![]()
ايمان به قضا و قدر الهى از اصول جهانبينى توحيدى است، گذشته از اين كه قضا و
قدر در بسيارى از آيات قرآن وارد شده و مقتضاى ايمان به قرآن، ايمان به قضا و قدر
است، در روايات اسلامى بر لزوم ايمان به قضا و قدر تأكيد شده است.
1. امام على عليهالسلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت كرده كه فرمود:
«لايؤمن عبد حتى يؤمن بأربعة: حتّى يشهد ان لا اله الاّ اللّه وحده لا شريك له، و
أنّى رسول اللّه بعثني بالحق، و حتّى يؤمن بالبعث بعد الموت، و حتّى يؤمن
بالقدر».(1)
1. بحار الانوار: 5 / 88؛ سنن ابن ماجه: 1 / 32.
2. در حديث ديگرى امام على عليهالسلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت كرده كه خداوند در حديث قدسى فرمود:
«مَن لم يرض بقضائي و لم يؤمن بقدري فليلتمس إلها غيرى».(1)
3. أصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده كه خطاب به فردى فرمود:
«ان كنت غير قانع بقضاء اللّه و قدره فاطلب ربَّا سواه».(2)
4. در حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود:
«لا يؤمن أحدكم حتّى يؤمن بالقدر، خيره و شرّه و حلوه و مرّه».(3)
از آن جا كه قضا و قدر با سرنوشت انسان ارتباط مستقيم دارد، پيوسته مورد توجّه و گفتوگو بوده است. اين گفتوگوها از حوزهى بحثهاى تخصّصى و آكادميك هم فراتر رفته و رنگ عمومى به خود گرفته است. اين امر سبب شده است كه در موضوع قضا و قدر تفسيرى عاميانه رواج يابد كه با اصل اختيار و آزادى انسان در تعارض آشكار است، از اين روى، معمولاً برداشتهاى عاميانه و سطحى از قضا و قدر، برداشتهايى جبرآلود بوده و گاهى بر برخى از صاحب نظران نيز تأثير نهاده و در نظم و نثر فارسى و عربى و غيره بازگو شده است. دو بيت ذيل نمونهاى از اين طرز تفكّر است.
گليم بخت كسى را كه بافتند سياه به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
* * *
1. التوحيد، شيخ صدوق، باب القضاء و القدر، حديث 11.
2. همان، حديث 13.
3. همان، حديث 27؛ سنن ابن ماجه: 1 / 34.
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يا رب از مادر گيتى، به چه طالع زادم؟
در جهان اسلام بحث قضا و قدر پيوسته مطرح بوده است. از گزارشهاى تاريخى به دست
مىآيد كه در عصر صحابه و خلفا يكى از مسايل كلامى مورد بحث و گفتوگو، مسألهى قضا
و قدر بوده، و برداشت برخى از آنان از اين اصل دينى، برداشتى جبرآميز بوده است. اين
برداشت نادرست سبب شد كه كسانى كه مىخواستند از اصل اختيار انسان دفاع كنند، اصل
قضاو قدر الهى را در بارهى افعال اختيارى انسان انكار كنند، و به تفويض قايل شوند،
آنان را قدريّه و مفوِّضه مىنامند.
هم چنين از گزارشهاى تاريخى به دست مىآيد كه معاويه و ديگر حكام اموى، از
انديشهى جبر براساس قضا و قدر الهى طرفدارى مىكردند، چرا كه با اين نظريه
مىتوانستند كارهاى ناشايست و ستمكارانهى خود را به عنوان چيزى كه مقتضاى قضا و
قدر الهى است، توجيه نمايند.
ائمّهى اهل بيت عليهمالسلام تلاش فكرى و فرهنگى گستردهاى را در تبيين و تفسير
صحيح قضا و قدر الهى به كار بستهاند. كه در احاديثى كه از آنان در اين باره روايت
شده است، بازگو گرديده است. آنان در عين تأكيد بر اصل قضا و قدر به عنوان يكى از
اصول جهانبينى اسلامى، با تفسير جبر آلود آن به شدت مخالفت مىكردند، چنان كه
ديدگاه قدريّه و مفوِّضه را نيز مردود مىدانستند، آنان قضا و قدر را براساس
«امربين الامرين» تفسير مىكردند كه در فصل قبل بيان گرديد.(1)
1. براى آشنايى بيشتر در اين باره به كتاب «جبر و اختيار» بحثهاى استاد جعفر سبحانى، نگارش على ربّانىگلپايگانى و كتاب «فرق و مذاهب كلامى» از نگارنده رجوع شود.
