بخش اوّل

كليات حقوق وضعى

كليات حقوق وضعى

واژه حقوق در زبان فارسى به معانى متعددى به كار رفته است، كه مهمترين آنها عبارت‏اند از:
١. مجموع مقرراتى كه بر اشخاص، از اين جهت كه در اجتماع هستند، حكومت مى‏كند. انسان موجودى ضعيف است و به تنهايى نمى‏تواند احتياجات خود را بر طرف كند، از طرفى داراى طبعى اجتماعى است وتمايل دارد با همنوعان خود زندگى كند. محدوديت منابع بهره‏ورى ونامحدود بودن تمايلات وخواسته‏هاى انسان موجب شد انسان به ضرورت وجود قواعدى كه روابط افراد را در جامعه تنظيم كند پى‏ببرد. مجموع اين قواعد را «حقوق» مى‏نامند.
٢. حقوق براى تنظيم روابط اجتماعى، براى هر كس امتيازى قرار داده است، كه به آن «حق» مى‏گويند و جمع آن حقوق است؛ مانند حق حيات، حق مالكيت و حق آزادى شغل.
٣. گاهى نيز به معنى دانشى است كه به تحليل قواعد حقوقى و سير تحول آنها مى‏پردازد، يعنى علم حقوق(١).
 

فصل اوّل: مكاتب حقوقى

برخى منشأ حقوق را اراده مردم واحتياج آنان به عدالت دانسته وهدف حقوق را سعادت فرد مى‏دانند، وگروهى ديگر قدرت عمومى دولت وخواست او را مبناى حقوق مى‏دانند. اين اختلاف نظرها منجر به پيدايش مكاتب متعددى گرديد كه ضمن دو مبحث به آنها اشاره مى‏كنيم.

 
مبحث اول: مكتب حقوق فطرى

اصطلاح حقوق فطرى در مقابل حقوق موضوعه به كار مى‏رود. قوانين موضوعه مجموعه قواعدى هستند كه بر رفتار افراد يك جامعه در زمان معيّنى حاكم وقابل اجرا هستند و منشأ آن ممكن است وضع يا عرف ويا دين باشد. ويژگى قوانين موضوعه اين است كه عنصر زمان ومكان در تحوّل ودگرگونى آنها تأثير دارد ودر بستر زمان ومكان تكامل ورشد مى‏يابند. مثلاً قوانين حاكم بر جامعه ايران غير از قوانين حاكم بر ساير جوامع است. همچنين با قوانين قبل از انقلاب اسلامى متفاوت است.

(١). دكتر لنگرودى، مقدمه عمومى علم حقوق، ص ٨٢.

ولى حقوق طبيعى مجموعه قواعد ثابت و دائمى‏اند كه در طبيعت موجودند وانسان با تعقّل وانديشه از آنها پرده بر مى‏دارد. و به اعتقاد طرفداران مكتب حقوق فطرى، قوانين موضوعه هر چه نزديكتر به قواعد ثابت در طبيعت باشند كاملتر خواهند بود.
در اسلام نيز، قواعد فطرى از منابع حقوق به شمار مى‏رود. در نظر فقيهان اعتبار احكام عقلى به لحاظ بديهى يا فطرى بودن آنها نيست، بلكه به دليل دلالتى است كه بر وجود احكام شرع دارند، و اعتبار قواعد فطرى متكى بر شرع است و خود منبع مستقلى محسوب نمى‏شود در نتيجه داوريهاى عقل‏هيچ‏گاه‏نمى‏تواند بر خلاف احكام شرع باشد، و تنها براى تفسير وتكميل آن است.(١)
مكتب حقوق فطرى در قرن نوزدهم و بيستم رو به افول نهاد و به آن انتقادات شديدى شد؛ از جمله اين كه وجود قوانين ثابت امرى خلاف واقعيت است وپيوسته شاهد تغيير وتحوّل قوانين حقوقى حاكم بر كشورها هستيم. همچنين لازمه اين سخن كه عقل از وجود اين قواعد ثابت پرده بر مى‏دارد اين است كه به تعداد برداشتها وتفكرات اشخاص، آن قواعد نيز متعدد باشند.(٢)
 

مبحث دوم: مكتبهاى تاريخى و تحقيقى

وصف مشترك اين مكتبها انكار توانايى عقل در كشف قواعد ثابت حقوقى ومخالفت با وجود هر گونه قواعد آرمانى و برتر از حقوق حاكم بر اجتماع است.
انكار حقوق فطرى در قرنهاى نوزدهم وبيستم موجب پيدايش مكاتب جديدى شد كه به دو مكتب تاريخى وتحققى اشاره مى‏كنيم.

(١) كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ١٢.
(٢) توفيق حسن فرج، المدخل للعلوم القانونية، ص ١٠٤.

الف) مكتب تاريخى:

بنيانگذار اين‏مكتب، ساوينى، حقوقدان مشهور آلمانى است. از اين رو، به آن مكتب آلمانى هم مى‏گويند. پس ازاينكه مكتب حقوق فطرى مدتى طولانى مورد قبول بود و از ناحيه انقلاب فرانسه نيز حمايت مى‏شد، حقوقدانان فرانسوى كم كم به اهميّت اوضاع واحوال وشرايط محيطى در وضع قوانين پى‏بردند واظهار كردند كه سزاوار است قوانين متناسب با طبيعت ملتها وكشورها وضع گردند، واين خود منجر به تعدد قوانين مى‏شد.
حقوقدانان فرانسوى اين حركت را شروع كردند، امّا ظهور وانتشار اين افكار به منزله يك مكتب، به دست ساوينى صورت گرفت.
مكتب تاريخى بر سه اصل استوار است:
١ ـ انكار حقوق فطرى ووجود قوانين ثابت حقوقى كه عقل از آنها پرده بردارد.
٢ ـ قانونگذار حق ندارد در وضع قوانين مستبدّانه عمل كند، زيرا قانون محصول اراده او نيست، بلكه خاستگاه آن بطن جامعه است و قانونگذار بايد قوانين را از بطن جامعه استخراج كند. از آن جا كه نيازهاى جامعه پيوسته در حال تغيير است وقوانين بايد مطابق نياز جامعه باشد، اين مكتب با تدوين قوانين ثابت مخالف است.
٣ ـ عرف منبع غير رسمى حقوق است، زيرا قواعد عرفى مدوّن نيستند و همراه جامعه متحوّل مى‏شوند، و بيان كننده شرايط اجتماعى‏اند.(١)
انتقاد از مكتب تاريخى: اين مكتب در افكار حقوقدانان معاصر كم وبيش تأثير گذاشته است وبه دليل انتقادهاى شديد آن در قرن بيستم، ديگر مانند گذشته طرفدارى براى «حقوق فطرى» باقى نمانده است. اشتباه اين مكتب در اين است كه حقوق را نتيجه قهرى زندگى اجتماعى ودر شمار اعمال غير ارادى ملتها مى‏داند واز نقش اراده انسان در تدوين وايجاد قانون غافل مانده است.

(١) توفيق حسن فرج، المدخل، ص ١١٢.

ب) مكتب تحققى اجتماعى:

به دليل غافل ماندن مكتب تاريخى از نقش اراده انسان، مكتب جديدى به نام مكتب تحققى اجتماعى به وجود آمد كه مانند مكتب تاريخى حقوق را متحوّل ودر حال پيشرفت مى‏داند، امّا معتقد است اين تحوّل ودگرگونى بدون هدف ومستقل از اراده افراد جامعه نيست. جامعه براى پيشرفت وترقّى بيشتر مبارزه مى‏كند وقوانين جارى را دگرگون مى‏سازد.
انتقاد از مكتب تحققى اجتماعى: اين مكتب با دخالت دادن اراده انسان در تحوّل حقوق، بر مكتب تاريخى امتياز دارد، اما با اين انتقاد رو به روست كه حفظ جامعه را هدف نهايى قواعد حقوق قرار داده است، نه ايجاد وگسترش عدالت.

ج) مكتب تحققى حقوقى:

به نظر طرفداران اين مكتب قاعده‏اى را مى‏توان قاعده حقوقى دانست كه لازم الاجرا باشد؛ طبعاً قواعدى كه از طرف دولت وضع مى‏گردد چنين ويژگى‏اى را دارند؛ در نتيجه آنچه حقوق يك كشور را تشكيل مى‏دهد، همان حقوق موضوعه يا قواعدى است كه دولت آنها را وضع كند. پس حقوق ناشى از قدرت دولت است. البته قانونگذار نيز خود تابع ضرورتهاى اجتماعى واخلاقى و مذهبى است.
 

فصل دوم: تعريف و اوصاف قاعده حقوقى

بيان اوصاف قاعده حقوقى ما را در تشخيص آنها از ساير قواعدى كه بر فرد و زندگى اجتماعى او حكومت مى‏كند يارى مى‏دهد. همچنين با مقايسه اين قواعد با قواعد ديگر اجتماعى، مانند اخلاق، مذهب وعدالت مى‏توان به موقعيّت قواعد حقوقى پى‏برد. اينك به بيان ويژگيهاى قواعد حقوقى مى‏پردازيم:
١. كلى بودن: قاعده حقوقى متوجّه شخص خاص يا واقعه معيّنى نيست. البته در صورتى كه فرد معيّن داراى شرايط لازم باشد، قاعده حقوقى بر او منطبق خواهد بود، اما قاعده براى او وضع نشده، بلكه به صورت عام وكلى تدوين مى‏شود. براى مثال قاعده اهليّت ـ يعنى اين كه «هر كسى كه به سن خاصى رسيد ديگر محجور نيست واز همه حقوق بهره‏مند است» ـ يك قاعده كلى وعمومى است وشامل تمام افراد جامعه مى‏شود.
اگر قاعده حقوقى وقانون ناظر به فرد يا افراد معيّنى باشد ويا طبقه خاصى ملزم به رعايت آن نباشند، چگونه مى‏توان ادعا كرد كه همه مردم در برابر قوانين مساوى هستند؟ با اين همه، كلى بودن را نبايد وسيله تشخيص حقوق از ساير قواعد پنداشت، زيرا هر قاعده، خواه طبيعى يا اجتماعى، كلى ومجرد است واين صفت اختصاص به حقوق ندارد.(١)
٢. قواعد حقوقى قواعد اجتماعى هستند. هدف قواعد حقوقى تنظيم روابط اجتماعى افراد با يكديگر است، و اگر جامعه‏اى نبود، حقوق مفهومى نداشت. انسان تنها ودور از جامعه، نه حقّى دارد ونه تكليفى. اما انسان بالطبع مدنى واجتماعى است وبراى تنظيم روابطش با ديگران نياز به قانون دارد.

(١) كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٥٤.

در جوامعى كه هنوز دولت تشكيل نشده بود و به صورت قبيله‏اى وابتدايى اداره مى‏شد، قانون وجود داشت، لذا از نظر تاريخى وجود قانون بر وجود دولت مقدّم است، كه خود حكايت از اجتماعى بودن قواعد حقوقى دارد.
٣. قواعد حقوقى بر رفتار واعمال فرد در جامعه حاكم است، نه نيّتهاى او. احساسات و نيّتهاى افراد تاوقتى كه‏به‏مرحله عمل نرسيده، مورد توجّه حقوق نيست. احساس كينه و نفرت وحتّى نيّت كشتن‏ديگرى، به‏تنهايى، موجب‏وضع‏قانون مجازات ونكوهش نيست.
البتّه اين گونه نيست كه قصد ونيّت در قلمرو حقوق هيچ تأثيرى نداشته باشد؛ در برخى موارد مانند قتل، نوع جنايت با وجود قصد عمد و غير آن مشخّص وتعيين مى‏گردد. همچنين تصرّف مباحات در صورتى موجب ملكيت مى‏شود كه قصد تملّك وجود داشته باشد.
٤. قواعد حقوق الزامى است. ويژگى چهارم قانون اين است كه رعايت آن اجبارى است و ضمانت اجرا دارد. براى اين كه حقوق بتواند روابط اجتماعى افراد را تنظيم كند وبه جامعه نظم وامنيت بخشد، ناگزير بايد قوانين آن الزامى باشد، ودر صورت عدم اجرا، مجازات در نظر گرفته شود. واجراى مجازات نيز بايد به وسيله قواى عمومى حاكم صورت پذيرد، و گرنه جامعه دچار هرج ومرج خواهد شد. مى‏توان اقسام ضمانت اجراى قواعد حقوق را ـ از نظر ماهيت و درجه و وسيله اجبار ـ اين گونه تقسيم كرد:
١. مجازات كيفرى، كه ممكن است به صورت غرامت ومصادره اموال باشد يا حبس و زندان و اعدام و...
٢. مجازات مدنى؛ مانند اجبار به فروش يا تسليم كالا يا حكم به جبران خسارت.
همچنين از نظر شدت‏وضعف متفاوت‏اند؛ گاهى به‏واسطه اهميت‏زياد قانون، متخلّف مستحق مجازات مرگ شناخته مى‏شود وگاهى به جبران خسارت وارده اكتفا مى‏گردد.
 

فصل سوم: رابطه حقوق با ساير قواعد اجتماعى

الف) رابطه حقوق و اخلاق:

اخلاق(١) مجموعه‏اى از قواعد است كه رعايت آنها براى نيكو كارى ورسيدن به كمال لازم است وبى آن كه نيازى به دخالت دولت باشد، انسان در وجدان خويش آنها را محترم و اجبارى مى‏داند.(٢) بين قواعد اخلاقى وحقوقى از دو نظر تشابه وجود دارد:
١ ـ هر دو از قواعد كلى مربوط به تمام افراد جامعه هستند.
٢ ـ هدف هر دو تنظيم روابط اجتماعى است.
٣ ـ هر دو از قواعد الزامى‏اند، و ضمانت اجراى خاص دارند. اما با وجود اين تشابه، دو مفهوم جداگانه هستند، وهمين تفاوتهاست كه لزوم وضع قوانين را در كنار قواعد اخلاقى نشان مى‏دهند. قواعد حقوقى و اخلاقى از جهات زير متفاوتند:
١. مهمترين تفاوت در ضمانت اجراى آنهاست. نتيجه تخلّف از قواعد حقوقى، زندان، حبس، جبران خسارت و به طور كلّى ضمانت اجراى مادى است. ودولت اجراى آن را تضمين مى‏كند، اما ضمانت اجرا ونيروى الزام آور در قواعد اخلاقى فقط جنبه درونى ومذهبى دارد.

