![]()
فلاسفه و متكلّمان اسلامى بر اثبات عدل و حكمت الهى براهين گوناگونى اقامه كردهاند كه در اين فصل برخى را ياد آور مىشويم:
خداوند واجبالوجود بالذّات است. و واجب الوجود بالذّات همهى كمالات وجودى را به نحو اتم و اكمل واجد است. و از طرفى عدل از كمالات وجودى است. پس خداوند عادل است. نخستين فيلسوف و متكلّمى كه عدل و حكمت و ديگر صفات جمال و جلال الهى را بر پايهى اصل وجوب «بالذات» اثبات كرده است، محقّق طوسى در «تجريد الاعتقاد» است.
عنايت، در اصطلاح فلاسفهى اسلامى عبارت است از علم پيشين و ذاتى خداوند به
نظام احسن و علم به اين كه چنين علم ذاتى منشأ تحقّق موجودات است، و نظام مذكور
مورد رأى و رضاى خداوند نيز هست.(1)
بنابراين عنايت الهى مشتمل بر سه چيز است:
1. علم ذاتى خداوند به نظام احسن هستى.
2. عليّت ذات الهى براى تحقّق يافتن نظام احسن.
3. رضاى ذاتى خداوند به تحقّق يافتن نظام احسن.
اين امور سهگانه عين ذات خداوند مىباشد و در نتيجه نظام هستى بر اساس علم ذاتى و
عنايت ازلى خداوند تحقّق يافته است. و از آن جا كه نظام علمى جهان، نظام احسن است؛
نظام عينى جهان نيز، نظام احسن خواهد بود، و اين همان عدل و حكمت در فعل خداوند
است.(2)
فلاسفه اين برهان را دربارهى فعل تكوينى خداوند اقامه كردهاند ولى ملاك آن
عموميّت دارد و فعل تشريعى و جزايى الهى را نيز شامل مىشود. تشريع و جزا نيز جز بر
پايهى علم و رضاى ذاتى خداوند تحقّق نمىيابد. بنابر اين برهان عنايت همهى اقسام
و مظاهر عدل الهى را اثبات مىكند.
1. انّ العناية هي كون الاوّل تعالى عالما لذاته بما عليه الوجود في النظام الأتمّ
و الخير الأعظم و علّة لذاته للخير و الكمال بحسب اقصى ما يمكن و راضيا به على
النحو المذكور و هذه المعاني الثلاثة التي يجمعها معنى العناية من العلم و العليّة
و الرضا كلّها عين ذاته. اسفار: 7 / 56 ـ 57.
2. شرح اشارات: 3 / 318؛ اسفار: 7 / 56 ـ 57.
مشهورترين برهان متكلّمان بر اثبات عدل الهى مبتنى بر علم و غناى مطلق خداوند است؛
چنان كه محقّق طوسى در تجريد العقائد گفته است:
«و استغناؤه وعلمه يدلاّن على انتفاء القبح عن أفعاله تعالى».
اين برهان ـ چنان كه علاّمهى حلّى آن را شرح كرده است ـ مبتنى بر مقدّمات زير است:
1. فعل، از پديدههاى امكانى است كه تا علّت تامّهى آن تحقّق نيابد ضرورت وجود
پيدا نكرده، و تحقّق نخواهد يافت.
2. قدرت فاعل و داشتن مرجّح و داعى (انگيزه) برانجام فعل از اجزاى علّت تامّهى فعل
است.
3. داعى و انگيزه بر انجام فعل سه گونه است:
الف) داعى احتياج؛ كه فاعل، فعل را به خاطر حسن و نيكويى آن انجام مىدهد.
ب) داعى جهل؛ كه فاعل، كار ناروايى را به خاطر اين كه قبح آن را نمىداند انجام
مىدهد.
ج) داعى حكمت؛ يعنى فاعل، فعل را به خاطر حسن و نيكويى آن انجام مىدهد.
با توجّه به اين كه مورد بحث، افعال قبيح است و داعى صدور فعل قبيح از فاعل يا جهل
است، يا احتياج، و اين دو در مورد خداوند متصور نيست، بنابراين، صدور قبيح از او
محال است.(1)
1. كشفالمراد، مقصد سوم، فصل سوم، مسألهى دوم؛ شرح الأصول الخمسة، ص 213؛ دلائلالصدق: 2/ 378.
