شخصيت وحقوق زن در اسلام- زن از يونان باستان تا اسلام - بخش دوم: زن در اسلام
فصل اول: جايگان زن در اسلام
فصل دوم: جلوه هاي حضور زن در اسلام(زنان صدر اسلام)
فصل سوم: جلوه هاي حضور زن در اسلام(زنان عاشورا)
نتيجه

کتاب نامه


جهل و تاريكى، عالم را فرا گرفته بود و اخلاق و معنويت پايمال ابليس و ابليسيان گشته بود. خدايانِ چوبين به عنوان نمادى از خدا در گوشه خانه و عبادتگاه جاى داشتند؛ امّا در حقيقت، هوى و هوس بود كه بر دل‏هاى آنان خدايى مى‏كرد. زن به كالايى براى رفع هوى و هوس تبديل شده بود و در غايت مظلوميّت، فرياد دادخواهى سر داده بود و در اين اوان بود كه «اسلام» از جزيرة‏العرب سربلند كرد و قد برافراشت و به اين نداى مظلوميت كه نه تنها نداى زن بلكه نداى انسانيّت بود، لبيك گفت و با تعاليم ناب و انسان‏سازش به يارى انسان و انسانيّت شتافت و زن را از ورطه خوارى و ذلّت بيرون كشيد و بر قلّه رفيع عزّت نشاند.

اكنون در بخش دوّم از مقاله خويش، به بررسى موقعيّت و جايگاه زن در اسلام، در سه فصل خواهيم پرداخت: فصل اوّل: جايگاه زن در اسلام؛ فصل دوّم: جلوه‏هاى حضور زن در اسلام (قسمت اوّل)(1)؛ فصل سوّم: جلوه‏هاى حضور زن در اسلام (قسمت دوّم)(2).


فصل اول: جايگاه زن در اسلام

فهرست مطالب

از نگاه اسلام، زن و مرد هر دو انسانند؛ هر دو مخلوق خدايند و هر دو برابر، امّا اين برابرى در كمالات و دستيابى به مقامات معنوى و انسانى، بندگى و تعبّد الهى و كرامت وجودى انسان بر سايرين است نه در احكام و وظايف. از سوى ديگر، هر دو به يك اندازه در بنيان خانواده، اجتماع و بقاى نسل آدمى سهيمند؛ خداوند مى‏فرمايد: «اى مردم، شما را از مرد و زنى آفريديم و آن‏گاه شعبه‏هاى بسيار و قبيله‏هاى مختلف گردانيديم.»(3) قرآن به صراحت اعلان مى‏كند كه زن و مرد، هر دو، از يك جوهر انسانى و يك نفس واحد، خلقت يافته‏اند و زن مايه آرامش و آسودگى مرد است: «او خدايى است كه همه شما را از يك فرد آفريد؛ و همسرش را نيز از جنس او قرار داد، تا در كنار او بياسايد.»(4)

در پيشگاه خداوند، زن و مرد هر دو يك مقام دارند و هيچ يك به خودى خود بر ديگرى برترى ندارد؛ چون هر دو از يك جوهرند و جنسيّت مايه برترى آنان بر ديگرى نيست؛ هيچ مردى را بر زنى و هيچ زنى را بر مردى برترى نيست مگر به سبب ايمان و تقوايشان؛ اين همان مطلبى است كه خداوند در آيه 13 سوره حجرات به آن تصريح نموده است.

در احكام و وظايف، تفاوت‏هايى براى زن و مرد لحاظ شده است كه اين تفاوت‏ها بر اساس نوع آفرينش و جايگاه زن در نظام خلقت و طبيعت است و اين برنامه و تقسيم وظايف و مسئوليت‏هاى زن و مرد به خوبى واضح و روشن است. خدمت به زن و ارزش بخشيدن به اوست، نه تبعيض و بى‏عدالتى. اسلام مى‏خواهد زن به مقام والاى انسانيّت دست يابد؛ در سرنوشت خويش دخيل باشد و آن‏چنان كه شايسته يك انسان است زندگى كند؛ از همين رو، مسير كمالش را تعيين و راه را نشانش داده است تا وى به اختيار و اراده خويش، مسير سعادت برگزيند و به كمال انسانى خويش نايل گردد.


ارزش و مقام زن

اسلام پشت پا به تصوّر خام و باطل تمامى كسانى زد كه زن را موجودى پست و فرومايه و دختردار شدن را ننگ خويش مى‏دانستند و مى‏پنداشتند كه زن موجودى زايد در نظام خلقت است. اسلام به زن ارزش بخشيد و به مقابله با انديشه‏هاى بى‏اساسى پرداخت كه زن را بى‏ارزش مى‏دانست. زن را به پارسايى فرا خواند و او را نشان خوشبختى و سعادت دو جهان و بهترين گنجينه يك مرد معرّفى نمود(5) و به آنانى كه دختران را ناپسند مى‏داشتند، فرمود: «دختران را مكروه مداريد كه آن‏ها مايه اُنسند»(6) و طولى نكشيد كه دختر دار بودن را از ننگ، به گنج مبدّل نمود و فرمود: «هر مسلمانى كه دو دختر وى به بلوغ رسند و تا در خانه او هستند با آن‏ها نيكى كند بهشتى مى‏شود.»(7)

اسلام به زن، حقّ اختيار و تعيين سرنوشت داد؛ تا خود، راه خويش را برگزيند. در صدر اسلام، دخترى بود به نام «خنساء» كه خواستگاران متعدّدى داشت. يكى از خواستگاران وى جوان دلير و شجاعى بود به نام «ابولبابه»؛ كه مطلوب «خنساء» قرار گرفته بود. «حذام بن خالد»، پدر خنساء، بر خلاف ميل دختر خود و بدون رضايت او، وى را به عقد شخص ديگرى آورد. «خنساء»، ناخشنود از عمل پدر، نزد پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و ماجراى خويش بازگو كرد. پيامبر پس از شنيدن ماجرا، فرمود: «خنساء، آيا به كار پدرت راضى هستى؟» پاسخ داد: «هرگز.» آن حضرت فرمود: «پس عقدت صحيح نيست؛ با هر كه ميل دارى ازدواج كن.» سپس «حذام» را احضار نمود و فرمود: «بايد طبق ميل دخترت رفتار كنى واو را به عقد آن كسى كه مى‏خواهد، درآورى.» او نيز چنين كرد.(8)

اسلام، ازدواج با محارم را ممنوع ساخت و به زن ارزش حقوقى بخشيد تا به همگان اعلام كند كه زن كالا نيست، تا مورد مبادله و تبادل قرار گيرد يا به ارث برسد. از همين رو فرمود:«اين اهل ايمان، براى شما حلال نيست كه زنان را به اكراه و جبر به ميراث گيريد.»(9) نيز فرمود: «با زنانى كه پدران شما با آن‏ها ازدواج كرده‏اند، هرگز ازدواج نكنيد؛ مگر آن‏چه در گذشته (پيش از نزول اين حكم) انجام شده است؛ زيرا اين كار، عملى زشت و تنفرآور و راه نادرستى است. حرام شده است بر شما، مادرانتان، ودختران، و خواهران، عمّه‏ها و خاله‏ها و دختران برادر، دختران خواهر شما، و مادرانى كه شما را شير داده‏اند و خواهران رضاعى شما و مادران همسرانتان و دختران همسرتان كه در دامان شما پرورش يافته‏اند از همسرانى كه با آن‏ها آميزش جنسى داشته‏ايد و همچنين همسران پسرانتان كه از نسل شما هستند ـ نه پسر خوانده‏ها ـ و (نيز حرام است بر شما) جمع ميان دو خواهر كنيد؛ مگر آن‏چه در گذشته واقع شده؛ چرا كه خداوند، آمرزنده و مهربان است.»(10) تعدّد شوهر را نيز منع نمود و فرمود:«و نكاح زنِ محصنة ـ شوهردار ـ نيز براى شما حرام شد».(11)


ازدواج

پيمان زناشويى، پيمان مقدّسى است و رضايت زن، ركن اساسى ازدواج از نظر اسلام است؛ او آزاد است كه به اختيار خود، همسر (همسفر زندگى)اش را برگزيند.

