![]()
در فصل پيشين ديدگاه فلاسفه و متكلّمان اسلامى در بارهى مسألهى شرّ را بررسى
نموديم. از آن جا كه اين مسأله در فلسفه و الهيات مسيحى نيز مورد بحث و بررسى
گسترده واقع شده است، و برخى از شبهات جديد در اينباره در جهان مسيحيت مطرح شده
است لازم است در اين فصل ديدگاه هاى فلاسفه و متكلّمان مسيحى را پيرامون مسألهى
شرّ نقد و بررسى كنيم. در ميان كتابهايى كه به اين مسأله پرداختهاند كتاب «عقل و
اعتقاد دينى» به گونهاى جامع ديدگاههاى مختلف را نقل كرده است. بدين جهت ما اين
كتاب را مبناى بحث خود قرار مىدهيم و در صورت لزوم از كتابهاى ديگر نيز بهره
خواهيم گرفت.
در بيان ماهيّت شر و ارايهى تعريفى دقيق از آن اقوال گوناگونى مطرح شده است.
عدهاى شر را ذيل مقولهى دينى گنجاندهاند، گروهى شر را نوعى محدوديت به شمار
آوردهاند و ... ؛ ولى چنين تعاريفى بر پيشداورىهاى خاص مبتنى است و نمىتوان
آنها را به عنوان تعاريف دقيق شر پذيرفت. به رغم اختلاف نظرى كه در تعريف شر وجود
دارد، مصاديق شر غالباً مورد اتفاق مردم و نيز فيلسوفان است. درد طاقت فرسا، رنج
انسانهاى بىگناه، معلوليّتهاى جسمى، اختلالات روانى، بىعدالتى و بلاياى طبيعى
از جمله مصاديق شر است كه مورد وفاق همگان قرار دارد.
در يك تقسيم كلى مى توان شرور را به شرور طبيعى و شرور اخلاقى تقسيم كرد: رنج شديد
يا مرگى كه ناشى از حوادثى نظير سيل، آتش سوزى، قحطى، يا به دنبال بيمارىهايى نظير
سرطان، كزاز و ايدز پديد مىآيد، نقصها و معلوليتهايى نظير نابينايى، ناشنوايى، و
جنون گونههايى از شرور طبيعىاند. شرور اخلاقى عبارتند: از صفات ناپسند اخلاقى و
افعال قبيحى كه از انسان مختار سرمىزند؛ صفاتى نظير عدم صداقت، طمع، و افعالى هم
چون قتل، دروغگويى و دزدى نمونههايى از شرور اخلاقىاند. در اين قبيل امور
مىتوان انسان را اخلاقاً مسؤول شمرد.
انتقادها و اعتراضهايى كه در ارتباط با شرور بر عقايد دينى وارد شده است متفاوت است. دوگونهى مهمتر و شناخته شدهتر اين انتقادها و اعتراضها را در اين جا از نظر مىگذرانيم:
برخى از انتقادهايى كه در مسألهى شر مطرح شده، ناظر به اين مطلب است كه ميان شر و
پارهاى عقايد و دعاوى دينى ناسازگارى وجود دارد. و در نتيجه عقايد دينى نامعقول و
خردستيز خواهد بود. فرد ديندار از يك سو معتقد است كه خدايى قادر مطلق، عالم مطلق و
خير محض وجود دارد و از سوى ديگر مىپذيرد كه در جهان شر وجود دارد. منتقدى كه بر
جنبهى منطقى مسألهى شر تأكيد مىكند مدعى است كه دو جملهى فوق با يكديگر
ناسازگارند. منتقد مىگويد:
اگر خدا علم و تمايل و قدرت لازم براى از ميان برداشتن شر را دارد و اگر شر منطقا
ضرورت ندارد پس نبايد شرى وجود داشته باشد، اما خود دينداران هم تصديق مىكنند كه
شر وجود دارد. به اين ترتيب، تناقض مورد ادّعا آشكار مىشود. برخى از اين منتقدان
وجود شر را (چه قليل و چه كثير) با اعتقاد به خداى دانا، توانا و خيرخواه ناسازگار
مىدانند، ولى برخى از آنان كثرت شر را با عقيدهى دينى مذكور ناسازگار
مىدانند، امّا وجود شر قليل را مجاز مى شمارند.
1. Lojical problem of evil.
برخى ديگر از منتقدان معتقدند كه ناسازگارى ميان شرور طبيعى و وجود خداوند آشكارتر
است. آنان شر اخلاقى را كه از انسان سر مى زند مجاز مىشمارند؛ اما شرور طبيعى را
روا نمىدانند. وجه مشترك همهى اين اقوال و آرا اين ادّعا است كه ميان شر و مجموعه
اعتقادات دينداران دربارهى خدا ناسازگارى وجود دارد. لذا دينداران ملتزم به
عقلانيّت نيستند.
يكى از منتقدان سرشناس كه چنين تصويرى از مسألهى شرّ ارايه كرده جانمكى(1) است.
وى اين انتقاد را در مقالهاى به نام «شر و قدرت مطلق»(2) نشر داده است.(3)
عدّهاى از منتقدان مسألهى شر را به گونهاى ديگر تقرير كردهاند. به نظر آنان بحث در مسألهى شر بر سر ناسازگارى دعاوى دينى نيست بلكه بر سر ناپذيرفتنى بودن آنهاست. پرسش آنان اين است كه آيا اعتقادات دينى مىتوانند براى وجود شر در عالم تبيينى خردپسند فراهم آورند؟ به اعتقاد آنان پاسخ پرسش مذكور منفى است، زيرا اگر چه برخى از شرور را مى توان توجيه عقلانى كرد ولى در ميان شرور مواردى يافت مىشود كه هيچ گونه توجيه عقلانى را نمى پذيرند و شرور گزاف مىباشند. فيلسوفان غير ديندارى نظير ادوارد مدن(1) (1925)، پيتر هر(2) (1935)، مايكل مارتين(3) هريك به شيوهى خاصى، اين نوع نقد را بر دينداران وارد كردهاند.
1. (1981 - 1917) Jihnmackie.
2. Evil and omnipotence.
3. ترجمهى اين مقاله در كتاب «كلام فلسفى» آمده است.
4. Evidential problem of evil.
آنان معتقدند كه شر قرينهاى عليه وجود خداوند است، يعنى در چارچوب تفسير دينى علم نمىتوان وجود شر را تبيين كرد. به نظر اين منتقدان، اگر خدايى قادر مطلق عالم مطلق و خير محض وجود مىداشت ما انتظار اين شرور را نداشتيم. از ديد بسيارى از اين منتقدان نفس وجود شر در عالم اعتقاد دينى را متزلزل نمىكند چرا كه براى پارهاى از شرور مىتوان تبيين خردپسندى ارايه كرد. آن چه در بادى امر قرينهاى عليه وجود خداوند به شمار مى آيد، شرورى هستند كه در چارچوب اعتقادات دينى تبيين قانع كنندهاى نمىيابند؛ يعنى شرورى كه كاملاً گزاف وبىهدف به نظر مىرسند. مثلا رنجها و مصايبى كه زمينه ساز رشد شخصيت افراد مىشود، شرور معقول و خردپذير است اما زلزلهاى كه شهرى را ويران مىكند وجنگهاى خانمانسوزى كه كودكان و زنان بىگناه را به كام مرگ مىكشد شرور نامعقول و گزاف مىشمارند.
