بخش اوّل
توحيد و صفات

توحيد و شرك ذاتى

پيشگفتار

دعوت به توحيد و مقابله با شرك در سر لوحه‏ى رسالت پيامبران الهى قرار داشته است. قرآن كريم مى‏فرمايد: «و لقد بعثنا فى كلّ امّة رسولاً ان اعبدوا اللّه‏ و اجتنبوا الطاغوت»(1) در جاى ديگر، ياد آور شده است كه پيامبرانى چون نوح، هود، صالح و شعيب در نخستين برخورد تبليغى خود به آنان مى‏گفتند: «يا قوم اعبدوا اللّه‏ ما لكم من اِلهٍ غيره»(2).

1. نحل / 36.
2. اعراف / 59، 65، 73، 85.

اميرالمؤمنان عليه‏السلام : آنجا كه در باره‏ى فلسفه‏ى بعثت پيامبران سخن گفته است، ياد آور شده است كه چون اكثر انسان‏ها عهد فطرى الهى را دگرگون كرده و حقّ معرفت و عبادت خداوند را رعايت نكردند، و براى خداوند شريك برگزيدند، خداوند پيامبران خود را مبعوث نمود تا ميثاق فطرى او را به آنان يادآور شوند، و نشانه‏هاى قدرت الهى را به آنان باز گويند، و خردهاى آن‏ها را در پرتو توحيد و يكتاپرستى و تفكّر در نشانه‏هاى قدرت و حكمت الهى شكوفا سازند.(1)
پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خداشناسى و توحيد را رأس همه‏ى معرفت‏ها دانسته است. شيخ صدوق از ابن‏عبّاس روايت كرده است كه روزى فردى اعرابى نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و به او گفت: «علِّمني من غرائب العلم» پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به او فرمود: «ما صنعت في رأس العلم حتّى تسأل عن غرائبه»؟ آن شخص پرسيد: «ما رأس العلم يا رسول اللّه‏»؟ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پاسخ داد: «معرفة اللّه‏ حقّ معرفته»؛ اعرابى پرسيد: «و ما معرفة اللّه‏ حقّ معرفته»؟ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پاسخ داد:
«تعرفه بلا مثل و لا شبه، و لا نِدٍّ و انّه واحد، اَحد، ظاهر، باطن، اوّل، آخر، لاكفؤ له و لا نظير، فذلك حقّ معرفته».(2)
در تاريخ فلسفه و كلام الهى نيز مسأله‏ى توحيد و شرك از جمله مهم‏ترين مسايل مورد بحث و گفت‏وگو بوده است. اهمّيّت اين مسأله موجب شده است كه غالبا فصل جداگانه‏اى را به آن اختصاص دهند، و با اين كه توحيد از صفات الهى است، ولى آن را از صفات جدا نموده و مستقلاً مورد بحث قرار داده‏اند.

1. نهج البلاغه، خطبه‏ى اوّل.
2. التوحيد، شيخ صدوق، باب 40، حديث 5؛ بحارالانوار: 3 / 269.

 

اقسام توحيد

براى توحيد اقسام يا مراتب گوناگونى ذكر شده است. طبعا در مقابل هر يك از آن‏ها قسم و مرتبه‏اى از شرك قرار خواهد داشت. معروف‏ترين اقسام آن عبارتند از:

1. توحيد در ذات، يا توحيد ذاتى.
2. توحيد در صفات، يا توحيد صفاتى.
3. توحيد در افعال، يا توحيد افعالى.
4. توحيد در عبادت، يا توحيد عبادى.

گاهى به جاى توحيد افعالى، توحيد در خالقيّت و ربوبيّت ذكر شده است؛ برخى نيز به جاى توحيد ذاتى، توحيد الاهيّت را آورده‏اند. ما در اين فصل نخست توحيد ذاتى را بررسى مى‏كنيم، آنگاه توحيد در الاهيّت را بحث مى‏كنيم، سپس توحيد صفاتى و پس از آن توحيد در خالقيّت و ربوبيّت، و سرانجام توحيد در عبادت را بررسى خواهيم كرد.

