حقوق از ضروريات زندگى اجتماعى بشر است و رسالتش تنظيم روابط موجود ميان اعضاى
جامعه است؛ روابطى كه به تدريج در گذر زمان و با تحول و پيشرفت جامعه بر تنوع و
پيچيدگى آن افزوده مىشود، و به لحاظ ماهيت، موضوع و گستره وجود خود اقسام و شعبى
را پديد مىآورد؛ مانند روابط خصوصى، عمومى، داخلى و خارجى. و حقوق كه ناظم و ناظر
بر اين روابط است، متناسب با آن تنوع و اين اقسام، منقسم و منشعب مىگردد؛ مانند
حقوق خصوصى، حقوق عمومى، حقوق بينالملل خصوصى و حقوق بينالملل عمومى.
اگر اهميت هر يك از شاخههاى حقوق مبتنى بر اهميت نوع روابطى باشد كه متكفل تنظيم
آنهاست، بايد گفت حقوق اساسى مهمترين اين شعب و اقسام است، چرا كه مهمترين نوع
روابط اجتماعى را به لحاظ ماهيت و موضوع تنظيم مىكند؛ يعنى روابط سياسى متقابل
ميان حاكم و مردم را به نظم مىكشد.
اين رشته از حقوق به دنبال تحول جوامع انسانى و خروج آنها از حالت ابتدايى و پيشرفت
به سمت انسجام و سازمان يابى و پيدايش قدرت سياسى پديد آمده است. به تعبير ديگر،
حقوق اساسى زاييده جامعه سياسى است و جامعه سياسى جامعه متكاملى
است كه در آن قدرت سياسى به طور پيچيدهاى سازمان و سامان يافته و حقوق اساسى مردم
به كمال رسيده و در قالب قواعد حقوقى سازمان داده شده است.
همزمان با تولد قدرت سياسى به عنوان پديده جامعه سياسى، براى ايجاد امنيت، مسئله
كنترل قدرت و تضمين مصونيت افراد جامعه از قهر و غلبه و سركشى قدرت نيز مطرح گرديده
است. حقوق اساسى مسئوليت تعيين حدود و ثغور قدرت و تضمين حقوق و آزاديهاى مردم را
بر عهده گرفته است.
وجود قدرتى فائق در جامعه، عنصرى ضرورى براى نظم و امنيت است؛ از طرف ديگر، آزادى
عنصرى است كه براى رشد و شكوفايى استعدادهاى خداداد بشر و تعالى و ترقى و قرب او به
مقصد آفرينش ضرورتى حياتى دارد. گفته مىشود قدرت ميل به استبداد دارد و آزادى
تمايل به هرج و مرج، حقوق اساسى ميانجى قدرت و آزادى است كه اين دو عنصر ضرورى و به
ظاهر متعارض را با يكديگر سازش مىدهد تا جامعه در پرتو نظم و امنيت و آزادى و
خلاقيت زمينه رشد و تعالى افراد بشر را فراهم آورد.
حقوق اساسى كه در جوامع امروزى عمدتا در قالب قوانين اساسى تجلى يافته، سند مشروعيت
قدرت حاكم و آزاديهاى مردم است. آزاديها را در قبال قدرت حمايت مىكند و اعمال قدرت
را در تعيين و تحديد حقوق و آزاديها موجّه مىسازد و به طور كلى روابط سياسى جامعه
را سازماندهى و نهادينه مىكند. از آن جا كه حقوق معمولاً قدرت را بر نظريهاى
استوار مىسازد كه مورد پذيرش عمومى جامعه است، به آن مشروعيت مىبخشد(١).
(١) براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: ابوالفضل قاضى، حقوق اساسى و نهادهاى سياسى، دفتر نخست، گفتار اول.
الف) جايگاه حقوق اساسى در ميان شاخههاى مختلف حقوق
حقوق از جهات مختلف تقسيمبندى مىشود، كه در اين جا براى روشن شدن
جايگاه حقوق اساسى به مهمترين آنها اشاره مىكنيم:
١. تقسيمات حقوق به لحاظ نوع رابطه: روابطى كه حقوق به تنظيم آنها مىپردازد يا از
نوع خصوصى است، يعنى طرفهاى آن اشخاص هستند. آن بخش از حقوق كه موضوعش اين قسم
روابط است حقوق خصوصى ناميده مىشود و يا از نوع عمومى است كه قسمى از روابط است كه
طرفهاى آن دولت و مردم هستند. يا به طور كلى موضوع اين قسم روابط كليّت جامعه سياسى
است. قسمتى از حقوق كه ناظر بر اين روابط است حقوق عمومى نام دارد.
٢. تفسيم حقوق به لحاظ قلمرو اجرايى: از اين جهت حقوق به داخلى و خارجى تقسيم
مىشود. بخشى از قواعد حقوقى قلمرو اجرايى محدود به مرزهاى يك كشور دارند. اين بخش
را حقوق داخلى گويند و بخش ديگر را كه از مرزهاى يك كشور فراتر مىرود حقوق خارجى
گويند.
از تركيب اقسام فوق چهار قسم حاصل مىشود كه عبارتاند از: ١. حقوق خصوصى داخلى؛
٢.
حقوق خصوصى خارجى؛ ٣. حقوق عمومى داخلى؛ ٤. حقوق عمومى خارجى.
حقوق خصوصى داخلى شامل آن بخش از قواعد حقوقى است كه موضوعش روابط خصوصى اشخاص در
داخل قلمرو يك كشور است؛ مانند حقوق مدنى، حقوق تجارت و ... .
حقوق خصوصى خارجى شامل قواعدى است كه موضوعش روابط خصوصى اشخاص در قلمروى فراتر از
سرزمين يك كشور است. از اين بخش به حقوق بينالملل خصوصى تعبير مىشود. حقوق عمومى
داخلى شامل آن بخش از قواعد حقوقى است كه روابط متقابل دولت و مردم يك كشور را
تنظيم مىكند؛ مانند حقوق اساسى، حقوق ماليه، حقوق جزايى و مانند آن، و بالاخره
حقوق عمومى خارجى آن قواعد و مقررات
حقوقى را در بر مىگيرد كه روابط دولتها را با يكديگر و با سازمانهاى بينالمللى و
نيز روابط ميان سازمانهاى بينالمللى را با هم تنظيم مىكند.
ازآنچه گذشت روشن شد كه حقوق اساسى در زمره حقوق عمومى داخلى قراردارد.
حقوق اساسى آن بخش از حقوق عمومى است كه به بررسى حقوقى پديدهها، نهادها و
سازمانهاى سياسى جامعه مىپردازد و شامل قواعد و اصول حاكم بر روابط سياسى متقابل
ميان دولت و مردم و نهادهاى دولتى با يكديگر است.(١)
مجموعههاى قواعد و مقررات موجود محصول فعلى حقوق هستند و دانش حقوق با نقد، بررسى
و ارزيابى آنها همواره در پى يافتن بهترين و نزديكترين قواعد و مقررات به عدل و
انصاف است.(٢)
همان گونه كه اشاره شد، موضوع اصلى حقوق اساسى رابطه قدرت و آزادى است. قدرت و آزادى دو عنصر به ظاهر ناسازگار، اما ضرورىِ جامعه سياسى انسانى است. حيات انسانى و سالم جامعه به تنظيم صحيح رابطه ميان اين دو و تعيين حدود و ثغور آنها وابسته است. بديهى است دين كه راه و رسم زندگى انسان الهى را به ما مىآموزد حاوى احكام و فرامين مربوط به اين امر حياتى است؛ يعنى دين داراى يك نظام حكومتى و سياسى است.
(١) براى توضيح بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به: قاضى، بايستههاى حقوق اساسى، ص
١٣ ـ ١٧.
(٢) براى توضيح رجوع كنيد به: كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٥٩.
در اسلام بايد اين نظام را از سرچشمه فياض كتاب آسمانى و سنت پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله
استنباط كرد. قرآن كه از منبع وحى بر پيامبر گرامى نازل گرديده است، شالوده و بنيان
ديدگاه اسلام را بيان مىكند. و حاوى احكام و اصولى است كه اهم قوانين اساسى و
ديدگاههاى سياسى اسلام براى اداره جامعه بشرى از آن استفاده مىگردد. در كنار قرآن،
رسول گرامى اسلام با رفتار و گفتار خويش آن اصول اساسى را تبيين مىساخته و نخستين
جامعه مدنى اسلام را بنيان نهاده است.
آقاى محمد حميداللّه استاد دانشگاه استانبول نخستين متن قانون اساسى اسلامى را
اعلاميهاى مىداند كه پيامبر گرامى حضرت محمد صلىاللهعليهوآله براى اداره دولت
ـ شهر مدينه و رابطه ميان قريش و مردم مدينه و تشكيل نخستين امت اسلامى صادر
فرمودهاند.(١)
مفهوم حاكميت و قدرت سياسى، منشأ و مشروعيت آن، مقام و مرجع صالح براى به دست گرفتن
قدرت سياسى، چگونگى توزيع و اعمال اين قدرت، اهداف و مقاصد آن، دستگاهها، تشكيلات و
در يك كلام رژيم سياسى و نوع حكومت مهمترين مسائل مورد بحث در حقوق اساسى است.
از منظر اسلام، حاكميت مخصوص خداست؛ او حاكم مطلق بر جهان و انسان است «له ما فى
السموات والارض» و در اين مُلك شريكى ندارد «ولم يكن له شريك فى الملك». همو هرگاه
اراده فرمايد زمام ملك و فرمانروايى را به هر كه خواهد تفويض مىفرمايد و هر گاه
بخواهد باز پس مىگيرد كه فرمود:
«قل اللهم مالك الملك توتى الملك من تشاء وتنزع الملك ممن تشاء وتعزّ من تشاء وتذل
من تشاء بيدك الخير، انك على كل شىء قدير».(٢)
(١) ر.ك به دكتر حميد الله، محمد، حقوق روابط بين الملل در اسلام، ترجمه دكتر مصطفى
محقق داماد.
(٢) سوره آل عمران، آيه ٢٦.
او اين ملك و فروانروايى را به انبياى مرسل خويش ارزانى داشته است. پيامبر اسلام كه
خاتم همه پيامبران است مأموريت يافته است تا «امت اسلام» را پايه بگذارد و رهبرى
و زعامت آن را بر عهده گيرد. و چنين نيز كرد. بنابراين، سنت و سيره نبوى براى ما
بهترين الگو براى ساخت جامعه اسوه و امت واحد است. پس از رسول خدا
صلىاللهعليهوآله اوصياى او اين رسالت و مأموريت را بر عهده داشته و دارند. چه
اوصياى خاص او كه امامان معصوم عليهمالسلام بودهاند و چه اوصياى عام او كه فقهاى
عادل در عصر غيبت امام عليهالسلام هستند.
از اين رو، حقوق اساسى اسلام همواره زنده و پايدار بوده و تصور كهنگى و انزواى آن
امرى نادرست و ناشى از نادانى يا برخاسته از اغراض شيطانى است. دراينباره در مباحث
آتى به تفصيل بحث خواهد شد.
برخى از روشنفكران عصر ما سخن از نظام حكومت در اسلام را بهجا نمىدانند و دليلشان
اين است كه حكومت ضرورتى اجتماعى است كه زندگى مادى بشر آن را اقتضا مىكند و با
تمايلات و تحولات اين زندگى متغيّر مىگردد و دين را با اين بعد از حيات انسان كارى
نيست، بلكه انتساب چنين امرى به دين وارد كردن غير دين در دين است و به تعبير ديگر
نوعى بدعت است.
اين سخن در طول زمان آن قدر شايع گرديده كه گويا حقيقتى ترديدناپذير بوده است. چنين
سخنى درباره اديان بزرگ قبل از اسلام، به ويژه مسيحيت، فراوان ترويج گرديده است.
اما درباره اسلام نيز برخى اين ادعا را داشتهاند و مدعيان حكومت اسلامى را مورد
ملامت و تهاجم قرار دادهاند.(١)
(١) شمس الدين، شيخ محمد مهدى، نظام الحكم و الاداره فى الاسلام، ص ١٩.
گفتهاند اسلام هم همچون ساير اديان آسمانى با دولت و حكومت كه نهادى سياسى و ساخته
دست بشر است و محصول عقل و انديشه اوست بيگانه است. مىگويند آنچه در زمان حضرت
رسول تحقق يافته است، حكومتى دينى بوده كه با رحلت آن حضرت دولت دينى او نيز از
جهان رخت بر بسته است. و آنچه پس از او در دنياى اسلام وجود
داشته، همچون دنياى غير اسلام دولتهاى سياسى بوده و هستند، نه دولت دينى كه بايد در
رأس آن يك معصوم قرار گيرد، وگرنه به يك نظام تئوكراسى استبدادى بدل مىشود كه
اجازه كوچكترين معارضهاى را در مقابل خود نمىدهد؛ نظامى كه امروز ديگر زمانش سپرى
شده و در تاريخ بايد مطالعه شود.(١)
پديده جدايى دين از سياست و حكومت امرى است كه نخست در غرب مسيحى واقع شد. زمانى كه
مسيحيت به روم راه پيدا كرد، روميان غرق در تمدن سراسر مادى خويش بودند و با سنن
اخلاقى و معنوى بسيار فاصله داشتند. انتظار مىرفت كه با ورود مسيحيت - كه منادى
اخلاق و معنويات بود - تحولى در جامعه اروپايى پديد آيد؛ اما آنچه واقع شد اين بود
كه امپراتورى روم با حفظ هويت قبلى خود به مسيحيت نزديك شد، و در واقع، مسيحيت را
از صحنه زندگى كنار زد. گفتند مسيحيت نيامده است تا نظم و نظامى عام را بنيان نهد
كه شامل حيات اجتماعى، اقتصادى و سياسى گردد، بلكه در صدد تهذيب روح، تطهير وجدان و
توجه دادن انسان به ملكوت آسمانهاست.
نطفه تمدن امروز غرب همان تمدن روم قديم است كه اروپا پس از قرون وسطى بدان بازگشت.
منافع مادى كه محور تمدن روم بود، در تمدن معاصر غرب هم همان نقش را داراست و از آن
جا كه تمدن مسيحى نفع مادى مورد نظر غربيها را تأمين نمىكرد، آن را به طور كلى از
زندگى اجتماعى كنار نهادند.
اما درباره اسلام به گونه ديگرى بايد قضاوت كرد. نخست اين كه اسلام به زندگى دنيا و
حيات اخروى يكسان مىنگرد و هر كدام را بخشى از حركت انسان و سير الى اللّه او
مىداند كه تضمين سلامت اين حركت و سير تنها در شرايط لازم و محيط مناسب و تأمين
نيازها وضرورتهاى آن ممكن مىگردد. ازاينرو، اسلام بايد براى حيات اين دنياى بشر
نيز برنامهاى جامع داشته باشد كه در رأس آن نظام حكومت و اداره جامعه است.
(١) خليل عبدالكريم، الاسلام بين الدولة الدينيه و الدولة المدنيه، ص ١٧ ـ ١٩.
وجود دولت ضرورتى اجتماعى براى انسانى است كه موجودى اجتماعى و به اصطلاح مدنى
بالطبع است؛ ضرورتى كه در هيچ حالتى بىنيازى از آن حاصل نيست، بلكه از نيازهاى
بديهى وطبيعى جامعه بشرى است. زندگى اجتماعى حاوى روابطى است كه هر روز بر پيچيدگى
آنها افزوده مىگردد. تنظيم و تضمين اين روابط كه حيات اجتماعى به آن وابسته است
بدون وجود قدرتى برتر و مشرف بر جامعه كه حقوق فردى و اجتماعى افراد را در ضمن آن
روابط پاس بدارد، ممكن نيست. البته صاحبان قدرت همواره به اين ضرورت قيام نمىكنند.
اما اين انحراف موجب استغناى از اصل آن نمىشود.
فضل بن شاذان از امام رضا عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: «انا لا نجد فرقة من
الفرق ولا ملّة من الملل بقوا و عاشوا الاّ بقيّم و رئيس، لما لابدّ لهم منه في امر
الدين و الدنيا ...»يعنى ما هيچ گروهى از گروهها و هيچ ملتى از ملتها را نمىيابيم
كه پايدار مانده و به حيات خود ادامه داده باشد، مگر با داشتن سرپرست و رئيسى براى
اداره امور ضرورى دين و دنياى خود ... .(١)
و نيز امير المؤمنين على عليهالسلام فرمودند: «... و انّه لابدّ للناس من امير برّ
أو فاجر ... .»(٢)
(١) علامه مجلسى، شيخ محمد باقر، بحار الانوار، ج ٦، ص ٦٠.
(٢)
نهج البلاغه فيض، خطبه ٤٠، ص ١٢٥.
نظام اسلامى، نظام مبتنى بر فطرت است، لذااصيل و پايدار است. به خلاف نظامهاى مادى
كه مبنايشان نفع مادى است كه امرى غير مستقر و نسبى است. «فاقم وجهك للدين
حنيفا فطرة اللّه التى فطر الناس عليها ... .»(١)
آنچه فطرى است طبعا جهان شمول است؛ «و ما ارسلناك الاّ كافة للناس بشيرا و نذيرا.»
اين دين جهانى آمده است انسان را از بيكران هلاك به ساحل نجات برساند؛ «... و كنتم
على شفاحفرة من النار فانقذكم منها.»(٢)
از طرفى خاتميّت اين دين مقتضى آن است كه حيات انسانى را از تمام جهات و براى هميشه
به بهترين وجه ممكن هدايت كند. و مسلم است كه اين هدف عالى با چشم پوشى از بُعد
مادى زندگى انسان هرگز محقق نمىشود. از اينرو، اهتمام اسلام به هر دو بعد حيات
انسان در نصوص قرآنى به صراحت مشهود است.
اسلام شريعت كاملى را آورده است كه پاسخ نيازهاى انسان را در ابعاد مختلف زندگىاش
در خود دارد. بديهى است اگر اين شريعت به اجرا در نيايد و به خُلق و آيين ثابت و
مستقر در ميان مردم تبديل نشود، اهداف و مقاصد آن محقق نخواهد شد. حقيقت اين است كه
اجراى عمده اين شريعت جز با برپايى حكومت امكان پذير نيست و اين همان فلسفه تشكيل
حكومت دينى پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله است، و همين فلسفه استمرار
حكومت اسلامى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله را نيز اقتضا مىكند. اسلام هم
عقيدهاى است كه روح فرد را علو مىبخشد و هم نظامى است كه جامعه را تعالى مىدهد،
و زمينه تعالى انسان را در جامعهاى اسوه و متعالى فراهم مىسازد.
بنابراين، به ضرورت عقل و شرع، آنچه در دوره حيات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و
زمان اميرمؤمنان على عليهالسلام لازم بوده، يعنى حكومت و دستگاه اجرا و اداره
جامعه اسلامى، پس از ايشان نيز لازم است.
(١) سوره روم، آيه ٣٠.
(٢) آل عمران، آيه ١٠٣.
«هيچ كس نمىتواند بگويد امروز ديگر لازم نيست از حدود و ثغور و تماميت ارضى وطن
اسلامى دفاع كنيم، يا امروز ماليات و جزيه و خراج و خمس و زكات نبايد گرفته
شود، قانون كيفرى اسلام و ديات و قصاص بايد تعطيل شود. هر كه اظهار كند كه تشكيل
حكومت اسلام ضرورت ندارد، منكر ضرورت اجراى احكام اسلام شده و جامعيت احكام و
جاودانگى دين مبين اسلام را انكار كرده است.»(١)
پس سخن از حكومت اسلامى و پيرو آن از حقوق اساسى اسلام نه تنها لغو نيست - آن گونه
كه معتقدان به جدايى دين از سياست گمان بردهاند - بلكه ضرورى است. در ذيل به
پارهاى از آيات شريف قرآن و احاديث نبوى در اين باره اشاره مىشود:
«و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الأرض يرثها عبادى الصالحون.»(٢)
«و نريد ان نمّن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين.»(٣)
«وعد اللّه الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنّهم فى الارض ... .»(٤)
«و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الكافرون.»(٥)
«ومن لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الظالمون.»(٦)
«ومن لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الفاسقون.»(٧)
«ان اللّه يامُركم ان تؤدُّوا الامانات الى اهلها.»(٨)
«انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما آتاك اللّه.»(٩)
(١) امام خمينى، ولايت فقيه و جهاد اكبر، ص ٢٧.
(٢) سوره انبياء، آيه
١٠٥.
(٣) سوره قصص، آيه ٧.
(٤) سوره نور، آيه ٥٥.
(٥) سوره مائده، آيه ٤٤.
(٦) همان آيه
٤٥.
(٧) همان آيه ٤٧.
(٨) سوره نساء، آيه ٥٨.
(٩) همان، ١٠٥.
«انما وليّكم اللّه ورسوله والذين آمنوا يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة و هم
راكعون.»(١)
«و أن احكم بينهم بما انزل اللّه و ... افحكم الجاهلية يبغون ومن احسن من اللّه
حكما لقوم يوقنون.»(٢)
«ان الحكم الا للّه.»(٣)
«اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول و اولى الامر منكم.»(٤)
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله :
«و من مات و ليس عليه امام فميتتهُ ميتة جاهلية.»
«و من مات و ليس فى عنقه بيعة مات ميتة جاهلية.»
«الأئمة من قريش.»
«لا يزال هذا الدين قائما حتى تقوم الساعة و يكون عليهم اثناعشر خليفه كلّهم من
قريش.»
«اللهم ارحم خلفايى ....»
«لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق.»(٥)
(١) سوره مائده، آيه ٥٥.
(٢) همان، ٤٩ ـ ٥٠.
(٣) سوره انعام، آيه
٥٧.
(٤) سوره نساء، آيه ٥٩.
(٥) شيخ صدوق، كتاب مَن لا يحضره الفقيه، ج ٤،
حديث ٥٨٣٢.
از امامان معصوم عليهمالسلام نيز روايات فراوانى در اين باره رسيده است كه در ضمن
مباحث آينده به برخى از آنها پرداخته خواهد شد.
از آنچه گذشت روشن شد كه اسلام با مفاهيمى چون حاكميت، حكومت و حاكم بيگانه نبوده و
به مشروعيت قدرت سياسى و حقانيت صاحبان قدرت و حقوق متقابل فرمانروايان و
فرمانبرداران يا دولت و مردم بىتفاوت نيست، بلكه بيش از هر امرى به اين
امور اهتمام مىورزد. اينها موضوعات حقوق اساسى هستند. نظام حقوق اساسى اسلام نظامى
است كه به طور كامل و صحيح بر مبادى اسلام استوار است. ويژگى و وصف اسلامى اين نظام
بروز و ظهور عنصر اخلاق و ارزشهاى والاى انسانى و كرامت ابناى بشر در آن است، چرا
كه اسلام در پى تعالى مكارم اخلاقى است. اصول و قواعد حقوق اسلام را بايد از منابع
آن به دست آورد. در اين جا اشارهاى به موضوع منابع حقوق اساسى و منابع حقوق اساسى
اسلام لازم است.