بر اين برهان اشكالاتى وارد شده است كه به بررسى و نقد آنها مىپردازيم:
اشكال اول: اين استدلال بر پايهى «قياس الغائب بالشاهد» استوار است، و اين مقايسه
صحيح نيست، زيرا در مورد انسان (شاهد) فرض ديگرى نيز متصوّر است كه در مورد خداوند
صحيح نيست، و آن اين كه داعى انسان بر ترك كار قبيح ممكن است جلوگيرى از زيانهاى
احتمالى باشد كه در اثر نكوهش افراد جامعه نسبت به انجام كار قبيح متوجّه او
مىگردد. اين مطلب، در مورد خداوند متصوّر نيست.
پاسخ: مطلب ياد شده در مورد انسانها عموميّت ندارد، زيرا انسانهايى يافت مىشوند كه
بدون كوچكترين توجه به نكوهش ديگران و زيانهاى احتمالى ناشى از آن، صرفا به خاطر
زشتى فعل و اين كه آن را مايهى نقص وجودى مىدانند از آن اجتناب مىكنند، و هر گاه
اين امر در مورد انسان متصوّر بلكه محقّق باشد، در مورد خدا به طريق اولى صحيح
خواهد بود.
اشكال دوم: مقايسهى افعال خداوند با افعال انسان از نظر داعى بر انجام يا ترك فعل
صحيح نيست، زيرا انسان همان گونه كه كارهاى قبيح را جز از روى جهل يا نيازمندى
انجام نمىدهد، كارهاى خوب را نيز جز به انگيزهى سودجويى، يا دفع ضرر انجام
نمىدهد، و اين مطلب در مورد خداوند محال است.
پاسخ: مطلب مذكور نيز كلّيّت ندارد، زيرا در ميان انسانها افرادى يافت مىشوند كه
كارهاى پسنديده را جز به خاطر حسن ذاتى آنها انجام نمىدهند و هيچ گونه
پاداشى را از كسى توقّع ندارند، چنان كه قرآن كريم در وصف «ابرار» فرموده است:
«وَيُطعِمُونَ الطَّعام عَلى حُبّه مِسكيناً و يتيماً و اَسيرا، اِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِاللّه لانُريدُ مِنكُم جَزاءً وَلاشُكورا»؛(1)
امام على عليهالسلام دربارهى انگيزهى عبادت احرار فرموده است:
«و انّ قوما عبدوا اللّهَ شكرا فتلك عبادة الاحرار».(2)
اشكال سوم: برهان ياد شده مبتنى براين است كه خداوند «فاعل بالقصد» باشد چنان كه متكلّمان بدان معتقدند ـ ولى در فلسفهى اولى به اثبات رسيده است كه خداوند فاعل بالقصد نيست، زيرا فاعل بالقصد آن است كه ذات و علم فاعل براى ايجاد فعل كافى نباشد، و صدور فعل از او بر داعى زايد برذات و علم او متوقّف باشد. يعنى فاعل براى بدست آوردن كمالى كه فاقد آن است به ايجاد فعل قيام مىنمايد، و اين مطلب در مورد خداوند محال است.(3)
1. انسان / 2 ـ 8.
2. نهج البلاغه، كلمات قصار، ص 237.
3. الالهيات: 1 / 288.
پاسخ: تقرير برهان مذكور منحصر در آن چه گفته شد نيست، بلكه مىتوان آن را بر
پايهى «فاعليّت بالتجلّي» نيز تقرير نمود، بدين بيان:
شكّى نيست كه در مورد خداوند هيچ گونه جهل و نيازى راه ندارد، بنابراين، داعى جهل و
حاجت در مورد خداوند منتفى است، نه به اين معنى كه او فاعل بالداعى
والقصداست، ولى دواعى يادشده در او متصور نيست، بلكه به مفاد سالبه به انتفاء
موضوع. و مفاد داعى حكمت ـ چنان كه بيان گرديد ـ اين است كه حسن و زيبايى فعل محرّك
و برانگيزندهى فاعل برانجام فعل گردد، و ملاك حسن افعال كمال وجودى آنهاست. هرگاه
فاعل، فاقد برخى از كمالات باشد، براى تحصيل آنها به انجام فعل مبادرت مىورزد،
ولى، هرگاه فاعل بالذّات واجد همهى كمالات باشد، همان كمال ذاتى محرّك و داعى او
بر انجام فعل خواهد بود و در نتيجه داعى او بر انجام فعل عين ذات اوست و نه زايد بر
ذات. و به عبارت ديگر، ذات و علم به ذات كه مشتمل برعلم به فعل نيز مىباشد مبدأ
صدور فعل گرديده است و اين همان «فاعل بالتّجلّى» است.
