شخصيت وحقوق زن در اسلام - شخصيت زن در نهج البلاغه
مقدمه
زن از ديدگاه هاي مختلف
بررسي خطبه هاي نهج البلاغه
خلاصه
منابع و مآخذ

مقدمه
با توجه به اين كه بحث‏هاى مربوط به زن در جامعه از جمله بحث‏هاى روز است و با توجه به اين كه مستند خيلى‏ها در اين مباحث نهج‏البلاغه حضرت امير عليه‏السلام مى‏باشد، به ويژه خطبه‏هايى كه به ظاهر و در نظر ابتدايى بوى پستى زنان و كم عقل و شر بودن آنها را مى‏دهد، بناگذاشتيم اندكى در اطراف خطبه‏ها، حِكم و ... حضرت امير درباره زن در نهج‏البلاغه بحث كنيم تا ببينيم كه واقعا حضرت امير در مورد زن چه اعتقادى دارند. اين كار از عهده ما بر نمى‏آيد ولى خواستيم به قدر تشنگى از اين درياى پر معرفت و حكمت بچشيم، تا كسانى كه نهج‏البلاغه حضرت را مورد سوال قرار مى‏دهند پاسخى داده باشيم. لذا ما هر آن چه كه حضرت على عليه‏السلام در نهج‏البلاغه در مورد عموم زنان صحبت كردند، مى‏آوريم و درباره آن بحث مى‏كنيم. قبل از اين كه به بررسى نهج البلاغه بپردازيم،ابتدا موضع‏گيرى‏هاى مكتب‏هاى ديگر را در مورد زن بيان مى‏كنيم سپس ديدگاه كلّىِ اسلام را درباره زن بيان خواهيم كرد؛ تا پويايى اين مكتب بزرگ، بيش از پيش روشن گردد و پاسخى باشد براى كسانى كه برخورد اسلام را در مورد زن، ظالمانه و افراطى مى‏دانند. در اين راستا از خداوند منان توفيق و كمك خواستاريم.

زن از ديدگاه هاي مختلف
زن در نگاه كلى

قبل از اين كه شخصيت زن را از ديدگاه نهج‏البلاغه بررسى‏كنيم، بجاست موقعيت و شخصيت او را در جوامع غيراسلامى (پيش از اسلام و پس از آن) بررسى كرده، ديدگاه كلى اسلام را در مورد اين ركن اساسى و با ارزش جامعه را بيان مى‏كنيم؛ تا حقانيت اين مكتب پويا، بيش از پيش براى ما روشن شود.

در ادوار پيش از تمدن، نه تنها زن را از جنس انسان نمى‏دانستند، بلكه با وى همچون يك حيوان بهره ده، برخورد مى‏كردند. فيلسوف معروف فرانسوى، دكتر گوستاولبون مى‏نويسد:

«زن را يك مخلوق پست و فرومايه خيال مى‏كردند كه فائده وجوديش تنها در خدمت خانه و تكثير نسل بوده است.»(1)

فيلسوف شرق، عارف بزرگ اسلامى، استاد علامه طباطبائى «قدس سره» مى‏نويسد:(2)

«در قبائل دور از تمدن، مانند وحشيان آفريقا واستراليا وجزائر مسكونى اقيانوسيه و اهالى بومى آمريكاى قديم و غيره، زندگى زنان نسبت به مردان، مانند زندگى چارپايان و ساير جانوران اهلى نسبت به انسان بوده است.

چنان كه انسان از روى غريزه استخدام، به خود حق مى‏دهد كه در چارپايان و ساير حيوانات اهلى، به هر نحو و براى هر كارى بخواهد تصرف كند، از پشم و كرك و گوشت و پوست خون و استخوان و شير و ساير منافع آنها استفاده نمايد، و آنها را براى نگهبانى و باربرى و كشاورزى و شكار واغراض بى شمار ديگر به كار گيرد، و اين جانوران بى زبان از مزاياى زندگى و آرمان‏هاى حياتى در خوراك ومسكن و استراحت و جفت‏گيرى جز آن چه را انسان راضى باشد، بهره‏اى ندارند و البته انسان هم جز به چيزهايى كه براى زندگيش سودمند است و منافاتى با اغراض وى در تسخير آنها ندارد .

راضى نخواهد شد و گاهى كار به گزاف كارى‏ها و زورگوييهاى عجيبى مى‏كشد كه اگر آن حيوان استخدام شده ناظر كارهاى خودش بود برايش بسى مايه شگفتى مى‏شد، مثلاً بى گناهى، بدون كوچك‏ترين جرمى مورد ظلم و ستم واقع مى‏شود و هر چه فرياد مى‏كند كسى به فريادش نمى‏رسد، و ستمكارى بدون هيچ مانعى مشغول تعدى به ديگران مى‏گردد، و از طرفى يك حيوان، بدون هيچ استحقاقى در راحت‏ترين و لذيذترين وضع زندگى خويش به سر مى‏برد مانند حيوان نرى كه براى جفتگيرى آماده شده و از طرفى ديگر، حيوان باركش اسب آسياب بدون هيچ گناهى دائما رنج ببرد. حيوان بيچاره از حقوق حياتى بهره‏اى ندارد جز آن چه را انسان از حقوق خودش بشمارد، و در اين صورت اگر كسى به آن تعدى كند از اين‏كه به مِلك مالكش تعدى نموده مورد مؤاخذه قرار مى‏گيرد نه از نظر اين كه به حيوان بى‏گناهى تعدى كرده است و همه اينها روى اين اصل است كه انسان، وجود حيوانات را تبعى و طفيلى و فرع وجود خويش مى‏داند.»

