![]()
حسن و قبح عقلى يكى از اصول و قواعد مهمّ كلامى است و به عنوان اساس و شالودهى
مسألهى عدل الهى به شمار مىرود. از اين روى متكلّمان عدليه در مبحث عدل الهى، قبل
از هر چيز به بحث در بارهى حسن و قبح عقلى پرداختهاند.
علاّمه حلّى در اين باره گفته است:
«اصل و قاعدهاى كه مسايل عدل بر آن مبتنى مىگردد اعتقاد به حكمت الهى است، يعنى
اين كه خداوند فعل ناروايى انجام نمىدهد و كار لازمى را ترك نمىكند. حسن و وجوب
تكليف، وجوب لطف و ديگر مسايل مربوط به عدل الهى بر اصل مذكور مبتنى مىباشد. و از
آنجا كه اين اصل بر قاعدهى حسن و قبح عقلى استوار است. مصنّف (ابننوبخت مؤلّف
كتاب الياقوت) بحث خود در بارهى عدل الهى ر
بااين مسأله آغاز كردهاست».(1)
اماميه و معتزله از طرفداران جدّى حسن و قبح عقلىاند. پيشوايان كلام اماميه
ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام مىباشند. آنان اعتبار و حجّيّت عقل را هم در مسايل
نظرى و هم مسايل عملى به رسميّت شناختهاند. امام صادق عليهالسلام فرمودهاست:
«فبالعقل عرف العباد خالقهم... و عرفوا به الحسن من القبيح».(2)
امام كاظم عليهالسلام از عقل در كنار وحى به عنوان حجّت الهى بر بشر ياد كرده است.
عقل حجّت درونى، و وحى حجّت بيرونى است.(3) علماى اماميه در اصول فقه از عقل به
عنوان يكى از مدارك و منابع احكام شرعى ياد كردهاند و قاعدهاى را به نام قاعدهى
ملازمه ميان حكم عقل و شرع به رسميّت شناختهاند.
معتزله نيز چونان اماميه به قاعده حسن و قبح عقلى اعتقاد دارند. در فصل قبل يادآور
شديم كه آنان عدل الهى را بر اساس حسن و قبح عقلى تفسير مىكنند و براى آن كه
اهتمام خود به اين مسأله را آشكار سازند آن را به عنوان يكى از اصول مذهب خويش بر
شمردهاند. مشايخ معتزله تصريح كردهاند كه ريشهى عقيدهى آنان در توحيد و عدل به
كلمات امام على عليهالسلام باز مىگردد.
1. انوار الملكوت في شرح الياقوت، ص 105.
2. اصول كافى، ج 1، كتاب العقل و الجهل، حديث 35.
3. همان، حديث 12.
ابن ابى الحديد گفته است: اين سخن امام على عليهالسلام كه فرموده است:
«التوحيد ألاّ تتوهّمه، و العدل الا تتهّمه»(1) بنياد انديشه معتزله در توحيد و عدل
است.(2)
پيروان مذهب ماتريديه(3) از اهل سنّت نيز حسن و قبح عقلى را پذيرفتهاند. تفتازانى
مىگويد: «ذهب بعض أهل السنّة وهم الحنفية إلى انّ حسن بعض الأشياء و قبحها ممّا
يدركه العقل كما هو رأى المعتزلة».(4) ابومنصور ماتريدى در كتاب «التوحيد» از عقل
به عنوان يكى از منابع معرفت انسان، در دينشناسى ياد كرده است.(5)
سرسختترين مخالفان و منكران حسن و قبح عقلى اشاعره(6) هستند. آنان اعتقاد به حسن و
قبح عقلى را يكى از بدعتهايى مىدانند كه در جهان اسلام پديد آمده است.ابن خلدون
آن جا كه از ظهور اشعرى و جدايى او از مذهب معتزله سخن گفته، از وى به عنوان كسى كه
عليه بدعتهاى معتزله و ديگران قيام كرده ياد نموده و در رأس آن بدعت اعتقاد به حسن
و قبح عقلى را بر شمرده است.(7)
1. نهج البلاغه، كلمات قصار، شمارهى 470.
