بخش دوم
عدل الهی

جبر و اختيار

از مسايل متفرّع بر عدل و حكمت الهى، مختار بودن انسان در افعالى است كه در مدار تكليف قرار گرفته و انسان به خاطر آن‏ها مورد ستايش و نكوهش قرار مى‏گيرد؛ زيرا تكليف نمودن انسانِ مجبور و ستايش، يا نكوهش او بر كارى كه از وى صادر گرديده قبيح و نارواست، و به مقتضاى اصل عدل و حكمت، خداوند از افعال قبيح منّزه مى‏باشد.
امام على عليه‏السلام در رد انديشه‏ى آنان كه قضا و قدر الهى را مستلزم مجبور بودن انسان مى‏دانند، فرموده است:
«لَوْ كَان كَذلِكَ لبطل الثواب و العقاب، و الأمر و النهى و الزجر، و لسقط معنى الوعد و الوعيد، و لم يكن على مسيء لائمة و لا لمحسن محمدة».(1)

1. التوحيد، شيخ صدوق، باب القضاء و القدر، روايت 28.

محمّدبن عجلان از امام صادق عليه‏السلام پرسيد: آيا خداوند بندگان را بر انجام كارها مجبور نموده است؟ امام عليه‏السلام پاسخ داد: «اللّه‏ أعدل من ان يجبر عبدا على فعل ثمّ يعذِّبه عليه».(1)
حسن بن على وشّاء از امام رضا عليه‏السلام پرسيد: آيا خداوند بندگان را بر انجام گناهان مجبور كرده است؟ امام عليه‏السلام پاسخ داد: «اللّه‏ أعدل و أحكم من ذلك».(2)
همان گونه كه ملاحظه مى‏فرماييد: در روايات ياد شده بر منافات داشتن جبر با عدل و حكمت خداوند و تكليف و وعده و وعيد و پاداش و كيفر الهى تصريح شده است.
متكلّمان عدليّه نيز، نظريه‏ى جبر را مخالف عدل الهى دانسته و با استناد به عدل و حكمت خداوند بر اختيار انسان استدلال نموده‏اند، چنان كه واصل بن عطا گفته است:
«ان البارى تعالى عدل حكيم...و لا يجوز ان يريد من العباد خلاف ما يأمره، و يحتم عليهم شيئا ثم يجازيهم عليه».(3)

1. همان مدرك، باب نفي الجبر و التفويض، روايت 6.
2. همان مدرك، روايت 10.
3. الملل و النهل، شهرستانى: 1 / 47، ط دار المعرفة.

ابن ميثم بحرانى، پس از اشاره به اين كه مختار بودن انسان امرى است بديهى و به اقامه‏ى برهان نياز ندارد، وجوهى تنبيهى را ياد آور شده است كه دو نمونه‏ى آن عبارتند از:
1. كلّ عاقل يعلم بالضرورة حسن المدح على الاحسان و الذمّ على الاساءة، كذلك فرع كون المحسن و المسيء فاعلين.
2. انّا نجد أفعالنا تابعة لقصودنا و دواعينا، و منتفية عند صوارفنا، و لا معنى للمختار

الاّ من كان كذلك.(1)
محقّق طوسى نيز فاعليّت و اختيار انسان را بديهى دانسته و گفته است: «والضرورة قاضية باستناد افعالنا الينا».(2)
ابوالحسن اشعرى گفته است:
«انسان بر كارهايى كه انجام مى‏دهد، قادر است، زيرا با درك وجدانى و روشنى ميان حركت‏هاى غير اختيارى (مانند حركت دست مرتعش) و حركت‏هاى اختيارى و ارادى تفاوت مى‏بيند، اين تفاوت از آن جهت است كه بر حركت‏هاى غير اختيارى قدرت ندارد، ولى حركت‏هاى اختيارى با قدرت انجام مى‏شوند».(3)
سعدالدين تفتازانى نيز گفته است:
«بديهى و ضرورى است كه قدرت و اراده‏ى انسان در پاره‏اى از افعال او (مانند حركت دست سالم) تأثير دارد، و در پاره‏اى از كارهاى او، تأثير ندارد (مانند حركت دست مرتعش).(4)

1. قواعد المرام، ص 108، ط مكتبة آية‏اللّه‏ مرعشى.
2. كشف المراد، ص 239، ط مصطفوى.
3. الملل و النحل، شهرستانى: 1 / 68 ـ 69.
4. شرح العقائد النسفية، ص 65.

