![]()
بحث توحيد و شرك صفاتى مربوط به صفات ذاتى خداوند است، سؤال مورد بحث اين است كه
صفات ذاتى خداوند با ذات الهى چه نسبتى دارند؟ و نحوهى تحقّق و واقعيّت آنها
چگونه است؟ آيا همان گونه كه از نظر لفظ و مفهوم با ذات مغايرت دارند، و هر يك از
آنها مغاير با ديگرى است، از نظر واقعيّت و مصداق نيز چنيناند، يا اين كه تغاير
آنها مربوط به لفظ و مفهوم است، امّا از نظر واقعيّت و مصداق، عين ذات و عين
يكديگرند؟ قول به عينيّت توحيد صفاتى، و قول به زيادت و مغايرت، شرك صفاتى خواهد
بود.
فلاسفهى اسلامى و متكلّمان امّاميه و معتزله و خوارج و عدّهاى از اهل سنّت، قايل
به عينيّت صفات با ذاتاند، و اشاعره و ماتريديه، صفات ذاتى را زايد بر ذات و قديم
و ازلى مىدانند، و به كرّاميّه(1) نسبت داده شده است كه صفات را زايد بر ذات
خداوند و
حادث مىدانستند. در احاديث ائمهى اهلبيت عليهمالسلام نيز بر عينيّت صفات ذاتى
خداوند با ذات الهى تأكيد شده، و اعتقاد به زيادت به شدّت مردود اعلان شده است.
1. پيروان محمّدبن كرّام سيستانى، متوفّاى 255 ه .
از اقسام توحيد، آن چه بيش از همه مورد اهتمام معتزله قرار داشت توحيد صفاتى است. مشهور است كه معتزله منكران صفات ذاتيّه، و قايلان به نيابت ذات از صفات بودهاند؛ چنان كه حكيم سبزوارى گفته است:
و الأشعري بازدياد قائلة و قال بالنّيابَةِ المعتزلة
ولى، از تأمّل در كلماتى كه از آنان در اين باره نقل شده است روشن مىشود كه معتزله
طرفدار نظريهى عينيّت صفات با ذات بودهاند، و اگر صفات ذاتى را انكار كردهاند،
مقصود آنان صفات زايد بر ذات بوده است، نه اصل واقعيّت صفات. آرى در ميان معتزله،
ابو هاشم جُبّايى و پيروان او، نه نظريهى زيادت را پذيرفتهاند، و نه نظريهى
عينيّت را بلكه نظريهى ديگرى به نام «حال» را مطرح كردهاند. ولى نظر وى را
نمىتوان به عنوان رأى رسمى معتزله به شمار آورد. اينك پارهاى از شواهد كه بيانگر
نادرستى نسبت نظريهى نيابت به معتزله است را ياد آور مىشويم.
1. ابوالحسن اشعرى
گفته است: «اكثر معتزله و خوارج و بسيارى از مرجئه و برخى از
زيديه گفتهاند: خداوند بنفسه عالم، قادر و حى است نه به واسطهى علم، قدرت و
حيات».(1) كلمهى «بنفسه» گوياى اين است كه صفات خداوند عين ذات او است و نه
زايد و عارضى بر ذات الهى.
1. مقالات الإسلاميين: 1 / 344، بيروت، المكتبةالمصريّة.
2. شهرستانى گفته است: »قالوا هو عالم بذاته، حيّ بذاته لا بعلم و قدرة و حياة هي
صفات قديمة و معان قائمة به».(1) معتزله گفتند: خداوند بالذّات عالم، قادر و حى
است، نه به علم، قدرت و حيات به عنوان صفات قديمى و معانى قائم به ذات خداوند.
از عبارت شهرستانى به دست مىآيد كه معتزله صفات ازلى را به طور مطلق نفى
نكردهاند، بلكه صفات ازلى به عنوان معانى و حقايق زايد بر ذات و قائم به آن را نفى
كردهاند و در نتيجه آنان طرفدار عينيّت صفات ازلى با ذات بودهاند نه نافيان آن.