2. شرح نهج البلاغه، چهارجلدى: 4 / 522.
3. پيروان ابومنصور ما تريدى، متوفّاى 333 ه .ق.
4. شرح المقاصد: 4 / 293.
5. التوحيد، 4، 5، 10، 178.
6. پيروان ابوالحسن اشعرى، متوفّاى 330 ه . ق.
7. مقدّمهى ابن خلدون، ص 464 ـ 465.
قاعدهى حسن و قبح عقلى دو ركن دارد:
ركن اول اين كه افعالى كه از روى دانايى و اختيار انجام مىشوند در نفسالامر و
واقع داراى جهت حسن يا قبح مىباشند. و اين مطلب عموميّت دارد. آنان بر اين اساس
معتقدند احكام شرعى تابع ملاكات (مصالح و مفاسد) واقعى و نفس الأمرى است. آن ملاكات
واقعى در حقيقت، فلسفهى احكام شرعى را تشكيل مىدهند. به عبارت ديگر، احكام شرعى
كاشف آن ملاكات واقعى و نفس الأمرى است.
در مقابل، اشاعره اين اصل را به كلى منكرند، آنان به هيچ وجه به وجود ملاكات
نفسالأمرى كه منشأ احكام شرعى به شمار آيند اعتقاد ندارند.
ركن دوم قاعدهى حسن و قبح عقلى اين است كه عقل بشر به صورت مستقل مىتواند ملاكات
واقعى و مصالح و مفاسد نفسالأمرى پارهاى از افعال را تشخيص دهد. البتّه درك و
شناخت جهات حسن و قبح همهى افعال از توان عقل بيرون است و بدين جهت است كه بشر به
وحى و نبوت نياز مبرم دارد.
در مقابل، اشاعره چنين توانايى معرفتى را براى عقل قايل نيستند. بنابراين، نزاع
ميان اشاعره و عدليه در باره ركن اوّل حسن و قبح عقلى از قبيل ايجاب و سلب كلّى
است. و نزاع آنها در بارهى ركن دوم از قبيل ايجاب كلى و سلب جزيى است. تقابل نخست
از قبيل تقابل تضاد، و تقابل دوم از قسم تقابل تناقض است. مىتوان ركن اوّل را مقام
ثبوت، و ركن دوم را مقام اثبات ناميد.
حاصل آن كه مثبتان و منكران حسن و قبح عقلى هم در مقام ثبوت اختلاف نظر دارند و هم
در مقام اثبات. جوينى(1) مىگويد:
«چنين نيست كه ما و معتزله در اين كه حسن و قبح دو وصف واقعى براى افعالاند اتّفاق
نظر داشته و فقط در طريق معرفت آن اختلاف داشته باشيم، بلكه ما به كلّى حسن و قبح
را به عنوان دو صفت حقيقى افعال قبول نداريم، حسن و قبح جز ورود امر و نهى شرعى
معنايى ندارد».(2)
همان گونه كه ياد آور شديم طرفداران حسن و قبح عقلى در بارهى مقام ثبوت به حسن و
قبح افعال به عنوان يك اصل كلّى اعتقاد دارند، امّا در مقام اثبات افعال را به سه
دسته تقسيم كردهاند:
1. افعالى كه عقل حسن و قبح آنها را به صورت بديهى مىشناسد، مانند: حسن عدل و قبح
ظلم و حسن راستگويى نافع و دروغگويى مضرّ.
2. افعالى كه حسن و قبح آنها را با تأمّل و تفكّر تشخيص مىدهد، مانند: حسن
راستگويى مضرّ و قبح دروغگويى نافع.
3. افعالى كه عقل به كلّى از درك حسن و قبح آنها عاجز است، مانند: حسن روزه گرفتن
ماه رمضان و قبح روزه گرفتن روز اوّل ماه شوال.(3)
1. ابوالمعالى جوينى ملقّب به امام الحرمين، متوفّاى 478 ه .ق. سومين شخصيت كلام
اشعرى به شمار مىرود.