 

جهميّه و جبرگرايى آشكار


اصل اختيار در انسان و اين كه او بر كارهاى اختيارى خود قدرت دارد، مورد قبول مذاهب مختلف كلامى، اعم از عدليه و اشعريه مى‏باشد. البته، در تفسير اختيار ديدگاه‏هاى آنان متفاوت است كه پس از اين بيان خواهيم كرد، در اين جا اين نكته را ياد آور مى‏شويم كه در كتب ملل و نحل از جهم بن صفوان و پيروان او به عنوان معتقدان به جبر خالص و صريح ياد شده است. چنان كه شهرستانى نخست اعتقاد به جبر را به دو گونه‏ى: خالص و متوسط تقسيم كرده و گفته است: جبر خالص آن است كه اساسا صفت قدرت را در انسان نفى مى‏كند، و جبر متوسّط آن است كه صفت قدرت را مى‏پذيرد ولى تأثير آن را در فعل نفى مى‏كند، آن گاه از جهم بن صفوان به عنوان طرفدار جبر خالص ياد كرده است. به اعتقاد وى، نسبت دادن افعالى چون أكل و شرب و قيام و قعود به انسان، مانند نسبت دادن حركت به باد، و زوال به خورشيد، و باريدن به باران و مانند آن مى‏باشد.(1)

1. الملل و النحل: 1 / 85 ـ 86.

آراى متكلّمان در تفسير اختيار

نتيجه‏ى دلايل ياد شده اين است كه از نقطه نظر دينى و كلامى، نظريه‏ى جبر و نفى استناد افعال به انسان‏ها نادرست است، اكنون بايد ديد اين استناد چگونه تحقق مى‏يابد؟ با آن كه مقتضاى اصل توحيد در خالقيّت و عموميّت قدرت الهى، استناد افعال انسان به مشيّت و اراده‏ى الهى است. آيا مى‏توان به هر دو استناد ملتزم گرديد يا نه؟ و در صورت نخست توجيه و تحليل آن چيست؟ در اين باره سه نظريه‏ى كلامى مطرح گرديده است:
1. تفويض             2. كسب 3                . امر بين الامرين

اينك به بررسى نظريات فوق مى‏پردازيم:

الف) نظريه‏ى تفويض

حاصل اين نظريه كه مورد قبول قدريّه و معتزله است اين است كه افعال اختيارى انسان‏ها از قلمرو قَدَر، اراده و آفرينش الهى بيرون است، و آن چه به خداوند استناد داده مى‏شود، جز هستى انسان و قدرت او نيست، ولى او در انجام و ايجاد كارهاى خود، مستقل و خود كفا مى‏باشد، و در نتيجه جز انسان كسى فاعل و پديد آورنده‏ى افعال او شناخته نمى‏شود.
قاضى عبدالجبّار معتزلى در بحث پيرامون جبر و اختيار عباراتى دارد كه بر نظريه‏ى «تفويض» دلالت مى‏كند. چنان كه گفته است: «فوقوعه بحسب الدواعي يكشف عن اختصاص الفعل بنا وحدوثه من جهتنا».(1)

1. شرح الأصول الخمسة، ص 345.
2. كهف / 29.
3. همان مدرك، ص 362.

و نيز پس از ذكر اين آيه از قرآن كريم «فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر»؛(2) گفته است: «فقد فوّض الأمر في ذلك الى اختيارنا»(3) و در جاى ديگر در مورد اين كه افعال انسان مخلوق خداوند نيست، گفته است: «انّ من افعال العباد ما هو ظلم و جور، فلوكان اللّه‏ تعالى خالقا لها لوجب أن يكون ظالما جائرا».(1)
از احاديثى كه از ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام در باره‏ى نادرستى جبر و تفويض روايت شده است، نيز مى‏توان به‏دست آورد كه معتزله طرفدار تفويض بوده‏اند، زيرا در عصر صدور اين روايات در دنياى اسلام، دو نظريه‏ى جبر و تفويض مورد بحث قرار داشت، و معتزله مخالفان جبر بودند.

اشكالات نظريه‏ى تفويض

بر نظريه‏ى تفويض دو اشكال عمده وارد است:

1. تفويض و ثنويّت؛

انديشه‏ى تفويض نوعى ثنوى‏گرايى بوده و با اصل توحيد در خالقيّت منافات دارد. صدر المتألّهين پس از نقل نظريه‏ى تفويض و انگيزه‏ى آن كه دفاع از اصل عدل و تنزيه خداوند است، آن را مورد انتقاد قرار داده و چنين گفته است:
«لكنّهم غفلوا عمّا يلزمهم فيما ذهبوا إليه من اثبات الشركاء للّه‏ بالحقيقة، و قد علمت ان الوجود مجعول له على الاطلاق، و لا شبهة في انّ مذهب من جعل افراد الناس كلّهم خالقين لأفعالهم مستقلّين في ايجادها اشنع من مذهب من جعل الأصنام و الكواكب شفعاء عنداللّه‏».(2)

1. همان مدرك، ص 345.
2. اسفار: 6 / 370.