3. شيخ مفيد پس از آن كه نظريهى اماميه در مورد عينيّت صفات با ذات را بيان كرده
ياد آور شده است كه اكثريّت معتزله نيز قايل به همين نظريهاند جز ابوهاشم جُبّايى
كه نظريهىحال را ابداع كرده است.(2) از اين گفتار شيخ مفيد به روشنى به دست
مىآيد، كه جز ابوهاشم كه معتقد به نظريهى حال بوده است، ديگر معتزله طرفدار
نظريهى عينيّت صفات با ذات بودهاند.
4. مؤلّفان تاريخ فلسفه در جهان اسلامى نيز بر اين مطلب كه مقصود معتزله نفى صفات
به طور مطلق نبوده، بلكه نفى صفات زايد بر ذات بوده است، تصريح نمودهاند.(3)
1. الملل و النحل، دارالمعرفة: 1 / 44.
2. اوائل مقالات، ط داورى، ص 57.
3. تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ترجمهى عبدالحميد آيتى: 1 / 119.
از كسانى از معتزله كه بر عينيّت صفات با ذات تصريح كرده است ـ ابوالهذيل علاّف
(متوفّاى / 235 ه) است. شهرستانى كلام وى را در اين باره چنين نقل كرده است:
«انّ الباري تعالى عالمٌ بعلمٍ و علمه ذاته، قادر بقدرة و قدرته ذاته، حيّ بحياة و
حياته ذاته»؛(1) خداوند عالم است و صفتِ علم عين ذات اوست، قادر است، و صفتِ قدرت
عين ذات اوست، حىّ است و صفت حيات عين ذات او است.
علاوه بر معتزله كه قايل به عينيّت صفات ازلى با ذات بودهاند، اماميه، اكثريت
مرجئه، زيديه و گروهى از اهل حديث و خوارج نيز همين نظريه را برگزيدهاند؛ چنان كه
شيخ مفيد پس از بيان نظريهى خود در بارهى صفات ازلى خداوند و اين كه آنها عين
ذاتاند گفته است: «و هذا مذهب الإمامية والمعتزلة اِلاّ من سَمَّيناه و اَكثَر
الْمُرجئَةِ و جمهور الزيدية و جماعة من أصحاب الحديث و الحكمة»؛(2) (المحكمة) اين
نظريه مورد قبول همهى اماميه و معتزله (جز ابوهاشم) و اكثر مرجئه و زيديه و گروهى
از اهل حديث و محكّمه (خوارج) مىباشد.
ابواسحاق ابراهيم (اسماعيل) بن نوبخت مؤلّف كتاب «الياقوت في علم الكلام» كه از
متقدّمان و از متكلّمان امّاميه است پس از بحث پيرامون صفات ذات گفته است: «القول
بالمعاني القديمة باطل...»؛(3) نظريهى صفات قديم (و زايد بر ذات) باطل است.
1. الملل و النحل: 1 / 49 ـ 50
2. اوائل المقالات، ص 57.
3. انوار الملكوت، ص 72؛ و نيز كشف المراد، مقصد 3، فصل 2، مسألهى 19؛ قواعد
المرام، ص 101، رجوع شود.