توحيد ذاتى
حقيقت توحيد ذاتى

توحيد ذاتى دو معنا دارد: يكى، اين كه ذات خداوند مثل و مانندى ندارد. به عبارت ديگر، جز خداوند موجود ديگرى واجب الوجود بالذّات نيست، ما سوى‏اللّه‏ هر چه هست، ممكن الوجود بالذّات است. و ديگرى اين كه ذات خداوند مركب نيست، نه مُركّب از اجزاى عقلى مانند جنس و فصل، و نه مركب از اجزاى خارجى و مادّى، و نه مركّب از اجزاى مقدارى و وهمى، دو معناى مزبور در حديثى از امّام على عليه‏السلام چنين بيان شده است:

1. هو واحد ليس له في الأشياء شبه.
2. انّه عزّوجلّ اَحدي المعنى، لاينقسم في وجود و لاعقل و لاوهم.(1)

از معناى نخست، به «واحديّت» ذات خداوند، و از معناى دوم به «احديّت» ذات الهى تعبير مى‏كنند. و در احاديث پيشوايان معصوم عليهم‏السلام از دو معنى ياد شده به عنوان احدىّ الذّات و احدىّ المعنى تعبير شده است. چنان كه امّام صادق عليه‏السلام فرمود: «هو واحد، أحدي الذّات و أحدي المعنى».(2)
اين‏گونه وحدت، در اصطلاح فلاسفه «وحدت حقّه» ناميده شده است. وحدت حقّه آن است كه چيزى، صرف الحقيقة و بسيط الحقيقة باشد. در چنين حقيقتى نه تعدّد و تكثّر راه دارد و نه تركّب و تجزّى: صرف الشيء لايتثنّى و لايتكرّر. بر اين اساس، وحدت خداوند از قبيل، وحدت عددى يا وحدت مفهومى (نوعى و جنسى) نيست. وحدت عددى با فرض تعدّد و تركبّ نيز سازگار است. همين گونه است وحدت مفهومى. در احاديث بر نفى اين دو گونه وحدت از خداوند تأكيد شده است:

1. واحد لا بعدد؛ (امّام على عليه‏السلام )(3)

1. التوحيد، شيخ صدوق، باب 3، حديث 3.
2. همان، باب 26، حديث 3.
3. نهج البلاغه، خطبه‏ى 185.

2. واحد لابتأويل عدد؛ (امّام رضا عليه‏السلام )(1)
3. يوحّد و لا يُبَعَّضْ؛ (امّام حسين عليه‏السلام )(2)
4. ليس بمعان كثيرة مختلفة؛ (امّام باقر عليه‏السلام )(3)
5. واحد لا متجزّىٌ و لا متوهّم بالقلّة و الكثرة؛ (امّام جواد عليه‏السلام )(4)

در برخى از متون كلامى كلاسيك قديم دو معناى توحيد ذاتى بيان شده است، ولى در برخى، از توحيد الاِله به صورت مطلق تعبير آورده شده است.
از كسانى كه به صورت روشن از دو معناى توحيد ذاتى ياد كرده، شيخ سديدالدين حمصى است چنان كه گفته است:
«يوصف تبارك و تعالى بأنّه واحد، و يُعنى به أنّه لا ذات يشاركه فيما يستحقّه من الصفات الذاتية نفيا و إثباتا، و يُعنى به أنّه لا يتجزّى‏ء و لا يتبعَّض»؛(5)
خداى تبارك و تعالى به وحدانيّت وصف مى‏شود، و مقصود اين است كه ذات خداوند در صفات ذاتى خود شريكى ندارد (= واحديّت ذات)، و ديگرى اين كه ذات خداوند تجزيه و تبعيض‏پذير نيست (= احديّت ذات).

1. التوحيد، شيخ صدوق، باب 2، حديث 14.
2. همان، حديث 35.
3. همان، باب 11، حديث 9.
4. همان، باب 29، حديث 7.
5. المنقذ من التقليد: 1 / 131.