در علم حقوق «منبع» در دو معنى به كار مىرود. وقتى از منابع حقوق سخن گفته مىشود، يا مراد مبنا و سرچشمه پيدايش قواعد حقوقى است كه اعتبار و مشروعيت قاعده را نيز به همراه مىآورد. از اين قسم به منابع مادى يا ماهوى حقوق تعبير مىشود. و يا مراد قالبهاى شكلى است كه قواعد حقوقى در آنها ريخته شده و قابل استناد و استدلال است. اين قسم منابع صورى حقوق را تشكيل مىدهند. وقتى سخن از منابع حقوق به ميان مىآيد، معمولاً اين قسم مورد نظر است، و در كتابها و متون حقوقى در مبحثى با عنوان «منابع حقوق» به آن مىپردازند؛ مانند منابع حقوق اساسى، منابع حقوق بينالملل، منابع حقوق خصوصى و ....
يعنى منابع مادى يا ماهوى بر اساس نظريه سياسى غالبوحاكم بر جامعه متفاوتاست.
برايناساس منبع حقوق يا ارادهحاكم ودولت است و يا اراده مردم. در مكاتب ارادى
حقوق، قواعد حقوقى از اراده برتر حاكم سرچشمه مىگيرد و بر تابعان و
فرمانبرداران الزامآور مىگردد. در نظامهاى ملى و داخلى اين اراده واحد است و از
دولت به عنوان حاكم، صادر و بر مردم به عنوان تابع، وارد مىشود، و در نظام حقوق
بينالمللى از اراده مشترك دولتها صادر و بر خود آنان وارد مىگردد، چرا كه در
جامعه بينالمللى واضع و تابع حقوق واحد است و آن دولتها هستند.
در نظامهاى مبتنى بر مكاتب وضعى و اجتماعى، قواعد حقوقى برخاسته از واقعيات،
ضروريات و مقتضيات زندگى اجتماعى است؛ يعنى حقوق پديدهاى اجتماعى است كه در گذر
زمان فعل و انفعالات حيات اجتماعى بشر آن را پديد آورده و متحول ساخته است و اين
فراگرد به موازات تاريخ جريان دارد.
و بالاخره در نظامهاى مبتنى بر مكتب الهى توحيدى تنها اراده غالب خداوند سرچشمه
احكام و قواعد حقوقى است و منشأ اعتبار، مشروعيت و الزام آورى آن همان اراده حق
تعالى است. و اين به طورى كه روشن است مقتضاى توحيد در ابعاد مختلف آن است.
حقوق از هر جا كه نشئت بگيرد، سرانجام به صورت قواعد و مقرراتى در قالبهاى خاص شكل
مىگيرد. از اصلىترين اين قالبها با دو عنوان «قانون» و «عرف» ياد مىشود، برخى
قالبهاى فرعى نيز وجود دارد كه گاهى در بخشهاى مختلف حقوق متفاوت اند در اين جا
نخست نگاهى گذرا بر منابع حقوق اساسى مىاندازيم، آن گاه به منابع حقوق اساسى اسلام
نظر مىكنيم.
اول) قانون (قانون اساسى)
در اصطلاح وقتى «قانون»گفته مىشود، قواعد و مقررات نوشته به ذهن متبادر مىگردد،
كه امروزه اغلب مجالس قانونگذارى آنهاراتصويب مى كند. قوانين كشورها به
لحاظ ميزان اقتدار واعتبار درسلسله مراتبى قرارمىگيرند كهدر رأس همه آنها قواعد و
اصولىاست كهپايهها وبنيانهاى هر نظامى را پىمىريزد ومعمولاً ازآن به «قانون
اساسى» تعبير مىشود. اين قانون منبع اصلى حقوق اساسى كشورهاست. به لحاظ ماهوى،
آنچه مربوط به ساختار سياسى، بنيان و استخوان بندى دولت ـ كشور باشد، جزئى از قانون
اساسى آن كشور است. و به لحاظ شكلى، قانوناساسى مجموعهاىاست متضمن اصول و قواعد
رفتارى يا سازمانى كهدر يك متن رسمى و تشريفاتى، به وسيله مقامات صالح به تصويب
مىرسد،و بر افراد و سازمانها و متصديان امور و قوانين عادى حاكم است.(١)
قانون اساسى در سلسله مراتب قوانين و مقررات كشور بالاترين مرتبه را دارد و ساير
قوانين كه شامل قوانين عادى مصوب قوه مقننه، تصويبنامهها و آييننامههاى مصوّب
قوه مجريه و مصوبات انجمنها و شوراهاى محلى هستند در مراتب پايينتر قرار دارند. به
موجب اين جايگاه، قانون اساسى قانون برتر كشور است كه به وسيله قوه مؤسس يا مجلس
مؤسسان پديد مىآيد. اين برترى اقتضا مىكند كه ساير قوانين و مقررات از قانون
اساسى پيروى كنند و در واقع قانون اساسى ديگر مقررات را كنترل مىكند.
به لحاظ اين اهميت و جايگاه والا، قانون اساسى بايد از ثبات لازم برخوردار باشد و
به سهولت در معرض تغيير و تبديل واقع نشود. از اينرو، تجديد نظر و بازنگرى در آن
همانند قوانين عادى آسان نيست. اما از طرفى تحولات جامعه و پيچيده شدن روابط
اجتماعى و تغيير اوضاع در زمان و مكان، تغيير و تحول نيازهاى انسان را موجب مىشود
و اين واقعيّت گاهى نقص و نارسايى قوانين و از جمله قانون اساسى را مىنماياند.
بنابراين، منع امكان بازنگرى در قانون اساسى عقلايى نيست. نظر به اين دو جنبه،
بازنگرى در قوانين اساسى معمولاً با شرايط و محدوديتهايى پيشبينى و تجويز مىگردد.
(١) قاضى، بايستههاى حقوق اساسى، ص ٢٢.
در نظامهاى مختلف براى حفظ حرمت و اقتدار قانون اساسى برخى مراجع قضايى
خاص و يا نهادهاى سياسى ويژه پيشبينى شدهاند. اين نقش را در جمهورى اسلامى ايران
شوراى نگهبان قانون اساسى بر عهده دارد.
دوم) عرف
عرف، يكى از منابع اصلى حقوق است. در حقوق اساسى عرف سياسى جوامع كه حاصل رفتار و
سيره مقامات و نهادهاى سياسى است مىتواند منبع حقوق اساسى باشد. در گذشته عرف در
اين زمينه نقشى گستردهتر داشت و بسيارى جوامع، قانون اساسى عرفى داشتند. اما در
جريان نهضت قانون نويسى در طول قرون هفدهم و هيجدهم در واقع در واكنش عليه نظام
عرفى گذشته - كه اكثرا مبهم و طبعا ناقص بود و از ثبات و استقرار لازم نيز برخوردار
نبود - به سوى قوانين اساسى نوشته روى كردند. امروزه عرف نقش بسيار محدودى در حقوق
اساسى دارد. از جمله مثالهايى كه امروزه نقل مىشود، موضوع محدوديّت توالى دفعات
رياست جمهورى در ايالات متحده آمريكا به دو دوره متوالى است كه به صورت يك عرف پديد
آمد. البته پس از چند سال در جريان يك بازنگرى در قانون اساسى نوشته شد.
سوم) ساير قوانين
پارهاى از قوانين عادى ممكن است به لحاظ ماهوى اساسى باشند. اين حالت معمولاً در
كشورهايى كه قانون اساسى كوتاه و مجمل دارند بيشتر مشاهده مىشود. برخى قانونهاى
اساسى را مىبينيم كه مجموع اصول و مواد آن بين سى تا چهل اصل است، ولى بسيارى از
كشورها از قانون اساسى مفصّل برخوردارند. قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران از اين
نوع است. در اين نوع از قانون اساسى تكليف عمده مسائل اساسى كشور معين گرديده است.
از اينرو، رجوع به ساير قوانين و مقررات به عنوان منبع حقوق اساسى اندك است.
چهارم) فرمان رئيس كشور
فرمانهاى رؤساى كشورها هم مىتواند يكى از منابع جانبى حقوق اساسى كشورها باشد.
فرمان رئيس كشور در نظامهاى استبدادى نقش گستردهاى دارد و گاهى قانون اساسى از آن
ناشى مىشود. اما در ساير نظامها نيز گاهى برخى مسائل اساسى بروز مىكند كه قانون
اساسى درقبال آنها ساكت، ناقص يا مجمل است، در اين گونه موارد معمولاً رئيس كشور با
صدور فرمانى راه حل مسئله را ارائه مىدهد. طبيعى است كه چنانچه موضوع اساسى و
پايدار باشد در مراحل بعدى بازنگرى در قانون اساسى به آن قانون وارد خواهد شد.
نمونههايى از اين امر را در جمهورى اسلامى ايران در زمان حيات امام خمينى قدسسره
شاهد بوديم و آن فرمان تشكيل مجمع تشخيص مصلحت نظام و نيز فرمان بازنگرى در قانون
اساسى و تشكيل شوراى بازنگرى است، در حالى كه اين موارد در قانون اساسى جمهورى
اسلامى پيش از بازنگرى پيشبينى نشده بود.
همان گونه كه پيش از اين اشاره شد، در نظام الهى منبع و سرچشمه اعتبار قواعد حقوقى،
اراده حضرت حق (جل و على) است. اين نظام حقوقى الهى از آن سرچشمه لايزال به واسطه
وحى به انسان ابلاغ مىگردد و در اسلام در قالب قرآن و سنّت شكل مىگيرد. عقل نيز
همچون پيامبر درون احكامى دارد كه با هدايت تكوينى الهى و بر پايه دادههاى كتاب و
سنت به آن دست مىيابد و بخشى از قواعد حقوقى را مىسازد.
پس منابع اصلى حقوق اسلام و از جمله حقوق اساسى آن قرآن، سنت و عقل هستند. پارهاى
از منابع فرعى نيز وجود دارد كه به كشف احكام حقوقى اسلام كمك مىكنند كه عبارتاند
از: اجماع، شهرت، سيره مسلمانان و بناى عقلا. در حكومت اسلامى فرمانهاى حاكم (ولى
فقيه) - كه همان فرمان رئيس كشور است و از آن به احكام
حكومتى ياد مىشود- يكى ديگر از منابع حقوق اساسى نظام اسلامى مىتواند باشد.
اساسا مبانى انديشههاى سياسى اسلام را بايد در قرآن جستوجو كرد، و تأمل، تحقيق و
تفكر در قرآن كليد همه مباحثى است كه در باره سياست و حكومت در اسلام مطرح مىشود.
در اين جا به رئوس اساسىترين موضوعاتى كه در اين باره از قرآن به دست مىآيد اشاره
مىكنيم:
١. منشأ حاكميت: حاكميت از اصلىترين مباحث حقوق اساسى است. در قرآن حكم اين موضوع
روشن شده است، حكمى كه در واقع نتيجه انديشه توحيدى است و آن اين است كه حاكميت
مطلق بر انسان و جهان از آن خداست و هيچ كس حق حاكميت بر ديگرى را ندارد. اين اصل
اولى در باره حاكميت از ديدگاه قرآن است كه در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران در
اصل «پنجاه و ششم» به آن تصريح شده است.
«ان الحكم الا اللّه»؛(١)
«بيده ملكوت كل شىء»؛
«بيده الملك وهو على كل شىء قدير»؛
«لَهُ ملك السموات و الارض و الى اللّه ترجع الامور»؛(٢)
«له ملك السموات والارض يحيى ويميت وهو على كل شىء قدير».(٣)
٢. خلافت الهى: خدا كه حاكم جهان هستى است، انسان را جانشين خود در زمين قرار داده
و استقرار و اعمال حاكميت خود را به او سپرده است و انسان اين مسئوليت را پذيرفته و
تاب و توان آن را دارد، زيرا خدا جهان را مسخّر او گردانيده است.
(١) انعام، آيه ٥٧.
(٢) حديد، آيه ٥.
(٣) حديد، آيه ٢.
«انى جاعل فى الارض خليفه»؛(١)
«يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق.»(٢)
٣. امت يگانه: در نظام اسلامى مستفاد از قرآن مردم محور هستند و هدف هدايت و كمال
يابى آنهاست. وحى و نبوت براى رستگارى همه انسانهاست. قرآن انسانها را امتى واحد
دانسته و تفاوتهاى ظاهرى و تشخصات قومى، نژادى، زبانى و مانند آن را هرگز مانعى
براى عضويت در اين امت واحد و پيوستن به كاروان سير الى اللّه نمىداند:
«انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا، ان أكرمكم عند اللّه
اتقيكم.»(٣)
و از اينرو، نظام واحدى را بر پايه فطرت بشرى براى جامعه جهانى و امت انسانى در
انداخته است.
«كان الناس امة واحدة فبعث اللّه النبيين»؛(٤)
«و ما ارسلناك الاّ كافّة للناس.»
(١) بقره، آيه ٣٠.
(٢) ص، آيه ٣٨.
(٣) حجرات، آيه ١٣.
(٤)
بقره، آيه ٢١٣.
٤ ـ رهبرى: رهبرى يكى ديگر از مهمترين اركان هر نظام سياسى اجتماعى است. از تعاليم
توحيدى قرآن بر مىآيد كه خداوند با قدرت لايزال و حكمت بالغه خويش جهان هستى را
هدايت مىكند. در اين ميان هدايت انسان به جهت پيچيدگى خلقت او از حساسيت و اهميّت
فوقالعادهاى برخوردار است. از اينرو، خطا و اشتباه در اين امر به انحرافهاى
جبران ناپذيرى در سير الى اللّه انسان منجر مىگردد. نظر به اين جهات خداوند خود
امامت و رهبرى جامعه انسانى را بر مىگزيند. وظيفه رهبرى و امامت از وظيفه نبوت و
ابلاغ بسى سنگينتر است، و لذافرمود:
«و إذ ابتلى ابراهيم ربُّه بكلمات فاتمهنّ قال انى جاعلك للناس اماما»؛(١) «و
جعلناهم أئمة يهدون بأمرنا.»(٢)
٥ ـ قانونگذار خداست: يكى از مظاهر حاكميت، اختيار و صلاحيت وضع قانون است. از آن
جا كه در انديشه توحيدى قرآن، حاكميت مطلق و اصيل از آنِ خداست، قانونگذارى الهى
نيز از مظاهر آن است و اساسا اصلىترين اركان و شاخصهاى نظام الهى رهبرى الهى
وتشريع الهى است. در بسيارى آيات قرآنى اين موضوع تصريح شده است:
«و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الكافرون»؛(٣)
«و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الظالمون»؛(٤)
«و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الفاسقون»؛(٥)
«و من يتعدّ حدود اللّه فاولئك هم الظالمون.»(٦)
در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران لزوم تبعيت كليه قوانين و مقررات كشور از
معيارها وموازين شرع مورد تصريحوتأكيد قرار گرفتهاست.(به اصل چهارم رجوعشود.)
٦ ـ حقوق و آزادى انسان: وجه امتياز انسان از ساير موجودات قدرت تشخيص و ادارك
اوست. همان كه در تعبير منطقى با عنوان «ناطق» فصل انسان است. اين امتياز اقتضا
مىكند كه مسئوليت خواهى و تكليف انسان در بستر آزادى و اختيار باشد. قرآن اين «اصل
آزادى» را در موارد متعددى بيان فرموده است مانند:
«من شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر»؛(٧)
«انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا»؛(٨)
(١) همان آيه ١٢٤.
(٢) انبياء، آيه ٧٣.
(٣) مائده، آيه ٤٤.
(٤) همان آيه
٤٥.
(٥) همان آيه ٤٧.
(٦) بقره، آيه ٢٢٩.
(٧) كهف، آيه ٢٩.
(٨) دهر، آيه
٣.
«ان الله لا يغيّر ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم.»(١)
٧ ـ اصل كرامت و عزت: برخوردارى از كرامت انسانى حق ذاتى هر فردى است كه خداوند به
او بخشيده است و به هيچ وجه اين حق نبايد دستخوش تعدى و تضييع واقع شود؛
«و لقد كرمنا بنى آدم.»(٢)
از اين رو،قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران اصل كرامت و ارزش والاى انسان و آزادى
توأم با مسئوليت او را در برابر خدا، در رديف يكى از مبانى اعتقادى نظام خود
آوردهاست. وحكومت اسلامى اساسا آمده است تا موانع اين ارزش وكرامت را بردارد.
«و يضع عنهم اصرهم والاغلال التى كانت عليهم.»
٨ ـ برابرى و عدم امتياز و تبعيض: يكى از عواملى كه همواره رنج سنگين روحى بر افراد
جامعه تحميل مىكند وجود تبعيض و نابرابرى است كه اسلام به شدت با آن برخورد
مىكند:
«يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا انّ
اكرمكم عند اللّه اتقيكم.»(٣)
حقوق و آزاديهاى ديگرى، مانند حق تعيين سرنوشت، حق مشاركت در اداره امور جامعه و به
طور كلى حقوق اساسى بشر از ديدگاه اسلام به تفصيل در قرآن بيان شده و قابل استنباط
و استخراج است. ما در اين جا تنها به نمونههايى از آن اشاره كرديم. و در فصل حقوق
و آزاديهاى مردم بيشتر به آن مىپردازيم.
(١) رعد، آيه ١١.
(٢) اسراء، آيه ٧٠.
(٣) حجرات، آيه ١٣.
سنّت كه عبارت از قول، فعل وتقريرمعصوم عليهالسلام است، پس ازقرآن مهمترين منبع
فقه اسلامى به طور عام وحقوق اسلام ازجمله حقوقاساسى آن به طورخاصاست. در زمينه
حقوق اساسى، سنّت قولى از همه معصومين فراوان داريم. سنّت تقريرى را نيز شايد بتوان
در برخورد امامان معصوم با عملكرد خلفاى هم عصرشان با احراز شرايط لازم براى تلقى
سنّت از آن به دست آورد. اما سنت فعلى را در كنار دو قسم ديگر تنها در دو دوره
كوتاه حكومت اسلامىِ پيامبر گرامى و اميرمؤمنان على عليهماالسلام مشاهده
مىكنيم.اما همين دو دوره كوتاه الگوى بسيار گويايى را از حكومت اسلامى به دنيا
داده است.
سنت و رويه پيامبر گرامى اسلام هم دليل بر لزوم تشكيل حكومت اسلامى است و هم
پايهها و نهادهاى اساسى آن را تبيين مىكند. رسول مكرم صلىاللهعليهوآله همين
كه قدرت يافت حكومت برپا كرد و به اجراى قوانين و برپايى نظامات اسلام پرداخت. والى
به اطراف مىفرستاد، به قضاوت مىنشست و قاضى نصب مىفرمود. سفرايى به خارج و نزد
رؤساى قبايل و پادشاهان گسيل مىكرد. معاهده و پيمان مىبست، جنگ را فرماندهى
مىكرد و خلاصه احكام حكومتى را به جريان مىانداخت، و براى پس از خود نيز به فرمان
خدا حاكم تعيين فرمود،يعنى اين كه حكومت اسلامى پس از رحلت رسولگرامى
صلىاللهعليهوآله نيز لازم است.
البتّه اين واقعيت را نبايد از ياد برد كه دولت اسلامى مولودى اجتماعى، سياسى و
طبيعى بوده كه در رشد و نمو تابع قانون تدريج است؛ به اين معنى كه بر حسب نيازهاى
نو به نو و تحولات و پيشرفتهاى جامعه و نهادهاى آن مؤسسات و نهادهاى حكومتى نيز كه
نخست بسيط و محدود بودهاند گسترده و پيچيده مىگردند. بنابراين، اگر نهادها و
دستگاههاى حكومتى در زمان رسول خدا مانند امروز پيچيده و گسترده نبوده است، به هيچ
وجه حاكى از نقصى در دولت اسلامى او نيست، بلكه همين حكومت ساده پيامبر در آن زمان
و مكان كارى اعجاز آميز بوده است.(١)
دوره بسيار كوتاه خلافت و حكومت اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز بخش مهمى از سنت و
سيره راهگشا و هدايتگر در حقوق اساسى اسلام است، به ويژه فرمان مبارك آن حضرت به
مالك اشتر هنگام اعزام ايشان به حكومت مصر مهمترين سند تاريخى و همچون يك قانون
اساسى است كه در آن مهمترين و اساسىترين حقوق متقابل حاكم و مردم مورد توجه قرار
گرفته است.
اساسا عقل در ايدئولوژى اسلامى از ارزش و جايگاه والايى برخوردار بوده و نقش بسيار مهمى را ايفا مىكند. مهمترين نقش عقل در مرتبه اصول است. در اين مرتبه كه به اتفاق علماى شيعه تقليد جايز نيست، حاكم عقل است. حكم عقل در واقع همان ادراك آن است. اصول اعتقادى اسلام بر اين ادراك استوار است، زيرا بديهى است كه در ضرورت تبعيت و التزام به وحى و نبوت اعتماد بر وحى ممكن نيست و استناد به دليلى مانند «اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول ...» مستلزم دور است. در اين مرتبه عقل منبع همه حجتهاى شرعى ديگر است.
(١) شمس الدين، پيشين، ص ٥ ـ ٥٤٤.
اما مراد از عقل در زمره ادله و منابع حقوق اسلام، نقش عقل در مرتبه فروع و احكام
است و اين در مواردى است كه وحى ساكت است. به تعبير ديگر، در قرآن و سنّت نصى وجود
ندارد در اين باره پاى حكم عقل به استقلال و يا در ارتباط با يك حكم شرعى به ميان
مىآيد. اعتبار حكم عقل در اين مرتبه بر اين اساس است كه شارع با زبان عقل سخن گفته
است. هر جا روشنگرى در زمينه فهم عقل و عقلا داشته آن را بازگو كرده؛ يعنى آن جا كه
عقل و عقلا قادر به فهم احكام نبودهاند شارع بيان فرموده است. و در ساير موارد يا
عقل را به حكم شرع ارشاد كرده و يا با اعتماد بر قدرت استنباط عقل
سكوت كرده است.(١)
احكام عقلى به دو دسته تقسيم مىشوند: اول: مستقلات عقليه كه بر قاعده حسن و قبح
عقلى يا ذاتى استوار است؛ دوم: غير مستقلات عقليه كه به حكم عقل مرتبط با يك حكم
شرعى گفته مىشود.