مرد، وظيفه دارد در آغاز پيمان زناشويى و زندگى مشترك، «مهريّه‏اى» را به عنوان پيش كش و هديه براى همسر خويش در نظر بگيرد و تقديمش كند و البتّه كه اين پيش كش منحصر و مختص به زن است و هيچ كس ديگرى در آن سهمى ندارد، از همين رو قرآن مى‏فرمايد: «مهر زنان را در كمال رضايت و طيب خاطر به آن‏ها بپردازيد.»(12) و نيز رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «هر كه زنى گيرد و در خاطر داشته باشد كه مهر او را نپردازد هنگام مرگ، چون زناكاران بميرد.»(13)

خداوند در آيه 4 سوره نساء از مهريه با نام «صدقه» ياد كرده است كه مى‏توان اين‏چنين بيان كرد: صدقه از ماده صدق است و از آن رو بر مهريه اطلاق مى‏شود كه نشانه راستين بودن علاقه مرد است و از محبّت قلبى و حقيقى وى نشان دارد.
علاوه بر مهريّه، در تمام مدّت زمانى كه زن و مرد با يكديگر زندگى مشتركى دارند، پرداخت نفقه نيز بر عهده مرد و امرى واجب است كه در صورت تخلّف مرد از پرداخت آن، زن مى‏تواند اقامه دعوى كند.


ارث

اسلام، بر خلاف اكثريت قريب به اتفّاق تمدّن‏هاى قديم كه زن را از ارث محروم كرده بودند، وى را سهيم در ارث مى‏داند و مى‏فرمايد: «براى اولادان ذكور سهمى از ميراث پدر و مادر و خويشان است و براى فرزنان اناث نيز سهمى از ميراث؛ چه مال اندك باشد يا كه بسيار، نصيب هر كس از آن ـ در كتاب حقّ ـ معيّن شده است.»(14)


طلاق

اسلام، طلاق را عملى حلال، امّا منفور مى‏داند و مى‏فرمايد: «زن بگيريد و طلاق مدهيد؛ زيرا خداوند مردانى را كه مكرّر زن گيرند و زنانى را كه مكرر شوهر كنند دوست ندارد.»(15) اسلام، طلاق را اجازه داده است ولى شرايط خاصّى را براى آن در نظر گرفته است تا عملاً اين عمل منفور ولى حلال را به تعويق اندازد؛ شايد پشيمانى براى زن و مرد حاصل شود و از اين عمل منصرف گردند. يكى از اين شرايط، لزوم حضور دو شاهد عادل است؛ در صورتى كه در ازدواج، وجود شاهد شرط نيست، چون آن‏جا نمى‏خواهد موجب تأخير خير گردد.

در اسلام، حقّ طلاق با مرد است؛ ليكن در مواردى كه مرد كوتاهى كند و به وظايف خويش نسبت به همسرش عمل نكند و حاضر به طلاق نيز نباشد، بنابر احاديث و آيات صريح قرآن، حاكم شرع بايد به مرد تكليف طلاق كند و اگر سرپيچى نمود، طلاق را جارى كند. نقش زن در اجتماع

زن در اجتماع، وظيفه‏اى دارد كه از مرد ساخته نيست؛ نقشش بى‏همتاست و بدون شكّ، بقاى زندگى و نسل بشر محتاج وجود وى است. به بيان ديگر، او نيمى از پيكر جامعه است ونمى‏توان از او و نقش سازنده‏اش چشم پوشيد؛گر چه كج انديشان روزگار و دايگان دلسوزتر از مادر به بهانه حمايت از حقوق زن، او را از حقّ واقعى‏اش محروم مى‏كنند. مى‏پرسند: وظيفه زن چيست؟ نقش بى‏همتاى او كدام است؟ آنان كه نمى‏دانند يا خود را به ندانستن زده‏اند، بدانند كه وظيفه زن، تربيت است؛ او مربّى است و اوّلين كلاس جامعه، دامان اوست. در دامان اوست كه كودك مهر و محبّت را مى‏آموزد؛ صفا و صميميّت را مى‏آموزد و به خود مى‏بالد و شكوفا مى‏شود.از دامان اوست كه انسان‏هاى بزرگ پيدا مى‏شوند؛ از دامان اوست كه سازندگان جامعه پا به اجتماع مى‏گذارند و از دامان اوست كه سعادت برمى‏خيزد. او مادر است و وظيفه مادرى و انسان پرورى بر دوش دارد، و چه وظيفه‏اى بالاتر از آن؟ چه نقشى والاتر و ارجمندتر از آن؟ كدام مرد مى‏تواند چنان بارى را بر دوش گيرد؟! مسئوليتى كه نظام طبيعت و خلقت بر دوش زن نهاده است.

ناگفته نماند كه اسلام با حضور زن، كار و تلاش و فعّاليّت‏هاى وى در صحنه اجتماع و بستر جامعه مخالف نيست؛ آن را منع نكرده است، بلكه وظيفه اصلى او را مادرى مى‏داند و تربيت و پرورش انسان‏هاى بزرگ و وارسته. در كنار آن نيز به زن اجازه مى‏دهد تا با حفظ حريم و عفّت و پاك‏دامنى و در پوششى محفوظ از تير زهر آلود نگاه‏هاى هوس آلوده آلوده دلان، در اجتماع حضور يابد و سرنوشت خويش را برگزيند.

اسلام به منظور پايدارى و استحكام خانواده و جامعه، وظايف اقتصادى و تأمين معاش خانواده را بر عهده مرد و وظيفه همسردارى و مادى را بر عهده زن گذاشته است. زن تا زمانى كه از سوى شوهر تأمين مى‏شود براى كار در خارج از خانه بايد از وى كسب اجازه كند؛ امّا در صورتى كه تأمين نشود، نيازى به اجازه او ندارد. شايد برخى بپرسند: چرا مرد مسئول تأمين معاش است و زن نه؟

در پاسخ بايد گفت: اين تقسيم كار، بر اساس نقش طبيعى آنان است. نظام خلقت، رنج‏ها و دشوارى‏هاى باردارى و فرزند دارى را بر شانه‏هاى زن گذاشته است و او ناچار است به طور طبيعى، حدود نُه ماه طفل را حمل كند و پس از آن علاوه بر همه دردها و رنج‏هاى طاقت فرساى باردارى، شب و روز به مراقبت و نگاهدارى از نوزاد خويش بپردازد و از شيره جان خويش در كام وى ريزد تا او رشد نمايد و در عين حال، تربيتش را نيز عهده دار باشد. با اين همه مشقّتى كه تحمل مى‏كند و رنج‏هايى كه مى‏بيند ديگر تاب وتوانى نمى‏يابد كه تأمين معاش خانواده را نيز بر عهده گيرد. لذا اوّلين وظيفه زن، مادرى است.


حقوق اقتصادى

اسلام به زن استقلال اقتصادى بخشيده است تا وى، مانند مردان از حقّ، مالكيّت و تصرّف در اموال خويشتن، بدون نظارت و قيموميّت كسى، بهره ببرد و با اختيار خويش ثروت‏اش را در راهى كه نياز مى‏داند صرف كند.


حقوق فرهنگى

اسلام براى فرهنگ و مسائل فرهنگى اهميّت ويژه‏اى قائل است؛ از اين رو، مسلمانان رابه كسب علم ترغيب مى‏كند و دراين امر، زن و مرد را يكسان مى‏شمرد؛ زنان و دخترانى را كه ازدواج نكرده‏اند در كسب علم و معرفت آزادى كامل مى‏بخشد و زنان شوهر دار را نيز از آزادى واجب و مشروع بهره‏مند مى‏سازد. در فقه اسلامى، اگر زنى براى آموختن احكام واجب و تكاليف اسلامى و دينى خويش از منزل خارج بشود، معصيتى مرتكب نگشته است. اگر شوهر به احكام و مسايل دينى آگاه است واجب است كه خودش، به همسر خويش بياموزد؛ وگرنه حقّ ممانعت از خروج زن، براى فراگيرى احكام، را ندارد.


حقوق سياسى

يكى از حقوق سياسى هر فردى، حقّ رأى اوست كه براى تأمين و تأثير سرنوشت جامعه و اجتماعش است. اگر با نگاهى دقيق و موشكافانه به تاريخ گذشته بنگريم، خواهيم ديد كه "رأى" امروز، در حقيقت، شكل پيشرفته "بيعتِ" روزگاران قديم است. در قديم بيعت مى‏نمودند وامروز رأى مى‏دهند. در صدر اسلام، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شخصا با زنان بيعت مى‏نمود و هيچ يك از بستگان و نزديكان زنى نمى‏توانست كه به جاى او با وى بيعت كند. اين ارزشى است كه اسلام به زنان بخشيده است.