1. Edward madden.
2. Peter hare.
3. Michael martin.
در تاريخ فلسفه و الهيات مسيحى پاسخهاو راهحلهاى گوناگونى در برابر انتقادها و
اعتراضهاى منتقدان در مسألهى شرور مطرح شده است كه مىتوان آنها را به دو دستهى
كلّى تقسيم كرد:
الف) دفاعيّهها؛ برخى از پاسخها و راهحلها صرفاً به حلّ پارهاى از اعتراضها و
انتقادها مطرح گرديده است. مثلاً برخى از فيلسوفان و متألّهان مسيحى به حلّ مسألهى
منطقى شر پرداختهاند و برخى از آنان شبهه و اعتراض قرينهگرايان را مورد بحث قرار
داده و به آن پاسخ گفتهاند.
ب) نظريههاى عدل؛ ديدگاههايى نيز مطرح شدهاست كه مسألهى شر را به طور كلىّ مورد
تحليل قرار داده و نظريههايى را در اينباره پيشنهاد كردهاند.
نخست به نقل و بررسى نمونههايى از دفاعيّههاى فلسفى و كلامى در مسألهى شر
مىپردازيم، آن گاه نمونههايى از معروفترين نظريههاى فلسفى و كلامى را در
اينباره بيان خواهيم كرد.
در ميان فيلسوفان خداباور معاصر الوين پلنتينجا(1) (1932) بيش از همه براى دفع
اتّهام ناسازگارى كوشيده است. پاسخ وى «دفاع مبتنى بر اختيار» نام دارد. وى گفته
است:
شيوهى كلّى براى اثبات سازگارى ميان دو گزاره اين است كه گزارهى سومى با
اين خصوصيات بيابيم: محتمل الصدق باشد، باگزارهى اوّل سازگار باشد و تركيب عطفى آن
با گزارهى اوّل مستلزم گزارهى دوم باشد. بنابراين، دفاع مبتنى بر اختيار بايد در
جستوجوى گزارهاى با شرايط ياد شده باشد. اين گزاره عبارت است از: اين امر ممكن
است كه خداوند جهانى واجد مخلوقات مختارى بيافريند كه ارتكاب شر را برمىگزينند. به
عبارت ديگر، اگر خداوند جهانى واجدِ مخلوقات مختار بيافريند نمىتواند مانع خطاكردن
آن مخلوقات حقيقتا مختار بشود. اين گزاره به انضمام گزارهى خدا وجود دارد (گزارهى
اوّل از سه گزارهى: خدا وجود دارد، خدا قادر و خيرخواه مطلق است، شر وجود دارد)
مستلزم وجود شر است. به اين ترتيب آشكار مىشود كه گزارهى اوّل (خدا وجود دارد) و
گزارهى سوم (شر وجود دارد) ناسازگار نيستند. بنابر اين مدّعاى منتقدان مبنى بر
ناسازگارى دو گزارهى مذكور باطل است.
1. Alvin plantinga.
منتقدان، پاسخ پلنتينجا را نپذيرفته و گفتهاند:
آفريدن جهانى از انسانها كه با اين كه مختارند مرتكب خطا نشوند، عقلاً ممكن است،
هر گاه خداوند داراى قدرت مطلق است چرا چنين جهانى را نيافريده است. قدرت قادر
مطلق، به هيچ حدّى جز حدود منطقى محدود نيست.
پلنتيجا در پاسخ گفته است:
اگر شخصى در نسبت به فعل خاصى مختار باشد انجام يا ترك آن فعل به او بستگى دارد نه
خدا، بنابراين جهانى كه در آن همهى افراد همواره مختارانه بر طريق
صواب باشند اگر چه ممكن است اما خلق چنين وضعيتى در يد قدرت خداوند نيست. در واقع
مخلوقات مختار چنين جهانى با انتخابهاى مختارانه خود به تحقق آن جهان مدد
مىرسانند. خداوند نمىتواند افعال اشخاص مختار را تعيّن ببخشد.
در حقيقت نزاع پلنتينجا و منتقدان بر سراين است كه آيا اختيار و موجبيّت(1) منطقا
سازگارند يا ناسازگار؟ منتقدان آن دو را سازگار مىدانند ولى پلنتينجا آن دو را
ناسازگار مى داند. بر اساس ناسازگارى اين دو، چون ارادهى حكيمانهى خداوند به
آفرينش جهانى واجد مخلوقات حقيقتا مختار تعلّق گرفته است، نمىتواند آنها را به
گونهاى بيافريند كه انتخاب فعل صواب براى آنها متعيّن باشد، زيرا متعيّن بودن
صواب در فعل با اختيارى بودن آن سازگارى ندارد.(2)
به نظر مى رسد پلنتينجا دو مطلب رابه هم درآميخته است: يكى اين كه فاعل مختار آن است كه فعل يا ترك براى او تعيّن نداشته باشد، يعنى اختيار با امكان فعل و ترك سازگار است نه با ضرورت و وجوب فعل يا ترك، و ديگرى اين كه فاعل مختار ممكن است از نظر علم و ديگر صفات روحى به گونهاى باشد كه هيچ گاه انجام كار بد را برنگزيند، يعنى داعى و انگيزهى گزينش فعل ناروا براى او حاصل نشود. به اعتقاد پلنتينجا آن چه براى چنين فاعلى تعيّن دارد فعل صواب است. ولى اين تعيّن و وجوب با اختيار و امكان ذاتى منافات ندارد. چنان كه محقّق طوسى در تجريد الاعتقاد گفته است:
1. Determinism.
2. تفصيل ديدگاه پلنتينجا را در كتاب كلام فلسفى، مقالهى «خدا جهانهاى ممكن و
مسألهى شر» و كتاب فلسفهى دين پلنتينجا، ترجمهى محمّد سعيدىمهر مطالعه نماييد.
«والوجوب بالداعي لاينافي الاختيار». چنان كه معصومان در عين اين كه مختارند ولى
هرگز فعل ناروا را بر نمى گزينند.
