| شخصيت
وحقوق زن در اسلام- زن از يونان باستان تا اسلام - بخش دوم: زن در اسلام |
| فصل اول: جايگان زن در اسلام |
| فصل دوم: جلوه هاي حضور زن در اسلام(زنان صدر اسلام) |
| فصل سوم: جلوه هاي حضور زن در اسلام(زنان عاشورا) |
| نتيجه |
کتاب نامه
جهل و تاريكى، عالم را فرا گرفته بود و اخلاق و معنويت پايمال ابليس و ابليسيان گشته بود. خدايانِ چوبين به عنوان نمادى از خدا در گوشه خانه و عبادتگاه جاى داشتند؛ امّا در حقيقت، هوى و هوس بود كه بر دلهاى آنان خدايى مىكرد. زن به كالايى براى رفع هوى و هوس تبديل شده بود و در غايت مظلوميّت، فرياد دادخواهى سر داده بود و در اين اوان بود كه «اسلام» از جزيرةالعرب سربلند كرد و قد برافراشت و به اين نداى مظلوميت كه نه تنها نداى زن بلكه نداى
انسانيّت بود، لبيك گفت و با تعاليم ناب و انسانسازش به يارى انسان و انسانيّت شتافت و زن را از ورطه خوارى و ذلّت بيرون كشيد و بر قلّه رفيع عزّت نشاند.
اكنون در بخش دوّم از مقاله خويش، به بررسى موقعيّت و جايگاه زن در اسلام، در سه فصل خواهيم پرداخت: فصل اوّل: جايگاه زن در اسلام؛ فصل دوّم: جلوههاى حضور زن در اسلام (قسمت اوّل)(1)؛ فصل سوّم: جلوههاى حضور زن در اسلام (قسمت دوّم)(2). |
|
|
|
از نگاه اسلام، زن و مرد هر دو انسانند؛ هر دو مخلوق خدايند و هر دو برابر، امّا اين برابرى در كمالات و دستيابى به مقامات معنوى و انسانى، بندگى و تعبّد الهى و كرامت وجودى انسان بر سايرين است نه در احكام و وظايف. از سوى ديگر، هر دو به يك اندازه در بنيان خانواده، اجتماع و بقاى نسل آدمى سهيمند؛ خداوند مىفرمايد: «اى مردم، شما را از مرد و زنى آفريديم و آنگاه شعبههاى بسيار و قبيلههاى مختلف گردانيديم.»(3) قرآن به صراحت اعلان مىكند كه زن و
مرد، هر دو، از يك جوهر انسانى و يك نفس واحد، خلقت يافتهاند و زن مايه آرامش و آسودگى مرد است: «او خدايى است كه همه شما را از يك فرد آفريد؛ و همسرش را نيز از جنس او قرار داد، تا در كنار او بياسايد.»(4)
در پيشگاه خداوند، زن و مرد هر دو يك مقام دارند و هيچ يك به خودى خود بر ديگرى برترى ندارد؛ چون هر دو از يك جوهرند و جنسيّت مايه برترى آنان بر ديگرى نيست؛ هيچ مردى را بر زنى و هيچ زنى را بر مردى برترى نيست مگر به سبب ايمان و تقوايشان؛ اين همان مطلبى است كه خداوند در آيه 13 سوره حجرات به آن تصريح نموده است.
در احكام و وظايف، تفاوتهايى براى زن و مرد لحاظ شده است كه اين تفاوتها بر اساس نوع آفرينش و جايگاه زن در نظام خلقت و طبيعت است و اين برنامه و تقسيم وظايف و مسئوليتهاى زن و مرد به خوبى واضح و روشن است. خدمت به زن و ارزش بخشيدن به اوست، نه تبعيض و بىعدالتى. اسلام مىخواهد زن به مقام والاى انسانيّت دست يابد؛ در سرنوشت خويش دخيل باشد و آنچنان كه شايسته يك انسان است زندگى كند؛ از همين رو، مسير كمالش را تعيين و راه را نشانش داده است تا وى به اختيار و اراده خويش، مسير سعادت
برگزيند و به كمال انسانى خويش نايل گردد.
ارزش و مقام زن
اسلام پشت پا به تصوّر خام و باطل تمامى كسانى زد كه زن را موجودى پست و فرومايه و دختردار شدن را ننگ خويش مىدانستند و مىپنداشتند كه زن موجودى زايد در نظام خلقت است. اسلام به زن ارزش بخشيد و به مقابله با انديشههاى بىاساسى پرداخت كه زن را بىارزش مىدانست. زن را به پارسايى فرا خواند و او را نشان خوشبختى و سعادت دو جهان و بهترين گنجينه يك مرد معرّفى نمود(5) و به آنانى كه دختران را ناپسند مىداشتند، فرمود: «دختران را مكروه مداريد كه آنها مايه اُنسند»(6)
و طولى نكشيد كه دختر دار بودن را از ننگ، به گنج مبدّل نمود و فرمود: «هر مسلمانى كه دو دختر وى به بلوغ رسند و تا در خانه او هستند با آنها نيكى كند بهشتى مىشود.»(7)
اسلام به زن، حقّ اختيار و تعيين سرنوشت داد؛ تا خود، راه خويش را برگزيند. در صدر اسلام، دخترى بود به نام «خنساء» كه خواستگاران متعدّدى داشت. يكى از خواستگاران وى جوان دلير و شجاعى بود به نام «ابولبابه»؛ كه مطلوب «خنساء» قرار گرفته بود. «حذام بن خالد»، پدر خنساء، بر خلاف ميل دختر خود و بدون رضايت او، وى را به عقد شخص ديگرى آورد. «خنساء»، ناخشنود از عمل پدر، نزد پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله آمد و ماجراى خويش بازگو كرد. پيامبر پس از شنيدن ماجرا، فرمود: «خنساء، آيا به كار پدرت
راضى هستى؟» پاسخ داد: «هرگز.» آن حضرت فرمود: «پس عقدت صحيح نيست؛ با هر كه ميل دارى ازدواج كن.» سپس «حذام» را احضار نمود و فرمود: «بايد طبق ميل دخترت رفتار كنى واو را به عقد آن كسى كه مىخواهد، درآورى.» او نيز چنين كرد.(8)
اسلام، ازدواج با محارم را ممنوع ساخت و به زن ارزش حقوقى بخشيد تا به همگان اعلام كند كه زن كالا نيست، تا مورد مبادله و تبادل قرار گيرد يا به ارث برسد. از همين رو فرمود:«اين اهل ايمان، براى شما حلال نيست كه زنان را به اكراه و جبر به ميراث گيريد.»(9) نيز فرمود: «با زنانى كه پدران شما با آنها ازدواج كردهاند، هرگز ازدواج نكنيد؛ مگر آنچه در گذشته (پيش از نزول اين حكم) انجام شده است؛ زيرا اين كار، عملى زشت و تنفرآور و راه نادرستى است. حرام شده است بر شما،
مادرانتان، ودختران، و خواهران، عمّهها و خالهها و دختران برادر، دختران خواهر شما، و مادرانى كه شما را شير دادهاند و خواهران رضاعى شما و مادران همسرانتان و دختران همسرتان كه در دامان شما پرورش يافتهاند از همسرانى كه با آنها آميزش جنسى داشتهايد و همچنين همسران پسرانتان كه از نسل شما هستند ـ نه پسر خواندهها ـ و (نيز حرام است بر شما) جمع ميان دو خواهر كنيد؛ مگر آنچه در گذشته واقع شده؛ چرا كه خداوند، آمرزنده و مهربان است.»(10) تعدّد شوهر را نيز منع
نمود و فرمود:«و نكاح زنِ محصنة ـ شوهردار ـ نيز براى شما حرام شد».(11)
ازدواج
پيمان زناشويى، پيمان مقدّسى است و رضايت زن، ركن اساسى ازدواج از نظر اسلام است؛ او آزاد است كه به اختيار خود، همسر (همسفر زندگى)اش را برگزيند.