(١) واژه اخلاق در اين جا جمع خُلق نيست بلكه منظور علم اخلاق است كه از مجموعه‏اى قواعد كلى اخلاقى بحث مى‏كند.
(٢) كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٥٥.

٢. هدف قواعد اخلاقى تهذيب واصلاح عيوب شخص وايجاد مدينه فاضله و به كمال رسيدن انسان است؛ در حالى‏كه مقصود از قواعد حقوقى اين است كه در روابط اجتماعى نظم وعدالت نسبى برقرار شود؛ هر چند كه منجر به رعايت نكردن قاعده‏اى اخلاقى شود. مثلاً براى پايان‏دادن به دعاوى كهنه وايجاد نظم وآرامش در جامعه، مرور زمان اعمال مى‏گردد، اگر چه اخلاق اقتضا مى‏كند هر زمانى حق قابل احقاق باشد(١).
٣. حقوق عمدتاً به رفتار خارجى افراد توجّه دارد، و به فكر اصلاح نيّت يا تعيين مجازات براى نيّت سوء ـ مادام كه به مرحله ظهور نرسيده ـ نيست؛ در حالى كه اخلاق بر وجدان وافكار باطنى نيز حكومت مى‏كند، زيرا به دنبال كمال انسان است ونبايد به رفتار ظاهرى افراد اكتفا كند.(٢)
 

ب) رابطه حقوق و عدالت:

هدف تمام قواعد حقوقى تأمين آسايش ونظم عمومى و اجراى عدالت است، ولى معلوم نيست اين مفاهيم مجرد و كلى را چگونه بايد با حقايق خارجى تطبيق كرد ومعيار تشخيص عدالت چيست؟ براى پاسخ به اين سؤال نظريه‏هاى متفاوتى مطرح گرديده است كه منجر به پيدايش مكاتب مختلفى شده است.(٣)

(١) همان، ش ٤٤.
(٢) توفيق حسن فرج، المدخل للعلوم القانونية، ص ٣١.
(٣) ارسطو، عدالت را بمعنى عام شامل تمام فضايل (ميانه روى) مى‏داند و بمعناى خاص برابر داشتن و فضيلتى است كه موجب آن بايد به هر كس آنچه را ك حق اوست داد. به نقل از كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٣٤.

دولت متصدّى اجراى قواعد حقوقى در هر كشورى است، و براى موفقيّت در اين راه ناگزير است تا حدّ امكان قواعد حقوقى را با عدالتى كه نزد مردم محترم است هماهنگ كند. نكته قابل ذكر اين كه هرگاه نظم در روابط اجتماعى ايجاب كند، هيچ حكومتى در وضع قواعد خلاف عدالت ترديد نخواهد كرد. مثلاً مرور زمان يا نشنيدن درخواست صاحب حقى كه در مدت معيّن اقامه دعوى نكرده است، خلاف انصاف وعدالت است، امّا براى حفظ نظم دادرسى وكاستن از شمار دعاوى، تقريباً همه كشورها آن را پذيرفته‏اند.
 

ج) رابطه حقوق و مذهب:

اصلى‏ترين حوزه ريشه‏يابى حقوق، قلمرو دينى آن است، ومذهب يكى از مهمترين نيروهاى سازنده حقوق است. حتى در كشورهايى كه حكومت و مذهب رسمى ندارند وحقوق را به كلى از مذهب جدا ساخته‏اند، اثر عقايد مذهبى را در تدوين واجراى قانون انكار نمى‏كنند. اصل چهارم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران تصريح كرده است: «كليه قوانين ومقررات مدنى، جزائى، مالى، اقتصادى، ادارى، فرهنگى، نظامى، سياسى وغير اينها بايد بر اساس موازين اسلامى باشد ....»
با وجود پيوند محكمى كه بين مذهب وحقوق وجود دارد، تفاوتهاى ذيل قابل انكار نيست:
١. منبع اصلى حقوق قانون است ودادرس بايد در مرحله نخست به متن ومفاد قوانين پايبند باشد؛ در حالى كه منشأ قواعد مذهبى وحى است. مثلاً احكام اسلامى از قرآن، سنّت، اجماع وعقل سرچشمه مى‏گيرد.
٢. قانون از عقل ناقص بشرى سرچشمه مى‏گيرد، لذا مانند احكام شرع، پايدار نيست. اما قواعد مذهبى ثابت ولايتغيرند، مگر با ترتيباتى كه پيش بينى شده‏است. در نتيجه حقوقى كه تا حد زيادى تابع مذهب است، نمى‏تواند تابع ضرورتهاى اجتماعى باشد، وتنها در چهارچوب معيّنى امكان تحوّل و تغيير دارد.(١)

(١) سيد جلال الدين مدنى، مبانى وكليات علم حقوق ص ٥٤.

پس از بيان اوصاف قاعده حقوقى، توجه به يكى از تقسيمات در زمينه قواعد حقوقى در حقوق وضعى مفيد خواهد بود. در اين دسته بندى قواعد حقوقى از جهت نيروى الزام آورى به قواعد آمره و تكميلى تقسيم مى‏شوند. قواعد آمره قواعدى هستند كه اشخاص ملزم به رعايت آنها بوده و هرگونه قراردادى بر خلاف آنها باطل است، زيرا اين قواعد حقوقى در صدد تنظيم مسائل مربوط به نظم اجتماعى بوده و هرگونه قراردادى بر خلاف آنها نظم جامعه را مخدوش مى‏سازد. براى مثال، حرمت و ممنوعيت قتل از قواعد حقوقى امرى است كه افراد ملزم به رعايت آن هستند. بنابراين، هر شيوه‏اى براى ارتكاب قتل ـ اگر چه به شكل توافق بين افراد باشد ـ ممنوع و باطل است. قواعد تكميلى قواعدى هستند كه اشخاص مى‏توانند قراردادى بر خلاف آن تنظيم كنند، اما در صورت سكوت و عدم قراردادى بر خلاف آن، قواعد مزبور اجرا خواهند شد. مثلاً اين قاعده كه ثمن در عقد بيع در زمان تسليم پرداخت مى‏شود، از قواعد تكميلى است كه در صورت عدم توافقى برخلاف آن، اجرا مى‏شود. همچنين نقد رايج بودن ثمن معامله از جمله اين قواعد است.
براى تمايز بين قواعد امرى و تكميلى دو شيوه وجود دارد: يكى شيوه مادى يا شكلى يا لفظى و ديگرى شيوه معنوى. در شيوه اول با رجوع به نص قانونگذار و نوع واژه‏هايى كه به كار گرفته است، امرى يا تكميلى بودن را استنباط مى‏كنيم، مثلاً نص ماده ٩٥٩ قانون مدنى ايران به گونه‏اى است كه هر گونه توافقى بر خلاف آن ممنوع و باطل است. در اين ماده مقرر شده است: «هيچ‏كس نمى‏تواند به طور كلى حق تمتع و يا حق اجراى تمام يا قسمتى از حقوق مدنى را از خود سلب كند». همچنين مقررات مربوط به معاملات ربوى از قواعد امرى هستند كه با توجه به نص قانون گذار، امرى بودن آنها كشف مى‏شود شيوه معنوى آن است كه براى تميز امرى يا تكميلى بودن به معنا و مضمون نص قانونى توجه مى‏شود. مثلاً اين عبارت قانونى كه «نصوص قانونى مربوط به اهليت در مورد همه افراد جريان دارد» نشان مى‏دهد كه مفاد اين عبارت به يك مصلحت اساسى در جامعه ارتباط دارد. و هر نص قانونى كه مربوط به مصلحت بنيادى و اساسى جامعه است، از قواعد امرى است، اگر چه شكل و الفاظ آن عبارت به صورت امر و نهى نباشد. به تعبير ديگر، هر قاعده‏اى كه به نظم عمومى و اخلاق حسنه ارتباط دارد از قواعد امرى و الزامى است.

فصل چهارم: هدف قواعد حقوقى

قواعد حقوقى تحت تأثير عوامل گوناگونى هستند؛ واختلاف اين عوامل موجب تنوّع قواعد حقوقى در جوامع متعدّد مى‏شود. قانونگذار بايد هنگام وضع قانون همه عوامل تاريخى، سياسى، مذهبى واقتصادى حاكم بر جامعه را مدّ نظر قرار دهد. با وجود اين، احراز واقعيتهاى موجود در حقوق كافى نيست. قانونگذار بايد تلاش كند تا بهترين قاعده را بيابد ودر انتخاب آن نظم عمومى وعدالت را هرچه بيشتر رعايت كند.
بنابر اين، هدفى كه قانونگذار به دنبال آن قاعده وضع مى‏كند، در ايجاد وچگونگى مفاد آن بسيار مؤثّر است، ودر واقع هدف، راهنماى قانونگذار است. برخى از دانشمندان هدف قواعد حقوق را فرد مى‏دانند (مكتب اصالت فرد) وگروه ديگر سعادت اجتماع را مهمتر مى‏دانند (مكتب حقوق اجتماعى).
 

الف) مكتب حقوق فردى

مبانى فكرى اين مكتب را بايد در انديشه‏هاى جان لاك، منتسكيو، روسو وكانت تعقيب و جست‏وجو كرد. لاك مى‏گويد: «اشخاص به اندازه‏اى از آزادى وحقوق خود مى‏گذرند كه براى تشكيل دولت ضرورت دارد، ومبناى اعلاميه‏ها وتضمينهايى كه در قوانين اساسى وجود دارد همين امر است.»(١) به عقيده لاك روابط مردم وحكومت بر قرارداد اجتماعى مبتنى است وقوانين ناشى از اراده جامعه وبراى حفظ حقوق فطرى افراد وضع مى‏شوند. عقايد لاك، الهام بخش بسيارى از نويسندگان قرن هيجدهم ومورد تأييد دانشمندانى نظير منتسكيو بوده است.

(١) ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٣٠.

در مكتب حقوق فردى، اشخاص از نظر حقوقى مستقل وآزادند، وچون گاه منافع آنان در جامعه تعارض پيدا مى‏كند، وظيفه حقوق هماهنگ ساختن آزاديهاست، وبايد ترتيبى بدهد كه همه بتوانند از اين حق فطرى استفاده كنند.
از جمله آثار مهمّى كه بر اين مكتب مترتّب است اين است كه از نظر سياسى تمام قواى مملكت ناشى از ملت است ودولتها وظيفه دارند كه حداكثر آزادى را براى فرد تأمين كنند.
همچنين از نظر اقتصادى رقابت در امور تجارى، پايه واساس اقتصاد است و دولت نبايد در اين گونه امور دخالت كند، بلكه قيمتها را قانون «عرضه وتقاضا» معيّن مى‏سازد.
از نظر حقوقى نيز اراده فرد حاكميت دارد و قرارداد مبناى اصلى تمام سازمانها و راه حلهاى حقوقى به شمار مى‏رود.
 

ب) نظريه حقوق اجتماعى

به موجب نظريه حقوق اجتماعى، فرد هيچ حق مطلقى در برابر منافع عمومى ندارد، وآزادى او ـ چه در زمينه‏هاى سياسى واقتصادى وچه در قراردادها ـ تا جايى محترم است كه منافع عمومى ايجاب مى‏كند. وضع اشخاص نيز به وسيله قوانين وعرف وعادت معيّن مى‏شود و جنبه امرى واجبارى دارد.
اين نظريه از حيث تعديل افكار تند و مبالغه‏آميز طرفداران حقوق فردى بسيار مفيد است، اما قدرت بى انتهاى دولت وناچيز شمردن حقوق فردى نيز خطرناك است، زيرا به بهانه حفظ حقوق عمومى ـ بدون معيار مشخص ـ راه آزاديهاى فردى از بين مى‏رود.
بايد اذعان كرد كه وجود فرد واجتماع هر دو حقيقت دارد، وهدف حقوق بايد حفظ شخصيت انسان و تأمين منافع عمومى باشد. ازاين رو حق با كسانى است كه عدالت را ايجاد تعادل وتوازن بين منافع فردى واجتماعى دانسته‏اند.(١)
 

فصل پنجم: حقوق و دولت

ارتباط حقوق و دولت به اندازه‏اى نزديك است كه عده‏اى از فلاسفه از وحدت اين دو سخن گفته‏اند،(٢) زيرا از طرفى دولت بر حقوق تكيه دارد ووظايف وتكاليف آن را قواعد حقوقى معيّن مى‏كند، واز طرف ديگر، مرجع مستقيم حقوق، دولت است، و تا دولت قواعد وضع شده را تأييد نكند، به جهان حقوق وارد نمى‏شود.
بااين حال، تفاوتهايى بين آنها وجود دارد كه توضيح آنها مستلزم بيان مفهوم عام وخاص دولت وشخصيّت حقوقى دولت وحاكميت آن است.

(١) ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٤٠.
(٢) ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق، ص ٥٣ به بعد.

 

الف) مفهوم عام و خاص دولت:

دولت به معنى خاص، به مديران كشور گفته مى‏شود، وسازمانهاى ادارى واجرايى را در بر مى‏گيرد. معمولاً اداره اين سازمانها به عهده هيئت وزيران است كه ممكن است در رأس آن نخست وزير يا رئيس جمهور باشد. اما به معنى عام شامل تمام سازمانهاى ادارى، قضايى وقانونگذارى مى‏شود و با «حكومت» هم معنى است. وقتى مى‏گوييم دولت ايران عضو سازمان ملل است، همين معنى مورد نظر است.
 