بنابراين، آفرينش جهانى از انسانها كه همگى از مقام عصمت برخوردار باشند و در عين
حال اختيار گناه نكنند هيچ گونه اشكال منطقى ندارد. اما نكتهى مهمّى كه در اينجا
بايد مورد توجّه قرار داد اين است كه امكان ذاتى يك چيز با اين كه تحقّق آن حكيمانه
و اصلح باشد ملازمه ندارد. كوهى از طلاى ناب امكان ذاتى دارد ولى نمىتوان گفت
آفرينش آن اصلح بوده است، و چون آفريده نشده است، پس بر قدرت آفريدگار يا رحمت و
مهربانى او خللى وارد مى شود. در مورد انواع گوناگون موجودات طبيعى دهها و صدها
فرض ديگر ـ جز آنچه تحقق يافته است ـ قابل فرض است كه همگى امكان ذاتى دارند، اما
هيچ دليل عقلى يا تجربى بر حكيمانه و اصلح بودن آنها در دست نيست تا نيافريدن
آنها را با قدرت مطلق الهى ناسازگار بدانيم. هرگاه با برهان عقلى و قطعى قدرت
نامتناهى و علم ذاتى و محيط خداوند اثبات شد با چنين فرضهاى اثبات نشدهاى
نمىتوان برهان عقلى را متزلزل ساخت. در تعارض احتمال و برهان به حكم خرد بايد جانب
برهان را بگيريم نه جانب احتمال را.
دومين انتقاد و اتّهامى كه به خداى دانا وتوانا و خيرخواه شده بود اين بود كه
بسيارى از شرور تبيين عقلى ندارد و شرور گزاف به شمار مىروند. شرور گزاف قرينه يا دليلى
عليه وجود خداوند يا صفات جمال او (دانايى، توانايى، و خيرخواهى) به شمار مىرود.
در اينجا اصل مورد توافق خداباوران و منتقدان بىاعتقاد به خدا اين است كه خدا
مايهى بروز شرور بىمعنا يا گزاف مىشود. يا چنين شرورى را از ميان بر نمىدارد.
كيث ياندل(1) (1938) يكى از فيلسوفان ديندار مىگويد: «پرسش سرنوشت ساز اين است كه
آيا وجود شرور بسيار محتملتر از عدم وجودشان است». ويليام راو(2) (1931) يكى از
منتقدان نيز قبول دارد كه دينداران به شرطى مى توانند برهان قرينه گرايانه (دليل
عليه وجود خدا) را بىاعتبار سازند كه بتوانند پارهاى از خللهاى مقدّمهى آن را
(مقدّمهاى كه مىگويد شر گزاف وجود دارد) آشكار سازند.
در پاسخ با اين اعتراض منتقدان، متكلّمان مسيحى دو موضع مختلف اتّخاذ كردهاند،
عدّهاى از آنان براين اصل پاى مى فشارند كه هيچ شرگزاف و تبيين ناپذيرى در جهان
وجود ندارد. هر چند ممكن است اطلاعات و آگاهىهاى انسان در ارزيابى همهى شرور كافى
نباشد، ولى اين امر دليل بر گزاف و بىهدف بودن آن شرور نخواهد بود. بديهى است نزاع
اين گروه با منتقدان به جايى نخواهد رسيد، زيرا هيچيك از دو طرف نمىتوانند
مستقيما و تفصيلاً مدّعاى خود را اثبات كنند. ولى در مجموع مى توان گفت: در اين
نزاع حق به جانب متألّهان است، زيرا آنان با دليل عقلى قطعى علم و حكمت
خداوند را اثبات كردهاند، در اين صورت موردى را كه منتقدان مىگويند، از قبيل
موارد مجهول، يا مستبعد است و نه مواردى كه گزاف بودن آنها با دليل قطعى ثابت شده
است... و چنان كه پيش از اين يادآور شديم، از نظر خرد، جهالت و استبعاد را نمىتوان
در برابر برهان عقلى و دليل قطعى قرار داد.
1. Keith vandell.
2. William rove.
گروهى ديگر از متكلّمان مسيحى گزاف و بىمعنا بودن پارهاى شرور را پذيرفتهاند و
بر اين عقيدهاند كه صدور چنين امرى هرگاه قليل و اندك باشد بر خداوند رواست. براين
اساس وجود شرور گزاف با اعتقاد به خداوند ناسازگار نخواهد بود تا دليل بر انكار
وجود خداوند يا ترديد در وجود او باشد. روشن است كه غالب دينداران چنين نظريهاى
را در بارهى خداوند نمىپذيرند، فعل عبث بر خداوند قبيح و نشانهى نقص است و قبح و
نقص در خداوند راه ندارد. و قلّت و كثرت در مورد اين، حكم يكسان دارد.
همان گونه كه پيش از اين يادآورشديم پاسخهايى كه به اشكال شروردر ارتباط با وجود خداوند و صفات جمال و جلال او داده شده است دو گونهاند: برخى دفاعيههايى(1) از اعتراضات خاص مى باشد و برخى نظريههايى عام و كلى در اينبارهاند. نمونههايى از دفاعيهها را بيان نموديم، اينك نمونههايى از نظريههاى(2)
1. Defense.
2. Theodicy.
عدل الهى را كه در تاريخ الهيات مسيحى مطرح شده است يادآور مىشويم.
يكى از پاسخهاى رايج اين است كه شر متضاد با خير است و طبق قاعدهى «تعرف الأشياء
بأضدادها» شرور سبب مىشوند كه ما خيرات را بهتر بشناسيم. ما با تجربه كردن شر،
ماهيّت خير را در مىيابيم و قدر آن را كاملاً مى شناسيم.
اين پاسخ اگر چه بر مبناى منطق درستى استوار است ولى در حل مشكل شرور قانع كننده
نيست، زيرا به نظر مى رسد شرورى بسيار كمتر از آنچه در حال حاضر وجود دارد كافى بود
تا ما بتوانيم خير را درك كنيم؛ بنابراين، اين نظريه فىالجمله مىتواند شرور را
توجيه و تفسير كند ولى بالجمله از عهده آن برنخواهد آمد.
عدّهاى از مؤمنان شرور را تنبيهى براى خطاكاران به شمار مى آورند.
اين پاسخ نيز به صورت جزيى و فىالجمله قابل قبول است ولى جامعيّت ندارد. زيرا
شرورى كه در زندگى پيامبران و انسانهاى بىگناه وارد شده است را شامل نمى شود.
بنابراين، بايد غايت و غرض ديگرى نيز براى شرور در كار باشد تا بتوان آن را دليل
توجيهگر شرور دانست.
از ديدگاه اسلام پارهاى از ناملايمات و حوادث تلخ نقش تنبيهى و كيفرى دارد ولى
حوادث ناگوار در زندگى پاكان و صالحان براى تكامل معنوى آنان است نه جبران مافات و
كيفر كردار و درس عبرت براى خطاكاران. قرآن كريم در بارهى قسم نخست مىفرمايد:
«ظهر الفساد فى البرّ و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلّهم يرجعون».(1)
و نيز مى فرمايد:
«وما ارسلنا فى قرية من نبىّ الا اخذنا اهلها بالبأساء والضرّاء لعلّهم يضّرّعون».(2)
و در بارهى قسم دوم مىفرمايد:
«فلسفهى بلاها وناگوارىهاى مالى و جانى در زندگى مؤمنان اين است كه صابران آزموده شوند، آنگاه ازدرودها و رحمتهاى ويژه خداوند بهرهمند گردند».(3)
از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود:
پيامبران و آنان كه در مسير پيامبران گام مىنهند و راه صلاح و فلاح را مىپويند
بيش از ديگران گرفتار بلاها و رنجها مىشوند.(4)
1. روم / 41.