مرد، وظيفه دارد در آغاز پيمان زناشويى و زندگى مشترك، «مهريّهاى» را به عنوان پيش كش و هديه براى همسر خويش در نظر بگيرد و تقديمش كند و البتّه كه اين پيش كش منحصر و مختص به زن است و هيچ كس ديگرى در آن سهمى ندارد، از همين رو قرآن مىفرمايد: «مهر زنان را در كمال رضايت و طيب خاطر به آنها بپردازيد.»(12) و نيز رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «هر كه زنى گيرد و در خاطر داشته باشد كه مهر او را نپردازد هنگام مرگ، چون زناكاران بميرد.»(13)
خداوند در آيه 4 سوره نساء از مهريه با نام «صدقه» ياد كرده است كه مىتوان اينچنين بيان كرد: صدقه از ماده صدق است و از آن رو بر مهريه اطلاق مىشود كه نشانه راستين بودن علاقه مرد است و از محبّت قلبى و حقيقى وى نشان دارد.
علاوه بر مهريّه، در تمام مدّت زمانى كه زن و مرد با يكديگر زندگى مشتركى دارند، پرداخت نفقه نيز بر عهده مرد و امرى واجب است كه در صورت تخلّف مرد از پرداخت آن، زن مىتواند اقامه دعوى كند.
ارث
اسلام، بر خلاف اكثريت قريب به اتفّاق تمدّنهاى قديم كه زن را از ارث محروم كرده بودند، وى را سهيم در ارث مىداند و مىفرمايد: «براى اولادان ذكور سهمى از ميراث پدر و مادر و خويشان است و براى فرزنان اناث نيز سهمى از ميراث؛ چه مال اندك باشد يا كه بسيار، نصيب هر كس از آن ـ در كتاب حقّ ـ معيّن شده است.»(14)
طلاق
اسلام، طلاق را عملى حلال، امّا منفور مىداند و مىفرمايد: «زن بگيريد و طلاق مدهيد؛ زيرا خداوند مردانى را كه مكرّر زن گيرند و زنانى را كه مكرر شوهر كنند دوست ندارد.»(15) اسلام، طلاق را اجازه داده است ولى شرايط خاصّى را براى آن در نظر گرفته است تا عملاً اين عمل منفور ولى حلال را به تعويق اندازد؛ شايد پشيمانى براى زن و مرد حاصل شود و از اين عمل منصرف گردند. يكى از اين شرايط، لزوم حضور دو شاهد عادل است؛ در صورتى كه در ازدواج، وجود شاهد شرط نيست، چون آنجا
نمىخواهد موجب تأخير خير گردد.
در اسلام، حقّ طلاق با مرد است؛ ليكن در مواردى كه مرد كوتاهى كند و به وظايف خويش نسبت به همسرش عمل نكند و حاضر به طلاق نيز نباشد، بنابر احاديث و آيات صريح قرآن، حاكم شرع بايد به مرد تكليف طلاق كند و اگر سرپيچى نمود، طلاق را جارى كند. نقش زن در اجتماع
زن در اجتماع، وظيفهاى دارد كه از مرد ساخته نيست؛ نقشش بىهمتاست و بدون شكّ، بقاى زندگى و نسل بشر محتاج وجود وى است. به بيان ديگر، او نيمى از پيكر جامعه است ونمىتوان از او و نقش سازندهاش چشم پوشيد؛گر چه كج انديشان روزگار و دايگان دلسوزتر از مادر به بهانه حمايت از حقوق زن، او را از حقّ واقعىاش محروم مىكنند. مىپرسند: وظيفه زن چيست؟ نقش بىهمتاى او كدام است؟ آنان كه نمىدانند يا خود را به ندانستن زدهاند، بدانند كه وظيفه زن، تربيت است؛ او مربّى است و اوّلين كلاس جامعه، دامان
اوست. در دامان اوست كه كودك مهر و محبّت را مىآموزد؛ صفا و صميميّت را مىآموزد و به خود مىبالد و شكوفا مىشود.از دامان اوست كه انسانهاى بزرگ پيدا مىشوند؛ از دامان اوست كه سازندگان جامعه پا به اجتماع مىگذارند و از دامان اوست كه سعادت برمىخيزد. او مادر است و وظيفه مادرى و انسان پرورى بر دوش دارد، و چه وظيفهاى بالاتر از آن؟ چه نقشى والاتر و ارجمندتر از آن؟ كدام مرد مىتواند چنان بارى را بر دوش گيرد؟! مسئوليتى كه نظام طبيعت و خلقت بر دوش زن نهاده است.
ناگفته نماند كه اسلام با حضور زن، كار و تلاش و فعّاليّتهاى وى در صحنه اجتماع و بستر جامعه مخالف نيست؛ آن را منع نكرده است، بلكه وظيفه اصلى او را مادرى مىداند و تربيت و پرورش انسانهاى بزرگ و وارسته. در كنار آن نيز به زن اجازه مىدهد تا با حفظ حريم و عفّت و پاكدامنى و در پوششى محفوظ از تير زهر آلود نگاههاى هوس آلوده آلوده دلان، در اجتماع حضور يابد و سرنوشت خويش را برگزيند.
اسلام به منظور پايدارى و استحكام خانواده و جامعه، وظايف اقتصادى و تأمين معاش خانواده را بر عهده مرد و وظيفه همسردارى و مادى را بر عهده زن گذاشته است. زن تا زمانى كه از سوى شوهر تأمين مىشود براى كار در خارج از خانه بايد از وى كسب اجازه كند؛ امّا در صورتى كه تأمين نشود، نيازى به اجازه او ندارد. شايد برخى بپرسند: چرا مرد مسئول تأمين معاش است و زن نه؟
در پاسخ بايد گفت: اين تقسيم كار، بر اساس نقش طبيعى آنان است. نظام خلقت، رنجها و دشوارىهاى باردارى و فرزند دارى را بر شانههاى زن گذاشته است و او ناچار است به طور طبيعى، حدود نُه ماه طفل را حمل كند و پس از آن علاوه بر همه دردها و رنجهاى طاقت فرساى باردارى، شب و روز به مراقبت و نگاهدارى از نوزاد خويش بپردازد و از شيره جان خويش در كام وى ريزد تا او رشد نمايد و در عين حال، تربيتش را نيز عهده دار باشد. با اين همه مشقّتى كه تحمل مىكند و رنجهايى كه مىبيند ديگر تاب وتوانى
نمىيابد كه تأمين معاش خانواده را نيز بر عهده گيرد. لذا اوّلين وظيفه زن، مادرى است.
حقوق اقتصادى
اسلام به زن استقلال اقتصادى بخشيده است تا وى، مانند مردان از حقّ، مالكيّت و تصرّف در اموال خويشتن، بدون نظارت و قيموميّت كسى، بهره ببرد و با اختيار خويش ثروتاش را در راهى كه نياز مىداند صرف كند.
حقوق فرهنگى
اسلام براى فرهنگ و مسائل فرهنگى اهميّت ويژهاى قائل است؛ از اين رو، مسلمانان رابه كسب علم ترغيب مىكند و دراين امر، زن و مرد را يكسان مىشمرد؛ زنان و دخترانى را كه ازدواج نكردهاند در كسب علم و معرفت آزادى كامل مىبخشد و زنان شوهر دار را نيز از آزادى واجب و مشروع بهرهمند مىسازد. در فقه اسلامى، اگر زنى براى آموختن احكام واجب و تكاليف اسلامى و دينى خويش از منزل خارج بشود، معصيتى مرتكب نگشته است. اگر شوهر به احكام و مسايل دينى آگاه است واجب است كه خودش، به همسر خويش بياموزد؛
وگرنه حقّ ممانعت از خروج زن، براى فراگيرى احكام، را ندارد.
حقوق سياسى
يكى از حقوق سياسى هر فردى، حقّ رأى اوست كه براى تأمين و تأثير سرنوشت جامعه و اجتماعش است. اگر با نگاهى دقيق و موشكافانه به تاريخ گذشته بنگريم، خواهيم ديد كه "رأى" امروز، در حقيقت، شكل پيشرفته "بيعتِ" روزگاران قديم است. در قديم بيعت مىنمودند وامروز رأى مىدهند. در صدر اسلام، پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصا با زنان بيعت مىنمود و هيچ يك از بستگان و نزديكان زنى نمىتوانست كه به جاى او با وى بيعت كند. اين ارزشى است كه اسلام به زنان بخشيده است. |
|
|
|
زن صدر اسلام، زنى است كه دوران مظلوميّت زنان را درك كرده است؛ ظلمها و ستمهاى بسيارى تحمّل نموده و محدوديّتها و محروميّتهاى بسيارى را شاهد بوده است. او رنج زن بودن در آن روزگاران را چشيده است و با ظهور اسلام، از محروميّت و مظلوميّت به كرامت و عزّت نايل شده است. او از دوره تاريك و ظلمانى گذشته به عصر نور و روشنايى قدم نهاده است و مىتواند از بهترين الگوهاى زن مسلمان ،در عرصه فعّاليّتهاى اجتماعى باشد از اين رو، در اين فصل به بيان شمّهاى از جلوههاى رفتارى
آنان در عرصه اجتماع بپردازيم.