2. الارشاد، ص 228-230.
3. ارشاد الطالبين، ص 254 ـ 255.
حسن قبح كاربردهاى گوناگونى دارد. اشاعره مدعىاند كه حسن و قبح عقلى را در بارهى
برخى از كاربردهاى حسن و قبح قبول دارند و تنها در يكى از كاربردهاى آن قبول
ندارند. اين كاربردها عبارتاند از:
1. كمال و نقص: از علم به عنوان صفت كمال و از جهل به عنوان صفت نقص ياد مىشود،
چنان كه شجاعت را صفت كمال و جبن را صفت نقص مىشناسند.
2. سازگارى و ناسازگارى با طبع و ذوق انسان: انسان برخى از غذاها، صداها، بوها و
منظرهها را مىپسندد و برخى از آنها را نمىپسندد.اين گونه حسن و قبحها نسبى است
يعنى نسبت به انسانهاى مختلف و زمانها و شرايط گوناگون تفاوت مىكند.
3. سازگارى و ناسازگارى با اغراض و منافع: انسان واقعه ياكارى را كه با غرض و منفعت
او سازگار باشد خوب مىداند و واقعه يا كارى راكه با هدف و نفع او ناسازگار باشد بد
مىنامد.اين گونه حسن و قبح نيز ـ بسان مورد قبل ـ نسبى و متغيّر است.
4. برخى از كارها به گونهاى است كه عرف و عقلا فاعل آن راستايش مىكنند: مانند:
عدالت پيشگى، راستگويى، امانتدارى، وفاى به وعده، و برخى از كارهابه گونهاى است
كه عرف و عقلا آن را نكوهش مىكنند مانند: ستمگرى، دروغگويى، خيانت در امانت،
پيمان شكنى، خلف وعده و ... .
دستهى اوّل را كارهاى خوب و دستهى دوم را كارهاى بد مىنامند. از طرفى اين گونه
كارها زمينهساز پاداش و كيفر اخروى نيز مىباشند.
بنابراين، كارهاى خوب به كارهايى گفته مىشود كه فاعل آنها مورد مدح و ستايش مردم
در دنيا و مستحقّ پاداش الهى در آخرت مىباشند، و كارهاى بد كارهايىاند كه فاعل
آنها مستحقّ نكوهش در دنيا و سزاوار كيفر الهى در آخرت مىباشند.
متكلّمان اشعرى گفتهاند: ما حسن و قبح عقلى به معناى سه گانهى نخست را قبول
داريم، آن چه محلّ نزاع است معنى يا كاربرد چهارم حسن و قبح است.(1)
در اين جا لازم است چند نكتهى مهم را ياد آور شويم:
1. حسن و قبح به معنى سازگار و ناسازگار با طبع و ذوق انسان را بايد حسن و قبح طبعى
يا ذوقى ناميد و نه حسن و قبح عقلى. پس اين معنا موضوعا از بحث ما بيرون است.
2. حسن و قبح به معناى دوم را اگر حسن و قبح عقلى بدانيم مربوط به عقل سودگرا و
لذّتگرا است، عقلى كه اسير شهوت و نفس امّاره شده است نه يك عقل ارزش گرا.
چنين حسن و قبحى ـ خواه به حسن و قبح عقلى به معناى چهارم قايل شويم يا نه ـ در
جهانبينى اسلامى ارزش و اعتبارى ندارد. آرى، اگر مقصود از غرض و نفع، مصالح و
مفاسد عمومى باشد، جنبهى ارزشى داشته و از ثبات و كلّيّت نيز برخوردار است.