2. اعراف / 94.
3. «ولنبلونّكم بشىء من الخوف والجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و
بشّرالصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا للّه و انّا اليه راجعون اولئك
عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون». (اعراف / 155 ـ 157)
4. «اشدّ الناس بلاءً الانبياء ثمَّ الذينَ يلونهم ثمّ الأمثل فالأمثل. (اصول كافى،
ج 2، باب شدة ابتلاء المؤمن، روايت 15).
لايب نيتس (1746 ـ 1716) گفته است:
خداوند به دليل كمالش بهترين جهان ممكن را آفريده است. جهان مخلوق به حكم محدوديتش
كمال مطلق نخواهد بود. و در نتيجه وجود شر لازمهى جهان مخلوق است. خداوند جهانى
خلق كرده است كه حدّاكثر توازن ميان خير و شر در آن وجود دارد. اصولاً پيدايش
پارهاى از خيرها فقط در صورت وجود شر ممكن است. مثلاً همدردى هنگامى ممكن است كه
رنجى در كار باشد. لذا خداوند ارزش كلّى همهى جهانهاى ممكن را سنجيده و جهانى را
آفريده است كه در آن جهان شرور به تحقّق بهترين جهان كمك كند.
در استدلال لايب نيتس خطايى رخ داده است و آن اين كه وى محدوديت ذاتى مخلوق را دليل
بر ملازمهى شر با خير دانسته است در حالى كه بحث شر مربوط به موجوداتى است كه در
مقايسه بايكديگر به حيات يكديگر صدمه وارد مى كنند. يعنى شر از وجود قياسى موجودات
پديد مىآيد نه وجود فى نفسه آنها. مثلاً در عالم مجرّدات كه تصادم و تضاد راه
ندارد محدوديت وجودى هست اما شر راه ندارد؛ آرى، سخن وى در مورد جهان طبيعت پذيرفته
است. و اين يكى از پاسخهايى است كه فيلسوفان مسلمان به اشكال شرور دادهاند و در
فصل پيشين بيان گرديد.
اگر به كلّ جهان از منظر علم خداوند؛ يعنى علمى جامع و محيط بنگريم هر چيز در جاى
خود نيكوست. ناموزونىهايى كه به نظر مى رسد ناشى از درك محدود بشر است. چنان كه يك
كورد(1) اگر به تنهايى شنيده شود، احتمالاً ناموزون به نظر خواهد رسيد اما در كنار
ساير اصوات صوتى، هماهنگ و موزون به گوش مى رسد.
نكتهى جالب توجه اين است كه اين مثال در پاسخ حكيم سبزوارى به اشكال شرور نيز آمده
است، چنان كه گفته است.
ماليس موزونالبعض من نغم ففى نطام الكل كلٌّ منتظم
پارهاى از نغمههايى كه به تنهايى ناموزون است در يك نظام هماهنگ موزون و منسجم
خواهد بود.
بر اين پاسخ اشكال شده است به اين كه لازمهى آن اين است كه داورىهاى اخلاقى انسان
متزلزل و بىاعتبار گردد. و اين مطلب با تعاليم دينى سازگار نيست، زيرا بنابراين
تعاليم، انسانها به رغم محدوديتهايشان مظهر خداوندند و لذا داورىهاى اخلاقىشان
تا حدّ زيادى قابل اعتماد است.
1. Chord.
اشكال مذكور بر پاسخ ياد شده وارد نيست؛ زيرا همان گونه كه در متن اشكال تصريح شده است داورىهاى اخلاقى انسان تا حد زيادى قابل قبول است و نه به صورت صددرصد. عقل و دانش آدمى مسايل زيادى را مىفهمد ولى بدون شك احاطهى كلّى به همهى مسايل ندارد.
اگر چه در گذشته و حال، جهان آميزهاى از خير و شر بوده است ولى جهان به سوى
خيركامل به پيش مىرود و آيندهاى در انتظار است كه خير كامل نصيب خواهد شد. آن
آينده يا در همين جهان فرا خواهد آمد يا در سراى ديگر.
اشكالى كه بر اين نظريه وارد شده اين است كه توجيه شرور فراوان كه در گذشته و حال
رخ داده و مىدهد با خيرى كه در آينده تحقق خواهد يافت، از نظر عقل قانع كننده
نيست. و به اين مىماند كه آيندهى درخشان كودكى يتيم كه جراحى بزرگ خواهد شد و با
انگيزههاى انسانى دردمندان را معالجه خواهد كرد توجيهگر قتل فجيع والدين او باشد.
سعادت و شادكامى موعود در بهشت چگونه رنجهاى وحشتناكى راكه يك بيمار مبتلا به
سرطان دراين دنيا مىكشد توجيه مىكند؟
اين اشكال بر پاسخ مذكور وارد نيست، پاسخ ياد شده همانند پاسخى است كه متكلّمان
اسلامى در بحث «آلام و الاعواض» به شبههى شرور دادهاند. هرگاه كوتاهى و گذرا بودن
حيات دنيوى را با ابدى بودن حيات اخروى بسنجيم و نيازمندى شديد بشر را در آن سراى
به پاداش و خير رحمت الهى در نظر آوريم به آسانى اين حقيقت را خواهيم پذيرفت كه
جبران شرور در زندگى دنيوى با خيرات فراوان در جهان اخروى، كارى است معقول و سودايى
است كه براى انسان سودى كلان را همراه دارد.
مهمترين راه حلى كه براى مسألهى شر طبيعى ارايه شده است تبيين مبتنى بر قانون
طبيعى است. براساس اين تبيين خداوند در برنامهى خلقت نظمى طبيعى را بر عالم حكم
فرما كرده است. يعنى پديدههاى جهان بر طبق قوانين فيزيكى عمل مىكنند. عملكرد
قوانين فيزيكى فوايد طبيعى فراوانى به همراه دارد. نظير احساس فيزيولوژيكى لذّت،
احساس دردهاى هشداردهنده و مفيد، حركات جسمانى ساده و رفتارهاى پيچيده، به علاوه يك
نظم طبيعى پايدار و پيشبينىپذير، پشتوانهى نظمى اخلاقى است كه در چارچوب آن سنجش
معقول ممكن است و در عرصهى عمل نيز مىتوان دست به گزينش مختارانه زد.
براساس اين تبيين، بروز شرور طبيعى، ذاتى اين سيستم طبيعى است، همان آبى كه عطش
مارا فرو مىنشاند مىتواند ما را در خود غرق كند. و همان رشتههاى عصبى كه لذت
رامنتقل مىكنند مىتوانند دردهاى شديد و تحمّل ناپذيرى را نيز منتقل نمايند.