نزديكترين راه براى اثبات عدل و حكمت خدواند مطالعهى عالم طبيعت است، زيرا جهان
طبيعت آفريده و فعل الهى است، و هدف، اثبات حكيمانه بودن (اتقان ونظم) فعل خداوند
است، بنابر اين، مىتوان از نزديك نشانههاى حكمت را در نظام خلقت مورد مطالعه قرار
داد.
تفاوت اين راه با راههاى پيشين اين است كه اين راه از ابزارهاى حسّى و روش تجربهى
استفاده مى كند و در نتيجه راهى است همگانى، ولى دو راه گذشته عقلى صرف مىباشند و
پيمودن آنها براى همگان دشوار و گاهى غير ممكن است بدين جهت در قرآن كريم و نيز
سخنان معلّمان الهى اين طريق مورد توجّه شايان قرار گرفته است كه ذيلاً نمونههايى
را يادآور مىشويم:
1. «اَلَّذى خَلَقَ سبعَ سَمواتٍ طِباقًا ما تَرى قى خَلقِ الرَّحمنِ مِن تَفاوُتٍ،
فَارجِعِ الْبَصَر هَلْ تَرى مِن فُطورٍ، ثمَّ ارْجِع البَصر كرَّتينِ يَنقَلْب
اِلَيكَ البَصرُ خاسِئاًو هو حَسير»(1): آفريدگارى كه آسمانهاى هفتگانه را بر
بالاى يكديگر ـ يا همانند با يكديگر ـ آفريد، در آفرينش الهى تفاوت (ناهماهنگى) نمى
بينى پس بار ديگر (به آسمان) بنگر آيا خلل (وبىنظمى) مى بينى، پس به طور مكرّر (به
آن) بنگر (ولى بدان كه) ديدگانت بدون مشاهدهى كمترين نشانهاى از فطور و بىنظمى
به سوى تو باز خواهد گشت.
راغب اصفهانى گفته است:
«التفاوت الاختلاف في الأوصاف كأنّه يفوت وصف احدهما الاخر، او وصف كل واحد منهما
الاخر».
مفسّران، عدم تفاوت در آيه را به هماهنگى موجودات و همانندى آنها در اتقان و نظم
تفسير نمودهاند.
علاّمه طباطبايى در اينباره گفته است:
1. ملك / 3 ـ 4.
«المراد بنفي التفاوت اتصال التدبير و ارتباط الاشياء بعضها ببعض من حيث الغايات و
المنافع المرتّبة على تفاعل بعضها في بعض، فاصطكاك الاسباب المختلفة في الخلقة و
تنازعها كتشاجر كفّتي الميزان و تصارعهما بالثقل و الخفّة و الارتفاع و الانخفاظ،
فانهما فى عين انهما تختلفان، تتفقان في اعانة من بيدهالميزان فيما يريده من تشخيص وزن السلعة الموزونة».(1)
2. «اِنَّ فى خَلقِ السّمواتِ والارضَ وَاخْتِلافِالَّيلَ والنَّهارِ
والفُلكِالَّتى تَجرى فى البَحْرِ بِمايَنْفَعُ النّاسَ وما اَنزَلَاللّه مِن
السّماءِ مِن ماءٍ فَأحيا به الارضَ بعدَ مَوتِها و بَثَّ فيها من كلّ دابَّة و
تَصْريفِ الرّياحِ والسَّحاب المُسخَّربين السَّماءِ والأرضِ لاياتٍ لِقوم
يَعقِلون»(2)(3).