درك و تبيين چگونگى عينيّت صفات با ذات به گونهاى كه موجب انكار واقعيّت
صفات و نيز مايهى انكار كثرت مفهومى آنها نگردد، به دقّت و تأمّل بسيار محتاج
است. تبيين و نيز اثبات آن پيوسته مورد توجّه فلاسفهى اسلامى بوده و از كسانى كه
در اين زمينه توفيق بيشترى داشته و بهتر از ديگران از عهدهى تبيين و اثبات آن بر
آمده است صدر المتألّهين؛ است. وى، دوّمين موقف از الهيات اسفار را به بحث كلى در
بارهى صفات بارى تعالى اختصاص داده و پس از بيان اقسام صفات و اين كه كدام قسم را
مىتوان در مورد خداوند به كار برد، و اطلاق كدام يك بر او صحيح نيست، مسألهى
عينيّت صفات با ذات را مورد بررسى قرار داده است، و در اين باره نخست كلام فلاسفهى
پيشين را نقل و نقد كرده، آن گاه خود به تحقيق پيرامون آن پرداخته است، از آنجا كه
بررسى جامع اين بحث از رسالت و گنجايش بحث كنونى ما بيرون است، تنها به نقل ترجمهى
قسمتى از كلام وى بسنده مىكنيم:
صفات ثبوتى را در يك تقسيم چهارگانه مىتوان چنين تقسيم كرد:
1. صفات محسوسى كه واقعيّت آنها زايد بر واقعيّت موصوف است، مانند صفت سياهى براى
جسم.
2. صفات محسوسى كه واقعيّت آنها عين واقعيّت موصوف است، مانند صفت اتّصال براى جسم
(صورت جسميّة).
3. صفات معقولى كه زايد بر واقعيّت موصوفاند، مانند صفت علم (علم حصولى) براى نفس
انسان.
4. صفات معقولى كه عين واقعيّت موصوف خود مىباشند، مانند صفت علم براى
عقل مجرد (علم حضورى).
از اين اقسام چهارگانه، سه قسم اول، براى خداوند ممكن نيست، زيرا لازمهى قسم اوّل و دوم تجسيم است، و لازمهى قسم سوم ـ خواه لازم ذات (قديم) باشند، چنان كه اشاعره مىگويند، يا قابل انفكاك از ذات (حادث) باشند، چنان كه كرّاميه مىگويند، اين است كه خداوند متعال در مرتبهى ذات فاقد صفات كمال بوده، و در اتّصاف به آنها محتاج غير خود باشد، بنابراين، صفات جمال الهى عين ذات او مىباشند، يعنى واقعيّت آنها عين وجوب واجب الوجود است، و در نتيجه همهى آنها واجب الوجودند، بدون آن كه تعدّد واجب الوجود بالذّات لازم آيد.(1)
نظريهى عينيّت صفات ازلى خداوند با ذات او، به روشنى در كلمات و خطب توحيدى امّام موحّدان على عليهالسلام و ساير ائمهى طاهرين عليهمالسلام بيان گرديده است، چنان كه در نخستين خطبهى نهجالبلاغه چنين آمده است:
1. اَوَّل الدّين مَعْرِفتُه؛ نخستين گام در ديندارى، خداشناسى است.
2. وَ كَمالُ مَعْرِفتِه التَّصديقُ بِه؛ كمال خداشناسى، تصديق او است.
3. وَ كَمالُ التَّصديقِ بِه تَوحيدُهُ؛ كمال تصديق خداوند، يكتا پرستى است.
4. وَ كَمالُ تَوحيده الاخلاص له؛ كمال يكتاپرستى، اخلاص است.
5. وَ كمالُ الإخلاصِ لَه نفي الصفات عنه؛ كمال اخلاص در يكتاپرستى، نفى صفات (زايد
بر ذات) از او است.
1. اسفار: 6 / 123 ـ 124.
مفاد جملات فوق اين است كه توحيد و يكتاپرستى از جنبهى نظرى و معرفتى آن گاه به طور خالص و صددرصد تحقّق مىپذيرد كه انسان، شريك و انبازى براى خداوند تصوّر نكند، و تنها او را به عنوان حقيقت مستقل قايم به ذات و ازلى بشناسد، و تحقّق اين امر در گرو نفى صفات زايد بر ذات از خداوند است. در جملات بعدى، برهانِ اين مطلب بيان شده است كه مطالعه مىكنيم:
6. لِشَهادَةِ كُلِّ صِفَةٍ انّه غَيرُ الْمُوصُوفِ، وَ شَهادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ
اَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَة؛ زيرا واقعيّت هر صفت (زايد بر ذات) غير از واقعيّت موصوف
است، و واقعيّت هر موصوفى غير از واقعيّت صفت (زايد بر ذات) مىباشد.