برخى از منتقدان اين نظريه عدل الهى نظير مك كلاسكى(2) (1925) معتقدند كه خداوند
مىتوانست با تصرّفات معجزه آساى خود در اين سيستم طبيعى يا با آفرينش يك سيستم
طبيعى كاملاً متفاوت شرور طبيعى را از ميان بردارد يا به نحو چشمگيرى كاهش دهد.
1. Natural law explanaition.
2. H.J.mccloskey
عدّهاى از ديندارن نظير ريچارد سويين برن(1) (1934) پاسخ دادهاند كه مداخلات و
تصرّفات مكرّر الهى هم با اوصاف مطلق خداوند ناسازگار است و هم با مفهوم سيستم
طبيعى. اگر خداوند قادر و عالم مطلق باشد سيستمى طبيعى آفريده است كه در كل خير
است.
گذشته از اين، معناى سيستم طبيعى اين است كه نياز به تنظيم و اصلاح مكرّر از بيرون
ندارد، يعنى كمابيش به واسطهى هماهنگى درونى خودش اداره مىشود. به اين ترتيب،
مداخلات مكرّر الهى منافى سيستم طبيعى است.
قديس آگوستين(2) (345 ـ 430) كه از فيلسوفان و متألّهان متقدّم مسيحى است، نظريهى عدل الهى فراگيرى ارايه كرده كه در آن چندين رشته انديشه در هم تنيده شده است. يكى از انديشههاى آگوستين اين بود كه جهان (جميع مخلوقات ـ ماسوى اللّه) خير است. شرّ واقعيّت محقّقى در جهان نيست بلكه فقدان خير است (شرّ ماهيّت عدمى دارد) از سوى ديگر، چون جهان از عدم به وجود آمده و هستى، ذاتىِ آن نيست تحوّلپذير و فناپذيراست و اين امر موجب شده است كه خيريّت نخستين جهان در معرض زوال قرار گيرد و شرّ پديد آيد. نكتهى سوم اين كه انسان و برخى از فرشتگان(3) در پيدايش شر در جهان نقش مؤثّرى داشتهاند، زيرا سوء استفاده آنان از اختيار سبب شد كه گناه و شرّ را تجربه كنند. از نظر آگوستين نظريهى هبوط در مسيحيّت در صدد تبيين اين مطلب است كه مخلوقات جهان در ابتدا كامل و برى از نقص بودند اما به واسطهى گناه شيطان و آدم، شر در عالم گسترش يافت. سقوط فرشتگان و انسان منشأ شرّ اخلاقى يا گناه بود و شرور طبيعى نتيجهى كيفر گناهان است، زيرا نوع بشر بايد خليفهى خداوند در زمين مىبود، اين نقص بشرى سرتاسر عالم طبيعت را به انحراف كشانده است. پس شرور يا گناه هستند يا كيفر گناه. طبق نظريهى عدل الهى آگوستين در پايان تاريخ روز جزا خواهد آمد، روزى كه بسيارى به حيات ابدى نايل خواهند شد، و كسانى كه با سوء استفاده از آزادى خود وعدهى رستگارى خداوند را انكار كردهاند، به عذاب ابدى دچار خواهند گرديد. از نظر آگوستين چون سعادت از آن كسانى خواهد بود كه گناه نمىورزند، عالم از كمال برخوردار است، و با آن كه براى گنهكاران شقاوت است، به كمال آن خدشهاى وارد نمىشود، كيفر گناه بىحرمتى گناه را جبران و اصلاح مىكند. او در اينجا به اصل «تعادل اخلاقى» اشاره مىكند كه مطابق آن، گناهى كه به درستى كيفر داده شود منتفى مىگردد و ديگر مانع كمال جهان كه آفريدهى خداوند است، نخواهد بود.
1. نظريه وى را جان هيك در كتاب «فلسفه دين» مشروحتر از آنچه در كتاب «عقل و
اعتقاد دينى» آمده است بيان كرده است. چنان كه در كتب تاريخ فلسفه نيز نقل شده است.
2. Augustine.
3. مقصود شيطان است.از نظرقرآن كريم شيطان از فرشتگان نبوده است بلكه از جن است؛ «كان من الجن ففسق عن أمر ربّه»، (كهف / 50).
اين نظريه در دورهى جديد مورد انتقاد قرار گرفته است، نخستين ناقد مهمّ آن متكلّم
معروف پروتستان آلمانى شلاير ماخر(1) است. نخستين ايراد بر نظريهى آگوستين اين است
كه چگونه جهانى كه در آغاز كامل آفريده شده و هيچ گونه شرّى در آن راه نداشته است،
خود به خود به شر گراييده است؟
يك آفرينش بىعيب هرگز به انحراف نخواهد گراييد، و اگر در واقع آفرينشى به انحراف
ميل كند مسؤوليت نهايى آن بر دوش آفرينندهى آن خواهد بود؛ زيرا او خود جهان را به
گونهاى آفريده است كه قابليّت انحراف دارد.
انتقاد ديگر اين است كه امروزه در پرتو علم و دانش روشن شده است كه شرور طبيعى نظير
بيمارى، زلزله و مشابه آن، پيش از آن كه بشر پاى به عرصهى هستى گذارد، وجود
داشتهاند. سيل و طوفان و زلزله و بيمارى در طى ميليونها سال قبل از ظهور انسان
انديشه ورز، وجود داشته است.
نقد ديگر اين است كه عذاب ابدى، نه تنها مشكل شر در بارهى عدل الهى را حل نمىكند،
بلكه خود يكى از معضلات اين بحث است. كيفر ابدى نمىتواند غايت سازندهاى را به
دنبال داشته باشد.
1. فردريش شلاير ماخر (1768 ـ 1834) Friedrich Schleirmacher فيلسوف و متكلّم برجستهى پروتستان آلمانى.
انتقاد دوم بر نظريهى آگوستين وارد است، تبيين شرور طبيعى از طريق شرور اخلاقى
(گناه) فى الجمله درست است، اما به طور همه جانبه و بالجمله پذيرفته نيست، قوانين
طبيعى مستقل از حيات انسان طرّاحى شده و عمل مىكنند، ولى در عين حال مىتوان
گونهاى ارتباط و تعامل نيز در بين آنها قايل شد. در هر حال، تحقق شرور طبيعى در
زمانى قبل از پيدايش انسان، نقد روشنى بر اين نظريه است. اما دو نقد ديگر بر
نظريهى او وارد نيست.
جن يا انسان كه از آغاز به صورت دو گونهى موجود داراى اختيار آفريده شدند، با هيچ
گونه شرّ اخلاقى همراه نبودند. چنان كه صفت اختيار هميشه خير است و هرگز شرّ نخواهد
بود، چرا كه اختيار گونهاى از كمال وجودى است، و شر عدم كمال است. آرى، نبايد
مدّعى كمال محض بودن اختيار در انسان شد، چرا كه اين اختيار با قابليّت گناه همراه
است. اين قابليّت ناشى از محدوديّت وجود او است.