در حقوق اساسى بسيارى از اصول بنيادين از منبع عقل سرچشمه مىگيرد و بر حسن و قبح
عقلى استوار است. مانند عدالت، قسط، برابرى، نفى تبعيض، آزادى، ظلم ستيزى، نفى سلطه
غير خدا و مانند آن. در اصل ولايت و رهبرى فقيه نيز به دليل عقل استدلال شده است و
حتى برخى تنها دليل و مبناى خدشه ناپذير ولايت را همان دليل عقلى دانستهاند.
پارهاى از اصول قانون اساسى و نهادها و تأسيسهاى آن ريشه در عقل عملى و در واقع
همان عرف و آراى پسنديده دارد. اصولى مانند تفكيك قوا، جمهوريت و انتخابات را
مىتوان از اين قبيل دانست.
چنان كه گذشت فرمانهاى رؤساى كشورها مىتواند جزئى از منابع حقوق اساسى آنها را تشكيل دهد. در حقوق اساسى اسلام اين بخش شامل فرمانهاى زمامدار شرعى زمان (اولواالامر) مىگردد كه خداوند مردم را به اطاعت از آن فرمان داده است: «اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول واولىالامر منكم.» اين اطاعت غير از اطاعت از رهبر در اوامر الهى است كه خود او نيز مكلف به اطاعت از آنهاست. براى مثال، اطاعت از رهبرى در امر به اقامه نماز، پرداخت خمس و زكات و مانند آن اطاعت از اوامر الهى است. اما اطاعت از رهبرى در امر به بسيج عمومى و پيوستن به جيش، اعلان جنگ يا صلح، منع استعمال تنباكو، پيروى از اوامر خود اوست. البته بديهى است كه احكام حاكم همانند ساير احكام اسلام بايد بر مصالح واقعى فرد و جامعه استوار باشد، و نه بر مصلحت فرد يا گروهى خاص،كه در اين صورت، معارض و مغاير با اراده خدا- كه در قانون متجلّى گرديده است - خواهد بود، و طبيعى است چنين رهبرى ديگر مشروعيت نخواهد داشت.
(١) عميد زنجانى، فقه سياسى، ج ٢، ص ٢٢٣.
پس فرمانهاى رهبر جامعه اسلامى، با حفظ وصف و مبناى مشروعيتش، يكى از منابع حقوق اساسى و سياسى اسلام است و با توجه به اين نكته، بدعتهاى خلفا و پادشاهان ممالك اسلامى از احكام حكومتى مورد بحث متمايز مىگردد.(١)
نظريات و آراى حقوقدانان همچون رويه قضايى از منابع فرعى حقوق شمرده مىشود كه به
كشف پارهاى از قواعد حقوقى كمك مىكنند. همچنين با تبيين مسائل و مشكلات حقوقى و
ارائه راه حلهاى آنها زمينه پيدايش قواعد حقوقى تازه را فراهم آورده، در توسعه حقوق
نقشى مؤثر ايفا مىكند.
آرا و نظريات فقها و علماى حقوق اسلام نيز در توسعه و تحول نظام حقوق اسلام همواره
چنان نقشى را داشتهاند. آنچه در اين خصوص بيشتر مورد توجه است، شيوه اجتهاد و رويه
فقهى مجتهدان و فقهاست كه تعيين كننده است. روش، بينش و نگرش فقيهان در امر اجتهاد
و استنباط فقهى آنان بسيار مؤثر است. بديهى است شرايط و اوضاع و احوال حاكم بر زمان
و مكان در شكل گيرى بينشها و نگرشها مؤثر است.
مسائل حقوق اساسى اسلام در طول تاريخ فقه شيعه كمتر مورد اجتهاد و تفقه قرار گرفته
است. به همين جهت امروزه نياز به اجتهاد در مسائل سياسى و حكومتى به مراتب بيش از
نياز به آن در ساير مسائل حقوقى است. از طرفى اجتهاد در اين باره دقت و ظرافت و
پيچيدگى بيشترى دارد.
(١) توضيح بيشتر در اين خصوص در مبحث اختيارات و وظايف رهبرى خواهد آمد.
شايد نخستين شخصيت بارز و فقيه نامدارى كه به تأليف كتابى علمى در باب حكومت اسلامى
پرداخته است، علامه فقيد و مجتهد روشنبين ميرزاى نائينى است. وى با نگاشتن كتاب
«تنبيه الامة و تنزيه الملّة» به تبيين و تشريح مبانى حكومت اسلامى پرداخته است.
برخى بزرگان ديگر نيز تا حدى به اين موضوع مهم پرداختهاند. اما مباحث تفصيلى و
گسترده در اين باب را در جريان پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى در ايران و شكلگيرى
حكومت جمهورى اسلامى مشاهده مىكنيم. پيش از همه حضرت امام خمينى قدسسره ، رهبر
كبير انقلاب اسلامى و بنيانگذار جمهورى اسلامى، با نوشتن رساله ولايت فقيه و حكومت
اسلامى،به اين موضوع پرداخت،و در مباحث فقهى خود، مبانى فقهى حكومت اسلامى را روشن
ساخت. پس از او برخى از دانش آموختگان محضر ايشان بيش از پيش در اين زمينه به تحقيق
و تفحص پرداختند. البته هنوز جاى مطالعه و تحقيق در مسائل سياسى و حكومتى اسلام
فراوان است كه اميد است فقيهان و شريعت پژوهان به آن همت گمارند.
مبحث چهارم) قانون اساسى در نظام اسلامى
با بحثى كه پيرامون منابع حقوقى اساسى اسلام گذشت، ممكن است اين شبهه پديد آيد كه
چون منابع فقه و حقوق اسلام كتاب و سنت و عقل است، تدوين قانون اساسى شرعى نيست. به
تعبير ديگر، شايد گفته شود كه قانون اساسى اسلام «قرآن» است. اصول و مبانى حكومت
اسلامى شريعت است. از اينرو، وضع هر گونه قانون و مقررات، مغاير شرع و بدعت است.
چنين شبههاى نخست در نهضت مشروطيت ايران مطرح شد. مرحوم علامه نائينى در پاسخ به
آن مىگويد: اوّلاً: بدعت عبارت از اين است كه آنچه در شريعت به عنوان حكم
و قانون نيامده است، حكم تلقى شود و چنين قانونى قطعا بدعت و انحراف از دين است.
اما اگر يك فرد يا خانواده يا مردم كشورى براى اداره امور زندگى اجتماعى خود،
مقرراتى تنظيم كنند و خود را به اجراى آنها پايبند سازند، بى آن كه قصد تشريع داشته
باشند، هرگز بدعت نيست؛ ثانيا امورى كه به خودى خود واجب نباشند، ولى تحقق امور
واجب منوط به وجود آنها باشد، واجب به شمار مىآيند گرچه در شرع وارد نشده باشند.
چون اسلام جلوگيرى از ظلم و فساد را واجب كرده است و تدوين قانون اساسى براى رسيدن
به اين مقصود است، بايد پذيرفت كه جلوگيرى از ظلم بدون داشتن قانون اساسىِ منطبق با
مبانى اسلامى ممكن نيست.
توضيح ديگرى كه در اين مقام مىتوان داد اين است كه درست است قرآن و سنت، منابع فقه
به طور اعم و حقوق اساسى بالتبع هستند، اما روشن است كه احكام قابل اجرا و لازم
الاتباع در قالب فتوا در نتيجه اجتهاد در آن منابع تبلور مىيابند و در جريان
اجتهاد منابع فقه مورد تحليل و تفسيرهاى گوناگون قرار مىگيرند و اختلاف آراپديد
مىآيد. از طرفى پايههاى يك نظام سياسى اجتماعى و رژيم حكومتى بايد بر مبنا و
اصولى روشن استوار باشد تا حاكم و مردم هر يك حقوق و تكاليف خويش را به روشنى
بدانند و مردم برنامه زندگى خود را بر آن اساس تنظيم كنند. از اينرو، شايسته است
اصول و قواعد فقه سياسى يا حقوق اساسى اسلام بر اساس معتبرترين تفاسير و برداشتها
از منابع آن استخراج گردد و به صورت منشور و ميثاقى بنيادين همچون قانون اساسى
درآيد تا براى مردم مفهوم و مقبول باشد. بنابراين، تدوين قانون، تشريع نيست، بلكه
برنامهريزى و تنظيم مقررات بر اساس شرع است.
واژه دولت در اصطلاح سياسى امروز به طور عمده در سه معنى به كار مىرود: ١. در يك
استعمال، دولت به قوه مجريه اطلاق مىشود كه شامل لايه سياسى آن متشكل از رئيس اين
قوه و هيئت وزرا است. دولت در اين معنى مترادف با واژه {executer} است؛ ٢. گاهى
مراد از كلمه دولت قواى حاكم و دستگاه حكومتى است و در اين معنى با واژه
{government} مترادف است؛ ٣. كاربرد سوم دولت در معناى «جامعه سياسى» است كه متشكل
از جمعيت انسانى معين ساكن در سرزمين خاص با قدرت سياسى سازمان يافته است. واژه
«دولت» در اين معنى با واژه {state} مترادف است كه در فارسى گاهى با كلمه كشور از
آن تعبير مىشود. برخى از اساتيد حقوق اساسى(١) براى رساندن اين معنى واژه تركيبى
«دولت ـ كشور» را ترجيح دادهاند.
در اين جا نخست دولت به معناى اخير و عناصر تشكيل دهنده آن را تشريح كرده، آن گاه
جايگاه چنين موجودى را در حقوق اساسى بررسى مىكنيم.
(١) قاضى، حقوق اساسى و نهادهاى سياسى، ص ١٢٢.
١. عنصر انسانى يا جمعيت: بديهى است كه براى تحقق دولت وجود يك جمعيت انسانى ضرورى
است و اين جامعه انسانى بستر تشكيل دولت است، اما اين كه جمعيت انسانى از چه شرايط
كمى و كيفى بايد برخوردار باشد تا بتواندعنصر سازنده دولت باشد، نيازمند به بحث
است. از نظر كمى در نظامهاى موجود دنيا شمار خاصى ضرورى شناخته نمىشود، چرا كه ما
شاهد وجود دولتهايى با جمعيتهاى چند صد ميليونى و حتى بيش از يك ميليارد و در كنار
آن دولتهايى با جمعيت چند ده هزار نفرى هستيم. گرچه به لحاظ نظرى ژان ژاك روسو
معتقد به لزوم محدوديت سكنه است. به اين منظور كه امكان حكومت بلا واسطه مردم وجود
داشته باشد. از طرفى نظريه حكومت جهانى واحد براى همه جمعيت دنيا نيز وجود دارد.
از نظر كيفى آيا صرف اجتماع گروهى انسان با هر تركيبى كافى است يا نياز به
علقههايى خاص است كه مبناى وحدت و هماهنگى جمعيت باشد؟ طبيعى است گروهى كه تشكيل
جامعه سياسى واحدى را مىدهد، از پيوندهايى ميان اعضاى خود برخوردار خواهد بود، اما
واقعيت اين است كه اين پيوندها مىتواند از هر نوعى و با هر تركيبى بر حسب مورد به
وجود آورنده آن گروه انسانى باشد. البته بسيارى از انديشمندان، به ويژه در غرب، در
قرون اخير پيوندهاى خاصى را براى عنصر انسانى تشكيل دهنده دولت لازم دانستهاند؛
پيوندهايى كه از آن گروه انسانى يك «ملّت» را پديد آورد . از اين جا بود كه
نظريههاى ملىگرايانه شكل گرفت و مفهوم «دولت ـ ملّت»(١) به وجود آمد.
(١) Nation - State
٢. عنصر جغرافيايى يا سرزمين: طبيعى است كه جامعه انسانى كه منشأ پيدايش دولت است،
لاجرم در سرزمينى اسكان مىيابد. از اينرو، دولت منهاى ميهن خاص در نظر
حقوقدانان متصوّر نيست. هر دولتى در قلمرو جغرافيايى معيّنى حكومت مىكند. البته
وجود مرزهاى جغرافيايى معين و بلا منازع ضرورى نيست، گرچه قدر متيقنى بلا معارض
لازم است، و اگر تمامى قلمرو جغرافيايى دولتى مورد منازعه باشد، اين عنصر براى
تشكيل دولت ناتمام است؛مانند وضعيتى كه براى دولت نامشروع اسرائيل وجود دارد. گرچه
به تدريج حالتى عادى تلقى مىگردد و در نهايت جامعه بينالمللى خود را فارغ از
مسئله مشروعيت دولتها و حكومتها مىسازد.
٣. عنصر قدرت سياسى يا حاكميت: حاكميت در واقع قدرت سياسى فائق و بلامعارض در جامعه
است؛ به طورى كه هيچ قدرت قانونى برتر يا هم عرض در برابر آن وجود ندارد.
جامعه هنگامى از حاكميت برخوردار است كه كليه امور و شئون خود را بدون دخالت و نفوذ
قدرتهاى نامشروع داخلى و يا دولتهاى خارجى اداره كند.
اين قدرت و اقتدار- كه از آن به حاكميّت تعبير مىشود- به وسيله حكومت كه همان
دستگاهها، نهادها، مقامات و تشكيلات سياسى جامعه است اعمال مىگردد.
در باره منشأ اين قدرت برتر و مبناى مشروعيت حاكميت نظريههاى گوناگونى شكل گرفته و
در گذر زمان متحول گرديده است. البته تأثير شرايط فرهنگى و سياسى حاكم در هر عصر و
نسلى را در روند شكل گيرى و تحول اين نظريهها نبايد از ياد برد.
مثلاً نظريه حاكميّت مطلق ژان بدن فرانسوى زمانى شكل مىگيرد كه فرانسه به دليل
تشنجات و معارضات داخلى دچار هرج و مرج و نابه سامانى گرديده بود. وى در چنين
شرايطى حاكميت را اين چنين تعريف كرد: قدرت لايزال و مطلق دولت كه هيچ امرى آن را
محدود نمىسازد. بديهى است اين نظريه و نظريههاى مانند آن حاكميت و قدرت سياسى
جامعه را در خدمت استبداد قرار مىدهد.
به دنبال اقتدار يافتن گروههاى معارض و رواج آزادى خواهى، انديشههاى فلسفى و
حقوقى به سمت تحديد حاكميت و قدرت حاكم و جستوجوى پايگاه و منشأى الهى يا مردمى
براى آن هدايت شد، و سرانجام تفكر حاكميت مردمى و ملى در جهان گسترش يافت.
تحقق جامعه جهانى از دير باز در زمره آرمانهاى بشرى بوده است. بسيارى از انديشمندان
نيز در راه تحقق اين آرمان كوشيدهاند. پيامبران الهى نويد تحقق اين آرمان بزرگ بشر
را داده و تعاليم آنان همواره بشر را به وحدت و نفى پراكندگيها خوانده و انسانى را
كه از جوهر و منشأ واحد است و به مقصدى واحد نيز رهسپار است به وحدت در فاصله ميان
اين مبدأ و مقصد فرا مىخوانند:
«يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ....»(١)
بر اين اساس، انسان همواره در انتظار ظهور منجى بزرگى نشسته كه آن وعده الهى را
محقّق سازد. اسلام اين آخرين و كاملترين دين الهى در پى تحقق آن آرمان براى دولت
جهانى برنامه دارد؛ دولتى كه جمعيتش همه انسانهاى روى زمين هستند، قلمرو جغرافياى
آن كل كره زمين و منشأ حاكميتش خداست و اين حاكميت الهى از طريق حاكم الهى و قوانين
الهى اعمال مىگردد.
پس حقوق اساسى اسلام براى يك جامعه و دولت جهانى برنامه دارد. دولتى كه جمعيتش مردم
روى زمين و قلمرو ارضىاش تمام كره ارض و قدرت سياسى آن ناشى از خداست.
(١) آل عمران آيه ٦٤.
تشكيل دولت واحد جهانى آرمان مسلم حقوق اساسى اسلام است، اما تا تحقق چنين آرمانى
جغرافياى سياسى جهان تحت حاكميت اسلام و غير اسلام است. از اينرو، انقسام اين
قلمرو خاكى حداقل به دو بخش اسلام و غير آن اجتناب ناپذير است. از همين جاست كه در
فقه اسلامى دو واژه «دارالاسلام» و «دارالكفر» مطرح شده است.
مرزهاى ميان اين دو قلمرو مرزهاى جغرافيايى وطبيعى مشخصنيستند، بلكهتا هرجا
حاكميت اسلام حضور ونفوذ پيداكند مرز اسلاماست. پس هرجا مسلمانان حضور و حاكميت
داشتهباشند، دارالاسلام و هر جا كفار حضور و حاكميت دارند دارالكفر است.
در شرايط موجود جهان، وجود كشورهاى متعدد، هر كدام در جغرافياى سياسى خاص واقعيتى
غير قابل انكار است. سرزمينهايى با حدود و ثغور معين و جمعيت هايى با ويژگيهاى خاص
و مشتركات مخصوص به خود. پس امروزه مرز عقيدتى ميان سرزمين اسلام و كفر رسميت ندارد
و آنچه مطرح است، مرزهاى طبيعى و قراردادى است كه قلمرو كشورها را از يكديگر متمايز
مىسازد.
اما در اعتبار اين مرز بنديها از نظر اسلام بايد گفت اگر اين مرزها حد فاصل ميان
كشورهاى اسلامى و دول غير اسلامى باشد- كه با يكديگر پيمان صلح و همزيستى مسالمت
آميز دارند- تا وقتى دول غير اسلامى بر پيمان خود پايبند هستند معتبر خواهد بود.
مرز بندىهاى درون قلمرو اسلام: اين نوع مرزبنديها اگر تعيينكننده قلمرو خود
مختارى و استقلال داخلى جماعتهاى مسلمان باشد بلا مانع است و در واقع از نوع دولت
فدرال است. اما اگر به معنى تجزيه قلمرو اسلامى باشد طبق نظريه وحدت رهبرى و ولايت
مقبول نيست. واقعيت ناگوارى كه پس از جنگ جهانى اول و قبل از آن با تلاش
استعمارگران در جهان اسلام رخ نمود و آن را به پارههايى تبديل كرد كه براى استعمار
جهانى راحة الحلقوم گردد.
در شرايط موجود جهان تأكيد قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران بر تماميت ارضى به جهات
ذيل است:
١. تقسيم جهان بر اساس كشورهاى محصور در حدود و ثغور معيّن، واقعيتى است انكار
ناپذير.
٢. بىتوجهى به سرزمين با وجود اقليتهاى مختلف، به امپرياليسم و قدرتهاى تجاوزگر
جرئت تجاوز مىدهد.
٣. ساختن جامعهاى نمونه، پايگاه و محيطى آرام و امن را مىطلبد.
٤. جمهورى اسلامى، واحد اوليه حكومت جهانى اسلام است و بايد از امنيت و استحكام در
قلمرو خود برخوردار باشد.
همان گونه كه گذشت، حاكميت يا قدرت سياسى مهمترين عنصر تشكيل دهنده دولت به معناى
جامعه سياسى است. در اين باره بحث اصلى پيرامون منشأ مشروعيت اين قدرت است. در
جهانبينى اسلام نتيجه منطقى اصل اساسى توحيد، حاكميت مطلق خدا بر جهان هستى است،
زيرا توحيد ابعاد متعددى دارد و بُعد ربوبى آن مقتضى حاكميت خدا بر هستى است. اين
حاكميت و ولايت الهى يك شعبه تكوينى دارد كه در آياتى به آن اشاره شدهاست :
«ربنا الذى اعطى كل شىء خلقه ثم هدى.»(١)
(١) طه، آيه ٥٠.
«فسبحان الذى بيده ملكوت كل شىء و اليه ترجعون.»(١)
«انما امره اذا اراد شئيا ان يقول له كن فيكون.»(٢)
شعبه ديگر ولايت الهى، ولايت تشريعى است، كه با ارسال رُسل و انزال كُتب اعمال
گرديده است. از اين طريق راه و رسم درست زيستن را به انسان آموخته، و اين امر را در
گرو اطاعت انسان از خدا، رسول و اولى الامر دانسته است:
«يا ايها الذين آمنوا استجيبوا للّه وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم ....»(٣)
«يا ايها الذين آمنو اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى امر منكم.»(٤)
پس اين حاكميت كه انسان را به تبعيت از خويش مىخواند به سه شكل تحقق مىيابد:
١. اطاعت از پيامبر صلىاللهعليهوآله : «النبى اولى بالمؤمنين من أنفسهم.»(٥)
٢. اطاعت از امامان معصوم عليهمالسلام «من كنت مولاه فهذا على مولاه.»(٦)
٣. اطاعت از ولى فقيه در زمان غيبت امام زمان عليهالسلام : «مجارى الأمور بيد
العلماء باللّه الأمناء على حلاله و حرامه.»(٧)
بنابراين، از نظر اسلام، حاكميت از آن خداست، كه بر پايه دو ركن در جامعه به اجرا
در مىآيد و اين دو ركن عبارت اند از: ١. حاكم الهى (پيامبر صلىاللهعليهوآله ،
امام معصوم عليهالسلام و فقيه جامعشرايط)؛ ٢. قانون الهى كه همان احكام
وفرمانهاىالهى است كه از طريقوحى به بشر مىرسد. تفصيل بيشتر در اين باره در مبحث
رهبرى و ولايت فقيه خواهد آمد.
(١) يس، آيه ٨٣.
(٢) همان آيه ٨٢.
(٣) انفال، آيه ٢٤.
(٤) نساء، آيه
٥٩.
(٥) احزاب، آيه ٦.
(٦) حديث غدير.
(٧) حرّانى، تحف العقول، ص ١٧٢.
خدا كه حاكم مطلق است، انسان را بر سرنوشت خويش حاكم گردانيده و اين مقتضاى آزادى و
اختيار انسان است. اما آزادى توأم با مسئوليت است. خدا از انسان مىخواهد كه به
اقتضاى كرامت ذاتى و مقام خليفة اللهى آزادانه به ولايت و حاكميت تشريعى خدا تن در
دهد، كه رستگارى او در گرو اين انتخاب است. اما سنت الهى بر آزادى و اختيار انسان
قرار گرفته است: «انا هديناه السبيل إما شاكرا و إما كفوراً»(١)، اين سنت تغيير
ناپذير است: «ان اللّه لايغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بأنفسهم.»(٢)
پس جامعه انسانى آزاد و مسئول، به اقتضاى مسئوليتش، براى نيل به كمال شايسته خويش
با اراده خود از وحى و نبوت پيروى مىكند. اين اعمال اراده همان حاكميت انسان است
كه سرنوشتش را رقم مىزند.