فصل دوم: جلوه هاي حضور زن در اسلام(زنان صدر اسلام)

فهرست مطالب

زن صدر اسلام، زنى است كه دوران مظلوميّت زنان را درك كرده است؛ ظلم‏ها و ستم‏هاى بسيارى تحمّل نموده و محدوديّت‏ها و محروميّت‏هاى بسيارى را شاهد بوده است. او رنج زن بودن در آن روزگاران را چشيده است و با ظهور اسلام، از محروميّت و مظلوميّت به كرامت و عزّت نايل شده است. او از دوره تاريك و ظلمانى گذشته به عصر نور و روشنايى قدم نهاده است و مى‏تواند از بهترين الگوهاى زن مسلمان ،در عرصه فعّاليّت‏هاى اجتماعى باشد از اين رو، در اين فصل به بيان شمّه‏اى از جلوه‏هاى رفتارى آنان در عرصه اجتماع بپردازيم.


1. تحمّل رنج‏ها و سختى‏ها در راه اسلام

زمانى كه اسلام به تازگى در جزيرة‏العرب پاى گذاشته بود و دعوت خويش را منتشر مى‏ساخت؛ در آن فضاى اختناق و خفقان كه به شدّت با اسلام و مسلمانى برخورد مى‏شد و كمتر كسى جرأت مى‏نمود به اين آيين حقّ و حقيقت گرايش پيدا كند و پشت پا به خدايان چوبين و بى‏جان سرزمين عرب بزند، شير زنان حقيقت جويى بودند كه با آگاهى كامل از پيامدهاى گرويدن به حقّ و شكنجه‏هاى جان فرسايى كه از سوى جاهلان جلّاد صفت روزگار انتظارشان را مى‏كشيد، اسلام اختيار كردند و مسلمانى برگزيدند. زنان، آزادى و آزادگى اختيار نمودند واز قيد و بند شيطان صفتان تاريخ نهراسيدند. آنان عزّت و سربلندى برگزيدند و در برابر فرومايگان، سر تعظيم فرو نياوردند و تا آن اندازه راسخ و استوار بودند كه مرگ و مردن هم نتوانست آنان رااز پيمودن راه، بازشان دارد.

از جمله اين زنان نامدار، حضرت «خديجه»، همسر با وفاى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود كه در همان آغازين روزهاى ظهور اسلام، مسلمان شد و در روزگارانى كه جاهليّت بر دل‏هاى مردم عرب حكمرانى مينمود و اسلام هيچ پايگاهى نداشت، وى نخستين كسى بود كه نور اسلام را به دل خويش راه داد.(16) و در نهايت خشنودى، ناملايمت‏ها و ناهموارى‏هاى روزگار را بر خود هموار ساخت؛ تمام وجود خويشتن را وقف اسلام و مسلمانان نمود و در اين راه تا پاى جان ايستادگى ورزيد؛ تا آن‏جاى كه فرستاده بر حقّ خدا، محمّد مصطفى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، به وى نويد بهشت ابدى عطا فرمود.(17)

يكى ديگر از اين زنان، «سميّه»، مادر عمّار ياسر است كه از نخستين مسلمانان تاريخ بود. وقتى ابليس منشان روزگار، از اسلام آوردن سميه خبر يافتند، او و همسر و فرزند تازه مسلمان شده‏اش را در بند نمودند و زير آفتاب سوزان مكّه شكنجه دادند. تا از اسلام برگردند؛ امّا آنهانه تنها باز نمى‏گشتند كه با هر شكنجه، بيش از پيش در ايمان خويش راسخ‏تر مى‏شدند. پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از ريگزار داغى كه آنان را در آنجا عذاب مى‏دادند؛ عبور كرد و چشمش به آنان افتاد كه در نهايت بى‏رحمى شكنجه مى‏شدند؛ امّا كارى نمى‏توانست بكند جز آن كه با سخن خويش، فرجام آنان را در پيش چشمانشان جلوه‏گر سازد. آن حضرت به آنان فرمود: «صبر و تحمّل پيشه كنيد، اى آل ياسر، پاداش شما بهشت خواهد بود.» در نهايت، سميّه در زير شكنجه‏هاى ابوجهل جام شهادت را سر كشيد، رنج‏ها را تحمّل ساخت؛ امّا ننگ ذلّت را نپذيرفت. او شهيد شد و با شهادتش، نامش را در شمار شير زنان تاريخ به عنوان نخستين شهيد اسلام ثبت نمود و تاريخ زن را با نام خود مزيّن ساخت.(18)

«زنّيره» نام درخشنده ديگرى است كه از ايستادگى و پايدارى زنان در راه حقّ وحقيقت حكايت مى‏كند. وى زنى روم بود كه مسلمان شد و مشركان مكّه او را به جرم مسلمانى در بند كردند و شكنجه‏اش دادند. آنان از وى مى‏خواستند كه اسلام را رها كند ولى هرگز نپذيرفت و قدمى به عقب ننشست و آن قدر پايمردى نمود كه از شدّت شكنجه دو چشمش نابينا شد.(19) او نابينا شد امّا هرگز حاضر نشد چشم از راستى و حقيقت بپوشاند و دست از ايمان و عقيده خويش بردارد.

«اُمّ شريكِ» عامرى زن ديگرى است كه سرگذشتى شنيدنى در پايدارى واستوارى دارد. او از قبيله قريش و از طايفه بنى عامر بود. او در مكّه مسلمان شد، سپس به طور پنهانى به تبليغ اسلام در ميان زنان قريش پرداخت و آنان را به روى آوردن به اين مكتب الهى دعوت نمود. سران مكّه از كار او آگاه شدند و وى را دستگير و سپس از مكّه تبعيد نمودند. او را سواربر شتر برهنه‏اى كردند و سه شبانه روز، بى‏آب و غذا، رهايش نمودند.او را از مسير بيابان‏هاى داغ سوزان مى‏بردند و هر گاه مى‏خواستند در جايى بار بيفكنند دست و پايش را مى‏بستند و در برابر آفتاب سوزان مى‏گذاشتند و خود در سايه او مى‏نشستند و غذا مى‏خوردند. به او گرسنگى و تشنگى مى‏دادند و تا پاى مرگ شكنجه‏اش مى‏كردند؛ امّا او نه تنها از اسلام برنگشت بلكه آنان را هم مسلمان كرد.(20)

علاوه بر نمونه‏هايى كه ذكر كرديم، زنان ديگرى هم بودند كه با عشق به حقيقت و تحمّل رنج‏ها در اين راه موجب گسترش و اعتلاى اسلام شدند. از جمله اين زنان مى‏توان به آن بانوى اصفهانى اشاره كرد كه پيش از سلمان فارسى به عشق اسلام، ترك وطن كرده و خود را به محضر پيامبر رسانيده و اسلام آورده و راهنماى سلمان فارسى براى رسيدن به پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شده بود.(21) نيز مى‏توان از «امّ ايمن» ياد كرد كه پاى پياده و بدون زاد و راحله، تنها، در گرماى طاقت فرساى بيابان، راه مكّه و مدينه را پيمود تا به پيشگاه پيغمبر برسد.(22)


2. تبليغ از اسلام

زنى است به نام «خنساء» كه «تماضر» نيز خوانده مى‏شد. وى «دختر عمرو بن شريد» و زنى شاعر پيشه از طايفه بنى سليم و از ياران بود پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله . او اسلام را در ميان قوم و قبيله خود تبليغ كرد و آن قدر كوشيد تا اين كه، همه آنان را مشتاق مسلمانى نمود. همه آنان او آمدند و به حضور پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شرفياب شدند و به دين اسلام گرويدند.(23)
«امّ سليم»، دختر ملحان بن خالد و مادر انس بن مالك. قبلاً همسر مالك بن نضر بود، امّا وقتى كه مسلمان شد مالك، از او خشمگين شد و او را ترك كرد و به شام رفت و در همان‏جا وفات يافت. پس از آن، «ابو طلحه» كه مرد ثروتمندى بود از وى خواستگارى كرد. او از بستگان «امّ سليم»، ولى مشرك بود. «ام سليم» در پاسخ به خواستگارى او گفت: «مى‏دانى خدايى را كه تو پرستش مى‏كنى از زمين مى‏رويد؟» پاسخ داد: «بله مى‏دانم.» گفت: «آيا حيا نمى‏كنى از اين كه درختى را به جاى خدا مى‏پرستى؟ اگر اسلام بياورى هيچ مهريه‏اى از تو نمى‏خواهم و آن مسلمانى تو مهريه من خواهد بود.» ابا طلحه پاسخ داد: «بايد مدّتى فكر كنم». ابا طلحه اين را گفت و رفت. پس مدّتى برگشت و گفت:«اشهد آن لا اله الّا اللّه‏ و انَّ محمّدا رسول اللّه‏»، يعنى سخنت را پذيرفتم و مسلمان شدم. «امّ سليم» نيز پس از اسلام آوردن او با وى ازدواج كرد و بدين ترتيب اين زن پاك طينت و مصلحت انديش، اسلام آوردن خواستگارش را مهريّه خويش قرارداد تا اين سان به اسلام خدمت كند.(24)