جن و انس در مرتبهاى از هستى قرار دارند كه ظرفيّت وجودى آنها بيش از چنين
اختيارى را اقتضا نمىكند، اگر بالاتر رود، از مدار خود بيرون خواهد رفت و فرشته
خواهد شد، در آن صورت ديگر انسان يا جن نخواهد بود. بنابر اين، اختيار در انسان و
جن كمالى است كه با قابليّت گناه و شرّ اخلاقى همراه است.
حاصل آن كه اگر مقصود از شرّ اخلاقى يا گناه تحقّق بالفعل آن باشد، در آغاز آفرينش
جن و انسان، چنين شرى با او همراه نبوده است، و اگر مقصود قابليت و استعداد
گناه باشد، از آغاز با آفرينش انسان و جن همراه بوده است. و مسؤوليت به فعليّت در
آوردن آن متوجّه انسان و جن است، نه خداوند. بدين جهت انحراف از خط كمال و خير،
ناشى از سوء اراده و اعمال نابه جاى اختيار است.
نقد سوم نيز وارد نيست، زيرا پاداش و كيفرهاى اخروى نتيجهى منطقىِ باورها، صفات و
ملكات و افعال و كردارهاى بشر است. «هر كسى آن درود آخر ايام كه كشت». اين كه
آفرينش انسان و جهان به گونهاى طراحى شده باشد كه هر چيزى نتيجه و بازتاب منطقى
خود را داشته باشد، نشانهى حكيمانه بودن صنع و آفرينش است، اگر جز اين مىبود، جاى
نقد و اعتراض بود، در آن صورت بود كه بر عدل كيفرى خداوند خلل وارد مىشد.
پيش از آگوستين، پاسخ ديگرى به مسألهى شر در درون سنّت رو به تكامل مسيحى داده شده است. اين پاسخ به انديشهى آباى نخستين يونانى زبان كليسا باز مىگردد كه احتمالاً مهمترين آنها قدّيس ايرنائوس(1) (حدود 125 ـ 202 م) است. آراى او متأثّر از انديشهى يونانى است و با ديدگاهى كه آگوستين و اسلاف لاتين او اختيار كردهاند، متفاوت است. جان هيك (1922 ـ ...) يكى از هواداران امروزى نظريهى ايرنائوسى، نشان داده است كه تصويرى كه ايرنائوس ترسيم مىكند كاملاً با تصويرى كه آگوستين ترسيم مىكند، تفاوت دارد.
1. ISt. Irenaeus.
ايرنائوس به دو مرحله در آفرينش نوع بشر قايل بود. در مرحلهى نخست افراد بشر به
عنوان حيوانات هوشمندى كه داراى استعداد تكامل اخلاقى و روحى فراوان هستند، پا به
عرصهى هستى مىگذارند. آنان آدم و حوّاى كامل پيش از هبوط نبودند، بلكه موجودات
نابالغ و كمال نيافتهاى بودند كه در آغاز يك فرايند طولانى رشد و تكامل قرار
داشتند. در مرحلهى دوم خلقت كه هم اكنون هم در جريان است، آنان به تدريج از طريق
پاسخهاى آگاهانهى خود از حيوانات انساننما به فرزندان خدا استحاله مىيابند.
اگر سؤال شود كه چرا خداوند از آغاز انسان را به صورت بالغ و كامل نيافريد؟ پاسخ
داده مىشود كه اولاً كمالى كه از طريق اختيار و انتخاب مسؤولانهى اخلاقى و در
موقعيّتهاى واقعا دشوار و وسوسهانگيز به دست مىآيد، ارزش بيشترى از كمالى دارد
كه جبرا و بدون انتخاب حاصل مىشود. علاوه بر اين، تحقّق بخشيدن به عنصر اختيار در
انسان مستلزم اين بوده است كه انسان به صورت معجونى از غريزه و عقل، و بعد حيوانى و
اخلاقى آفريده شود. از اين رو، وضعيت بشرى همانا وضعيّت تعارض ميان خودخواهى طبيعى
ناشى از غريزهى بقاطلبى انسان، و نداى اخلاق و دين براى تعالى جستن و فراتر رفتن
از خود بنيادى او است.
از اين رو، پاسخ نظريهى عدل الهى ايرنائوس به مسألهى شر اخلاقى اين است كه شر
اخلاقى شرط ضرورى آفرينش انسان در يك فاصلهى معرفتى از خداوند است، حالتى كه در آن
فرد در ارتباط با خالق خود از آزادى واقعى برخوردار است و مىتواند آزادانه در پاسخ
به حضور غير جابرانهى خداوند به فعليّت بخشيدن به خود به عنوان بندهى
خداوند به تكامل خود بپردازد.
بنابر اين، نبايد شر را نوعى انحطاط از حالت خلوص و خيريت به شمار آورد (چنان كه
آگوستين چنين گفته بود) بلكه بايد آن را مرحلهاى اجتناب ناپذير در مسير تكامل و
تنازع نوع بشر دانست. نظريهى عدل الهى، اگر به گونهاى حكيمانه به كار گرفته شود،
در پاسخ به مسألهى شرور طريق سلبى را پيش مىگيرد، از طريق اثباتى نشان دادن اين
كه هر يك از موارد آلام بشرى سرانجام به خيرى كه مُراد بالذّات خداوند بوده خدمت
مىكند، ناممكن است. از سوى ديگر از نظر ايرنائوس، قصد و غايت خداوند از آفرينش
جهان و انسان، نمىتواند در جهانى كه هم چون بهشت ابدى آكنده از لذّت و نعمت طراحى
شده، به سرانجام برسد. غايت خداوند ساختن بهشتى نبوده كه ساكنان آن حدّاكثر لذت و
حداقل درد و رنج را ببرند، بلكه به جهان به عنوان مكانى براى پرورش روح نگريسته شده
كه در آن انسانهاى آزاد ممكن است با انجام تكاليف و دست و پنجه نرم كردن با
تعارضات طبيعى و اجتماعى، به مقرّبان خداوند و وارثان حيات ابدى تبديل شوند. جهان
ما با همهى سختىها و مشقّتهايش، قلمروى است كه در آن اين شقّ ثانوى و صعبتر
فرايند خلقت در حال رخ دادن است.
براساس نظريهى ايرنائوس، هدف غايى خداوند رستگارى همهى انسانها است و اين فرايند
از مرزهاى حيات زمينى در مىگذرد و تا عرصهى حيات پس از مرگ تداوم مىيابد.
انسانهايى كه در اين جهان به نبوغ اخلاقى و كمال روحى نمىرسند در عالم برزخ فرصت
مىيابند كه نقصان خود را بر طرف سازند، و به ملكوت آسمانى وارد شوند.