در چنين نظامى همه مطيع خدا هستند، چه حاكم و چه مردم، چرا كه در واقع تنها خدا
فرمانرواست و همه انسانها فرمانبردار، به خلاف نظامهايى كه منشأ حاكميت را قدرت
طبيعى و مادى حاكم دانستهاند. در اين نظامها حاكم در خدمت مصالح خويش است كه با
قدرت قاهره، خود را بر مردم تحميل مىكند و در پى تحكيم قدرت خويش است تا خود را
شكستناپذير سازد. اين در اصطلاح قرآن همان حاكميت طاغوتى و فرعونى است. حاكميت
پادشاهان و سلاطين معمولاً از اين نوع است.
همان گونه كه در مبحث حاكميت گذشت، حكومت عبارت است از دستگاهها، نهادها و مقامات و تشكيلات سياسى كه به اعمال حاكميت و قدرت سياسى مىپردازند، و در واقع، حكومت كالبد حاكميت است. از نوع حكومتى كه در كشور اعمال حاكميت مىكند، به رژيم سياسى تعبير مىشود.
(١) دهر، آيه ٣.
(٢) رعد، آيه ١١.
به طور كلى از سه نوع رژيم سياسى مىتوان ياد كرد:
١. رژيمهاى سلطنتى: در چنين رژيمهايى شخص شاه يا ملكه در رأس آن قرار دارد و
معمولاً موروثى است، كه در نوع مطلقه آن شاه هيچ مسئوليت قانونى ندارد و اختياراتش
نامحدود است، و در نوع مشروطه آن اختيارات شاه محدود به قانون است.
٢. حكومت اشراف و نخبگان (اريستوكراسى): اين شكل حكومت بيشتر در يونان باستان مطرح
بوده است. البته طبقه نخبه در ديدگاههاى مختلف متفاوت بوده است. برخى فلاسفه را
طبقه نخبه و شايسته حكومت و فرمانروايى مىدانستند و گروهى بازرگانان و يا
فرماندهان را در اين زمره مىشمردند. حتى حكومت كارگرى در نظريهكمونيسم را مىتوان
مصداق اين قسم رژيم سياسى دانست.
٣. جمهورى يا حكومت عامه مردم: مشخصه اصلى اين نوع حكومت دموكراسى است، كه در عمل
با حكومت اكثريت معادل گرديده است. البته در اين رژيم سياسى اغلب اكثريت واقعى نيز
حاكم نمىگردند، و چه بسا فرد يا گروهى آراى اكثريت را به نفع خويش هدايت مىكند و
بر خلاف آنچه از يك رژيم مردمى انتظار است - كه همان رعايت مصالح جامعه است جامعه
قربانى منافع و مصالح آن فرد يا گروه مىگردد. از طرفى اگر دموكراسى به معناى واقعى
كلمه نيز اجرا گردد، چنانچه جامعه از سطح دانش و فرهنگ بالايى برخوردار نباشد، گاه
به حكومت عوام مىانجامد، كه اين هر دو با مصالح عاليه انسانى سازگار نيست و رشد و
تعالى ابناى بشر را تضمين نمىكند.
آيا حكومت اسلامى يكى از انواع متداول است يا نوع خاص است؟ در اين باره
اختلاف نظر وجود دارد. برخى حكومت اسلامى را- به مقتضاى توصيههايى كه به امر شورا
در اسلام شده است - يك رژيم شورايى و متكى بر آراى عمومى دانستهاند و آن را در
زمره رژيمهاى جمهورى قرار دادهاند. بعضى حكومت سلطنتى مشروطه را نيز با نظام
اسلامى سازگار دانستهاند. در رژيم مشروطه اسلامى قوه مقننه متشكّل از نمايندگان
مردم است كه طبق موازين شرع مقررات وضع مىكند، اما در رأس حكومت شاه يا سلطان قرار
دارد. اين حكومت نسبت به رژيمهاى پادشاهى استبدادى - كه مصداق رژيمهاى طاغوتى اند
و اختيارات و قدرت شاه نامحدود - است برترى دارد. چنان كه به تعبير برخى در رژيم
مشروطه تنها رهبرى و ولايت الهى غصب شده، يعنى حق ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله
و امام عليهالسلام و فقيه جامع شرايط غصب گرديده است، اما حقوق مردم با مشاركت
آنان در شكل گيرى قوه مقننه و حقوق خدا با مبنا قرار دادن شرع رعايت مىگردد(١). در
واقع حكومت سلطنتى مشروطه در مقايسه با پادشاهى استبدادى دفع افسد به فاسد است.
گروهى معتقدند اسلام رژيم سياسى يا شيوه خاصى براى حكومت ندارد، بلكه فقط اصول و
مبانى سياسى و معيارهاى اِعمال حاكميت را بيان كرده است و اين انسانها هستند كه
متناسب با شرايط متنوع و متغير اجتماعى و سياسى در هر عصر و مصر شكل مطلوب حكومت را
بر مىگزينند.
گاهى اظهار نظر شده كه حكومت اسلامى، حكومت نخبگان، صالحان، مستضعفان و پرهيزگاران
است؛ يعنى اسلام رژيمى اريستوكراسى دارد. اما بيشتر انديشمندان و علماى اسلام حكومت
اسلامى را منطبق با هيچ يك از شيوههاى متداول دنيا ندانسته اند بلكه رژيمى با نام
رژيم خلافت و امامت را خاص نظام سياسى اسلام مىدانند. علماى دو فرقه بزرگ اسلامى،
يعنى سنى و شيعه، بر ضرورت حكومت اسلامى به شكل خلافت و
امامت اتفاق كردهاند، گرچه در استدلال بر اين ضرورت راههاى متفاوتى رفتهاند. برخى
به دليل عقل تمسك جسته و گروهى سعى در ارائه دليل شرعى داشتهاند. از سوى ديگر، در
تفسير و تبيين مفهوم و چگونگى اجراى خلافت و امامت نيز در ديدگاه سنى و شيعى اختلاف
عمدهاى وجود دارد.
(١) علامه نائينى، تنبيه الامة و تنزيه المله، ص ٥٦.
علماى سنى خلافت را شكل خاص حكومت اسلامى دانستهاند. تفسير آنان از خلافت در واقع همان رياست امور دينى و دنيوى مردم به جانشينى از پيامبر است. بديهى است خليفه بايد از صلاحيت علمى، اخلاقى، سياسى و اجتماعى لازم برخوردار باشد. البته در نظر اينان قرشى الاصل بودن نيز شرطى لازم است. اما درباره چگونگى تعيين خليفه به نظر اهل حل و عقد تمسك جستهاند؛ يعنى رياست امور مادى و معنوى جامعه بايد به دست منتخب خبرگان جامعه سپرده شود. اين تفسير مورد ايراد و نقد قرار گرفته است؛ از جمله گفته شده است: اولاً اين شيوه حكومت رژيمى خاص و نامتجانس با حكومتهاى متداول دنيا نيست،بلكه مصداق حكومت جمهورى است، چرا كه خليفه را گروهى كه يا خبرويت آنها اعتماد مردم را جلب كرده و يا مردم آنان را انتخاب كردهاند معين مىكنند. همان گونه كه در بسيارى از رژيمهاى سياسى دنيا رئيس دولت را مجلس تعيين مى كند. ثانيا خلافت به اين بيان و تفسير، مستند به دليلى از قرآن و حديث نيست. اجماع نيز مورد ترديد است و به لحاظ عقلى نيز توقف اقامه شريعت بر چنين رژيمى روشن نيست، زيرا اقامه شريعت در قالب رژيمهاى ديگر نيز ممكن است.
از منظر شيعه رژيم امامت و خلافت خاص حكومت اسلامى است، اما نه با تفسير و بيانى كه
اهل سنت معتقدند. مشخصه اصلى امامت بُعد سياسى آن نيست، بلكه بعد معنوى و رهبرى دينى و هدايت جامعه در مسير تعالى و ترقى و سير الى اللّه است.
در اعتقاد شيعى خليفه و امام به طور مستقيم، يا با واسطه، منصوب خداوند است و خليفه
و امام يا شخصا معيّن مىگردد، به طورى كه در باره معصومين چنين است، زيرا اطلاع بر
عصمت براى افراد بشر ممكن نيست، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصا و به طور
مستقيم از سوى خداوند معين و مبعوث گرديده و امامان معصوم عليهمالسلام يك به يك و
به طور شخصى توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله معين و معرفى گرديدهاند، و يا به وصف
معين مىشود، مانند ولايت فقهاى جامع شرايط علم، عدالت، تقوا، شجاعت و تدبير. اوصاف
و شرايط چنين فقهايى براى تصدى رهبرى و ولايت جامعه اسلامى در كلمات معصومين
عليهمالسلام بيان گرديده است و مردم بايد آنان را شناسايى كرده و از آنان تبعيت
كنند.
بديهى است اراده مردم در برپايى چنين رژيم حكومتى تعيين كننده است، اما صلاحيت و
مشروعيت امام و خليفه از اين اراده ناشى نمىشود، بلكه ناشى از اراده خدا است.
رژيم جمهورى اسلامى در واقع تبلور همين نظريه است كه با اراده قاطع مردم ايران برپا
شد و در رأس آن يكى از فقهاى واجد شرايط ولايت و امامت قرار گرفت. توضيح بيشتر در
اين باره در مبحث قواى حاكم و در باب رهبرى خواهد آمد.
ساختار درونى كشورها به لحاظ حقوقى ـ سياسى به طور عمده دو صورت دارد كه عبارتاند از:
١. دولت ـ كشورهاى بسيط يا تك ساختى؛
٢. دولت ـ كشورهاى مركب يا چند پارچه.
اول . دولت بسيط: در اين نوع كشورها حاكميت تقسيم نشده است و از مركز واحد سياسى بر
سراسر كشور اعمال مىگردد. دولت بسيط چه به لحاظ بينالمللى و چه به لحاظ داخلى
واحد است و بر پايه يك قانون اساسى و حكومتى واحد اداره مىشود. البته به لحاظ
اجرايى دولتهاى بسيط متفاوتاند:
١. دولت بسيط متمركز: دولتهايى هستند كه تمام تصميمات مربوط به اداره امور كشور در
مركز اتخاذ مىگردد و اختيار تصميم گيرى به مقامات محلى داده نشده است. حال اگر
اجراى تصميمات نيز در مركز باشد، آن را دولت بسيط متمركز متراكم گويند. ولى اگر
اجراى تصميمات اتخاذ شده در مركز به مقامات محلى به نمايندگى از سازمان مركزى دولت
سپرده شود، دولت بسيط متمركز غير متراكم ناميده مىشود.
٢. دولت بسيط غير متمركز: به دولتهايى گفته مىشود كه اختيار تصميم گيرى در امور
ادارى و اجرايى كشور ميان مقامات محلى تقسيم شده است و مقامهاى محلى در حدود
اختيارات مقرر در قانون مىتوانند براى اداره امور در محل خود تصميم گيرى كنند.
تأكيد مىشود كه اين اختيارات صرفا در امور ادارى و اجرايى است و به هيچ وجه ماهيت
سياسى ندارد. كشورهايى مانند ايران، اسپانيا، پرتغال، يونان، دانمارك و مصر داراى
بسيط غيرمتمركزند.
دوم ـ دولتهاى مركب: در اين دولتها بر خلاف دولتهاى بسيط چند مركز تصميم گيرى سياسى
و اعمال حاكميت وجود دارد، و به تعبير ديگر، قدرت سياسى ميان مراكز متعدد توزيع شده
است. هر يك از اين مراكز جزء، خود به لحاظ داخلى دولت تلقى مىشوند، اگر چه در صحنه
بينالمللى مجموعه متشكل از اين اجزاء دولت و كشورى واحد شناخته مىشود.
مصداق بارز اين نوع كشورها در حال حاضر كشورهاى فدرال هستند. فدراليسم در صورتى پديد مىآيد كه چند كشور مستقل تصميم بگيرند سرنوشت سياسى، اجتماعى، اقتصادى و نظامى خود را به هم پيوند بزنند و در نتيجه آن قدرتى عظيمتر و فراگيرتر به وجود آورند تا در صحنه بينالمللى مقتدرانه ظاهر شوند. حاصل اين فرايند پيدايش فدرال است. گاهى فدراليسم مىتواند حاصل تجزيه حاكميت داخلى ميان بخشهاى يك دولت بسيط باشد كه به لحاظ تفاوتهاى فرهنگى و اجتماعى ميان جماعتهاى انسانى آن اعطاى خود مختارى به مناطق نامتجانس و تفويض اختيار تصميم گيرى سياسى و ادارى به مقامات محلى ضرورى يا مرجح مىنمايد. كشورهايى مانند ايالات متحده امريكا، آلمان، روسيه، هندوستان و سوئيس چنين ساختارى دارند.
هرگاه چند كشور با حفظ حاكميت و استقلال خود بخواهند به منظور تقويت خود بر اساس
پارهاى مشتركات در سياسى، اقتصادى، ونظامى با يكديگر همكارى پيوسته و
سازمانيافتهاى داشته باشند، با انعقاد پيمانى بينالمللى ميان خود سازمانى مركزى
را پديد مىآورند و بخشى از حاكميت خود را در زمينههاى همكارى مورد توافق به آن
سازمان واگذار مىكنند. در نظام كنفدرال دولتهاى عضو هم به جهت داخلى و هم به لحاظ
بينالمللى استقلال و حاكميت خود را حفظ كرده و در يكديگر ادغام نمىگردند.
بنابراين، كنفدراسيون يك نهاد حقوق بينالمللى است، و نه نوعى ساختار درونى كشورها.
در نظام سياسى به لحاظ نظرى دليل تعيين كنندهاى براى هيچ يك از انواع ساختارهاى
ياد شده وجود ندارد. اما به لحاظ عملى هر يك از اشكال بسيط و مركب به
اقتضاى شرايط اجتماعى، فرهنگى و سياسى دنياى اسلام مىتواند قابل قبول باشد.
با توجه به تنوع قوميتها و فرهنگها و آداب و رسوم مجموعههاى انسانى در دنياى اسلام
تقسيم قلمرو اسلامى به ولايات و ايالاتى كه هر كدام ضمن اين كه تابع دولت اسلامى
مركزى هستند، در امور محلى خود اختيار تصميم گيرى داشته و در چارچوب اختياراتى كه
قانون اساسى فدرال اسلامى به آنها مىدهد از نوعى خود مختارى برخوردار باشند. در
عين حال كه در عرصه بينالمللى وحدت و يكپارچگى خود را حفظ كرده و به عنوان امتى
واحد ظهور مىيابند.
در صورت مشروعيت تعدد رهبرى و مرزبندى درون قلمرو جهان اسلام رژيم كنفدراسيون
دولتهاى اسلامى نيز قابل تصوّر است.
مشخصه حكومت الهى دارا بودن دو ركن اساسى است كه عبارت است از: ١. قانون الهى ؛
٢.
حاكم الهى. از آن جا كه حاكميت مطلق بر انسان و جهان از آنِ خداست، اين حاكميت در
مرحله تحقق بر آن دو ركن استوار مىگردد. قانون الهى از طريق وحى به انسان مىرسد و
حاكم الهى نيز از سوى خدا گزينش و منصوب مىشود؛ يعنى مردم در تعيين حاكم دخالت
ندارند. اما در قبول رهبرى او و پذيرش اطاعت او آزادند، گرچه هدايت آنان در گرو اين
اطاعت است، اما اين هدايت تحميلى نيست؛ «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما
كفورا.»(١)
اين قاعده درباره حاكم معصوم روشن است، زيرا انسان قادر به شناخت معصوم نيست. اما
درباره رهبرى فقها - كه مربوط به عصر عدم حضور معصوم است و حاكم الهى شخصا تعيين
نشده، بلكه به وصف مشخص گرديده است - در تعيين شخص رهبر از ميان فقهاى واجد شرايط
توصيف شده - مردم مىتوانند دخالت داشته باشند؛ يعنى در گزينش رهبر نيز علاوه بر
پذيرش رهبرى الهى آزادند. اين گزينش مىتواند به طور مستقيم يا غير مستقيم انجام
گيرد.
(١) دهر، آيه ٣.
در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران قبل از بازنگرى هر دو شيوه مستقيم و غير مستقيم
تعيين رهبرى پيشبينى شده بود. شيوه مستقيم آن با عنوان پذيرش عمومى، مانند آنچه در
بارهامام خمينى قدسسره اتفاق افتاد، ذكر شده بود و شيوه غير مستقيم آن به وسيله
خبرگانِ منتخب مردم بود. در جريان بازنگرى قانون اساسى جمهورى اسلامى در سال (١٣٦٨
ش) شيوه نخست به دليل اين كه در باره غير امام خمينى قدسسره وقوعش بعيد مىنمود،
حذف گرديد و تنها راه غير مستقيم براى تعيين رهبر و ولى فقيه باقى ماند.
به طور كلى مىتوان گفت همان دلايلى كه بر ضرورت حكومت اسلامى اقامه شده است، براى
اثبات ولايت فقيه كفايت مىكند. در واقع كسانى كه ولايت فقيه را نفى مىكنند، ضرورت
حكومت اسلامى را نفى كردهاند. از طرفى همان گونه كه گذشت، شيوه خاص حكومت اسلامى
همان نظام خلافت وامامت است؛ امامتى كه از پيامبر آغاز مىگردد و به امامان معصوم
عليهمالسلام مىرسد و در غياب امام معصوم به فقيه جامعالشرايط سپرده مىشود.
بنابر اين، اگر امامت و رهبرى به معناى مذكور كنار گذاشته شود، در واقع يكى از دو
ركن اصلى حكومت الهى اسلام ـ كه همانا رهبرى الهى است ـ ازبين مىرود.
از اينرو، همان گونه كه حضرت امام خمينى قدسسره فرمودهاند، «ولايت فقيه» از
موضوعاتى است كه تصور آن موجب تصديق مىشود و چندان به برهان احتياج ندارد.(١) اما
بر اثر غفلت و بىتوجهى در طول تاريخ، نياز به استدلال پيدا كرده است.
(١) امام خمينى، ولايت فقيه و جهاد اكبر، ج ٥.
در اثبات ولايت فقيه به عقل و نقل استدلال گرديده است. در اين جا به طور گذرا به پارهاى از آنها اشاره مىكنيم:
همان گونه كه در مباحث گذشته بيان شد اسلام دينى كامل و جامع
است و براى همه امور و شئون حيات بشرى حكم و برنامه دارد و بر خلاف آنچه از ديرباز
تبليغ كردهاند و از اسلام چهرهاى همچون مسيحيت ارائه دادهاند كه هيچ نقشى در
اجتماعيات مردم نداشته و تنها به رابطه فردى انسان با خدا مربوط مىشود، «نسبت
اجتماعيات قرآن با آيات عبادى آن نسبت صد به يك هم بيشتر است. از يك دوره كتاب حديث
كه حدود پنجاه كتاب است و همه احكام اسلام را در بر دارد، سه تا چهار كتاب مربوط به
عبادات و وظايف انسان نسبت به خدا است. مقدارى از احكام هم مربوط به اخلاقيات است.
بقيه همه مربوط به اجتماعيات، اقتصاديات، حقوق و سياست و تدبير جامعه است.»(١)
حكومت وسيلهاى است براى به اجرا در آوردن اين احكام فراگير و دين كامل و جامع
اسلام. بديهى است حكومتى مىتواند در تحقق چنين هدف عالى توفيق يابد كه در رأس آن
رهبرى قرار گيرد كه عالم به تمامى احكام اسلام در زمينهها و ابواب مختلف باشد و
قدرت فهم، استنباط و تطبيق آن را متناسب با شرايط و اوضاع و احوال هر زمان و مكان
دارا باشد. و اين كسى نيست جز فقيهى برجسته و وارسته كه البته بايد از عدالت، شجاعت
و تدبير لازم نيز برخوردار باشد.
در اثبات ولايت فقيه به اخبار و احاديث متعددى استناد و استدلال شده
است كه گاهى نيز مورد نقد و ايراد قرار گرفته اند. در اين جا تنها به اجمال به چند
مورد اشاره مىكنيم:
١. قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله :
«اللهم ارحم خلفائى ـ ثلاث مرات ـ قيل يا رسول اللّه و من خلفائك؟ قال: الذينيأتون
منبعدى، يروونحديثى وسنّتى فيعلمونهاالناس منبعدى.»(٢)
(١) امام خمينى، ولايت فقيه و جهاد اكبر، ج ٨.
(٢) حرعاملى، وسائل الشيعه، كتاب قضا، باب ٨، حديث ٥٠ و باب
١١، حديث ٧.
اين حديث را اميرالمؤمنين على عليهالسلام از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل
مىكند. به نظر امام خمينى قدسسره اين از جمله رواياتى است كه در دلالتش اشكالى
نيست.(١)
اين روايت راويان غير فقيه را شامل نمىشود، زيرا راويانى كه صرفا حديث مىنويسند و
نقل مىكنند، بدون قدرت استنباط و تجزيه و تحليل، توان تعليم حديث و سنّت را
ندارند. پس به اقتضاى عبارت «... فيعلمونها الناس ...» اين روايت تنها شامل راويان
فقيه مىشود؛ يعنى منظور از خلفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در حديث فوق فقهاى
اسلام هستند و البته فقهاى عادل كه در نقل و نشر و تعليم سنّت پيامبر
صلىاللهعليهوآله امين باشند.
اما دلالت حديث ياد شده بر ولايت فقيه از واژه خلافت در صدر آن استنباط مىگردد،
زيرا خلافت جانشينى در همه شئون نبوت است و جمله «الذين يأتون من بعدى و ... »
معرفى خلفا است، نه معنى خلافت. و سوءال كننده نيز معنى خلافت را نپرسيده، بلكه
مصاديق را خواسته بشناسد. از اينرو، پرسيده است «ومَن خلفائك؟» و خواسته كه پيامبر
صلىاللهعليهوآله اشخاص را معرفى كند. و اين سوءال به اين دليل بوده كه تصور
مىكردند خلفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله محدود به اشخاص معينى است، همانند
مواردى كه امامان معصوم عليهمالسلام را به عنوان خلفاى خويش معرفى فرمودهاند.