واژهى قضا در لغت به معنى «فصل و قطع» و زدايندهى ابهام و ترديد است كه گاهى به
صورت قول، و گاهى به صورت فعل تبلور مىيابد. واژهى قضا در آيهى كريمهى «و قضى
ربك ان لا تعبدوا الاّ ايّاه» به معناى قضاى قولى خداوند، و كلمهى قضا در آيهى
(فقضيهُنّ سبع سموات فى يؤمين» ناظر به قضاى فعلى خداوند است. چنان كه در عبارت
«قضى الحاكم بكذا» مقصود قضاى قولى بشرى، و مقصود از واژهى «قضيتم» در آيهى «فاذا
قضيتم مناسككم» قضاى فعلى انسان است.(1)
در همهى مواردى كه واژهى قضا به كار مىرود گونهاى قطعيت و حتميت اعتبار گرديده،
و ابهام و ترديدى در ميان نيست. مثلاً حاكم در منازعات را بدان جهت قاضى مىگويند
كه مورد نزاع را از حالت ابهام و ترديد بيرون برده، و حكم آن را قطعى مىسازد.
تصديق علمى را از آن جهت قضيه مىگويند كه از حالت شك و ترديد بيرون رفته و سلب يا
ايجاب يكسره و قطعى مىشود، مرگ را بدان جهت قضى مىگويند كه پايان حيات انسان را
قطعى مىسازد.
1. مفردات، راغب، كلمهى قضى.
2. طلاق / 7.
واژهى قَدَر يا قَدْر در لغت به معنى اندازه و ارزش چيزى است. گاهى نيز به معنى
محدوديت و ضيق به كار مىرود: «وَ مَنْ قُدِر عليه رزقه»(2) در اين كاربرد نيز
معناى
قدر و اندازهى مورد نظر است، يعنى افرادى كه در تنگدستى زندگى مىكنند، مقدار ثروت
آنها محدود است.(1)
اكنون اگر قضا و قدر را در بارهى جهان آفرينش و افعال الهى به كار ببريم معناى آن
دو چنين خواهد بود كه قضاى تكوينى خدا عبارت است از حتميّت و قطعيّتِ موجودات، و
قدر تكوينى خداوند عبارت است از مقدار و اندازهى مخصوص هر يك از موجودات.
توضيح اين كه هر پديدهاى تا به مرز وجوب و قطعيّت نرسد موجود نخواهد شد، (الشيء
مالم يجب لم يوجد)، و از طرفى، وجوب و قطعيت موجودات ممكن، از ناحيه علّت تامّهى
آنها حاصل مىشود. و علّت تامهى موجودات جز با مشيّت و ارادهى الهى حاصل نخواهد
شد. بنابراين، وجوب و حتميّت موجودات كه مستند به مشيّت و ارادهى خداوند است،
«قضاى تكوينى» الهى است.
از سوى ديگر، هر موجودى از موجودات عالم آفرينش، ظرفيت و قابليت و ويژگىهاى مخصوص
به خود را دارد. اين ويژگىها ناشى از اسباب و علل آنهاست كه سرانجام به علم و
افاضهى الهى باز مىگردد. اين ويژگىهاى تكوينى «قدر تكوينى» الهىاند.
1. مقاييس اللغة، ص 877.
از توضيح مذكور روشن شد كه قدر تكوينى الهى دو مرتبه دارد: مرتبهى علمى و مرتبهى
عينى و فعلى؛ اندازه و ويژگىهاى موجودات كه با آنها همراه است، قدر عينى و فعلى
است، و علم ازلى الهى به اين ويژگىها و اندازهها، كه در حقيقت منشأ تحقّق موجودات
است، «قدر علمى» مىباشد.