سعدالدّين تفتازانى نيز فصل دوم از الهيات را «تنزيهات» ناميده و نخستين بحث آن را به توحيد اختصاص داده و گفته است: «الاوّل في التوحيد، الواجب لا كثرة فيه أجزاءً، لأنّ المركّب ممكن، و لا افرادا لوجوه»(1): توحيد عبارت است از اين كه واجب‏الوجود نه كثرت اجزايى دارد، و نه كثرت افرادى؛ يعنى مركّب نيست، و مثل و مانند ندارد.
محقّق طوسى در تجريد الاعتقاد، بدون اين كه اصطلاح توحيد را به كار برد، دو معناى آن را، با عنوان نفى شريك و تركيب در مورد واجب الوجود بالذّات بيان كرده است.(2)

توحيد از صفات ثبوتى است يا سلبى؟

همان گونه كه در فصل قبل بيان گرديد در موضوع معنا و ملاك صفات سلبى دو ديدگاه است: يكى، اين كه صفت سلبى، صفتى است كه در لفظ و مفهوم آن حرف سلب به كار رود، مانند: ليس بجسم، و ليس بمركّبٍ؛ و ديگرى، اين كه معنا و مفاد آن سلبى باشد، هر چند در لفظ و مفهوم آن حرف سلب به كار نرفته باشد، مانند حميد، قدوّس، واحد، كه معناى آن‏ها به ترتيب عبارت است از اين كه خداوند از هرگونه عيب و نقص پيراسته و ستوده است، و شريك ندارد.

1. شرح المقاصد: 5 / 31.
2. وجوب الوجود يدلّ على سرمديّته، و نفي الزائد و الشريك و المثل و التركيب بمعانيه.

از آن چه گفته شد، روشن گرديد كه طبق اصطلاح دوّم، توحيد به هر دو معناى آن از صفات سلبى است، ولى مطابق اصطلاح اوّل، توحيد به معنى نفى تركيب از صفات سلبى، و به معناى نفى شريك از صفات ثبوتى است. بدين جهت، محقّق طوسى در كتاب قواعد العقائد، واحديت ذات الهى را از صفات ثبوتى دانسته، و نفى تركيب را در بخش صفات سلبى ذكر نموده است.(1)
ابن ميثم بحرانى نيز توحيد را در رديف صفات ثبوتى آورده است.(2)
 

عقل و توحيد ذاتى

فلاسفه و متكلّمان اسلامى بر توحيد ذاتى يا توحيد الاهيّت خداوند، دلايلى عقلى اقامه كرده‏اند كه برخى را ياد آور مى‏شويم:

1. تركيب ملازم با نيازمندى است

دليل بر نفى تركيب از ذات خداوند اين است، كه هر مركّبى به اجزاى خود نيازمند است و نيازمندى ملازم با امكان است، در حالى كه خداوند واجب الوجود بالذّات است.
علاّمه حلّى در اين باره گفته است:
«لو كان الواجب تعالى مركّبا كان ممكنا، هذا خلف، فوجوب الوجود يقتضي نفي التركيب».(3)

1. قواعد العقائد، با تعاليق نگارنده‏ى اين سطور، ص 60، 68.
2. قواعد المرام، ص 100.
3. كشف المراد، مقصد سوم، فصل دوم، مسأله‏ى دهم.

تفتازانى نيز گفته است:
«كلّ مركّب محتاج إلى الجزء الذي هو غيره، و كلّ محتاج إلى الغير ممكن، لأنّ ذاته من دون ملاحظة الغير لا يكون كافيا في وجوده».(1)

2. تعدّد مستلزم تركيب است

دليل بر نفى شريك براى خداوند اين است كه اگر دو يا چند واجب الوجود را فرض كنيم همه‏ى آن‏ها در حقيقت وجوب بالذّات شريك‏اند، ولى هر يك از ويژگى خاصّى برخوردار است كه او را از ديگرى ممتاز مى‏سازد، و لازمه‏ى آن مركّب بودن هر يك از واجب الوجودهاى مفروض از ما به الاشتراك و ما به الامتياز است، و تركيب ـ چنان كه گذشت ـ مستلزم نيازمندى و امكان ذاتى است كه با وجوب ذاتى منافات دارد. علاّمه‏ى حلّى اين دليل را چنين تصوير كرده است:
«لو كان في الوجود واجبا الوجود لوجب أن يتمايزا بعد اشتراكهما في مفهوم واجب الوجود، فيكون كلّ واحد منهما مركّبا، فيكون ممكنا».(2)

1. شرح المقاصد: 5 / 31.
2. ارشاد الطالبين في شرح نهج المسترشدين، ص 249.