٢. قال موسى بن جعفر عليهالسلام :
«اذا مات المؤمن بكت عليه الملائكة و بقاع الارض التى كان يعبد اللّه عليها، و
ابواب السماء التى كان يصعد فيها بأعماله، و ثلم فى الأسلام ثلمة لا يسّدها شىء
لأن المؤمنين الفقهاء حصون الأسلام كحصن سور المدينة لها».(٢)
(١) امام خمينى، ولايت فقيه، ص ٦٤.
(٢) ثقة الاسلام كلينى، اصول كافى، كتاب فضل العلم، باب فقد العلماء، حديث
٣.
اين كه مىفرمايد مؤمنان فقيه دژهاى اسلاماند، به اين معناست كه فقها موظف و مأمور
به نگاهبانى از دين هستند و بايد از عقايد، احكام و نظامات اسلام پاسدارى كنند.
بديهى است اگر فقيه گوشه حجرهاى بنشيند و در امور اجتماعى و زندگى جامعه دخالت
نكند به اين وظيفه و مأموريت عمل نكرده است و نمىشود به او دژ اسلام گفت.(١)
٣. قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله :
«الفقهاء أمناء الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا، قيل يا رسولاللّه: و ما دخولهم
فىالدنيا؟ قال: اتباع السلطان، فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم.»(٢)
اين حديث را امام صادق عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىفرمايد.
به حكم اين حديث فقيهان مورد اعتماد و امانتدار پيامبرانند. از اينرو، نخست بايد
وظايف، اختيارات و مشاغل پيامبران را دانست تا آن گاه روشن شود كه فقيهان به عنوان
امانتداران ايشان چه وظايفى دارند.
هدف اصلى بعثت انبيا به حكم آيه شريفه «و لقد ارسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب
و الميزان ليقوم الناس بالقسط ...» اين است كه مردمان بر اساس عدل و قسط روابط
اجتماعى خويش را نظم و انتظام بخشند. و اين نظام قسط و عدل تنها با برپايى حكومت و
اجراى احكام الهى امكان پذير است. مردم نيز به اطاعت و پيروى از رسول خدا
صلىاللهعليهوآله امر شدهاند: «اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول و اولى الامر
منكم.(٣) منظور از اطاعت اين نيست كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله گفت
قبول كنيد و عمل نماييد، چرا كه عمل به احكام مانند روزه و ... اطاعت خداست، نه
اطاعت رسول. گرچه اطاعت رسول
هم به يك معنى اطاعت خداست، چون خدا به آن فرمان داده است. منظور از اطاعت رسول اين
است كه اگر به عنوان رهبر جامعه اسلامى امر كند كه همه بايد به «سپاه اسامه»
بپيوندند، كسى حق تخلف ندارد. اين امر رسول است كه حكومت و ولايت از سوى خدا به او
تفويض گرديده است.
(١) براى توضيح بيشتر ر. ك: به امام خمينى، ولايت فقيه، ص ٧٢ ـ ٧٥.
(٢) ثقة الاسلام كلينى، اصول كافى، كتاب فضل على، باب
١٣، حديث ٥.
(٣) نساء، آيه ٥٩.
بنابراين، اگر فقيهان امانتداران پيامبران و مورد اعتماد آنان هستند، اين امانتدارى
و اعتماد در اجراى قوانين و اداره جامعه و حفظ و حراست از مردم و بلاد اسلامى است،
همان طور كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به اين امور است. بديهى است اين منصب
براى فقيهانى است كه شرايط امانتدارى را دارا بوده و در خود حفظ كنند،و اگر آن
شرايط را از دست بدهند، به خودى خود از اين منصب عزل مىگردند. بحث در اين باب را
به همين مختصر پايان مىبخشيم. علاقه مندان مىتوانند براى توضيح بيشتر به كتب و
مباحث مفصلى كه در اينباره وجود دارد رجوع كنند.
مطالعه و تحقيق در مجموعه دلايل عقلى و نقلى كه بر ولايت فقيه اقامه گرديده،حكايت
از لزوم جمع شرايطى در ولى فقيه دارد. مجموعه اين شرايط را مىتوان در چند دسته
خلاصه كرد:
١ . شرايط علمى؛ رهبر بايد از صلاحيت علمى لازم براى افتا در ابواب مختلف فقه
برخوردار باشد؛ يعنى داراى قوه اجتهاد و استنباط احكام شرع از منابع آن باشد. بديهى
است چنين صلاحيتى متوقف بر آموختن علومى است كه پيدايش آن ملكه و قوه اجتهاد بر
آنها توقف دارد. لذا علومى مانند ادبيات عرب، رجال ،علوم حديث، تفسير، اصول و فقه
را به خوبى آموخته و در آن متخصص و خبره گرديده باشد و نيز با منطق و فلسفه و كلام
به خوبى آشنا باشد.
٢ . شرايط اخلاقى؛ رهبر بايد از عدالت و تقواى لازم براى تصدى ولايت و رهبرى جامعه
اسلامى برخوردار باشد. در روايات بر صفاتى مانند عدالت، تقوا، زهد و امانت تأكيد
شده است. مسلم است كسى كه مىخواهد مجرى عدل و قسط و مروج تقوا باشد خود بايد از
مرتبهاى والا در اين صفات برخوردار باشد.
٣ . شرايط سياسى؛ بينش درست سياسى، آگاهى كامل به شرايط زمان و مكان، شجاعت، تدبير،
توان و قدرت مديريت كافى براى رهبرى از اهم شرايط رهبر است. به قول مرحوم آيت اللّه
ميرزاى شيرازى رهبر جنبش تنباكو، اگر رهبر صد جزء داشته باشد يك صدم آن علم و يك
صدم ديگرش عدالت و نود و هشت درصد آن تدبير و قدرت رهبرى و مهارتهاى عرفى است. اين
صفات در مقايسه با شرايط و اوصاف ديگر كمتر اكتسابى است و تا حد زيادى به قريحه،
ذوق و استعداد ذاتى وابسته است، كه البته در همه افراد وجود ندارد.
در دو اصل پنجم و يك صد و نهم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران به اين شرايط اشاره
شده است. تشخيص و احراز وجود چنين شرايطى در شخص يا اشخاص كار آسانى نيست كه براى
عوام ممكن باشد، لذادر قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران اين وظيفه مهم بر عهده
خبرگان منتخب مردم نهاده شده است. به طورى كه در اصل يك صد و هفتم مقرر گرديده:
«خبرگان رهبرى درباره همه فقهاى واجد شرايط مذكور در اصول پنجم و يك صد و نهم بررسى
و مشورت مىكنند. هر گاه يكى از آنان را اعلم به احكام و موضوعات فقهى يا مسائل
سياسى و اجتماعى يا داراى مقبوليت عامه يا واجد برجستگى خاص در يكى از صفات مذكور
در اصل يك صد و نهم تشخيص دهند او را به رهبرى انتخاب مىكنند ....»
با توجه به مفاد اصل يك صد و هفتم مىتوان مقبوليت اجتماعى را نيز به عنوان يكى
ديگر از شرايط تكميلى براى رهبر دانست. اين شرط كه به پذيرش اطاعت از رهبرى از سوى
مردم مربوط مىشود، موجد صلاحيت و اهليت شرعى ولى فقيه براى منصب ولايت نيست، اما
براى اعمال حاكميت و ولايت الهى توسط فقيه امرى ضرورى است.
مىتوان گفت مهمترين مبحث درباره رهبرى و ولايت فقيه مسئله حدود و اختيارات و وظايف
رهبر است. در واقع اختلاف اصلى ميان علما در باب ولايت فقيه در همين جا است، نه در
اصل ولايت، زيرا ولايت در امور حسبيه، قضا و افتا، مقتضاى عناوين و مناصبى مانند
خليفه، وارث، حاكم، امين و حجّت است كه در روايات فراوان آمده است و در اين باره
اختلافى ميان فقيهان نيست.
براى روشن شدن حدود ولايت فقيه، بار ديگر بايد در دلائل و مدارك و براهين اقامه شده
بر اصل ولايت فقيه تأمل و انديشه كرد، تا با درك عميق مفاد آنها گستره ولايت و
رهبرى فقيه را استنباط و ترسيم كرد.
همان گونه كه اشاره شد، مواردى وجود دارد كه بىترديد در اختيار فقيه قرار دارد.
ابتدا نظرى گذرا به اين موارد و مناصب مىافكنيم. آن گاه ولايت سياسى و حدود آن را
مورد بحث قرار مىدهيم:
١ ـ منصب افتا: اين منصب از مناصب مسلم و ترديد ناپذير فقيه است. فقيه در اين مقام
به استنباط و استخراج احكام شرعى از منابع اصلى آن به طرق علمى و فنى خاصى
مىپردازد، و فتاوا و آراى خود را به مردم براى اجابت عمل اعلام مىدارد. دلايلى
مانند آيه شريفه: «فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا
قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون»(١) و اخبارى كه در باب دلايل ولايت فقيه آمده
است به
خوبى بر ثبوت چنين منصبى براى فقيه دلالت دارند.
(١) توبه، آيه ١٢٢.
٢ ـ منصب قضا: قضا از مناصب پيامبر صلىاللهعليهوآله و اوصياى اوست و پس از ائمه
عليهمالسلام به فقهاى عادل سپرده شده است. به بيان امام خمينى قدسسره «وصى»
معنايى عام دارد كه شامل اوصياى خاص (امامان معصوم عليهمالسلام ) و اوصياى عام
(فقهاى عادل) هر دو است. پس حق دادرسى و حل و فصل اختلافات و دعاوى مردم از آنِ
فقيه عادل است و برخى از دلايل مورد استناد در باب ولايت فقيه بر آن تصريح دارد؛
مانند: «... فليرضوا به حكما فانى قد جعلته عليكم حاكما...»؛(١) «انظروا الى رجل
منكم يعلم شيئا من قضايانا فاجعلوه بينكم فانى قد جعلتُه قاضيا فتحاكموا عليه.»(٢)
٣ . ولايت در امور حسبيه: يعنى فقيه در انجام اين امور بر ديگران اولويت دارد، و
مادام كه فقيه حضور دارد، تصدّى امور حسبيه با اوست.
امور حسبيه امورى است كه شارع مقدس راضى به ترك آنها نيست و انجام آنها نيز به شخص
معينى واگذار نشده است. انجام پارهاى از اين امور متوقف بر تصرف در حقوق و اموال
ديگران و يا اجبار و الزام آنان است. اين قسم تنها براى فقيه جايز است؛ مانند اداره
اموال و امور غُيّب و قصّر - كه چنانچه متولى خاص يا عامى نداشته باشد- بر عهده
فقيه است.(٣)
(١) همان ص ٩٨.
(٢) حرعاملى، وسائل الشيعة، ج ١٨، ص ٩٨.
(٣) امام خمينى، كتاب البيع، ج
٢، ص ٤٩٧.
در اين قسمت بحث در ولايت براى تصدى و رهبرى كليه امور و شئون اجتماعى، اقتصادى،
سياسى، فرهنگى، قضايى و نظامى جامعه است. آنان كه بر ولايت فقيه احتجاج و استدلال
كردهاند، در صدد اثبات اين بُعد ازولايت براى فقيه جامع الشرايط
بودهاند.
نامورانى از فقهاى بزرگ شيعه، همچون شيخ مفيد، شيخ طوسى وشهيدين وفقيهان برجستهاى
از ميان متأخران، همانند صاحب جواهر، كاشف الغطا، علامه نراقى، علامه نائينى،
ميرزاى شيرازى و امام خمينى قدسسره به اين موضوع پرداختهاند. در اين جابه بخشهايى
از نظرات امام خمينى قدسسره اشاره مىكنيم. ايشان ضمن اثبات ولايت سياسى براى فقيه
با استفاده از دلايل عقلى و نقلى مىفرمايد:
«اگر فرد لايقى كه داراى دو شرط فقاهت وعدالت باشد، به پاخاست و تشكيل حكومت داد،
همان ولايتى را كه حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در امر اداره جامعه داشت
داراست و بر همه مردم اطاعت از او لازم است.»(١)
همچنين مىفرمايد:
«اين توهم كه اختيارات حكومتى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بيشتر از حضرت امير
بود يا اختيارات حكومتى حضرت على عليهالسلام بيش از فقيه است، باطل و غلط است.
البته فضايل حضرت رسول صلىاللهعليهوآله بيش از همه عالم است و بعد از ايشان
فضايل حضرت امير عليهالسلام از همه بيشتر است، لكن زيادى فضايل معنوى،اختيارات
حكومتى را افزايش نمىدهد. همان اختيارات و ولايتى كه حضرت رسول و ديگر امامان
عليهمالسلام در تدارك و بسيج سپاه، تعيين ولات واستانداران، گرفتن ماليات وصرف آن
در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختيارات را براى حكومت فعلى قرار داده است.
منتها شخص معيّنى نيست؛ روى عنوان «عالم عادل» است.»(٢)
(١) امام خمينى، ولايت فقيه، ص ٥٥.
(٢) همان.
توضيح ديگر اين كه اگر چنين ولايتى براى فقيه نباشد، منصب قضا نيز تا حد زيادى
بىاثر مىگردد، زيرا اجراى احكام و آراى قضايى فقيه نيازمند قدرت واقتدار سياسى
است كه درسايه حكومت به دست مىآيد. در واقع ولايت و رهبرى امتياز نيست تا در تعلق
يكسان آن به پيامبر، امامان معصوم و فقيهان شبهه همسان پنداشتن مقام فقيه بامقام
معصوم عليهمالسلام پديد آيد، بلكه وظيفه خطيرى است كه بايد در هر زمان بر دوش
شايستهترين افراد جامعه نهاده شود كه در زمان غيبت امام زمان عليهالسلام كسى جز
فقيه عادل نيست.
به ديگر سخن، همان دلايلى كه مثبت ضرورت ايجاد حكومت اسلامى و لزوم اقامه مستمر
شريعت الهى اسلام است، ولايت و رهبرى اسلام شناسان وارسته و شريعتمداران برجسته را
ايجاب مىكند. به هر حال، ترديدى نيست كه جامعه نياز به رهبر و والى دارد؛ اگر تصدى
اين مسئوليت براى فقيه عادل جايز نباشد، چگونه براى غير او جايز خواهد بود؟ آيا نفى
ولايت سياسى فقيه چيزى جز نفى حكومت اسلامى است؟
مواردى كه در فقه به استناد ادله و اخبار از اختيارات فقيه شمرده شده است، پارهاى
از آن اختيارات است و هيچ يك در صدد احصاى موارد و بيان حدود اختيارات ولى فقيه
نبودهاند. اما از مجموع آنها مىتوان به خوبى استنباط كرد كه لازمه چنين وظايف و
اختياراتى، برخوردارى فقيه از قدرت و اقتدار سياسى در جامعه است، كه به معنى لزوم
بر پايى حكومت اسلامى است. وقتى فقيه عادل و جامع الشرايط موظف به اقامه شريعت و
حكومت اسلامى است، دليلى ندارد كه اختيارات او براى اداره امور جامعه محدودتر از
اختيارات پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره باشد، چرا كه آن اختيارات را،
تصدى مسئوليت اداره جامعه اقتضا مىكند، نه مراتب فضايل و عصمت متصدى آن؛ يعنى
وظيفه اداره امور جامعه برخوردارى ازاختيارات حكومتى را لازم دارد؛ به طورى كه هر
كس در اين منصب قرار گيرد، ولو ظالم وفاجر باشد، براى اداره امور جامعه به آن
اختيارات نياز دارد، گرچه اصل اشغال اين منصب از سوى او نامشروع است. اصل مشروعيت
رهبرى امرى است و موضوع حدود وظايف واختيارات امرى ديگر. وقتى مشروعيت ولايت و
رهبرى جامعه براى فقيه جامع شرايط به اثبات رسيده، تصدى آن اختيارات ولايت و رهبر
اسلامى، همانند رهبرى پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام ، براى او
ثابت است.
از اين رو است كه مىبينيم حضرت امير عليهالسلام هنگامى كه مالك اشتر را به ولايت
مصر برمىگزيند، طى فرمان ودستور العمل خود همه اختيارات لازم براى اداره يك كشور
را به مالك اشتر مىدهد.
اين همان ولايتى است كه از آن به «ولايت مطلقه» ياد مىشود ودر قانون اساسى جمهورى
اسلامى ايران در جريان بازنگرى در سال ١٣٦٨ در اصل پنجاه و هفتم آن درج گرديد. اما
بحثى كه در اينجا وجود دارد و همواره در محافل علمى ـ حقوقى مطرح بوده وهست، اين
است كه مراد از قيد «مطلقه» چيست؟ در حالى كه مىبينيم در جاى ديگر قانون اساسى با
عنوان «وظايف و اختيارات رهبر» موارد محدودى را بيان مىكند.(١)
سؤال اين است كه اگر منظور از «ولايت مطلقه» عدم تحديد و تقييد رهبر به قوانين و
مقررات است، چگونه به اصل صد و دهم قانون اساسى كه يازده مورد را تحت عنوان «وظايف
و اختيارات رهبر» برمىشمارد سازگار خواهد بود؟
در پاسخ به اين سؤال و شبهه تفسيرها و تحليلهاى مختلفى به عمل آمده است.
برخى بر اين عقيدهاند كه ولايت فقيه به طورى كه در قانون اساسى مطرح گريده است،
«مطلقه» نيست، بلكه در چهار چوب حاكميت ملى، حقوق ملت و حاكميت قانون اساسى قرار
دارد.
(١) اصل ١١٠ قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران.
با توجه به اصول اول، ششم، هفتم، يكصدوهفتم و بند هشتم از اصل سوم و اصل پنجاه و
ششم كه بيانگر حق رأى، حق تعيين سرنوشت و مشاركت مردم در حاكميت است و اصل نهم كه
به آزادى و استقلال اصالت داده و اصول پنجاه و هفتم، يك صدودهم، يكصدوپنجاه و
هفتم، يكصدوهفتاد و پنجم، يكصدوهفتاد و ششم و يكصدوهفتادوهفتم و اصل نودويكم كه محدوده وظايف و اختيارات رهبرى را مشخص كرده است
و اصل هفتاد و نهم كه محدويتهاى ضرورى و حدود آزاديهاى فردى را منوط به حكم قانون
دانسته است، استنباط مىشود كه ولايت فقيه در اين محدوده و نظامات ناشى از آن از
اختيارات بسيار وسيعى برخوردار است.(١)
برخى ديگر ضمن اين كه از قانون اساسى «مطلق» بودن ولايت فقيه را استنباط كردهاند،
درك آن بر ايشان سنگين آمده، در آن مناقشه كردهاند؛ چنان كه گفتهاند: قانون اساسى
رهبر را در راس هرم قدرت حاكميت قرار داده .... اگر به .... اقتدارات رهبرى كه در
قانون اساسى آمده توجه كنيم، با معيارهاى عصر حاضر تطبيق نمىكند، ... اگر رهبر
مىتواند بر حسب تمايل هر يك از مقامات حكومتى را هر لحظه از حركت متوقف سازد، و در
تمام مسائل حرف آخر و قطعى را رهبر بزند، آيا محلى براى حكومت قانون باقى مىماند؟
اختيارات و اقتدارات وسيع رهبر به نحوى است كه براى هيچ مرجع و هيچ مقام ديگر
اقتدار و اختيار مستقلى در حكومت باقى نمىماند.(٢)
در مبحث بعدى به شرح و تفسير مفهوم ولايت مطلقه فقيه در نظر فقيهان و در قانون
اساسى جمهورى اسلامى ايران پرداخته شده، و نظر صحيح بيان گرديده است.
(١) محمد هاشمى، حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، ج ٢، ص ٨٣ - ٨٧.
(٢) سيد جلال الدين مدنى، حقوق اساسى و نهادهاى سياسى جمهورى اسلامى ايران، ص
٢٦٧ ـ ٢٦٨.
ولايت مطلقه در نظام جمهورى اسلامى ايران نخست توسط حضرت امام خمينى قدسسره مطرح
گرديد وسپس در جريان بازنگرى قانون اساسى جمهورى اسلامى در سال ١٣٦٨ وارد قانون
اساسى شد.
در اينجا ابتدا به ديدگاههاى فقهى درباره «حدود ولايت فقيه» اشارهاى كرده، آنگاه
ولايت مطلقه را در قانون اساسى بررسى مىكنيم.
در گذشته به طور كلى دو ديدگاه عمده در اين باب وجود داشته است:
شمار زيادى از فقيهان شيعه تنها قضاوت و اقامه حدود وتعزيرات را از حقوق نواب خاص
وعام امام عليهالسلام دانستهاند.(١) مرحوم شيخ انصارى سه منصب فتوا، قضا وتصرف در
اموال و نفوس را براى فقيه برشمرده است آنگاه درباره منصب اخير ولايت را به دو نحو
متصور مىداند:
اول : ولايت استقلالى كه فقيه خود تصرف كند، كه در اين باب پس از بحث و بررسى به
اين نتيجه مىرسد كه هيچ دليلى بر وجوب اطاعت از فقيه در امور عرفيه وتسلطش بر
اموال ونفوس مردم وجود ندارد.
دوم : ولايت اذنى كه اذن ولى براى تصرف ديگرى معتبر باشد. به نظر ايشان در اين
موارد اگر اذن امام عليهالسلام احراز شده باشد، فقيه حق تصرف دارد. نهايتاً شيخ
انصارى ولايت رادر امورى، كه مشروعيت آنها ثابت است ـ كه اگر فقيه هم نباشد مردم
خود اقدام مىكنند، مانند امور حسبى - ثابت مىداند.(٢) بنابر اين در قول به ولايت
محدود، مناصب افتا، قضا وتصرف در امور حسبى براى فقيه وجود دارد.
(١) شيخ مفيد، مقنعه، كتاب الامر بالمعروف، ص١٢٩؛ شيخ طوسى،
النهايه، چاپ بيروت، ص ٣٠٠ ،٣٠٢؛ شهيد اول، دروس، ص ١٦٥؛ شهيد ثانى، مسالك، كتاب الامر بالمعروف والنهى عن
المنكر.
(٢) شيخ انصارى، كتاب المكاسب، ص ٢٦٨ تا ٢٧٠.
در مقابل ديدگاه اول، قول به ولايت عامه وجود دارد؛ به اين معنى كه فقيه جامع شرايط
در همه شئون وامور دينى ودنيوى مردم وجامعه ولايت دارد. اين ديدگاه نيز در
ميان فقيهان بزرگ طرفدارانى دارد. مرحوم ملا احمد نراقى ولايت فقيه در زمان غيبت
امام عليهالسلام را در دو بعد مورد بررسى واثبات قرار داده است:
اول : درباره آنچه در آن براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت وجود داشته است.
