجتهادى و استنباطى است كه بدون خبرويّت و آگاهى كافى هرگز
ميسور نخواهد بود. كسى كه در چنين راهى قدم مىگذارد، بايد به علوم قرآنى و علم
حديث و رجال و تا حدى تاريخ، آگاهى كافى داشته باشد، بعلاوه از اطلاعات كافى در
مورد مكاتب تربيتى و علوم روانشناسى و تربيتى برخوردار باشد. كشف و تبيين نظام
تربيتى اسلام، مانند ديگر نظامهاى اسلام، داراى شرايط، قواعد و شيوههاى متنوع و
گوناگونى است كه تشريح آن، اينك مورد نظر ما نيست، اما داراى سه ركن اساسى است:
الف: آگاهى دقيق و عالمانه از علوم اسلامى و متون دينى و روش صحيح؛
ب: آگاهى از موضوعات تربيتى و سؤالهاى نو شونده در هر زمان و به تبع، وقوف بر مكاتب
و علوم تربيتى...؛
ج: نظام بخشى به مجموعه احكام و گزارهها و كشف قوانين حاكم به آنها، با توجه به
سؤالها و نيازها (اين مرحله متفاوت از استنباط فقهى به معناى متداول آن است).
بنابراين آنچه در اين نوشتار ارائه مىشود، به تناسب فهم و درك ناقص و اندك ما از
آيات و روايات و علوم مذكور است. برداشت و استنباط نظام تربيتى اسلام همچون فقه و
استنباطات فقهى محدود به فرد يا زمان خاصى نيست، هركس ديگر نيز مىتواند درصدد كشف
اين نظام برآيد. البته شيوه كشف نظام، فقط و فقط منحصر در راهى است كه بيان كرديم، ولى نوع برداشت و فهم افراد از گزارههاست كه مىتواند مختلف باشد.
بنابراين، همچنان كه فقه نوعى ثبوت و پويايى سپرى كرده و مىكند، استنباط نظام
تربيتى يا ديگر نظامها نيز چنين سيرى خواهد داشت.
يك نظام تربيتى يا اقتصادى يا... زمانى كامل است كه تمام عناصر و اجزاى آن، اولاً
از واقعيت و صحت لازم برخوردار باشد، و ثانيا ارتباط هماهنگ و منسجمى با يكديگر
داشته باشند. اين ويژگيها زمانى تحقق مىيابد كه مبدع اين نظام از اشراف تامى بر
موضوع خود برخوردار باشد و در سايه علم و آگاهى و بينش عميق و وسيع خويش، به طرح و
بيان اجزا و عناصر نظام بپردازد. در چنين صورتى است كه اين نظام در عمل، حداكثر
فايده و نتيجه را در پى خواهد داشت.
نظامهاى دينى به لحاظ برخوردارى از منبع بىنهايت علمى، از دقت، تماميت و هماهنگى
اجزا برخوردارند، بويژه دين مبين اسلام، كه آخرين و جامعترين دين الهى است و بنا به
قضاوت همه متفكرين اسلامى، به همه ابعاد انسان توجه بليغ نموده است، نگاهى گذرا به
احكام شرعى بيانگر اين امر است. نظامهاى ديگر تربيتى، به لحاظ محدوديت و اطلاعات
اندكى كه مبدعان و ارائهدهندگان آن نظامها داشتهاند، تا كنون نتوانسته است
پاسخگوى نيازهاى بشر باشد، بعلاوه، همچنانكه قبلاً نيز متذكر شديم درك بشر فقط از
امور اين جهانى، آن هم به شكل ناقص و محدود مىباشد و براى او راهى به سوى مصالح و
مفاسد اخروى نيست.
بنابراين، جاى هيچگونه ترديدى نيست كه نظام دينى ما و در بحث حاضر نظام تربيتى
اسلام، به لحاظ همين اشراف و آگاهى ارائهدهنده آن و نيز با توجه بر قرائن و شواهد
تاريخى، در زمانهايى كه اين نظام در رفتار مسلمين جلوهگر شد وچشم جهانيان را به
خود معطوف داشت، بر ساير نظامهاى ديگر ارجحيت داشته و دارد. لذا لازم است تا با ارائه
آن به جهانيان تشنه و سردرگم امروز، آنها را سيراب كرده، به راه صحيح رهنمون شويم.
با بررسى نقطهنظرات و ديدگاههاى حضرت امام خمينى، نظر ايشان را در مورد دين و
تربيت، مورد بحث قرار دهيد.
به نظر شما آيا اين نظريه درست است كه بدون بكارگيرى نظريات تربيتى اسلام، تجربه
تربيتى بشر به نابودى و فناى او و از دست رفتن حقيقت اصيل او يا لااقل معطل و مستور
ماندن حقيقت انسان منتهى مىشود؟ استدلال كنيد.