7. فَمَنْ وَصَفَ اللّهَ سُبحانه فَقَد قَرَنه؛ پس آن كس كه خداوند را به صفات
زايد بر ذات توصيف كند براى او قرين (و نظير در ازليّت و قِدَم) تصوّر كرده است.
8. وَ مَنْ قَرَنُه فَقَد ثَنّاهُ؛ و هركس براى او قرين تصوّر كند به دو خدا معتقد
شده است.
9. وَ مَنْ ثنّاهُ فَقَد جَزَّاَهُ؛ و هر كس براى خداوند، دوّمى تصوّر كند او را
تجزيه نموده است (يعنى به ما به الاشتراك و ما به الامتياز قايل شده، پس براى
خداوند دو جزء فرض كرده كه يكى مختصّ به او و ما به الامتياز او از غير است، و
ديگرى غير مختص و ما به الاشتراك با غير مىباشد).
10. وَ مَن جَزَّأهُ فَقَد جَهِلَه؛ و آن كس كه براى خداوند قايل به جزء باشد او را
نشناخته
است (و در نتيجه بهرهاى از خداشناسى حقيقى ندارد؛ زيرا ملاك ديندارى معرفة اللّه
است).(1) در بحث پيرامون نظريهى زيادت صفات نمونههايى از روايات ساير پيشوايان
معصوم عليهمالسلام نقل خواهد شد.
نظريهى ديگر در زمينهى واقعيّت صفات ذات الهى اين است كه اين صفات داراى واقعيتى زايد بر واقعيّت ذات مىباشد، هر چند كه واقعيّت آنها قايم به ذات است. طرفداران اين نظريه به نام «صفاتيه» خوانده مىشوند، و متكلّمان اشعرى طرفدار جدّى آن به شمار مىروند، به نقل شيخ مفيد اين نظريه تا قبل از ظهور ابوالحسن اشعرى (پيشواى اشاعره) سابقه نداشته و او نخستين فردى است كه آن را مطرح ساخت، چنان كه گفته است: «و اَحدَث رَجلٌ مِن اَهلِ الْبَصرةِ يُعرف بِالأشعري قولاً خالف فيه اَلفاظ جَميعِ المُوَحّدينَ وَ معانِيهم فيما وصفناه، و زعم انّ للّه عزّوجلّ صفات قديمة و انه لم يزل بمعان لا هي هو، و لا غيره...»؛(2) در بصره فردى به نام اشعرى، نظريهاى را پديد آورد كه با گفتار و عقايد همهى موحّدان در مورد يگانگى و بىمانندى خداوند مخالف است، و گمان كرد كه خداوند داراى صفاتى قديم و زايد بر ذات است و معانىاى در او تحقق دارند كه نه خدا هستند، و نه غير خدا... .
1. جهت آگاهى از تفسير فقرات حديث شريف، به اسفار: 6 / 139 ـ 141؛ تفسير الميزان: 6
/ 49 ـ 92 مراجعه شود.
2. اوائل المقالات، ص 56.
شهرستانى نيز نظريهى اشعرى را در مورد صفات ذات خداوند چنين نقل كرده است: «خداوند
به دليل داشتن علم، قدرت، حيات، اراده، كلام؛ عالم، قادر، حى، مريد و متكلّم است، و
اين صفات، ازلى و قايم به ذات خدايند نه گفته مىشود كه آنها عين ذاتند و نه غير
ذات».