ب) شخصيت حقوقى دولت:

دولت، به معنى خاص وعام، داراى وجود اعتبارى و صلاحيّتهاى جدا ومستقل از اعضا و مديران آن است؛ يعنى داراى شخصيّت حقوقى است.
شخص حقوقى، مانند شخص حقيقى، حق و تكليف پيدا مى‏كند واز خود «اراده» دارد. در واقع مديران به نام دولت تصميم مى‏گيرند ووظايف آن را انجام مى‏دهند، و به منزله اندامى از پيكر دولت‏اند.
 

ج) حاكميت دولت

از نظر گروهى از حقوق دانان عوامل سه گانه جمعيت، سرزمين وقدرت سياسى، به خودى خود نمى‏توانند معيار دقيق وجدا كننده مفهوم دولت از ساير گروه بنديهاى انسانى باشند، زيرا اين عوامل در سطح ضعيفترى در ساير اجتماعات نيز وجود دارد. پس ناگزير بايد به دنبال ضابطه ديگرى بود. ضابطه‏اى كه نظر حقوقدانان را به خود جلب كرده است، مسأله «حاكميّت» است.
حاكميّت عبارت است از قدرت برتر فرماندهى، با امكان اعمال اراده‏اى فوق اراده‏هاى ديگر. دولتى را مى‏توان دولت حاكم ناميد كه در مقابل اعمال اراده واجراى اقتدارش مانعى وجود نداشته باشد واز هيچ قدرت ديگرى تبعيّت نكند.
ابن خلدون حاكميّت كامل را چنين تعريف مى‏كند: «ولا تكون فوق يده يداً قاهره؛ قدرت قاهره‏اى بالاتر از قدرت او نباشد.(١)
حاكميّت دولت گاه برونى است ودر روابط بين دولتها چهره مى‏نمايد، وگاه درونى است ودر برابر اعضاى اجتماع - اعم از فرد وگروه و طبقه - داراى قدرت برتر است. اين دو گونه حاكميّت با دو چهره ظاهر مى‏شوند، اما در واقع دو روى يك سكه‏اند.

(١) ابوالفضل قاضى، حقوق اساسى، ص ١٨٦.

 

فصل ششم: شاخه‏هاى علم حقوق

در علم حقوق دو تقسيم اساسى وجود دارد كه غالب نويسندگان مبانى آن را پذيرفته‏اند:

١. حقوق عمومى وحقوق خصوصى؛
٢. حقوق ملى يا داخلى، وحقوق بين المللى يا خارجى.

هرگاه دولت - كه سلطه و حاكميت دارد ـ در روابط حقوقى مشاركت كند، موضوع حقوق عمومى خواهد بود. اما حقوق خصوصى مجموعه قوانينى است كه به تنظيم روابط افراد با يكديگر يا افراد با دولت به عنوان فردى عادى مى‏پردازد. مثلاً اگر دولت از زمين فردى، پس از سلب مالكيّت وى، براى احداث راه آهن استفاده كند، يا بر درآمدهايى ماليات ببندد، موضوع حقوق عمومى است، اما اگر زمينهاى خود را به اجاره دهد، چون مسئله حاكميّت مطرح نيست، موضوع حقوق خصوصى است.
 

الف) شعبه‏هاى حقوق عمومى

گفته شد حقوق عمومى حقوقى است حاكم بر روابطى كه حداقل يك طرف آن دولت باشد. اگر طرف ديگر اين رابطه، دولت ديگرباشد، حقوق عمومى خارجى يا حقوق بين الملل عمومى ناميده مى‏شود، و اگر طرف ديگر اين رابطه حقوقى، مردم تحت حكومت آن بودند، حقوق عمومى داخلى ناميده مى‏شود.
حقوق بين الملل عمومى مجموعه قوانينى است كه روابط دولتها را با يكديگر تنظيم مى‏كند و حقوق وتكاليف هر يك را در زمان صلح وجنگ مشخّص مى‏كند.
مبناى حقوق بين الملل بر پايه احترام به قراردادها نهاده شده است ومنبع اصلى آن، پيمانهاى بين دولتها و عرف و عادت و رويّه دادگاههاى بين المللى است. اما حقوق عمومى داخلى فقط به روابط دولت، با افرادش مى‏پردازد، وداراى تقسيمات متعدّدى است:
١. حقوق اساسى: حقوق اساسى به بيان روابط دولت با ملّت مى‏پردازد، و منبع اصلى آن قانون اساسى هر كشور است، و اهميت آن به گونه‏اى است كه بر ساير قوانين داخلى تفوّق دارد، و قانونى كه با آن مخالف باشد از درجه اعتبار ساقط است.
قانون اساسى از جهاتى قابل تقسيم است، كه به دو تقسيم آن اشاره مى‏شود:
الف) قانون اساسى مدوّن (نوشته) وقانون اساسى غير مدوّن. قانون اساسى وقتى مدوّن است كه اصول وقواعد سازمان سياسى دولت در سند يا اسنادى به نام «قانون اساسى» از طرف مقام صلاحيت‏دار سياسى نوشته شده باشد. غالب كشورها، از جمله ايران، از سيستم قانون اساسى مدوّن بهره‏مندند.
قانون اساسى غير مدوّن آن است كه سازمان دولت مبتنى بر عرف وعادات وسنتها باشد. براى نمونه در كشور انگلستان در مدتى قريب به نهصد سال فرمانها و قوانين ورويه‏ها، اصولى را براى حكومت انگليس وحقوق مردم آن سرزمين تثبيت كرده كه مجموعاً در حكم قانون اساسى است، بى آن كه عمل تدوين صورت گرفته باشد.
ب) قانون اساسى انعطاف‏پذير و قانون اساسى انعطاف ناپذير. گاهى تشريفات مربوط به ايجاد يا تكميل وبازنگرى در قانون اساسى، در عرض تشريفات قوانين عادى قرار مى‏گيرد. در نتيجه هيچ گونه تمايز شكلى بين قانون اساسى وقوانين عادى وجود نخواهد داشت وفقط در محتوا تفاوت خواهند داشت. همچنين قانونگذار عادى به سهولت مى‏تواند با وضع يك قانون عادى، قانون اساسى كشور را تغيير دهد. چنين قانونى به قانون اساسى انعطاف‏پذير موسوم است.
اما اگر قانون اساسى بر ساير قوانين رجحان داشته باشد، ودر نتيجه تكميل و تجديد نظر در آن به سختى وبا شرايط خاصى صورت پذيرد، اين قانون اساسى انعطاف‏ناپذير خواهد بود.
٢ ـ حقوق ادارى: در هر جامعه، تعدادى سازمان عمومى وجود دارد كه بخشى از آن، دستگاه ادارى جامعه را تشكيل مى‏دهد. مطالعه سازمان، صلاحيّت و وظايف دستگاه ادارى مزبور، موضوع رشته‏اى است كه حقوق ادارى ناميده مى‏شود. بنابراين، حقوق ادارى را مى‏توان چنين تعريف كرد: مجموع قواعد حقوقى متفاوت از حقوق خصوصى است كه بر اعمال وافعال دستگاه ادارى حاكم بوده، روابط او را با افراد تنظيم وتنسيق مى‏كند.(١).
٣ ـ حقوق ماليه : قواعد وضع مالياتها وعوارضى كه مأموران دولت مى‏توانند از افراد مطالبه كنند وهمچنين مقررات ناظر به بودجه عمومى ووظايف ديوان محاسبات را «حقوق ماليه» مى‏نامند.(٢) بنابر اين، در حقوق ماليه از درآمدها ومخارج دولت بحث مى‏شود.

(١) منوچهر طباطبائى،حقوق ادارى، ص ١٠.
(٢) كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٩٤.

٤ ـ حقوق جزا: برخى از علماى حقوق جزا ضمن انتقاد از تعريفهايى كه براى حقوق جزا شده ودر آنها فقط به مجازات مجرم توجّه شده، حقوق جزا را اين‏گونه تعريف كرده‏اند: آن رشته از حقوق عمومى است كه با تعريف افعال يا ترك افعالى كه موجب اختلال نظم عمومى است وجرم ناميده مى‏شود، و با تعيين واكنشهاى قانونى براى هر يك از اين افعال، سعى مى‏كند كه از وقوع جرائم جلوگيرى نمايد، ودر صورت تحقّق جرم، ميزان مسئوليت مرتكب ونحوه تعقيب و انطباق اين واكنشها را با توجّه به شخصيت واقعى هر يك از مرتكبين مشخص كرده و بالاخره وسائل اصلاح وتربيت آنان را فراهم سازد.(١)
حقوق جزا نيز به دو رشته حقوق جزاى عمومى وحقوق جزاى اختصاصى تقسيم مى‏شود. در حقوق جزاى عمومى از جرم و مجرم و مجازات و مسئوليت كيفرى بحث مى‏شود كه كليات وقواعد عمومى حقوق جزا راتشكيل مى‏دهند. در حقوق جزاى اختصاصى، درباره هر يك از جرائم و اركان تشكيل دهنده آن وكيفر ويژه آن بحث مى‏شود.
٥ ـ حقوق كار: حقوق كار به واسطه دخالت دولت در وضع قوانين حاكم بر رابطه كارگر و كارفرما در رديف شعبه‏هاى حقوق عمومى قرار گرفته است. تحولات قرنهاى اخير موجب گرديد از نفوذ حاكميت اراده در قرارداد كار كاسته شود و رابطه كارگر وكار فرما، از نظر دولت دور نماند وقوانين خاصى بر آن حاكم باشد.
در قوانين كار معمولاً مدت كار، حداقل دستمزد ومرخصى وتعطيلات كارگر به گونه‏اى امرى ولازم الاجرا تعيين شده است.
٦ ـ آيين دادرسى مدنى وكيفرى: آيين دادرسى، در معناى اعم، عبارت است از مجموع مقررات تشكيل مراجع قضائى وصلاحيت آنها وتشريفاتى كه بايد از طرف اصحاب دعوى در مقام مراجعه به دادگاهها واز جانب قضات محاكم به هنگام رسيدگى تا ختم دعوى واجراى حكم رعايت گردد. امّا معناى اخص آن عبارت است از مقرراتى كه اصحاب دعوى و قضات محاكم بايد از بدو دعوى تا ختم آن رعايت كنند.

(١) مرتضى محسنى، كليات حقوق جزا، ص ١٢.

قواعد دادرسى از جمله قواعد حقوق عمومى است، زيرا بحث درباره وظايف قوه قضائيه ونحوه اجراى احكام دادگاهها كه در آن طرز اعمال قدرت عمومى واقتدار دولت بررسى مى‏شود، مربوط به حقوق عمومى است.
معمولاً از آيين دادرسى به معناى عام در چهار بخش گفت‏وگو مى‏شود:

١ ـ سازمان قضائى؛
٢ ـ دعاوى وصلاحيت مراجع قضائى؛
٣ ـ آيين دادرسى به معناى اخص؛
٤ ـ اجراى احكام.(١)

 

ب) شعبه‏هاى حقوق خصوصى

١. حقوق مدنى: اصطلاح حقوق مدنى از روميان گرفته شده، و شامل حقوقى مى‏شد كه مخصوص اتباع رومى بود. از اين رو، در قرون وسطى وقتى سخن از حقوق مدنى به ميان مى‏آمد، مقصود حقوق روم بود كه در برابر «حقوق كليسا» به كار مى‏رفت.
به تدريج حقوق مدنى مفهوم اصلى خود را از دست داد وبه معناى «حقوق خصوصى»، در مقابل «حقوق عمومى» به كار رفت. حقوق مدنى در آغاز مفهومى گسترده داشت وشامل تمام رشته‏هاى حقوق خصوصى بود، و به مرور زمان، رشته‏هايى مانند حقوق كار و حقوق تجارت از آن جدا شدند.
حقوق مدنى مبناى حقوق خصوصى و مادر ساير شعبه‏هاست وبه همين دليل تمام روابط مالى و خانوادگى مردم تابع قواعد مدنى است، مگر وقتى كه در ساير رشته‏ها حكم خاصى براى آن پيش بينى شده باشد.(٢)

(١) جلال الدين مدنى، آيين دادرسى مدنى، ص ٣.
(٢) كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٨٨.

مسائل حقوق مدنى را مى‏توان به بخشهاى متعددى تقسيم كرد؛ از جمله:

١ ـ اشخاص وخانواده؛
٢ ـ مالكيت؛
٣ ـ قراردادها ومسئوليت مدنى؛
٤ ـ ارث؛

٢ ـ حقوق تجارت: به قواعد ومقرراتى كه بر روابط بازرگانان واعمال تجارى حكومت مى‏كند، حقوق تجارت گفته مى‏شود. در ابتدا معاملات تابع عرف وعادت بودند كه همگى از آنها تبعيت مى‏كرده‏اند، اما با گذشت زمان قواعد ومقررات تازه‏اى در اين زمينه وضع گرديد تا جامعه به سوى تجارتى سالم وسودمند سوق داده شود.
سرعت عمليات تجارى وتقويت اعتبار، دو ويژگى اصلى حقوق تجارت را تشكيل مى‏دهند. در حقوق تجارت مهلتهاى اعتراض واقدامات ديگر معمولاً كوتاه است وتجار سريعترين راهها را براى انعقاد قرارداد انتخاب مى‏كنند، مانند داد وستد با سند عادى، تلفن، دورنگار و...
منابع حقوق تجارت نيز قانون، عرف وعادت، رويه قضائى ونظريه حقوقدانان است.(١)
مباحث حقوق تجارت معمولاً در سه بخش زير مطرح مى‏گردد:

١ ـ تاجر وشركتهاى تجارتى؛
٢ ـ اسناد تجارى ومعاملات بازرگانى؛
٣ ـ ورشكستگى.

