شخصيت وحقوق زن در اسلام- زن از يونان باستان تا اسلام - بخش اول: پيش از اسلام
فصل اول - زن در يونان
فصل دوم - زن در روم
فصل سوم - زن در هند
فصل چهارم - زن در ايران باستان

فصل پنجم - زن در عرب جاهليت


درآمد
زنان در طول قرون و اعصار متمادى، رنج‏ها و ستم‏هاى فراوانى ديده‏اند و كشيده‏اند كه حقيقتا سنگين و دردآور بوده است. اين ستم‏ها در اغلب موارد از سوى قانونگذارانى بر آنها تحميل شده است كه با تكيه بر عقل و دانش بشرى و بدون اتّصال به مكتب وحى الهى، به وضع قانون پرداختند و در نتيجه، چنان ظلم‏هايى را در حقّ زنان مرتكب شدند كه هنوز هم كه هنوز است با شنيدن آن، عرق شرم بر پيشانى انسان نقش مى‏بندد. علّت اشتباهاتشان هم اين بود كه آنان خود را بى‏نياز از مكتب وحى مى‏دانستند و با تكيه بر دانش ناقص بشرى مى‏خواستند سعادت انسان ـ اين پيچيده‏ترين مخلوق جهان خلقت ـ را تأمين كنند. البتّه بودند سود جويانى كه از اين فرصت‏ها براى نيل به اهداف ناپاكشان سود مى‏جستند ودر اين ميان حتّى دست به تحريف دستورها و پيام‏هاى الهى زدند. تورات و انجيل شاهد خوبى بر اين ادّعاست. به عنوان مثال، به نظريه تورات تحريف شده، در سفر جامعه، در مورد زن دقت كنيد كه مى‏گويد: «زن تلخ‏تر از مرگ است.» نيز مى‏گويد: «مردى كه نزد خدا صالح و شايسته باشد كسى است كه زن نداشته باشد؛... ميانِ هزار مرد، يك مرد شايسته پيدا مى‏شود؛ ولى ميان تمام زنان عالم، يك زن هم يافت نمى‏شود.»(1) نيز مسيحيّت امروز مى‏گويد: آدمى براى وصول به اعلا درجه كمال، بايد تجرّد اختيار كند و همسر نگيرد.(2) اين‏ها نمونه‏هايى‏اند از دست اندازى وتحريف حقيقت در مورد زنان؛ امّا نمونه‏اى هم بخوانيد از ستم‏هايى كه بر زن وارد شده است. «منتسكيو» در كتاب "روح القوانين" مى‏نويسد: «دادگاه‏هاى ژاپن براى كيفر دادن زنان جنايتكار و خاطى، آنها را برهنه در ميدان‏هاى عمومى به معرض تماشاى مردم گذاشته، وادارشان مى‏كرد كه مانند چهارپايان راه بروند.»(3) آرى، اين حقيقت تلخى است كه تاريخ به چشم خود ديده است و اتّفاق افتاده است و نيز سرآغازى بود از سوى ما براى بررسى جايگاه و موقعيّت اجتماعى زن در تمدّن‏هاى پيش از اسلام.


فصل اول - زن در يونان

فهرست مطالب

يونان، جزو كهن‏ترين تمدّن‏هاى بشرى است كه سهم زيادى در پيشرفت جامعه بشرى وعلم و تكنولوژى داشته است و جامعه امروز، به خصوص جامعه غربى، بسيار به آن مى‏نازد و خود را وامدار آن مى‏داند. از اين رو، در نخستين فصل از نوشتار خود، به بررسى وضعيّت زن در جامعه يونان باستان مى‏پردازيم.


1. جامعه آخايى

آخاييان قبيله‏اى از قبايل يونان بودند كه در حدود 1250 ق.م. حكمرانى و فرمانروايى يونان را به دست گرفتند و حكمران يونان شدند. در بين آنان، زن در روايات و حماسه‏ها نقش بارزى داشت؛ آزاد بود و آزادانه در جمع مردان حضور پيدا مى‏كرد و گاهگاهى هم در گفت‏وگوهاى جدّى آنان شركت مى‏جُست. توجّه آخاييان به زن به گونه‏اى بود كه رهبرانشان وقتى مى‏خواستند افكار قوم خود را براى نبرد با دشمن آماده كنند، به نكات سياسى يا نژادى متوسّل نمى‏شدند؛ بلكه با زيبايى زنان آنان را به هيجان مى‏آوردند و آنان در حقيقت بدون زن، آدم‏هاى خشن و ناتراشيده‏اى بودند كه براى زيستن يا مردن انگيزه‏اى نداشتند. با اين حال، بنيان خانواده‏شان بر پايه «پدر سالارى»(patriarchy) استوار بود و پدر برهمه افراد خانواده سلطه داشت و مى‏توانست به هر تعدادى كه مى‏خواهد متعه بگيرد؛ آنان را در اختيار مهمانانش قرار دهد و كودكان خويش را بر قلّه كوه‏ها به دست هلاكت بسپرد يا در قربانگاه خدايان، قربانى كند. ازدواج براى آنان در حقيقت، يك معامله متقابل بود كه به وسيله خريدارى صورت مى‏گرفت. خواستگار معمولاً چيزى كه با گاو يا معادل آن سنجيده مى‏شد، به پدر عروس مى‏پرداخت واو هم بر طبق عادت آن زمان، جهيزيه قابل توجهى همراه عروس به داماد مى‏داد؛ البتّه زن پس از زناشويى بانوى خانه بود، امّا احترام وقدر و منزلتش بسته به كثرت و فراوانى كودكانش بود.(4)


2. اسپارت

در اسپارت، دختران اسير و پاى بند خواسته‏هاى عجيب دولت بودند. دولت از دختران مى‏خواست در برخى بازى‏هاى خشن مثل دويدن، كشتى، پرتاب ديسك و تيراندازى شركت كنند تا صاحب بدنى تندرست و نيرومند شوند و براى مادر شدن شايستگى كامل بيابند و به بهانه جلب توجّه آنان به بهداشت و سلامت، وادارشان مى‏ساخت كه در رقص‏ها و برخى اجتماعات عمومى، در برابر ديدگان جوانان برهنه شوند؛ توجيه‏شان هم اين بود كه بعد از برهنه شدن، نقص بدنشان آشكار مى‏شود و اصلاح آن ضرورت مى‏يابد. يكى از نويسندگان يونان به نام «پلوتارخوس» مى‏گويد: «برهنه شدن دختران چيزى شرم‏آور نبود، زيرا پرهيزگارى شعار آنان بود و از بدكارى سخت به دور بودند»(5)؛ امّا ناخودآگاه اين پرسش در ذهن انسان نقش مى‏بندد كه آيا پرهيزگارى جوازِ دريدن پرده حجب و حيا مى‏شود؟! آيا مى‏توان به بهانه پرهيزگار بودن، اين عمل قبيح را موجّه جلوه داد و از شرم آور بودن آن كاست؟! و اصلاً، بهداشت مى‏تواند دليل خوبى براى برهنه ساختن و هتك حرمت شخصيّت زن باشد؟ اين ارزش و مقامى بود كه جامعه يونان براى دختران قائل شده بود.

گذشته از اين‏ها، اهالى اسپارت به تربيت فكرى دختران توجّهى نداشتند و آن را ناچيز و كم اهميّت مى‏شمردند.(6) چرا چنين بود؟ مگر دختران، انسان نبودند؟

تصميم‏هاى دولت به آنچه كه گفتيم محدود نمى‏شد و بيش از آن بود؛ تا آن‏جا كه براى ازدواج نيز موعد و زمان مقرّر كرده بود. بهترين سنّ ازدواج رابراى مردان سى سالگى و براى زنان بيست سالگى شمرده بود و مجرّد زيستن را جرم مى‏دانست؛ به طورى كه مجردان را از حقّ انتخاب و شركت در اجتماعات و... محروم كرده بود. «پلوتارخوس» مى‏گويد: «كسانى را كه تن به ازدواج نداده بودند وادار مى‏ساختند در زمستان با بدنى عريان در ميان مردم راه بروند و سرودى را تكرار كنند كه مفهومش اين بود: «اين كيفر سر پيچى از قوانين است.»(7) از طرفى، پسرانى كه پافشارى به ازدواج نكردن مى‏كردند، هر لحظه در معرض حمله و آزار زنان بودند.(8) اين مجازات‏ها و كيفرهاى سخت و ناپسند كه براى مجرّد زيستن پيش بينى و مقرّر شده بود نمايانگر اين واقعيّت است كه مردان و زنان اسپارت از ازدواج گريزان بودند وعلّت آن هم يقينا، ارتباط‏هاى نامشروع و خارج از چارچوب پيمان زناشويى بوده كه در ميان آنان رواج داشته است.