3. حضور در ميدان نبرد

«امّ زياد اشجعيّه» از زنان مسلمان و از جمله آن شش زنى است كه در جنگ خيبر، همراه با سپاه مسلمانان بودند. مى‏گويد: خبر حضور ما در جنگ به پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رسيد، به سوى ما آمد و فرمود: با اجازه چه كسى آمده‏ايد؟! گفتيم: دارو آورده‏ايم تا مجروحان و زخميان را مداوا كنيم، مهمّات سربازان رانگاهدارى كنيم و...». پيامبر سخنانمان را شنيد و اجازه ماندن در جبهه را به ما داد.(25)

زنى ديگر به نام «امّ سنان» مى‏گويد: آن‏گاه كه پيامبر مى‏خواست به جنگ خيبر برود، خدمتش عرض كردم: «يا رسول اللّه‏، اجازه مى‏دهيد كه همراه شما بيايم؟ مشك‏هاى آب راتعمير مى‏كنم، مجروحان را مداوا مى‏كنم و...». پيامبر فرمودند: «زن‏هاى ديگرى هم در اين جنگ شركت كرده‏اند، و من به آنان اجازه حضور داده‏ام. از طايفه خود تو هستند و تو مى‏توانى با ما باشى. پس همراه امّ سلمه باش.»(26)

در جنگ خندق نيز زنى حضور داشت به نام «رفيده»، از زنان انصار، كه خيمه‏اى بر پا كرده بود و در آن به مداواى مجروحان و زخم خوردگان نبرد مى‏پرداخت. هنگامى كه «سعدبن معاذ» در آن جنگ هدف تير دشمن قرار گرفت و زخم خورد، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به اطرافيانش فرمود: «او را به خيمه «رفيده» ببريد تا از نزديك او را ببيند و معالجه‏اش كند.»

«رفيده» شخصا مجروحان را مداوا و پرستارى مى‏كرد. پيغمبر نيز گاه به ديدنش مى‏رفت و احوالش را مى‏پرسيد.(27)

در جنگ احد، پس از اين كه مسلمانان در جبهه نظامى شكست خوردند و عدّه‏اى از مردم پيامبر را در ميدان نبرد تنها رها كردند، حضرت فاطمه عليهاالسلام همراه عدّه‏اى از زنان مسلمان از شهر مدينه به سوى ميدان نبرد حركت كرد و آب و غذا بر دوش خويش بار كرد و خود را به اُحد رسانيد. آنان منطقه «اُحد»، به مداواى مجروحان و سيراب كردن آنان پرداختند.

«فاطمه زهرا عليهاالسلام » در جست‏وجوى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود؛ وقتى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را ديد دستهايش را به دور گردن ايشان انداخت و خون‏ها را از سر و روى‏اش پاك كرد. على عليه‏السلام با سپر خويش آب مى‏ريخت و زهرا عليهاالسلام زخم‏هاى پدر را شست‏وشو مى‏داد. زهرا عليهاالسلام پس از شستن زخم‏ها، قطعه حصيرى را سوزاند و خاكسترش را بر زخم‏هاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پاشيد تا مانع از خونريزى شود.(28)


4. توجه به رهبر و رهبرى

زنى مسلمان از طايفه «بنى دينار» به نام «سمداء» به ميدان جنگ اُحد آمد؛ خبر كشته شدن دو فرزندش يعنى «نعمان» و «سليم» را كه در ركاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏جنگيدند به وى دادند، امّا وى بى‏درنگ و بى‏هيچ توجّه به خبرى كه شنيده بود حال پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را جويا شد و گفت: «پيامبر چه طور است؟» گفتند: «الحمدللّه‏، خوب است.» وقتى خبر سلامتى را شنيد، بيش‏تر مشكوك شد و گفت: «مى‏خواهم پيغمبر را ببينم.» پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را نشانش دادند. وقتى پيغمبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را ديد نفس راحتى كشيد و عرض كرد: «يا رسول اللّه‏! بعد از سلامتى تو همه مصيبت‏ها برايم آسان است و هيچ غمى ندارم.» سپس بر بالين پيكرهاى بى‏جان دو فرزندش رفت و آن‏ها را بر پشت شترى سوار كرد و به سوى مدينه حركت كرد تا در آن‏جا به خاكشان بسپرد.

فصل سوم: جلوه هاي حضور زن در اسلام(زنان عاشورا)

فهرست مطالب

زنان عاشورا، حماسه آفرينانى بود كه با حضور خود درتاريخ كربلا حماسه آفريدند و نام زن را اعتلا بخشيدند و ثابت كردند كه زن مسلمان، موجودى بى‏دست و پا و منزوى نيست كه توان حضور در عرصه اجتماع و رويا رويى با مصائب و مشكلات را نداشته باشد؛ زنى است توانا، عفيف، پاك‏دامن، صبور، تيز بين و سرشار از توانايى‏ها و فضائلى كه يك زن مى‏تواند داشته باشد. زنان عاشورا، بهترين زنانى‏اند كه مى‏توانند الگو و تجسّم عينى حضور زن در عرصه‏هاى مختلف زندگى باشند و برخوردها و كنش‏هاى آنان مى‏تواند راهگشاى زن مسلمان امروز و فرداى جامعه باشد. در اين قسمت از نوشتار خويش، به ذكر نمونه‏هايى از جلوه‏هاى رفتاى آنان مى‏پردازيم.


1. يارى رهبرى

عدّه‏اى نقل مى‏كنند: همراه زهير بن قين بجلّى از مكّه برمى‏گشتيم كه تصادفا به كاروان امام حسين عليه‏السلام برخورديم. آن‏ها به سوى كوفه مى‏رفتند و ما مجبور بوديم هر جايى كه آنان منزل مى‏كنند، منزل كنيم. ناراحت بوديم امّا چاره‏اى نداشتيم؛ با اين حال، سعى مى‏كرديم كه از آن‏ها فاصله بگيريم و دورتر از ايشان منزل كنيم. يكى از روزها در يكى از منزلگاه‏هاى بين راه، هنگامى كه بر سر سفره طعام نشسته بوديم، شخصى از سوى امام حسين عليه‏السلام نزد ما آمد و سلام كرد و پس از سلام گفت: «زهير بن قين، ابوعبداللّه‏ مرا پيش تو فرستاده است تا نزد وى بيايى.» با شنيدن اين سخن، همه مات و مبهوت ماندند و لقمه‏ها از دستانشان فرو افتاد و غرق در انديشه شدند، چنان كه گويا، عقاب اجل بر سرشان نشسته و مى‏خواهد جان آنان را بستاند.

«زهير» مى‏خواست بى توجه به سخنان آن مرد، به غذا خوردن خويش ادامه دهد؛ امّا همسرش (ديلم دختر عمرو) رو به وى كرد و گفت: «سبحان اللّه‏، پسر پيغمبر تو را به حضور خود مى‏طلبد و تو نمى‏روى؟ چه اتّفاقى مى‏افتد اگر خدمتش برسى و كلامش را بشنوى؟» زهير به اصرار همسرش از جاى خود برخاست و به سوى خيمه‏هاى امام حسين عليه‏السلام رفت. مدّت زمان زيادى طول نكشيد كه با چهره بشاش و خندانى بازگشت و دستور داد خيمه‏هاى او را جمع كنند و نزديك خيمه‏هاى امام حسين عليه‏السلام بر پا كنند. سپس رو به همسرش كرد و گفت: «تو را طلاق دادم، چون دوست ندارم به خاطر من رنج و زحمتى به تو برسد. به سوى قوم و قبيله خود برو. من تصميم دارم با امام حسين عليه‏السلام باشم و جانم را فداى او كنم.» بعد از آن، اموال و مهريّه همسرش را به وى داد و او را به پسر عموهايش سپرد تا به پدر مادرش برسانند. در همان واپسين لحظات، هنگام جدا شدن، همسر زهير رو به او كرد و با چشمانى گريان در حالى كه با او خداحافظى مى‏كرد، گفت: «خداوند يار و ياور تو باشد و تو را به خوشبختى برساند. از تو تمنّا دارم كه روز قيامت نزد جدّ حسين عليه‏السلام مرا نيز به ياد آورى.»(29)

اين‏جا زن زهير بن قين بود كه اين‏چنين همّت عالى و فكر متعالى از خود نشان داد و همسر خويش را به يارى مولاى خويش، رهبر اسلام، فرستاد. در روز عاشورا نيز زنان ديگرى بودند؛ از جمله آنان مادر وهب بن جناح كلبى، دانش آموخته مكتب اسلام اهل بيت عليهم‏السلام . او نيز در روز عاشورا درس خويش را به خوبى پس داد و از امتحان الهى سربلند خارج شد؛ آن سان كه رفتارش تا پايان جهان درس شد براى زنان آزاده و آزاد منش.