٣ ـ حقوق دريايى و هوايى: حقوق دريا را از دو جنبه مى‏توان لحاظ كرد:
١ ـ از ديدگاه حقوق بين الملل كه از حق حاكميت دولتها بر آبهاى ساحلى ومنابع كف اين بخش از دريا ووضع حقوقى درياهاى آزاد گفت‏وگو مى‏كند وارتباطى به مقررات تجارت دريايى ندارد؛

(١) محمد صقرى، جزوه تجارت، ص ٣٤.

٢ ـ از ديدگاه حقوق تجارت كه در آن از قواعد حاكم بر كشتيهاى تجارى وحمل ونقل با آن گفت‏وگو مى‏شود.
با توجّه به اين كه قواعد مالكيت كشتيها، مسئوليت ناخدا، حمل و نقل دريايى، بيمه، خسارت و كشتى‏رانى در آبهاى داخلى جزو حقوق خصوصى است، و از طرف ديگر، مقررات سازمان بنادر وراهنمايى كشتيها وتابعيت آنها از قواعد حقوق عمومى است ومسائل مربوط به آزادى كشتيرانى وصيد در دريا به حقوق بين الملل ارتباط پيدا مى‏كند، اين رشته آميخته‏اى از قواعد حقوق عمومى وخصوصى است.(١)
٤ ـ حقوق بين الملل خصوصى: امروزه براى هيچ ملتى ميسّر نيست كه در چهار ديوارى سرزمين كشور خود محصور بماند، زيرا در هيچ دوره‏اى از دوره‏ها روابط بين كشورها واتباع آنها به اين اندازه گسترش نيافته است. مبادلات بازرگانى وجابه جا شدن افراد از كشورى به كشور ديگر، مسائل بين المللى متعدّدى را مطرح مى‏سازد كه براى حل آنها بايد از اصول وقواعد حقوق بين الملل خصوصى استفاده كرد. هنگامى يك رابطه حقوقى در قلمرو حقوق بين الملل خصوصى قرار مى‏گيرد كه حداقل يك عنصر خارجى در آن وجود داشته باشد. مثلاً طرف قرارداد خارجى باشد، يا محلّ انعقاد قرارداد كشور ديگرى باشد. در اين صورت، اين مسئله مطرح مى‏شود كه قانون چه كشورى بر قرارداد حاكم است. براى نمونه، يك زن ومرد فرانسوى كه در ايران اقامت دارند و مى‏خواهند در ايران ازدواج كنند، رابطه حقوقى بين آنها، به لحاظ فرانسوى بودن طرفين، به فرانسه، و به لحاظ اقامت در آن، به ايران ارتباط پيدا مى‏كند. در حقوق بين الملل خصوصى عمدتاً از تعارض قوانين وقانون حاكم بحث مى‏شود به همين دليل برخى نام اين رشته را «تعارض قوانين»(٢) گذاشته‏اند. در اين رشته از تابعيت و حقوق بيگانگان نيز گفت و گو مى‏شود.

(١) ريپر، حقوق دريايى، ج ١، ش ١ به بعد، به نقل از كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٩٢.
(٢) The Conflict Of Laws.

 

فصل هفتم: منابع حقوق

در هر كشور حقوق ناشى از مقام وقدرتى است كه حق وضع قواعد وتحميل رعايت آن را دارد و همين مقام است كه «منبع حقوق» ناميده مى‏شود.
در حكومتهاى آزاد، منبع اصلى تمام قواعد حقوقى اراده عموم است، كه گاه به طور مستقيم وبه صورت عرف وعادت منشأ حقوق مى‏شود وگاه به وسيله قوه مقنّنه و به صورت قانون ايجاد قاعده مى‏كند، ولى حكم تمام مسائل زندگى را نمى‏توان از قانون يا عرف به دست آورد وناچار رويه قضائى و دكترين يا عقايد علما را نيز بايد از منابع حقوق دانست.
 

الف) قانون

قانون به معنى خاص به قواعدى گفته مى‏شود كه يا با تشريفات مقرّر در قانون اساسى از طرف قوه مقننه وضع شده است ويا از راه همه پرسى به طور مستقيم به تصويب مى‏رسد (اصول ٥٨ و ٥٩ قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران)، اما آنچه به منزله منبع حقوق مطرح مى‏شود، معنى عام قانون است، كه شامل تمام مقرّرات وضع شده از طرف يكى از سازمانهاى صلاحيت‏دار دولت است.
همه قوانين (به معنى عام) از نظر اعتبار وقدرت يكسان نيستند. بلكه بين آنها سلسله مراتبى وجود دارد قوانين را به اين اعتبار به سه گروه مهم مى‏توان تقسيم كرد:(١)
١. قانون اساسى؛ ٢. قانون عادى؛ ٣. احكام ونظامنامه‏هاى قوه مجريه.
فايده اصلى ومهم اين طبقه بندى در لزوم پيروى مقررات هر دسته از طبقه ما فوق است. يعنى نظامنامه‏هاى دولتى نبايد مغاير قوانين باشند وقوانين عادى نيز بايد هماهنگ با قانون اساسى باشد.
تعريف واقسام قانون اساسى در بخش حقوق اساسى مورد بحث قرار خواهد گرفت. مقصود از قوانين عادى قوانينى هستند كه به وسيله قوه مقننه با تشريفات لازم وضع مى‏گردند. اصل بر اين است كه تمام قوانين به وسيله قوه مقننه وضع گردند، اما چنين امرى تقريباً غير ممكن به نظر مى‏رسد وفرصت كافى وتخصّص لازم در همه امور جزئى نيست. از اين رو، در غالب قوانين تنظيم آيين‏نامه اجرايى به عهده هيئت وزيران يا يكى از وزرا واگذار مى‏شود.
صلاحيت قوه اجرايى در وضع قواعد، از لوازم وظايف اجرايى و محدود به قوانين است واصالت ندارد. بنابر اين، نه حق وضع قاعده جديد دارد ونه مى‏تواند قواعدى را كه مجلس وضع كرده است، تغيير دهد.
تفاوت عمده نظامنامه‏هاى قوه مجريه با آنان در اين است كه وضع آنها نياز به تشريفات خاص قانون ندارد. همچنين اعتبار آنها محدود به مفاد قوانين است.(١)

(١) توفيق حسن فرج، المدخل للعلوم القانونيه، ص ٢٠٢.
(٢) كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ١٣٤.

 
ب) عرف

قديمى‏ترين منبع حقوق در تاريخ اجتماعات وگروهها عرف است، كه تنها راه عادى وطبيعى براى استخراج قوانين مورد نياز جامعه بوده است.

با پيشرفت جامعه وپيدايش مسائل جديد، ديگر عرف به لحاظ اين كه از سرعت كافى برخوردار نبود، نتوانست جوابگوى نيازهاى جديد جامعه باشد وكم كم به منزله منبع ثانويه قرار گرفت.
در تعريف عرف مى‏توان گفت: قاعده‏اى است كه به تدريج وخود به خود ميان همه مردم يا گروهى از آنان به عنوان قاعده‏اى الزام‏آور شناخته شده‏است.(١)
از تعريف فوق چنين بر مى‏آيد كه ايجاد قاعده حقوقى عرفى نياز به دو عنصر اساسى دارد:
١. عنصر مادى: براى ايجاد عرف لازم است كه عادتى به مدت طولانى بين عموم مرسوم شود وهمه به آن عمل كنند. در صورتى عنصر مادى عرف كامل است كه اختصاص به افراد معينى نداشته و از قدمت و سابقه برخوردار بوده ثابت وپايدار باشد.
٢. عنصر معنوى: در صورتى مى‏توان عادتى را عرف پنداشت كه كسانى كه به آن عمل مى‏كنند، اعتقاد به الزامى بودن آن داشته باشند، و همين عنصر موجب تمايز عرف از عادت شده است. آداب ورسومى را كه همه به آن عمل مى‏كنند، ولى به نظر آنها اجبارى نيستند، مانند آداب معاشرت، نمى‏توان جزء قواعد عرفى دانست.
نظامهاى حقوقى گوناگون از ديدگاههاى ويژه‏اى در مورد عرف به عنوان يكى از منابع حقوق برخوردارند كه به اختصار مورد بررسى قرار مى‏دهيم:
١. نظام حقوقى رومى ـ ژرمنى: حقوقدانان فرانسه وآلمان، از لحاظ نظرى، روشى متفاوت درباره عرف وعادت دارند. حقوقدانان فرانسه گرايش به اين دارند كه تا حدودى عرف وعادت را منبعى مربوط به گذشته بدانند كه از زمان تدوين حقوق وپذيرفتن تفوّق مسلم قانون نقش بسيار ضعيفى ايفا مى‏كند. مبناى چنين تفكّرى ممكن است اين باشد كه ملت با واگذارى حق وضع قواعد حقوقى به مجلس، ديگر نمى‏تواند از راه ايجاد قاعده حقوقى عرفى به ايجاد قانون بپردازد.

(١) همان، ص ١٨٨.

در آلمان وسوئيس ويونان، برعكس، قانون وعرف را دو منبع همپايه حقوق معرفى مى‏كنند. اين رفتار ظاهراً ناشى از خاطره مكتب تاريخى آلمان است كه تعليمات آن، حقوق را در قرن نوزدهم زاييده «وجدان عمومى» تلقّى مى‏كرد. طبعاً عرف وقانون تنها از نظر شكل ظاهرى با هم تفاوت خواهند داشت، و هر دو از منبع واحد سرچشمه مى‏گيرند.
نقش عملى عرف عمدتاً در فهم قانون است ومفاهيمى را كه قانونگذار به آنها متوسّل مى‏شود، در پرتو عرف بايد تفسير كرد. «رفتار متعارف» و «مهلت معقول»، جز با مراجعه به عرف قابل تفهيم نيست. نتيجه سخن اين است كه انكار نقش عرف به منزله مكمّل قانون در اين نظام پذيرفتنى نيست.
٢. نظام حقوقى سوسياليستى: عرف وعادت در اين كشورها نقش بسيار محدودى دارد. دگرگونى كامل جامعه وافراد به منظور ايجاد جامعه كمونيستى مورد نظر، نياز آنچنان دگرگونى انقلابى‏اى است كه در آن پايبندى به عرف وعادت گذشته امكان پذير نيست.
لازم به ذكر است كه عرف وعادت تا آنجا كه براى تفسير يا اجراى قانون سودمند يا ضرورى تشخيص داده شود، اهميّت خود را حفظ مى كند.(١)

(١) رنه داويد، نظامهاى بزرگ حقوقى معاصر، ترجمه سيد حسين صفايى، عزت اللّه‏ عراقى و محمد آشورى، ص ٢٦٨.

٣ ـ نظام حقوقى كامن لا: عرف به منزله منبع سوم پس از رويه قضائى و قانون در حقوق انگليس ايفاى نقش مى‏كند واهميّت آن بسيار كمتر است. بر خلاف آنچه در اذهان قرار گرفته، حقوق انگليس يك حقوق عرفى نيست.
كامن‏لا برخى‏از قواعد خود را از عرفهاى محلّى متنوّع كه سابقاً اجرا مى‏شد، اقتباس كرده، ليكن روند تشكيل كامن لا عبارت از فراهم آوردن يك حقوق قضائى بر پايه عقل، به جاى حقوق عرفى دوره آنگلو ساكسون، بوده است.(١)
 

ج) رويه قضايى وانديشه‏هاى حقوقى:

قانونگذار نمى‏تواند همه روابط را از قبل به طور كامل پيش بينى كند، و امكان ارائه تمام راه حلها در هيچ قانونى وجود ندارد، لذا وظيفه واقعى علم حقوق از جايى شروع مى‏شود كه دادرس يا نويسنده‏اى بخواهد از راه توسعه دادن متون موجود اين نقص طبيعى را جبران كند، وقواعد مجرد را با واقعيتهاى خارجى منطبق سازد. اين امر مهم را دادرسان دادگاهها ونويسندگان حقوقى انجام مى‏دهند.
هرگاه محاكم يا دسته‏اى از آنها درباره يكى از مسائل حقوقى روش يكسانى در پيش گيرند، وآراى آنها درباره يك مسئله چندان تكرار شود كه بتوان گفت هر گاه آن محاكم با دعوايى رو به رو شوند، همان تصميم را خواهند گرفت، «رويه قضايى» به وجود آمده است.
در برخى كشورها، مانند انگليس، مهمترين منبع حقوق، رويه قضائى است. اما عده‏اى با تكيه بر جدايى واستقلال قوه قضائيه ومقننه، آن را از منابع حقوق نمى‏شمارند. بدين ترتيب كه قوه قضائيه مأمور اجراى قوانين است ونبايد در ايجاد قواعد حقوقى شركت كند.(٢)

(١) همان مدرك، ص ٣٨٠.
(٢) كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٢٠٥.

انديشه‏هاى حقوقى يا عقايد علما عبارت است از: مجموع عقايدى كه درباره توجيه وبيان وتفسير قواعد حقوق از طرف دانايان فن اظهار شده است. در اين كه آيا انديشه هاى حقوقى از منابع حقوق به شمار مى‏رود يا خير، بين مكاتب حقوقى اختلاف است.
پيروان حقوق فطرى، عقايد علما را از منابع حقوق شمرده‏اند ومعتقدند اگر قواعدى برتر از اراده حكومت وجود داشته، ومبناى حقوق، «عدالت» باشد، عقايد علماى حقوق مهمترين منبع آن است.
ولى در مكتبهاى تحققى وتاريخى با اين نظر به شدت مخالفت شده است. نظر هر دانشمند جنبه خصوصى وفردى دارد، ولى حقوق ناشى از تاريخ زندگى ملت يا ضرورتهاى ناشى از «همبستگى اجتماعى» است.(١)

(١) اشاره به نظر دوگى، استاد فرانسوى، به نقل از منبع سابق، ص ٢١٤.