ناگفته نماند كه فقط مجرّد زيستن و گريز از ازدواج، ننگين نبود؛ بلكه فرزند نداشتن هم ننگى بسيار بزرگ محسوب مى‏شد.(9)

در جامعه اسپارت، پدران و مادران، مسئول تدارك ازدواج فرزندانشان بودند و پيمان زناشويى به شكل بسيار عجيبى برقرار مى‏شد. داماد عروس را به زور از خانه‏اش بيرون مى‏كشيد و عروس هم موظّف بود كه در برابر او ايستادگى و مقاومت كند. به همين دليل هم بود كه ازدواج در نزد آنها به معناى «ربودن»(harpadzein) بود. در مواردى هم ممكن بود عدّه‏اى از پسران و دختران را كه از لحاظ عدد با هم مساوى بودند، در اتاقى تاريك گرد آورند تا شريك زندگى خود را انتخاب كنند. اسپارتيان عقيده داشتند كه چنين انتخابى كوركورانه‏تر از ازدواج‏هاى عاشقانه نيست. بر طبق آيين ديرينه اسپارت، عروس و داماد پس از انتخاب يكديگر، مدّتى را در خانه پدر خويش مى‏ماندند و گاهگاهى اتّفاق مى‏افتاد كه داماد، پنهانى به ديدار عروس مى‏شتافت. به گفته «پلوتارخوس»، گاهى مى‏شد كه مدّت طولانى و مديدى بدين منوال سپرى مى‏شد؛ و بسا زنانى كه پيش از ديدن چهره همسرانشان در روشنايى، از آنان صاحب فرزند مى‏شدند. معمول اين بود كه مردان هنگامى اجازه مى‏يافتند براى خود خانه بسازند و همسرشان را به خانه خود ببرند كه در آستانه پدر شدن قرار گرفته باشند.(10)

اسپارتيان، همواره به پسران و دختران خود توصيه مى‏كردند كه هنگام انتخاب همسر، سلامت و شخصيّت او را در نظر بگيرند و به همين دليل هم شاه خودشان - آرخى داموس (Archidamos) ـ را كه با زنى لاغر ازدواج كرده بود، به پرداخت غرامت محكوم كردند.(11)

ازدواج انجام مى‏گرفت؛ امّا طبق شواهد و قرائن. هدف آنان از اين كار، ازدياد نسل و فرزنددار شدن بوده است؛ چون اگر زنى، صاحب فرزندى نيرومند و شايسته نمى‏شد او را مى‏كشتند.(12) از سوى ديگر، شوهران را ترغيب مى‏كردند كه زنانشان را به مردان فوق العاده نيرومند قرض بدهند تا از آنان هم صاحب فرزند شوند و تعداد كودكان نيرومند فراوان شود. از شوهران فرسوده و بيمار هم انتظار داشتند كه خودشان جوانان را دعوت كنند و در به وجود آوردن خانواده‏هايى نيرومند از آنان يارى بگيرند و زنان خويش را در اختيارشان قرار دهند. «پلوتارخوس» متذكّر مى‏شود كه «لوكورگوس» حسادت شوهران و اختصاص دادنِ زنان را به سخره مى‏گرفت و مى‏گفت: «خرافى‏ترين چيزها اين است كه در مورد سگ و اسب خود، براى پديد آوردن نژادهايى بهتر، مال و كوشش فراوان بذل مى‏كنند امّا همسران خود را محبوس مى‏سازند و خود كه ممكن است ابله يا عليل يا بيمار باشند، منحصرا كار توليد فرزند را بر عهده مى‏گيرند.»(13)

3. آتن

در آتن، پدرِ خانواده اختياردار مطلق بود(14) و اگر صاحب فرزندى ضعيف يا ناقص مى‏شد يا اين كه او را از صلب خويش نمى‏دانست مى‏توانست بكشد و در آن بين، دختران را بيش از پسران مى‏كشتند؛ چون هنگام ازدواج، جهيزيه لازم داشت و بعد از ازدواج، از خدمتكارىِ خانه‏اى كه در آن پرورش يافته بودند به خدمتكارى خانه‏اى مى‏رفتند كه در پرورش و تربيت آنان هيچ نقشى نداشته است. اين گونه اطفال را در ظرفى سفالين مى‏گذاشتند و در نزديكى معبد يا هر مكان ديگرى رها مى‏كردند تا اگر كسى تمايل داشت، به آسانى آن را بيابد و از مرگ نجاتش دهد.(15) پدر مى‏توانست نوزادش را بكشد؛ دسترنج پسران خردسال و دختران شوى ناكرده‏اش را بفروشد؛ دخترانش را به شوهر دهد و در پاره‏اى از موارد، براى زن مطلّقه خويش، شوهر ديگرى انتخاب كند.(16)

در آتن، دختران در خانه تحصيل مى‏كردند و بيش‏ترين چيزى كه فرا مى‏گرفتند خانه دارى و علوم مربوط به آن بود. خواندن، نوشتن، محاسبه، ريسندگى، بافندگى، قلّاب دوزى، رقص، آواز و موسيقى را هم در خانه، نزد مادر يا دايه خود مى‏آموختند؛ امّا تحصيلات عالى كسب نمى‏كردند چون براى زنان محترم، از تحصيلات ابتدايى بالاتر ممكن نبود و فقط عدّه معدودى از زنان به تحصيلات كامل نايل مى‏آمدند و اينان هم بيش‏تر، همان فاحشه‏هاى برجسته و سرشناس آن زمان بودند.(17)

اين همان محيطى بود كه دانشمندان و متفكّرانى چون سقراط، افلاطون، ارسطو و امثال ايشان در آن مى‏زيستند. در اين محيط، مقدّمات ازدواج را پدران و مادران يا دلاّلان حرفه‏اى مهيّا مى‏كردند و نتيجتا، آن‏چه از سوى دلاّلان مورد توّجه قرار مى‏گرفت جهاز و دارايى دو طرف بود، نه محبّتشان. پدر وظيفه داشت هنگام ازدواج دخترش، مبلغى پول، مقدارى لباس و جواهر آلات و گاهى هم چند تن غلام همراه او كند كه همه آنها همواره متعلق به زن بود و اگر شوهر او را طلاق مى‏داد بايد همه جهازش راهم پس مى‏داد و اين امر، خود باعث شده بود كه مردان در طلاق دادن زن، بيش‏تر تأمّل و انديشه كنند.(18)

دخترى كه جهاز نداشت، احتمال ازدواجش بسيار كم بود و به همين دليل هرگاه كه پدر قادر به تهيّه جهاز نبود، خويشان و بستگان دختر، به كمك هم جهيزيه او را تهيّه مى‏كردند. بدين ترتيب زن گرفتن كه تا چندى پيش، در يونان صورت خريد و فروش را داشت و آن همه معمول بود، در اين دوره به صورت معكوس درآمده بود و زنان شوهران خود را مى‏خريدند؛ چنان‏كه «مديا» - زن قهرمان تراژدى «مديا» - در نمايشنامه‏اى كه «اوريپيدوس» نوشته است، نيز از اين اوضاع واحوال شكايت مى‏كند. از اين رو، براى يونانيان انگيزه ازدواج نه عشق بود نه لذّت زناشويى؛ چون هميشه از رنج‏هاى آن سخن مى‏گفتند؛ بلكه مالك شدن جهاز و سرمايه و فرزنددار شدن، علّت اصلى وانگيزه درونى آنان براى ازدواج بود. آنان ازدواج مى‏كردند تا از اين طريق صاحب جهاز و سرمايه‏اى شوند و نيز صاحب فرزندانى گردند تا روحشان را از گزند و آسيبى كه به ارواح فراموش شده مى‏رسد، حفظ كنند. با همه اين مزايا، مردان يونانى تا مى‏توانستند از ازدواج مى‏گريختند. نصّ قانون، مجرّد ماندن را منع مى‏كرد؛ امّا قانون هميشه مراعات نمى‏شد و روز به روز به تعداد مجرّدهااضافه مى‏شد تا اين كه سرانجام، اين موضوع به يكى از مسائل و مشكلات اساسى آتن تبديل شد.(19) البتّه چنين مشكلى بايد دامن يونان را مى‏گرفت چون آزادى‏هاى جنسى غير قابل باورى را در اختيار مردم قرار داده بود و چنين افسار گسيختگى اخلاقى نتيجه‏اى هم جز كم رنگ و كم اهميت شدن پايه ازدواج و بنيان خانواده نداشت. از يكى از قانوگذاران يونان به نام «سولون» خواستند كه قانونى براى سخت‏گيرى بر افراد مجرّد وضع كند امّا وى امتناع كرد و گفت:«زن بارى سنگين است.»(20)