1. تحمّل رنجها و سختىها در راه اسلام
زمانى كه اسلام به تازگى در جزيرةالعرب پاى گذاشته بود و دعوت خويش را منتشر مىساخت؛ در آن فضاى اختناق و خفقان كه به شدّت با اسلام و مسلمانى برخورد مىشد و كمتر كسى جرأت مىنمود به اين آيين حقّ و حقيقت گرايش پيدا كند و پشت پا به خدايان چوبين و بىجان سرزمين عرب بزند، شير زنان حقيقت جويى بودند كه با آگاهى كامل از پيامدهاى گرويدن به حقّ و شكنجههاى جان فرسايى كه از سوى جاهلان جلّاد صفت روزگار انتظارشان را مىكشيد، اسلام اختيار كردند و مسلمانى برگزيدند. زنان، آزادى و آزادگى اختيار
نمودند واز قيد و بند شيطان صفتان تاريخ نهراسيدند. آنان عزّت و سربلندى برگزيدند و در برابر فرومايگان، سر تعظيم فرو نياوردند و تا آن اندازه راسخ و استوار بودند كه مرگ و مردن هم نتوانست آنان رااز پيمودن راه، بازشان دارد.
از جمله اين زنان نامدار، حضرت «خديجه»، همسر با وفاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود كه در همان آغازين روزهاى ظهور اسلام، مسلمان شد و در روزگارانى كه جاهليّت بر دلهاى مردم عرب حكمرانى مينمود و اسلام هيچ پايگاهى نداشت، وى نخستين كسى بود كه نور اسلام را به دل خويش راه داد.(16) و در نهايت خشنودى، ناملايمتها و ناهموارىهاى روزگار را بر خود هموار ساخت؛ تمام وجود خويشتن را وقف اسلام و مسلمانان نمود و در اين راه تا پاى جان ايستادگى ورزيد؛ تا آنجاى كه
فرستاده بر حقّ خدا، محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآله ، به وى نويد بهشت ابدى عطا فرمود.(17)
يكى ديگر از اين زنان، «سميّه»، مادر عمّار ياسر است كه از نخستين مسلمانان تاريخ بود. وقتى ابليس منشان روزگار، از اسلام آوردن سميه خبر يافتند، او و همسر و فرزند تازه مسلمان شدهاش را در بند نمودند و زير آفتاب سوزان مكّه شكنجه دادند. تا از اسلام برگردند؛ امّا آنهانه تنها باز نمىگشتند كه با هر شكنجه، بيش از پيش در ايمان خويش راسختر مىشدند. پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله از ريگزار داغى كه آنان را در آنجا عذاب مىدادند؛ عبور كرد و چشمش به آنان افتاد كه در نهايت بىرحمى شكنجه
مىشدند؛ امّا كارى نمىتوانست بكند جز آن كه با سخن خويش، فرجام آنان را در پيش چشمانشان جلوهگر سازد. آن حضرت به آنان فرمود: «صبر و تحمّل پيشه كنيد، اى آل ياسر، پاداش شما بهشت خواهد بود.» در نهايت، سميّه در زير شكنجههاى ابوجهل جام شهادت را سر كشيد، رنجها را تحمّل ساخت؛ امّا ننگ ذلّت را نپذيرفت. او شهيد شد و با شهادتش، نامش را در شمار شير زنان تاريخ به عنوان نخستين شهيد اسلام ثبت نمود و تاريخ زن را با نام خود مزيّن ساخت.(18)
«زنّيره» نام درخشنده ديگرى است كه از ايستادگى و پايدارى زنان در راه حقّ وحقيقت حكايت مىكند. وى زنى روم بود كه مسلمان شد و مشركان مكّه او را به جرم مسلمانى در بند كردند و شكنجهاش دادند. آنان از وى مىخواستند كه اسلام را رها كند ولى هرگز نپذيرفت و قدمى به عقب ننشست و آن قدر پايمردى نمود كه از شدّت شكنجه دو چشمش نابينا شد.(19) او نابينا شد امّا هرگز حاضر نشد چشم از راستى و حقيقت بپوشاند و دست از ايمان و عقيده خويش بردارد.
«اُمّ شريكِ» عامرى زن ديگرى است كه سرگذشتى شنيدنى در پايدارى واستوارى دارد. او از قبيله قريش و از طايفه بنى عامر بود. او در مكّه مسلمان شد، سپس به طور پنهانى به تبليغ اسلام در ميان زنان قريش پرداخت و آنان را به روى آوردن به اين مكتب الهى دعوت نمود. سران مكّه از كار او آگاه شدند و وى را دستگير و سپس از مكّه تبعيد نمودند. او را سواربر شتر برهنهاى كردند و سه شبانه روز، بىآب و غذا، رهايش نمودند.او را از مسير بيابانهاى داغ سوزان مىبردند و هر گاه مىخواستند در جايى بار بيفكنند
دست و پايش را مىبستند و در برابر آفتاب سوزان مىگذاشتند و خود در سايه او مىنشستند و غذا مىخوردند. به او گرسنگى و تشنگى مىدادند و تا پاى مرگ شكنجهاش مىكردند؛ امّا او نه تنها از اسلام برنگشت بلكه آنان را هم مسلمان كرد.(20)
علاوه بر نمونههايى كه ذكر كرديم، زنان ديگرى هم بودند كه با عشق به حقيقت و تحمّل رنجها در اين راه موجب گسترش و اعتلاى اسلام شدند. از جمله اين زنان مىتوان به آن بانوى اصفهانى اشاره كرد كه پيش از سلمان فارسى به عشق اسلام، ترك وطن كرده و خود را به محضر پيامبر رسانيده و اسلام آورده و راهنماى سلمان فارسى براى رسيدن به پيغمبر صلىاللهعليهوآله شده بود.(21) نيز مىتوان از «امّ ايمن» ياد كرد كه پاى پياده و بدون زاد و راحله، تنها، در گرماى طاقت فرساى
بيابان، راه مكّه و مدينه را پيمود تا به پيشگاه پيغمبر برسد.(22)
2. تبليغ از اسلام
زنى است به نام «خنساء» كه «تماضر» نيز خوانده مىشد. وى «دختر عمرو بن شريد» و زنى شاعر پيشه از طايفه بنى سليم و از ياران بود پيغمبر صلىاللهعليهوآله . او اسلام را در ميان قوم و قبيله خود تبليغ كرد و آن قدر كوشيد تا اين كه، همه آنان را مشتاق مسلمانى نمود. همه آنان او آمدند و به حضور پيغمبر صلىاللهعليهوآله شرفياب شدند و به دين اسلام گرويدند.(23)
«امّ سليم»، دختر ملحان بن خالد و مادر انس بن مالك. قبلاً همسر مالك بن نضر بود، امّا وقتى كه مسلمان شد مالك، از او خشمگين شد و او را ترك كرد و به شام رفت و در همانجا وفات يافت. پس از آن، «ابو طلحه» كه مرد ثروتمندى بود از وى خواستگارى كرد. او از بستگان «امّ سليم»، ولى مشرك بود. «ام سليم» در پاسخ به خواستگارى او گفت: «مىدانى خدايى را كه تو پرستش مىكنى از زمين مىرويد؟» پاسخ داد: «بله مىدانم.» گفت: «آيا حيا نمىكنى از اين كه درختى را به جاى خدا مىپرستى؟ اگر اسلام بياورى هيچ
مهريهاى از تو نمىخواهم و آن مسلمانى تو مهريه من خواهد بود.» ابا طلحه پاسخ داد: «بايد مدّتى فكر كنم». ابا طلحه اين را گفت و رفت. پس مدّتى برگشت و گفت:«اشهد آن لا اله الّا اللّه و انَّ محمّدا رسول اللّه»، يعنى سخنت را پذيرفتم و مسلمان شدم. «امّ سليم» نيز پس از اسلام آوردن او با وى ازدواج كرد و بدين ترتيب اين زن پاك طينت و مصلحت انديش، اسلام آوردن خواستگارش را مهريّه خويش قرارداد تا اين سان به اسلام خدمت كند.(24)
3. حضور در ميدان نبرد
«امّ زياد اشجعيّه» از زنان مسلمان و از جمله آن شش زنى است كه در جنگ خيبر، همراه با سپاه مسلمانان بودند. مىگويد: خبر حضور ما در جنگ به پيغمبر صلىاللهعليهوآله رسيد، به سوى ما آمد و فرمود: با اجازه چه كسى آمدهايد؟! گفتيم: دارو آوردهايم تا مجروحان و زخميان را مداوا كنيم، مهمّات سربازان رانگاهدارى كنيم و...». پيامبر سخنانمان را شنيد و اجازه ماندن در جبهه را به ما داد.(25)
زنى ديگر به نام «امّ سنان» مىگويد: آنگاه كه پيامبر مىخواست به جنگ خيبر برود، خدمتش عرض كردم: «يا رسول اللّه، اجازه مىدهيد كه همراه شما بيايم؟ مشكهاى آب راتعمير مىكنم، مجروحان را مداوا مىكنم و...». پيامبر فرمودند: «زنهاى ديگرى هم در اين جنگ شركت كردهاند، و من به آنان اجازه حضور دادهام. از طايفه خود تو هستند و تو مىتوانى با ما باشى. پس همراه امّ سلمه باش.»(26)
در جنگ خندق نيز زنى حضور داشت به نام «رفيده»، از زنان انصار، كه خيمهاى بر پا كرده بود و در آن به مداواى مجروحان و زخم خوردگان نبرد مىپرداخت. هنگامى كه «سعدبن معاذ» در آن جنگ هدف تير دشمن قرار گرفت و زخم خورد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به اطرافيانش فرمود: «او را به خيمه «رفيده» ببريد تا از نزديك او را ببيند و معالجهاش كند.»