فصل هشتم: تفسير قواعد حقوقى

يكى از ويژگيهاى قاعده حقوقى كليّت وعام بودن آن است وتطبيق آن با موارد مختلف، مشكلاتى دارد.
به طور معمول، قانونگذار به هنگام تنظيم قانون سعى مى‏كند با به كار بردن كلمات وجملات صريح وروشن مقصود خود را بيان كند تا دستورات قانونى وى خالى از ابهام واشكال بوده و بر كليه موارد و اشباه ونظايرى كه مورد توجه او بوده صادق باشد.
با اين وصف، قانونگذار هر اندازه دقيق باشد، نمى‏تواند تمام مسايل مورد نياز زندگى روزمره مردم را پيش بينى كند.
به همين دليل، تفسير قانون ضرورت پيدا مى‏كند ومجريان قانون ونويسندگان ناگزير از تفسير قانون ويافتن راه حل هستند. تفسير قانون از اين نظر حائز اهميت است كه ممكن است به بهانه تفسير، دايره مفهوم قانون توسعه يا تضييق پيدا كند وبا آنچه هدف قانونگذار بوده سازگار نباشد.
 

الف) انواع تفسير

گاهى ابهام واشكال به گونه‏اى است كه خود مقنّن مجبور به دخالت شده وقانون را تفسير مى‏كند. گاهى نويسندگان به اين مهم مى‏پردازند ومتون قانون را تفسير مى‏كنند و گاهى نيز محاكم به هنگام اجراى قوانين آن را تفسير مى‏كنند. به همين اعتبار، تفسير قانون را به تفسير قانونى، تفسير شخصى وتفسير قضائى تقسيم كرده‏اند.
١ ـ تفسير قانونى: تفسير قانونى تفسيرى است كه خود قانونگذار به آن مى‏پردازد و  ضمن رفع ابهام از قانون، نظر خود را ضمن تفسيرى به اطّلاع عموم مى‏رساند.
گاهى قانون تفسيرى، همراه قانون اصلى بيان مى‏گردد، وگاهى قوانين گذشته تفسير مى شوند.
طبق اصل ٧٣ قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران شرح وتفسير قوانين عادى در صلاحيت مجلس شوراى اسلامى است. تفسير به وسيله قوه مقننه با اصل جدايى قواى سه گانه موافق‏تر است وقانونگذار بيش از هر مقام ديگرى به مقصودى كه از وضع قانون داشته آگاه است.
٢ ـ تفسير شخصى: اين نوع تفسير كه توسط نويسندگان حقوقى بنا به ذوق خودشان انجام مى دهند، بيشتر جنبه نظرى دارد، نه رسمى، و هيچ قاعده حقوقى ايجاد نمى‏كند. اما ممكن است دادرسان از آن استفاده كنند، و از اين طريق در ايجاد قاعده حقوقى مؤثّر واقع شود.(١)
٣ ـ تفسير قضائى: اين تفسير به وسيله دادگاهها به هنگام رسيدگى به دعاوى صورت مى‏گيرد واعتبار آن محدود به همان دعوى است؛ يعنى در دعواى ديگر، اين تفسير ـ نه براى خودش ونه براى ديگران - الزام آور نيست.
همچنين در غير موارد دعوى، نظر تفسيرى دادرس اعتبارى ندارد. امتياز تفسير قضائى اين است كه جنبه عملى دارد وتحت تأثير شرايط واقعى حاكم بر دعواست.
براى جلو گيرى از اختلاف رويه قضايى و تأمين وحدت نظر بين محاكم، قانون در پاره‏اى موارد تفسير ديوان‏عالى كشور را براى دادگاهها الزام‏آور شناخته است.(٢)

(١) كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٢٢١.
(٢) همان، ص ٢٢٠.

 
ب) مكاتب تفسيرى

هدف از تفسير قانون، به دست آوردن قصد قانونگذار وتبيين نصّ قانون است. آنچه موجب اختلاف وپيدايش مكاتب مختلف تفسيرى شده اين است كه آيا براى استنباط حكم، بايد بيشتر به ملاحظات تاريخى وادبى ومنطقى توجّه داشت يا مقتضيات سياسى واجتماعى؟
١. مكتب تحليلى يا تفسير لفظى: از نظر طرفداران اين مكتب، تفسير بايد به هدف كشف واستنباط قصد قانونگذار صورت گيرد ودر صورتى كه از نصّ قانون قصد وى به‏دست نيايد، بايد به دنبال اراده وقصد فرضى او بود. يعنى اگر قرار بود در مسئله مورد نظر قانونى وضع كند، چگونه وضع مى‏كرد.(١) قصد مقنن را مى‏توان از مذاكرات نمايندگان مجلس به دست آورد. مكتب تفسير لفظى از دو جهت مورد انتقاد واقع شده است:
الف) احترام به قانون كه از نتايج اين مكتب است، فقط جنبه ظاهرى دارد، زيرا دادرس يا حقوقدان براى درست جلوه دادن نظر خود مى‏كوشد تا آن را با توجّه واستناد به بخشى از مذاكره‏ها كه به نفع اوست، به قانونگذار نسبت دهد.
ب ) موجب عقب ماندگى وتوقف حقوق مى‏شود، زيرا پذيرش اين نظر كه تفسير قانون بايد از عقايد وانديشه‏هايى الهام گيرد كه در زمان تصويب آن وجود داشته، بى‏توجّهى به تمام تحوّلات اجتماعى و انكار ضرورتها ولوازم اين دگرگونيهاست.
٣ . مكتب تحقيق علمى آزاد : مى‏توان بنيانگذار اين مكتب را «ژنى»، حقوقدان فرانسوى دانست. طبق نظر اين مكتب براى تفسير قانون بايد به‏دنبال قصد قانونگذار به هنگام وضع قانون بود. امّا اگر قصد واقعى وى را نتوانستيم احراز كنيم، قصد فرضى اعتبارى ندارد، بلكه بايد راه حل مسئله را در منابع رسمى ديگر جست‏وجو كرد ودر صورت فقدان راه حل بحث وتحقيق علمى عهده‏دار تفسير قانون خواهد بود.

(١) توفيق حسن فرج، المدخل للعلوم القانونيه، ص ٤٠١.

تحقيق علمى آزاد اين حسن را دارد كه از كهنه شدن قوانين جلوگيرى مى‏كند ومقررات را متناسب با آداب ورسوم زمان ونيازهاى مادى ومعنوى جامعه مى‏سازد. اما با اين اشكال روبه‏روست كه اگر دادرس محدود به مفاد قوانين نباشد، چه عاملى مى‏تواند بى طرفى كامل او را در دعاوى تضمين كند؟
 

فصل نهم: قلمرو اجراى قواعد حقوق در مكان

يكى از مسائل بسيار دقيق ومهمّ حقوق، به ويژه حقوق جزا، مسئله اجراى حقوق در مكان است. اين كه قانون در چه سرزمينى اجرا مى‏شود و بر چه اشخاصى حكومت مى‏كند وكدام دادگاه صلاحيت رسيدگى به جرم را دارد، از مباحث اجراى حقوق در مكان است.
 

الف) قوانين احوال شخصيه

احوال شخصيه عبارت است از مجموع اوصافى كه وضع شخصى را در خانواده وجامعه معيّن مى‏كند واز شخصيّت او جدا شدنى نيست؛ مانند نكاح و طلاق وحجر وقيمومت. در برخى كشورها، مانند انگليس، احوال شخصى تابع قانون اقامتگاه است. اما در غالب كشورها احوال شخصيه تابع قانون ملى است وشخص در هر كشورى كه اقامت داشته باشد آثار وضع شخصى او را قانون دولت متبوعش تعيين مى‏كند.
به اين خصوصيّت قانون، خصوصيّت برون مرزى مى‏گويند. مواد ششم و هفتم قانون مدنى ايران به اين ويژگى تصريح كرده است.
 

ب) قوانين‏اموال وقرارداده

اموال مادى - يعنى اموالى كه وجود خارجى وپايگاه مادى دارند - اصولاً تابع قانون محل وقوع هستند، وحكومت قانون محل وقوع بر رژيم مالكيت ونقل وانتقال آنها امرى پذيرفته شده است.
ماده ٩٦٦ قانون مدنى ايران، به صلاحيت قانون محل وقوع مال تصريح كرده است. اعمال قانون درون مرزى هم به مصلحت دولت محل وقوع مال است و هم به مصلحت افراد، زيرا اين دولت است كه وظيفه دارد در قلمرو حاكميت خود براى تسهيل روابط حقوقى نظم وترتيب صحيحى برقرار كند. همچنين اجراى حكم صادر شده درباره اموال، زمانى مى‏تواند به طريق مطمئن‏ترى صورت گيرد كه قانون محل وقوع آنها را اعمال كند و حكمى كه به موجب قانون ديگرى صادر شده باشد، در كشور محل وقوع مال ممكن است لازم الاجرا تلقّى نگردد.
قراردادها وتعهّدات ناشى از آن در اكثر نظامهاى حقوقى تابع قانونى است كه مورد توافق طرفين قرارداد واقع مى‏شود. اين قانون را اصطلاحاً قانون منظور طرفين مى‏نامند.(١)
مبناى چنين امرى، اصل «حاكميت اراده» است. وطرفين همان گونه كه آزادانه قراردادى را ايجاد مى‏كنند، حق دارند قانون حاكم بر آن را نيز انتخاب كنند.

(١) نجاد على الماسى، تعارض قوانين، ص ٢٠٤.

 
ج) قوانين طرز تنظيم اسناد

قبل از اين كه اصل حاكميت اراده به وسيله شارل دومولن عنوان گردد، قاعده تبعيت كلى قرارداد از قانون محل انعقاد وتنظيم حكمفرما بود، اما به تدريج مسائل ماهوى قرارداد از قلمرو شمول قانون محل تنظيم خارج گرديد، وحكومت قانون محل تنظيم، منحصر به شكل سند شد.
درباره شكل ظاهرى سند قاعده مهمّى در حقوق بين الملل خصوصى وجود دارد كه آن را به لاتين اين گونه بيان مى‏كنند: actum] regit [Locus؛ يعنى محل برسند حكومت مى‏كند. به تعبيرديگر از نظر شكل ظاهرى، اسناد تابع قانون محلى هستند كه در آن جا تنظيم مى‏شوند.
 

فصل دهم: نظامهاى حقوقى معاصر

نظامهاى حقوقى موجود از تنوع وگستردگى خاصى برخوردارند كه بررسى تك تك آنها امكان پذير نيست. حقوقدانان براى سهولت امر، حقوق كشورها را به چند خانواده تقسير كرده‏اند، ولى در تعداد وشمول آنها اتفاق نظر نيست.
برخى به لحاظ مبدأ تاريخى وجمعى بر حسب منابع وقواعد حقوقى نظامها را قابل تقسيم مى‏دانند. رنه داويد حقوقدان مشهور فرانسوى مجموعه نظامهاى حقوقى را به نظام حقوقى رومى ـ ژرمنى، كامن‏لا، سوسياليستى و مذهبى تقسيم كرده است. برخى از نظامهاى حقوقى را در ذيل به اختصار بررسى مى‏كنيم:
 

١. نظام حقوقى رومى ـ ژرمنى

اين خانواده شامل كشورهايى است كه در آنها علم حقوق بر پايه حقوق رم شكل گرفته است. از قرن نوزده قانون نقش عمده‏اى يافت واين كشورها داراى «مجموعه قانونى» گرديدند.
مهد اين خانواده در اروپاست وبيش از هر چيز براى تنظيم روابط ميان افراد ايجاد شده است. از اين رو حقوق مدنى مدتى دراز پايگاه اصلى علم حقوق بوده است ورشته‏هاى ديگر حقوق، از اصول حقوق مدنى سرچشمه گرفته است.(١) قانون، عرف، رويه قضايى و دكترين از منابع اين نظام به شمار مى‏روند.

(١) رنه داويد، نظامهاى حقوقى معاصر، ش ١٧.

مهمترين منبع حقوقى در اين نظام قانون است واستخوانبندى نظام حقوقى را تشكيل مى‏دهد، اما تا حد گسترده‏اى عوامل ديگرى به اين پيكره حيات مى‏بخشند. امروزه كشورهاى داراى اين نظام معتقدند كه بهترين روش براى رسيدن به راه حلهاى عادلانه حقوقى، استناد به قانون است. اين گرايش در قرن نوزدهم موفقيت زيادى يافت و تقريباً همه كشورهاى عضو خانواده رومى ـ ژرمنى كدهايى براى خود وضع كردند و داراى قوانين اساسى مكتوب گرديدند.
دومين منبع حقوقى در اين نظام عرف است. غالباً براى اينكه قانون فهميده شود به كمك و مساعدت عرف نياز دارد و مفاهيمى كه قانونگذار به آنها متوسّل مى‏شود بايد در پرتو عرف و عادت روشن شوند. پس مى‏توان عرف را مكمّل قانون دانست.(١)
سومين منبع حقوقى در اين نظام رويه قضائى است. گفته مى‏شود منبع مهم ودرجه اول «قانون» است، اما در پاره‏اى از زمينه‏ها، رويه قضائى نقش درجه اول را برعهده دارد وكتابهاى علمى غالباً چيزى جز تفسير لفظى آراى قضائى انجام نمى‏دهند.
وجود گسترده مجموعه‏هاى رويه قضائى كه براى استفاده قضات تهيه شده است، اهميت رويه قضائى را به منزله منبع مهمّ حقوقى در اين خانواده نشان مى‏دهند.

(١) همان، ص ١٢٢.