3. اين كه عقلاى بشر فاعل برخى از كارها را مىستايند، و فاعل برخى ديگر را نكوهش
مىكنند، بدون دليل و جهت نيست، جهت آن، اين است كه آنان اين گونه كاره
را نشانهى كمال يا نقص فاعل آن مىشناسند. و نيز تأمين كنندهى مصالح و مفاسد
عمومى بشر مىدانند. بنابر اين، قبول حسن و قبح عقلى به معناى كمال و نقص يا مصالح
و مفاسد عمومى، مستلزم پذيرش حسن و قبح عقلى به معناى چهارم خواهد بود. قبول يكى و
رد ديگرى نوعى سفسطهگرى بيش نيست.
1. تلخيص المحصل، ص 339؛ شرح المواقف: 8 / 183.
4. پاداش و كيفر اخروى با ستايش و نكوهش دنيوى تفاوت ماهوى ندارد، تفاوت آنها يكى
به زمان آن دو است و ديگرى به فاعل آن دو، ستايش و نكوهش دنيوى مربوط به بشر، و
پاداش و كيفر اخروى فعل خداوند است. بنابر اين استناد به اين كه پاداش و كيفر فعل
خداوند است، و عقل را به آن راهى نيست، موجّه و منطقى نخواهد بود. آن چه مربوط به
عقل است، درك استحقاق نيكوكاران و بدكاران نسبت به پاداش و كيفر اخروى است. نه اين
كه عقل در صدد تقنين و جعل قانون در اين باره باشد.
از اين جا روشن شد كه قراردادن پاداش و كيفر در عنوان مسأله، كار ناصوابى نيست، و
ماهيّت مسأله را نيز تغيير نمىدهد.(1)
5. در اين كه عقلاى بشر كارهايى را مىپسندند و كارهايى را نمىپسندند، يعنى فاعل
برخى از كارها را مستحقّ ستايش و پاداش، و فاعل برخى ديگر را مستحقّ كيفر و نكوهش
مىدانند، جاى ترديد نيست، اين مطلب به پيروان شرايع نيز اختصاص ندارد. هرگاه از
عقلاى بشر سؤال شود كه چرا آنان چنين حكمى را صادر مىكنند؟ پاسخ خواهد آمد، چون
اين كارها كمال و نقص بشر را در پى دارد، يا اين كه مايهى صلاح و فساد جامعه
بشرى است. حسن و قبح عقلى نيز معنايى جز اين ندارد. يعنى كمال و نقص، يا مصالح و
مفاسد عمومى منشأ و ملاك حسن و قبح افعال را تشكيل مىدهند؛ بنابراين، انكار حسن و
قبح عقلى، انكار امرى بديهى است كه مورد اجماع عقلاى بشر نيز مىباشد.
1. در اين باره به كتاب القواعد الكلامية از نگارنده رجوع شود.
عقل، قوّهاى است كه انسان به وسيلهى آن مىتواند حقايق و امور كلّى را بشناسد. آن
چه را كه انسان مىشناسد دو گونه است: گاهى حقايق و امورى است كه تحقّق آنها خارج
از اراده و اختيار و توان انسان است. مانند: واقعيّتهاى طبيعى و ماوراى طبيعى. و
گاهى، حقايقى است كه تحقّق آنها در حوزهى اراده، اختيار و توان انسان است، مانند:
همهى افعال اختيارى بشر. باتوجّه به اين دو گونگى، كه در اصل مربوط به متعلّق
شناخت عقلى است، عقل را به نظرى و عملى تقسيم كردهاند. از سوى ديگر ادراكات دستهى
اوّل مستقيما به عمل انسان مربوط نمىشود، ولى ادراكات دستهى دوم با عمل اختيارى
انسان ارتباط مستقيم دارد.
براين اساس گفتهاند: عقل نظر امورى را درك مىكند كه دانستن آنها مطلوب است
(ماينبغي أن يعلم) و عقل عملى امورى درك مىكند كه عمل به آنها مطلوب است (ماينبغي
أن يُعمل).(1)
1. در بارهى تفاوت عقل نظرى و عقل عملى اقوال ديگرى نيز گفته شده است. جهت تحقيق بيشتر در اينباره به كتاب القواعدالكلامية از نگارنده رجوع شود.