وى در اين باب با ذكر احاديثى چندبر اين عقيده است كه ولايت در زمان غيبت در همه
امور به فقها تعلق دارد، مگر آن كه خلاف آن ثابت شود.
دوم : در آن دسته از امور دينى ودنيوى مردم كه توقف در آن موجب اختلال در نظم جامعه
و بروز نزاع و فساد مىگردد، ولاجرم اداره آنها نياز به متصدى دارد. در اين امور به
دليل روايات واحاديث وحكم عقل، فقيه عادل به طور قطع ويقين بر ديگران تقدم و برترى
دارد.(١)
مرحوم صاحب جواهر يكى ديگر از فقيهان نامدار شيعه است كه به صراحت محدوديت اختيارات
فقيه را مردود مىشمارد، وبا اظهار تعجب از قول برخى فقها مبنى بر محدوديت ولايت
فقيه به احاديث مشهورى كه اختيارات فقيهان را بيان كرده اشاره مىكند ومىگويد:
«اگر عموم ولايت را براى فقها نپذيريم، قطعاً بسيارى از امور مسلمانان معطّل خواهد
ماند.»(٢)
(١) ملا احمد نراقى، عوائد الايام، عائده ٥٤، ص ٢٦٢ و٢٦٣.
(٢)
جواهر الكلام، ج٢١، ص ٣٩٤ - ٣٩٨.
امام خمينى قدسسره در كتاب كشف الاسرار خود در باب حكومت و ولايت - پس از بيان
ضرورت حكومت براى هر جامعه وانحصار حق حاكميت وقانونگذارى براى خدا- با استناد به
دلايل عقلى ونقلى اعتقاد خويش را مبنى بر حكومت فقها در عصر غيبت بيان مىكنند
ومىفرمايند با فقهاست كه مجلس مؤسسان تشكيل دهند؛ مجلسى كه متشكل از مجتهدان عادل
وپارسا باشد تا سلطان عادلى را كه امين جان ومال مردم وپاسدار احكام
الهى باشد انتخاب كنند ومجلس شورى نيز يا متشكل از فقها باشد ويا تحت نظارت آنان
قرار گيرد ....»(١)
ايشان در اثر ديگر خويش به بيان ضرورت حكومت اسلامى پرداخته، مىفرمايند:
«احكام الهى تا روز قيامت به اعتبار خود باقى است و لازمالاجراست و اين امر جز با
اقامه حكومت ميسر نمىگردد و نيز حفظ نظام جامعه از واجبات اوليه است و عقلاً و
شرعاً از حكمت به دور است كه خداوند آن را ناديده بگيرد. ديگر اين كه لزوم حكومت
براى تعميم وگسترش عدالت به حدى بديهى است كه تاب هيچ تفصيل و تفكيكى را ميان زمان
حضور وعصر غيبت معصوم ندارد»(٢)
به هر حال، با استناد واستدلال به دلايل عقلى ونقلى بر وجوب برپايى حكومت بر فقها
در خصوص حدود اختيارات فقيه معتقدند كه كليه امور مربوط به حكومت وسياست كه براى
پيامبر صلىاللهعليهوآله وامامان عليهمالسلام مقرر شده براى فقيه عادل نيز مقرر
گرديده است، امااگر ولايتى غير از زمامدارى براى ائمه باشد، براى فقيه نيست.(٣)
در كتاب ولايت فقيه يا حكومت اسلامى هم نظر فوق را مورد تأكيد و تصريح قرار داده،
مىفرمايند:
«اگر فرد لايقى كه داراى اين دو خصلت (علم به قانون وعدالت) باشد، به پاخاست وتشكيل
حكومت داد، همان ولايتى را كه حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در امر اداره
جامعه داشت، دارا مىباشد ... .»(٤)
(١) امام خمينى، كشف الاسرار، ص ٢٣٤.
(٢) امام خمينى، كتاب البيع، مبحث ولايت فقيه.
(٣) همان.
(٤) امام خمينى، ولايت فقيه، حكومت اسلامى، ص
٥٥.
قبل از بازنگرى در قانون ياد شده ذكرى از وصف «مطلقه» براى ولايت فقيه وجود
نداشت، اما به دنبال پارهاى جريانات سياسى وبروز برخى مشكلات در سازمانها ونهادهاى
حكومتى براى تصميم گيرى واداره امور كشور وچارهجويى از حضرت امام خمينى قدسسره ،
ديدگاه فقهى امام قدسسره درباره ولايت فقيه روشنتر شد.
از جمله در پاسخ امام به كسب تكليف رئيس مجلس شوراى اسلامى درباره قانون اراضى شهرى
در ١٩/٧/١٣٦٠ چنين آمده است :
«آنچه در حفظ نظام جمهورى اسلامى ايران دخالت دارد كه فعل يا ترك آن موجب اختلال
نظام مىشود ... پس از تشخيص موضوع به وسيله اكثريت دو سوم وكلاى مجلس شوراى اسلامى
با تصريح به موقتى بودن آن مادام كه موضوع محقق است، وپس از رفع موضوع، خود به خود
لغو شود ... در تصويب واجراى آن مجازند.»
تجويز نرخگذارى واعمال تعزير حكومتى توسط قوه مجريه در پاسخ امام به استمداد نخست
وزير وقت در ٦/٥/١٣٦٦ وسپس روشنتر از آن در پاسخ استفتاى وزير كار از امام در خصوص
الزام كارفرمايان از سوى دولت به اجراى قواعد ومقررات كار در مقابل دريافت خدمات
دولتى، دامنه ولايت فقيه معين مىشد، وبالاخره در پى تعابير و تفاسير دولت و شوراى
نگهبان درباره نظر امام، ايشان به اظهار صريح وقاطعى درباره ولايت مطلقه فقيه اقدام
فرمودند:
«حكومت شعبهاى از ولايت مطلقه رسول الله و يكى از احكام اوليه اسلام ... و مقدم بر
تمام احكام فرعيه حتى نماز و روزه و حج است ....»
پيرو جريانات ياد شده بود كه مسئله رهبرى در رديف يكى از موضوعات مورد بازنگرى در
قانون اساسى قرار گرفت ونهايتاً عنوان «ولايت مطلقه» در اصل پنجاه وهفتم اين قانون
همراه پارهاى اصلاحات در اصول ديگر مربوط به شرايط رهبرى، تعيين رهبر ووظايف
واختيارات او آمد.
از آنچه گذشت، روشن شد كه مراد از ولايت مطلقه فقيه كه از احكام اوليه ومقدم بر
همه احكام فرعيه حتى نماز وروزه وحج است، چيست. اما اين بدان معنى نيست كه فقيه از
پيش خود وهرگونه كه نفس او تمايل داشته باشد عمل كند، بلكه اين اختيار مطلق براى
انجام وظيفه ومسئوليت سنگين حفظ نظام است. منظور اين است كه حفظ اصل شريعت و كيان
اسلام ونظام ومصالح امت اسلامى - كه بر ولايت وحكومت قائم است - بر حفظ يك يك احكام
فرعيه وقوانين ومقررات مقدم است؛ يعنى هرگاه تزاحمى ميان هر يك از احكام ومقررات
فرعى با اصل نظام پديد آمد، حفظ نظام مقدم است، واين نه تنها امر غريبى نيست، بلكه
مقتضاى عقل وحكمت است. مثلاً اگر اجراى حكمى از احكام اسلام اعم از اولى يا ثانوى
موجب طرد اسلام و ارتداد عموم مردم است، يا موجب هجوم بنيانكن خصم باشد، تعطيل آن
لازم است.
همان گونه كه در گذشته از بيانات امام قدسسره نيز استفاده شد، نظام اسلامى نظام
مبتنى بر قانون الهى (شريعت) است، نه اصالت اراده وقدرت حاكم، چنان كه برخى توهم
كرده و آن را با نظامهاى تك سالار و خود كامه همسنگ مىكنند. اطلاق ولايت به اين
است كه حاكم در انجام وظيفه سنگين خويش - كه همانا حفظ نظام ومصالح امت اسلامى است
- بر حسب شرايط ومقتضيات زمان ومكان آزادى عمل دارد.
بديهى است نفس ثبات واستحكام قوانين ومقرراتى كه در حكومت اسلامى شكل گرفته و محصول
دستگاهها ونهادهايى است كه مشروعيت خود را از ولايت گرفتهاند، خود يكى از مصالح
مهم نظام است. از اين رو، رهبر كه بر اساس حكمت ومصلحت اعمال ولايت مىكند، در حفظ
ثبات واستحكام قوانين مىكوشد. پس تصور اين كه قول به ولايت مطلقه بى اعتبار كردن
قانون را به همراه دارد درست نمىنمايد. ولايت فقيه مقيّد به قانون نيست، همان گونه
كه مقيد به احكام فرعيه اسلام نيست، اما اين به هيچ وجه به معنى سست و بىاعتبار
بودن قوانين واحكام فرعيه نيست.
مقام رهبرى خود نيز با همه افراد ملت در برابر قانون مساوى است وبه آنچه حكم
مىكند خود نيز مكلف است، وبديهى است ولايت او مادامى است كه شرايط لازم را در خود
حفظ كند، وهرگاه فاقد آن شرايط گردد، از منصب ولايت عزل مىشود و نياز به عزل
ندارد، ومجلس خبرگان رهبرى مرجعى است كه تشخيص اين موضوع را بر عهده دارد.
براى اعمال حاكميت در جامعه، نهادها، قوا وتشكيلاتى مورد نياز است كه مجموعه آنها
دستگاه حاكمه را تشكيل مىدهند. انواع و چگونگى اين اركان و قوا همواره يكى از
مباحث حساس حقوق اساسى بوده است. حقوق اساسى در پى يافتن بهترين انواع و مناسبترين
تقسيم و تركيب اين قوا ونهادها است.
در نظامهاى پادشاهى مستبد وخود كامه دستگاه حكومتى در يك قدرتى واحد قرار داشته و
اعمال حاكميت در همه ابعاد ومراتب از قدرت شخص شاه سرچشمه مىگرفت.
اما به دنبال پيدايش نهضتهاى آزادى خواهانه و فرو ريختن دژهاى استبداد در برابر
اراده ملتها، موضوع تقسيم قدرت واختيارات حكومتى مطرح گرديد ومسئله تفكيك يا تمايز
قوا به ميان آمد.
بشر اجتماعى از ديرباز در امر حكومت انديشيده است ودر جستوجوى بهترين شيوهها و
انواع آن بوده است. در اين باب حكماى يونان، از جمله افلاطون وارسطو، سهم بيشترى
داشتهاند. از همان دوران باستان تشخيص وتمايز قواى حاكمه مورد توجه بوده است، اما
تفكيك قوا آن هم به صورت امروزى آن از قرن هيجدهم به بعد متداول گرديده است. ارسطو
مىگويد:
«هر حكومت داراى سه قدرت است، و قانونگذار خردمند بايد حدود هر يكى را باز شناسد
... نخستين اين سه قدرت، هيئتى است كه كارش بحث ومشورت درباره مصالح عام است؛ دومين آنها به
فرمانروايان و مشخصات وحدود صلاحيت وشيوه انتخاب آنان مربوط مىشود؛ سومين قدرت
كارهاى دادرسى را در بر مىگيرد.»(١)
نظريه پردازان حقوق فطرى مانند گروسيوس، پوفندرف و ولف وظايف واختيارات حكومت را
بسيار متنوع دانستهاند وهفت بخش را از هم متمايز ساختهاند. اما مصلحت را در تمركز
آنها در دستگاهى مركزى وواحد دانسته، توزيع حاكميت را در دستگاههاى مختلف با سرشت
حكومت ناسازگار مىدانند.
برخى ديگر از انديشمندان، قواى حاكم را محدود به دو قوه مقننه وقوه مجريه دانسته
وكار قضا را نيز مربوط به اجراى قانون دانستهاند. برخى ديگر به سه قوه معتقد
بودهاند، اما قوه سوم را قوه متحده يا فدراتيو ذكر كردهاند، كه حق اعلام جنگ وصلح
وانعقاد قراردادهاى بين المللى دارد.
جان لاك كه قائل به نظريه اخير است و ذكرى از قوه قضائيه به ميان نياورده، گويا كار
قضا را نيز مكمل وظيفه تقنين دانسته است، چرا كه قوه مقننه هم قانون وضع مىكند و
هم بر اجراى آن نظارت دارد، وكار قضا در واقع همان كنترل اجراى قانون است.
و بالاخره نظريه تفكيك قوا- به معنايى كه امروزه مبناى نظامهاى تفكيك قوا قرار
گرفته وبه موجب آن قواى حاكم به سه قوه مقننه، مجريّه وقضائيه تقسيم مىشود كه از
استقلال نسبى در برابر يكديگر برخوردارند - به منتسكيو منسوب است.
(١) ارسطو، سياست، ترجمه حميد عنايت، ص ١٧٨،
به طور كلى دو دليل براى ضرورت تفكيك وتمايز قوا مىتوان ذكر كرد:
١. تقسيم كار و وظايف؛ ٢ـ كنترل قدرت سياسى.
١. تقسيم كار ووظايف: دليل اول امرى است روشن، زيرا اداره امور جامعه انجام كارها
ووظايف متعدد ومتنوعى را مىطلبد كه درايت وتدبير مقتضى است وعرف و سيره عقلا حاكى
است كه تفكيك وظايف وتقسيم كار بر حسب شايستگيها و توانايىهاى افراد و قواى جامعه
ضرورى است. و تأكيد شرع بر اين امر نيز ارشادى است همان گونه كه توصيه به نظم - كه
خود لزوم تقسيم كار را در بر مىگيرد ـ از همين باب است. بديهى است اين دليل، تنها
تمايز قوا را بر اساس تقسيم وظايف ايجاب مىكند ومستلزم تفكيك مطلق واستقلال قوا در
عرض يكديگر نيست.
٢. كنترل قدرت: آنچه عموماً محور نظريه تفكيك قوا بوده، حقوق وآزاديهاى مردم است.
از آن جايى كه طبع انسان قيد وبند و حد ومرزى را براى خود نمىپسندد وهر چيز را
مطلق مىخواهد، صاحبان قدرت در جامعه همواره ميل به سوء استفاده از آن دارند. از
اين رو، به منظور حفظ وحراست از حقوق وآزاديهاى افراد جامعه لازم است به شيوههاى
مناسب ومؤثر قدرت را محدود وكنترل كرد.
منتسكيو مىگويد: قدرت را تنها با قدرت مىتوان مهار كرد، و اين امر با توزيع قدرت
و تفكيك قوا ممكن است. به نظر وى در هر كشورى سه قوه وجود دارد: مقننه، مجريّه و
قضائيه، كه بايد منفك از يكديگر باشند. وى مىگويد(١):
(١) منتيسكو، روح القوانين كتاب يازدهم، فصل ششم
«هنگامى كه در يك شخص يا يك دستگاه حاكم، قدرت تقنين با قدرت اجرايى جمع گردد، ديگر
از آزادى اثرى نيست، زيرا بيم آن است كه قوانين خود كامهاى وضع كنند و با خودكامگى
به اجرا گذارند. اگر قدرت قضاوت از قدرت قانونگذارى واجرايى جدا نباشد، باز هم از
آزادى نشانى نخواهد بود ... اگر يك فرد يا مجموعهاى از خواص يا نجبا به تنهايى يا
با تعدادى از مردم عادى هر سه قوه را دارا باشند، همه چيز از دست خواهد رفت.»(١)
جان لاك مىگويد: چون انسان موجودى ضعيف است، اگر همان اشخاصى كه مقنن هستند قدرت
اجرايى هم داشته باشند، وسوسه سوء استفاده از قدرت وجود دارد، وبعيد نمىنمايد كه
در مقام وضع قانون در انديشه توسعه اقتدار و اختيار خود در مقام اجرا باشند. البته
ايشان معتقد به استقلال كامل قوا نيست، زيرا به اعتقاد او اگر قواى جامعه تحت
فرماندهىهاى كاملاً مستقل از هم باشند و هيچ يك تحت نظارت وكنترل ديگرى نباشد، موج
بىنظمى وتعارض به وجود مىآيد از اين رو، دستگاه اجرايى حتماً بايد پاسخگوى قوه
مقننه باشد.(٢) طبق نظر جان لاك، تمايز و عدم اختلاط قوا لازم است، اما تفكيك مطلق
و استقلال كامل قوا مطلوب نيست.
تفكيك قوا بر معيار تقسيم وظايف بدون تقسيم عرضى و افقى حاكميت پديده تازهاى نيست
و از دوران باستان وجود داشته است. اما آنچه تحت عنوان تفكيك قوا بر پايه نظريات
انديشمندان قرون اخير وبه ويژه منتسكيو پديد آمده است، به معناى توزيع و تقسيم عرضى
قدرت سياسى جامعه است.
تفكيك قوا به اين معنا نخست در قانون اساسى ايالات متحده امريكا در سال
١٧٨٧ و سپس
در قانون اساسى فرانسه در سال ١٧٩١ ظهور كرد و امروزه در قوانين اساسى اكثر كشورها
مشاهده مىشود.(٣) اما به طور كلى دو تلقى متفاوت از نظريه تفكيك قوا انجام
گرفته است. در آغاز تصور بر اين بود كه حاكميت بايد به طور متساوى ميان قواى سه
گانه تقسيم شود به گونهاى كه ميان آنها ديوارهاى نفوذ ناپذيرى تعبيه گردد تا مقصود
اصلى منتسكيو كه تضمين آزادى وامنيت شهروندان است، به دست آيد.
(١) منتسيكو، روح القوانين، كتاب ١١، فصل ٦.
(٢) جان لاك، رسالهاى در باب حكومت مدنى، ص
١٤٥ - ١٤٧.
(٣) تفكيك قواى سهگانه به حدى متداول گرديده كه حتى كانت، فيلسوف مشهور آلمانى، آن
را به تثليث در مسحيت تشبيه كرده، مىگويد: همان گونه كه الوهيت در اصل يگانه است،
ولى به پدر، پسر و روح القدس تعبيرشده است، حاكميت نيزماهيتاً واحد وغير قابل تقسيم
است، اما مىتواند به صورت قواى سه گانه وباوظايف مختلف تجلى كند. مأخوذ از لئون
دوگى، رساله حقوق اساسى، ص ٦٦٧ ـ ٦٧١، به نقل از دكتر ابو الفضل قاضى در كتاب حقوق
اساسى ونهادهاى سياسى، ص ٣٤٤.
تصور ديگر اين بود كه تفكيك قواى مطلق واستقلال كامل قوا از يكديگر نه ممكن است ونه مطلوب، زيرا اين قوا، هر سه، حاكميتى واحد را اعمال مىكنند وكار هر يك چيزى جز تكميل كار ديگرى نيست واساساً حاكميت يك كشور تجزيه پذير نيست و اگر قوايى صد در صد مستقل و منفك از يكديگر پديد آيند، در واقع حاكمانى مستقل خواهند بود كه در يك كشور نمىگنجند. لذاتصور و تلقى آغازين به زودى رخت بر بست وتفكيك مطلق جاى خود را به تفكيك نسبى داد، به طورى كه امروزه در كشورهايى مانند امريكا نيز ـ كه مصداق تفكيك قواى مطلق شمرده مىشود آنچه مشهود است تفكيك نسبى قوا با برترى قوه مجريه است، كه از آن به «رژيم رياستى» تعبير مىشود. در مقابل كشورهايى كه برترى از آنِ قوه مقننه بوده واز آن به «رژيم پارلمانى» ياد مىشود.
برخى گمان مىكنند در حكومت اسلامى ـ كه نظام خلافت و امامت است ـ سخن از تفكيك قوا
جا ندارد، زيرا همه قواى جامعه در يد قدرت شخص امام است وفقط احكام و تصميمات او
لازم الاتباع است و اعتبار ومشروعيت اقدام ساير نهادها به اذن امام بستگى دارد.
اما بايد گفت اين هم يكى از شبهاتى است كه ناشى از عدم درك صحيح يا تجاهل
درباره نظام ولايت ورهبرى در اسلام وتشبيه آن به رژيمهاى سلطنتى خود كامه و
تكسالار است. البته ممكن است در عمل كسى قدرت را به دست گيرد و به نام اسلام بر
مردم مستبدانه حكم براند، همان طور كه چنين وضعيتى به دنبال انحراف در امر خلافت
اسلامى در بسيارى از بلاد اسلامى پديد آمد. ليكن همان گونه كه گذشت، حكومت اسلامى
حكومت قانون است وآنچه حاكم است اراده خدا وقانون وشريعت ناشى از آن است ونه اراده
وخواست حاكم. شخص حاكم نيز در برابر قانون همسان همه مردم است، با اين تفاوت كه
وظيفه سنگين هدايت واداره امت اسلامى را بر عهده دارد. بديهى است هر كس موظف به
وظيفه ومكلف به تكليفى گردد، بايد از امكانات واختيارات لازم براى انجام آن نيز
برخوردار باشد، وگرنه تكليف به مالايطاق لازم مىآيد.
اصولاً اداره امور جامعه به برنامه ريزى و وضع مقررات دقيق نياز دارد، وپس از اين
مرحله، نوبت به اجرا وانتظام مىرسد ودرستى وسلامت امر اجرا، نيازمند نظارت ومراقبت
وكنترل و برخورد با موارد نقض وتخطى از برنامه ومقررات است؛ يعنى به طور كلى امور
اداره جامعه راـ همان گونه كه متداول است ـ در سه دسته عمده مىتوان گرد آورد:
١. تقنين وبرنامه ريزى،
٢. اجرا،
٣. قضا.
براى انجام اين وظايف سه گانه، تشكيلات، قوا ونهادهاى لازم بايد پديد آيد.
اختيارات رهبر اقتضا مىكند كه بتواند از هر سبك وشيوهاى كه وى را در انجام وظايف
فوق موفق مىسازد بهره گيرد. روشن است كه در شناسايى رژيمها و مكانيسمهاى مناسب
از دانش و تجربه بشرى استفاده مىكند.
همان گونه كه عرف و سيره عقلا حكايت دارد و عقل و تدبير حكم مىكند تفكيك وظايف
وتقسيم آن بر حسب شايستگيها وتواناييهاى افراد جامعه امرى ضرورى است ودر شرع نيز،
از باب ارشاد، به نظم امور كه همين مقوله را مىطلبد سفارش شده وحتى
در مواردى وظايف حكومت تفكيك وطبقه بندى شده است. مرحوم علامه نائينى مىفرمايد:
«از وظايف لازمه سياسيه تجزيه قواى مملكت است كه هر يكى از شُعَب وظايف نوعيه را در
تحت ضوابط وقانون صحيح علمى منضبط نموده، اقامه آن را با مراقبت كامله در عدم تجاوز
از وظيفه مقرره به عهده كفايت و درايت مجريان در آن شعبه بسپارند؛ واصل اين تجزيه
را مورخين از جمشيد دانستهاند.»