3. «هو الَّذى مُدَّ الارضَ و جعلَ فيها رَواسىَ وانْهارا، و من كلّ الّثمراتِ
جَعَل فيها زوجَين اثنَين يُغشى اللَّيلَ النَّهار انَّ فى ذلِك لَاياتٍ لقومٍ
يتفكَّرون».(4)
آيات قرآنى در اين باره بسيار است به ذكر نمونههاى فوق بسنده مى گردد، به
نمونههايى از روايات نيز اشاره مى كنيم:
امام على عليهالسلام فرمود:
«اَفَلا يَنْظُرونَ اِلى صَغيِر ماخَلَق، كَيفَ أحكَم خَلَقَه و اَتْقَن تَركيبَه
وَ فَلق لَهُ السَّمْعَ و البَصر، و سوّى لَهُ الْعَظْمَ والبَشَر، اُنظُروا اِلى
الَّنملة في صِغَر جُثَّتِها و لَطافَةِ هَيئَتِها لا تَكادُ تُنالُ بِلَحظِ
الْبَصَر و لابِمُسْتَدرَك الفِكرَ، كيف دَبَّت على أرضِها، وَضَنّت على
رِزْقِها.تَنْقُل الْحَبَّة اِلى جُحرِها و تُعِدُّها في مُسْتَقَرِّها، تَجْمَع فى
حُرِّها لبَرْدها، و في وَرَدِها لِصَدَرِها»؛(5)
1. الميزان: 19 / 350.
2. بقره / 164.
3. در تفسير اين آيه به الميزان: 1 / 3 ـ 6 رجوع شود.
4. رعد / 3.
5. نهج البلاغة، خطبه 185.
آيا به آفريدهى كوچك خداوند نمىنگرند كه چگونه آفرينشش را استوار و تركيبش را
متقن ساخته است و به او قوّهى شنوايى و بينايى عطا كرده است، و استخوان و پوست
داده است، به مورچه بنگريد كه جثهاى بسيار كوچك و اندامى لطيف دارد به قدرى كوچك و
لطيف است كه به چشم نمىآيد و به فكر نمىرسد با اين حال چگونه بر زمين به فعّاليت
مىپردازد و در طلب روزى خود مىكوشد، دانهها را به آشيانهى خود مىبرد و انبار
مىكند، به هنگام گرما آذوقهى فصل سرما را فراهم مىكند، و به وقت ورود، خروج خود
را در نظر مىگيرد.
هم چنين فرمود:
«فَاَقامَ مِنَ الأشْياءِ اَوَدَها و نَهَج حُدودَها، ولائَم بِقُدْرَتِه بينَ مُتَضّادِها و وَصَلَ اَسبابَ قَرابَتِها... بَدايا خَلائِقَ اَحْكَم صُنْعَها...».
و نيز فرمود:
«وَ أرانا مِن مَلَكُوتِ قُدرَتِه و عَجائِبِ مَا نَطَقَتْ بِه آثارُ حِكمَتِه».(1)
و در جاى ديگر نشانههاى حكمت الهى در آفرينش خفّاش را ياد آور شده و فرمود:
«و مِن لَطائِف صَنْعَتِه و عَجائِبِ خِلقَتِه ما اَرانا مِن غَوامِضِ الْحِكمَةِ
في هذِه الْخَفافيشِ...».(2)
1. همان مدرك .
2. نهج البلاغة، خطبه 155.
بشر امروز توانسته است در پرتو مطالعات و جستوجوهاى علمى پيرامون جهان طبيعت به آگاهىهاى جالب توجّهى دست يافته و جلوههاى بسيارى از اتقان و نظم خيره كننده كتاب طبيعت را آشكار سازد، و بدين جهت مى توان گفت: «علم منادى ايمان و پشتيبان موحّدان است».از «لورد كلوين» كه از بزرگترين علماى فيزيك جهان است اين جمله به يادگار مانده است كه:
«اگر نيكو بينديشيد، علم شما را ناچار خواهد كرد كه به خدا ايمان داشته باشيد».(1)
ماكس پلانك، دانشمندى كه به اسرار اتم راه جست مى گويد:
«دين و علوم طبيعى مشتركاً بر ضدّ شكّ و الحاد و خرافات مى جنگند و برانگيزندهى آنها نيز همواره خدا بوده و خواهد بود».(2)
البرت مك وينچستر، دانشمند زيست شناس گفته است:
«هر كشف تازهاى كه در دنياى علم به وقوع مى پيوندد صدها مرتبه براستوارى ايمان مىافزايد».(3)
1. اثبات وجود خدا، تأليف جان كلوورمونسما، ترجمه: احمد آرام، چاپ چهارم، ص 39.