بدين جهت است كه در روايات از قدريّه (نافيان قدر الهى در افعال اختيارى = مفوِّضه) به مجوس امّت اسلامى تعبير شده است، چنان كه صدوق در ثواب الاعمال از على عليه‏السلام روايت كرده كه فرمود: «لكلّ امّة مجوس، و مجوس هذه الأمّة الذين يقولون لاقدر».(1)
2 . تفويض و تحديد قدرت و مالكيّت خداوند؛
اشكال ديگرى كه بر اين نظريه وارد است، اين است كه با عموميّت قدرت و مالكيّت مطلقه‏ى الهى منافات دارد، در احاديثى كه از ائمّه‏ى طاهرين عليهم‏السلام در ابطال نظريه‏ى تفويض، روايت شده، اين اشكال مكرّرا يادآورى شده است، چنان كه در حديثى كه امام صادق عليه‏السلام از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت كرده، آمده است:

«من زعم انّ الخير و الشرّ بغير مشيَّة اللّه‏ فقد اَخرج اللّه‏ عن سلطانه».(2)

در حديث ديگر از امام باقر عليه‏السلام روايت شده كه خطاب به حسن بصرى فرمود:

«ايّاك أن تقول بالتفويض فإنّ اللّه‏ عزّوجلّ لم يفوّض الأمر إلى خلقه وهنا منه و ضعفا».(3)

و از امام صادق عليه‏السلام روايت شده كه فرمود:

«انّ القدرية مجوس هذه الأمّة و هم الذين ارادوا ان يصفوااللّه‏ بعدله فاخرجوه من سلطانه».(4)

1. بحارالانوار: 5 / 120، روايت 58.
2. التوحيد، شيخ صدوق، باب نفي الجبر و التفويض، روايت 2.
3. الإحتجاج، طبرسى.
4. التوحيد، شيخ صدوق، باب القضاء والقدر.

ب) نظريه‏ى كسب

اكثريّت متكلّمان اشعرى بر اين عقيده‏اند كه افعال انسان فقط به قدرت خداوند تحقّق مى‏يابد و قدرت و اختيار انسان در تحقّق افعال او هيچ گونه تأثيرى ندارد. مؤلّف مواقف گفته است: «انّ افعال العباد الاختيارية واقعة بقدرة اللّه‏ سبحانه و تعالى وحدها».(1) مهم‏ترين انگيزه‏ى آنان بر طرح اين نظريه دفاع از اصل توحيد در خالقيّت بوده است. چنان كه شيخ اشعرى گفته است: «انّه لا خالق الاّ اللّه‏ و ان العباد لا يقدرون ان يخلقوا شيئا و هم يخلقون كما قال سبحانه: «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللّه‏».(2)
در اين‏جا اين اشكال مطرح مى‏شود كه هرگاه افعال اختيارى انسان فقط مخلوق و معلول قدرت خداوند است و قدرت و اراده‏ى انسان در تحقّق آن تأثيرى ندارد، او فاعل مجبور خواهد بود، و حال آن كه اشاعره نظريه‏ى جبر را مردود دانسته، انسان را فاعل مختار مى‏دانند.
اشاعره براى رهايى از اين تنگنا و توجيه اختيار انسان و اين كه قدرت و اراده‏ى او به گونه‏اى با افعال اختيارى وى ارتباط دارد، نظريه‏ى «كسب» را مطرح نموده‏اند.

1. شرح مواقف: 8 / 146.
2. الإبانة، ص 20.

دو مذهب كلامى اشعريه و ماتريديه، اختيار انسان را براساس كسب تفسير كرده‏اند. ظاهرا آنان اين اصطلاح را از قرآن كريم بر گرفته‏اند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن در مورد كارهايى كه انسان انجام مى‏دهد واژه‏ى كسب به كار رفته است؛ چنان كه مى‏فرمايد: «كلّ نفسٍ بما كسبت رهينة»(1) و «كلّ امرى‏ءٌ بما كسب رهين».(2)
از مطالعه‏ى مجموع اقوال و آراى متكلّمان اهل سنّت (اشعرى و ماتريدى) در تفسير كسب دو ديدگاه به دست مى‏آيد: ديدگاه نخست براى قدرت و اراده‏ى انسان در حدوث و وقوع فعل تأثيرى قايل نيست، ولى ديدگاه دوم براى قدرت و اراده‏ى انسان به نوعى تأثير در فعل او قايل است، اگر چه در چگونگى تأثيرگذارى آن وجوه مختلفى گفته شده است:

وجه اوّل: كسب يا تقارن فعل با قدرت

ديدگاه نخست، كسب را به تقارن فعل با قدرت و اراده‏ى انسان تفسير كرده است، يعنى فعل توسط خداوند ايجاد مى‏شود، ولى خداوند همزمان با ايجاد فعل، قدرت و اراده را نيز در انسان پديد مى‏آورد، ولى اين قدرت و اراده در تحقّق فعل و حدوث آن تأثيرى ندارد، و تنها نسبت آن با فعل، نسبت مقارنت زمانى است. اين مقارنت «كسب» ناميده مى‏شود، و مبناى تكليف و كيفر و پاداش انسان به شمار مى‏رود.(3)

1. مدّثر / 38.
2. طور / 21.
3. شرح المواقف: 8 / 164؛ شرح المقاصد: 4 / 226؛ شرح تجريد، قوشچى، ص 341.