ايشان فرمان امام على عليهالسلام را به مالك اشتر دليل امضاى تجزيه قوا در اسلام
دانسته به بيان اندراج همه قوا، نهادها ووزارتخانههاى امروزى در شعب مبيّن در
فرمان امام عليهالسلام مىپردازد.(١) در اينجا ترجمه بخشى از فرمان آن حضرت را
مىآوريم:
«بدان اى مالك كه توده ملت طبقاتى هستند كه اصلاح بعض آنها وابسته به اصلاح بعضى
ديگر است، و طبقهاى از طبقه ديگر بىنياز نيستند. يك طبقه از ملت سپاهيان
خداوندند، طبقه ديگر نويسندگان و دفترداران كارهاى عمومى و خصوصى هستند، طبقه ديگر
داوران و دادخواهان عدالت و كارمندان انصاف و مدارا هستند، طبقه ديگر اهل جزيه و
ماليات از غير مسلماناناند و مسلمانان، طبقه ديگر بازرگانان و صنعتگراناند ...
.»(٢)
شبههاى كه باقى مىماند اين است كه آنچه بيان گرديد تنها تمايز قوا را بر اساس
تقسيم وظايف ايجاب مىكند واين با تفكيك قوا به معناى توزيع متساوى حاكميت در خط
افقى متفاوت است. در نظام اسلامى در واقع تفويض قدرت در خط طولى است وحاكم در رأس
هرم قدرت سياسى قرار دارد.
(١) علامه نائينى، تنبيه الامة و تنزيه الملة، ص ١٠٢- ١٠٣.
(٢)
نهج البلاغه، نامه ٥١.
در اين خصوص به ياد آورى اين نكته مىپردازيم كه اولاً اگر مراد از تفكيك قوا
توزيع قدرت سياسى ميان قوايى هم عرض وكاملاً مستقل از هم باشد، نه ممكن است ونه
مطلوب، واين امرى است كه امروزه مورد اتفاق انديشمندان حقوق سياسى است. بنابر اين،
همان گونه كه در عمل نيز شاهد هستيم، سخن از استقلال نسبى قواست كه موجب هماهنگى
وهمكارى ودر واقع نفوذ قوا در يكديگر است كه معمولاً با برترى وتفوق يكى از قوا
همراه است. ثانياً پارهاى نظرات پيرامون تفكيك قوا به وجود قوه ديگرى معتقدند كه
نقش نظارت، كنترل وتعديل قواى سه گانه را بر عهده دارد كه يا قوه مؤسس است ويا قوه
تعديل و هماهنگ كننده.(١)
نقش نظارت، كنترل وهماهنگى ميان قوا در نظام اسلامى با مقام رهبرى است، كه در
اختيار فقيهى عادل، شجاع، مدير ومدبر قرار دارد. بديهى است رهبر مادام كه شرايط
ولايت شرعى را دارا است،از قدرت سوء استفاده نمىكند و اگر فاقد شرايط گردد، ولايت
او نيز ساقط و زايل مىشود.
وانگهى به تفكيك قواى متداول در نظامهاى حزبى اين اشكال مهم وارد است كه اگر قواى
سه گانه كشور در اختيار حزبى واحد قرار گيرد، بىشباهت به اين نيست كه شخص ويا
گروهى واحد قدرت را قبضه كرده وفلسفه وجودى تفكيك قوا وتوزيع قدرت ـ كه حقوق وآزادى
مردم است ـ در معرض نقض قرار گيرد.
قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران قواى حاكم در كشور را شامل سه قوه مقننه، مجريه وقضائيه دانسته كه زير نظر ولايت مطلقه امر وامامت امت به ترتيبى كه در قانون مقرر گرديده است اعمال مىشود.(٢) در اين جا نظرى گذرا به چگونگى اين قوا در نظام جمهورى اسلامى ايران مىافكنيم.
(١) قاضى، حقوق اساسى، ونهادهاى سياسى، ص ٣٤٤.
(٢) قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، اصل
٥٧.
به موجب اصل پنجاه وهشتم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران اعمال قوه مقننه از طريق
مجلس شوراى اسلامى است كه از نمايندگان منتخب مردم تشكيل مىشود .
در اصل بعدى اين قانون امكان اعمال قوه مقننه در مسائل بسيار مهم اقتصادى، سياسى،
اجتماعى وفرهنگى از راه همه پرسى ومراجعه مستقيم به آراى مردم پيش بينى شده است.
بنابر اين، قوه مقننه به طور كلى از دو طريق مجلس شوراى اسلامى وهمه پرسى قابل
اعمال است. ما در اينجا در صدد بحث وبيان تفصيلى در باره قوه مقننه در جمهورى
اسلامى ايران نيستيم، بلكه تنها به دو شبههاى كه با نظر به اسلامى بودن نظام سياسى
ايران به ذهن مىرسد مىپردازيم:
١. حكومت اسلامى وقانونگذارى: سؤالى كه در اين خصوص وجود دارد اين است كه اگر در
نظام اسلامى شريعت وقانون الهى حاكم است، ديگر چه جاى سخن از قوه مقننه وقانونگذارى
است؟
پاسخ اين سؤال با مطالعه مباحث گذشته روشن مىگردد، امّا يادآورى اين نكته شايسته
است كه آنچه در حكومت اسلامى به نام قوه مقننه اعمال مىگردد، در واقع برنامه
ريزى(١) وارائه راهكارهايى براى ايفا وانجام حقوق وتكاليف شرعى دولت ومردم است.
بديهى است دولت اسلامى براى انجام تكاليف خود در قبال امّت وهدايت امت در انجام
تكاليف خود در قبال حكومت وبه طور كلى اداره امور جامعه به برنامه ريزى در كليه اين
امور در زمينههاى مختلف فرهنگى، اقتصادى، سياسى، اجتماعى ونظامى نيازمند است واين
همان كارى است كه قوه مقننه تحت عنوان قانونگذارى انجام مىدهد. روشن است
كه اين برنامهها ومقررات بايد بر معيارها وموازين شرع استوار باشد، كه كنترل اين
امر با فقهاى شوراى نگهبان است.
(١) امام خمينى مىفرمايد: «... در حكومت اسلامى به جاى مجلس قانونگذارى ... مجلس برنامه ريزىوجود دارد كه براى وزارتخانههاى مختلف در پرتو احكام اسلام برنامه ترتيب مىدهد وبا اين برنامهها كيفيّت انجام خدمات عمومى را در سراسر كشور تعيين مىكند.» (ولايت فقيه وجهاد اكبر، ص ٤٦).
٢. حكومت اسلامى ورژيم نمايندگى: برخى سادهانديشان ويا مغرضان ممكن است بگويند:
عوام الناس را به مداخله در امر امامت وحكومت امام زمان عليهالسلام وولايت
جانشينان او چه كار؟ چنان كه گاهى زمزمههايى از اين دست به گوش مىرسد. مثل اين كه
گفته مىشود: تنها علماى دين حق دخالت در سياست را دارند، يا اين كه: جمهوريت با
اسلام مغاير است وبايد به جاى آن از «حكومت عدل اسلامى» سخن گفت.
خوشبختانه برجستگانى از فقهاى هوشمند، روشنبين وژرف انديش با دليل متقن شرعى پاسخ
اين تصورات واهى والقائات سوء جاهلانه يا مغرضانه را دادهاند.
علامه بزرگ مرحوم نائينى قدسسره اين شبهات را هفوات جهال ومعممين عوام ومتنسكين
دانسته،(١) و با دلايل شرعى قاطع، بى اساس بودن آنها را آشكار ساخته است. ايشان
علاوه بر اين كه اصل حكومت اسلامى را بر اساس دلايل صريح قرآن وسنت شورى مىداند،
براى ملت از جهت مالياتى كه براى اقامه مصالح لازمه مىدهند حق مراقبت ونظارت قائل
است ونيز از باب وجوب نهى از منكر - كه تمكن از آن در باب سياسيات بر رژيم نمايندگى
متوقف است - بر آن حق تأكيد مىورزد.(٢)
مرحوم نائينى در خصوص شبهه در مشروعيت «اكثريت آرا» بر اين باور است كه اكثريت آرا
در واقع اخذ به ترجيحات در باب تعارض است وآن را اقواى مرجحات نوعيه مىداند. از
روايت مقبوله عمر بن حنظله استنباط مىشود كه در موارد اختلاف بايد به مرجحات شرعى
وعقلى رجوع كرد ورأى اكثريت عقلا در عرفيات، مانند اجماع است در شرعيات. از سوى
ديگر، به قول علامه نائينى، در صورت اختلاف آرا وتساوى
در جهات مشروعيت، به مقتضاى ادله دال بر حفظ نظام رأى اكثريت متعين مىگردد.
(١) ميرزاى نائينى، تنبيه الامة، وتنزيه الملة، ص ٧٧.
(٢) همان مدرك، ص
٧٩.
علاوه بر دلايل ياد شده در سيره پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله نيز موارد
عديدهاى مشاهده مىشود كه ايشان با آرا اكثر اصحاب موافقت فرمودهاند؛ مانند آنچه
در جنگهاى احد واحزاب واقع شد.
همچنين موافقت حضرت امير عليهالسلام با رأى اكثريت در قضيه تحكيم دلالت بر مشروعيت
اخذ به رأى اكثر دارد؛ چنان كه خود حضرت فرمودند: نصب حكمين گمراهى نبود، بلكه سوء
رأى بود، چون اكثر بر آن متفق شدند، موافقت كردم.(١)
حضرت امام خمينى قدسسره بنيانگذار حكومت اسلامى پس از قرون متمادى بعد از دوران
كوتاه حكومت اسلامى صدر اسلام، بر ويژگى «جمهوريت» نظام اسلامى تأكيد مى كرد
ومىفرمود: «جمهورى اسلامى؛ نه يك كلمه زياد ونه يك كلمه كم.»
ايشان در دوران زعامت دينى ـ سياسى خويش همواره بر ضرورت مشاركت همه قشرهاى مردم در
امور سياسى واجتماعى تأكيد مىورزيدند ودربارهادعاى لزوم انحصار امور سياسى در دست
فقها وعدم جواز شرعى دخالت ديگران در امر سياست، به عنوان توطئه بزرگ استعمار
همانند توطئه «جدايى دين از سياست» اعلام خطر مىكردند.
(١) همان مدرك، ٨١ ـ ٨٣.
در اين جا نيز ما در صدد بررسى تفصيلى قوه مجريه در قانون اساسى جمهورى اسلامى
ايران نيستيم. آنچه توجه به آن در اين نظر اجمالى لازم است، چگونگى تأمين مشروعيت
آن و اعمال ولايت در كنار مشاركت وحاكميت ملى است.
همان گونه كه روشن است، مقامهايى كه در قوه مجريه اعمال حاكميت مىكنند،لايه
فوقانى وقشر سياسى اين قوه است كه شامل رئيس جمهور و وزرا مىشود و وظيفه اجراى
قانون اساسى وساير قوانين را بر عهده دارند. براى انجام اين وطيفه از سويى بايد
اختيارات لازم را دارا باشند، واز سوى ديگر، مسئول وپاسخگو باشند. اين مسئوليت
وپاسخگويى در برابر رهبر وملت است، كه چگونگى آن در قانون اساسى بيان گرديده است.
نظارت وكنترل رهبر ومردم بر قوه مجريه در دو مرحله اعمال مىگردد: نخست در مرحله
تصدى آن وسپس در جريان اعمال آن.
اول : تصدى قوه مجريه
به موجب قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، قوه مجريه در غير از مواردى كه مستقيماً
در اختيار رهبرى قرار دارد، توسط رئيس جمهور ووزرا اعمال مىگردد. اينان عاليترين
مديران اجرايى كشوراند.
١. رئيس جمهور: رئيس جمهور رياست قوه مجريه را در دست دارد. اعمال نظارت و ولايت
رهبر در مرحله تعيين رئيس جمهور در سه مرحله انجام مىشود:
الف) در مرحله احراز شرايط قانونى لازم براى تصدى اين مقام.
ب) نظارت بر سلامت وحسن انجام انتخابات مردمى براى گزينش يكى از نامزدهاى رياست
جمهورى. اين دو مرحله به واسطه شوراى نگهبان كه فقهاى آن منصوب مقام رهبرى هستند
انجام مىگيرد.
ج) مرحله تنفيذ حكم رياست جمهورى شخص برگزيده ومنتخب مردم توسط مقام رهبرى است.
نظارت واراده مردم در اين زمينه به طور مستقيم با رأى دادن به نامزدهاى رياست
جمهورى اعمال مىگردد، و از سويى نظارت شوراى نگهبان را نيز كه شش عضو حقوقدان آن
منتخب نمايندگان مردم در مجلس شوراى اسلامى اند مىتوان نظارت غير مستقيم مردم دانست.
٢. هيئت وزرا: وزيران براى احراز مقام وزارت بايد ابتدا توسط رئيس جمهور گزينش شوند
وآن گاه از نمايندگان مردم در مجلس شوراى اسلامى رأى اعتماد بگيرند. بديهى است
اختيارات وحق رأى اعتماد مجلس ابزار مهمى براى نظارت بر قوه مجريه است كه از آن به
نظارت ابتدايى ياد مىشود.
دوم: اعمال قوه مجريه
نظارت رهبر ومردم بر متصديان قوه مجريه در جريان اعمال اين قوه به طور مستمر وجود
دارد (نظارت استدامهاى). نمايندگان مردم در مجلس شوراى اسلامى حق تحقيق وتفحص در
كليه امور كشور را دارند ومىتوانند هيئت دولت يا هر يك از اعضاى آن را مورد سؤال
واستيضاح قرار دهند وچنانچه پاسخ وتوضيح او را كافى وقانع كننده ندانند، از او سلب
اعتماد كنند، كه نهايتاً به عزل او خواهد انجاميد.
رئيس جمهور در قبال عملكرد خود وهيئت دولت مسئول است، ومقام رهبرى، قوه مقننه وقوه
قضائيه بر عملكرد او نظارت دارند. ضمانت اجرايى اين مسئوليت، امكان عزل او توسط
مقام رهبرى در دو صورت مقرر در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران است: يكى در صورت
رأى مجلس شوراى اسلامى مبنى بر عدم كفايت سياسى او، و ديگرى رأى ديوان عالى كشور به
محكوميت رئيس جمهور در تخلف از وظايف قانونى خود.
سوم : قوه قضائيه:
درمقدمه قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران چنين آمده است: «مسئله قضا در رابطه با
پاسدارى از حقوق مردم در خط حركت اسلامى، به منظور پيشگيرى از انحرافات موضعى در
درون امت اسلامى امرى است حياتى. از اين رو، ايجاد سيستم قضايى بر پايه عدل اسلامى ومتشكل از قضات عادل وآشنا به ضوابط دقيق دينى پيش بينى
شده است. اين نظام به دليل حساسيت بنيادى ودقت در مكتبى بودن آن لازم است به دور از
هر نوع رابطه ومناسبات نا سالم باشد.»
اصل ٦١ قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران چنين مقرر مىدارد: «اعمال قوه قضائيه به
وسيله دادگاههاى دادگسترى است، كه بايد طبق موازين اسلامى تشكيل شود وبه حل وفصل
دعاوى وحفظ حقوق عمومى وگسترش واجراى عدالت واقامه حدود الهى بپردازد».
فصل
يازدهم قانون اساسى به طور مفصل به بيان اسباب ولوازم وراههاى اجراى اصل ٦١
پرداخته است، كه مجال طرح مشروح آن در اين جا نيست. اما آنچه حايز اهميت بيشتر است،
توجه به اهداف ووظايف اين قوه واهميت ولزوم استقلال آن است.
نخست ـ اهداف و وظايف:
الف ـ اهداف: هدفهاى اصلى قوه قضائيه آن گونه كه از اصل ١٥٦ قانون اساسى جمهورى
اسلامى به دست مىآيد، از اين قرار است:
١. پشتيبانى از حقوق وآزاديهاى فردى وامنيت مالى، جانى وعرضى افراد در مقابل هر
گونه تعرضى از سوى افراد ديگر، گروهها ودولت؛
٢. حمايت از حقوق وامنيت اجتماعى در برابر تعرضات؛
٣. تأمين عدالت در سراسر جامعه.
پس به طور كلى قوه قضائيه ايجاد شده است تا با نظارت بر اجراى قوانين وبه كار بستن
ضمانت اجراهاى آن حقوق وآزاديهاى فردى واجتماعى مقرر در قانون را تأمين وتضمين كند.
وبراى نيل به اين هدف، مكلّف به انجام وظايف مقرر قانونى است.
ب : وظايف: وظايف اين قوه نيز در اصول قانون اساسى بيان گرديده كه عبارتاند از:
٢. رسيدگى به دعاوى و صدور حكم؛ از آنجا كه دادخواهى از حقوق مسلّم افراد هر جامعه
است، تكليف دادرسى براى قوه قضائيه ايجاب مىگردد، كه در محاكم قضايى انجام مىشود.
٢. نظارت بر حسن اجراى قوانين: نقش قضات دادگاهها ،به ويژه ديوان عالى كشور، ديوان
عدالت ادارى وسازمان بازرسى كل كشور در قوه قضائيه در انجام اين وظيفه بسيار حايز
اهميت است، چرا كه انجام درست اين وظيفه هدف اصلى قوه قضائيه را تحقق مىبخشد.
ج : كشف جرم، تعقيب ومجازات مجرمين.
د : پيشگيرى از وقوع جرم واصلاح مجرمين: از آن جا كه حكومت اسلامى در پى ساختن
جامعه اسوه است، وظيفه اخير از اهميتى فوق العاده برخوردار مىگردد، ودر واقع،
مجموعه وظايف فوق زمينه ساز اقامه قسط و بر پايى عدل وحفظ كرامت وارزش والاى انسانى
است.
دوم ـ اهميت و لزوم استقلال قوه قضائيه:
در آغاز اصل يك صد وپنجاه وششم قانون اساسى جمهورى اسلامى چنين آمده است:
«قوه قضائيه قوهاى است مستقل، كه پشتيبان حقوق فردى واجتماعى ومسئول تحقق بخشيدن
به عدالت است.»
لزوم استقلال ويژه اين قوه ناشى از اهميت نقش وحساسيت موقعيت آن است؛يعنى قوه
قضائيه چون نقش فوقالعاده مهم پشتيبانى حقوق فردى واجتماعى واقامه عدل(١) را بر
عهده دارد، به موازات اين اهميت وخطير بودن نقش(٢) در معرض خطر ونفوذ
و دخالت قواى ديگر واشخاص وگروهها قرار دارد. وبنابر اين استقلال اين قوه اهميتى به
مراتب بيش از استقلال ساير قوا دارد.
(١) «واذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل»/ نساء ٥٨
(٢) القضاة اربعة ثلاثة في النار وواحد في الجنه: رجل قضى بجورٍ وهو يعلم فهو في
النار، ورجل قضى بجور وهو يعلم فهو في النار، ورجل قضى بالحق وهو لايعلم فهو في
النار ورجل قضى بالحق وهو يعلم فهو فيالجنة ـ حرعاملى، وسائل الشيعه، ج ١٨، ص ١١.
از اين رو قانون اساسى به اين ويژگى قوه قضائيه توجه خاصّى داشته وراههاى نفوذ قواى زير را بر آن بسته است(١):
١. رئيس قوه قضائيه منصوب مقام رهبرى است.
٢. در قوه قضائيه سؤال واستيضاح ورأى عدم اعتماد ومانند آن وجود ندارد.
٣. امور ادارى واستخدامى قوه قضائيه مستقل وبىنياز از قواى ديگر است.
٤. پروندههاى قضايى در درون اين قوه مفتوح ومسدود مىشود.
علاوه بر مراتب ياد شده ابزار واختيارات ديگرى نيز براى قوه قضائيه وجود دارد كه آن را در موقعيتى برجسته قرار داده و به تقويت استقلال آن كمك مىكند(٢):
١. بازرسى كل كشور كه ناظر بر حسن اجراى قوانين در قوه مجريه است.
٢. ديوان عدالت ادارى كه مرجع رسيدگى به تظلمات، شكايات واعتراضات مردم نسبت به
مأمورين، واحدها ومقررات دولت است.
٣. محاكمه اعضاى قوه مجريه در جرايم عادى و محاكمه رئيس جمهور به اتهام تخلفات
قانونى.
٤. بررسى اموال وداراييهاى رئيس جمهور، وزرا ومعاونين وهمسر وفرزندان آنها قبل وبعد
از دوره تصدى.
(١) به اصول ١٥٧ و ١٥٨ قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران رجوع كنيد.
(٢) به اصول
١٧٣، ١٧٤، ١٤٠، ١١٠ قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران رجوع كنيد.
اهميّت استقلال قوه قضائيه در بيانات اخير مقام رهبرى حضرت آيت اللّه خامنهاى
(تيرماه ١٣٧٦) بيش از پيش مورد تأكيد قرار گرفت وايشان در بخشى از سخنان خويش
فرمودند:
«قاضى در محكمه در برابر هيچ چيز وهيچ كس جز خدا وقانون مسئول نيست.»
از ديرباز دغدغه حق وعدل همواره آدمى را به خود مشغول داشته واين احساس فطرى بشر
موجب گرديده كه على رغم تاخت وتازها ويورشهاى بىشمار به ساحت كرامت وحقوق انسانى،
افكار واسناد متعددى در طول تاريخ به اين امر پرداخته وپارهاى اقدامات براى حفظ
حقوق بشر صورت گيرد.
از آرا وافكار سقراط، افلاطون، ارسطو، سيسرون، اگوستين، توماس اكويناس گرفته تا
نظرات وانديشههاى منتسكيو، روسو واز منشور حمورابى ومنشور كورش تا قانون منشور
آزاديها (١٦٤١)، اعلاميه استقلال امريكا (١٧٧٦)، اعلاميه حقوق بشر و شهروند فرانسه
(١٧٨٩) وبالاخره اعلاميه جهانى حقوق بشر (١٩٤٨) وساير ميثاقهاى بين المللى مربوط به
حقوق وآزاديهاى اساسى بشر.
نكتهاى كه قابل توجه است اين كه سرچشمه همه حقوق وآزاديهاى اساسى، همان اصل كرامت
وشرافت ذاتى انسان است؛ اصلى كه در مقدمه اعلاميه جهانى حقوق بشر مورد شناسايى قرار
گرفته است.