از آن چه گفته شد پاسخ ايرنائوس هم به شرور اخلاقى روشن شد و هم به شرور طبيعى، و
آن اين كه تكامل بشر از طريق تعارضها و تزاحمها امكانپذير است، و در جهانى كه نه
شرور اخلاقى باشد و نه شرور طبيعى، تعارض و تزاحم، و مقاومت در برابر آنها معنا
نخواهد داشت. اگر جهان كنونى به گونهاى مىبود كه امكان هر گونه رنج و درد از آن
منتفى شده بود، ديگر مفاهيمى چون استقامت، فداكارى، از خودگذشتگى، ايثار، دستگيرى
از دردمندان، مبارزه با ستمكاران و نظاير آن معنا نداشت و در نتيجه بلوغ اخلاقى و
تكامل روحى براى انسان ميسّر نمىشد.
روايت بسيار مشهور هيك از نظريهى ايرنائوس واجد عناصرى از نظريهى عدل الهى مبتنى
بر اختيار، و نظريهى عدل الهى مبتنى بر قانون طبيعى، و نظريه عدل الهى مبتنى بر
پرورش شخصيّت است، و در عين حال متضمّن پارهاى مفاهيم خاصّ خود نيز هست. جنبههاى
مختلف نظريهى او مورد انتقادهاى گوناگونى قرار گرفته است:
1. و فاصله معرفتىاى كه هيك ميان انسان و خدا مىافكند تا جايى براى ايمان باز
كند، چندان قابل دفاع نيست. به نظر مىرسد شرور طبيعى و اخلاقى طاقت فرسا براى آن
كه وجود خداوند را مكتوم بدارند، ضرورتى نداشته باشند، زيرا بدون شك راههاى ديگرى
هم وجود دارد كه خداوند بتواند حضور خود را مكتوم بدارد.
2. اين ادعا كه انسانهايى كه در اين جهان بلوغ اخلاقى كافى پيدا نكردهاند، پس از
مرگ به چنين مرتبه از كمال اخلاقى مىرسند نمىتواند درد و رنجهاى طاقت فرساى
اين جهان را توجيه كند.
3. برخى از متكلّمان مسيحى از اين كه اين نظريه، عقايد سنّتى هبوط انسان و عذاب
اخروى بسيارى از افراد را رد مىكند، به اعتراض برخاستهاند.
اين نظريه، منهاى پارهاى از مطالب آن كه با مبانى اسلامى سازگارى ندارد در مجموع،
نظريهى استوارى است. در حقيقت در حلّ مشكل شرور، آثار و فوايد معنوى آن را مورد
بررسى قرار داده است. و آن اين كه انسان مىتواند با مقاومت در برابر ناملايمات
طبيعى، و نيز برخورد سازنده با شرور اخلاقى، به كمال مطلوب نايل شود. كمال مطلوب،
غايت و فلسفهى آفرينش است، البتّه، غايت نوعى است نه غايت فردى و شخصى. يعنى
خداوند نوع بشر را براى رسيدن به چنين كمالى آفريده است و راه وصول به آن و
ابزارهاى لازم را نيز در اختيار او قرار داده است، و اين هدف نوعى، قطعا تحقّق
خواهد يافت، اما اين كه چه درصدى از افراد در تحقّق اين هدف و غايت نوعى سهيم و
شريك مىشوند، به نوع تصميمگيرى افراد بشر باز مىگردد. و در هر حال، قلّت و كثرت
آن در اصل غايت و هدف يادشده تأثيرى نخواهد داشت.
بنابر اين، لازم نيست، فرضيهى تلاش و كوشش بشر پس از مرگ را به ميان آوريم و چنان
فرض كنيم كه گويا انسانها پس از مرگ هم چنان از طريق اعمال خود در مسير كمال و
تعالى گام برمىدارند. اگر چه رابطهى عالم برزخ با عالم دنيا به گونهاى بر قرار
است، و زندگان مىتوانند در سرنوشت مردگان تأثير بگذارند، ولى خود آنان ديگر چنين
فرصتى را ندارند، قرآن كريم تصريح مىكند كه به هنگام مرگ، آنان كه راه كفر و طغيان
را برگزيدهاند، در خواست بازگشت به دنيا و دادن فرصت دوباره براى جبران مافات را
مىكنند، ولى در خواست آنان پذيرفته نمىشود.(1)
به عبارت ديگر، غايت خلقت انسان اين است كه به كمال مطلوب خود برسد، ولى از آن جا
كه انسان موجودى است كه در نشأة طبيعت و عالم ماده به وجود آمده است، و در عالم
طبيعت تزاحم و تضاد حاكم است، برخى از افراد اين نوع از رسيدن به كمال مطلوب باز
مىماند، و دچار خسران مىشود. آن چه مقصود بالذّات از حيات بشر است، همان كمال و
سعادت او است، اما خسران و شقاوت برخى از افراد مقصود بالعرض است.(2)
نظريهى عدل الهى پويشى(3)، محصول «فلسفهى پويشى» آلفرد نورت وايتهد(4) (1861 ـ
1947) و چارلز هارتشورن(5) (1897) است. در تفكّر پويشى، خداوند صفاتى دارد كه با
صفات خدا در اديان توحيدى متفاوت است. مفاهيم و مدّعيات منحصر به فرد
1. «حتّى اذا جاء أحدهم الموت قال ربّ ارجعونِ لعلّى اْعمل صالحا فيما تركت، كلاّ إنّها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون»، (مؤمنون / 16).
2. الميزان: 8 / 46 ـ 48.
3. Process theodicy.
4. Alfred North Whitehead.
5. Charles Hartshorne.
تفكّر پويشى، يك نوع نظريهى عدل الهى كاملاً متفاوت پديد آورده كه مورد توجّه
بسيارى از معاصران قرار گرفته است.
در تفكّر پويشى، خدا داراى دو ذات است. ذات بدوى، و ذات تبعى.
ذات بدوى خداوند شامل جميع امكانهاى ازلى است كه جهان مخلوق مىتواند بر وفق آنها
تحقّق يابد، و ذات تبعى خداوند شامل تجربيات و پاسخهاى مخلوقاتى است كه پارهاى از
اين امكانها را در برمىگيرند و در زندگى خويش محقّق مىسازند. ذات تبعى خداوند در
پاسخ به وقايع جهان مخلوق، دگرگون مىشود و لذا مىتوان گفت كه خداوند در تغيير يا
پويش است.
نظريهى عدل الهى پويشى، مفهوم سنّتى قدرت مطلق الهى را انكار مىكند، آنان اين
مفهوم را نارسا و خطاآميز مىشمارند. فيلسوفان و متألّهان پويشى اين مدّعاى الهيات
سنّتى را نمىپذيرند كه قدرت در انحصار خداوند است، يا قدرت خدا نامحدود است. به
اعتقاد آنان هر يك از مخلوقات از اختيار و قدرت ذاتى برخوردار است، و مىتواند خود
را تعيّن بخشد، بنابراين، خداوند واجد همهى قدرتهاى بالفعل نيست، بلكه واجد همهى
قدرتهايى است كه يك موجود مىتواند داشته باشد.