2. همان مدرك، 286 .
3. همان، ص 192.
البتّه آن گاه درخت علم و دانش چنين ميوهاى خواهد داد كه پيراسته از خودخواهى،
تعصب و امراض مختلف نفسانى باشد. چنانكه «ادوارد لوتركيسل» جانورشناس مىگويد:
«اگر علماى طبيعى دلايل علمى را همان طور كه براى اخذ نتايج علمى مطالعه مىكنند از
نظر دلالت بر وجود خدا هم مورد مطالعه قرار دهند، قهرا به وجود صانع معترف خواهند
شد، البتّه بايد تعصب را كنار گذارند، چه مطالعات علمى هر عقل سليم را مجبور مىكند
كه به يك علّت اوّليه قايل شود كه ما آن را خدا مىناميم».
نامبرده سپس كشفيّات علمى را از آثار رحمت و مواهب خاص الهى براى بشر كنونى دانسته
و يادآور مىشود كه مقتضاى شكر گزارى اين نعمت عظيم الهى اين است كه بشر ايمان خود
را به خدا راسختر نمايد».(1)
با ذكر اين مقدّمه به نقل نمونههايى از سخنان دانشمندان علوم پيرامون نظم و اتقان
در جهان طبيعت مى پردازيم.
لسترجان زيمرمن(2) دانشمند گياهشناس و خاك شناس در بارهى عوامل مؤثّر در رويش
گياه و مراحل رشد آن مى گويد:
«موادى كه براى نمو نباتات به كار مىروند از هوا و خاك گرفته مىشوند، و خاك
حاصلخيز از مواد معدنى تشكيل يافته و مقدار زيادى مواد آلى دارد كه از بقاياى
حيوانات و نباتات اوليه به وجود آمده است... وجود آب و هوا و نور و عناصر
شيميايى همگى در رشد گياه مؤثّرند، ولى كافى نيستند، بلكه نيرويى كه نمو گياه را
امكان پذير مىسازد نيروى مرموزى است كه در دانه نهان است، و در محيط مناسب شروع به
عمل و فعّاليت مى كند، عمل اين نيرو با چندين فعل و انفعال پيچيده ولى موزون شروع
مىشود، در مرحلهى نخست دو سلول ذرّهبينى تخم كه هر يك متشكّل از عناصر مختلف و
داراى عمل مختلف هستند، متّحدا شروع به كار مىكنند، ولى بعد هر كدام به تنهايى راه
رشد و كمال را در پيش مىگيرند، هر دانهاى كه به خاك مىافتد و مىميرد، حاصلى كه
به بار مىآورد عينا مشابه همان گياهى است كه دانه از آن گرفته شده است، اگر
ديدهاى روشن بين به اين اعمال و مراحل رشد و تكامل دانه بنگرد، دنيايى از زيبايى و
هماهنگى و نظم و ترتيب مشاهده خواهد كرد.
1. همان، 56.
2. Lester jahn zimerman.
اين نظم و ترتيب در نباتات بلند و درختان بزرگ نيز مشهود است و تمام نباتات با صرف نظر از اختلافات و شكل ظاهرى داراى اعمال مشتركى هستند، مثلاً يكى ازآنها عمل تركيب نورى است كه نباتات با تابش روشنايى از اسيد كربنيك و آب براى خود، غذا كسب مى كنند. ديگرى، طرز ساختمان و عمل ريشه و ساقه و برگ و گل است كه در تمام گياهان ترتيب مشتركى دارد. و سومى، عكس العمل گياهان در مقابل تحريكات خارجى است، مثلاً همهى آنهابه طرف نور خم مىشوند، يا اگر از كسب نور و اكسيژن محروم شوند خشك و مرده مى گردند، اين ها قوانينى هستند كه دنياى نبات را اداره مىكنند».(1)
1. همان، ص 239 ـ 238.