وى مى‏افزايد:

«حيات زنان هم در ميان قبائل وحشى نسبت به حيات مردان يك زندگى تبعى به شمار مى‏رفت واعتقادشان اين بود كه زن براى مرد خلق شده است، و به طور اجمال زن در وجود و زندگى تابع مرد بود و هيچ‏گونه استقلالى از خود نداشت مادامى كه ازدواج نكرده بود پدر، و بعد از ازدواج شوهر، ولى مطلق او بود.

مرد مى‏توانست زنش را به هر كسى بخواهد بفروشد يا ببخشد، يا او را براى فرزند آوردن و خدمت كردن، قرض بدهد و مى‏توانست به هر نحوى بخواهد او را مجازات كند و حتى او را بكشد و مى‏توانست رهايش كرده، به حال خود بگذارد، بميرد يا زنده بماند، و مى‏توانست او را مانند گوسفندى بكشد و گوشتش را بخورد، به خصوص هنگام قحطى و ميهمانى اموال و حقوق زن هم در خريد و فروش و داد و ستد، متعلق به مرد بود.

بر زن لازم بود كه هر امرى را پدر يا شوهرش مى‏كند اطاعت نمايد ودر هيچ كارى استقلال نداشته باشد، و تمام امور خانه دارى و بچه دارى و كليه احتياجات زندگى مرد را متحمل شود، بايد از كارها سخت‏ترين آنها را مانند باربرى و گل‏كارى و غيره انجام بدهد، و از صناعات و حرفه‏ها پست‏ترين آنها را پيشه نمايد كار به جايى رسيده بود كه زن مى‏بايست پس از وضع حمل، بلافاصله پىِ وظائف خدمتكارى مى‏رفت و مرد چند روز به جاى او مانند بيمارى بر بستر مى‏خوابيد و خود را مداوا مى‏كرد اينهاكليات حقوق و ظايف زن بود وعلاوه بر اينها، هر طايفه‏اى از اين طوايف وحشى، به حسب اختلاف مناطق و محيط‏هاى زندگى، آداب و رسوم مخصوصى نيز داشتند كه مى‏توان آنها را از كتابهايى كه در اين موضوع نوشته شده، به دست آورد» .

در تمدن چين

در كتاب‏هاى مذهبى چينى‏ها، زن‏ها آبهايى هستند كه نيك‏بختى و ثروت را مى‏شويند. مرد هر وقت مى‏خواست، مى‏توانست او را مانند كنيزى بفروشد، زن پس از آن كه بيوه مى‏شد در حكم مالى بود متعلق به خانواده شوهر و به هيچ وجه امكان نداشت بتواند دوباره شوهر كند و با تمام اين حقارت‏ها درحكم برده‏اى بود كه حق حيات از خود نداشت و شوهر مى‏توانست او را زنده در گور كند و تا سال 1937 ميلادى، در چين 2000000 دختر كنيز وجود داشت. از همه عجيب‏تر و فجيع‏تر، اين كه تا چندى قبل براى كفش دختران چينى در آن كشور قالب‏هاى فلزى مخصوصى ساخته بودند و اجازه نمى‏دادند كه پاى دختران از حد معينى بيش‏تر رشد كند. به همين جهت، پاى زن چينى نمى‏توانست به حد رشد طبيعى برسد، بلكه بايستى كوچك و فشرده بماند... و بالاخره زن در نظر مردان چينى، شرى ضرورى، وسوسه‏اى طبيعى، مصيبتى مطلوب، خطرى خانگى، جذبه‏اى مهلك و آسيبى رنگارنگ بود.(3)

در مذهب بودايى

بنابر گفته مورخ معروف «وسترمار»،از ديدگاه بودائيان نيز «همه زن‏ها دام‏هاى اغوا كننده و فريبنده شيطان هستند كه براى مردها گسترده و نيروى فريبندگى در نهاد زن‏ها با خطرناك‏ترين شكل مجسم شده است؛ به طورى كه مردها را شيفته و فريفته خود مى‏سازند و همين فريبندگى زن‏ها است كه فكر عالمى را كور مى‏كند.»(4)


در رم

زن از نظر روميان، مظهر تام شيطان و انواع ارواح موذيه بود كه با حيله و نيرنگ خويش، هميشه دامى در راه صيد دل‏ها و عقل‏ها و انحراف مغزها، در دست دارد. به همين جهت، از آزردن او كوتاهى نمى‏كردند و حتى از خنديدن و سخن گفتنش جلوگيرى مى‏كردند. زنان رومى به عنوان «اشخاص» نبودند، بلكه جزء «اشياء» به شمار مى‏آمدند.(5)