از نظر متفكّران پويشى بايد قدرت خداوند را بيشتر اقناعى دانست تا قاهرانه؛ يعنى
خداوند مىتواند مخلوقات را به سوى خير بخواند و از شر بر حذر دارد، اما نمىتواند
آنها را به زور به انتخاب خير وادار كند. خداوند، صرفا به اين خاطر كه براى او
بهتر است از ترغيب استفاده كند، از كنترل موجودات خوددارى نمىكند، بلكه به اين
خاطر است كه بنابر ضرورت خداوند نمىتواند كاملاً مخلوقات را كنترل كند.
بنابر تفكّر پويشى، خداوند جهان را از عدم خلق نكرده تا ساختار آن را بنا نهاده
باشد، بلكه عالم فرايندى نامخلوق است كه شامل خداوند نيز مىشود. كارى كه خداوند در
جهان انجام داده است اين است كه در نظم بخشيدن به جهان تأثير گذاشته است. تحوّل
جهان به طور كلّى و تحوّل حيات بر روى زمين ناشى از عزم مستمر الهى براى ايجاد
حدّاكثر هماهنگى و شدت در موقعيّت حاضر، و در همان حال، خلق امكانات جديد براى
هماهنگى و شدت باز هم عظيمتر در آينده است. و اين عزم الهى بر اين اساس است كه
خيرى كه ايجاد گرديده و باز هم ايجاد خواهد گرديد، بسيار بيشتر از شرّى است كه پديد
آمده و باز هم پديد خواهد آمد. و اين امر وجود شر را موجه مىسازد، زيرا خداوند
مىتوانست آشوب و ناهماهنگى نخستين را به حال خود باقى گذارد، به جاى آن كه آن را
در يك جهان داراى نظم جاى دهد كه پيوسته صورتهاى عالىترى از فعليّت را به نمايش
مىگذارد.
بر اين اساس، نظريهى عدل الهى پويشى بر آن است كه خيرى كه در طى فرايند جهان خلق
گرديده نمىتوانست بدون امكان و فعليت داشتن همهى شرورى كه در بافت جهان تنيده
شده، به وجود آمده باشد، منشأ خير بودن خداوند اين طور اثبات مىگردد كه اقدام
جسورانهى به تحوّل و تكامل انداختن جهان به اين قصد بوده كه كيفيّتى مناسب و
كمّيتى از خير ايجاد كند يا ايجاد كرده است كه بر همهى شرورى كه واقعا در عالم
وجود دارد يا ممكن است وجود داشته باشد، بچربد، زيرا شقّ ديگر در قبال اقدام
جسورانهى آفرينش جهان، عدم محض نبود، بلكه شر ناشى از ابتذال بيهوده (و رها كردن
همه چيز) در آشوب نخستين بود.
ديويد گريفين(1) (1939) يكى از هواداران تفكر پويشى پس از ذكر نام تنى چند از
شخصيّتهاى بزرگ تاريخ بشر گفته است:
«آيا خداوند بايد به خاطر اجتناب كردن از آفرينش افرادى نظير هيتلر، از خلق عيسى،
گوتاما بودا، سقراط، كنفوسيوس، موسى، مهاتما گاندى، و ميليونها انسان شايسته، چه
معروف و چه غير معروف، كه بر روى اين كرهى خاكى زيستهاند، جلوگيرى مىكرد، به
عبارت ديگر، آيا خداوند به خاطر خوددارى از سبعيّت انسان نسبت به انسان، بايد كلاً
از آفرينش انسان يا نوع بالنسبة پيچيدهى ديگرى اجنتناب مىكرد؟ تنها كسانى كه
بتوانند با صميميّت به اين پرسش پاسخ مثبت دهند، خداى الهيات پويشى را بر اساس وجود
شر در عالم محكوم مىكنند».(2)
در عصر حاضر، ميان پاسخهايى كه به مسألهى شر داده شده، كمتر پاسخى به اندازهى
عدل الهى پويشى، نظرها را به سوى خود جلب كرده است. عدّهاى از دينداران را تحت
تأثير قرار داده و آنان را بر تجديد نظر در مفاهيم بنيادينشان برانگيخته است، ولى
عدّهاى از دينداران سنّتى و نيز پارهاى از فيلسوفان غيردينى، مفاهيم پويشى را
مورد انتقادات جدّى قرار دادهاند، مثلاً تلقّى پويشى از قدرت الهى، شديدا مورد
انتقاد واقع شده است.
تمايز قاطعى كه الهيات پويشى ميان قدرت اقناعى و قدرت قاهرانه مىافكند چيزى
جز ساده كردن بيش از حدّ مسأله نيست؛ چنين نيست كه قدرت الهى يا بايد اقناعى باشد،
يا قاهرانه، بلكه مىتوان طيفى از انواع قدرت الهى را در نظر گرفت. مثلاً قدرت
خلاّقه، يا قدرت مبقيه، يا قدرت اختيار آفرين، كه با اقناع اخلاقى سازگارى دارند.
1. David Griffin.
2. Griffin ,God, Power and Evil, p 309.
نقد ديگر اين است كه لازمهى اين كه قدرت خداوند را نامحدود بدانيم (چنان كه در
الهيّات سنّتى چنين اعتقادى پذيرفته شده است) اين نيست كه موجودات ديگر داراى قدرت
نباشند، تا ناچار شويم براى حفظ قدرت موجودات، قدرت خداوند را محدود و متناهى
بدانيم، بر اين اساس است كه دينداران در عين اين كه به قدرت نامتناهى خداوند ايمان
دارند، براى انسان نيز حظّى از قدرت قايلاند.
نقد كلّى ديگرى كه به نظريهى عدل الهى پويشى وارد شده ناظر به مفهوم خيرت الهى
است، در اين نظريهى خيريّت الهى بيشتر زيبايى شناختى است تا اخلاقى؛ يعنى هدف
خداوند غنىتر كردن و پيچيدهتر كردن تجربهى مخلوقات (حتّى به قيمت رنج و نابه
سامانى) است، در اين صورت ممكن است خداوند بسيارى از اصول اخلاقى متعارف را ناديده
بگيرد؛ در حالى كه در الهيّات سنّتى، صرف اهداف زيبايى شناختى مجوّز رنج و
ناملايمات طبيعى يا اخلاقى نخواهد بود، آن چه اين ناملايمات را توجيه مىكند، نيل
به كمال معنوى و اخلاقى است، نه فقط غناى تجربهى بشرى.(1)
1. نظريهى عدل الهى پويشى در كتاب «فلسفهى دين» جان هيك با بسط بيشترى نسبت به كتاب «عقل و اعتقاد دينى» بيان شده است، ما در اين جا از هر دو كتاب بهره گرفتهايم.