عصمت، بيش از ازدواج، براى زنانِ محترم واجب بود؛ ولى مردها رها و آزاد بودند و قيود اخلاقى تأثير چندانى در باز داشتنِ آنها از ارضاى شهوات نداشت. آن روزها، هر از چند گاهى جشن‏هاى بزرگى هم برگزار مى‏شد كه جنبه مذهبى داشت؛ ولى در حقيقت، به سان دريچه اطمينانى بود كه آميزش‏هاى طبيعى انسانى را تعديل مى‏كرد. آنان آزادى جنسى را در اين جشن‏ها تجويز مى‏كردند؛ فقط به بهانه اين كه مردم بتوانند باقى روزهاى سال را با يك همسر سر كنند. در آتن آن روزگاران، اگر جوانان با زنان روسپى مى‏آميختند، ننگى به آنان تعلّق نمى‏گرفت. حتّى اگر مردى همسر دار، فاحشه‏اى را تحت حمايت خويش مى‏گرفت به عقاب اخلاقى گرفتار نمى‏شد، جز آن كه در خانه، زنش به تلخى او را سرزنش مى‏كرد و در شهر هم شهرتش اندكى آلوده مى‏شد.(21) «دموستنس» در يك جمله شگفت‏آور، اين‏چنين از اوضاع واحوال آن روز خبر مى‏دهد: «از فواحش تمتّع مى‏بريم، با كنيزكان و زنان غير مشروع خود در اوقات روز سلامت جسم خويش را تأمين مى‏كنيم، و زنانمان فرزندان مشروع براى ما مى‏آورند و وفادارانه خانه‏هايمان را حفظ و حراست مى‏كنند.»(22)

براى مردان يونانى، طلاق دادنِ زن امرى ساده و آسان بود و مى‏توانستند بدون ارائه دليل و ذكر علّت، زن خويش را از خانه بيرون كنند. علّت، هر چيزى مى‏توانست باشد و نيازى به ذكر آن نبود، امّا عقيم بودن زن، علّتِ تمام و كمالى بود كه مى‏توانست باعث بيرون كردن زن از خانه شود، چون هدف آنان از زناشويى فقط آوردن فرزند بود. اين امتيازى بود كه قانون براى مرد در نظر گرفته بود و تصميمى كه در باره نازايى زن لحاظ شده بود؛ ولى اگر مردى عقيم بود قانون و عرف چنين تجويز مى‏كرد كه يكى از خويشان وى به كمكش بشتابد و او را در فرزنددار شدن يارى كند؛ فرزندى هم كه حاصل مى‏شد  متعلّق به آن يارى دهنده بود و پس از مرگ وى، نگهبان روح او.(23)

زن در يونان، حقيقتا محروم و مظلوم بود، چون حقِّ عقد قرارداد نداشت؛ نمى‏توانست بيش از مبلغ ناچيزى وام بستاند و اقامه دعوى در محكمه قضايى نيز برايش نا ممكن بود. اعمالى كه تحت تأثيراو صورت مى‏گرفت اعتبار قانونى نداشت و گذشته از اين‏ها، پس از مرگ شوهرش، هيچ سهمى در ارث به جاى مانده از او نداشت. حتّى نقص جسمى و طبيعى‏اش هم يكى از عللى شده بود كه او را قانونا مطيع و فرمانبردار مرد مى‏ساخت؛ زيرا همچنان كه جهل مردم بِدوى در باره سهمى كه مردان در توليد نسل دارند، موجب ارتقاى مقام زن شده بود، عقيده جارى در يونان عصر طلايى نيز مبنى بر اين كه نيروى توالد تنها از آنِ مرد است و زن جز حمل طفل و پرستارى او وظيفه‏اى ندارد، شأن مرد را بالا برده بود. يكى ديگر از عواملى كه زن را زير دست ساخته بود سنّ بالاى شوهرش بود؛ چون مرد هنگام ازدواج معمولاً دو برابر زن سنّ داشت. به همين دليل هم بود كه تا حدودى مى‏توانست افكار وى را با ايده‏هاى خويش همراه كند.(24)

مردان آتنى از آزادى‏هايى كه در امور جنسى داشتند به خوبى آگاه بودند و هيچ گاه زنان و دختران خود را آزاد نمى‏گذاشتند و با گوشه نشين ساختن آنان، آزادى خود را تأمين مى‏كردند. زنان در خانه مورد احترام بودند و در هر امرى كه با سلطه پدرانه شوهران مخالف نبود، فرمانشان روا بود. يا خودشان خانه را اداره مى‏كردند يا آن كه در اداره آن نظارت داشتند؛ خوراك مى‏پختند؛ پشم مى‏ريسيدند؛ و براى اهل خانه لباس و رختخواب تهيّه مى‏كردند. تعليمات آنان هم فقط منحصر در امور خانه‏دارى بود؛ چون آتنيان با «اوريپيدوس» هم رأى بودند كه هوشمندى زن، وى را از اجراى وظايفش باز مى‏دارد.(25)

هر چهار سال يك‏بار، در ماه چهارم سال يونانى، در آتن جشنى برگزار مى‏شد به نام  «تسموفرى»(Thesmopheria) كه در آن، زنان به احترام قانونگذارشان مراسم حيرت آور و عجيبى اجرا مى‏كردند. آنان در اين مراسم، اشيايى به نشانه دستگاه تناسلى مرد به كار مى‏بردند و به يكديگر سخنان زشت مى‏گفتند؛ مخصوصا هبوط به زير زمين و باز گشت از آن را مجسّم مى‏ساختند و ضمنا مى‏كوشيدند كه با وسايل جادويى بر بارورى زمين و انسان بيفزايند.(26)

ميراث پدرى بين وارثان ذكور تقسيم مى‏شد و فرزندان ارشد، كمى بيش از ديگران ارث مى‏بردند؛ در صورتى كه در اسپارت، املاك موروثى قابل تقسيم نبود و تنها پسر ارشد، مالك آن مى‏شد. حتّى در زمان «هسيو»(Hesiod) ـ شاعر يونانى قرن 8 ق. م. مى‏بينيم كه دهقانان از توسعه خانواده و افزايش فرزندان خويش ممانعت مى‏كنند تا مبادا املاكشان ميان پسران تقسيم شود و به ويرانى گرايد. در مورد حقّ زن در آتن هم متذكر شديم كه زن از شوهر خود هيچ ارثى نمى‏برد و فقط جهيزيه‏اش را صاحب بود.(27)


فصل دوم - زن در روم

فهرست مطالب

در روم، مرد، حاكم مطلق و بى‏چون و چراى زن و خانواده خويش بود و تنها او بود كه اختياردار مرگ و زندگى زن بود.(28) حتّى اگر زن يا فرزند مرتكب جنايتى مى‏شد وى توانايى داشت كه او را محكوم به اعدام كند. بر همين اساس، يكى از روميان قرن دوّم قبل از ميلاد به نام «كاتُن» گفته است: «شوهر بر زن خود حاكم است واختياراتش را حدّى نيست .هر چه بخواهد مى‏تواند كند. اگر از زن خطايى سر بزند او را جزا مى‏دهد؛ اگر شراب بياشامد محكومش مى‏كند و اگر بى‏ناموسى كند او را مى‏كشد.»(29)

زن در روم به سان كنيزى بى‏ارزش بود كه هيچ قدر و منزلتى در اجتماع نداشت؛(30) موجودى رشد نايافته و نابالغ پنداشته مى‏شد كه طبق قانون، هميشه قيّم و سرپرستى داشت؛ مادام كه همسر داشت، تحت سرپرستى او بود و پس از بيوه شدن، تحت سرپرستى پسر بزرگش.(31)

تشريفات ازدواج در روم، معمولاً براى فرزنددار شدن بود و در كشتزارها، كودكان و زنان به عنوان مقوله‏اى از اموال محسوب مى‏شدند. زناشويى به همّت اولياى دختر و پسر ترتيب مى‏يافت و برخى از اوقات هم اتفّاق مى‏افتاد كه افراد در كودكى نامزد يكديگر مى‏شدند؛ به هر حال، رضايت پدر پسر و دختر لازم بود و بدون رضايت پدرها ازدواج شكل نمى‏گرفت.

در قوانين روم باستان، زناشويى اجبارى بود، امّا در سال 413 ق.م. هنگامى كه «كاميلوس» (Camillus) ـ محتسب رم ـ مالياتى براى مردان مجرّد مقرّر كرد، اين حكم از اعتبار افتاد.