چهارمين منبع حقوقى در اين نظام دكترين است. اگر حقوق را منحصر به قواعد حقوقى ناشى از مقامات عمومى ندانيم و با ديدى وسيعتر بنگريم، دكترين منبع بسيار مهم و زنده براى حقوق است. دكترين اصطلاحات ومفاهيم مورد استفاده قانونگذار را مى‏سازد وروشهاى كشف حقوق وتفسير قوانين را ايجاد مى‏كند.
فرانسه واكثر متسعمرات افريقايى آن در زمره اين خانواده‏اند وعمده كشورهاى عربى وايران براى تدوين قوانين خود از قوانين فرانسه استفاده كرده‏اند.
 

٢. نظام حقوقى سوسياليستى

جمهوريهاى متحده شوروى سابق وپاره‏اى از كشورهاى اروپاى شرقى و كوبا و چين از اعضاى اين خانواده‏اند ومبناى اصلى آن عقايد فلسفى كارل ماركس و انگلس است كه توسط لنين با وقايع خارجى منطبق شده و به نام ماركسيسم - لنينيسم مشهور گرديده است.(١)
هدف اين حقوق تشكيل اجتماع جديدى است كه در آن دولت وحقوق وجود خارجى نداشته باشد. منشأ منحصر به فرد قواعد حقوق سوسياليست را مى‏توان در مصوّبات قانونى كه مبيّن اراده جامعه است و به وسيله حزب كمونيست رهبرى مى‏شود، جست‏وجو كرد.
اين مكتب خواهان برقرارى سيستم اقتصادى جديدى است كه در آن، اموال و توليدات متعلّق به اجتماع است، و طبعاً حقوق خصوصى اهميت خود را به نفع حقوق عمومى از دست مى‏دهد.
مهمترين نشانه ضعف اين نظام، عدم توانايى آن در حفظ اتحاد جماهير شوروى وتمايل هر يك از جمهوريها به استقلال ونظام حقوقى ديگرى است.

(١) كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص ٨٩.

 
٣. نظام حقوقى كامن لا

تاريخ اين نظام آميخته با تاريخ حقوق انگليس است وبراى شناخت آن حقوق انگليس را بايد بررسى كرد. مهمترين ويژگى آن اين است كه ساخته دست قضات ومبتنى بر رويه قضائى است وقانون نقش اوّل را ندارد. انگلستان، امريكا، استراليا، هند وپاكستان از جمله اعضاى اين خانواده‏اند. قواعد ماهوى حقوقى در اين نظام اعتبار خود را از رويه قضائى، قانون، برخى از كتب قديمى وتا حد بسيار كمى از عرف محلى كسب كرده است.
اولين و مهمترين آنها رويه قضائى است. در اواخر قرن نوزدهم نظريه رويه قضائى و اهميّت آن مورد توجّه شديد قرار گرفت وتصميمات برخى از دادگاهها در مورد دعوايى براى دادگاههاى ديگر، در دعاوى مشابه، لازم الرعايه گرديد. ثبات واطمينان، امكان رشد، گستردگى وعملى بودن قواعد ناشى از رويه قضائى از ويژگيها وفوائد رويه قضائى است.(١)
منبع دوم در اين كشورها قانون است. در انگليس پارلمان كه از مجلس لردها ومجلس عوام تشكيل مى‏شود - به عنوان مرجع عالى قانونگذارى حق تصويب يا لغو قوانين را دارد وهيچ مرجع قضائى وغير قضائى نمى‏تواند قوانين مصوبه را فاقد اعتبار بداند، وقانون هر چند جنجال برانگيز باشد، قضات موظف‏اند به آن عمل كنند.
در امريكا كه عضو ديگر اين خانواده است، ديوان‏عالى مى‏تواند قانون مصوّب كنگره را مغاير با قانون اساسى اعلام كند وآن را غير قانونى بداند.
منبع سوم عرفهاى محلى است، و بر خلاف دو منبع فوق، جنبه فرعى و كمكى دارد. عرف اساس تشكيل كامن لا بوده است وبه صورت قواعد كامن لا تغيير ماهيت داده‏است، اما در برخى از مناطق كه عرف خاص موجود است، در همان محل به آن عمل مى‏شود، مشروط به اين كه مربوط به قبل از سال ١١٨٩ باشد و از معقوليت و تداوم و عدم مغايرت با قوانين برخوردار باشد.(٢)
منبع فرعى وكمكى ديگرى كه قضات در صورت فقدان رويه قضائى وقانون از آن بهره مى‏گيرند، افكار و نظريات حقوقدانان (دكترين) است.

(١)Law Made simple p. ٢٥.
(٢) همان، ص ٤٤.


٤. نظام حقوقى اسلام
الف) كليات:

قبل از هر چيز به تبيين برخى از مفاهيم اساسى در حقوق اسلام مى‏پردازيم.

١ ـ شرع:

در لغت، طريق واضح و روشن و راه آشكار است. و به استعاره درباره طريق الهى در دين به كار برده شد. شريعت، در لغت، بر راه راست و طريق مستقيم اطلاق مى‏شود ،«ثم جعلناك على شريعة من الامر فاتبعها.»(١) شريعت را به دليل عدم انحراف از راه راست و مستقيم شريعت مى‏گويند.
شرع و شريعت و شرعه، در اصطلاح، مجموعه قواعد دينى است كه خداوند براى انسانها تشريع كرد؛ اعم از اين كه اين قواعد درباره عقايد دينى، اخلاق يا افعال مكلّفين باشد. اين معنا از شريعت، معادل واژه فقه در صدر اسلام است.
قواعد شرع اسلام به سه دسته تقسيم مى‏شود: ١. قواعد عقايد دينى؛ ٢. قواعد اخلاقى؛ ٣. قواعد عملى. قواعد عملى شامل عبادات و معاملات مى‏شود. امروزه اين بخش را فقه، و علمى را كه از آن بحث مى‏كند علم فقه گويند. آن بخش از قواعد عملى كه به باب معاملات اختصاص دارد، معادل حقوق در عرف حقوقدانان حقوق وضعى است. زيرا در اين بخش از تنظيم افعال انسان و روابط او با ديگران و با اجتماع بحث مى‏كنند. از اين رو، مى‏توان اين بخش خاص از شرع اسلامى را حقوق اسلامى ناميد.

(١) جاثيه / ١٨.

اما در حقيقت مى‏توان بر شرع اسلام به طور كلى عنوان حقوق اسلامى را نام نهاد، زيرا شرع اسلام چيزى جز مجموعه قواعدى كه خداوند براى تنظيم اجتماع انسانى به صورت فردى و اجتماعى از جنبه‏هاى مختلف مقرّر كرده، نيست. بنابراين، شرايع اسلام، يعنى حقوق و قوانين اسلام. اما از آن جا كه امروزه حقوق در اصطلاح حقوقدانان تنها بر بخش معاملات به طور عام اطلاق مى‏شود، واژه حقوق اسلامى را درباره همين بخش به كار مى‏بريم.
٢ ـ مزاياى شرع اسلام
١. چار چوب دينى تعبّدى در تمام زمينه ها، حتى درباره معاملات حقوقى. مثلاً بيع در ظاهر نقل ملكيت مبيع و ثمن است. اما در باطن متوقّف بر قصد متعاقدين است، كه از اين نظر، به مباح، مندوب يا حرام توصيف مى‏شود.
اگر اين بيع وسيله‏اى براى ربا باشد، حرام و عقد فاسد است. اين است كه گفته مى‏شود جنبه معنوى قوانين شرعى، تكليف شارع و خضوع و امتثال مكلفين است و اين همان عنصر دينى در قوانين است. جنبه مادى نيز تنظيم امور مردم است. بنابر اين، احكام شرعى اسلام بر دو جنبه معنوى تعبّدى و جنبه منفعت انسانى استوار است.
٢. جنبه دينى شرع سبب امتثال اختيارى و داوطلبانه مى‏شود.
٣. تخلّف از قواعد حقوق وضعى تنها ضمانت اجراى دنيوى دارد؛ در حالى كه تخلّف از قواعد شرع ضمانت اجراى دنيوى و اخروى دارد. همين امر سبب مى‏شود قواعد شرع بهتر اجرا شود.
٤. قواعد شرع شامل اخلاق نيز مى‏شود.
٥. شرع اسلام را بايد به منزله يك واحد ملاحظه كرد كه قابل تجزيه نيست،بنابر اين، نبايد با ملاحظه يك حكم جزئى، به درستى و نادرستى آن حكم كرد.
٦. قواعد شرع با عدالت و حق و صواب مطابقت دارد.
٧. شرع اسلام بر اساس تيسير و تخفيف بنا نهاده شده است.
٨. شرع اسلام در جهت تحقّق مصالح بشر است.
٩. اسلوب و شيوه‏هاى شرع اسلام سلبى و ايجابى است و در قالب امر به معروف و نهى از منكر عمل مى‏شود.
١٠. ثبات و تغيّر از خصوصيات قواعد شرع اسلام است؛ به اين معنا كه قواعد اعتقادى شرع اسلام ثابت و غير قابل تغيير است. قواعد اخلاقى نيز چنين است. احكام عبادات نيز غير قابل تغيير است، اما مسائل معاملات بعضى ثابت و برخى قابليت تغيير دارند.

٣ ـ ويژگيهاى قواعد حقوق شرعى

منظور از قاعده شرعى قاعده‏اى است كه از قرآن و سنّت و ساير منابع معتبر شرعى استفاده شده و روابط افراد را در اجتماع از جهت حقوق و تكاليف و حدود بيان مى‏كند. با اين توضيح، ويژگيها و خصوصيات قواعد شرعى روشن مى‏شود:

١. اصل قاعده شرعى، آسمانى و منشأ دينى دارد.
٢. قاعده شرعى قاعده رفتارى است.
٣. قاعده شرعى بر ظاهر و باطن رفتار حاكم است.
٤. قاعده شرعى خطابى است كه متوجّه انسان در اجتماع است. البته از اين جهت دو تفاوت با قاعده حقوقى دارد:

الف ـ اشخاص، به اعتبار اين كه عضوى ازاجتماع‏اند، مورد خطاب قاعده حقوقى قرار مى‏گيرند؛ به اين نحو كه رفتار معيّنى در مقابل انسانهاى ديگر براى او ترسيم مى‏كند؛ در حالى كه قاعده شرعى خطابش متوجّه فرد است؛ هم به اين اعتبار كه فرد است و هم به اين اعتبار كه عضو اجتماع است. به اعتبار اول رفتار فرد در مقابل خداوند، و به اعتبار دوم رفتار فرد در مقابل ديگران را تنظيم مى‏كند.
ب ـ قاعده حقوقى تنها به تنظيم روابط انسانها در اجتماع مى‏پردازد و هيچ گونه
اشاره‏اى به رابطه انسان و حيوان ندارد، در حالى كه قاعده شرعى ممكن است به رابطه انسان و حيوان نيز توجّه كند.
٥. قاعده شرعى قاعده عام و كلّى و مجرد است.
٦. قاعده شرعى ضمانت اجراى دنيوى و اخروى دارد.
٤ ـ فقه
در لغت به معناى دانستن يا فهميدن است. در تفسير آيه «و لكن لا تفقهون تسبيحهم» آمده است: اي تفهمونه. اما منظور از فقه، علم و دانستنى است كه با دقت نظر همراه باشد. گاهى فقه به معناى فهم قصد متكلّم از كلامش به كار مى‏رود. واژه فقه در صدر اسلام بر علم به قواعد شرعى اعتقادى و اخلاقى و احكام اطلاق مى‏شد. اما زمانى كه علوم و معارف از يكديگر جدا گرديد، واژه فقه تضييق پيدا كرد و مختص به قواعد عملى و احكام گرديد.
در اين وضعيت گاهى فقه بر خود قواعد مذكور اطلاق مى‏شود و گاهى علم به اين قواعد را فقه مى‏گويند. بر اساس معناى اخير، علم به احكام عملى شرعى از ادله تفصيلى را فقه مى‏نامند. و به موجب معناى اول، مجموع احكام مشروع در اسلام را كه شرعيتشان از قرآن و سنت و اجماع و عقل ناشى شده است فقه مى‏گويند.
با اين توضيحات روشن مى‏شود كه رابطه فقه وشرع چنين است كه فقه اخص از شرع است، يعنى شرع شامل قواعد اعتقادى، اخلاقى و عملى(عبادات و معاملات) است، ولى فقه مصطلح تنها شامل قواعد عملى متعلق به عبادات و معاملات مى‏شود. همچنين شرع اساس و مبناى فقه است.
٥ ـ اهداف فقه
١. احكام فقهى براى تهذيب روح و تزكيه نفس وضع شده است؛ «كتب عليكم  الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلّكم تتقون»؛ «فانّ الصّلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر.»
٢. اقامه عدل در جامعه نيز از اهداف فقه اسلام است؛ «يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء للّه‏.»
٣. رعايت مصالح در تشريع احكام واجراى آن از اهميت فراوانى برخوردار است.
٤. فقه مى‏تواند وسيله‏اى براى تحقّق نظم و رفع خصومت باشد.