در هند و ايران

زن در هند و ايران باستان نيز وضع رقت بارى داشت؛ تا آن‏جا كه از وحوش و بهائم كمتر به شمار مى‏آمد. در اين دو كشور هم نژاد، مانند ساير نقاط جهان در آن زمان، زن همچون اسير و برده بود... و زنان اهدايى و پيش كشى معمولاً از گرجستان و كلشيد و لارستان تهيه مى‏شدند و تجارت عمده آنان زنان زيبا روى كلشيدى و گرجى بود. تنها از يك ناحيه كلشيد، سالانه متجاوز از دوازده هزار زن صادر مى‏گرديد. زيرا خريد و فروش زن در آن‏جا قانونى بود...(6)

خسرو پرويز، بيست و سومين پادشاه ساسانى، در كاخ مخصوص خود، سه هزار زن داشت. اينان علاوه بر دختران زيبارو و مطرب‏ها و آوازخوان‏ها و رقاصه‏هاى مخصوص بودند.(7)

«هندوها، علاوه بر اين كه حتى حق حيات براى زن قائل نبوده و نيستند، معتقدند كه اين فقط روح گناه‏كار است كه به صورت زن متولد مى‏شود(8)».

در ميان مذاهب باستانى و دانشمندان قديم، كم نيستند كسانى كه زن را در مرتبه انسانى، همتاى مرد نمى‏دانند. در يونان باستان، برخى بر اين اعتقاد بودند كه زنان پليدتر و خوارتر از حيوانات‏اند و حتى زن را از سلاله شيطان مى‏دانستند.

در يونان

«يونانيان، عمومازن را يك مخلوق بسيار پس و فرومايه خيال مى‏كردند كه فائده وجوديش فقط خدمت خانه و تكثير نسل بوده است، واگر از يك زن بچه ناقص الخلقه‏اى به وجود مى‏آمد، او را به قتل مى‏رساندند.

مسيوتروپ لنگ مى‏نويسد: در «اسپارت» اگر از يك زن بدبختى چنين اميدى نبود كه از وى سرباز قوى پنجه‏اى به وجود بيايد، آن زن را اعدام مى‏نمودند... زمان اوج تمدن يونان هم غير از زنان نوازنده و سازنده، از هيچ زنى احترام نمى‏كردند و به همين جهت، غير از زنان طبقه مزبور در هيچ طبقه، رسم آموزش و روش «تعليم و تربيت» جارى نبوده است.(9) سقراط، فيلسوف بزرگ يونانى، وجود زن را بزرگ‏ترين منشا انحطاط بشريت مى‏دانست. فيثاغورث، ديگر دانشمند يونانى، معتقد بود اصلى خوب وجود دارد كه نظم، نور و مرد را آفريده است و اصلى بد كه آشوب، تيرگى و زن را آفريده است. همچنين ارسطو بر اين باور بود كه زن چيزى نيست مگر مرد ناكام، خطاى طبيعت و حاصل نقصى در آفرينش(10). به عقيده ارسطو، طبيعت آن جا كه از آفريدن مرد ناتوان است زن را مى‏آفريند. زنان و بندگان، بنابر طبيعت، محكوم به اسارت هستند و به هيچ وجه سزاوار شركت در كارهاى عمومى نيستند.(11) كتاب مقدس يهوديان، عهد عتيق، حوا را عامل گناه اوليه آدم و مسئول خروج وى از بهشت مى‏داند. مردان يهودى در دعاى صبحگاهى از خداوند تشكر مى‏كنند كه آنان را زن نيافريده است. مسيحيت كليسايى متاثر از آيين يهود و ديدگاه‏هاى رومى و يونانى، زن را عامل گناهكارى انسان اوليه مى‏دانست. به اعتقاد مسيحيان، گناه اوليه آدم سبب شد كه اين گناه در گوهر همه انسان‏ها سرشته شود. بنابراين، انسانها، جز عيسى عليه‏السلام و مريم، با گناه متولد مى‏شوند. از اين جا نقش مهم زن (حوا) در گناه‏كارى تمام انسان‏هاى روى زمين مشخص مى‏شود. سبب مذموم بودن ازدواج در ميان مسيحيان و ميل به تجرد نيز از پليد بودن ارتباط با زنان ناشى مى‏شود. در سال 568 ميلادى، در فرانسه كنفرانسى برگزار شد تا به اين موضوع رسيدگى كنند كه آيا زن، انسان است يا نه؟(12) توماس آكويناس، پرآوازه‏ترين دانشمند مسيحى در قرون وسطى، نيز بر اين اعتقاد بود كه زن با نخستين مقصود طبيعت يعنى كمال جويى منطبق نيست. بلكه با دومين مقصود طبيعت، يعنى گنديدگى، بد شكلى و فرتوتى،انطباق دارد.(13) برخورد عملى با زنان نيز بر همين ديدگاه استوار بود.

به هر حال اين نظريه سخيف و ناآگاهانه در ميان اقوام و ملل و به اصطلاح صاحبان اديان، شايع گشت كه شيطان يا مار حوا را فريفت و سپس حوا آدم را به گناه وادار ساخت.