ازدواج مرسوم در بين روميان بر دو نوع بود: با تحويل زن و اموال او به اختيار شوهر يا پدر او (Cum manu) يا بدون تحويل زن و اموال او (manuSine). ازدواج نوع اوّلى كه ذكر كرديم - (Cum manu)- يا به حكم يك سال همخوابگى (Usus)، يا بر اثر خريد (Coemptio) و يا از طريق مراسمى به نامِ نان و شيرينى را با هم خوردن (Confarreatio) صورت مى‏پذيرفت. ازدواج نوع دوّم هم (Sime manu) نيازى به آيين دينى نداشت و فقط در برگيرنده رضايت عروس و داماد بود.(32) در ازدواج از طريق خريدن (Coemptio)، ظاهرا پسر، دختر را مى‏خريد و در حضور يكى از رؤساى حكومت، سكّه مسى را به كفّه ترازو نزديك مى‏كرد و به عنوان قيمت و بهاى دختر به والدين او تسليم مى‏نمود.(33)

زناشويى بر اثر خريدارى، از همان اوائل تاريخ روم، كم كم از رونق افتاد و به زودى شكل معكوس يافت و سرانجام به آن‏جا رسيد كه جهيزيه زن در واقع امر، مرد را مى‏خريد .اين جهيزيه معمولاً در اختيار شوهر بود؛ امّا در صورت بروز طلاق يامرگ شوهر، معادل آن به زن برگردانده مى‏شد. درازدواجى كه از طريق مراسم نان و شيرينى صورت مى‏گرفت، طلاق دشوار بود. در ازدواج نوع اوّل (Cum manu) حقّ طلاق فقط و فقط منحصر به مرد بود. در زناشويى نوع دوّم (Sine manu)، طلاق به اراده هر يك از دو طرف، بدون رضايت طرف ديگر امكان‏پذير بود.(34)

در روم قديم، پدر مى‏توانست دخترش را وادار به جدايى از همسرش كند، حتّى اگر خود دختر تمايلى به طلاق نداشت.(35) به موجب قانون «ژوستين» ـ امپراطور مسيحى روم ـ اگر زن و شوهر مى‏خواستند از هم جدا شوند، طبق قانون مجبور بودند كه موافقت كنند بعد از طلاق در صومعه اقامت گزينند.(36) در صورت بروز طلاق نمى‏توانستند تا يك سال و نيم بعد از طلاق ازدواج جديدى كنند. اگر هم كه از يكديگر جدا نمى‏شدند و بر حسب اتّفاق يكى از آن دو فوت مى‏كرد، دوّمى مكلّف بود تا دو سال بعداز مرگ وى از ازدواج دوباره اجتناب كند.(37)

زناكارى آن قدر رايج بود كه به ندرت توّجه كسى را جلب مى‏كرد، مگر آن كه به رسوايى آن براى مقاصد سياسى دامن زده مى‏شد. پس از مدّتى هم گويا قوانين و مقرّرات خشك و خشن طلاقِ، منسوخ شد. به همين دليل مى‏نويسند: «هر زن اشرافى دست كم يك بار طلاق مى‏گرفت.»(38) از اين پس، مردان، زن مى‏گرفتند فقط به قصد آن كه به جهيزيه‏اى هنگفت دست بيابند، يا با بزرگان وصلت كنند. يكى از روميان به نام «كاتو» اين ازدواج‏هاى متعدّد را شاهد بوده و مى‏نالد از اين كه امپراطورى روم، به بنگاه زناشويى مبدّل شده است. اين وصلت‏ها اغلب، وصلت‏هاى سياسى بودند و مردان به محض حاصل شدن مقصودشان در پى زنى ديگر برمى‏آمدند تا يك پلّه ديگر به مقام برتر يا ثروت بيش‏تر نزديك شوند.مردان به راحتى زنانشان را طلاق مى‏دادند و از آنها جدا مى‏شدند؛ مجبور هم نبودند كه براى اين كارشان دليلى بياورند، بلكه فقط نامه‏اى براى زن مى‏فرستادند و آزادى او و خويشتن را اعلام مى‏كردند. بعضى از مردان هم هرگز ازدواج نمى‏كردند و بيزارى خود از گستاخى زنان را دليل تصميم خويش مى‏شمردند. «متلوس ماسدونيوس»(Metellus Macedonicus) ـ محتسب سال 131 ـ از مردان خواست كه زن گرفتن را وظيفه‏اى در قبال حكومت بشمرند، هر چند كه زن مايه عذاب (Molestia) باشد؛ امّا پس از آن كه او اين خواهش را مطرح كرد تعداد مردان مجرّد و پدران و مادران بى‏فرزند با سرعتى بيش از پيش فزونى يافت.(39)

تولّد در روم حادثه‏اى پر خطر بود؛ چون اگر كودك داراى اندام ناهنجار يا از جنس دختر بود، پدر به حكم عادت مى‏توانست او را بكشد. در غير اين موارد، مقدمش گرامى بود؛ زيرا اگر چه روميان تا اندازه‏اى از گسترش خانواده جلوگيرى مى‏كردند، امّا سخت آرزو داشتند كه داراى پسر شوند.(40)

بى فرزندى در نظر عامّه مردم بسيار نكوهيده و ناشايست بود و دين با تقرير اين كه اگر رومى پسرى از خود براى نگاهدارى از گورش به جاى نگذارد، روانش تا ابد در عذاب خواهد بود، فرزند آورى را تشويق مى‏كرد؛(41) البتّه بايد گفت كه پسر آورى را تشويق مى‏كرد نه فرزند آورى را، چون آنان فقط پسر را مايه آرامش روح پدر مى‏دانستند نه دختر را.

از همه افراد خانواده، پدر تنها كسى بود كه در دوران نخستين جمهورى، در برابر قانون از بعضى حقوق برخوردار بود. تنها او بود كه مى‏توانست مال بخرد و بفروشد و نگهدارى كند و در معاملات و عقود شركت كند. در آن زمان، وى حتّى صاحب جهيزيه زن خود نيز بود.(42) زن به هيچ وجه حقّ حضور در محاكم قضايى را نداشت؛ حتّى به عنوان شاهد. وقتى هم كه بيوه مى‏شد و همسرش را از دست مى‏داد، هيچ گونه ادّعا يا حقّ زوجيّت بر دارايى و اموال شوهرش نداشت؛ شوهر اگر مى‏خواست مى‏توانست كه هيچ چيزى براى او نگذارد. علاوه بر همه اين‏ها، همان سان كه گفتيم، زن در هر سنّ و سالى كه بود تحت سر پرستى و قيموميّت يك مرد بود كه اين مرد مى‏توانست پدرش باشد يا اين كه برادر يا شوهر يا فرزند و يا سرپرست او؛ و او بدون اجازه آن قيّم، حقّ زناشويى يا استفاده از اموال خود را نداشت امّا مى‏توانست از آن قيّم ارث ببرد.(43)

اگر زنى به جرمى متّهم مى‏شد، شوهرش حقّ دادرسى و كيفر او را داشت و مى‏توانست وى رابه جرم زنا يا دزديدن كليدهاى انبار شرابش به مرگ محكوم كند. در حقّ فرزندان نيز اختيار مرگ و زندگى و فروختن به اسارت با او بود و بى‏رضايت او، ازدواج فرزندانش ممكن نبود. دختر شوهردار همچنان در بند اقتدار پدر مى‏ماند مگر آن كه پدر به وى اجازه ازدواج (از نوع Cum manu) مى‏داد و او را به دست شوهرش مى‏سپرد. مرد، نسبت به بندگان خود اختيار بى‏حدّى داشت و اينان به اتّفاق زن و فرزندانش، «مانچى پيا»ى وى (Manchipia) يعنى زير دست و ملك او محسوب مى‏شدند و صرف نظر از سنّ و وضعيّتشان، آن قدر در سايه قدرت او باقى مى‏ماندند كه خود او به رهانيدن يا خلع يد خود از ايشان اراده مى‏كرد. اين حقوقِ خانواده سالارى(Pater familias) تا اندازه‏اى به وسيله عادت و رأى عامّه و شوراى قومى و قانون محدود مى‏شد و گرنه تا زمان مرگ پدر دوام داشت و با جنون يا حتّى خواست خود او قابل انقضاء نبود.(44)

فصل سوم - زن در هند

فهرست مطالب

در هند قديم، زن موجودى دوست داشتنى ولى پست به شمار مى‏رفت. شايد اين افسانه هندويى كه مى‏خواهيم بازگو كنيم بيانگر ريشه اين تصوّر باشد: «در آغاز، هنگامى كه twashtri ، صنعتگر الهى، به آفرينش زن پرداخت، متوجّه شد كه همه موادّ را صرف كرده و ديگر از عناصر صُلب در اختيارش نمانده است و چون به اين بُن بست رسيد زن را از قطعات متفرّقه و بازمانده‏هاى عالم خلقت بيافريد.»(45) نيز در قانون آنان آمده است: «قضا و قدر حتمى، طوفان، مرگ، جهنّم، زهر كشنده، افعى و مار گزنده، آتش سوزان، هيچ كدام از زن بدتر نيست.»(46) اين انديشه هند قديم در باره زن بود و طبق آن با وى رفتار مى‏نمود و چنين مى‏نمود كه زن يعنى موجودى اضافى و زايد در نظام خلقت. در ادامه همين طرز فكر بود كه «مانو» ـ يكى از قديمى‏ترين قانون‏نامه‏هاى هند كه نوشته «مانو»، نياى افسانه‏اى قبيله Manava بود به برهمنان توصيه مى‏كرد كه براى رسيدن به كمال، از هر نوع لذّت جنسى اجتناب كنند.(47)

آيين هندو، ازدواج را امرى اجبارى و مرد بى‏زن را مطرود جامعه مى‏دانست كه هيچ شأن و منزلت اجتماعى ندارد. بكارت طولانى هم از نظر آنان مايه ننگ و سرافكندگى بود. آنان بر اين باور بودند كه والدين وظيفه دارند پيش از آن كه تب جنسى فرزندشان طغيان كند و وصلتى را كه از نظر هندوها محكوم به عواقب تلخ و سرخوردگى است پديد آورد، مقدّماتِ ازدواج آنان را فراهم كنند.(48) در قانون‏نامه «مانو»، لفظ «گاندهاروا»(Gaand harva) بر وصلت‏هايى اطلاق شده است كه با ميل طرفين صورت مى‏گرفت واين نوع وصلت‏ها زاده هوس معرّفى شده است. اين نوع ازدواج‏ها مجاز بود، ولى پسنديده نبود. از طرفى، آب و هواى گرم و خاصّ هندوستان باعث بلوغ زودرس دختران هندو مى‏شد و اين مشكلى بود براى استقرار نظم اخلاقى و اجتماعى.(49) هندى‏ها براى مقابله با اين مسئله، ازدواج در طفوليّت را انتخاب كرده بودند و اين راه توانسته بود باعث جلوگيرى از روابط قبل از ازدواج شود.(50)