روز عاشورا، «وهب بن جناح كلبى» به ميدان نبرد آمد و نبرد نمايانى كرد و پس از نبردى جانانه به سوى مادر و همسر خويش كه با وى به كربلا آمده بودند، بازگشت؛ رو به مادرش ساخت و پرسيد: «مادر جان آيا از من راضى شدى؟» مادرش در پاسخ وى چنين بيان كرد: «از تو راضى و خشنود نمى‏شوم مگر آن كه در يارى حسين عليه‏السلام كشته شوى.» همسر وهب كه آن‏جا بود و اين گفت‏وگو را مى‏شنيد بى‏تاب شد و اختيار خويش از دست داد و بر حسب علاقه شديدى كه به وى داشت صدا زد: «تو را به خدا قسم مى‏دهم مرا به مصيبت خود مبتلا نكنى و دلم را به درد نياورى.» امّا اين‏جا كربلابود و وادى خون و شهادت و مكان رويارويى حقّ با باطل. حقّ، تنها مانده بود و يارى مى‏طلبيد و حقّ طلبان مى‏ديدند كه بايد از جان گذشت، نه يك جان، بلكه اگر صدها جان مى‏داشتند در اين راه نثار مى‏كردند و اين‏جا جاى تنها گذاشتن حقّ نبود. مادر وهب فرياد زد: «فرزندم، به سخن همسرت گوش مسپار و برگرد، برگرد و در راه پسر دختر پيامبر خدا آن قدر نبرد كن تا از شفاعت جدّش در روز قيامت بهره‏مند شوى.»

وهب، پيام مادرش را شنيد و به ميدان بازگشت و آن قدر جنگيد تادستش از بدن جدا شد. در اين بحبوحه جنگ و نبرد، همسر وهب، همان زنى كه تا چندى پيش، احساسات بر او فايق آمده بود و از رفتن همسرش ممانعت مى‏كرد اكنون عمود به دست به ميانه ميدان مى‏دويد. به سوى همسرش مى‏دويد و فرياد مى‏زد:«پدر و مادرم فداى تو باد، در يارى اهل بيت پاك و حرم محترم رسول خدا نبرد كن.» وهب مى‏خواست وى را به خيمه زنان باز گرداند، امّا او دست بر دامان وهب زد و با وجودى سرا پا خواهش والتماس عرض كرد: «بر نمى‏گردم تا بميرم.»(30) سرانجام همسر وهب به دستور امام و رهبر خويش به خيمه بر گشت. او مى‏توانست بماند؛ مى‏توانست تا پاى جان در كنار همسرش و دوشادوش وى باشد، هم‏چنان كه مى‏خواست، امّا نماند و به فرمان رهبر خويش بازگشت. بازگشت تا درس اطاعت و پيروى از رهبرى و ولايت به همه بياموزد. او بازگشت؛ همسرش، وهب، آن قدر جنگيد تا شهيد شد.(31)


2. در پى حجاب و حريم و حرمت

حميد بن مسلم، يكى از راويان وقايع كربلا، درباره رويدادهاى عصر عاشورا مى‏گويد: «در غارت خيمه‏ها مى‏ديدم زنان و دختران حسين عليه‏السلام در ندادن روپوش‏هاى خود، سخت پافشارى مى‏كردند و نمى‏گذاردند لشگر به سادگى چادر و معجرشان را از سرشان بربايند، ليكن ناتوانى و داغدارى و اسيرى بالاخره آنان را مغلوب دست ستم مى‏كرد و چادر و معجرشان به غارت مى‏رفت.»(32) اين حقيقتى است كه از دشت نينوا و حماسه آفرينى زنان عاشورا نقل شده است. آنان اگرچه هر يك داغ عزيزى بر دل داشتند؛ پدر، شوهر، برادر و فرزند از دست داده بودند، ولى با آن حال، در حفظ حجاب خويشتن تا آخرين حدّ توان ايستادگى و پافشارى كردند و داغ عزيزانشان نتوانست باعث سهل انگارى آنان در آن امر شود. مى‏دانستند كه لشگر شياطين، حجاب از صورت آنان خواهد ربود؛ اما در برابر كشف حجاب، پايدارى و مقاومت كردند. نيز براى اين كه به همه اعلام دارند كه ارزش و عزّت زن به حفظ حجاب است و حجاب مصونيّت است نه محدوديّت، در اوّلين فرصتى كه برايشان حاصل شد تا خواسته‏اى داشته باشند، از عمربن سعد درخواست كردند امر كند چادر و روپوش‏هايى را كه از آنان به غارت رفته است به ايشان باز گردانند تا بتوانند سر و صورت خويش را از ديدگان نامحرمان بپوشانند.(33)

زمانى هم كه زنان و كودكان اسير را مى‏خواستند وارد مجلس عبيداللّه‏ بن زياد كنند، «زينب كبرى» عليهاالسلام ، آينه عفّت و پاكدامنى، در حالى كه كهنه‏ترين جامه‏ها را پوشيده بود به طرز ناشناسى وارد مجلس شد و در گوشه‏اى نشست و زنان اطراف او را گرفتند تا از ديدگانِ نامحرمان دور بماند و جلب توجه نكند و اين‏چنين نيز شد؛ به طورى كه ابن زياد او را نشناخت و نام او را از ديگران جويا شد.(34)

نمونه ديگرى از اين تلاش مقدس، براى حفظ حجاب و حريم عفّت و پاك‏دامنى در نزديكى شهر دمشق و از سوى «امّ كلثوم» نقل شده است؛ آن زمانى كه كاروان اسراى كربلا را همراه سر امام حسين عليه‏السلام به سوى شام مى‏بردند. وقتى كاروان به نزديكى شهر دمشق رسيد، «امّ كلثوم» رو به شمر كرد و گفت: «من از تو در خواستى دارم.» شمر پرسيد: چه درخواستى؟ فرمود: «وقتى مى‏خواهى ما راوارد اين شهر كنى، از دروازه‏اى ببر كه تماشاچيان كمترى داشته باشد و به سپاهيان نيز بگو سرهاى شهدا را از ميان كجاوه‏ها بيرون ببرند و ما را دورتر از آنان قرار دهند تا مردم، كمتر ما را به اين حال تماشا كنند.(35)

سهل بن سعد يكى از كسانى است كه در شهر شام حضور داشته و به پيشواز كاروان اسراى اهل بيت رفته است. وى مى‏گويد: خود را به مقابل كاروان رساندم و گفتم: «دختر كيستى؟» گفت: من «سكينه، دختر حسينم» گفتم: «من سهل بن سعد از اصحاب جدّتان رسول خدايم. آيا فرمايشى داريد؟» فرمود: «به حامل اين سر بگو سر را از مقابل ما پيشتر ببرد تا مردم به آن متوجه شوند و به حرم رسول اللّه‏ نگاه نكنند.» سهل مى‏گويد: خود را به حامل سر رساندم و گفتم: «آيا مى‏توانى چهار صد اشرفى بستانى و حاجت مرا برآورى؟» گفت: «چه حاجت دارى؟» گفتم: «سر را از جلوى زنان حرم پيشتر ببرى.» پذيرفت و اشرفى‏ها را گرفت.(36)

در مجلس يزيد هم آن‏جا كه زينب على عليه‏السلام ، مجال سخن گفتن مى‏يابد و خطبه مى‏خواند، از كشف حجاب سخن مى‏راند و با لحنى غرّا و آتشين خطاب به يزيد (لعنة‏اللّه‏ عليه) مى‏گويد:اى فرزند آزادشدگان، آيا اين امر، از عدالت اسلامى است كه زنان و كنيزان خود را در پشت پرده جاى دهى ولى دختران پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در ميان نامحرمان به صورت اسير حاضر نمايى؟ تو زنان و كنيزان خود را در حرم ستر و پوشش نگاه دارى، ولى خاندان رسالت را با دشمنان در شهرها و آبادى‏ها بگردانى تا باده نشينان، نزديكان، بيگانگان، اراذل و اشراف، آنان را ببينند؛ در صورتى كه از مردان آنان كسى همراهشان نيست و از حاميان و طرفدارانشان سرپرست و حمايت‏گرى ندارند...(37)