 
نقـد

اين تفسير كسب، به هيچ وجه پاسخ‏گوى مشكل جبر در افعال نيست، زيرا اثبات قدرت فاقد تأثير با نفى آن، از نظر نتيجه، يكسان است. بدين جهت محقّقان از متكلّمان اشعرى به نارسايى آن اعتراف كرده‏اند؛ فخرالدّين رازى گفته است: «انّ الكسب اسم بلا مسمّى».(1)
شيخ محمود شلتوت گفته است:
«تفسير كسب به اين معنى، نه با معناى لغوى كسب سازگار است و نه با كاربردهاى قرآنى آن. گذشته از اين، چنين معنايى نمى‏تواند اصل تكليف دينى، و مسؤول بودن انسان را توجيه كند، زيرا تقارن مذكور ناشى از قدرت و اختيار انسان نيست. تا اين كه به لحاظ آن فعل به قدرت انسان نسبت داده شود، اگر صرف تقارن در نسبت دادن فعل به قدرت كافى باشد، بايد بتوان فعل را به قوا و صفات ديگر انسان نيز نسبت داد (مثلاً فعل خوردن همان گونه كه مقارن با قدرت انجام مى‏شود، مقارن با ديدن و شنيدن هم تحقّق مى‏يابد، پس، بايد بتوان خوردن را به ديدن يا شنيدن نسبت داد).
بنابر اين، مطابق تفسير ياد شده از كسب، انسان در واقع و نفس‏الأمر مجبور است، بدين جهت است كه برخى از علما گفته‏اند: «كسب اشعرى، هم چون نظريه‏ى «طفره» كه توسط نظّام مطرح شد، و نظريه‏ى «حال» كه توسط ابوهاشم معتزلى مطرح شد، از سخنان نادرست و فاقد معناست».(2)

1. تلخيص المحصّل، ص 333.
2. تفسير القرآن الكريم، ص 240 ـ 241؛ بحوث في الملل و النحل: 2 / 153.

وجه دوم: كسب يعنى عدم استقلال در تأثير

از سخنان برخى از متكلّمان اهل سنّت به دست مى‏آيد كه آنان تأثير قدرت انسان را در فعل او پذيرفته‏اند، ولى از به كار بردن كلمه‏ى خالق يا موجد و مانند آن در مورد انسان حذر مى‏كنند، زيرا (به اعتقاد آنان) واژه‏ى ياد شده بر استقلال فاعل در فعل خود دلالت مى‏كند، اما واژه‏ى كسب چنين دلالتى را ندارد، جُوينى در اين باره چنين گفته است:
«نفى اصل قدرت و استطاعت در انسان بر خلاف عقل و حس است، و اثبات قدرتى كه فاقد تأثير است، با نفى قدرت تفاوتى ندارد، چنان كه اثبات تأثير براى قدرت نه در اصل فعل، بلكه در حالات يا صفاتى كه نقشى در تحقّق فعل ندارد،(1) به قول به نفى تأثير تفاوتى ندارد، بنابر اين، بايد پذيرفت كه قدرت انسان حقيقتا در فعل او تأثير مى‏گذارد، اما نه در احداث و خلق آن، زيرا خلق به استقلال فاعل و ايجاد فعل از عدم دلالت مى‏كند، و انسان، همان گونه كه قدرت را در خود احساس مى‏كند، عدم استقلال در تأثير را هم در خود احساس مى‏كند.
بنابر اين، فعل انسان مستند به قدرت او است، و قدرت او به اسباب ديگر، و سرانجام به قدرت خداوند كه غنىّ مطلق است منتهى مى‏گردد».(2)

1. اشاره است به نظريه‏ى ابوبكر باقّلانى كه گفته است: قدرت انسان در حدوث فعل او تأثير ندارد، ولى در صفات عارضى بر فعل اثر مى‏گذارد. (الملل و النحل: 1 / 97 ـ 98).
2. الملل و النحل: 1 / 98 ـ 99.