«رفيده» شخصا مجروحان را مداوا و پرستارى مىكرد. پيغمبر نيز گاه به ديدنش مىرفت و احوالش را مىپرسيد.(27)
در جنگ احد، پس از اين كه مسلمانان در جبهه نظامى شكست خوردند و عدّهاى از مردم پيامبر را در ميدان نبرد تنها رها كردند، حضرت فاطمه عليهاالسلام همراه عدّهاى از زنان مسلمان از شهر مدينه به سوى ميدان نبرد حركت كرد و آب و غذا بر دوش خويش بار كرد و خود را به اُحد رسانيد. آنان منطقه «اُحد»، به مداواى مجروحان و سيراب كردن آنان پرداختند.
«فاطمه زهرا عليهاالسلام » در جستوجوى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود؛ وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديد دستهايش را به دور گردن ايشان انداخت و خونها را از سر و روىاش پاك كرد. على عليهالسلام با سپر خويش آب مىريخت و زهرا عليهاالسلام زخمهاى پدر را شستوشو مىداد. زهرا عليهاالسلام پس از شستن زخمها، قطعه حصيرى را سوزاند و خاكسترش را بر زخمهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله پاشيد تا مانع از خونريزى شود.(28)
4. توجه به رهبر و رهبرى
زنى مسلمان از طايفه «بنى دينار» به نام «سمداء» به ميدان جنگ اُحد آمد؛ خبر كشته شدن دو فرزندش يعنى «نعمان» و «سليم» را كه در ركاب پيامبر صلىاللهعليهوآله مىجنگيدند به وى دادند، امّا وى بىدرنگ و بىهيچ توجّه به خبرى كه شنيده بود حال پيغمبر صلىاللهعليهوآله را جويا شد و گفت: «پيامبر چه طور است؟» گفتند: «الحمدللّه، خوب است.» وقتى خبر سلامتى را شنيد، بيشتر مشكوك شد و گفت: «مىخواهم پيغمبر را ببينم.» پيامبر صلىاللهعليهوآله را نشانش دادند. وقتى پيغمبر خدا
صلىاللهعليهوآله را ديد نفس راحتى كشيد و عرض كرد: «يا رسول اللّه! بعد از سلامتى تو همه مصيبتها برايم آسان است و هيچ غمى ندارم.» سپس بر بالين پيكرهاى بىجان دو فرزندش رفت و آنها را بر پشت شترى سوار كرد و به سوى مدينه حركت كرد تا در آنجا به خاكشان بسپرد. |
|
|
|
زنان عاشورا، حماسه آفرينانى بود كه با حضور خود درتاريخ كربلا حماسه آفريدند و نام زن را اعتلا بخشيدند و ثابت كردند كه زن مسلمان، موجودى بىدست و پا و منزوى نيست كه توان حضور در عرصه اجتماع و رويا رويى با مصائب و مشكلات را نداشته باشد؛ زنى است توانا، عفيف، پاكدامن، صبور، تيز بين و سرشار از توانايىها و فضائلى كه يك زن مىتواند داشته باشد. زنان عاشورا، بهترين زنانىاند كه مىتوانند الگو و تجسّم عينى حضور زن در عرصههاى مختلف زندگى باشند و برخوردها و كنشهاى آنان
مىتواند راهگشاى زن مسلمان امروز و فرداى جامعه باشد. در اين قسمت از نوشتار خويش، به ذكر نمونههايى از جلوههاى رفتاى آنان مىپردازيم.
1. يارى رهبرى
عدّهاى نقل مىكنند: همراه زهير بن قين بجلّى از مكّه برمىگشتيم كه تصادفا به كاروان امام حسين عليهالسلام برخورديم. آنها به سوى كوفه مىرفتند و ما مجبور بوديم هر جايى كه آنان منزل مىكنند، منزل كنيم. ناراحت بوديم امّا چارهاى نداشتيم؛ با اين حال، سعى مىكرديم كه از آنها فاصله بگيريم و دورتر از ايشان منزل كنيم. يكى از روزها در يكى از منزلگاههاى بين راه، هنگامى كه بر سر سفره طعام نشسته بوديم، شخصى از سوى امام حسين عليهالسلام نزد ما آمد و سلام كرد و پس از سلام گفت: «زهير بن
قين، ابوعبداللّه مرا پيش تو فرستاده است تا نزد وى بيايى.» با شنيدن اين سخن، همه مات و مبهوت ماندند و لقمهها از دستانشان فرو افتاد و غرق در انديشه شدند، چنان كه گويا، عقاب اجل بر سرشان نشسته و مىخواهد جان آنان را بستاند.
«زهير» مىخواست بى توجه به سخنان آن مرد، به غذا خوردن خويش ادامه دهد؛ امّا همسرش (ديلم دختر عمرو) رو به وى كرد و گفت: «سبحان اللّه، پسر پيغمبر تو را به حضور خود مىطلبد و تو نمىروى؟ چه اتّفاقى مىافتد اگر خدمتش برسى و كلامش را بشنوى؟» زهير به اصرار همسرش از جاى خود برخاست و به سوى خيمههاى امام حسين عليهالسلام رفت. مدّت زمان زيادى طول نكشيد كه با چهره بشاش و خندانى بازگشت و دستور داد خيمههاى او را جمع كنند و نزديك خيمههاى امام حسين عليهالسلام بر پا كنند. سپس رو به همسرش
كرد و گفت: «تو را طلاق دادم، چون دوست ندارم به خاطر من رنج و زحمتى به تو برسد. به سوى قوم و قبيله خود برو. من تصميم دارم با امام حسين عليهالسلام باشم و جانم را فداى او كنم.» بعد از آن، اموال و مهريّه همسرش را به وى داد و او را به پسر عموهايش سپرد تا به پدر مادرش برسانند. در همان واپسين لحظات، هنگام جدا شدن، همسر زهير رو به او كرد و با چشمانى گريان در حالى كه با او خداحافظى مىكرد، گفت: «خداوند يار و ياور تو باشد و تو را به خوشبختى برساند. از تو تمنّا دارم كه روز قيامت نزد جدّ
حسين عليهالسلام مرا نيز به ياد آورى.»(29)
اينجا زن زهير بن قين بود كه اينچنين همّت عالى و فكر متعالى از خود نشان داد و همسر خويش را به يارى مولاى خويش، رهبر اسلام، فرستاد. در روز عاشورا نيز زنان ديگرى بودند؛ از جمله آنان مادر وهب بن جناح كلبى، دانش آموخته مكتب اسلام اهل بيت عليهمالسلام . او نيز در روز عاشورا درس خويش را به خوبى پس داد و از امتحان الهى سربلند خارج شد؛ آن سان كه رفتارش تا پايان جهان درس شد براى زنان آزاده و آزاد منش.