3. عزّت و سربلندى حتّى در سخت‏ترين لحظات

كاروان زنان و كودكان اسير و بى‏سرپرست، غارت زده، گرسنه و مصيبت ديده وارد كوچه‏هاى لبريز از جمعيّت و تماشاچى شهر كوفه شدند. در اين ميان يكى از كوفيان خرما و نانى آورد و بين اسيران توزيع كرد؛ امّا امّ كلثوم (دختر على بن ابى طالب عليه‏السلام ) خطاب به آن مرد صدا زد: ما از خانواده پيغمبر اسلام هستيم و مشمول صدقه نمى‏شويم تا اين كه خرما ونان مردم را قبول نماييم. پس رو به كودكان كرد وبه آنان فرمود: هر چه از مردم گرفته‏ايد، پس بدهيد. آنان با وجودى كه در نهايت نياز و احتياج به سر مى‏بردند و گرسنگى به شدّت آزارشان مى‏داد، نان و خرما رابه صاحبانشان باز گردانند تا به آنان بگويند ما حاضريم رنج گرسنگى را بر خويشتن هموار سازيم امّا عزّت خويش را پايمال نكنيم؛ نه تنها خودمان كه حتّى كودكانمان نيز اين‏چنين‏اند و عزّت كالايى نيست كه بتوان آن را به سادگى از مسلمان راستين ربود.(38)


4. دفاع از حريم ولايت

عبيداللّه‏ بن زياد در مجلسى كه در كوفه بر پا كرده بود، پس از گفت‏وگوى با حضرت زين العابدين عليه‏السلام نسبت به او خشمگين شد و دستور قتل او را صادر كرد. حضرت زينب عليهاالسلام ، مدافع حريم ولايت، با شهامت و شجاعت هر چه تمام‏تر خود را بردامان امام سجّاد عليه‏السلام انداخت و خطاب به ابن زياد فرياد زد: به خدا سوگند، دست از يادگار برادرم بر نمى‏دارم واز او جدا نمى‏شوم. اگر مى‏خواهى او را به بكشى، مرا هم با او بكش.

مرا با او بكش تا هر دو با هم شويم آسوده از اين محنت و غم

بدين ترتيب، ابن مرجانه را از تصميمى كه داشت باز داشت.(39)

 5. دفاع از ناموس اسلام

در مجلسى كه يزيد در شهر شام و در قصر خويش بر پا ساخته و اسيران كربلا را در آن احضار كرده بود، مردى شامى رو به فاطمه، دختر امام حسين عليه‏السلام ، كرد و سپس به يزيد گفت: «چقدر مناسب است كه اين كنيزك را به من ببخشى!» فاطمه، از شنيدن اين سخن موى بر اندامش راست شد؛ لرزه سر تا پاى وجودش را گرفت و با بى‏تابى تمام جامه عمّه‏اش را چنگ زد و به او پناهنده شد و گفت: «عمه جان، يتيم شدم و اينك مى‏خواهند مرا به كنيزى ببرند.»

زحرف شامى آن كودك بر آشفت در آن آشفتگى با عمّه‏اش گفت
يتيمى بس نبود اين ناتوان را كه خدمتكار باشم اين خسان را

عمّه‏اش زينب عليهاالسلام رو به وى كرد و فرمود: «نه، اين فاسق نمى‏تواند چنين كارى كند.» سپس مانع از تحقّق خواسته مرد شامى شد.(40)


6. روشنگرى و بيدار سازى مردم

زنان اهل بيت حسينى عليهم‏السلام در تمام دوران اسارت خود از كربلا تا شام، هر كجا كه فرصت و مجال مى‏يافتند به روشنگرى و بيدار سازى مردم و آگاه سازى آنان بر جناياتى كه مرتكب شده بودند، مى‏پرداختند و در اين راستا حتّى كم‏ترين لحظه‏ها و موقعيّت‏ها را هم از دست نمى‏دادند.

راوى مى‏گويد:«ابن سعد با اسيران آل پيغمبر آمدند و چون نزديك كوفه رسيدند، اهل كوفه براى تماشاى آنان اجتماع كرده بودند. زنى از زنان كوفه از بالاى بام فرياد زد: «شما از اسيران كدام مملكت و كدام قبيله‏ايد؟» ايشان در پاسخ گفتند: «ما اسيران آل محمّديم.» پس از آن، زن از بام فرود آمد واز خانه خود براى آن‏ها جامه و لباس و مقنعه جمع كرد و به اهل بيت عليهم‏السلام داد تا خود را بپوشانند.»(41) آن روز امّ كلثوم، دختر اميرالمؤمنين على عليه‏السلام ، در حالى كه صدايش به گريه بلند بود از پشت پرده هودج خطبه‏اى خواند كه چنين آغاز مى‏شد: «اى اهل كوفه، واى به حال شما. چرا حسين عليه‏السلام را كوچك شمرديد و او را كشتيد و اموال او را به غارت برديد و زنان او را اسير نموديد و آن‏گاه بر او گريه مى‏كنيد؟ واى بر شما، هلاكت و بدبختى بر شما باد!.... مردم كوفه با شنيدن سخنان آتشين و جگر سوز خواهر حسين عليه‏السلام به ناله و فرياد و اشك و زارى افتادند. زن‏هايشان گيسو پريشان مى‏كردند و خاك بر سر مى‏ريختند؛ چهره‏هاى خويش را خراش مى‏دادند و سيلى به صورت مى‏زدند و فرياد واويلا سر مى‏دادند. مردهايشان نيز مى‏گريستند و از شدّت ندامت و پشيمانى، موهاىِ محاسن خويش مى‏كندند. راوى مى‏گويد: هيچ موقعى ديده نشده بود كه مردم بيشتر از آن روز گريه كرده باشند.»(42)

در همان روز يا روز ديگر، «زينب كبرى عليهاالسلام با دست خويش به سوى مردم اشاره مى‏كند؛ بدين معنى كه اى مردم خاموش شويد. از اشاره او، نفس‏ها در سينه حبس مى‏شود؛ زنگ‏هاى شتران از صدا مى‏افتد و سكوت عجيبى همه جا را فرا مى‏گيرد. شير دختر على عليه‏السلام ، زينب عليهاالسلام ، سكوت را مى‏شكند و سخن گفتن آغاز مى‏كند و حمد و سپاس خدا را مى‏گويد و سپس مى‏فرمايد: اى مردم كوفه، اى صاحبان مكرو خدعه، آيا بر ما گريه مى‏كنيد؟ هرگز آب ديدگان شما فرو نايستد و ناله‏هاى شا ساكت نگردد... شماايمان خود را مايه مكر خيانت در ميان خود ساختيد و رشته ايمان را بستيد و دو مرتبه باز كرديد... آيا پس از كشتن ما بر ما گريه مى‏كنيد و خود را سرزنش مى‏نماييد؟ آرى، به خدا قسم زياد گريه كنيد و كم بخنديد، همانا شما لكّه ننگ و عار روزگار را به دامان خود افكنديد كه به هيچ آبى نمى‏توان شست و شويش داد... واى بر شمااى اهل كوفه، آيا مى‏دانيد چه جگرى از رسول خدا شكافتيد؟! و چه گوهرى از او را آشكار ساختيد و چه خونى ازاو بر زمين ريختيد؟! و چه حرمتى از او هتك نموديد؟! كار زشت و ناشايسته‏اى انجام داديد و جنايت بزرگى مرتكب شديد؟! و ظلم و ستمى عظيم به بزرگى زمين وآسمان نموديد؟!... راوى مى‏گويد: به خدا قسم آن روز مردم را حيران و سرگردان ديدم، آنان گريه مى‏كردند و دستها به دندان مى‏گرفتند. پيرمردى را ديدم كه در كنار من ايستاده واز اشك چشمش محاسنش‏تر شده است، در حالى كه مى‏گفت: «پدر و مادرم فداى شما باد، پيران شما بهترين پيرها، جوانان شما بهترين جوان‏ها و زنان شما بهترين زن‏ها خاندان شما بهترين خاندان‏ها هستند كه هرگز خوار و مغلوب نمى‏شوند.»(43)

در شهر شام، در مجلس يزيد لعنة‏اللّه‏ عليه، «آن زمانى كه آن نا نجيب با چوب خيزران به لب دندان پر خون امام حسين عليه‏السلام مى‏زد و ياوه گويى مى‏كرد. عقيله بنى‏هاشم، زينب كبرى عليهاالسلام ، از جاى خود برخاست و با شهامت و شجاعت تمام، فرزند معاويه (عليه‏الهاويه) را مورد خطاب خويش قرار داد و چنان سخنان كوبنده و آتشينى بر زبان راند كه تا آن روز هيچ كسى جرأت نكرده بود بگويد و آن سان بى‏پرده و صريح در برابر چشمان جمع فراوانى از بينندگان و شنوندگان تحقير و سرزنشش كند.