ازدواج از راه‏هاى گوناگونى امكان‏پذير بود. با ربودن عروس، به زور مى‏شد ازدواج كرد. نيز مى‏شد زنى را خريد يا پس از جلب رضايت دختر با وى ازدواج كرد، ولى ازدواج از روى رضايت طرفين، كمى غير آبرومندانه تصوّر مى‏شد و زنان ترجيح مى‏دادند كه خريده شوند. اگر هم كه دزيده مى‏شدند برايشان جنبه تعريف داشت.(51)

قانون‏نامه «مانو» هشت نوع ازدواج مختلف را جايز مى‏دانست كه در بين آنان، ازدواج از راه «ربودن» و ازدواج مبتنى بر «عشق» در پايين‏ترين درجه اخلاقى قرار داشت و ازدواج از راه «خريدن» عملى‏ترين راه براى پيوند زناشويى شمرده مى‏شد. قانونگذار هندى فكر مى‏كرد كه عاقبت امر، فقط ازدواجهايى پايدار مى‏مانند كه بر مبناى اقتصادى شكل گرفته باشند؛ حتّى در دوره‏اى از تاريخ هند، كلمه «ازدواج» مترادف بود با كلمه «زن خريدن».(52) يكى از نويسندگان (تقريبا ارسال 20 م.) مراسم غير عادّى وحيرت آورى را در اين باره بازگو مى‏كند: «كسانى كه به علّت فقر نتوانسته‏اند به دختران خود شوهر دهند، دختران خويش را با صداى شيپور و طبل (يعنى عينا همان سازهايى كه در جنگ براى اعلان آماده باش به كار مى‏رود) به بازار مى‏برند و دور خود، افراد را گرد مى‏آورند. هر مردى كه جلو مى‏آيد، اوّل قسمت‏هاى عقب تا شانه‏هاى زن را نشان مى‏دهند و سپس قسمت‏هاى جلو را. اگر دختر موافق ميل پسر بود و به خريده شدن هم رضا داد، پسر بر حسب شرايط خاصّى با او ازدواج مى‏كند.»(53)

چندان خالى از لطف نيست كه در اين‏جا، گوشه ديگرى از قانون نامه مانو را كه درباره زن اظهار نظر كرده است، براى شما ذكر كنيم. «مانو» با لحنى كه الهيّات مسيحيان نخستين رابه خاطر مى‏آورد، درباره زن مى‏گويد: «زن، سرچشمه بى‏آبرويى است؛ زن، سرچشمه نزاع است؛ زن، سرچشمه زندگى خاكى است؛ لذا از زن حذر كن.(54)

اين برداشت هند قديم از شخصيّت زن بود و زن هندى در برابر اين انديشه، شوهر خود را خاضعانه «سرور» يا «ارباب»، حتّى «خداى من» خطاب مى‏كرد؛ در انظار عمومى و ملأ عام كمى دورتر از او راه مى‏رفت واز وى فاصله مى‏گرفت؛ و به ندرت از او سخنى مى‏شنيد.از زن هندى انتظار مى‏رفت كه دلبستگى خود را با انجام كوچك‏ترين كارها، يعنى تهيّه غذا و خوردن - پس از آن كه همه خوردند ـ آن‏چه را كه از غذاى شوهر و پسرانش به جاى مانده و بوسيدن پاى شوهر به هنگام خواب، نشان دهد. قانون «مانو» مى‏گفت: «زنى كه از شوهر خود اطاعت نمى‏كند، در حيات بعد به يك شغال مبدّل خواهد گشت.»(55)

«مگاستنس» ـ يكى از نويسندگان هندى ـ از دوران «چاندرا گوپتا» گزارش مى‏دهد: «برهمن‏ها زنان خود را ـ هر برهمن چندين زن دارد ـ از هر گونه فلسفه بى‏اطّلاع نگاه مى‏دارند؛ زيرا اگر زنان تعليم و تربيت پيدا كنند و با ديد فلسفى بر لذّت و الم، زندگى و مرگ نظر كنند يا فاسد مى‏گردند يا ديگر در انقياد مرد باقى نمى‏مانند». نيز در قانون نامه «مانو» ذكر شده بود كه سه نفر استحقاق كمك مالى را ندارند: همسر، دختر و برده. اينها هر چه كه به دست مى‏آوردند، اربابشان آن را مالك مى‏شد و زن فقط مى‏توانست جهيزيه و هدايايى راكه در هنگام زفاف دريافت كرده بود براى خودش نگاه دارد.(56)

تعدّد زوجات در جامعه هند جايز بود و در بين بزرگان تشويق مى‏شد؛ زيرا نگه‏دارى از چند زن و انتقال قابليّت‏ها واستعدادها به نسل بعد از خود، يك عمل شايسته محسوب مى‏شد. داستانِ «دروپادى»(Draupadi) كه در آنِ واحد با پنج برادر ازدواج كرد، داستان شگفت‏انگيزى است كه از آن روزگاران نقل شده و از يك رسم شگفت يعنى«تعدّد شوهر»(Polyandry) ـ يعنى ازدواج يك زن با چند مرد كه معمولاً با هم برادر بودند ـ حكايت مى‏كند كه آثار اين رسم تا سال 1859 م. در سيلان باقى بود و هنوز هم در دهكده‏هاى كوهستانى تبّت باقى مانده است.(57)

در خانواده‏هاى هندى، مرد مالك همسر و فرزندان خود بود و در بعضى از موارد مى‏توانست آنان را بفروشد يا اين كه از خانه بيرون كند.(58) قانون‏نامه «مانو» نيز مقرّرداشته بود كه زن در طول حياتش هميشه بايد تحت قيموميّتِ يك مرد باشد؛ نخست قيموميّت پدر، سپس شوهر و سرانجام پسر. شوهر مى‏توانست زنش را به علّت بى‏عفافى طلاق بدهد، امّا زن به هيچ وجه نمى‏توانست شوهرش را طلاق دهد.(59)

از جمله آداب و رسوم رايج در هند قديم، مراسم «ساتى»(Sutte) يا زنده سوزى بود كه بر طبق آن، پس از مرگ شوهر، همسر او را نيز همراه وى در گودالى از آتش مى‏سوزاندند يا اين كه زنده زنده دفن مى‏كردند.(60) گذشته از همه اين‏ها، در برّسى تاريخ هند به رسم عجيب ديگرى برمى‏خوريم كه حقيتا مايه شگفتى است: «گاه گاه زنان محترم،يكى از دختران خود را به همان شكل كه پسرى براى روحانيّت وقف مى‏شود، به روسپى‏گرى در معبد وقف مى‏كردند.»(61)

فصل چهارم - زن در ايران باستان

فهرست مطالب

ظاهرا شاخص‏ترين و بارزترين دوره ايران باستان كه تمدّن ايرانى در آن به حدّ بالايى از درجه رشد و شكوفايى خود رسيده بود، دوره ساسانى است. لذا ما براى بررسى جايگاه زن در ايران باستان، به جستجوى اين دوره از تاريخ ايران مى‏پردازيم.

در امپراطورى ساسانى، بنابر قولى كه از قديم بوده است، زن شخصيّت حقوقى نداشت؛ يعنى به عنوان يك شخص كه دارى حقّ و حقوقى باشد محسوب نمى‏شد،بلكه به عنوان يك شى‏ء فرض مى‏شد. به بيان واضح‏تر، در آن دوره زن فقط چيزى به شمار مى‏رفت كه مى‏توانست از آنِ كسى يا حقّ كسى باشد، نه به عنوان شخصى كه خود، صاحب حقّ باشد و حقوقى داشته باشد. وى از هر لحاظ تحت سرپرستى و قيموميّت رئيس خانواده كه «كتك ختاى»(كد خداى) ناميده مى‏شد، قرار داشت. اين رئيس خانواده ممكن بود هر كسى باشد: پدر باشد يا شوهر و در صورت مرگ آنان، جانشين ايشان. اختيارات رئيس خانواده نيز به ندرت محدود مى‏شد و تمام هدايايى كه گاه به زن يا كودك داده مى‏شد، يا آن‏چه كه آن‏ها با كار و تلاش يا از راه‏هاى ديگر حاصل مى‏آوردند، همه متعلّق به او بود.(62)