روز عاشورا، «وهب بن جناح كلبى» به ميدان نبرد آمد و نبرد نمايانى كرد و پس از نبردى جانانه به سوى مادر و همسر خويش كه با وى به كربلا آمده بودند، بازگشت؛ رو به مادرش ساخت و پرسيد: «مادر جان آيا از من راضى شدى؟» مادرش در پاسخ وى چنين بيان كرد: «از تو راضى و خشنود نمىشوم مگر آن كه در يارى حسين عليهالسلام كشته شوى.» همسر وهب كه آنجا بود و اين گفتوگو را مىشنيد بىتاب شد و اختيار خويش از دست داد و بر حسب علاقه شديدى كه به وى داشت صدا زد: «تو را به خدا قسم مىدهم مرا به مصيبت خود
مبتلا نكنى و دلم را به درد نياورى.» امّا اينجا كربلابود و وادى خون و شهادت و مكان رويارويى حقّ با باطل. حقّ، تنها مانده بود و يارى مىطلبيد و حقّ طلبان مىديدند كه بايد از جان گذشت، نه يك جان، بلكه اگر صدها جان مىداشتند در اين راه نثار مىكردند و اينجا جاى تنها گذاشتن حقّ نبود. مادر وهب فرياد زد: «فرزندم، به سخن همسرت گوش مسپار و برگرد، برگرد و در راه پسر دختر پيامبر خدا آن قدر نبرد كن تا از شفاعت جدّش در روز قيامت بهرهمند شوى.»
وهب، پيام مادرش را شنيد و به ميدان بازگشت و آن قدر جنگيد تادستش از بدن جدا شد. در اين بحبوحه جنگ و نبرد، همسر وهب، همان زنى كه تا چندى پيش، احساسات بر او فايق آمده بود و از رفتن همسرش ممانعت مىكرد اكنون عمود به دست به ميانه ميدان مىدويد. به سوى همسرش مىدويد و فرياد مىزد:«پدر و مادرم فداى تو باد، در يارى اهل بيت پاك و حرم محترم رسول خدا نبرد كن.» وهب مىخواست وى را به خيمه زنان باز گرداند، امّا او دست بر دامان وهب زد و با وجودى سرا پا خواهش والتماس عرض كرد: «بر نمىگردم تا
بميرم.»(30) سرانجام همسر وهب به دستور امام و رهبر خويش به خيمه بر گشت. او مىتوانست بماند؛ مىتوانست تا پاى جان در كنار همسرش و دوشادوش وى باشد، همچنان كه مىخواست، امّا نماند و به فرمان رهبر خويش بازگشت. بازگشت تا درس اطاعت و پيروى از رهبرى و ولايت به همه بياموزد. او بازگشت؛ همسرش، وهب، آن قدر جنگيد تا شهيد شد.(31)
2. در پى حجاب و حريم و حرمت
حميد بن مسلم، يكى از راويان وقايع كربلا، درباره رويدادهاى عصر عاشورا مىگويد: «در غارت خيمهها مىديدم زنان و دختران حسين عليهالسلام در ندادن روپوشهاى خود، سخت پافشارى مىكردند و نمىگذاردند لشگر به سادگى چادر و معجرشان را از سرشان بربايند، ليكن ناتوانى و داغدارى و اسيرى بالاخره آنان را مغلوب دست ستم مىكرد و چادر و معجرشان به غارت مىرفت.»(32) اين حقيقتى است كه از دشت نينوا و حماسه آفرينى زنان عاشورا نقل شده است. آنان اگرچه هر يك داغ عزيزى بر دل
داشتند؛ پدر، شوهر، برادر و فرزند از دست داده بودند، ولى با آن حال، در حفظ حجاب خويشتن تا آخرين حدّ توان ايستادگى و پافشارى كردند و داغ عزيزانشان نتوانست باعث سهل انگارى آنان در آن امر شود. مىدانستند كه لشگر شياطين، حجاب از صورت آنان خواهد ربود؛ اما در برابر كشف حجاب، پايدارى و مقاومت كردند. نيز براى اين كه به همه اعلام دارند كه ارزش و عزّت زن به حفظ حجاب است و حجاب مصونيّت است نه محدوديّت، در اوّلين فرصتى كه برايشان حاصل شد تا خواستهاى داشته باشند، از عمربن سعد درخواست كردند
امر كند چادر و روپوشهايى را كه از آنان به غارت رفته است به ايشان باز گردانند تا بتوانند سر و صورت خويش را از ديدگان نامحرمان بپوشانند.(33)
زمانى هم كه زنان و كودكان اسير را مىخواستند وارد مجلس عبيداللّه بن زياد كنند، «زينب كبرى» عليهاالسلام ، آينه عفّت و پاكدامنى، در حالى كه كهنهترين جامهها را پوشيده بود به طرز ناشناسى وارد مجلس شد و در گوشهاى نشست و زنان اطراف او را گرفتند تا از ديدگانِ نامحرمان دور بماند و جلب توجه نكند و اينچنين نيز شد؛ به طورى كه ابن زياد او را نشناخت و نام او را از ديگران جويا شد.(34)
نمونه ديگرى از اين تلاش مقدس، براى حفظ حجاب و حريم عفّت و پاكدامنى در نزديكى شهر دمشق و از سوى «امّ كلثوم» نقل شده است؛ آن زمانى كه كاروان اسراى كربلا را همراه سر امام حسين عليهالسلام به سوى شام مىبردند. وقتى كاروان به نزديكى شهر دمشق رسيد، «امّ كلثوم» رو به شمر كرد و گفت: «من از تو در خواستى دارم.» شمر پرسيد: چه درخواستى؟ فرمود: «وقتى مىخواهى ما راوارد اين شهر كنى، از دروازهاى ببر كه تماشاچيان كمترى داشته باشد و به سپاهيان نيز بگو سرهاى شهدا را از ميان كجاوهها بيرون
ببرند و ما را دورتر از آنان قرار دهند تا مردم، كمتر ما را به اين حال تماشا كنند.(35)
سهل بن سعد يكى از كسانى است كه در شهر شام حضور داشته و به پيشواز كاروان اسراى اهل بيت رفته است. وى مىگويد: خود را به مقابل كاروان رساندم و گفتم: «دختر كيستى؟» گفت: من «سكينه، دختر حسينم» گفتم: «من سهل بن سعد از اصحاب جدّتان رسول خدايم. آيا فرمايشى داريد؟» فرمود: «به حامل اين سر بگو سر را از مقابل ما پيشتر ببرد تا مردم به آن متوجه شوند و به حرم رسول اللّه نگاه نكنند.» سهل مىگويد: خود را به حامل سر رساندم و گفتم: «آيا مىتوانى چهار صد اشرفى بستانى و حاجت مرا برآورى؟» گفت: «چه
حاجت دارى؟» گفتم: «سر را از جلوى زنان حرم پيشتر ببرى.» پذيرفت و اشرفىها را گرفت.(36)
در مجلس يزيد هم آنجا كه زينب على عليهالسلام ، مجال سخن گفتن مىيابد و خطبه مىخواند، از كشف حجاب سخن مىراند و با لحنى غرّا و آتشين خطاب به يزيد (لعنةاللّه عليه) مىگويد:اى فرزند آزادشدگان، آيا اين امر، از عدالت اسلامى است كه زنان و كنيزان خود را در پشت پرده جاى دهى ولى دختران پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله را در ميان نامحرمان به صورت اسير حاضر نمايى؟ تو زنان و كنيزان خود را در حرم ستر و پوشش نگاه دارى، ولى خاندان رسالت را با دشمنان در شهرها و آبادىها بگردانى تا باده
نشينان، نزديكان، بيگانگان، اراذل و اشراف، آنان را ببينند؛ در صورتى كه از مردان آنان كسى همراهشان نيست و از حاميان و طرفدارانشان سرپرست و حمايتگرى ندارند...(37)3. عزّت و سربلندى حتّى در سختترين لحظات
كاروان زنان و كودكان اسير و بىسرپرست، غارت زده، گرسنه و مصيبت ديده وارد كوچههاى لبريز از جمعيّت و تماشاچى شهر كوفه شدند. در اين ميان يكى از كوفيان خرما و نانى آورد و بين اسيران توزيع كرد؛ امّا امّ كلثوم (دختر على بن ابى طالب عليهالسلام ) خطاب به آن مرد صدا زد: ما از خانواده پيغمبر اسلام هستيم و مشمول صدقه نمىشويم تا اين كه خرما ونان مردم را قبول نماييم. پس رو به كودكان كرد وبه آنان فرمود: هر چه از مردم گرفتهايد، پس بدهيد. آنان با وجودى كه در نهايت نياز و احتياج به سر
مىبردند و گرسنگى به شدّت آزارشان مىداد، نان و خرما رابه صاحبانشان باز گردانند تا به آنان بگويند ما حاضريم رنج گرسنگى را بر خويشتن هموار سازيم امّا عزّت خويش را پايمال نكنيم؛ نه تنها خودمان كه حتّى كودكانمان نيز اينچنيناند و عزّت كالايى نيست كه بتوان آن را به سادگى از مسلمان راستين ربود.(38)
4. دفاع از حريم ولايت
عبيداللّه بن زياد در مجلسى كه در كوفه بر پا كرده بود، پس از گفتوگوى با حضرت زين العابدين عليهالسلام نسبت به او خشمگين شد و دستور قتل او را صادر كرد. حضرت زينب عليهاالسلام ، مدافع حريم ولايت، با شهامت و شجاعت هر چه تمامتر خود را بردامان امام سجّاد عليهالسلام انداخت و خطاب به ابن زياد فرياد زد: به خدا سوگند، دست از يادگار برادرم بر نمىدارم واز او جدا نمىشوم. اگر مىخواهى او را به بكشى، مرا هم با او بكش.