كورت فريشلر در اين مورد مى‏گويد: از زمانى كه زينب آن نطق را در مجلس خليفه اموى ايراد كرد، نزديك سيزده قرن ونيم مى‏گذرد و هنوز مورّخين اسلامى حيرت مى‏كنند كه چگونه يزيد بن معاويه، آن هم در حضور تمامى رجال دستگاه خلافت خود آن سخنان تند را از زينب شنيد و نطق او را قطع نكرد و فرمان قتلش را صادر ننمود.»(44) نيز مى‏نويسد: «مورخين اسلامى مى‏گويند؛ همان نطق بود كه سبب شده عدّه‏اى به خونخواهى حسين عليه‏السلام برخاستند و انتقام خون او را از قاتلانش گرفتند. نيز موّرخين شيعه مى‏گويند: بر اثر همان نطق بود كه خلافت اموى طورى متزلزل شد كه بعد از مرگ يزيد، پسرش معاويه به طيب خاطر از خلافت استعفا داد و گفت: من لياقت خلافت را ندارم...(45) سخنرانى زينب در دمشق، در مجلس يزيد بن معاويه... قطره آبى بود كه ظرف پر را لبريز نمود و مخالفان حكومت بنى اميّه كه تا آن موقع قدرت مخالفت را نداشتند يا اين كه براى مبارزه با بنى اميّه آماده نبودند كه جان بسپارند دست از جان شستند و مبارزه با حكومت بنى اميّه را آغاز كردند.»(46)


7. رساندن پيام مظلوميّت اسلام

زنان و دختران عاشورايى هر كجا مى‏توانستند براى مظلوميّت و غريبى و داغ شهداى عاشورا اشك مى‏ريختند و ماتم مى‏گرفتند؛ نوحه سر مى‏دادند و سوگوارى مى‏نمودند تا پيام مظلوميّت آنان و در نتيجه، مظلوميّت اسلام را به گوش جهان و جهانيان برسانند.

«زينبِ حسين عليه‏السلام ، سرقافله زنان اهل بيت عليهم‏السلام ، اين گونه در كنار جسم صد چاك و بى‏سر برادرش حسين ناله و شيون مى‏كرد: يا محمّداه، اى جدّ بزرگوار كه درود فرشتگان همواره بر تو باد، اين حسين توست كه در خون غلطان است و اعضايش از يكديگر جدا شده است و اينان دختران تو هستند كه اسير شده‏اند.از اين ستم‏ها به خداوند وبه محمّد مصطفى عليه‏السلام و به على مرتضى عليه‏السلام و به فاطمه عليهاالسلام و به حمزه سّيدالشهدا شكايت مى‏كنم.

يا محمّداه، اين حسين توست كه در زمين كربلا برهنه و عريان افتاده است و باد صبا خاك‏ها را بر بدن او مى‏پاشد. اين حسين توست كه از ستم زنازادگان كشته شده است. آه وافسوس، امروز روزى است كه جدّم رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از دنيا رفت.اى ياران محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اينان فرزندان پيغمبر شمايند كه آنان را مانند اسيران به اسيرى مى‏برند.»(47) نيز آن‏گاه كه در مجلس يزيد، نگاهش به سر بريده برادر افتاد دست برد و گريبان خود را چاك زد و چنان ناله و شيونى كرد كه تمامى اهل مجلس را به گريه انداخت و يزيد (لعنة‏اللّه‏ عليه) را ساكت نمود.(48)


نتيجه

فهرست مطالب

همان‏سان كه ملاحظه كرديد به تحقيق، پژوهش و پى جويى در تاريخ جهان و اسلام پرداختيم و نمونه‏هايى از محروميّت زن در قرون گذشته و تمدّن‏هاى پيش از اسلام را از لابه‏لاى متون و اسناد تاريخى استخراج كرديم و به مرحله نگارش در آورديم، تا بدانيد و آگاه باشيد كه پيش از اسلام چه ظلم‏هايى بر اين مخلوق پر بهاى آفرينش شده است و اسلام با آمدن خود چه خدمتى به وى نموده است؛ چگونه او را از يوغ بردگى، رها و آزاد ساخته و بر تخت كرامت و ارجمندى نشانده است. بخوانيد و ببينيد كه قانون‏هاى بشرى با زن چگونه و قانون الهى چه سان رفتار كرده‏اند و مى‏كنند.

به هوش باشيد و فريب گفتارهاى به ظاهر خوش آب و رنگ ولى در حقيقت تو خالى دايگان دلسوزتر از مادر را كه دير زمانى است فرياد دفاع از حقوق زن سر داده‏اند و دم از تساوى زن و مرد مى‏زنند، را نخوريد. هوشيار باشيد و با انديشه‏اى باز، تحليل‏گر و تيز بين به قضاوت امر بنشينيد و منصفانه داورى كنيد: كدام يك ارزش و كرامت زن و جايگاه واقعى اوست؟ كدام يك تأمين‏گر سعادت و كمال اوست؟ آن‏چه كه آن‏ها مى‏گويند يا آن‏چه كه اسلام مى‏گويد؟

تحقيق خود را به منظور روشنگرى و آشكار ساختن حقيقت، از يونان باستان آغاز كرديم و به امپراطورى روم رفتيم؛ ايران باستان و سرزمين هند را پشت سر گذاشتيم تا به ديار جزيرة‏العرب رسيديم. نگاهى به وضعيّت زن عرب پيش از اسلام انداختيم و پس از آن وارد عصر اسلام شديم.از جايگاه زن در اسلام و برخى حقوق وى سخن گفتيم و سپس براى اثبات اين حقيقت كه زن مسلمان بر خلاف آن‏چه كه دشمنان اسلام مى‏نمايانند، زنى بى‏دست و پا و محبوس ديوارهاى خانه نيست و مى‏تواند حضورى فعّال و چشمگير در عرصه‏هاى مختلفت زندگى و مسئوليت‏هاى متعدّد جامعه داشته باشد، نمونه‏هايى از جلوه‏هاى رفتارى زنان مسلمان صدر اسلام و تاريخ كربلا را به عنوان نمونه‏هاى عينى و مجسّم حضور زن در اجتماع ذكر كرديم؛ تا شايد گامى هر چند ناچيز در خدمت به انسان و انسانيّت و كرامت و ارزش زن برداشته باشيم.

همه اين‏ها را گفتيم و نوشتيم تا به زنان آزاد انديش عالم بگوييم كه‏اى آزاد انديشان عالم، بدانيد و آگاه باشيد كه ارزش و بهاى شما بيش از آن چيزى است كه دور شدگان از مكتب وحى الهى مى‏گويند. شما سرمايه‏هاى هستىِ پهناوريد. تداوم هستى و نسل بشر در گرو هستِ شماست و سعادت و پايدارى جامعه انسانى در دستان شما. پس قدر خويشتن را بدانيد و از عزّت و ارزشى كه خداوند گيتى نصيبتان نموده است پاسبانى كنيد و بدانيد كه ارزش و كمال شما همان چيزى است كه اسلام مى‏گويد، نه آن‏چه كه مدّعيان دفاع از حقوق زن ادّعا مى‏كنند. به اسلام پناه آريد و با عمل به دستورهاى آن و پايبندى به ارزش‏هاى آن، از ارزش و كرامت خويشتن پاسبانى كنيد و طريق كمال و سعادت را بپيماييد. با الگوگيرى از زنان مسلمان صدر اسلام و تاريخ عاشورا، وظيفه خويش را ايفا كنيد و بدانيد كه مؤثر و مفيد بودن هيچ منافاتى با پاك بودن و پاك‏دامنى ندارد. يك بانوى مسلمان مى‏تواند عالى و متعالى باشد و در عين اين كه در عفّت و پاكدامنى يكتاست، در سرنوشت جامعه خويش مؤثر باشد؛ با حفظ حريم روابط، پوشش و لباس مناسب و عفّت، داخل در اجتماع شود و به كار كوشش بپردازد و همپاى مردان جامعه‏اش پيش رود و مدارج كمال و ترقّى را بپيمايد. او مى‏تواند و بايد چنين باشد، چون سعادت هر جامعه‏اى بسته به زنان و مردان آن است و در اين ميان، زنان نيمى از جمعيّت هر جامعه‏اى را شامل مى‏شوند؛ از اين رو، زنان نقش كارسازى در تعيين سرنوشت آن دارند.