لازم به ياد آورى است كه با توجه به اين كه در كلمات اميرمؤمنان عليهالسلام و ساير
ائمهى طاهرين عليهمالسلام نظريهى زيادت صفات بر ذات مردود دانسته شده و بر
عينيّت صفات با ذات تأكيد شده است (همان گونه كه متكلّمان معتزلى نيز بر اين مطلب
تأكيد نمودهاند) بايد گفت: نظريهى صفات قديم و زايد بر ذات سابقهاى ديرينه داشته
و صدها سال قبل از ظهور ابوالحسن اشعرى در ميان مسلمانان طرفدارانى داشته است، و
امر جديدى كه توسط وى در اين باره رخ داد، دفاع و جانبدارى جدّى او به شيوهى
استدلال و جدل از نظريهى مزبور بود، و به همين جهت به نام او شهرت يافت، همان گونه
كه در مورد مسايلى چون كسب و مانند آن نيز همين جريان تكرار گرديد.
آن چه مدّعاى فوق را تأييد مىكند پرسشهايى است كه از امامان معصوم عليهمالسلام
در زمينهى نظريهى زيادت صفات بر ذات الهى نقل شده است، در اين پرسشها بر وجود
قايلان و طرفداران نظريهى مزبور تصريح شده كه به عنوان نمونه روايات سه گانه ذيل
را يادآور مىشويم:
1. محمّدبن مسلم مىگويد، امام باقر عليهالسلام فرمود: «مِنْ صِفةِ الْقَديمِ
اَنَّه واحدٌ، صَمدٌ، أحدي المعنى، و ليس بمعان كثيرة مختلفة»؛ از جمله صفات قديم
(خداوند) اين است كه او
واحد، صمد و أحدي المعنى است، (يعنى) براى او معانى (صفات) كثير و مختلف (كه
واقعيتهاى آنها مختلف باشد نه مفاهيم آنها) نيست.
محمّدبن مسلم بار ديگر به امام عليهالسلام گفت: گروهى از مردم عراق بر اين
عقيدهاند كه (صفات الهى مختلف و متباين بوده، و) او به غير آنچه مىشنود، مىبيند،
و به غير آن چه مىبيند مىشنود، امام عليهالسلام فرمود:
«كَذَبوا و ألحَدوا و شَبّهوا تَعالَى اللّه عَن ذلك، انه سَميعٌ بصيرٌ، يَسمع
بِما يُبصر، وَ يُبصر بِما يَسمع»؛ آنان دروغ گفته و راه الحاد و تشبيه را
برگزيدهاند، خداوند از اين صفات، متعالى و برتر است، او شنوا و بينا است، مىشنود
به واسطهى آن چه مىبيند، و مىبيند به واسطهى آن چه مىشنود (صفات او عين ذات و
عين يكديگراند).(1)
2. ابان بن عثمان أحمر گويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم آيا خداوند از ازل
شنوا، بينا، دانا، و توانا بوده است؟ پاسخ داد: آرى.
گفتم: يكى از دوستداران شما اهل بيت بر اين عقيده است كه خداوند از ازل به واسطهى
صفت شنيدن، شنوا، و به واسطهى صفت بينايى بينا، و به واسطهى صفت دانايى، دانا، و
به واسطهى توانايى، توانا بوده است (اين همان نظريهاى است كه ابوالحسن اشعرى
پذيرفت).
1. توحيد صدوق، باب صفات الذات، ص 144، روايت 9.
امام عليهالسلام با شنيدن اين سخن به خشم آمده فرمود: «مَن قال ذلك وَ دانَ بِه
فَهو
مُشْرك وَ لَيس من وِلايتنا عَلى شيءٍ، إنّ اللّه تعالى ذاتٌ عَلاّمَةٌ، سَميعةٌ،
بَصيرَةٌ، قادِرَةٌ»؛(1) هر كس اين عقيده را برگزيند به شرك گراييده، و از ولايت
(حقيقى) ما بهرهاى ندارد، به درستىكه خداوند ذاتى است آگاه، شنوا، بيناو توانا.