«ترتولين مقدس به زن‏ها مى‏گويد: آيا مى‏دانيد كه هر يك از شما «حوايى هستيد؟ مجازات خدا بر جنس شما تا اين زمان ادامه دارد. در اين صورت، شرارت بالضروره بايد باقى باشد. شما زنها دروازه‏هاى شيطان هستيد. شما كسانى هستيد كه از آن درخت ممنوع، ميوه چيديد. شما هستيد كه قانون الهى را شكسته‏ايد. شما كسانى هستيد كه آدم را فريفته‏اند؛ آنهم هنگامى كه شيطان هنوز حمله نكرده بود. شما هستيد كه با آن سهولت، صورت خدا را در نهاد بشر، ضايع و فاسد كرده‏ايد. بدبختى و مرگ، مربوط به شما است و حتى مرگِ پسر خدا مربوط به شما است(14)».

با اين بينش، بزرگ‏ترين ستم‏ها را نسبت به زن، (يكى از دو ركن اساسى جامعه بشرى) روا داشته‏اند و بر اساس ساير اهانت‏ها و ستم‏ها را پى ريزى كرده‏اند و از اين طريق، ضرب‏المثل‏ها و اداب و رسوم غلطى را در ميان جوامع مرسوم نموده‏اند، تا آن جا كه در بسيارى نقاط جهان، خود زن به اين تهمت‏ها تن در داده و اين‏گونه به استضعاف كشيده شده است.

مشركان جزيرة‏العرب و زن

در بين مشركان جزيرة‏العرب، زن را يك عنصر بدبختى و شرمسارى تلقى مى‏كردند و با او برخورد وحشيانه‏اى انجام مى‏دادند. قرآن در مورد آنان مى‏گويد:

«وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالاْءُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّا وَهُوَ كَظِيمٌ يَتَوَارَى مِنْ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلاَ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ»(15)

در حالى‏كه هر گاه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مى‏شود و به شدت خشمگين مى‏شود به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود متوارى مى‏گردد؛ (و نمى‏داند) آيا او را با قبول ننگ نگهدارد، يا در خاك (زنده زنده) پنهانش كند.

در قرآن آمده است:

«وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ عليهماالسلام بِأَىِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»(16) صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود به كدامين گناه كشته شد.

از اين آيات به آسانى مى‏شود فهميد كه برخورد مشركان با صنف زنان چگونه بوده است. آنان با بى‏رحمى، دختران را زنده به گور مى‏كردند و هيچ ارزشى براى زن قائل نبودند.

نگاه اسلام به زن

اسلام زن را هم‏چون مرد انسان مى‏داند و ويژگى‏هاى مهمى همانند مرد درباره او ابراز ميدارد. قرآن بارها به اين ويژگى‏هاى او اشاره مى‏كند.

خداوند مى‏فرمايد(17):

« إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللّه‏َ كَثِيرا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللّه‏ُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرا عَظِيما » عليهاالسلام قدس‏سرهم

به يقين، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ايمان و زنان با ايمان، مردان مطيع فرمان خداو زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق كننده و زنان انفاق كننده، مردان روزه دار و زنان روزه دار، مردان پاكدامن و زنان پاكدامن و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار ياد خدا مى‏كنند، خداوند براى همه آنان مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است.

در اين آيه، خداوند همه ويژگى‏هايى كه براى مردان ذكر كرده براى زنان نيز ذكر كرده است و اين خود دليلى است بر اين كه اسلام جنسيت را ملاك برترى نمى‏داند، بلكه برترى در اين است كه انسان (چه زن و مرد) مطيع خدا و پايبند به فرامين او باشد.

«وَعَدَ اللّه‏ُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الاْءَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِنْ اللّه‏ِ أَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(18)

خداوند براى مردان و زنان با ايمان، باغ‏هايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و مسكن‏هاى پاكيزه‏اى در بهشت‏هاى جاودان، (نصيب آنها ساخته)؛ (خشنودى و) رضاى خدا، (از همه اينها) برتر است؛ و پيروزى بزرگ همين است.

در اين آيه، خداوند پاداش زن و مرد را به طور يكسان ذكر نموده؛ كه خود دليلى بر آن است كه مرد هيچ فضيلتى بر زن ندارد وگر نه مردان مى‏بايستى پاداش بيش‏تر و ويژه دريافت مى‏كردند.

نيز در قرآن آمده است:

«... انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر أو انثى بعضكم من بعض...»(19)

من هيچ عمل كننده‏اى از شما را مرد باشد يا زن ضايع نخواهم كرد؛ شما هم نوع و از جنس يكديگريد.

خدا در اين آيه، به عمل مرد و زن اشاره مى‏كند و آن را باعث فلاح، پيروزى و ملاك برترى مى‏داند، چه از ناحيه مرد باشد چه از زن. و نيز هر دو تا را هم نوع و به يكديگر وابسته مى‏داند، يعنى همان اندازه كه زن به مرد وابسته است مرد نيز به زن وابستگى دارد.

در جاى ديگر، قران به حيات طيبه زن و مرد اشاره مى‏كند و مى‏گويد:

«مَنْ عَمِلَ صَالِحا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»(20)

هر كس كار شايسته‏اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن در حالى كه مومن است او را به حياتى پاك زنده مى‏داريم ؛ پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند، خواهيم داد.