ب) اقتباس و عدم اقتباس حقوق اسلام از حقوق روم

حقوق اسلام حقوقى مذهبى و دينى است و قواعد آن از منبع وحى الهام مى‏گيرد. بخش مهمّى از حقوق اسلام را قوانين امضايى تشكيل مى‏دهد. قوانين امضايى مجموعه سنن و عرفهاى متداول مردم است كه شارع مقدّس آنها را تأييد و امضا كرده است. بخش بخشى از حقوق اسلام را احكام تأسيسى تشكيل مى‏دهد كه شارع مقدس جعل و وضع كرده است. هر دو بخش حقوق اسلام از منابع اساسى فقه استنباط مى‏شود. اين منابع، قرآن و سنّت و عقل و اجماع است.اكنون پيش از پرداختن به منابع و اهداف حقوق اسلام اين نكته را تبيين مى‏كنيم كه حقوق اسلام مقتبس از هيچ نظام حقوقى ديگر، از جمله حقوق روم نيست. از اين رو، انتقاد برخى از نويسندگان مبنى بر اين كه حقوق اسلام برگرفته از حقوق روم است با تحليل زير پاسخ داده مى‏شود.
يكى از مهمترين فوايد مطالعه و بررسى انديشه‏ها و نظامها، يافتن نقاط مشترك و تشابهات آنهاست. اما با وجود دستاوردهاى مثبت آن گاهى محقّق در اين نوع بررسى با آفتهايى مواجه مى‏شود. يكى از اين آفات پيش داوريهايى است كه برخى انجام داده‏اند و در شناخت صحيح روابط علت و معلولى نظامهاى مشابه به اشتباه افتاده‏اند و يكى از دو يا چند نظام و انديشه‏اى را كه مطالعه تطبيقى درباره آنها انجام داده‏اند، اقتباس يافته از  ديگرى مى‏دانند. در مطالعه تطبيقى حقوق اسلام و حقوق روم دقيقاً همين اشتباه رخ داده و به دليل وجود تشابه و نقاط مشترك آن دو چنين قضاوت كرده‏اند كه قدمت حقوق روم دليل اقتباس‏يافتن و متأثّر شدن نظام حقوقى اسلام از آن است و حقوق روم مستقيماً در شكل گيرى حقوق اسلامى نقش مؤثّرى داشته است(١).
يكى از حقوقدانان غربى به نام آيموس با دستيابى به نقاط اشتراك اين دو نظام، مانند دو گانگى بيع و معاوضه، سن بلوغ، اصل آزادى قراردادها و قاعده «البينه على المدعى» دچار آفت پيش‏داورى گرديده و مدّعى شده است موارد مذكور را اسلام از حقوق روم اقتباس و تكميل كرده‏است. مبناى اين نظريه و نظريه هاى مشابه آن، دو نكته است:

١. وجود نقطه‏هاى مشترك متعدّد بين اين دو نظام؛
٢. قدمت حقوق روم نسبت به حقوق اسلام.

ترديدى نيست كه بين نظامهاى مختلف، از جمله نظام حقوقى روم و اسلام، وجوه تشابهى است، و اين امرى طبيعى است، زيرا اين قدر مشتركها از منابع و مبانى خاصى سرچشمه مى‏گيرد كه اقوام و ملل به آنها باور مشترك دارند.
يكى از مهمترين مشتركات در مبانى، عرف عام است كه در حقوق روم و حقوق اسلام وجود دارد و منشأ بسيارى از احكام گرديده است. مقصود از عرف عام عادات و رسومى است كه بين اقوام و ملل متعدّدى مشترك باشد و اختصاص به يك محل يا ملّت ندارد. عرف عام يكى از منابع حقوق روم قديم بوده كه به سبب دورى از عرفهاى محلّى و ملى توانسته است به تدريج قلمرو خود را به سراسر اروپا گسترش دهد.
همين منبع غنى و عام حقوقى مورد قبول و تأييد اسلام قرار گرفت و در گسترش اسلام در ميان اقوام و ملل مختلف نقش مهمى ايفا كرده است.

(١) فلسفه قانونگذارى در اسلام، ترجمه اسماعيل گلستانى، ص ٢٨٦.

بدين ترتيب، صرف تشابه و وجود مشتركات نمى‏تواند مبناى اقتباس يك نظام از  ديگرى باشد، لذا به ادلّه و شواهد كافى نيازمند است.
لامبير، حقوقدان فرانسوى، مى‏گويد: شيوه و روشى را كه ابو حنيفه در تنظيم قواعد حقوقى براى استنباط احكام فقهى به كار گرفته دقيقاً همان روشى است كه «جنى» حقوقدان معروف فرانسوى در مطالعات حقوقى استفاده كرده است. با وجود اين تشابه، و قدمت ابوحنيفه، لامبير هيچ اشاره‏اى به احتمال اقتباس «جنى» از ابوحنيفه نمى‏كند.(١)
همچنين قدمت و سبق زمانى به تنهايى نمى‏تواند دليل اقتباس حقوق اسلام از حقوق روم باشد، زيرا تنها ترجمه حقوق روم شرقى، اواخر قرن هشتم ميلادى و به زبان سريانى انجام گرفته است، و صرف نظر از اين كه زبان سريانى براى فقها، مفهوم نبوده و با آن آشنايى نداشته‏اند، اصولاً با توجه به اين كه در قرن هشتم ميلادى / دوم هجرى، نظام حقوقى و فقهى اسلام شكل گرفته و دوران تكوين سپرى گرديده، چنين ترجمه‏اى چه تأثيرى در تدوين نظام حقوق اسلامى مى‏توانست داشته باشد؟
به نظر مى‏رسد اگر باب احتمالات باز باشد، مى‏توان احتمال ديگرى را كه ارجح است مطرح كرد، و آن، احتمال اقتباس مترجم سريانى از نظام حقوقى مسلمانان در ارائه قواعد حقوقى روم شرقى است «ناللينو»، حقوقدان ايتاليايى، چنين احتمالى را بعيد نمى‏داند.(٢)

(١) محمد فاروق نبهان، نظام الحكم فى الاسلام، ص ٢٧٩.
(٢) محمد فاروق نبهان، المدخل للتشريع الاسلام، ص ٢٣، به نقل از جزوه درس فقه تطبيقى اسلامى، استاد عميد زنجانى، ص ٢٥.

وجوه تمايز حقوق اسلام از حقوق روم:

يكى از فوايد بررسى وجوه اختلاف اين دو نظام اين است كه اگر اين وجوه تمايز، اساسى و اصولى باشند، ادعاى اقتباس كمرنگ مى‏شود. وجوه اختلاف عبارت‏اند از:
١. دوگانگى در منابع. حقوق روم عمدتاً از قواعد عرفى روم قديم و احكام و فرمان هاى امپراتورى روم نشئت گرفته، در حالى كه منبع اصلى حقوق اسلام «وحى» است. در نظام اسلامى اگر بخشى از قواعد عرفى مورد عمل قرار مى‏گيرد، به دليل اين است كه شريعت مبتنى بر وحى، با سكوت امضايى خود عمل به آن قواعد را تجويز كرده است.
٢. دائمى بودن قوانين شريعت. تحوّلات زندگى اجتماعى و مقتضيات زمان در همه نظامهاى حقوقى داراى تأثير به سزايى است، اما در حقوق اسلام تحوّلات حقوقى بر اساس قواعد از پيش تعيين شده و به ترتيب بر احكام اوليه، احكام ثانويه و احكام حكومتى استوار است.
اين گونه پذيرش تحوّلات با صفت دوام و استمرار هيچ منافاتى ندارد و در حقيقت در عين تحول ثابت است، و به تعبير علامه طباطبائى، نظام حقوقى اسلام ثابت، و از درون متغير است.(١)
٣. خصيصه دينى. در نظام حقوقى اسلام همه مكلف‏اند تمام احكام الهى را اجرا كنند و اعتبار مذهبى پشتوانه اجراى احكام و فرمانهاى شريعت و عامل بازدارنده جرائم است؛ در حالى كه در نظامهاى ديگر چنين خصوصيتى نيست. حقوق روم قديم از مسيحيت متأثر بوده است، ولى هرگز صبغه دينى نداشته و امرى مقدس و الهى شمرده نشده است.

ج) اهداف و مبانى حقوق اسلام:

اهداف و مبانى حقوق اسلام با اهداف ساير نظامها تفاوت بسيار دارد، زيرا در نظامهاى بشرى، حقوق يك بعدى و تنها تنظيم كننده روابط مادى است؛ در حالى كه نظام حقوقى اسلام دو بعدى است، و در عين حال كه به زندگى دنيوى توجّه كرده است و قانون فراگير و كامل آن درباره روابط اجتماعى بهترين دليل بر اين مطلب است، هيچ گاه از سعادت جاويدان اخروى كه هدف نهايى خلقت است غافل نمانده است.

(١) بررسيهاى اسلامى، ج ٢، مقاله ولايت.

بنابراين، هدف اساسى نظام حقوقى اسلام تأمين نيازهاى فردى و اجتماعى در  زندگى عادى و نيز تأمين سعادت اخروى است، كه از اهميت بيشترى برخوردار است.
يكى از مهمترين اهداف يا مبانى حقوق، عدالت است، كه در ميان تمام مكتبهاى حقوقى حائز اهميت ويژه‏اى است. اين اصل در قرآن كريم و سنّت مورد تأكيد فراوان قرار گرفته، و به عنوان هدف بعثت انبيا از آن ياد شده است.
منابع حقوق اسلامى:
حقوق اسلامى داراى چهار منبع اساسى است كه عبارت اند از:
١. قرآن؛ ٢. سنت؛ ٣. اجماع؛ ٤. عقل.
١) قرآن. مهمترين منبع حقوق اسلام قرآن است و همچون قانون اساسى منبع غنى و پر ارج حقوق اسلامى است. قرآن كلام خدا و كتابى است كه هيچ شك و ترديدى در آن راه ندارد. اگر به مقررات آن در كنار اهل بيت و امامان معصوم عليهم‏السلام تمسك كنيم به خطا نخواهيم رفت. اين كتاب آسمانى برنامه كامل و جامع زندگى انسان است و منبع اصلى و اوليه احكام شريعت است. برخى بر اين اعتقادند كه، حدود پانصد آيه از اين كتاب مقدس مربوط به احكام است و فقها، در كتب «آيات الاحكام» آنها را تبيين و تفسير كرده‏اند. اما بايد گفت اين تعداد آيات تنها آياتى است كه به طور مستقيم به دستورات شرعى پرداخته است و گرنه شماره آيات الاحكام بيش از اين خواهد بود.
٢) سنت. سنّت در لغت به معنى روش و رفتار است و در اصطلاح شرعى يعنى: گفتار يا كردار يا تقرير پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا يكى از ائمه عليهم‏السلام در امور شرعى.
علت وجودى اين منبع در حقوق اسلام اين بود كه هر گاه در اجتماعات مسلمين صدر اسلام مشكلات و مسائلى تازه پيش مى‏آمد كه از حل آن عاجز مى‏ماندند صحابه به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و يا به ائمه اطهار عليهم‏السلام رجوع مى‏كردند و آنها درباره آن دستوراتى مى‏دادند، كه مجموعه بزرگى به نام سنت يا حديث و روايات گرد آمد.(١) سنت دومين منبع استنباط احكام شرعى و مقررات حقوقى است. بدون مراجعه به سنت حتى استنباط يك حكم از مجموعه احكام دين با تمام شرايط و موانع آن ميسر نيست، زيرا كتاب الهى تنها به بيان اصل تشريع احكام پرداخته و به بيان تمام خصوصيات احكام اشاره نكرده است.

(١) نجوميان، ارزيابى حقوق اسلام، ص ١٠٧.

٣) اجماع. از نظر شيعه اجماع دليل مستقلى نيست و در تعريف آن گفته شده كه: اجماع اتفاق گروهى از امت است به طورى كه كاشف از نظر معصوم عليه‏السلام باشد و يا گفتار معصوم عليه‏السلام را شامل باشد. بنابراين، بازگشت آن به‏سنت خواهد بود.
اجماع در لغت به دو معناى عزم و تصميم و اتفاق به كار رفته است. منظور از اجماع به عنوان منبع فقه معناى دوم است. اجماع ممكن است محصّل يا منقول باشد. هر گاه فقيه خود به تتبع و جست‏وجوى اقوال و آرا بپردازد و اتفاق فقيهان را كشف كند، اجماع محصّل گفته مى‏شود. اجماع منقول، اجماعى است كه ديگران پس از تتبع و تحصيل براى فقيه بازگو مى‏كنند.
اجماع كه از مخترعات اهل سنّت است، در فقه اماميه تنها از جهت كاشفيت از قول معصوم حجيت يافته است. اهل سنّت درباره خلافت به اجماع اهل و عقد استناد كرده واز همين جا اجماع را دليلى بر احكام شرعى تلقى كرده‏اند. شيخ انصارى در تعبيرى زيبا مى‏گويد: «هم الاصل له و هو الاصل لهم؛» «آنان ريشه اجماع‏اند و اجماع ريشه آنان»(١) اهل سنّت براى اثبات حجيت اجماع به آيات و روايت استناد مى‏كنند (مثلاً آيه ٥٩ و ١١٥ از سوره نساء، آيه ١١٠ سوره آل عمران و آيه ١٤٣ سوره بقره). از جمله روايات مورد استناد آنان روايت «لا تجتمع امتى على الخطا» است كه «دليل بر نظريه عصمت امت» دانسته شده است. به نظر مى‏رسد آيات و روايات مورد استناد دچار ضعفهاى سند و دلالى است به همين جهت فقيهان اماميه اجماع را منبع مستقلى ندانسته و تنها در صورت كاشفيت از رأى معصوم براى آن حجيت قائل‏اند.

(١) شيخ انصارى، فرائد الاصول، ج ١، ص ٧٩.