3. حسين بن خالد گويد: از امّام رضا عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: «لَمْ يَزلِ
اللّه تَباركَ و تعالى عليما، قادرا، حيّا، قديما، سميعا، بصيرا»؛ خداوند پيوسته
دانا، توانا، زنده، قديم، شنوا، و بينا بوده است.
به او گفتم: «انّ قوما يقولون: انَّه عزّوجلّ لَم يَزل عالما بِعلمٍ، و قادرا
بقدرةٍ، و حيّا بحياةٍ، و قديما بِقِدمٍ، وَ سميعا بِسَمعٍ، وَ بصيرا بِبَصرٍ»؛
گروهى مىگويند خداوند پيوسته به واسطهى دانايى، دانا به واسطهى توانايى توانا،
به واسطهى حيات زنده، به واسطهى صفت قديم، قديم، به واسطهى شنوايى، شنوا، و به
واسطهى بينايى، بيناست.
امّام عليهالسلام فرمود: «هر كس چنين اعتقادى داشته باشد خدايان ديگرى را با خدا
برگزيده است، و بر ولايت ما نيست. خداوند پيوسته به لحاظ ذات خود (نه صفات زايد بر
ذات) دانا، توانا، زنده، قديم، شنوا و بينا بوده است. و برتر است از آنچه مشركان و
تشبيهگرايان مىگويند».(2)
1. همان، روايت 8.
2. همان، ص 140، روايت 3
بر اين نظريه اشكالاتى وارد است كه در رواياتى كه از پيشوايان معصوم عليهمالسلام
نقل گرديده سه اشكال آن يادآورى شده است: اشكال نخست اين كه با توحيد ذاتى به معناى
بساطت و احديّت ذات الهى منافات دارد.
چنان كه در روايت نخست، امّام باقر عليهالسلام با جملهى:«وَ لَيسَ بِمعانٍ كثيرةٍ
مختلفةٍ» جملهى قبل از آن يعنى: «اِنَّه واحد، أحد، صَمد، اَحديّ المعنى» را تفسير
كرده و بر بساطت ذات الهى تصريح نمود. آن گاه پس از شنيدن نظريهى كسانى كه به
تعدّد و تباين واقعيّت صفات قايل بودند فرمود: «كَذَبوا و اَلحَدوا و شَبَّهوا» و
در پايان، بار ديگر بر عينيّت صفات ذات الهى با ذات و با يكديگر تأكيد نمود.
اشكال دوّم اين كه، نظريهى مزبور با توحيد ذاتى به معناى بىهمتايى خداوند در وجوب
وجود و قِدَم و اِلهيَّت منافات دارد، چنان چه در حديث سوم بر اين مطلب تصريح
گرديده. امّام عليهالسلام فرمود: «مَن قال ذلك وَ دان به فقد اتّخذ مع اللّه
آلهةً اُخرى»: و در حديث دوّم نيز قايلِ آن، به عنوان مشرك قلمداد گرديده است.
اشكال سوّم اين كه اين نظريه نوعى تشبيهگرايى بوده و صفات الهى به صفات انسانى كه
زايد بر ذات اويند، تشبيه شده است، چنان كه در حديث اوّل و دوّم به اين مطلب اشاره
شده است.