اما اين اصل خود ريشه در تفكر توحيدى وجهان بينى الهى دارد، نه در تفكر مادى. بنابر
اين، اسناد فعلى حقوق بشر ابتدا در غرب تدوين شد، اما اين غرب نيست كه مبتكر و
مدافع حقوق بشر بوده، بلكه حقوق اساسى بشر كه مقتضاى فطرت وسرشت الهى اوست موهبت
الهى است واديان الهى به خوبى بيانگر اين حقوق وآزاديهاى ذاتى بشرند، وخاتم اين
اديان، اسلام، اصول جامع وگويايى در اين باره دارد. جاى تعجب است كه چرا مسلمانان
با اين مبانى واصول صريح به تنظيم واعلان حقوق بشر نپرداختهاند!
اسلام انسان را والاترين وبرترين موجودات وجانشين خدا وحاكم زمين معرفى مىكند.
بنابراين، اصل كرامت وارزش ذاتى انسان ـ كه مبناى حقوق اساسى بشر است ـ از آنِ چنين
مكتبى است. در اين جا به طور خلاصه اصول حقوق اساسى انسان را در اسلام بيان كرده
وبه تبلور آن در اصول قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران اشاره خواهيم كرد.
قرآن انسان را ميان دو بىنهايت معرفى كرده است؛ در بعد حيوانى تا بىنهايت دنائت و
پستى، ودر بعد انسانى تا بىنهايت عزت وكرامت. بشر از جنبه مثبت انسانى، موجود
برتر، آگاه، امانتدار، خليفه خدا در زمين و صاحب فضيلت و كرامت است:
«علّم الانسان مالم يعلم.»(١)
«انا عرضنا الامانة على السموات والارض والجبال فابين ان يحملنها واشفقن منهاوحملها
الانسان.»(٢)
«... اني جاعل في الارض خليفة.»(٣)
ولقد كرمنا بنى آدم وحملناهم في البرّ والبحر.»(٤)
(١) علق، ٥.
(٢) احزاب، ٧٢.
(٣) بقره، ٣٠.
(٤) اسراء، ٧٠.
اين اصل اساسى در قانون اساسى جمهورى اسلامى در رديف اصول اعتقادى
و بنيادى نظام جمهورى اسلامى آورده شده، وبند ششم از اصل دوم اين قانون، به آن تصريح
كرده است. حقوق، آزادى ومسئوليت انسان، قسط وعدل، نفى ستمگرى و ستمكشى ومانند آن،
ابعاد حركتى اين اصل است.
زيباترين موهبت الهى كه به انسان رسيده، آزادى و اراده اوست كه به موجب آن مىتواند
سرنوشت خود را تعيين كند. درباره مفهوم وحدود آزادى ديدگاههاى متفاوتى وجود دارد كه
اين جا مجال پرداختن به آنها نيست.
از منظر اسلام انسان موجود خردمندى است كه توانايى شناخت نيك وبد را دارد و از
آزادى واختيار برخوردار است، اما مسئول سرنوشت خويش است. اين همان آزادى توأم با
مسئوليت است كه در آيات متعدد قرآنى بر آن تأكيد شده است:
«من عمل صالحاً فلنفسه ومن أساء فعليها. ثمّ الى ربكم ترجعون.»(١)
«من شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر.»(٢)
«انا هديناه السبيل اما شاكراً واما كفورا.»(٣)
«ان السمع والبصر والفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولاً.»(٤)
فضيلت وبرترى انسان بر ساير مخلوقات در همين است. خالق هستى با همه قدرت و سيطرهاش
بر جهان، انسان را همچون ساير حيوانات محكوم به مبادى طبيعى و غريزى نكرده، بلكه
تنها با امر و نهىوارشاد به عواقب امور او را به نظم وانضباط مطلوب هدايت
كردهاست،واينخودانساناست كهباانتخاب واختيار خويشسرنوشتخودرارقم مىزند: «ان
الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بأنفسهم.»(٥) البته در اين انتخاب خود
مسئول است.
(١) جاثيه، ١٥
(٢) كهف، آيه ٢٩.
(٣) انسان، آيه ٣.
(٤) اسراء، آيه
٣٦.
(٥) رعد، آيه ١١.
بديهى است كه آزادى در هر ديدگاه و مكتبى، اعم از الهى و مادى، حدود وثغور ويژهاى
دارد.
بنابراين، نبايد تصور شود كه آزادى به معناى بىدينى است و به اين خيال با آن
مخالفت ورزيد.(١) اگر در غرب، آزادى از بند وبندگى استبداد، رهايى از قيود دين را
به همراه داشته، به اين دليل بوده كه استبداد واختناق قرون وسطى به نام دين حاكم
بوده است وآزاديخواهى نخست رهايى از چنگال ظلم واستبداد ارباب كليساها بوده است.
مسلم است كه اگر قدرتمداران آزادى مردم را ـ كه سبب حيات انسانى آنان وموجب رشد
وشكوفايى استعدادها وتعالى وترقى آناناند ـ به هر نام وعنوانى سلب كنند، در واقع
حيات را از آنها گرفتهاند (خفقان)، وبديهى است كه با عكس العمل شديد مردم مواجه
شوند. اما تعاليم اسلام خود مبلّغ آزادى وآزاديخواهى است.
«لاتكن عبد غيرك وقد جعلك الله حراً».(٢)
«الناس كلهم احرار».(٣)
«ان الله فوض الى المؤمن اموره كلها ولم يفوض اليه ان يكون ذليلا».(٤)
(١) براى توضيح ر.ك به علامه نايينى، تنبيه الامه و تنزيه المله، ص
٦٤.
(٢) نهج البلاغه، نامه ٣١.
(٣) حرعاملى، وسائل الشيعه، ج٣، ص ٢٤٣.
(٤) همان، ج١١،
ص٤٢٤.
بنابر اين انتظار مىرود در نظام سياسى وحكومت اسلام آزادى در همه ابعاد آن به
مطلوبترين وجه تأمين شود. بر همين اساس در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران آزادى،
در كنار اصل كرامت، در زمره اصول اساسى ومبانى اعتقادى نظام اسلامى ذكر شده است ودر
اصل نهم بر تفكيكناپذيرى اصول آزادى، استقلال وتماميت ارضى تأكيد شده است؛ به اين
معنى كه هيچ فرد يا گروه يا مقامى حق ندارد به نام استفاده از آزادى؛ به استقلال سياسى، فرهنگى، اقتصادى، نظامى وتماميت ارضى ايران كمترين
خدشهاى وارد كند، وهيچ مقامى حق ندارد به نام حفظ استقلال وتماميت ارضى كشور،
آزاديهاى مشروع را ـ هر چند با وضع قوانين ومقررات ـ سلب كند.
برابرى ومساوات نيز يكى از اصول مبنايى درباره حقوق وآزاديهاى اساسى مردم است. اين اصل در تعاليم اسلامى، و در عمل وسيره پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان معصوم همواره مورد تأكيد توجه قرار گرفته است.
«الله الذي خلقكم من نفس واحدة وخلق منها زوجه وبثّ منها رجالاً كثيراً و نساء».(١)
«ونفخت فيه من روحى».(٢)
«يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اكرمكم
عند الله اتقيكم».(٣)
«ايها الناس ان ربّكم واحد و انّ اباكم واحد كلكم لآدم و آدم من تراب انّ اكرمكم
عند الله اتقيكم و ليس لعربى على عجمى و لا لأحمر على أبيض و لا لأبيض على احمر
فضلٌ الاّ بالتقوى».(٤)
(١) سوره نساء، ١.
(٢) سوره ص، ٧٢.
(٣) سوره حجرات، ١٣.
(٤) قرطبى، تفسير قرطبى، ج
١٦، ص ٣٤٢.
نظام اسلامى نظام مبتنى بر قانون الهى است واين قانون
موضوع وتابعش انسان است وهمه افراد جامعه را از صدر تا ذيل يكسان در بر مىگيرد.
بنابراين، تمام افراد ملت بدون هيچ تبعيض واستثنايى در جميع حقوق وتكاليف
مقرر در آن قانون برابرند وشخص حاكم نيز در زمره آنان است. سيره پيامبر گرامى اسلام
صلىاللهعليهوآله وامير مؤمنان على عليهالسلام به صراحت نشان دهنده شدت اهتمام
آن بزرگواران به تقويت وتحكيم اين اصل اساسى ومايه سعادت فرد وجامعه است.(١) پيامبر
گرامى صلىاللهعليهوآله مىفرمودند:
«الناس كلهم سواء كأسنان المشط».(٢)
«... ليس لعربى على عجمى و لا لأحمر على ابيض و لا لأبيض على احمر فضل الا
بالتقوى».(٣)
امير مؤمنان على عليهالسلام فرمود:
«واعلموا ان الناس عندنا في الحق سواء».(٤)
در نامه ومنشور آن حضرت به مالك اشتر بيش از پيش بر اين اصل تأكيد فرمودهاند و
مالك را به رعايت مساوات ميان مردمان توصيه فرمودهاند، با اين عبارت كه: «...
فانهم صنفان اما اخ لك في الدين او نظير لك في الحق.»
در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران ـ كه هدف آن ايجاد نظامى مبتنى بر قسط وعدل در
ابعاد مختلف زندگى است ـ بديهى است كه مساوات در حقوق، اصل قرار گيرد واين معنا در
اصل نوزدهم اين قانون آمده است:
«مردم ايران از هر قوم وقبيله كه باشند، از حقوق مساوى برخوردارند، و رنگ، نژاد،
زبان ومانند اينها سبب امتياز نخواهد بود.»
(١) براى اطلاع بيشتر ر.ك: علامه نائينى، تنبيه الامة وتنزيه الملة، ص
٢٨ ـ ٣٦.
(٢) صدوق من لايحضره الفقيه، ص ٥٧٩.
(٣) قرطبى، تفسير قرطبى، ج١٦، ص٣٤٢.
(٤)
نهج البلاغه، نامه ٧٠.
برابرى دراينباره، در واقع لازمه ومكمل برابرى حقوق وتكاليف است؛ يعنى وقتى
برابرى حقوق وتكاليف تحقق مىيابد كه با موارد مشابه تعدى وتجاوز يكسان برخورد شود.
اگر حق يا تكليفى از سوى زمامداران نقض گرديد، بايد آن گونه با او عمل شود كه اگر
از سوى پايينترين افراد جامعه اتفاق مىافتاد، عمل مىشد. مشاهده تبعيض در مؤاخذه
ومجازات متخلفان به همان ميزان در كام مردم تلخ مىنمايد كه مشاهده تبعيض در
بهرهمندى از حقوق، وشايد تلختر! واين ميزان اهميت را بايد از رفتار پيامبر گرامى
اسلام صلىاللهعليهوآله استنباط كرد كه در لحظات آخر عمر شريف خويش با شدت
بيمارى بر فراز منبر بدن مبارك خويش را برهنه كردند تا تازيانه قصاص را ...! واين
كه فرمود: اگر از صديقه طاهره فاطمه زهرا عليهاالسلام سرقت سرزند، دست مباركش را
قطع خواهم كرد!
وامير مؤمنان على عليهالسلام در بدو پذيرش خلافت خود را پاىبند به سيره پيامبر
صلىاللهعليهوآله اعلام مىكند ودر عمل نيز به اثبات مىرساند. امام عليهالسلام
در جايى از نهج البلاغه مىفرمايد:
«به خدا سوگند اگر روى خارهاى جانخراش شب را بهروز رسانم و با غل و زنجير روى
زمين كشيده شوم، براى من گواراتر است از اين كه خدا و رسولش را روز قيامت
ملاقاتكنم، در حالى كه به بعضى از بندگان ظلم كرده باشم ...»(١)
آن گاه حكايت خود با عقيل را نقل مىفرمايد كه به درخواست او براى يك صاع گندم از
بيت المال چگونه پاسخ داده است.
اينك حقوق وآزاديهاى شناخته شده در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران را با اشاره به
پارهاى مستندات شرعى آن، فهرستوار ملاحظه مىكنيم.
دسته بنديهاى متفاوتى براى اين حقوق وآزاديها بيان شده است. ما آنها را به سه دسته
عمده تقسيم مىكنيم كه كاملاً منفك وبيگانه از يكديگر نيستند، بلكه مرتبط با
يكديگرند، اما اين دستهبندى مانند ساير دستهبنديها بيشتر براى سهولت مطالعه است.
(١) نهج البلاغة، خطبه ٢٢٤.
حيات موهبتى است الهى كه هيچ كس حق سلب آن را از ديگرى ندارد واصلىترين نعمتى است
كه ذات انسان قائم به آن است. زندگى را خدا به انسان بخشيده و احدى حق سلب آن را
ندارد: «ولا تقتلوا النفس التي حرم الله الا بالحق».(١)
تنها در صورتى امكان سلب اين حق وجود دارد كه خداوند مقرر فرموده باشد، واين در
موارد استثنايى است كه يا در جنگهاى مشروع (دفاع وجهاد) ويا به قصاص ممكن مىگردد
ويا براى جرايم وجنايات مستوجب حد اعدام.(٢)
افراد جامعه از هرگونه توقيف وبازداشتى مصوناند مگر به موجب قانون وحكم قانونى
مراجع صالح قضايى. بازداشت احتياطى بهموجب قانون اساسى جمهورى اسلامى تنها براى
بيست و چهار ساعت مجاز بوده وظرف اين مدت شخص مورد اتهام بايد به مراجع قضايى ارجاع
داده شود. اين مفاد مبتنى بر اصل برائت است كه از اصول اساسى حقوق جزايى اسلام است.
قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران داشتن مسكن متناسب با نياز را حق مسلم هر فرد وخانواده دانسته است. اصولاً افراد در انتخاب محل سكونت خود آزادند ونمىتوان كسى را به اقامت در محلى مجبور يا از سكونت در جايى ممنوع كرد، مگر به موجب قانون كه گاهى ممنوعيت سكونت در محلى به عنوان مجازات تتميمى ويا اقدامات تأمينى مقرر مىگردد.
(١) انعام، آيه ١٥١.
(٢) اصل ٢٢ قانون اساسى جمهورى اسلامى
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«البلاد بلادالله و العباد عيال الله حيثما اصبحت خيراً فأقم.»(١)
امير مؤمنان عليهالسلام مىفرمايد: «خير البلاد ما حملك.»(٢)
مسكن افراد از هرگونه تعرض، تفتيش و معاينه مصون است، مگر به حكم قانون و اجازه
مرجع صالح قضايى. اين حق نيز در اصل بيست ودوم قانون اساسى آمده است.
نامهها ومكالمات ميان افراد از هرگونه تعرض در امان است. اصل بيست وپنجم قانون
اساسى، بازرسى ونرساندن نامهها، ضبط وفاش كردن مكالمات تلفنى، افشاى مخابرات
تلگرافى وتلكس، سانسور وعدم مخابره ونرساندن آنها، استراق سمع وهرگونه تجسس را
ممنوع كرده است. اين ممنوعيت به خوبى از تعاليم قرآنى استفاده مىشود.
مالكيت از حقوق مسلمى است كه اسلام براى افراد انسانى بدون هيچ گونه تبعيض براى
مردان وزنان شناخته است وحرمت مال مؤمن را همچون حرمت خونش دانسته است. آيات
وروايات عديدهاى بر اين حق دلالت دارد كه مجال پرداختن به آنها نيست. اصل چهل
وهفتم قانون اساسى به اين موضوع اختصاص دارد.
هركس آزاد ومخيّر است كه به هر كارى كه تمايل دارد اشتغال ورزد. البته اين آزادى، به كارهاى مشروع ومكاسب حلال محدود مىشود. پس هيچ كس را نمىتوان بر خلاف ميل او به انجام واشتغال به كارى وادار كرد ويا از اشتغال به كارى باز داشت. برخوردارى افراد از اين حق يك تكليف اجتماعى را براى حكومت به بار مىآورد وآن ايجاد امكان اشتغال مساوى براى افراد است. مفاد اصل بيست وهشتم قانون اساسى حاكى از اين حق وتكليف است.
(١) نهج الفصاحه، ص٢٢٣.
(٢) نهج البلاغه، حكمت ٤٤٢.
هركس مىتواند در ضمير خويش هر گونه اعتقاد وباورى نسبت به اخلاق، مذهب و امور ديگر
داشته باشد، و نمىتوان به علت اعتقادات وباورهاى درونىاش او را مؤاخذه كرد.
خداوند اين آزادى را به بشر داده است:
«من شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا، لا اكراه
في الدين.»
در حقيقت پىبردن به چند وچون انديشه واعتقاد انسان امرى مشكل وبلكه محال است، چرا
كه قلمرو عرصه انديشه درون وضمير آدمى است كه كسى را جز خدا در آن راه و بر آن
آگاهى نيست. از اين رو، اصولاً اكراه واجبار در انديشه و عقيده راه ندارد. به همين
دليل در قوانين ومقررات واحكام به تظاهرات بيرونى افكار وعقايد توجه مىشود، نه به
نفس اعتقادات. بنابراين، تفتيش عقايد ممنوع است وهيچ كس را نمىتوان به صرف داشتن
عقيدهاى مورد تعرض ومؤاخذه قرار داد.(١)
(١) اصل ٢٣ قانون اساسى.
آزادى بيان يعنى حق اظهار فكر، عقيده وسليقه كه از طريق سخنرانى يا مطبوعات وكتاب
ومانند آن انجام مىگيرد. به موجب اين حق انسان مىتواند عقايد وانديشههاى خود را
بىهيچ ترس ونگرانى از تعقيب وتوقيف ومجازات ابراز دارد. البته حدود اين آزادى بايد
رعايت شود، بر خلاف حق وآزادى داشتن عقيده كه قابل تحديد وتضييق نيست. براى بيان
واظهار عقيده حدود قانونى وجود دارد. به طور كلى تا آن جا مجاز است كه با نظم عمومى
جامعه وحقوق ديگران مغاير ومعارض نباشد. قرآن آدمى را به شنيدن همه سخنان
وانديشهها وگزينش وتبعيت بهترين آنها دعوت فرموده است:
«فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه.»
اسلام مردمان را به تربيت وتزكيه نفوس خويش وآموختن دانش سفارش فرموده است.
بنابراين هيچ كس را نمىتوان از كسب علم ودانش باز داشت، بلكه همه افراد جامعه حق
دارند بهطور يكسان از اين حق برخوردار گردند ودولت وظيفه دارد تا آن جا كه در توان
اوست امكانات آموزش وپرورش رايگان را براى همه طالبان آن فراهم سازد. قانون اساسى
جمهورى اسلامى ايران بر ضرورت گسترش آموزش وپرورش براى همه تأكيد دارد. اشارهاى به
برخى آيات وروايات اهميت اين موضوع را روشن مىسازد:
«... ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمه.»(١)
(١) آل عمران، ١٦٤.
(٢) بقره، ٢٤٧.
«ان الله اصطفاه عليكم وزاده بسطة في العلم والجسم»؛(٢) «اطلبوا العلم من المهد الى اللحد»؛ «لو علم الناس ما في العلم لطلبوه ولو بسفك المهج وخوض اللجج.»(١)
افراد ملت علاوه بر اين كه در امور مادى ومعنوى خويش در حدود شرع وقانون از آزادى
عمل برخوردارند، به عنوان اعضاى جامعه و در قبال تكاليفى كه جامعه بر دوش آنان
مىگذارد حق مشاركت در تصميمگيريها براى اداره امور عمومى جامعه را دارند ومسئول
نظام ووضعيت موجود جامعه هستند؛ يعنى اگر نظام نامطلوبى بر جامعه حاكم باشد، مردم
وظيفه دارند در اصلاح آن بكوشند.
«ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بأنفسهم.»(٢)
اين حق خود شُعبى پيدا مىكند:
مشاركت افراد ابتدا از طريق رفراندمها وانتخابات عملى مىگردد. مردم در واقع با انتخاب نظام اجتماعى مورد خواست خود تعيين نمايندگان خويش وشركت در گزينش مديران جامعه، در اداره امور جامعه شركت جسته، اصل شوراى اسلامى را جامه عمل مىپوشانند، كه فرمود: «و امرهم شورى بينهم»؛(٣) «وشاورهم في الامر.»(٤) و اين يكى از اصول اساسى در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران است.
مردم به مقتضاى اصل امر به معروف ونهى از منكر، نظارت وكنترل رفتار وعملكرد مديران وزمامداران كشور را بر عهده دارند. نظارت وكنترل در واقع تضمين كننده حق مشاركت وتعيين سرنوشت است. بديهى است نظارت در مرحله نخست اطلاع وآگاهى مردم از جريانات امور جامعه را ايجاب مىكند وسپس حق اعتراض وانتقاد را به همراه دارد واين از حقوق مسلم افراد امت است؛ بهطورى كه در سيره پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله وامير مؤمنان على عليهالسلام به خوبى مشهود است كه آنان نه تنها از اعتراض وانتقاد مردم ناراحت نمىشدند، كه آنان را به اين امر تشويق و ترغيب مىكردند.
(١) مجلسى، بحار الانوار، ج١، ص١٧٧.
(٢) رعد، آيه ١١.
(٣) شورى، آيه
٣٨.
(٤) آل عمران، آيه ١٥٩.
بديهى است اين حق خود منشأ حقوق وآزاديهاى متعددى است؛ مانند آزادى اخبار واطلاعات،
آزادى بيان، آزادى تشكلات وتجمعات سياسى، اجتماعى ومانند آن، كه در اصول متعدد
قانون اساسى جمهورى اسلامى، مانند اصول ٢٦ و ٢٧، بهتفصيل آمده است.
همان طور كه اشاره شد، آزادى ايجاد تشكلات سياسى واجتماعى از قبيل احزاب، انجمنها،
سنديكاها وغير آن ناشى از همان حق مشاركت است. از لوازم اين آزادى، حق افراد در
پيوستن به اين گروههاست وهمچنين بر پايى تجمعات موقتى، مانند ميتينگها، تظاهرات،
كنفرانسها وپيوستن به آنها، از جمله شيوههاى اعمال حق مشاركت ونظارت است. بديهى
است استفاده از اين حقوق و آزاديها به نحو صحيح ودر چارچوب نظام اسلامى است،
بنابراين، سوء استفاده از اين حقوق و اعمال آن در تعارض با اصل نظام اسلامى ممكن
نيست.
دسترسى به محاكم و مراجع صالح قضايى براى حل وفصل دعاوى وارجاع شكايات از حقوق مسلمى است كه جامعه بايد براى همه افراد ب