از نظر شيعه سنت منحصر به سنت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيست، بلكه گفتار، كردار و تقرير هر يك از امامان معصوم عليه‏السلام نيز معتبر است. دلايل مذهب اماميه بر اين امر فراوان است، كه در علم كلام مورد بحث قرار گرفته است. مذهب شيعه معتقد است كه امامان منصوب از طرف خداوند به وسيله پيامبراند و دستورات امامان معصوم اصالةً و نه به عنوان نقل از دستورات پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم الزام‏آور هستند.
٤) عقل. مقصود از عقل، احكام عقلى است كه از راه آنها به احكام شرع پى مى‏بريم. اصوليين احكام عقلى را به دو دسته اصلى تقسيم كرده‏اند:
١. آنچه عقل، به طور مستقيم و بدون دخالت شرع، بدان حكم مى‏كند، كه «مستقلات عقليه» ناميده مى‏شود مانند حكم به نيكى عدالت و زشتى ظلم. مستقلات عقليه را منحصر در ادراك حسن و قبح ذاتى اشيا دانسته‏اند. قاعده ملازمه مربوط به همين نوع از احكام عقل است.
٢. احكامى كه عقل از اوامر و نواهى شرع استنباط مى‏كند؛ مانند مفاهيم و مقّدمه واجب اين دسته از احكام عقلى را غير مستقلات عقليه مى‏نامند كه در آنها پس از اثبات يك حكم شرعى، به كمك استلزامات عقلى، حكم ديگرى نيز ثابت مى‏شود. از مثالهاى ديگر غير مستقلات عقليه مسئله ضد، اجتماع امر و نهى، اجزاء و نهى از عبادات و معاملات است كه مورد بحث عميق اصوليان اماميه قرار گرفته است.
بايد توجه داشت كه عقل تنها درك مى‏كند، نه حكم. حكم راندن و فرمان دادن در قلمرو شارع است و عقل راهى براى درك آن است. بنابراين، استعمال واژه حكم استعمالى مسامحى و مجازى است.
به اين ترتيب، قرآن و سنت دو منبع اصلى حقوق اسلام، و عقل و اجماع وسيله تفسير  قواعد شرع و انطباق آنها با مسائل تازه زندگى است.
از ديگر منابع فقه در برخى از مذاهب اسلامى، قياس، استحسان، مصالح مرسله است. قياس سرايت دادن يك حكم است از موضوعى به موضوع ديگر مشابه با آن.(اثبات حكم فى محل بعلة بثبوته فى محل آخر بتلك العلة.) در قياس چهار ركن وجود دارد: ركن اول مقيس يا فرع است كه آن را محل اول نيز مى‏گويند. ركن دوم مقيس عليه يا محل دوم است و ركن سوم علت مشترك جامع بين دو محل است و ركن چهارم نتيجه است.
از جمله شعارهاى مذهب اماميه محالفت باقياس بوده است. امام صادق عليهم‏السلام در حديثى مى‏فرمايند: «نهى رسول الله عن الحكم بالرأى و القياس قال: و اوّل من قاس ابليس و مَن حَكَمَ فى شى‏ءٍ من دين الله برأيه خرج من دين الله.»
امام على عليهم‏السلام نيز مى‏فرمايد: «من نَضَبَ نفسه للقياس لم يَزَل دَهْرُهُ فى التباس.»در سخن ديگرى امام صادق عليهم‏السلام مى‏فرمايد «ان السنة لاتقاس اَلا ترى انّ المراة تقضى صومها ولا تقضى صلوتها، ان السنة اذا قِيسَتْ مُحِقَتْ.»
در فقه اماميه قياس منصوص العلة، قياس اولويت و قياس تنقيح مناط قطعى از حجيّت برخوردار است؛ در حالى كه بخش عمده‏اى از فقه عامه قياس را به طور كلى حجّت مى‏داند.
استحسان عبارت است از دليلى كه در ذهن مجتهد پديد آيد، ولى مجتهد از توصيف يافته ذهنى خويش ناتوان باشد. شاطبى مى‏گويد: استحسان عمل باقوى الدليلين است. يكى از قواعدى كه در مذاهب اسلامى، مانند حنفى، مالكى، حنبلى حجت است، استحسان است. شيعه، شافعى و ظاهرى با آن مخالف‏اند و آن را حجت نمى‏دانند.
استحسان بر دو نوع است:

١) ترجيح دادن قياس خفى بر قياس جلى؛

٢) خروج يك مورد جزئى از يك قاعده كلى به دليل مصلحت.

از جمله ادله حجيت استحسان، آيات ١٨ و ٥ سوره زمر، آيه ٧٨ سوره حج و آيه ٨٥ سوره بقره دانسته شده است.
حديث منقول از ابن مسعود كه «ما رآه المسلمون حسناً فهو عندالله حسن» نيز از جمله دلايل‏حجيت استحسان شمرده‏شده‏است. شاطبى دركتاب موافقات يك‏دليل‏عقلى نيز بر حجيت استحسان مطرح مى‏كند: استدلال به قياس به اين استناد است كه وجود مصلحت و مفسده مورد دستيابى قرار مى‏گيرد. حال اگر عمل به قياس در يك مورد موجب مفسده باشد، ترديدى نيست كه بايد مطابق مصلحت عمل كرد، نه به مقتضاى قياس.
فقيهان اماميه استحسان را همانند قياس از مصاديق اجتهاد به رأى شناخته آن را مردود دانسته‏اند(١). ميرزاى قمى مى‏گويد:«و هو باطل لعدم الدليل عليه و لانه لا يفيد الظن بكونه حكماً شرعياً فى الحقيقة و لاجماع الامامية و اَخبارهم.»(٢)
مصالح مرسله عبارت است از تشريع حكم براى حوادث واقعه و پديده‏هاى نو بر مبناى رأى و مصلحت‏انديشى در مواردى كه به عنوان كلى و يا جزئى نصّى وارد نشده است. قلمرو به كارگيرى مصالح مرسله خارج از بخش عبادات است. بيشتر علماى عامه مصالح و مفاسد را به سه دسته تقسيم مى‏كنند: ١) آنهايى كه شارع مقدس مطابق آنها حكم صادر كرده و مصالح را واجب و مفاسد را حرام دانسته است.
٢) آنهايى را كه هر چند عقل بشر مصلحت و يامفسده تشخيص داده، ولى شارع مقدس با نظر عام الشمول و واقع بينانه خويش تخطئه كرده و به عكس درك بشر ممنوع و يا واجب ساخته است.
٣) مواردى است كه از نظر شارع رها شده و ملحوظ نظر او قرار نگرفته و هيچ حكمى بر حرمت و يا وجوب، صحت و يا بطلان آن صادر نگرديده است. همچنين مصالح مرسله را به سه گروه ضروريات، حاجيات وكماليات تقسيم مى‏كنند. مصالح ضرورى آنهايند كه مقصود اصلى شرايع بر حفظ آنها است و زندگى مادى يا معنوى انسان وابسته به آنهاست مثل اقامه نماز، اداى زكات و اجراى حدود. حاجتها مصالحى است كه موجب رفع حاجت است و نه ضرورت. يعنى رعايت آن باعث رفع مشقت است. مصالح تحسينى و كمالى مصالحى هستند كه رعايت آنها موجب بهتر شدن زندگى انسانهاست. و عدم رعايت آنها موجب اختلال است و نه مشقت. فقهاى اماميه به موجب روايات عمل به مصالح مرسله را مانند استحسان باطل و مردود مى‏دانند.

(١) محقق داماد، مباحثى از اصول فقه، دفتر دوم، ص ١٨.
(٢) ميرزاى قمى، قوانين الاصول، ج ٢، مقصد چهارم.

از جمله منابعى كه فقيهان عامه به آن استناد مى‏كنند، سد ذرايع است. سد يعنى جلوگيرى كردن و ذرايع جمع ذريعه به معناى وسيله است. منظور از سد ذريعه اين است كه هر عملى كه عادتاً منجر به مفسده شود بايد ممنوع شود. برخى از فِرَق عامه به استناد اين اصل ورود زنان را به مقابر و اماكن دفن اموات حرام مى‏دانند. زيرا با رفتن زنان به اين گونه اماكن و انجام مراسم سوگوارى سر و صورت آنان بر اجنبى مكشوف مى‏گردد و عمل حرام رخ مى‏دهد، و لذا بايد از مقدمات آن بدواً جلوگيرى كرد(١). فقيهان اماميه سد ذرايع را از منابع نشناخته و همانند قياس و استصلاح و مصالح مرسله مردود مى‏دانند.
همان‏گونه كه پيش از اين ديديم يكى ازمنابع حقوق وضعى عرف و عادت است. مى‏توان گفت: عرف از منابع مشترك در فقه و حقوق است، كه نكات زير درباره آن قابل توجّه است:
١) عرف در فقه اسلام نقش با اهميتى را ايفا مى‏كند و به طور عمده در تشخيص و تبيين موضوعات احكام مفيد است.
٢) هر عرفى مورد امضاى شارع نيست. مثلاً شارع نكاح شغار و بيع كالى به كالى را به رغم نظر عرف، غير شرعى اعلام كرد.

٣) در برخى نظامهاى حقوقى موارد رجوع به عرف بايد به وسيله قانون‏گذار تصريح شود.
٤) در تعريف عرف و شمارش عناصر آن معمولاً دو عنصر تكرار و الزام را شرط تحقق عرف مى‏دانند، ولى در فقه اسلامى مستحسن بودن فعل نيز شرط لازم و ضرورى است. مراد از

(١) محقق داماد، مباحثى از اصول فقه، ص ٩ ـ ١٨٨.

مستحسن بودن اين است كه فعل تا زمانى كه داراى مصالحى نبوده و متضمن خير اجتماعى نباشد، نزد آحاد جامعه مقبول واقع نمى‏شود و متداول عرفى نمى‏گردد. به منظور توضيح بيشتر در مورد سيره عقلا يا همان عرف و عادت توجه به مطلب ذيل مفيد است:
استدلال به سيره عقلا از متداولترين شيوه‏ها در مباحث استدلالى فقهى، اصولى است اما به رغم اهميت فراوان آن، كمتر مورد تحليل و تحقيق مستقل قرار گرفته است. منظور از بناى عقلا رفتار معينى است كه خردمندان و عقلا در برخورد با يك واقعه از خود نشان مى‏دهند، بدون آن كه اختلاف زمان، دين، بينش، مكان، فرهنگ تأثيرى در آن رفتار داشته باشد. بنابراين، سيره عقلا گرايش عمومى خردمندان است از اين جهت كه از عقلا و خردمندان‏اند. برخى از فقيهان اماميه سيره عقلا راتنها رفتار خارجى نمى‏دانند، بلكه شامل ارتكاز و طرز فكر عقلا مى‏شود، اگر چه به صورت رفتار خاصى بروز نكرده است.(١)

(١) شهيد صدر، بحوث فى الاصول، جلد ٤، ص ٢٣٤.

البته حجيت سيره عقلا مشروط به احراز موافقت شارع با آن است. اگر شارع با دليل لفظى سيره را تأييد كند مشكلى وجود ندارد. در اين صورت گفته مى‏شود شارع بناى عقلا را امضا كرده است. گاهى موافقت شارع از طريق عدم ردع احراز مى‏گردد. شهيد صدر در اين‏باره مى‏گويد: اگر شارع با مفاد سيره عقلا موافق نباشد سكوت نمى‏كند و اگر شارع بناى عقلا را ردع و مخالفت مى‏كرد خبر آن به ما مى‏رسيد. با اين توضيح روشن ميشود سيره عقلا دليل مستقلى نيست و به كتاب و سنت بر مى‏گردد.
توجه به اين نكته نيز مفيد است كه احكام فقهى در يك تقسيم بندى يا امضايى‏اند و يا تأسيسى. احكام تأسيسى دستوراتى است كه براى اولين بار از ناحيه شارع بيان شده و سابقه‏اى بيش از آن نبوده است. احكام امضايى دستوراتى است كه قبلاً مورد حكم عقل يا عقلا واقع شده است و شارع آن حكم را امضا، تعديل يا ردع مى‏كند. بنابراين اگر در موارد احكام امضايى نصى مشاهده شود، حكم ارشادى است، نه مولوى.
درباره رويه قضايى نيز كه از منابع حقوق وضعى است، اين پرسش مطرح مى‏شود كه: آيا در فقه اسلام رويه قضايى از مواردى است كه قاضى بتواند با استفاده از آن حكمى صادر كند؟ ابن حزم در اين‏باره مى‏گويد(١): عبداللّه‏ بن مسعود به مردم گفت: هر گاه خواستيد به قضا بپردازيد به قرآن مراجعه كنيد، اگر مورد قضا را در آيات قرآن نيافتيد به قضاى پيامبر مراجعه كنيد، واگر مورد نياز را در آن هم نديديد، به قضاى صالحان و شايستگان مراجعه كنيد.
ابن قيم نيز مى‏گويد: على به قضات خود گفت: آن طور كه قبلاً رأى مى‏داديد رأى بدهيد و خوش ندارم كه بين شما اختلاف نظر وتغيير رويه‏هايى را كه به وجود آمده است پديد آورم.
يكى از دانشمندان حقوق اسلامى مى‏گويد: رويه‏هاى قضايى كه از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا يكى از ائمه عليهم‏السلام به دست ما رسيده است، از قبيل حجيت سنّت نزد اماميه، مطلقا حجت هستند. به نظر مى‏رسد در صورتى كه رأى پيامبر يا معصوم مربوط به واقعه خاصى باشد سرايت آن به موارد ديگر درست نيست. اما اگر به نحو قضييه حقيقيه باشد حكم ساير نصوص را دارد و قابل سرايت به ساير موارد است.

(١) لنگرودى،مكتبهاى حقوقى حقوق اسلام، ص ١٨٠.

همچنين اين نكته قابل توجه است كه در فقه اماميه هنگام استدلال براى دستيابى به  حكم شرعى، از روشهايى بهره مى‏برند كه يكى از آنها مراجعه به آرا ونظرات فقهى گذشتگان و دقت در متون فقهى قدماست.
در نظام حقوقى اسلام توجه به نظريات فقيهان(دكترين) اهميت فراوان دارد. عقايد علما، به ويژه در فهم و درك و برداشت آنها از متون مقدس كتاب و سنت مهم است. اين است كه فقها در مباحث استدلالى براى به دست آوردن نظريه صحيح به نقد و بررسى آراى قدما پرداخته و از قول مشهور در نظر آنان بهره مى‏گيرند. اجماع نيز چهره‏اى كامل از دكترين و عقايد دانشمندان فقه و حقوق اسلامى است. بنابر اين شهرت فتوايى و اجماع جلوه‏اى از دكترين در فقه اسلامى هستند.
اكنون، پس از تبيين كليات حقوق عرفى و فقه اسلامى، اولين بخش از بخشهاى چهارگانه نظام حقوقى اسلام (حقوق خصوصى) را آغاز مى‏كنيم.