دوّمين اشكال، در كلام واصل بن عطا نيز آمده است. بنابر نقل شهرستانى وى، بر اثبات
مدّعاى خود (كه شهرستانى آن را نفى صفات معرّفى كرده، و در حقيقت نفى
صفات زايد بر ذات و قديم بوده است نه اصل صفات)، گفته است: «مَنْ اَثْبَت مَعنى
صفةٍ قَديمةٍ اَثْبَتَ اِلهَيْن»؛(1) كسى كه معنا و صفت قديم (زايد بر ذات) براى
خداوند اثبات كند، دو خدا اثبات كرده است. و از آنجا كه اشاعره به صفات ذاتى
هفتگانه يعنى علم، قدرت، حيات، اراده، كلام، سمع و بصر، قايل بوده و همگى را زايد
بر ذات مىدانند، به لزوم قدماى هشتگانه مورد اعتراض قرار گرفتهاند (و الزامهم
بالقدماء الثمانية مشهور).(2)
بر اين نظريه سه اشكال ديگر نيز وارد است يكى اين كه: بنابر نظريهى زيادت، خداوند
در مرتبهى ذات فاقد صفات كمال خواهد بود و اين مطلب، نادرست و محال است، زيرا ذات
الهى مبدأ همهى كمالات وجودى است، و محال است كه مُعطى و مُوجد كمال فاقد آن
باشد.(3)
دوّم اين كه، اگر ما دو موجود را فرض كنيم كه يكى در مرتبهى ذات واجد كمالات است،
و ديگرى در مرتبهى بيرون از ذات آن صفات را دارد، عقل و فطرت آشكارا حكم مىكنند
كه موجود نخست از موجود دوم اكمل است، بنابراين آفريدگار يكتا كه كاملترين موجود
است در مرتبهى ذات واجد كمالات وجودى است.(4)
1. الملل و النحل، شهرستانى: 1 / 46.
2. شرح منظومه حكيم سبزوارى، مقصد 3، فريده 3، غرر 4؛ بدايةالحكمة، علاّمه
طباطبايى، مرحلهى 12، فصل4.
3. اسفار: 6 / 133 ـ 134.
4. همان.
اشكال سوم اين كه خداوند «صرف الوجود» است و هيچ گونه فقدان و نيستى در او راه ندارد، و لازمهى صرف الوجود بودن، عينيّت صفات كمال با ذات است، وگرنه ذات، محدود به حدّ عدمى و فقدان كمال خواهد بود.(1) در حديثى كه از امام حسن مجتبى عليهالسلام روايت شده به اين مطلب اشاره شده است: «وَ لاَ اخْتِلاف صِفةٍ فَيَتناهى»:(2) صفات خداوند با ذات او و با يكديگر مختلف و متباين نيستند وگرنه متناهى خواهد بود.
در پايان دو مطلب را يادآور مىشويم:
نخست اين كه سخن اشعرى كه در بارهى صفات زايد بر ذات گفته است: «لايقال هي هو و لا
هي غيره» هيچ مشكلى را حل نمىكند؛ زيرا گفتار، واقعيّات را تغيير نمىدهد، و با
توجّه به اين كه هر واقعيّتى يا واجبالوجود بالذّات است يا ممكن، هر گاه او صفات
ياد شده را واجب الوجود بالذّات بداند، تعدّد قدما لازم مىآيد، و هر گاه آنها را
ممكنالوجود بداند، اگر معلول غير خدا باشند لازم مىآيد كه خداوند در آن صفات
محتاج غير باشد و اگر معلول ذات باشند باز هم ذات درتشخُّص و تعيُّن خود محتاج به
آنها خواهد بود، وانگهى، اشكالات ديگر (غير از اشكال تعدّد قدما) هم چنان به قوّت
خود باقى است.
1. بداية الحكمة، مرحله 12، فصل 4.
2. التوحيد، شيخ صدوق، باب 2، روايت 5.
دوم اين كه مقصود از شرك و الحاد در احاديث اهل بيت عليهمالسلام كه به قايلان به زيادت صفات بر ذات نسبت داده شده است، شرك و الحاد بدان معنا نيست كه احكام فقهى مشرك و مُلحد بر آن مترتّب گردد، بلكه مقصود شرك در مقابل معناى دقيق و عميق توحيد است، كه موضوع احكام فقهى نخواهد بود. چنان كه روش و سيرهى عملى ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام نيز گواه روشن بر اين مدّعاست.