ملاّ على قارى در شرح كلام ابوحنيفه كه گفته است: «جميع افعال العباد من الحركة و السكون كسبهم على الحقيقة، و اللّه‏ تعالى خالقها» چنين گفته است:
«اسناد افعال انسان به او نه از قبيل اسناد مجازى است، و نه از طريق اكراه و غلبه (جبر) است، بلكه آنان براساس تمايلات و خواسته‏هاى خود افعال خويش را برمى‏گزينند. نه آن گونه كه معتزله گفته‏اند كه انسان خالق افعال اختيارى خود باشد، و نه آن گونه كه جبريّه گفته‏اند، كه كسب و اختيار را از انسان به كلّى نفى كرده‏اند. و آيه‏ى كريمه‏ى «اياك نعبد و ايّاك نستعين»دليل بر نادرستى هر دو نظريه است.
حاصل آن كه: فرق ميان كسب و خلق در اين است كه كسب آن است كه كاسب در آن استقلال ندارد، ولى خلق آن‏است كه خالق در آن استقلال دارد».(1)
از عبارات ديگر متكلّمان ماتريدى نيز همين مطلب به دست مى‏آيد.(2) اين تفسير از كسب قابل قبول است، و به گونه‏اى به امر بين الأمرين كه نفى جبر و تفويض است باز مى‏گردد.

ج) أمربين الأمرين

أمربين الأمرين، كه حقيقت اختيار را در منزلت و مرحله‏اى وراى جبر و تفويض مى‏داند، اصطلاحى است كه توسط أئمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام مطرح شده است. حكماى اسلامى و متكلّمان اماميه در بحث‏هاى فلسفى و كلامى خود اين نظريه را برگزيده‏اند.

1. شرح الفقه الاكبر، ص 59 ـ 60.
2. در اين باره به كتاب «الكلام المقارن» از نگارنده رجوع شود.

سير تاريخى امربين الأمرين

از مطالعه‏ى روايات به دست مى‏آيد كه اين نظريه‏ى نخست توسط امام على عليه‏السلام مطرح گرديد، چنان كه روايت شده است كه على عليه‏السلام در باره‏ى شگفتى‏هاى روح و قلب انسان سخن مى‏گفت، در اين هنگام فردى برخاست و از امام خواست تا در باره‏ى «قدر» سخن بگويد. امام عليه‏السلام به خاطر غموض و دشوارى اين مسأله، طرح آن را در آن شرايط مصحلت نمى‏دانست و از سائل خواست تا از اين پرسش صرف نظر كند، ولى آن مرد بار ديگر سؤال خود را مطرح نمود و امام عليه‏السلام همچنان از بحث پيرامون «قدر» امتناع مى‏ورزيد، ليكن آن مرد از پرسش خود دست برنداشت و وقتى براى چهارمين مرتبه درخواست خود را تكرار كرد، امام عليه‏السلام فرمود: «لَمّا أبيت فانّه أمربين الأمرين، لاجبر و لاتفويض».(1)
در عصر امام حسن عليه‏السلام ، امام حسين عليه‏السلام و امام زين‏العابدين عليه‏السلام ، به خاطر شرايط سياسى ويژه‏اى كه توسط حاكمان اموى بر جهان اسلام حكومت مى‏كرد، رابطه‏ى مردم با خاندان وحى، قطع گرديده بود و حتّى در رابطه با احكام دينى و مسايل اعتقادى نيز به آنان رجوع نمى‏شد، بدين جهت احاديثى كه از آنان روايت شده، بسيار اندك است، و در خصوص «أمربين الأمرين» نيز روايتى به چشم نمى‏خورد، ولى در عصر امام باقر عليه‏السلام و امام صادق عليه‏السلام تا حدودى جوّ اختناق و استبداد در هم شكسته شده بود و مردم در زمينه‏ى مسايل و معارف دينى به اهل بيت عليهم‏السلام مراجعه مى‏كردند و آنان، توانستند نهضت فرهنگى عميق و ريشه‏دارى را پايه‏ريزى و تحكيم كنند. بدين جهت، احاديث فراوانى در زمينه‏هاى مختلف معارف دينى از آنان روايت شده است. و از آن جمله در باره‏ى نادرستى جبر و تفويض، و اين‏كه راه صحيح در اين مسأله، امربين الأمرين مى‏باشد، روايات بسيارى نقل گرديده است. در اين روايات دو مطلب عمده به چشم مى‏خورد: يكى بيان لطافت و دقيق بودن اين نظريه، و ديگرى تبيين و توضيح آن از طريق تمثيل.

1. بحار الانوار: 5 / 57.