نيز در آيه ديگر مى‏فرمايد:

«وَمَنْ يَعْمَلْ مِنْ الصَّالِحَاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَلاَ يُظْلَمُونَ نَقِيرا»(21)

و كسى كه چيزى از اعمال صالحه را انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى‏كه ايمان داشته باشد، چنان كسانى داخل بهشت مى‏شوند و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد.

در اين آيه، همانند آيات قبل، به عمل زن و مرد و پاداش آنها اشاره شده است. علاوه بر اين، قرآن بر يك نكته تاكيد دارد و آن اين كه در اسلام كه كمترين ستمى به زنان نخواهد شد و اين خود شاهدى است كه مكتب اسلام هيچ موقع در مورد زن كم‏ترين ستمى را روا نداشته و شخصيت او را همانند مرد محترم مى‏شمارد.

و ده‏ها آيه ديگر در قرآن زن و مرد را يكسان مورد خطاب قرار داده و هيچ گاه مرد را بر زن فضيلت نداده است.

در تعدادى از آيات، زن باعث آرامش مرد دانسته شده و بين آنها مودت و رحمت قرار داده شده و همه اينها آيات خداوند معرفى شده است. قرآن در اين‏باره مى‏گويد:

«وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» (22)

و از نشانه‏هاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانه‏هايى است براى گروهى كه تفكر مى‏كنند.

از لابلاى اين آيات روشن شد اسلام همان اندازه‏اى كه به مرد اهميت داده، به زن نيز اهميت داده است و هر دو تا را بر اساس ايمان و عمل به طور يكسان پاداش مى‏دهد و هيچ‏گاه آنها را مورد ستم قرار نداده و كوچك‏شان نشمرده است.

نيز آمده است(23):

«... هن لباس لكم و انتم لباس لهن...»، زنان لباسِ شما و شما لباس آنها هستيد.

در اين آيه، وابستگى زن و مرد به يكديگر مطرح شده است؛ يعنى همان اندازه‏اى كه زن به مرد وابسته است، مرد نيز به همان اندازه به او وابسته است.

اين آيه دقيقا خط بطلانى است براى كسانى كه صرفاً زن را مستقل نمى‏دانند و او را وابسته به مرد مى‏دانند.


بررسي خطبه هاي نهج البلاغه
اولين خطبه‏اى كه در جوامع علمى و دانشگاهى، خصوصا در صنف زنان، درباره آن گفتگو و صحبت مى‏شود، خطبه 80 نهج‏البلاغه است كه ظاهرا و در نگاه بدوى، در نكوهش زنان ايراد شده است.


خطبه 80(24)

و من كلامه عليه السلام بعد فراغه من حرب الجمل فى ذم النساء

«معاشر الناس ان النساء نواقص الايمان، نواقص العقول، نواقص الحفوظ، فأما نقصانُ ايما نهِنَّ فَقُعُود هن عن الصلوة و الصيام فى ايام حيضهن، و اما نقصان عُقُولهن فَشَهادةُ امرأتين منهُنَّ كشادة الرجل الواحد، و اما نقصان حُظُوظهن فَمواريثهن على الانصاف من مواريثِ الرجال

فاتقوا شرار النساء و كونوا من خيارهن على حذر و لا تطيعوهن فى المعروف حتى لا يطمعن فى المنكر»

«اى مردم، همانا زنان (در مقايسه با مردان) در ايمان، و بهره ورى از اموال و عقل داراى كاستى هستند و اما كاستى در ايمان به خاطر بركنار بودن آنها از نماز و روزه در ايام (عادت) حيض مى‏باشد و اما كاستى در عقل به خاطر مساوى بودن شهادت دو زن با شهادت يك مرد مى‏باشد و اما كاستى در بهره‏ورى به خاطر نصف بودن ارث زنان نسبت به ارث مردان. پس، از زنان بد در بيم باشيد و مراقب نيكانشان باشيد. در خواسته‏هاى نيكو همواره فرمان‏بردارشان نباشيد تا در انجام منكرات طمع ورزند.»


نكات قابل توجه در خطبه

1- معناى ايمان و نقص آن در زن

ايمان به معناى عمل و مسئوليت‏هاى ناشى از عقيده مى‏باشد. ايمان تجلى عقيده در عمل است. وقتى عمل جلوه گاه عقيده انسان باشد، به نام ايمان و به اسم ايمان مطرح مى‏شود. لذا در روايات درباره تفاوت ايمان با اسلام آمده است: «الايمان اقرار و عمل والاسلام اقرار بلا عمل»(25)؛ ايمان، اعتراف همراه با عمل است و اسلام، اعتراف منهاى عمل. با توجه به اين مطلب، مى‏گوييم مهمترين عمل در اسلام، به پا داشتن نماز و روزه(26)... مى‏باشد. حتى در قرآن كريم، واژه ايمان بر خود نماز اطلاق شده است. خداوند مى‏فرمايد(27):

«و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا و ما جعلنا القبلة التى كنت عليها إلا لنعلمكم من يتبع الرسول ممّن ينقلب على عقبيه و ان كانت لكبيرة إلاّ على الذين هدى الله و ما كان الله ليضيع ايمانكم إن الله بالناس لرؤوف رحيم.»