اما قضاى تكوينى خداوند، به مقام فعل الهى اختصاص دارد. البته از آن جا كه بازگشت
آن به اراده و علم ذاتى خداوند است، مىتوان علم و ارادهى ذاتى خداوند كه سرچشمهى
حتميت و وجوب موجودات مىگردد را «قضاى ذاتى» (در مقابل قضاى فعلى) دانست.(1)
در حديثى كه از امام رضا عليهالسلام روايت شده است، قضا و قدر به معنايى كه بيان
گرديد ـ البتّه به صورت موجز ـ تفسير شده است. امام عليهالسلام در تفسير قدر
فرموده است: «هي الهندسة و وضع الحدود في البقاء و الفناء» و در تفسير قضا فرموده
است: «هو الابرام و إقامة العين»(2)
1. ر.ك الميزان: 13 / 72 ـ 73 و 12 / 144؛ نهاية الحكمة، مرحلهى دوازدهم، مبحث قضا
و قدر.
2. اصول كافى، ج 1، باب جبر و قدر.
قضا و قدر تشريعى مربوط به فعل تشريعى خداوند است كه در ارتباط با انسان و موجودات ديگرى چون او (مكلّفان) مطرح مىشود و از اين جهت دايرهى آن محدودتر از قضا و قدر تكوينى الهى است. مقصود از قضاى تشريعى اين است كه حكم افعال بشر از نظر احكام تكليفى و وضعى به مشيّت و ارادهى الهى باز مىگردد، او است كه حقّ حكمرانى به معنى تشريع و تقنين را دارد: «ان الحكم الا لِلّه»، اين حكم الهى اندازههاى خاصّى دارد كه در قالب وجوب و حرمت، و استحباب و كراهت، و اباحه، (در احكام تكليفى) و صحّت و بطلان و زوجيّت و مانند آن (در احكام وضعى) تبلور مىيابد چنان كه مىفرمايد:
«و قَضى ربّك ألاّ تعبدوا إلاّ ايّاه و بالوالدين إحسانا».(1)
در اين آيهى كريمه هم قضاى تشريعى خداوند مطرح شده است و هم قدر تشريعى الهى، اصل
حكم و تشريع قضاى تشريعى، و وجوب پرستش خدا، و حرمت پرستش غير خدا، و وجوب يا
استحباب احسان به پدر و مادر قدر تشريعى الهى است.
فلاسفهب اسلامى قضا و قدر الهى را به گونهاى مختلف تفسير كردهاند، از نظر
فلاسفهى مشايى قضاى الهى عبارت است از صور علمى موجودات عالم طبيعت كه در عالم
عقول و مفارقات وجود دارد. بنابر اين، قضا از نظر آنان مرتبهاى از عالم آفرينش است
كه جدا از ذات خداوند تحقّق دارد، و قدر عبارت است از وجود موجودات طبيعى در نشأة
طبيعت.(2)
صدر المتألّهين، قضاى الهى را به علم ذاتى و ازلى خداوند به موجودات تفسير كرده
است، به اعتقاد وى، قدر الهى عبارت است از وجود صور موجودات مادّى در عالم نفوس نه
عالم عقول.(3)
1. اسراء / 23.
2. شرح الاِشارات: 3 / 317.
3. الأسفار الأربعة: 6 / 291 ـ 292.
علاّمهى طباطبايى، قضاى الهى را به ذاتى و فعلى تقسيم كرده است، قضاى فعلى، قطعيّت
و وجوب موجودات است كه از علّت تامّهى آنها ناشى مىشود، و قضاى ذاتى، علم ذاتى
خداوند به اين وجوب و ضرورت است. و از آن جا كه علم الهى علم فعلى است و در سلسله
علل موجودات قرار دارد، مىتوان آن را قضاى ذاتى ناميد.
از نظر وى، قدر به دو گونهى علمى و عينى تقسيم مىشود. آن چه پيش از اين در تفسير
قضا و قدر تكوينى بيان كرديم، بر گرفته از آراى علاّمهى طباطبايى بود. بدين جهت
تكرار آن در اين جا لزومى ندارد.