کتاب نامه

فهرست مطالب

الف. قرآن

ب. منابع فارسى:

1. لهوف، ابن طاووس، ترجمه عقيقى بخشايشى؛ نشر بخشايش، پاييز 1377.

2. زن در حقوق ساسانى، كريستيان بارتلمه، ترجمه ناصرالدين صاحب الزّمانى؛ چاپ اول، انتشارات مؤسسه مطبوعاتى عطايى، مرداد 1337.

3. نهج الفصاحة، سيد ابوالقاسم پاينده، چاپ دهم، انتشارات جاويدان.

4. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، ترجمه مهرداد مهرين؛ تهران: انتشارات اقبال، 1337، ج 2.

5. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، ترجمه ا.ح. آريانپور، تهران، انتشارات اقبال، 1349، ج 4.

6. ؛تاريخ تمدن، ويل دورانت، ترجمه فتح اللّه‏ مجتبايى، تهران، انتشارات اقبال، 1349، ج 5.

7. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، ترجمه حميد عنايت، تهران، انتشارات اقبال، 1341، ج7.

8. تاريخ عرب قبل از اسلام، سيد عبدالعزيز سالم، ترجمه باقر صدرى نيا، چاپ اول، انتشارات علمى فرهنگى، 1380.

9. امام حسين و ايران، كورت فريشلر، ترجمه ذبيح اللّه‏ منصورى، چاپ سيزدهم، انتشارات جاويدان، 1377.

10. نفس المهوم، شيخ عباس قمى، ترجمه شيخ محمد باقر كمره‏اى، چاپ نهم،

انتشارات مسجد مقدس صاحب الزّمان، تابستان 1379.

11. ايران در زمان ساسانيان، سن آرتور كريستين، ترجمه رشيد ياسمى، چاپ نهم، انتشارات دنياى كتاب، 1374.

12. تمدّن اسلام و عرب، گوستاو لوبون، ترجمه سيد هاشم حسينى، چاپ سوم، تهران، كتابفروشى اسلاميّه، 1358.

13. تاريخ رم، آلبر و ژول ايزاك ماله، ترجمه غلامحسين زيرك زاده، چاپ دوم، انتشارات كتابفروشى سينا، 1332.

14. تاريخ ملل شرق و يونان، آلبر و ژول ايزاك ماله، ترجمه عبدالحسين خان هژير، چاپ يكم، تهران، انتشارات كمسيون معارف، 1309.

15. الارشاد، مفيد، ترجمه محمّد باقر ساعدى خراسانى، چاپ سوم، تهران، كتابفروشى اسلاميّه، 1376.

16. روح القوانين، منتسكيو، ترجمه على اكبر مهتدى، چاپ چهارم، تهران، انتشارات اقبال، 1339.

ج. منابع عربى:

1. بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب، سيد محمود شكرى آلوسى، چاپ سوم، قاهره، دارالكتاب القربى، مصر، ج 2.

2. روح المعانى، سيد محمود شكرى آلوسى، بيروت، احياءالتراث العربى، ج4.

3. شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، چاپ دوم، بيروت، دارالفكر، 1375ه .ق.

4. أسدالغابة فى معرفة الصحابة، ابن اثير تهران، انتشارات اسماعيليان، ج5.

5. النهاية فى غريب الحديث والأثر، ابن اثير، بيروت، دار احياءالتراث العربى، ج 1.

6. لسان العرب، ابن منظور، چاپ اول، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ه .ق، ج 7.

7. المحبّر، محمد بن حبيب ابى جعفر، بى‏نا، 1361 ه .ق.

8. سنن‏الكبرى، ابى‏بكر احمد بن‏الحسين بن‏على بيهقى، بيروت، دارالفكر، ج 10.

9. تاج العروس، سيد محمّد مرتضى حسينى، چاپ اول، مصر، المنشأة بجمالية مصر، 1306 ه .ق، ج 1.

10. المنار، سيد محمّد رضا رشيد رضا، چاپ چهارم، دارالمنار، 1374 ه .ق، ج 4.

11. سنن‏ابى داود، أبى داود سجستانى، داراحياءالسّنّة‏النبويّة، ج 2.

12. المبسوط، شمس الّدين السّرخسى، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ه .ق، ج 4.

13. جامع البيان، ابن جرير طبرى، بيروت، دارالفكر، 1415 ه .ق، ج 3.

14. الاصابة فى تمييز الصّحابة، ابن حجر عسقلانى، بيروت، دار صادر، ج4.

15. المفصّل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، جواد على، چاپ اول، بيروت، دارالعلم للملايين، 1970 م، ج 5.

16. عمدة‏القارى، عينى بدرالدّين أبى محمّد محمود، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 10.


پاورقي ها:

فهرست مطالب

1. به بررسى نمونه‏هايى از حضور زن در صحنه‏هاى مختلف اجتماعى و فعاليت‏هاى سازنده آنان در صدر اسلام مى‏پردازد.
2. به بررسى گوشه‏هايى از عملكرد زنان عاشورايى در وقايع و رويدادهاى تاريخ مى‏پردازد.
3. سوره حجرات، آيه 13.
4. سوره اعراف، آيه 189.
5. ابوالقاسم پاينده؛ نهج الفصاحة، چاپ دهم، انتشارات جاويدان، ص 50.
6. همان، ص 520.
7. همان، ص 588.
8. الاصابة فى تمييزالصحابة، ابن حجرعسقلانى، بيروت، دار صادر، ج 4، ص 286.
9. سوره نساء، آيه 19.
10. سوره نساء، آيه 22 ـ 23.
11. سوره نساء، آيه 24.
12. سوره نساء، آيه 4.
13. نهج الفصاحة، ص 207.
14. همان، آيه 7.
15. همان، ص 229.
16. اسدالغابة فى معرفة الصحابة، ابن اثير، تهران، انتشارات اسماعيليان، ج 5، ص 434.
17. همان، ص 438.
18. همان، ص 481.
19. الاصابة، ج 4، ص 312 ـ 311.
20. همان، ص 466.
21. همان، ص 239.
22. همان، ص 432.
23. همان، ص 287.
24. همان، ص 461.
25. همان، ص 454 ـ 453.
26. همان، ص 463 ـ 462.
27. اسدالغابة، ج 5، ص 454 ـ 453.
28. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، چاپ دوم، بيروت، دارالفكر، 1375 ه .ق، ج3، ص 594 ـ 593.
29. الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه محمّد باقر ساعدى خراسانى، چاپ سوم، تهران، كتابفروشى اسلاميّه، 1376، ص 420؛ لهوف، سيد بن طاووس، ترجمه عقيقى بخشايشى؛ نشر بخشايش، پاييز 1377، ص 91 ـ 89.
30. امام حسين عليه‏السلام كه شاهد اين عشق و ايثار بود، فرمود:"خدا شما را در مقابل يارى اهل بيت من جزاى خير دهد؛ به سوى زن‏ها برگرد."
31. لهوف، ص 125 ـ 123.
32. الارشاد، ص 468.
33. همان، ص 469.
34. همان، ص 472 ـ و لهوف، ص 178.
35. لهوف، ص 195 ـ 193.
36. نفس المهموم، شيخ عباس قمى، ترجمه محمّد باقر كمره‏اى، چاپ نهم، انتشارات مسجد مقدس صاحب الزّمان، 1379، ص 553.
37. لهوف، ص 203 ـ 201.
38. امام حسين و ايران، كورت فريشلر، ترجمه ذبيح اللّه‏ منصورى، چاپ سيزدهم، انتشارات جاويدان، 1377، ص 472.
39. الارشاد، ص 474 ـ 473.
40. همان، ص 479 و لهوف، ص 209 ـ 207.
41. لهوف، ص 165.
42. همان، ص 177.
43. همان، ص 169 - 165.
44. امام حسين و ايران، ص 521.
45. همان، ص 523.
46. همان، ص 526.
47. لهوف، ص 153.
48. همان، ص 199 ـ 197.

بازگشت