همه مفسران و مترجمان مى‏گويند منظور از كلمه «ايمانكم» در آيه، نماز مى‏باشد. اين دقيقا همان معنايى است كه حضرت على عليه‏السلام در خطبه به آن اشاره كردند و مى‏فرمودند:

«فاما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلوة و الصوم فى أيام حيضهن»

يعنى در خطبه هم، ايمان به نماز و روزه تفسير مى‏شود، زيرا تعليل «فقعودهن...» اين مطلب را مى‏رساند. پس «نقص ايمان» - در خطبه - به نماز و روزه اشاره است كه به خاطر يك سرى مصالح، زن در ايام حيض از خواندن آن معاف است؛ نه اين كه بگوييم عقيده و ايمان آنها ناقص است و مشكل معرفتى دارند.

در بين مردان هم كسانى‏يافت مى‏شوند كه نماز نمى‏خوانند و روزه نمى‏گيرند، كه در اين صورت مى‏بايستى آنها هم ناقص ايمان به معناى عقيده تلقى مى‏شدند، كه ابدا اينطور نيست. پس نماز نخواندن و روزه نگرفتن در اين ايام رذيلتى براى زن محسوب نمى‏شود؛ بلكه عبادت و اطاعت محض پروردگار است، چون ترك نماز براى كسى كه امر به ترك آن شده عبادت است.

2ـ معناى عقل و نقص آن در زن

دومين نكته‏اى كه در خطبه، قابل تحليل و تفسير مى‏باشد فرمايش حضرت على عليه‏السلام نسبت به عقل زنان مى‏باشد.

پرسشى كه اين جا مطرح است اين است كه آيا واقعا زنان عقل شان كم است و در مقايسه با مردان نمى‏تواند به خوبى درك كنند و فهم ناقص دارند؟ آيا واقعا از اين فرمايش مى‏توانيم بفهميم كه بر فهم زنان نبايد تكيه كرد و به برداشت آنان هيچ اعتنايى نكنيم؟ آيا از اين فرمايش مى‏شود فهميد كه مردان نسبت به زنان برترى دارند و از فهمى سرشار برخوردارند و زنان نقصان دارند؟ ما ابتدا، به واژه‏هاى كليدى اين بخش از خطبه مى‏پردازيم. سپس ديدگاهها را در اين مورد بررسى مى‏كنيم.

1- نقصان و نقص: در اين جا به معناى ضعيف(28) بودن است، نه به معناى كم و كاستى كه خلاف حكمت پروردگار است(29) چون حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «ضعيفات القوة و الانفس و العقول»؛ يعنى زن‏ها در قوه، انفس و عقول، ضعف دارند.

2ـ عقل در لغت

راغب اصفهانى در مفردات مى‏گويد: اصل «عقل»، امساك، نگهدارى و منع چيزى است.

عقل به دو چيز گفته مى‏شود:

نخست به قوّه‏اى كه آماده قبول دانش است.

و اين همان چيزى است كه اگر در انسان نباشد تكليف از او برداشته مى‏شود. و در احاديث از اين عقل تمجيد شده است.

و دوم به علمى كه انسان بوسيله اين قوّه كسب مى‏كند عقل گويند و اين همان چيزى است كه قرآن كافران را به خاطر تعقّل نكردن مذمّت كرده است.(30)

و در اين مورد به احاديث پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اشعار امام على عليه‏السلام استناد كرده است.(31)

ابن منظور در لسان العرب مى‏گويد:

«العقل: الحِجْر و النُهى ضد الحمق و الجمع عقول...

وقيل العاقل الذى يحبس نفسه و يردها عن هواها، اخذ من قولهم قد اعتقل لسانه اذا حبس و منع الكلام...

و سمى العقل عقلا لأنه يعقل صاحبه عن الثورط فى المهالك اى يحسبه...

و قيل: العقل هو التمييز الذى به يتميز الانسان من سائر الحيوانات،

عقل الشى‏ء يعقل عقلاً: فهمه»(32)

«عقل همان حجْر (عقل و لُبّ) و نُهَى (عقل) و مخالف حُمق (احمق) است و جمع آن عقول است...

و گفته شده است. عاقل كسى است كه نفس خودش را حبس كرده و آن را از هوى و هوس دور نگه دارد و اين معنا از قول آنها: «قد اعتقل لسانه» يعنى هنگامى كه از حرف زدن منع شود، گرفته شده است و عقل را عقل ناميده‏اند به خاطر اين كه صاحبش را از افتادن در مهلكه‏ها دور نگه ميدارد. و (نيز) گفته شده كه عقل وسيله‏اى است كه انسان را از سائر حيوانات جدا مى‏كند... عَقَل الشى‏ء: آن را فهميد»

نيز در مورد معناى عقل مى‏نويسند:

«اصل ماده عقل، همان تشخيص صلاح و فساد در جريان زندگى مادى و معنوى سپس ضبط نفس و منع آن برهمان مطلب است.

از لوازم عقل، امساك، تدبّر و نيكويى فهم و ادارك و انزجار و شناخت چيزهايى است كه در زندگى مورد نياز است و نيز تحت برنامه عدل و حق قرار گرفتن و نگه‏دارى خود از هوس‏ها و تمايلات است...