فرانك آلن،(1) استاد فيزيك زيستى، با برشمردن عوامل مؤثّر در شايستگى زمين براى
حيات بىپايگى فرضيهى تصادف در پيدايش جهان را اثبات نموده است، شرايط ياد شده به
شرح زيرند:
1. زمين كرهاى است كه به آزادى در فضا به حال تعادل است و برگرد محور خود حركت
دورانى روزانه دارد كه از آن شب و روز پيدا مى شود، و در عين حال حركت انتقالى
سالانه به دور خورشيد را انجام مى دهد. اين حركتها سبب پيداشدن تعادل و ثابت ماندن
محور زمين در فضا مى شود... .
2. جوّى كه از گازهاى نگهبان بر سطح زمين تشكيل شده، آن اندازه ضخامت (در حدود 800
كيلومتر) و غلظت دارد كه بتواند هم چون زرهى زمين را از نشر مجموعهى مرگبار بيست
ميليون سنگهاى آسمانى در روز كه با سرعتى در حدود 50 كيلومتر در ثانيه به آن
برخورد مىكنند، در امان نگاه دارد.
3. جوّ زمين علاوه بر كارهاى ديگرى كه دارد، درجهى حرارت را بر سطح زمين در حدود
شايسته براى زندگى نگاه مىدارد و نيز ذخيرهى بسيار لازم آب (بخار آب) را از
اقيانوسها به خشكىها انتقال مىدهد، اگر چنين نبود همهى قارّهها به صورت
كويرهاى خشك و غير قابل زيستى در مىآمد. به اين ترتيب بايد گفت اقيانوسها و جوّ
زمين، عنوان چرخ لنگرى براى زمين دارند.
1. Frank allen.
4. خواصّ قابل توجّه آب، نقش مهمّى در مساعد بودن زندگى در اقيانوسها و درياها و
رودخانهها در زمستانهاى دراز دارد، يكى خاصيت جذب اكسيژن به مقدار زياد در درجات
پست حرارت است، ديگرى اين كه بزرگترين وزن مخصوص آن در چهار درجه بالاى درجهى
حرارت يخ بستن است و به همين جهت آب عمق درياها و رودخانهها به حال مايع مى ماند،
و سوم اين كه وزن مخصوص يخ از آب كمتر است و در نتيجه بر سطح آب قرار مى گيرد و فرو
نمىرود، چهارم اين كه وقتى آب منجمد شود مقادير زيادى حرارت از خود پس مىدهد.
5. خاك در خود، مواد معدنى خاصّى دارد كه گياه آنها را جذب مى كند و به صورت
خوراكىهاى مورد نياز جانوران درمى آورد.
6. وجود فلزات در نزديكى سطح زمين، سبب شده است كه هنرهاى گوناگونى كه تمدّن از
آنها ساخته مى شود امكان پذير باشد.
7. در مورد اندازهى حجم زمين بايد توجّه داشت اگر زمين به كوچكى ماه و قطر آن يك
چهارم قطر كنونى آن بود، نيروى جاذبه ديگر براى نگاه داشتن آبها و هوا بر روى آن
كفايت نمىكرد و درجهى حرارت به صورت كشندهاى بالا مىرفت. اگر زمين ما به بزرگى
خورشيد بود و چگالى (وزن مخصوص) خود را حفظ مىكرد، نيروى جاذبه صدوپنجاه برابر
مىشد و ارتفاع جوّ به حدود 10 كيلومتر تنزّل مى كرد و بخار شدن آب غير ممكن مى شد
و فشار هوا تقريبا 150 كيلوگرم بر سانتىمتر مربع مىرسيد، يك جانور يك كيلوگرمى،
150 كيلوگرم وزن پيدا مىكرد و اندام آدمى به كوچكى اندام سنجاب مىشد.
8. اگر فاصلهى زمين تا خورشيد دو برابر مقدار كنونى آن بود، حرارتى كه از خورشيد
به آن مىرسيد به ربع حرارت كنونى تنزّل مى كرد و سرعت حركت بر مقدار آن نصف مىشد
و طول زمستان دو برابر مى گرديد و بنابر اين همهى موجودات زنده يخ مى بستند.
اگر فاصلهى آن تا خورشيد، نصف مىشد، گرما چهار برابر و سرعت مدارى دو برابر و طول
مدّت فصول، نصف (اگر تغيير فصلى امكان داشت) و زمين به اندازهاى سوزان مىشد كه
حيات بر آن نمىتوانست برقرار بماند.(1)
1. همان كتاب، ص 19 ـ 23.