جلوه‏اى از لطف الهى

فردى از امام صادق عليه‏السلام پرسيد: آيا خداوند بندگان را بر انجام گناهان مجبور نموده است؟
امام عليه‏السلام فرمود: خير. سائل پرسيد: پس حقيقت چيست؟ امام عليه‏السلام فرمود: «لطف من ربّك بين ذلك».(1)
كلمه‏ى لطف و لطافت در لغت به معناى ظرافت است و بر شى‏ء نامريى و امر دقيق گفته مى‏شود، و لطف يكى از صفات جمال الهى و لطيف از اسماى حسناى خداوند است. گاهى صفت ذات الهى بوده و ناظر به علم خداوند به دقايق امور مى‏باشد، و گاهى صفت فعل خداوند بوده و ناظر به تدبير ويژه و حكيمانه‏ى مبتنى بر رحمت الهى مى‏باشد.(2) از دو معناى ياد شده، معناى دوم مناسب با مقام است و در نتيجه مقصود از  لطف خداوند، كه حدّ وسط ميان جبر تفويض است اين است كه هر يك از جبر و تفويض، با عدل، حكمت و رحمت الهى، كه مبانى لطف فعلى خداوند به شمار مى‏روند، منافات دارد. بنابر اين ميان آن دو، راه سومى وجود دارد كه مبتنى بر لطف الهى بوده و بيانگر تدبير حكيمانه، عادلانه و رحيمانه‏ى خداوند است، و اين راه كه مظهر لطف الهى است، در عين حال حقيقتى است لطيف و دقيق كه درك آن، فراتر از انديشه‏هاى معمولى است، بدين جهت امام عليه‏السلام از تفسير آن براى سائل امتناع ورزيده است.

1. اصول كافى، ج1، باب الجبر و القدر، روايت 8.
2. يعبّر باللطافة و اللطف عن الحركة الخفيّة و عن تعاطى الأمور الدقيقة، و قد يعبِّر باللطائف عمّا لا تدركه الحاسة و يصح أن يكون وصف اللّه‏ تعالى به على هذا الوجه و ان يكون لمعرفته بدقائق الامور و ان يكون لرفقه بالعباد في هدايتهم... (المفردات، راغب، مادّه‏ى لطف).

جز عالمان حقيقت آن را نمى‏دانند

شخصى از امام صادق عليه‏السلام در باره‏ى جبر و قدر سؤال كرد. امام عليه‏السلام فرمود:
«لا جبر و لا قدر و لكن منزلة بينهما، فيما الحق التى لايعلمها الاّ العالم او من علمها ايّاه العالم».(1)

1. اصول كافى، ج 1، باب الجبر و القدر، روايت 10.

بيان مطلب در قالب مثال

در روايتى ديگر كه از امام صادق عليه‏السلام در باره‏ى حقيقت «امربين الأمرين» سؤال شد، فرمود: «مثل ذلك رجلٌ رأيته على معصية، فنهيته فلم يَنْتَهِ، فتركته ففعل تلك المعصية، فليس حيث لم يقبل منك فتركته كنت انت الذي امرته بالمعصية».
صدر المتألّهين رحمه‏الله در شرح اين حديث بيان جالبى دارد، مى‏گويد:
«انديشه و عقل بسيارى از حكما و دانشمندان از فهم و درك حقيقت «امربين الأمرين» فرو مانده است چه رسد به افراد معمولى و افكار سطحى، و مثالى كه امام عليه‏السلام انتخاب كرده است براى راهنمايى اين گونه افراد و افكار و حفظ اعتقاد آنان از انحراف به سوى جبر يا تفويض، روشنگر و گوياست، زيرا در اين مثال دو مطلب مورد توجه واقع شده است:
1. نهى گنه‏كار 2. باز نداشتن جبرى او از گناه.
مطلب نخست بيانگر اين مطلب است كه او به كلّى به خود واگذار نشده است و در نتيجه انديشه‏ى تفويض باطل است، چنان كه مطلب دوّم بيانگر مجبور نبودن او در مورد گناهى است كه انجام مى‏دهد».(1)

تفسير امام هادى عليه‏السلام

از امام هادى عليه‏السلام در زمينه‏ى جبر و تفويض و امربين الأمرين، رساله‏اى نقل شده است، اين رساله را على‏بن الحسين بن شعبه حرانى (از علماى شيعه در قرن چهارم هجرى) در تحف العقول و احمد بن على بن ابى‏طالب طبرسى (از علماى شيعه در قرن ششم هجرى) در احتجاج، نقل كرده‏اند كه جز در پاره‏اى تعابير، با يكديگر تفاوتى ندارند. بنا به نقل طبرسى اين رساله پاسخى است كه امام عليه‏السلام به نامه‏ى مردم اهواز داده است.

1. شرح اصول كافى، ص 416.