اشاعره، قضاى الهى را به ارادهى ازلى خداوند تفسير كردهاند و ايجاد موجودات را به
مقدار و اندازههاى معيّن از نظر ذات و صفات آنها، قدر الهى دانستهاند.(1)
معتزله و اماميه در تفسير قضا و قدر ديدگاه يكسانى دارند. آنان قضاى را به امور ذيل
تفسير كردهاند:
1. قضا و قدر به معنى آفريدن مانند: «فقضا هُنّ سبع سموات فى يومين»(2) و «قدَّر
فيها أقواتها».(3)
2. قضا به معنى الزام مانند «و قضى ربك الاّ تعبدوا إلاّ إيّاه»(4)، و قدر به معنى
كتابت و مقرّر داشتن مانند: «نحن قدَّرنا بينكم الموت».(5)
1. شرح المواقف: 8 / 180.
2. فصّلت / 12.
3. فصّلت / 10.
4. اسراء / 23.
5. واقعه / 60.
3. قضا و قدر به معنى اعلان و اخبار. مانند: «و قضينا الى بنى اسرائيل فى
الكتاب»(1) يعنى به آنان خبر داديم و اعلان نموديم. و «الاّ امرأته قدّرناها من
الغابرين».(2) (3)
از نظر اشاعره قضا و قدر الهى افعال انسان را هم چون ديگر پديدهها شامل مىشود.
اما متكلّمان عدليه، قضا و قدر به معنى خلق و آفرينش را شامل افعال بشر نمىدانند،
از نظر آنان تنها معناى سوم قضا و قدر، يعنى اعلان و اخبار عموميت دارد و شامل
افعال انسان نيز مىشود. مبناى اين دو ديدگاه اين است كه اشاعره به خلق افعال
قايلند، ولى عدليه خلق افعال را قبول ندارند. مقصود از خلق افعال اين است كه افعال
انسان بدون واسطه قدرت و ارادهى او، مخلوق و آفريدهى خداوند است.
از نظر عدليه اعتقاد به خلق افعال دو پى آمد نادرست دارد، يكى مجبور بودن انسان، و
ديگرى انتساب افعال نارواى انسان به خداوند.
و از نظر اشاعره انكار خلق افعال اصل توحيد در خالقيّت را خدشهدار مىسازد.
1. اسراء / 4.
2. نمل / 57.
3. كشف المراد، مقصد سوم، فصل سوم، مسئله هشتم؛ شرح المقاصد: 4 / 265.
مىتوان گفت: هر يك از اشاعره و عدليه بخشى از حقيقت را گفتهاند، رأى درست در اين مسأله اين است كه خلق افعال را بپذيريم اما نه بدان صورت كه اشاعره گفتهاند، بلكه براساس نظام اسباب و مسبّبات؛ بر اين اساس، قدرت و ارادهى انسان، در طول قدرت و ارادهى خداوند، در افعال او مؤثّر است، بنابر اين، انسان مجبور نخواهد بود. و از طرفى، چون ارادهى انسان در جهتگيرى فعل از نظر حسن و قبح نقش تعيين كننده دارد، انتساب قبايح افعال به خداوند لازم نخواهد آمد. حاصل آن كه، سخن عدليه در اين كه قضا و قدر الهى به معنى خلق و آفرينش را شامل افعال بشر ندانستهاند، صحيح نيست، زيرا با توحيد در خالقيّت و عموميّت قدرت و آفرينش الهى منافات دارد، «اللّه خالق كلّ شىء» و سخن اشاعره در اين كه در مسألهى خلق افعال، اسباب و وسايط را ناديده گرفته، و افعال بشر را مستقيما مخلوق خدا مىدانند، نه از طريق قدرت و ارادهى او، نادرست است، چرا كه هم بر خلاف وجدان و عقل است، و هم با نصوص قرآن كه اسباب و وسايط را در آفرينش و تدبير جهان پذيرفته است، مخالفت دارد، و هم مستلزم جبر در افعال و انتساب قبايح به خداوند مىگردد.
بر اساس مطالب ياد شده مشكل لزوم راضى بودن به قضاى الهى نيز حل مىشود، مشكل اين
است كه رضا به قضاى الهى لازمهى ايمان و واجب است. هر گاه قضا به معنى خلق و
آفرينش باشد، افعال نارواى انسان مخلوق و آفريدهى خداوند بوده و رضاى به آنها
واجب خواهد بود در حالى كه همانگونه كه انجام كارهاى قبيح، ممنوع و حرام است، رضاى
به كفر و معصيت نيز ممنوع و حرام است.