قواى نفس با نفسِ انسان متحّد است و از آن جمله، عقل نظرى و عملى است و عقل نظرى به لحاظ ما فوق آن يعنى مبادى عاليه گفته مى‏شود كه به آن قوّه ادارك نيز گويند و عقل عملى به لحاظ مادون آن است كه اين عقل مبدأ تحريكات بدنى و اعمال خارجى است.

پس تشخيص مصالح و مفاسد مربوط به عقل نظرى و ادراك است و ضبط نفس و منع آن مربوط به عقل عملى است.(33)


ديدگاه‏ها در مورد نقصان عقل

ديدگاه اوّل: منظور از «نواقص العقول» در خطبه، عائشه مى‏باشد و نمى‏تواند بيانگر توصيفى عام از وضعيت زنان باشد، چون حضرت على عليه‏السلام اين خطبه را بعد از جنگ جمل و در انتقاد از عملكرد فتنه‏گران ايراد فرمود.(34)

نقد و بررسى

اين ديدگاه به چند دليل درست به نظر نمى‏رسد:

1- روايت نهج‏البلاغه چون مشتمل بر تعليل عام و ضمير جمع مونث است، نمى‏توان آن را بر شخص خاص حمل كرد. به وضوح، از متن نهج‏البلاغه بر نمى‏آيد كه على عليه‏السلام اقدامات فتنه گرانه يك فرد را بهانه‏اى براى بيان يك حكم عام كرده باشد.

2- چنان كه گذشت، روايات نقصان عقل منحصر به نهج‏البلاغه نيست و ساير روايات مسلما در مقام بيان يك واقعه خاص نيستند.

ديدگاه دوّم: نقص عقل در زنان پديده‏اى اجتماعى و فرهنگى است، نه پديده‏اى تكوينى(35). يعنى در واقع زنان هيچ نقصان و كمبودى در عقل ندارند صاحبان اين ديدگاه معتقدند كه مردان در به وجود آوردن محيطى نامناسب براى رشد عقلى زنان، نقش ظالمانه‏اى ايفا كردند. بنابراين، تغيير شرايط و روابط اجتماعى مى‏تواند اين كاستى را جبران كند. در نتيجه، نقص عقل زنان در كلام امام على عليه‏السلام پديده‏اى مربوط به شرايط اجتماعى خاص است، نه ويژگى عمومى زنان و چه بسا زنان در عصر جديد در شرايطى قرار گيرند كه با برخوردارى از رشد عقلى هم رديف مردان قرار گيرند.

در توضيح بيش‏تر اين نظريه گفته‏اند: در جوامع ابتدايى كه محصولات گياهى وفور در اطراف محل سكونت يافت مى‏شد، زن و مرد مى‏توانستند مشتركا به جمع‏آورى مواد غذايى بپردازند. اما از انجا كه زن مسؤوليت توليد مثل و پرورش فرزند را بر عهده داشت، نمى‏توانست همپاى مردان در تعقيب شكار از محل سكونت دور شود.نياز به شكار بيشتر، مردان را بر آن داشت كه به ابداع و اختراع ابزارى بپردازند كه آنان را در رسيدن به مقصود يارى رساند و به تدريج نوعى تقسيم وظايف در زندگى خانوادگى و اجتماعى به ظهور رسيد. زن به فراست به وظيفه خطير، ظريف و سازنده خود پى برد و به آن قانع شد و مرد در پهنه تزاحم اجتماع همواره ترفندهاى تازه آموخت، حيله‏ها ديد و نيرنگ‏ها فرا گرفت. پس چون زن كمتر در متن جامعه و روابط بازار و جنگ و ستيز قرار دارد و در مقايسه با مردان، از بسيارى از آنان ناآگاه‏تر است. پس از منطق دور است كه اين امر را دال بر ضعف قدرت تعقل زن بدانيم.(36)

درباره اين ديدگاه، ذكر چند نكته لازم به نظر مى‏رسد:

اولاً، مطلب اخير تنها يك احتمال است و شاهدى براى آن ارائه نشده است. از اين رو، نمى‏تواند دليلى بر تساوى زن و مرد در قواى عقلانى باشد. اين گروه، كه خود به تفاوت زن و مرد در رفتارهاى عقلانى اذعان كرده‏اند، در تبيين علت تفاوت تنهابه طرح ادعايى مى‏پردازد كه اثبات آن دلايل و شواهد بسيار مى‏خواهد.

ثانيا؛ نتيجه اين سخن، نقصان آگاهى‏هاى اجتماعى و آشنا نبودن به پيچيدگى روابط اجتماعى است و پر واضح است كه اين معنا غير از نقصان عقل است. چنان چه گفتيم، نقصان عقل در مباحث اجتماعى به اين معنا است كه شخص از قدرت تدبير اجتماعى كمترى برخوردار است، نه آن كه آگاهى‏هاى اجتماعى كمترى دارد. پس اين نظريه نمى‏تواند به خوبى مفهوم نقصان عقل را توضيح دهد و تنها شاهدى بر نقصان اطلاعات زن است.