اشكال

مى‏توان دو واجب الوجود بالذّات را فرض كرد كه به تمام ذات از يكديگر تمايز داشته باشند، و مفهوم واجب الوجود، مفهومى است عرضى (عرض عام) كه از آن دو انتزاع شده و بر آن‏ها منطبق مى‏گردد. پس، مفهوم واجب الوجود، از مفاهيم ذاتى نيست، تا مستلزم ما به الاشتراك ذاتى، و در نتيجه ما به الامتياز ذاتى باشد، كه به تركيب در ذات و امكان ذاتى بيانجامد. همان گونه كه مقولات دهگانه متباين بتمام الذوات مى‏باشند، و مفهوم ماهيّت يا مقوله كه بر آن‏ها منطبق مى‏گردد، عرض عام است، نه جنس.(1)

پاسخ

اوّلاً: واجب الوجود بالذّات ماهيّت ندارد، تا بتوان، همانند مقولات دهگانه، دو ماهيّت متباين به تمام الذات فرض كرد.
ثانيا: وجوب وجود صفتى است كه از هويّت عينى هر يك از آن دو انتزاع مى‏گردد، زيرا وجوب از مفاهيم ذهنى محض نيست بلكه ناظر به هويّت عينى واجب الوجود است.
حال، اگر دو واجب الوجود مفروض در وجوب بالذّات اشتراك دارند، با توجه به اين كه منشأ انتزاع وجوب بالذّات نيز به گونه‏اى مشترك ميان آن دو مى‏باشد (زيرا اگر مشترك نباشد، انتزاع مفهوم واحد از آن دو ممكن نخواهد بود)، هر يك از آن دو به ما به الامتياز ذاتى نيز نيازمند است، زيرا هر گاه ما به الاشتراك ذاتى باشد، ما به الامتياز نيز ذاتى خواهد بود و لازمه‏ى آن تركّب در ذات است.(2)

1. اين اشكال، همان شبهه‏ى معروف ابن كمونه است كه در كتب فلسفه و كلام معروف است.
2. الأسفار، صدر المتألّهين: 6 / 60.

 

برهان تمانع

برهان تركّب را برهان حكما، و برهان تمانع را برهان متكلّمان شناخته‏اند گوياترين تصوير اين برهان چنان كه صاحب مواقف بيان كرده چنين است:
«لو وجد الهان قادران لكان نسبةُ المقدورات اليهما سواء، اذ المقتضي للقدرة ذاتهما، و للمقدورية الامكان، فتستوي النسبة، فاذا يلزم وقوع هذا المقدور المعيّن امّا بهما و انّه باطل، و امّا بأحدهما و يلزم الترجيح بلا مرجّح».(1)

1. شرح المواقف: 8 / 41.

توضيح: قدرت يكى از صفات ذاتىّ واجب الوجود بالذّات است، پس، قدرت خداوند اقتضاى تعلّق به هر مقدورى را دارد، زيرا متعلّق قدرت الهى تا آنجا كه به ذات خداوند مربوط است، مشروط به هيچ شرطى نيست، خداوند تامّ الفاعليّة است، و از طرفى مقتضى مقدور واقع شدن نيز امكان است، يعنى نيازمندى ذاتى ممكن اقتضا مى‏كند كه متعلّق قدرت خداوند واقع شود، حال اگر شرايط تحقّق يافتن موجودى فراهم شود، يعنى قابليّت آن تام باشد، بدون شك از جانب واجب الوجود بالذّات، به او اعطاى وجود خواهد شد، هر گاه دو واجب الوجود موجود باشد، به يك ماهيّت دو وجود اعطا خواهد شد، و لازمه‏ى آن اين است كه يك چيز دو چيز باشد كه محال است، بنابر اين، لازمه‏ى تعدّد واجب الوجود بالذّات اين است كه هيچ ممكن الوجودى تحقّق نيابد. و از آنجا كه هيچ گونه ترجيحى ميان دو واجب الوجود مفروض وجود ندارد، فرضِ اين كه يكى از آن دو فقط آن را ايجاد مى‏كند، معقول نيست.(1)
فرض توافق دو واجب الوجود بر اين كه برخى از موجودات را يكى از آن دو ايجاد كند، و بقيّه را ديگرى، مستلزم محدوديت دايره‏ى فيض بخشى و خالقيّت و تدبير است كه با وجوب بالذّات كه به معنى كمال غيرمتناهى است، منافات دارد. از نظر عقل موجودى كه هميشه و نسبت به همه چيز افاضه‏ى كننده‏ى حيات و هستى است، از موجودى كه تنها به برخى از موجودات افاضه حيات و هستى مى‏كند، كامل‏تر است. موجود محدود و ناقص در كمالات وجودى، واجب الوجود بالذّات نخواهد بود. علاّمه طبرسى در پاسخ اين اشكال كه چون هر دو واجب الوجود حكيم‏اند تمانعى رخ نخواهد داد، گفته است: سخن ما در امكان تمانع است نه در وقوع آن، و امكان تمانع براى استدلال ما كافى است، زيرا لازمه‏ى آن اين است كه مقدورات يكى از دو واجب مفروض متناهى و محدود باشد، و محدوديت با الاهيّت منافات دارد».(2)
از توضيح ياد شده، پاسخ كسانى كه دليل تمانع را اقناعى دانسته‏اند نه برهانى، و گفته‏اند، چون دو واجب الوجود حكيم‏اند، با يكديگر در آفرينش جهان توافق مى‏كنند(3)، روشن شد.