اين نظام خانواده‏اى بود كه اجتماع ايران دوره ساسانيان را مى‏ساخت. در اين‏چنين اجتماعى، مردان در تعدّد همسر، هيچ محدوديتى از نظر حقوقى نداشتند و هر قدر كه مى‏خواستند و مى‏توانستند همسر اختيار مى‏كردند. روشن بود كه مردانِ عادى و معمولى ناچار بودند با يك زن سر كنند، چون توان ماليشان اجازه بيشتر از اين را به آن‏ها نمى‏داد، ولى در مقابل، اشراف و ثروتمندان به جهت توان اقتصادى بالايشان مى‏توانستند به اندازه يك دوره تسبيح، زن در حرمسراى خود داشته باشند.(63)

تاريخ نگاران، انواع زناشويى رايج در اين دوره را بر سه قسم تقسيم كرده‏اند:

1. پادشازن و چكرزن: اين ازدواج مختص به طبقه اشراف و ثروتمندان بود و بدين معنا بود كه در خانه‏هاى اشرافى، دو طبقه از زنان شوهردار وجود داشت: 1. زنانى كه مقام اوّل را داشتند و «پادشازن» خوانده مى‏شدند؛ 2. زنانى كه با وجود داشتن شوهر واحد با «پادشازن»، در جايگاهى پايين‏تر از او بودند و «چكرزن» ناميده مى‏شدند. «پادشازن» از لحاظ نسب و مقام خانوادگى، هم طبقه همسر خود بود و كدبانوى منزل به شمار مى‏رفت، امّا در امور مالى و حقوقى دخالتى نداشت، چون طبق قانون، امور مالى وحقوقى فقط بر عهده مرد بود.

«پادشازن» مستمرّى روزانه‏اى از شوهرش دريافت مى‏كرد و بعد از مرگ او هم، به اندازه پسران خود يا پسران «پادشازن» ديگر، ارث مى‏برد؛ ولى «چكرزن» نقطه مقابل «پادشازن» بود، يعنى از طبقاتى پايين‏تر از خانواده همسرش، و بيش‏تر نقش خدمتكار و يارى رساننده «پادشازن» را ايفا مى‏كرد. البته ناگفته نماند كه او هم «مهريه» مى‏گرفت؛ تا زمانى كه براى كار كردن مفيد بود مقرّرىِ ساليانه دريافت مى‏كرد و همچنين توانايى ترقّى به مقام «پادشازن» را داشت، امّا تا زمانى كه به آن مقام ترقّى نمى‏كرد تحت امر و فرمان «پادشازن» بود.(64) شوهر، وظيفه داشت تا پايان عمر، «پادشازن» را نگه‏دارى كند و پسرانش را تا سنّ بلوغ ودخترانش را تا زمان ازدواج سرپرستى كند امّا «چكرزن» از اين چنين امتيازى برخوردار نبود و فقط، فرزندان پسرش در خانواده پذيرفته مى‏شدند.(65)

2. ازدواج استقراضى: اين قسم از ازدواج را ازدواج «عاريتى» هم مى‏گفتند و به معناى ازدواج موقّت با زنى بود كه شوهر ديگرى هم دارد. در اين پيمان زناشويى، مرد مى‏توانست زن اصلى خود را به مرد ديگرى كه براى پرستارى كودكان خود، بدون كوتاهى شخصى، نياز به زن پيدا كرده است و علاقه به داشتن آن را به وجه پسنديده‏اى اظهار مى‏كند، به طور موقّت به همسرى دهد. در اين ميان، تنها رضايت شوهر مهم بود و خشنودى يا ناخشنودى زن هيچ تأثير و اعتبارى در واگذارى موقّت او به ديگرى نداشت.

تعيين مدّت زمان اين پيمان، بر عهده مردان بود و مى‏توانست مدّت بسيار طولانى و مديدى را در برگيرد. در ازدواج «استقراضى»، تنها واگذارى موقّت زن شرط بود ومال و دارايى زن نزد شوهر اوّل باقى مى‏ماند و به شوهر دوّم داده نمى‏شد. كودكانى هم كه دراين مدّت و در نتيجه زناشويى «استقراضى» حاصل مى‏شدند، متعلّق به شوهر اوّل زن بودند، نه پدرشان كه شوهر موّقت مادرشان محسوب مى‏شد؛ ولى با اين وجود، «حقّ سرپرستى» و قيموميّت در تمام مدّت ازدواج «استقراضى» از آنِ شوهر موقّت بود(66)

3. ازدواج با محارم: جامعه آن روزگاران ايران، ازدواج با محارم را به بهانه حفظ پاكى نسب و خون خانواده جايز مى‏شمرد و آن را «خويذوگدس»(Khvedvaghdas) مى‏خواند. آنها ادّعا مى‏كردند كه اين كار، گناهان كبيره را محو و نابود مى‏كند: يكى از اولياى آن عهد به نام «ارداى ويراز» هفت خواهر خود را به زنى گرفته بود و بهرام چوبين نيز با خواهر خود ازدواج كرده بود.

از «بطريق ماربها»، يكى از ايرانيان عصر انوشيروان، نقل شده است مى‏گويد: «عدالت خاصّه پرستندگان اهرمزد به نحوى جارى مى‏شود كه مرد مجاز است با مادر و دختر وخواهر خود مزاوجت كند.» نيز متذكر مى‏شوند كه وى مثال‏هايى را كه زرتشتيان براى تأييد و تقديس اين امر روايت مى‏كرده‏اند آورده است. در آن دوران، ازدواج با نزديكان به هيچ وجه ناپسند نبود، بلكه عمل ثواب و پسنديده‏اى محسوب مى‏شد كه از لحاظ دينى اجر و پاداش بسيار بزرگى داشت.(67)

پروفسور «كريستيان بارتلمه» مى‏گويد: «وقتى كه مى‏خوانيم پدرى هنگامى كه پسر بزرگ وى بالغ مى‏شود، يكى از زنان خود را به عقد ازدواج او درمى‏آورد؛ و يا هنگامى كه در باره يك مسأله تقسيم ارث اطلاع حاصل مى‏كنيم كه بر اثر ازدواج وارث‏ها، يعنى پسر و دختر كسى كه ارث از خود باقى گذارده است، (برادر و خواهر قضيه حلّ و دعوى خاتمه پذيرفته است، دچار شگفتى مى‏شويم. «بسيارى از دانشمندان زرتشتى، امروز سخت مايلند كه حدّاقل بزرگان افسانه‏هاى مذهبى خود را با تفسيرهاى شجاعانه موادّ صريح موجود در ادبيّاتِ خود، از قيد زناشويى با خواهران خود برهانند؛ ليكن اتّفاقا در مدح يكى از همين بزرگان كه بسيار مورد توجه است ـ و متقدّم بر دانته در سفر بهشت و دوزخ به شمار مى‏رود ـ به طور صريح ذكر مى‏شود كه وى هفت خواهر خود را به زنى داشته است؛ و اين خواهران نخست راضى نمى‏شدند كه شوهر و برادر آنان به چنين سفر پر خطرى ـ يعنى معراج به آسمان و سفر به دوزخ ـ تن در دهد.»(68)


طلاق زن

از شيوه‏هاى طلاق مرسوم و رايج آن زمان اطلاع چندانى به دست نياورديم امّا در هنگام تحقيق به اين مطلب رسيديم كه اگر شوهرى در آن روزگاران به زن خود مى‏گفت: «تو از اين پس ديگر صاحب اختيار خود هستى». زن با وجود اين كه مطلّقه نمى‏شد، ولى اجازه مى‏يافت كه به يك زناشويى دوّمى به طور موازى با ازدواج نخستين خود تن بدهد.(69) البته در ازدواج جديد، به عنوان «زن خدمتكار» همسر تازه خويش محسوب مى‏شد. فرزندانى هم كه در اين ازدواج تازه و در مدّت حيات شوهر اوّلش به دنيا مى‏آمدند، متعلّق به شوهر نخستين‏اش بود. يعنى زن همچنان تحت سرپرستى و قيموميّت شوهر اوّل باقى مى‏ماند.(70)

فصل پنجم - زن در عرب جاهليت

فهرست مطالب


عرب قبل از اسلام زن را موجودى پست و مابين حيوان و انسان يعنى وسيله‏اى براى ازدياد نسل و خدمتكارى مى‏دانست و دختر دار شدن را مصيبت مى‏انگاشت.(71) نسبت به دختر دار شدن حسّاس بود و هر گاه مى‏شنيد كه زنش فرزند دخترى به دنيا آورده است از شدّت خشم و عصبانيّت رنگ چهره‏اش برمى‏گشت و به سياهى مى‏گراييد همان گونه كه قرآن مى‏فرمايد:«وَ اِذا بُشِّرَ اَحَدُهُمْ بآلأُنثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّا وَهُوَ كَظيمٌ»؛ و چون يكى از آنان را به فرزند دخترى مژده مى‏دادند از شدّت غم و حسرت رخسارش سياه مى‏شد و سخت دلتنگ مى‏گرديد.(72) آنها همچنان كه بچّه‏هاى سگ را در آب مى‏اندختند دختران خويش را هم زنده به گور مى‏كردند تا از ننگ دختر دار بودن برى باشند.(73) و هيچ‏كس هم آنان را در اين عمل، منع يامؤاخذه نمى‏كرد؛ حتّى مادران دختران نيز حقّ منع شوهرانشان را نداشتند چون مرد خانواده تنها كسى بود كه صاحب حقّ بود و اختيار مرگ و زندگى فرزندانش را داشت.(74)