مرا با او بكش تا هر دو با هم شويم آسوده از اين محنت و غم
بدين ترتيب، ابن مرجانه را از تصميمى كه داشت باز داشت.(39)
5. دفاع از ناموس اسلام
در مجلسى كه يزيد در شهر شام و در قصر خويش بر پا ساخته و اسيران كربلا را در آن احضار كرده بود، مردى شامى رو به فاطمه، دختر امام حسين عليهالسلام ، كرد و سپس به يزيد گفت: «چقدر مناسب است كه اين كنيزك را به من ببخشى!» فاطمه، از شنيدن اين سخن موى بر اندامش راست شد؛ لرزه سر تا پاى وجودش را گرفت و با بىتابى تمام جامه عمّهاش را چنگ زد و به او پناهنده شد و گفت: «عمه جان، يتيم شدم و اينك مىخواهند مرا به كنيزى ببرند.»
زحرف شامى آن كودك بر آشفت در آن آشفتگى با عمّهاش گفت
يتيمى بس نبود اين ناتوان را كه خدمتكار باشم اين خسان را
عمّهاش زينب عليهاالسلام رو به وى كرد و فرمود: «نه، اين فاسق نمىتواند چنين كارى كند.» سپس مانع از تحقّق خواسته مرد شامى شد.(40)
6. روشنگرى و بيدار سازى مردم
زنان اهل بيت حسينى عليهمالسلام در تمام دوران اسارت خود از كربلا تا شام، هر كجا كه فرصت و مجال مىيافتند به روشنگرى و بيدار سازى مردم و آگاه سازى آنان بر جناياتى كه مرتكب شده بودند، مىپرداختند و در اين راستا حتّى كمترين لحظهها و موقعيّتها را هم از دست نمىدادند.
راوى مىگويد:«ابن سعد با اسيران آل پيغمبر آمدند و چون نزديك كوفه رسيدند، اهل كوفه براى تماشاى آنان اجتماع كرده بودند. زنى از زنان كوفه از بالاى بام فرياد زد: «شما از اسيران كدام مملكت و كدام قبيلهايد؟» ايشان در پاسخ گفتند: «ما اسيران آل محمّديم.» پس از آن، زن از بام فرود آمد واز خانه خود براى آنها جامه و لباس و مقنعه جمع كرد و به اهل بيت عليهمالسلام داد تا خود را بپوشانند.»(41) آن روز امّ كلثوم، دختر اميرالمؤمنين على عليهالسلام ، در حالى كه صدايش
به گريه بلند بود از پشت پرده هودج خطبهاى خواند كه چنين آغاز مىشد: «اى اهل كوفه، واى به حال شما. چرا حسين عليهالسلام را كوچك شمرديد و او را كشتيد و اموال او را به غارت برديد و زنان او را اسير نموديد و آنگاه بر او گريه مىكنيد؟ واى بر شما، هلاكت و بدبختى بر شما باد!.... مردم كوفه با شنيدن سخنان آتشين و جگر سوز خواهر حسين عليهالسلام به ناله و فرياد و اشك و زارى افتادند. زنهايشان گيسو پريشان مىكردند و خاك بر سر مىريختند؛ چهرههاى خويش را خراش مىدادند و سيلى به صورت مىزدند
و فرياد واويلا سر مىدادند. مردهايشان نيز مىگريستند و از شدّت ندامت و پشيمانى، موهاىِ محاسن خويش مىكندند. راوى مىگويد: هيچ موقعى ديده نشده بود كه مردم بيشتر از آن روز گريه كرده باشند.»(42)
در همان روز يا روز ديگر، «زينب كبرى عليهاالسلام با دست خويش به سوى مردم اشاره مىكند؛ بدين معنى كه اى مردم خاموش شويد. از اشاره او، نفسها در سينه حبس مىشود؛ زنگهاى شتران از صدا مىافتد و سكوت عجيبى همه جا را فرا مىگيرد. شير دختر على عليهالسلام ، زينب عليهاالسلام ، سكوت را مىشكند و سخن گفتن آغاز مىكند و حمد و سپاس خدا را مىگويد و سپس مىفرمايد: اى مردم كوفه، اى صاحبان مكرو خدعه، آيا بر ما گريه مىكنيد؟ هرگز آب ديدگان شما فرو نايستد و نالههاى شا ساكت نگردد... شماايمان
خود را مايه مكر خيانت در ميان خود ساختيد و رشته ايمان را بستيد و دو مرتبه باز كرديد... آيا پس از كشتن ما بر ما گريه مىكنيد و خود را سرزنش مىنماييد؟ آرى، به خدا قسم زياد گريه كنيد و كم بخنديد، همانا شما لكّه ننگ و عار روزگار را به دامان خود افكنديد كه به هيچ آبى نمىتوان شست و شويش داد... واى بر شمااى اهل كوفه، آيا مىدانيد چه جگرى از رسول خدا شكافتيد؟! و چه گوهرى از او را آشكار ساختيد و چه خونى ازاو بر زمين ريختيد؟! و چه حرمتى از او هتك نموديد؟! كار زشت و ناشايستهاى انجام
داديد و جنايت بزرگى مرتكب شديد؟! و ظلم و ستمى عظيم به بزرگى زمين وآسمان نموديد؟!... راوى مىگويد: به خدا قسم آن روز مردم را حيران و سرگردان ديدم، آنان گريه مىكردند و دستها به دندان مىگرفتند. پيرمردى را ديدم كه در كنار من ايستاده واز اشك چشمش محاسنشتر شده است، در حالى كه مىگفت: «پدر و مادرم فداى شما باد، پيران شما بهترين پيرها، جوانان شما بهترين جوانها و زنان شما بهترين زنها خاندان شما بهترين خاندانها هستند كه هرگز خوار و مغلوب نمىشوند.»(43)
در شهر شام، در مجلس يزيد لعنةاللّه عليه، «آن زمانى كه آن نا نجيب با چوب خيزران به لب دندان پر خون امام حسين عليهالسلام مىزد و ياوه گويى مىكرد. عقيله بنىهاشم، زينب كبرى عليهاالسلام ، از جاى خود برخاست و با شهامت و شجاعت تمام، فرزند معاويه (عليهالهاويه) را مورد خطاب خويش قرار داد و چنان سخنان كوبنده و آتشينى بر زبان راند كه تا آن روز هيچ كسى جرأت نكرده بود بگويد و آن سان بىپرده و صريح در برابر چشمان جمع فراوانى از بينندگان و شنوندگان تحقير و سرزنشش كند.