حلّ مشكل به اين است كه آن چه مخلوق و آفريدهى خداوند است، واقعيّت فعل انسان است،
و واقعيّت فعل قبيح نيست، بلكه حسن تكوينى دارد، چنان كه مىفرمايد: «الَّذى أحسن
كلَّ شىء خَلَقه».(1)
قبح كفر يا معصيت مربوط به متن فعل و واقعيّت تكوينى آن نيست، زيرا اگر چنين باشد،
همهى افعال بايد قبيح باشد، چرا كه از نظر تكوينى، واقعيّت افعال خوب و بد
يكسانند، مثلاً راستگويى و دروغگويى از نظر اصل فعل و واقعيّت تكوينى آن، تفاوتى
ندارند، هر دو، گونهاى از افعال جوارحى انسانند كه با مكانيسم خاصّى تحقق
مىيابند. اين جمله كه هوا تاريك است. در روز روشن دروغ، و در شب تاريك راست است،
در فرض اول قبيح و در فرض دوم حسن است.
1. سجده / 7.
حسن و قبح تشريعى و اعتبارى افعال بر عناوين ثانوى آنها مترتّب مىگردد، نه بر
عناوين اوّليه و تكوينى آنها خوردن، نوشيدن، نشستن، سخن گفتن، نگاه كردن، شنيدن و
مانند آن عناوين اوّليّهى افعال است، اين عناوين به خودى خود حسن يا قبح تشريعى
ندارند، و تنها حسن تكوينى دارند، زيرا از واقعيتهاى جهان آفرينشاند. حسن و قبح
اعتبارى و تشريعى آنها از مقايسهى اين افعال با اهداف و غايات خلقت انسان، يا از
مقايسهى آنها با اوامر و نواهى شرعى و احكام عقلى به دست مىآيد. و انطباق و عدم
انطباق فعل با اين اهداف و غايات، يا اوامر و نواهى، به نوع تصميمگيرى و گزينش
انسان مربوط مىشود، بدين جهت، حسن و قبح اعتبارى افعال (در مقابل
تكوينى نه به معنى موهوم و بىاساس) به فاعل مباشرى آنها يعنى انسان نسبت داده
مىشود نه به خداوند.
آرى، از آن جا كه كارهاى خوبى كه انسان انجام مىدهد، اولاً: خداوند از طريق عقل و
وحى بشر را به شناخت آن هدايت كرده، و ثانيا؛ بر انجام آنها وعدهى پاداش داده و
انسان را بر انجام آنها تشويق و ترغيب كرده است، به گونهاى كه اگر اين دو عامل
نبود، چه بسا انسان از توفيق الهى بىنصيب مىماند و راه صواب را بر نمىگزيد و به
ثواب نمىرسيد، مقتضاى حقشناسى و ادب در بندگى اين است كه انسان كارهاى نيك خود را
تكوينا و تشريعا به خداوند نسبت دهد. چنان كه در حديث قدسى آمده است:
«يا بن آدم أنا اولى بحسناتك منك و أنت اولى بسيّئاتك منّي».(1)
1. التوحيد، شيخ صدوق، ص 338، باب المشيّة، حديث 6.
اگر در حقيقت قضا و قدر نيك بنگريم اذعان خواهيم كرد كه قضا و قدر الهى نه تنها با
اختيار انسان منافات ندارد، بلكه مبنا و پشتوانهى آن است، زيرا قضا در افعال
انسان، قطعيّت و وجوب تكوينى آنها است، كه از علّت تامّهى آن حاصل مىشود، و
اراده و اختيار انسان از اجزاى علّت تامهى افعال انسان است. البتّه ارادهى انسان
وابسته به اراده و مشيّت الهى است، و در طول آن است نه در عرض آن، بدين جهت فعل
انسان هم مستند به ارادهى الهى است و هم مستند به ارادهى انسان، و اين دو استناد
در عين اين كه حقيقىاند، با يكديگر ناسازگار نيستند.
قدر الهى در افعال انسان عبارت است از ويژگى حاكم بر افعال بشر، كه از آن جمله است،
ارادى و اختيارى بودن آنها، يعنى خداوند نفس انسان را به گونهاى طرّاحى و تقدير
نموده است كه تصميم گيرنده، انتخابگر و اراده كننده است. پس، مختار بودن انسان،
چيزى است كه خداوند آن مقدّر كرده است.