عرب جاهليّت به يك همسر اكتفا نمى‏كرد؛ همسران متعدّد اختيار مى‏نمود و اين كار او يا به منظور تأمين معاش زن بود، يا براى ازدياد نسل و فرزند و يا براى تأمين اهداف سياسى. چون مى‏خواستند از طريق ازدواج‏هاى متعدّد با دخترانى از قبايل متعدّد، بر قدرت و اعتبار و اقتدار خود بيفزايند.(75)

با همه اين احوالات، ازدواج در عصر جاهليّت به شيوه‏هاى مختلف و متفاوتى شكل مى‏گرفت كه در اين‏جا به برخى از آنان اشاره مى‏كنيم:

1) ازدواج «بر اساس پرداخت مهريّه»:در اين قسم از ازدواج كه همان قسم مرسوم و متداول امروزى است مرد از دختر دلخواهش خواستگارى مى‏كرد و با تعيين مهريّه مشخصّى او را به عقد خويش در مى‏آورد.(76)

2. ازدواج «متعه»: در اين نوع از ازدواج، زن مدّت معيّنى را به همسرى شخصى معيّن درمى‏آمد و هنگامى كه مدّت معيّن پايان مى‏يافت خود به خود جدايى و طلاق بين زن و مرد حاصل مى‏شد. در اين ازدواج، مرد مهريه معيّنى به زن مى‏پرداخت وفرزندانى كه در نتيجه اين پيوند حاصل مى‏شدند از حقّ انتساب و ارث برخوردار بودند. البتّه اين ازدواج، از پيمان‏هاى زناشويى معروف در هنگام ظهور اسلام بوده است و قرآن كريم به آن اشاره كرده است:

«فَمَااسْتَمْتَعْتُمْ بِه مِنْهُنَّ فَاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَريضَةً و...»(77)(78)

3. ازدواج «ظعينه»: هر گاه در جنگ‏ها مردى از مردان عرب، زنى را به اسارت مى‏گرفت اختيار داشت كه با آن ازدواج كند و زن هم حقّ هيچ گونه اعتراض و سرپيچيى نداشت؛ چون جزو دارايى‏هاى وى محسوب مى‏شد. اين ازدواج بدون عقد و مهريه انجام مى‏گرفت.(79)

4. ازدواج «شغار»: نوعى از ازدواج معاوضه‏اى بود؛ به اين ترتيب كه شخصى، دختر يا خواهر خود را به عقد ديگرى مى‏آورد و به جاى اخذ مهريه، متقابلاً دختر يا خواهر او را زن خود مى‏ساخت. در اين ميان فقط رضايت و تمايل مردان مهمّ بود و زنان حقّ هيچ اعتراض يا مخالفتى نداشتند و هم‏چون كالايى مبادله مى‏شدند. زن مورد معامله «شغار»، هر كسى از نزديكان مى‏توانست باشد: دختر برادر، دختر خواهر، خواهر، دختر و...(80)

5. ازدواج «بدل»: اين ازدواج به صورت مبادله و معاوضه زن از سوى شوهرش با همسر مرد ديگر شكل مى‏گرفت. هر مردى كه از زن شخص ديگرى خوشش مى‏آمد آداب و رسوم محيط به او اجازه مى‏داد كه به شوهر آن زن، پيشنهاد معاوضه و مبادله بدهد؛ يعنى زن خويش را در اختيار او قرار دهد و زن وى را در اختيار بگيرد. اين ازدواج همان گونه كه گفتيم از راه عوض كردن و مبادله بدون مهريّه بود و مردى به مرد ديگر مى‏گفت: «اِنزل لىِ عن اِمرأتك و أنزل لك عن اِمرأتى.»(81)

6. ازدواج «استبضاع»: نوعى زناشويى موقّت جهت باردارشدن بود. طبق اين زناشويى اگر مردى تمايل به داشتن فرزندى با خصايص و ويژگى‏هاى خاصّى بود مثلاً مايل بود كه فرزندى دلاور و نترس و شجاع و بى‏باك يا شاعرى نيكو سخن و يگانه داشته باشد و... و خود از آن خصايص و كمالات محروم بود، زن خود را تا مدّت معيّنى طبق قرار داد در اختيار مردى كه بر خوردار از آن صفات بود قرار مى‏داد تا از وى باردار شود. وقتى كه زن از حيض پاك مى‏شد، شوهرش به وى مى‏گفت: «نزد فلانى برو و در اختيار او باش تا زمانى كه از وى باردار شوى.» طفلِ حاصل از اين پيمان متعلّق به شوهر اوّلىِ زن بود و در مدّتى هم كه زن در نزد مرد دوّم بود هيچ ارتباطى بين او و شوهر پيشينش نبود و پس از باردار شدن بود كه شوهر نخستين هر زمان كه اراده مى‏كرد مى‏توانست به زن خويش رجوع كند.(82)

7. ازدواج «مقت»(ضيزن): يكى ديگر از زناشويى‏هاى رايج در دوره جاهليّت اين بود كه اگر شخصى فوت مى‏كرد زنش، مثل ساير اموال و ثروت به جاى مانده از او، به وارثان مى‏رسيد. اين ارث (زن) در مرحله اوّل به پسر بزرگ تعلّق مى‏گرفت (البته در صورتى كه آن زن نامادرى پسرش مى‏بود). وقتى كه مردى مى‏مرد پسر بزرگش لباسى را بر روى زن پدر خويش مى‏انداخت و بدين سان همسرىِ او را به ارث مى‏برد. اگر اين زن، جوان و زيبا بود و پسر در خود ميل و رغبتى به آن زن احساس مى‏كرد از او بهره‏مند مى‏شد و گرنه، با مهريّه جديدى وى را به عقد يكى از برادران خويش در مى‏آورد اين مهريّه جديد هم متعلّق به برادر بزرگ بود؛ چون از حقّ شرعى خود در مورد زن پدرش به نفع آن كسى كه علاقه‏مند به آن زن بود عقب نشينى كرده بود. اگر ميّت هيچ پسرى نداشت، زن به مردان فاميل تعلّق مى‏گرفت و هر كدام از آنان كه به عنوان اظهار تمايل و تصاحب وى، پيش‏تر از ديگران پارچه‏اى به سوى زن پرتاب مى‏كرد، يا بر سرش مى‏انداخت، صاحب وى مى‏شد.

كسى كه صاحب اين زن مى‏شد اگر مى‏خواست او را به همسرى خود بر مى‏گزيد و گرنه، مى‏توانست او را از ازدواج با ديگران نيز محروم كند و آن قدر از او نگه‏دارى كند تا اين‏كه عمرش پايان پذيرد.

برخى هم گفته‏اند: نكاح «ضيزن» بر ازدواجى اطلاق مى‏شد كه در آن مردى با زن پدر خود ازدواج مى‏كرد. حالا فرقى نمى‏كرد كه پدرش او را طلاق داده باشد يا اين كه مرده باشد.(83)

8. ازدواج «رهط»: نوعى ازدواج گروهى بود كه در آن تعدادى مرد، با رضايت و توافق همديگر با زنى رابطه زناشويى برقرار مى‏كردند و در مقابل، مخارج او را تأمين مى‏نمودند .تعداد اين مردان هيچ‏گاه از ده تن تجاوز نمى‏كرد و فرزندى كه در نتيجه چنين ازدواجى متولّد مى‏شد در صورتى كه پسر بود، با تعيين مادر به يكى از آن مردان مى‏رسيد. به اين ترتيب كه چند شب پس از تولّد نوزاد، مادرِ نوزاد يكايك آن مردان را مى‏طلبيد و سپس به يكى از آنان خطاب مى‏كرد و بااسم او را صدا مى‏زد و مى‏گفت: اين فرزند از آن تو است. با اين كيفيّت، پدر طفل را انتخاب مى‏نمود. مردِ مورد خطاب هم طبق آداب و رسوم معمول، حقّ هيچ گونه اعتراضى نداشت. اگر هم كه طفل تولّد يافته، دختر بود، كسى به عنوان پدر وى انتخاب نمى‏شد؛ چون هيچ كدام حاضر نبودند پدر يك دختر باشند.(84)

9. ازدواج «خدن»: در اين نوع زناشويى، زن و مرد رابطه محرمانه‏اى با هم برقرار مى‏كردند كه نياز به نفقه و مهريه نداشت. در واقع، نوعى رابطه مبتنى بر دوستى و علاقه متقابل، بدون اعلان رسمى داشتند. اين زناشويى در عين حال كه يك زناشويى معمولى نبود، باز خالى از رسميّت نبود وعرف محيط آن را جايز مى‏دانست و مى‏گفت:«ما أستتر فلا بأس و ما ظهر لؤم»؛ هر چيزى كه محرمانه و پنهانى باشد مانعى ندار ولى آن‏چه كه آشكار شد مايه ننگ و عار است.(85)