كورت فريشلر در اين مورد مىگويد: از زمانى كه زينب آن نطق را در مجلس خليفه اموى ايراد كرد، نزديك سيزده قرن ونيم مىگذرد و هنوز مورّخين اسلامى حيرت مىكنند كه چگونه يزيد بن معاويه، آن هم در حضور تمامى رجال دستگاه خلافت خود آن سخنان تند را از زينب شنيد و نطق او را قطع نكرد و فرمان قتلش را صادر ننمود.»(44) نيز مىنويسد: «مورخين اسلامى مىگويند؛ همان نطق بود كه سبب شده عدّهاى به خونخواهى حسين عليهالسلام برخاستند و انتقام خون او را از قاتلانش گرفتند. نيز
موّرخين شيعه مىگويند: بر اثر همان نطق بود كه خلافت اموى طورى متزلزل شد كه بعد از مرگ يزيد، پسرش معاويه به طيب خاطر از خلافت استعفا داد و گفت: من لياقت خلافت را ندارم...(45) سخنرانى زينب در دمشق، در مجلس يزيد بن معاويه... قطره آبى بود كه ظرف پر را لبريز نمود و مخالفان حكومت بنى اميّه كه تا آن موقع قدرت مخالفت را نداشتند يا اين كه براى مبارزه با بنى اميّه آماده نبودند كه جان بسپارند دست از جان شستند و مبارزه با حكومت بنى اميّه را آغاز كردند.»(46)
7. رساندن پيام مظلوميّت اسلام
زنان و دختران عاشورايى هر كجا مىتوانستند براى مظلوميّت و غريبى و داغ شهداى عاشورا اشك مىريختند و ماتم مىگرفتند؛ نوحه سر مىدادند و سوگوارى مىنمودند تا پيام مظلوميّت آنان و در نتيجه، مظلوميّت اسلام را به گوش جهان و جهانيان برسانند.
«زينبِ حسين عليهالسلام ، سرقافله زنان اهل بيت عليهمالسلام ، اين گونه در كنار جسم صد چاك و بىسر برادرش حسين ناله و شيون مىكرد: يا محمّداه، اى جدّ بزرگوار كه درود فرشتگان همواره بر تو باد، اين حسين توست كه در خون غلطان است و اعضايش از يكديگر جدا شده است و اينان دختران تو هستند كه اسير شدهاند.از اين ستمها به خداوند وبه محمّد مصطفى عليهالسلام و به على مرتضى عليهالسلام و به فاطمه عليهاالسلام و به حمزه سّيدالشهدا شكايت مىكنم.
يا محمّداه، اين حسين توست كه در زمين كربلا برهنه و عريان افتاده است و باد صبا خاكها را بر بدن او مىپاشد. اين حسين توست كه از ستم زنازادگان كشته شده است. آه وافسوس، امروز روزى است كه جدّم رسول خدا صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت.اى ياران محمّد صلىاللهعليهوآله ، اينان فرزندان پيغمبر شمايند كه آنان را مانند اسيران به اسيرى مىبرند.»(47) نيز آنگاه كه در مجلس يزيد، نگاهش به سر بريده برادر افتاد دست برد و گريبان خود را چاك زد و چنان ناله و شيونى كرد
كه تمامى اهل مجلس را به گريه انداخت و يزيد (لعنةاللّه عليه) را ساكت نمود.(48)
|
|
|
|
همانسان كه ملاحظه كرديد به تحقيق، پژوهش و پى جويى در تاريخ جهان و اسلام پرداختيم و نمونههايى از محروميّت زن در قرون گذشته و تمدّنهاى پيش از اسلام را از لابهلاى متون و اسناد تاريخى استخراج كرديم و به مرحله نگارش در آورديم، تا بدانيد و آگاه باشيد كه پيش از اسلام چه ظلمهايى بر اين مخلوق پر بهاى آفرينش شده است و اسلام با آمدن خود چه خدمتى به وى نموده است؛ چگونه او را از يوغ بردگى، رها و آزاد ساخته و بر تخت كرامت و ارجمندى نشانده است. بخوانيد و ببينيد كه
قانونهاى بشرى با زن چگونه و قانون الهى چه سان رفتار كردهاند و مىكنند.
به هوش باشيد و فريب گفتارهاى به ظاهر خوش آب و رنگ ولى در حقيقت تو خالى دايگان دلسوزتر از مادر را كه دير زمانى است فرياد دفاع از حقوق زن سر دادهاند و دم از تساوى زن و مرد مىزنند، را نخوريد. هوشيار باشيد و با انديشهاى باز، تحليلگر و تيز بين به قضاوت امر بنشينيد و منصفانه داورى كنيد: كدام يك ارزش و كرامت زن و جايگاه واقعى اوست؟ كدام يك تأمينگر سعادت و كمال اوست؟ آنچه كه آنها مىگويند يا آنچه كه اسلام مىگويد؟
تحقيق خود را به منظور روشنگرى و آشكار ساختن حقيقت، از يونان باستان آغاز كرديم و به امپراطورى روم رفتيم؛ ايران باستان و سرزمين هند را پشت سر گذاشتيم تا به ديار جزيرةالعرب رسيديم. نگاهى به وضعيّت زن عرب پيش از اسلام انداختيم و پس از آن وارد عصر اسلام شديم.از جايگاه زن در اسلام و برخى حقوق وى سخن گفتيم و سپس براى اثبات اين حقيقت كه زن مسلمان بر خلاف آنچه كه دشمنان اسلام مىنمايانند، زنى بىدست و پا و محبوس ديوارهاى خانه نيست و مىتواند حضورى فعّال و چشمگير در عرصههاى مختلفت
زندگى و مسئوليتهاى متعدّد جامعه داشته باشد، نمونههايى از جلوههاى رفتارى زنان مسلمان صدر اسلام و تاريخ كربلا را به عنوان نمونههاى عينى و مجسّم حضور زن در اجتماع ذكر كرديم؛ تا شايد گامى هر چند ناچيز در خدمت به انسان و انسانيّت و كرامت و ارزش زن برداشته باشيم.
همه اينها را گفتيم و نوشتيم تا به زنان آزاد انديش عالم بگوييم كهاى آزاد انديشان عالم، بدانيد و آگاه باشيد كه ارزش و بهاى شما بيش از آن چيزى است كه دور شدگان از مكتب وحى الهى مىگويند. شما سرمايههاى هستىِ پهناوريد. تداوم هستى و نسل بشر در گرو هستِ شماست و سعادت و پايدارى جامعه انسانى در دستان شما. پس قدر خويشتن را بدانيد و از عزّت و ارزشى كه خداوند گيتى نصيبتان نموده است پاسبانى كنيد و بدانيد كه ارزش و كمال شما همان چيزى است كه اسلام مىگويد، نه آنچه كه مدّعيان دفاع از حقوق
زن ادّعا مىكنند. به اسلام پناه آريد و با عمل به دستورهاى آن و پايبندى به ارزشهاى آن، از ارزش و كرامت خويشتن پاسبانى كنيد و طريق كمال و سعادت را بپيماييد. با الگوگيرى از زنان مسلمان صدر اسلام و تاريخ عاشورا، وظيفه خويش را ايفا كنيد و بدانيد كه مؤثر و مفيد بودن هيچ منافاتى با پاك بودن و پاكدامنى ندارد. يك بانوى مسلمان مىتواند عالى و متعالى باشد و در عين اين كه در عفّت و پاكدامنى يكتاست، در سرنوشت جامعه خويش مؤثر باشد؛ با حفظ حريم روابط، پوشش و لباس مناسب و عفّت، داخل در
اجتماع شود و به كار كوشش بپردازد و همپاى مردان جامعهاش پيش رود و مدارج كمال و ترقّى را بپيمايد. او مىتواند و بايد چنين باشد، چون سعادت هر جامعهاى بسته به زنان و مردان آن است و در اين ميان، زنان نيمى از جمعيّت هر جامعهاى را شامل مىشوند؛ از اين رو، زنان نقش كارسازى در تعيين سرنوشت آن دارند. |
|
|
|
الف. قرآن
ب. منابع فارسى:
1. لهوف، ابن طاووس، ترجمه عقيقى بخشايشى؛ نشر بخشايش، پاييز 1377.