عقل مورد بحث در مسألهى حسن و قبح عقلى، عقل عملى است نه عقل نظرى.
اشاعره اعتبار و حجّيّت عقل را در قلمرو ادراكات نظرى قبول دارند، آن چه را كه آنان
انكار مىكنند، اعتبار و حجّيّت عقل در قلمرو ادراكات عملى است. بدين جهت است كه
آنان در بحثهاى مربوط به اثبات ذات و صفات الهى و توحيد هم چون عدليه، از روش عقلى
و دلايل عقلى استفاده مىكنند.
ديدگاههاى ويژهاى كه در اين باره دارند، ناشى از تأمّلات عقلى آنان است، نه ناشى
از روش كلامى آنان. مثلاً آنان به جاى أصل علّيّت، «عادة اللّه» را پيشنهاد
كردهاند، اين ديدگاه ناشى از يك بحث و استدلال عقلى است كه آنان آن را درست
دانستهاند. و آن اين كه اعتقاد به اصل علّيت ـ به زعم آنان ـ با اصل توحيد در
خالقيّت منافات دارد. اين تفكّر كلامى آنان مانند انديشهى كلامى غالب متكلّمان ـ
اعم از اشعرى، معتزلى و امامى ـ است كه اعتقاد به موجودات قديم زمانى را با توحيد
ذاتى ناسازگار مىدانند. نكتهاى كه ياد آور شديم نكتهاى است دقيق كه غالباً مورد
غفلت قرار گرفته است.
متكلّمان عدليه بر اثبات حسن و قبح عقلى دلايل بسيارى اقامه كردهاند. در اينجا به بيان سه دليل بسنده مىشود.
اگر به تاريخ عقايد و آراى بشر رجوع كنيم اين مطلب را به روشنى خواهيم يافت كه برخى
از قضاياى حسن و قبح مورد قبول همه عقلاى بشر بوده است. چنان كه در جوامع كنونى نيز
اين قضايا پذيرش همگانى دارد. حسن عدل، راستگويى، وفادارى، خير خواهى، نوعدوستى،
امانتدارى، و قبح ظلم، دروغگويى، خيانت پيشگى، بدخواهى، عداوتورزى و پيمان شكنى
از چنين ويژگى برخوردارند. حتّى كسانى كه به اين اصول اخلاقى پايبند نبوده و
نيستند، از جنبهى نظرى آنها را استوار مىدانند، و به گونهاى كار خويش را توجيه
مىكنند.
اكنون بايد ديد، منشأ اين اجماع عقلى چيست؟ نمىتوان آن را بر اساس آداب و رسوم، يا
باورهاى دينى و مذهبى تفسير كرد، چرا كه امور ياد شده مورد اتفاق و اجماع آنان
نيست. آن چه مىتواند به عنوان منشأ اين اجماع عقلايى به شمار آيد، چيزى جز عقل و
فطرت بشر كه وجه مشترك ميان آدميان است نمىباشد.(1)
1. در بارهى اين استدلال به كتابهاى: الياقوت في علم الكلام، ص 45؛ انوار الملكوت، ص 104؛ كشف المراد، مبحث حسن و قبح عقلى؛ نهج الحق و كشف الصدق، ص 83؛ قواعد المرام، ص 104 رجوع شود.
اعتقاد به حسن و قبح شرعى بدون قبول حسن و قبح عقلى، معقول نيست؛ زيرا اثبات و
شناخت حسن و قبح شرعى از دو راه ممكن است، يكى از راه اخبار شرعى و ديگرى از راه
اوامر و نواهى شرعى. هر گاه پيامبر الهى از حسن يا قبح فعلى خبر دهد، يا به فعلى
امر كند، يا از آن نهى نمايد مىتوان حسن و قبح شرعى آن را شناخت. اما اين مطلب در
گرو آن است كه پيش از آن دو اصل را پذيرفته باشيم:
الف) پيامبر دروغ نمىگويد.