10) ازدواج «جمع»: يكى از سنّت‏هاى عرب جاهليّت اين بود كه از طريق زنان و كنيزان به جمع آورى مال و ثروت مى‏پرداختند. در بازارهاى عرب، خانه‏هايى مهيّا مى‏ساختند و پرچم خاصّى به عنوان علامت آزادى ورود براى همگان بر بالاى بام آن، نصب مى‏كردند. عدّه زيادى از مردم جمع مى‏شدند و به آن خانه‏ها مى‏رفتند. زنانى كه در اين خانه‏ها جاى داشتند «بغايا» ناميده مى‏شدند. محيط جاهليّت نه تنها اين عمل آن‏ها را محكوم نمى‏كرد، بلكه اگر يكى از آنان حامله مى‏شد و فرزندى به دنيا مى‏آورد، بر گرد او جمع مى‏شدند و قيافه شناسان را دعوت مى‏كردند و با كمك آنها، كودك را به كسى كه بيش از ديگران به كودك شباهت داشت ملحق مى‏كردند و او را پدر آن كودك مى‏دانستند.(86)

برخى از تاريخ نگاران، نوع ديگرى از ازدواج‏هاى مرسوم در دوره قبل از اسلام را متذكر شده‏اند كه در آن، همه برادران با هم به يك زن مشترك اكتفا مى‏كردند و با او رابطه زناشويى برقرار مى‏كردند. آنان مى‏گفتند: برادران در همه چيز هم شريك‏اند چه مال چه همسر. در اين پيمان رياست با برادر بزرگتر بود. زن، شب‏ها در اختيار او بود و هر يك از آن‏ها با خود عصايى حمل مى‏كرد. هر وقت يكى از آنان مى‏خواست با زن خلوت كند، عصاى خودش را بر در خيمه مى‏گذاشت تا علامتى باشد براى برادران ديگر كه بدانند يكى از آن‏ها داخل خيمه است و داخل نشوند.(87)

اعراب آن زمان ازدواج كردن يك مرد با دو خواهر به طور همزمان (جمع بين دو خواهر) را اصلاً حرام نمى‏دانستند.(88) در آخر اين را هم گفته باشيم كه زنان در آن روزگاران، هيچ بهره‏اى از ارث نداشتند.(89)

پاورقي ها:

فهرست مطالب

1. همان، ص 507.
2. روح القوانين، منتسكيو، ترجمه على اكبر مهتدى؛ چ 4، تهران، انتشارات اقبال، 1339، ص 670.
3. همان، ص 350.
4. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، ترجمه ا.ح.آريانپور؛ تهران، انتشارات اقبال، 1349 ش، ج 4، ص 90 ـ 89.
5. همان، ص 149 ـ 148.
6. همان، ص 149.
7. همان، ص 150 ـ 149.
8. همان، ص 150.
9. همان.
10. همان.
11. همان، ص 146.
12. تمدّن اسلام و عرب، ص 507.
13. تاريخ تمدّن، ج 4، ص 146.
14. تاريخ ملل شرق و يونان، آلبرماله و ژول ايزاك، ترجمه عبدالحسين خان هژير، انتشارات كميسيون معارف، چاپ اول، تهران، 1309 ش، ص 245.
15. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، فتح اللّه‏ مجتبايى، انتشارات اقبال، تهران، 1349، ج 5، ص 60.
16. همان، ص 93.
17. همان، ص 63.
18. همان، ص 86.
19. همان، ص 87 ـ 86.
20. همان، ج 4، ص 206.
21. همان، ج 5، ص78.
22. همان، ص 88.
23. همان، ص 89.
24. همان، ص 90.
25. همان، ص 91.
26. همان ج 4، ص 337.
27. همان، ج 5، ص 21.
28. تاريخ رم، آلبرماله و ژول ايزاك، ترجمه غلامحسين زيرك زاده؛ چاپ دوم، انتشارات كتابفروشى سينا، 1332، ص 103.
29. همان، ص 104.
30. تمدّن اسلام وعرب، ص 509.
31. تاريخ رم، ص 104.
32. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، ترجمه حميد عنايت، تهران، انتشارات اقبال، 1341، ج 7، ص 110 ـ109.
33. تاريخ رم، ص 106.
34. تاريخ تمدّن، ج 7،ص 110.
35. منتسكيو، روح القوانين، ص 718.
36. همان، ص 727.
37. همان، ص 718.
38. تاريخ تمدّن، ج 7، ص 216.
39. همان، ص 217 ـ 216.
40. همان، ص 90 ـ 89.
41. همان، ص 95.
42. همان، ص 91 ـ 90.
43. همان، ص 92 ـ 91.
44. همان، ص 91.
45. تاريخ تمدّن، ويل دورانت، ترجمه مهرداد مهرين، انتشارات اقبال، 1337، ج 2، ص 705.
46. تمدّن اسلام و عرب، ص 507.
47. تاريخ تمدّن، ج 2، ص 698.
48. همان، ص 701.
49. همان، ص 702 ـ 701.
50. همان، ص 703.
51. همان، ص 588.
52. همان، ص 705 ـ 704.
53. همان، ص 705.
54. همان، ص 706.
55. همان.
56. همان، ص 707.
57. همان، ص 588.
58. همان.
59. همان، ص 707 - 706.
60. همان، ص 709.
61. همان، ص 704.
62. زن در حقوق ساسانى، كريستيان بارتلمه، ترجمه ناصرالدّين صاحب الزّمانى، چاپ اول، تهران، مؤسسه مطبوعاتى عطايى، 1337 ش، ص40.
63. همان، ص 51.
64. همان، ص 54 ـ 52.
65. ايران در زمان ساسانيان، آرتور كريستين سن، ترجمه رشيد ياسمى، چاپ نهم، انتشارات دنياى كتاب، 1374، ص 433.
66. زن در حقوق ساسانى، ص 58 - 56.
67. ايران در زمان ساسانيان، ص 435 ـ 433.
68. زن در حقوق ساسانى، ص 61 ـ 60.
69. همان، ص 60.
70. ايران در زمان ساسانيان، ص 441.
71. تمدّن اسلام و عرب، ص 503.
72. سوره نحل، آيه 58.
73. همان.
74. المفصّل فى تاريخ العرب قبل‏الاسلام، جواد على، چاپ اول، بيروت، دارالعلم للملايين، 1970 م، ج5، ص 528.
75. سيد عبدالعزيز سالم؛ تاريخ عرب قبل از اسلام؛ ترجمه باقر صدرى‏نيا؛ چاپ اول، انتشارات علمى و فرهنگى، 1380، ص 349.
76. عمدة‏القارى، بدرالدّين ابى محمد محمود العينى، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 10، ص 121.
77. سوره نساء، آيه 24.
78. بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب، سيد محمود شكرى آلوسى، چاپ سوم، مصر، دارالكتاب القربى، ج 2، ص 5؛ المفصّل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 536 و تاريخ عرب قبل از اسلام، ص 349.
79. المفصّل، ج 5، ص 546.
80. سنن الكبرى، أبى بكراحمد بيهقى، بيروت، دارالفكر، ج 10 ص 475 ـ 474؛ سنن ابى داود، أبى داود سجستانى؛ داراحياءالسنّة النبويّه، ج2، ص 227 ـ لسان العرب، ابن منظور، چاپ اول، بيروت، داراحياءالتراث العربى، 1408 ه.ق، ج 7، ص 144؛ بلوغ الارب، ج2، ص 5 و عمدة‏القارى، ج 10، ص 108.
81. عمدة القارى، ج 10 ،ص 123؛ بلوغ الارب، ج 2، ص 5 و المفصّل، ج 5، ص 537.
82. النهايه فى غريب الحديث و الأثر، ابن اثير، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 1، ص 133؛ المفصّل، ج 5، ص 538؛ بلوغ الارب، ج 2، ص 3 و عمدة‏القارى، ج 10، ص 121.
83. المحبّر، أبى جعفر محمد بن حبيب، 1361 ه.ق، ص 325؛ المسبوط، شمس الدّين سرخسى، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ه.ق، ج 4، ص 198 ـ 197 ؛ تفسير المنار، محمد رشيد رضا، چاپ چهارم، قاهره، دارالمنار، 1374 ه.ق، ج 4، ص 453؛ روح المعانى، سيد محمود آلوسى بغدادى، بيروت، احياءالتراث العربى، ج 4، ص 245؛ سنن الكبرى، ج 10، ص 406؛ تاج العروس، ج 1، ص 585 و المفصّل، ج 5، ص 535 ـ 534.
84. عمدة‏القارى، ج 10، ص 122 و بلوغ الارب، ج 2، ص 4.
85. عمدة‏القارى، ج 10، ص 123 و بلوغ الارب، ج 2، ص 5.
86. عمدة‏القارى، ج 10، ص 122؛ بلوغ الارب، ج 2، ص 4 و المحبّر، ص 340.
87. المفصّل، ج 5، ص 541 ـ 540.
88. جامع‏البيان، ابن جرير طبرى، بيروت، دارالفكر، 1415 ه.ق، ج3، ص 420.
89. المحبّر، ص 324.
بازگشت