1. ر.ك: اصول فلسفه و روش رئاليسم: 5 / 114 ـ 117.
2. مجمع البيان: 4 / 44، انّ كلامنا في صحّة التمانع لا في وقوعه، و صحّة التمانع يكفي في الدلالة، لأنّه يدلّ على أنّه لابدّ من ان يكون أحدهما متناهي المقدور، فلا يكون إلها.
3. ارشاد الطالبين، ص 251؛ شرح حكمة الاشراق، ص 151.

قرآن و دلايل توحيد

قرآن كريم بر يگانگى اِله دلايلى را اقامه كرده است، يكى از آن‏ها همان برهان تمانع است چنان كه فرموده است: «لو كان فيهما آلهة إلاّ اللّه‏ لفسدتا».(1)
هر گاه فساد و تباهى آسمان و زمين را به اختلال در نظم آن‏ها معنا كنيم، اين برهان مربوط به توحيد در ربوبيّت خواهد بود، ولى اگر آن را به عدم تحقّق آسمان و زمين و جهان آفرينش معنا كنيم، ناظر به توحيد در خالقيّت خواهد بود، و در هر دو صورت، چون مقصود از نفى دو مدبّر و دو خالق، مدبر و خالق مستقل و بالذّات است، نفى شريك در آفريدگارى و پروردگارى، مستلزم نفى شريك در اِلاهيّت و وجوب ذاتى است. به كار بردن واژه‏ى اِله، به جاى واژه‏ى خالق و رب و مدبّر نيز بر اين مطلب دلالت مى‏كند.
اين استدلال در آيه‏ى ديگر به گونه‏اى ديگر بيان شده است، چنان كه مى‏فرمايد: «و ما كان معه من اِله اذا لذهب كلّ إله بما خلق و لعلا بعضهم على بعض».(2)

1. انبياء / 22.
2. مؤمنون / 91.

جمله‏ى «اذا لذهب كلّ إله بما خلق» بيانگر برهان تمانع است، يعنى مقتضاى الاهيت هر يك از دو خداى مفروض اين است كه خلق مخصوص خود را داشته باشد. و لازمه‏ى آن يا عدم آفرينش جهان است، يا اختلال در نظام هستى. و جمله‏ى «و لعلا بعضهم على بعض» بيانگر استدلال ديگرى بر توحيد الاهيت است، و آن اين كه اِله موجودى است كه داراى قدرت نامحدود است. در اين صورت هيچ چيز نمى‏تواند مانع قدرت او به شمار آيد، حال اگر دو موجود با اين ويژگى وجود داشته باشد، هر يك از آن دو هم غالب خواهد بود و هم مغلوب، هم قاهر، و هم مقهور، زيرا لازمه‏ى اطلاق قدرت هر يك اين است كه قلمرو ديگرى را هم شامل شود، و چون اين شمول دو جانبه است، هر يك از آن دو نسبت به ديگرى داراى غلبه و علو و برترى خواهد بود.(1)