رساله‏ى مذكور از يك مقدّمه و سه بخش كلّى تشكيل گرديده است، كه يكى از اين بخش‏هاى سه گانه به شرح و تفسير امربين الأمرين اختصاص يافته و محور بحث نيز روايت امام صادق عليه‏السلام است كه فرمودند: «لا جبر و لا تفويض بل امربين الامرين»؛(1) رساله ياد شده حاوى نكات دقيق تفسيرى و كلامى است كه بررسى آن‏ها رساله جداگانه‏اى نياز دارد و از گنجايش اين بحث بيرون است و ما تنها به نقل قسمتى از آن بخش كه مربوط به امربين الأمرين است، بسنده مى‏كنيم:
«و لسنا ندين بجبر و لا تفويض، لكنّا نقول بمنزلة بين المنزلتين و هو الامتحان و الاختبار بالاستطاعة التي ملَّكنا اللّه‏ و تعبّدنا بها على ما شهد به الكتاب و دان به الائمّة الأبرار من آل الرسول صلوات اللّه‏ عليهم.»

1. در تحف العقول به جاى «بل امربين الامرين»، «ولكن منزلة بين المنزلين» آمده است.

امام هادى عليه‏السلام در عبارت فوق با ياد آورى اصل امتحان و تكليف الهى به نادرستى نظريه‏ى جبر اشارت نموده، و با يادآورى اين‏كه قدرتى كه انسان دارد موهبتى الهى است كه لحظه به لحظه از جانب خداوند به او اعطا مى‏گردد، به نادرستى نظريه‏ى تفويض پرداخته است. آن گاه براى توضيح اين حقيقت دقيق، مثالى را يادآور شده‏اند كه حاصل آن اين است:
هر گاه فردى مالك عبدى باشد و با اين‏كه از وضعيّت روحى و فكرى او آگاه است بخواهد او را آزمايش كند، در اين صورت قسمتى از اموال خود را به او تمليك مى‏كند و مواردى را كه صرف آن مال را در آن‏ها مى‏پسندد و مواردى را كه نمى‏پسندد به او متذكّر مى‏گردد و به او ياد آور مى‏شود كه اين مالكيّت، موقتى بوده و در پى آن زندگى طولانى‏ترى است، و اگر او اموال را در مواردى كه او مى‏پسندد مصرف كند، در نتيجه در آن زندگى طولانى از پاداش بسيار بهره‏مند خواهد بود، ولى اگر برخلاف آن عمل كند، مستوجب عقاب خواهد گرديد، و در طول مدتى كه عبد، مالك آن اموال است پيوسته او را نصيحت نموده، اندرز مى‏دهد، آنگاه پس از پايان يافتن آن مدت، عبد و اموال را به مالكيّت خالص خود برمى‏گرداند (با اين كه در طول مدّت مزبور نيز مالكيّت خود را به كلّى قطع نكرده بود) و به وعده‏ها و وعيدهاى خود جامه‏ى عمل مى‏پوشد، چنين عبد و مملوكى نه از جانب مولاى خود مجبور بوده و نه به كلّى به حال خود واگذار گرديده است، و نه جبر در مورد او صادق است و نه تفويض.
تطبيق اين مثال در مورد بحث چنين است كه بگوييم: مولى، خداوند بزرگ است و مملوك، فرزندان آدم، و مال، قدرت واسعه‏ى الهى است و فلسفه‏ى آزمايش، اظهار حكمت و قدرت پروردگار، و زندگانى موقّت، سراى دنياست و بخشى از مال كه تمليك عبد گرديده، قدرتى است كه خداوند به بندگان اعطا كرده است، و موارد صرف مال، دستورهاى پيامبران الهى، و مواردى كه از آن نهى گرديده، راه‏هاى شيطان مى‏باشد و زندگانى ابدى و وعده‏هاى الهى، سراى آخرت و نعمت‏هاى ابدى آن است.(1)

1. تحف العقول، ص 241 ـ 356، ط بصيرتى، قم؛ احتجاج طبرسى، ص 449 ـ 453، ط نشر المرتضى، مشهد.