ب) پيامبر در اوامر و نواهى خود جدّى است و از هزل و لغو پيراسته است.
بديهى است احراز اين دو مطلب از طريق شرع مستلزم دور و مصادره به مطلوب است.
بنابراين راهى جز پذيرش حسن و قبح عقلى وجود ندارد. يعنى بايد لااقل قبح دروغگويى
و هزل و لغو را به حكم عقل بپذيريم تا بتوانيم حسن و قبح شرعى را اثبات كنيم.
محقّق طوسى دليل فوق را با عبارتى موجز چنين بيان كرده است:
«و لا نتفائهما مطلقا لو ثبتا شَرعا» يعنى اگر حسن وقبح فقط از طريق شرع اثبات شود،
و حسن و قبح عقلى را نپذيريم، حسن و قبح شرعى نيز ثابت نخواهد شد، و در نتيجه حسن و
قبح به صورت مطلق و به كلى نفى خواهد شد. اين مطلب بر خلاف ضرورت شرايع آسمانى است.
يكى از جامعترين و استوارترين راههاى شناخت پيامبران الهى معجزات آنان است. بدين
جهت است كه قرآن كريم هر جا از ارسال پيامبران سخن مىگويد، از همراه بودن بيّنه با
آنان ياد مىكند. دلالت معجزه بر صدق دعوى نبوت مبتنى بر حسن و قبح عقلى است، زيرا
تا نبوت فردى اثبات نشده است نمىتوان راستگويى او را به صورت كامل تصديق كرد، و
حتّى اين كه او در گذشته راستگو بوده است دليل قطعى بر اين كه در آينده هم راستگو
خواهد بود نيست.
از طرفى، معجزه در صورتى بر راستگويى او در دعوى نبوت دلالت مىكند كه دادن معجزه
به دست انسان دروغگو قبيح باشد. و پيراسته بودن خداوند از هر گونه فعل قبيح را نيز
قبلاً بپذيريم. از آن جا كه اثبات اين دو مطلب (قبح دادن معجزه به دروغگو، و
پيراسته بودن خداوند از فعل قبيح) از طريق شرع مستلزم دور و مصادره به مطلوب است،
بنابر اين براى احراز راستگو بودن مدّعى پيامبرى، راهى جز قبول اصل حسن و قبح عقلى
وجود ندارد.(1)
1. نهج الحق و كشف الصدق، ص 84؛ قواعد المرام، ص 104.
فضل بن روزبهان اشعرى در ردّ اين استدلال گفته است:
«دادن معجزه به دست افراد دروغگو امتناع عقلى ندارد، ولى امتناع عادّى دارد، يعنى
عادت و رويهى خداوند براين بوده است كه معجزه را به راستگويان بدهد نه
دروغگويان. واين محال عادى در ين بحث جايگزين محال عقلى و راهگشاى بشر در شناخت
پيامبران بوده است».(1)
بايد پرسيد راه تشخيص «عادةاللّه» در اين باره چيست؟ دو فرض بيشتر وجود ندارد،
يكى روش استقرا و مطالعهى حالات پيامبران الهى و ديگرى تحليل عقلى.
راه نخست پذيرفته نيست، زيرا اوّلاً: در بارهى نخستين پيامبران الهى پاسخگو
نخواهد بود، چون استقرا در گرو مشاهدههاى مكرّر و متوالى است و با يك يا چند مورد
محدود به دست نمىآيد. و ثانيا: نتيجهاى كه از استقرا به دست مىآيد ظنّى است نه
يقينى، چگونه مىتوان اصل نبوّت را كه از عقايد دينى است بر يك مطلب ظنّى مبتنى
كرد. «إنّ الظنّ لا يغنى من الحقّ شيئا».
راه دوم (تحليل عقلى) همان حسن و قبح عقلى است كه بيان آن گذشت.
1. دلائل الصدق: 1 / 36، به نقل از فضل بن روزبهان اشعرى.