توحيد و تعبّد

توحيد از جمله عقايد دينى است كه علاوه بر اين كه از راه تعقّل مى‏توان آن را اثبات كرد از طريق تعبّد نيز مى‏توان آن را اثبات كرد، زيرا اثبات شريعت متوقّف بر آن نيست، تا اثبات آن از طريق شريعت مستلزم دور باشد، آن چه اثبات شريعت بر آن توقّف دارد، وجود آفريدگار عليم و حكيم است، خواه يكتا باشد يا متعدّد، اكنون اگر پيامبران الهى از وجود يك اِله گزارش دهند، و وجود آلهه‏ى ديگر را نفى كنند، به حكم اين كه آنان در گفتار خود صادق و از هر گونه خطا مصون و در امانند، سخن آنان براى بشر حجّت قطعى خواهد بود. آيات قرآن در باره‏ى يگانگى خداوند و نفى شريك و مثل براى او بسيار است. در سوره‏ى مباركه‏ى توحيد هر دو قسم توحيد (نفى تركيب و نفى مثل و شريك) بيان شده است: «قل هو اللّه‏ اَحد...و لم يكن له كفوا أحد». نيز فرموده است «ليس كمثله شى‏ء»(2) و «اِنما اللّه‏ الهٌ واحد».(3)
فاضل مقداد اين طريق را قوى‏ترين راه اثبات توحيد دانسته است.(4)

1. مجمع البيان: 4 / 116.
2. شورى / 11.
3. نساء / 171.
4. و هو أقوى الأدلّة في هذا الباب. ارشاد الطالبين، ص 251.

امام على عليه‏السلام و برهان توحيد

امّام على عليه‏السلام ضمن وصاياى خود به فرزندش امام حسن مجتبى عليه‏السلام چنين فرموده است:
«و اعلم يا بُنَيَّ انّه لو كان لربّك شريك لأتتك رسله و لرأيت آثار ملكه و سلطانه، و لعرفت افعاله و صفاته، و لكنّه اِله واحد كما وصف نفسه، لايضادّه في ملكه أحد».(1)
حاصل استدلال امام عليه‏السلام بر توحيد اين است كه اگر جز خداى متعال خدايان ديگرى وجود مى‏داشتند، به حكم اين كه الاهيّت مستلزم افاضه، ايجاد و اعمال ولايت و ربوبيّت تكوينى و تشريعى است، مى‏بايست آثار ملك و آفرينش و ربوبيّت او را مشاهده كنيم، و مى‏بايست او نيز پيامبرانى را براى هدايت بشر فرستاده باشد، تا بشر را به ايمان به او و پيروى از فرمان‏هاى او دعوت كنند. ولى، هيچ يك از اين لوازم واقعيّت ندارد؛ در حوزه‏ى تكوين ما جز يك جهان به هم پيوسته و داراى نظمى استوار و شگفت‏آور نداريم كه بر يگانگى آفريدگار و پروردگار دلالت مى‏كند. و در قلمرو تشريع نيز پيامبرانى كه براى هدايت بشر آمده‏اند، جز از يك خداوند سخن نگفته و جز به ايمان به او و اطاعت از فرمان‏هاى او دعوت نكرده‏اند. پيامبران نيز، در حقيقت كلام الهى را به بشر بازگو كرده‏اند، پس، خداوند، خود را يگانه دانسته است و اين برترين شهادت و گواهى بر يگانگى او است.
«شهد اللّه‏ أنّه لا إله الا هو * والملائكة و اولوا العلم قائما بالقسط».(2)

1. نهج البلاغه، وصايا، شماره‏ى 31.
2. آل عمران / 18.

 

توحيد و تثليث

در پايان بحث مربوط به توحيد ذاتى لازم است به صورت فشرده، عقيده‏ى تثليث را كه نقطه‏ى مقابل توحيد ذاتى است، بررسى كنيم.

تثليث در آيين هندو

در كتب تاريخ اديان از اعتقاد به تثليث در آيين هندو سخن به ميان آمده است. هندوان به سه خدا اعتقاد داشتند:

1. برهما Brahma يا خداى آفريدگار جهان
2. ويشنو Vishnu يا خداى حافظ حيات و زندگى
3. شيوا Shiva يا خداى مرگ و ويران كننده‏ى جهان.