تفسير فلسفى امربين الأمرين

تفسير فلسفى امربين الأمرين بر پايه دو اصل فلسفى استوار است:
1. به مقتضاى اصالت و وحدت حقيقت وجود، هستى در همه‏ى مصاديق و مراتب خود آثار ويژه‏اى دارد و استناد افعال و آثار موجودات ـ اعم از مجرد و مادى، جاندار و بى‏جان ـ به آن‏ها استناد حقيقى است. چنان كه رابطه‏ى عليّت و معلوليّت ميان موجودات نيز بر پايه‏ى همين اصل قابل تفسير است، يعنى وجود رابطه‏ى تكوينى و ملازمه‏ى وجودى ميان فعل و فاعل و اثر و مؤثّر.
2. هستى امكانى، هويّتى وابسته و نيازمند است، و اين وابستگى و فقر، عين ذات و هويّت اوست، نه زائد و عارض بر آن، زيرا در غير اين‏صورت، نوعى استقلال و غنا يافته و رقيب و همانند واجب الوجود بالذّات خواهد بود كه با اصل توحيد ذاتى خداوند منافات دارد، و از آن جا كه ايجاد، متفرّع بر وجود است، بنابراين، هستى‏هاى امكانى، همان گونه كه در وجود خود استقلال ندارند، در ايجاد و فعل نيز مستقل نخواهند بود.
نتيجه‏ى روشن دو اصل مزبور اين است كه افعال انسان، ارتباط تكوينى و حقيقى با قدرت و اراده‏ى او داشته و او حقيقتا فاعل كارهاى خود مى‏باشد ـ بنابراين، نظريه‏ى جبر باطل است ـ ولى از آن جا كه هستى او، آفريده‏ى خداوند و مخلوق اوست، فعل او نيز ـ در عين اين‏كه استناد تكوينى و حقيقى به او دارد ـ مستند به خداوند مى‏باشد، پس نظريه‏ى تفويض نيز باطل است. و چون اين دو استناد در طول يكديگرند نه در عرض، هيچ گونه تعارضى رخ نخواهد داد. اين تفسير از نوآورى‏هاى صدرالمتألّهين است، و پس از وى مورد قبول پيروان حكمت متعاليه صدرايى قرار گرفته است.(1) حكيم سبزوارى برهان مذكور را اين‏گونه به نظم آورده است:

1. اسفار: 6 / 378 ـ 373.

لكن كما الوجود منسوب لنا فالفعل فعل اللّه‏ و هو فعلنا(1)
از كسانى كه نظريه‏ى امربين الأمرين را بر همين اساس تفسير نموده، امام‏خمينى قدس‏سره است ذيلاً قسمتى از عبارت‏هاى معظم له را در اين باره از نظر گرامى محقّقان مى‏گذرانيم:
«بعد ما علم انّ التفويض و هو استقلال الممكن في الايجاد و الفاعلية، و الجبر و هو سلب التأثير عن الموجود و مزاولته تعالى الافعال و الاثار مباشرة و بلا وسط مستحيلان، اتّضح سبيل الأمر بين‏الأمرين و هو كون الموجودات الامكانية مؤثّرات لكن لا بالاستقلال، فمن عرف حقيقة كون الممكن ربطا محضا، عرف انّ فعله مع كونه فعله فعل اللّه‏ ... و هذا عين المنزلة بين المنزلتين و الأمر بين الأمرين ...».(2)

مطالعه‏ى كتاب نفس

بهترين راهنما براى درك اين مطلب عميق و چگونگى انتساب افعال انسان به خدادر عين انتساب به خود او، كتاب نفس است كه نسخه‏ى فشرده‏اى از عالم آفرينش است، چنان كه در قرآن كريم و روايات به مطالعه و تدبر در آن تاكيد شده است:

«وَ فى اَنْفُسِكُمْ، اَفَلا تُبْصِروُن»؛(3) «مَنْ عَرف نَفْسَه فقد عرف ربّه».(4)

1. شرح منظومه، مقصد3، فريده 2، غرر فى عموم قدرته تعالى.
2. طلب و اراده، ص 72 و 73؛ همچنين ر.ك: شرح الاسماء الحسنى، حكيم سبزوارى، ص 111؛ و اسرار الحكم، ص 110؛ قرة العيون، فيض كاشانى ص 358؛ نهاية الدراية، محقّق اصفهانى: 1 / 120.
3. زاريات / 21.

4. حديث نبوى معروف.

افعالى كه از هر يك از اعضا و قواى مختلف انسان سر مى‏زند، در عين اين‏كه انتساب حقيقى و تكوينى با آن عضو و قوّه دارد و حقيقتا فعل آن به شمار مى‏رود، فعل نفس نيز مى‏باشد. مثلا «ديدن و شنيدن» بدون شك فعل قوّه‏ى باصره و سامعه، و در عين حال فعل نفس مى‏باشد. بنابراين، نفس در عين اين كه يك واقعيّت است، ولى چون از سنخ مادّه و مادّيات نيست، محدود به مكان و جهت خاصى نبوده و بر همه‏ى اعضا و قواى انسانى، احاطه‏ى تدبيرى دارد، و هيچ يك از قواى بدنى بدون تدبير نفس كارى را صورت نمى‏دهد.
هويّت و وحدت نفس، پرتوى از هويّت و وحدت خداست، و نحوه‏ى انتساب و استناد همه‏ى هويت‏هاى امكانى و افعال و آثار آن‏ها به آفريدگار يكتا از سنخ انتساب و استناد افعال و آثار اعضا و قواى انسان به نفس او مى‏باشد.(1)

1. ر.ك: اسفار: 6 / 379 ـ 377؛ طلب و اراده، ص 82؛ جبر او اختيار ص 288.