2. زن در حقوق ساسانى، كريستيان بارتلمه، ترجمه ناصرالدين صاحب الزّمانى؛ چاپ اول، انتشارات مؤسسه مطبوعاتى عطايى، مرداد 1337.
3. نهج الفصاحة، سيد ابوالقاسم پاينده، چاپ دهم، انتشارات جاويدان.
4. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، ترجمه مهرداد مهرين؛ تهران: انتشارات اقبال، 1337، ج 2.
5. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، ترجمه ا.ح. آريانپور، تهران، انتشارات اقبال، 1349، ج 4.
6. ؛تاريخ تمدن، ويل دورانت، ترجمه فتح اللّه مجتبايى، تهران، انتشارات اقبال، 1349، ج 5.
7. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، ترجمه حميد عنايت، تهران، انتشارات اقبال، 1341، ج7.
8. تاريخ عرب قبل از اسلام، سيد عبدالعزيز سالم، ترجمه باقر صدرى نيا، چاپ اول، انتشارات علمى فرهنگى، 1380.
9. امام حسين و ايران، كورت فريشلر، ترجمه ذبيح اللّه منصورى، چاپ سيزدهم، انتشارات جاويدان، 1377.
10. نفس المهوم، شيخ عباس قمى، ترجمه شيخ محمد باقر كمرهاى، چاپ نهم، انتشارات مسجد مقدس صاحب الزّمان، تابستان 1379.
11. ايران در زمان ساسانيان، سن آرتور كريستين، ترجمه رشيد ياسمى، چاپ نهم، انتشارات دنياى كتاب، 1374.
12. تمدّن اسلام و عرب، گوستاو لوبون، ترجمه سيد هاشم حسينى، چاپ سوم، تهران، كتابفروشى اسلاميّه، 1358.
13. تاريخ رم، آلبر و ژول ايزاك ماله، ترجمه غلامحسين زيرك زاده، چاپ دوم، انتشارات كتابفروشى سينا، 1332.
14. تاريخ ملل شرق و يونان، آلبر و ژول ايزاك ماله، ترجمه عبدالحسين خان هژير، چاپ يكم، تهران، انتشارات كمسيون معارف، 1309.
15. الارشاد، مفيد، ترجمه محمّد باقر ساعدى خراسانى، چاپ سوم، تهران، كتابفروشى اسلاميّه، 1376.
16. روح القوانين، منتسكيو، ترجمه على اكبر مهتدى، چاپ چهارم، تهران، انتشارات اقبال، 1339.
ج. منابع عربى:
1. بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب، سيد محمود شكرى آلوسى، چاپ سوم، قاهره، دارالكتاب القربى، مصر، ج 2.
2. روح المعانى، سيد محمود شكرى آلوسى، بيروت، احياءالتراث العربى، ج4.
3. شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد، چاپ دوم، بيروت، دارالفكر، 1375ه .ق.
4. أسدالغابة فى معرفة الصحابة، ابن اثير تهران، انتشارات اسماعيليان، ج5.
5. النهاية فى غريب الحديث والأثر، ابن اثير، بيروت، دار احياءالتراث العربى، ج 1.
6. لسان العرب، ابن منظور، چاپ اول، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ه .ق، ج 7.
7. المحبّر، محمد بن حبيب ابى جعفر، بىنا، 1361 ه .ق.
8. سننالكبرى، ابىبكر احمد بنالحسين بنعلى بيهقى، بيروت، دارالفكر، ج 10.
9. تاج العروس، سيد محمّد مرتضى حسينى، چاپ اول، مصر، المنشأة بجمالية مصر، 1306 ه .ق، ج 1.
10. المنار، سيد محمّد رضا رشيد رضا، چاپ چهارم، دارالمنار، 1374 ه .ق، ج 4.
11. سننابى داود، أبى داود سجستانى، داراحياءالسّنّةالنبويّة، ج 2.
12. المبسوط، شمس الّدين السّرخسى، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ه .ق، ج 4.
13. جامع البيان، ابن جرير طبرى، بيروت، دارالفكر، 1415 ه .ق، ج 3.
14. الاصابة فى تمييز الصّحابة، ابن حجر عسقلانى، بيروت، دار صادر، ج4.
15. المفصّل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، جواد على، چاپ اول، بيروت، دارالعلم للملايين، 1970 م، ج 5.
16. عمدةالقارى، عينى بدرالدّين أبى محمّد محمود، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 10. |
1. به بررسى نمونههايى از حضور زن در صحنههاى مختلف اجتماعى و فعاليتهاى سازنده آنان در صدر اسلام مىپردازد.
2. به بررسى گوشههايى از عملكرد زنان عاشورايى در وقايع و رويدادهاى تاريخ مىپردازد.
3. سوره حجرات، آيه 13.
4. سوره اعراف، آيه 189.
5. ابوالقاسم پاينده؛ نهج الفصاحة، چاپ دهم، انتشارات جاويدان، ص 50.
6. همان، ص 520.
7. همان، ص 588.
8. الاصابة فى تمييزالصحابة، ابن حجرعسقلانى، بيروت، دار صادر، ج 4، ص 286.
9. سوره نساء، آيه 19.
10. سوره نساء، آيه 22 ـ 23.
11. سوره نساء، آيه 24.
12. سوره نساء، آيه 4.
13. نهج الفصاحة، ص 207.
14. همان، آيه 7.
15. همان، ص 229.
16. اسدالغابة فى معرفة الصحابة، ابن اثير، تهران، انتشارات اسماعيليان، ج 5، ص 434.
17. همان، ص 438.
18. همان، ص 481.
19. الاصابة، ج 4، ص 312 ـ 311.
20. همان، ص 466.
21. همان، ص 239.
22. همان، ص 432.
23. همان، ص 287.
24. همان، ص 461.
25. همان، ص 454 ـ 453.
26. همان، ص 463 ـ 462.
27. اسدالغابة، ج 5، ص 454 ـ 453.
28. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، چاپ دوم، بيروت، دارالفكر، 1375 ه .ق، ج3، ص 594 ـ 593.
29. الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه محمّد باقر ساعدى خراسانى، چاپ سوم، تهران، كتابفروشى اسلاميّه، 1376، ص 420؛ لهوف، سيد بن طاووس، ترجمه عقيقى بخشايشى؛ نشر بخشايش، پاييز 1377، ص 91 ـ 89.
30. امام حسين عليهالسلام كه شاهد اين عشق و ايثار بود، فرمود:"خدا شما را در مقابل يارى اهل بيت من جزاى خير دهد؛ به سوى زنها برگرد."
31. لهوف، ص 125 ـ 123.
32. الارشاد، ص 468.
33. همان، ص 469.
34. همان، ص 472 ـ و لهوف، ص 178.
35. لهوف، ص 195 ـ 193.
36. نفس المهموم، شيخ عباس قمى، ترجمه محمّد باقر كمرهاى، چاپ نهم، انتشارات مسجد مقدس صاحب الزّمان، 1379، ص 553.
37. لهوف، ص 203 ـ 201.
38. امام حسين و ايران، كورت فريشلر، ترجمه ذبيح اللّه منصورى، چاپ سيزدهم، انتشارات جاويدان، 1377، ص 472.
39. الارشاد، ص 474 ـ 473.
40. همان، ص 479 و لهوف، ص 209 ـ 207.
41. لهوف، ص 165.
42. همان، ص 177.
43. همان، ص 169 - 165.
44. امام حسين و ايران، ص 521.
45. همان، ص 523.
46. همان، ص 526.
47. لهوف، ص 153.
48. همان، ص 199 ـ 197. |
| بازگشت |