برهمنان مى‏گويند: وجود مطلق و نفس كلى (برهمن ـ آتمن) در اين سه خدا متجلّى شده است.(1)

1. الميزان: 10 / 280.

تثليث در آيين مسيحيّت

اعتقاد به تثليث يكى از عقايد رسمى در آيين مسيحيّت است. آنان در عين اين كه به خداى يگانه ايمان دارند، به سه ذات الوهى كه أب، ابن و روح القدس ناميده مى‏شوند نيز معتقدند. در طول تاريخ مسيحيّت بحث‏هاى فراوانى در باره‏ى اين مسأ؟له و چگونگى ربط توحيد و تثليث، و نيز الوهيّت و بشريّت حضرت عيسى عليه‏السلام انجام شده است. اين مشاجرات در اوايل قرن چهارم ميلادى (321) بالا گرفت و قسطنتين (كنستانتين) تصميم گرفت تا به آن‏ها پايان دهد، بدين منظور در سال 325 م شورايى از نمايندگان كليساى ممالك مختلف تشكيل داد. اعضاى اين شورا 300 نفر بودند كه در شهر نيقيه در نزديكى قسطنطنيه تشكيل شد، و پس از بحث‏هاى بسيار سرانجام اعتقاد نامه‏اى به تصويب رسيد كه به «اعتقاد نامه‏ى نيقيه» موسوم است. در اين اعتقاد نامه چنين آمده است:
«ما ايمان داريم به خداى واحد، پدر قادر مطلق، خالق همه‏ى چيزهاى مرئى و نامرئى، و به خداوند واحد، عيساى مسيح، پسر خدا، كه از پدر بيرون آمده، فرزند يگانه، كه از ذات پدر است كه به وسيله‏ى او همه چيز وجود يافت و براى نجات ما نزول كرد و مجسّم شد و انسانى گرديد و رنج برد و روز سوم برخاست و به آسمان صعود كرد و خواهد آمد تا زندگان و مردگان را داورى كند، و ما ايمان داريم به روح القدس ...».(1)

1. تاريخ جامع اديان، جان، بى ناس،ترجمه‏ى على‏اصغر حكمت، ص 633 ـ 634.

در شوراى ديگرى كه در سال 451 م در شهر كالسدون در آسياى صغير تشكيل شد، و به شوراى كالسدون معروف است در باره‏ى ماهيّت عيسى عليه‏السلام كه بشرى است يا الوهى بحث و گفت‏وگو شد و اين مطلب به تصويب رسيد كه:
«ما اقرار مى‏كنيم كه پسر يگانه‏ى خداوند، عيسى مسيح در آنِ واحد، كامل در الوهيّت و كامل در بشريت است، هم به حقيقت خداست و هم به حقيقت انسان است و داراى عقل و روح و جسد مى‏باشد. از يك طرف، با پدر در الوهيّت از يك عنصر و يك گوهر است، و از طرف ديگر، با مادر در بشرى شريك است. و اين اختلاف دو ماهيّت به هيچ وجه به واسطه‏ى اتّحاد با يكديگر قابل فنا و انهدام نيست، بلكه خصايص ذاتى هر يك از آن دو، پيوسته محفوظ خواهد بود. پس، عيسى يگانه مولود الاهى، كلمه‏ى اوست و مسيح است، و مانند ديگر انبياى قديم براى تعليم بشر قيام كرد، و اين است اعتقاد نامه‏ى آباى مقدّس كليسا كه اكنون به دست ما رسيده است».(1)

ديدگاه قرآن در باره‏ى تثليث

قرآن كريم اعتقاد به الوهيّت مسيح، و فرزندى او براى خداوند، و نيز عقيده‏ى تثليث را به نصارىنسبت داده و آن را عقيده‏اى شرك‏آميز دانسته و ابطال كرده است. چنان كه مى‏فرمايد:
«لقد كفر الّذين قالوا انّ اللّه‏ هو المسيح بن مريم».(2)
«و قالت النصارى المسيح بن اللّه‏ ذلك قولهم بأفواههم يضاهئون قول الّذين كفروا من قبل».(3)
«لقد كفر الذين قالوا انّ اللّه‏ ثالث ثلاثة».(4)

1. همان، ص 636 ـ 637.
2. مائده / 17.
3. توبه / 30.
4. مائده / 73.

«يا اهل الكتاب لاتغلوا فى دينكم و لا تقولوا على اللّه‏ إلاّ الحقّ إنّم المسيح عيسى بن مريم رسول اللّه‏ و كلمته القياها إلى مريم و روح منه فامنوا باللّه‏ و رسله، و لا تقولوا ثلثة انتهوا خيرا لكم، انّما اللّه‏ إله واحد سبحانه أن يكون له ولدٌ له ما فى السموات و ما في الأرض، و كفى باللّه‏ وكيلا».(1)
«لَن يستنكف المسيح ان يكون عبدا للّه‏ ...».(2)
آيات ياد شده بيانگر نكات ذيل است:

1. مسيحيان به الوهيّت حضرت مسيح عقيده داشتند.
2. نصارى حضرت مسيح را فرزند خدا مى‏دانستند.
3. مسيحيان به خدايان سه گانه معتقد بودند.
4. اين عقايد، مشابه عقايد كافران پيشين و كفرآميز است.
5. مسيح نه خدا بود و نه فرزند خدا، بلكه رسول خدا، كلمه‏ى خدا و روح خدا بود كه خداوند به صورت معجزه آسا او را از مادرش مريم به دنيا آورد.
6. خداوند يگانه است و داشتن فرزند براى او محال است، آن چه در آسمان و زمين است، مملوك او است.
7. دليل روشن بر اين كه حضرت مسيح خدا نبود اين است كه او خدا را عبادت مى‏كرد، عبادت به معنى تذلّل در برابر پروردگار است.

1. مائده / 171.
2. مائده / 172.

با توجّه به دو اعتقاد نامه‏ى مسيحيان كه ياد آور شديم روشن مى‏شود كه آنچه قرآن كريم در باره‏ى اعتقاد مسيحيان در باره‏ى حضرت مسيح نقل و رد كرده است به مسيحيان جزيرة‏العرب اختصاص ندارد تا گفته شود، آنان به دليل دور افتادن از مراكز علمى مسيحى، دچار عقايد انحرافى شدند، و عقايد آنان، بيانگر اعتقادات رسمى جامعه‏ى مسيحى نيست؛ چرا كه همه‏ى عقايد نادرست ياد شده در دو شوراى ياد شده به عنوان عقايد رسمى مسيحيّت اعلان شده است.
از آن چه گفته شد، نادرستى سخن توماس ميشل يكى از علماى مسيحى معاصر روشن گرديد، وى پس از اشاره به عقيده‏ى تثليث گفته است: «قطعا اين قضيه چيزى جز تحريف عقيده‏ى واقعى مسيحيان نيست و بزرگان و متكلّمان برجسته‏ى مسيحيّت آن را محكوم كرده‏اند». و در ادامه افزوده است: «من در قرآن، پيرامون آموزه‏ى كليساى راست كيش در مورد ذات خداى سه شخصيتى چيزى نمى‏يابم ... . من با طرح اين موضوع در صدد جدل نيستم، بلكه مى‏خواهم تاكيد كنم كه مسيحيان عصر حاضر همراه با مسيحيانى كه در گذشته از حقيقت دين خود آگاه بوده‏اند، به آن چه قرآن ناروا شمرده، بى‏اعتقاد بوده‏اند».(1)
ولى عبارات دو اعتقاد نامه‏ى معتبر پيشين، و واقعيّت‏هاى مسلم در تاريخ مسيحيّت، سخن ايشان را تأييد نمى‏كند. اعتقاد به تثليث، واقعا از عقايد رسمى مسيحيّت است، و لذا كسانى كه آن را نپذيرفته‏اند به عنوان بدعت‏گذار و خارج از دين شناخته شده‏اند.(2)

1. كلام مسيحى، توماس ميشل، ترجمه‏ى حسين توفيقى، ص 79 ـ 80.
2. در اين باره به كتاب مسيحيت و بدعت‏ها، نوشته‏ى جُوان أ. گِريدى، ترجمه‏ى عبدالرحيم سليمانى اردستانى رجوع شود.