ثالثا، اگر بپذيريم كه زن و مرد اختلاف استعدادى ندارند و تفاوت ميان دو جنس همگى به تاثيرات اجتماعى باز مى‏گردد، شريعت اسلام بايد راهى براى اصلاح اين حالت وارتقاى زنان به وضعيتى برابر با مردان پيشنهاد مى‏كرد تا اين انحراف تاريخى را از ميان بردارد؛ نه آن كه با احكام و مقررات خود بر استمرار اين وضعيت صحه گذارد. اين كه در امور خانوادگى وظايف اقتصادى بر عهده مرد قرار گرفته، فعاليت‏هاى خارج از خانه به مرد و فعاليت‏هاى خانوادگى به زن پيشنهاد شده است، برخى مسئوليت‏هاى اجتماعى چون قضاوت و جهاد ابتدايى تنها بر عهده مردان گذاشته شده و از زنان سلب مسئوليت شده است، شهادت زنان در برخى مواقع با شهادت مردان نابرابر است، از مشورت با زنان در برخى امور از جمله جنگ و جهاد پرهيز شده است، اوصافى چون بخل، جبن و تكبر (البته در تفسيرى خاص از اين اوصاف) براى زنان صفت پسنديده و براى مردان صفتى ناپسند شمرده مى‏شود و ده‏ها مورد از اين قبيل، نشان از آن دارد كه از نگاه دينى، چنين زمينه‏هاى ناهمسان ميان زن و مرد، ريشه در امرى تكوينى دارد.

علامه طباطبايى در تفسير الميزان، پس از آن كه زن را در فضائل انسانى و پيمودن مسير قرب همچون مرد مى‏شمارد، در مخالفت با اين ديدگاه مى‏گويد:

از اشكالاتى كه متوجه اين رأى است، آن است كه: اجتماع از قديمى‏ترين عهد پيدايشش، به تاخر زن از مرد در برخى امور قضاوت كرده است و اگر طبيعت مرد و زن مساوى بود، خلاف اين حكم دست كم در برخى زمان‏ها ظاهر شده بود. مؤيد اين اشكال آن است كه تمدن غرب با تمام عنايتى كه بر پيش بردن زن دارد، نتوانسته مرد و زن را مساوى كند و پيوسته نتيجه سنجش‏ها، موافق نظر اسلام در تقديم مردان بر زنان در امر حكومت و قضاوت و جنگ است.(37)

ديدگاه سوّم: گروه ديگر بر اين عقيده‏اند كه زن و مرد در بهره‏مندى از قوه عقل يكسانند؛ اما به دليل غلبه احساسات و عواطف كه لازمه زندگى زناشويى و ايفاى نقش مادرى و همسرى است، جنبه تعقلى زن در مقايسه با مرد كمتر فعال است. بنابراين، زن و مرد به طور يكسان از عقل برخوردارند؛ اما احساسات قوى زنانه در بهره‏گيرى از عقل، گاه به مثابه مانع عمل مى‏كند.(38) بدين منظور در باب شهادت، از آن جا كه احساسات سرشارِ زن ممكن است مانع از اتخاذ موضعى صحيح گردد، انضمام شاهدى ديگر به منظور حصول اطمينان پيش‏بينى شده است. بر طبق اين نظر، در صورتى كه زن احساسات سرشار خود را مهار كند، از قواى عقلانى برابر با مرد بهره خواهد گرفت. اين نظريه بر خلاف ديدگاه دوّم، بر تفاوت زن و مرد در امرى تكوينى صحه مى‏گذارد و به اين نكته باور دارد كه وضعيت طبيعى زن به گونه‏اى است كه معمولاً جنبه احساسى وى بركاركرد عقلانى‏اش تاثير مى‏گذارد. نويسندگان تفسير نمونه در ذيل آيه 282 سوره بقره، ظاهرا اين احتمال را برگزيده‏اند:

«اين كه چرا شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد شمرده شده، به خاطر اين است كه زن موجودى است عاطفى و احيانا ممكن است تحت تأثير قرار گيرد، لذا يك نفر ديگر به او ضميمه شده تا از تحت تاثير قرار گرفتن او جلوگيرى كند».(39)


نقد و بررسى

به نظر مى‏رسد اين نظريه هم نمى‏تواند پاسخ مثبتى براى پرسشى كه مطرح شده است، بوده باشد؛ زيرا در قرآن، به صراحت، ما مأمور و موظف شديم كه عقل خودمان را به كار بياندازيم، و از واژه‏هاى همچون تعقل، تدبر وتفكر... استفاده شده است. خداوند مى‏فرمايد:

«إنا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون»(40)

ما آن را قرآن فصيح و عربى قرار داديم؛ شايد شما (آن را) درك كنيد. همچنين مى‏فرمايد:

«... و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السمااء و الارض لايات لقوم يعقلون»(41)

... و (همچنين) در تغيير مسيربادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخرند، نشانه‏هايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مى‏انديشند.

نيز مى‏فرمايد:

«... قد بينا لكم الايات لعلّكم تعقلون»(42)

... ما آيات (خود) را براى شما بيان كرديم، شايد انديشه كنيد.

در اين دسته از آيات ما موظف هستيم در آيات خداوند (اعم از تكوين و تشريع) از فكر و انديشه وتعقل استفاده كنيم.

خداوند در تعدادى از آيات ديگر، كسانى را كه عقل خودشان را بكار نمى‏گيرند و از تفكر و انديشه استفاده نمى‏كنند، توبيخ و مذمت كرده است.

خداوند در قرآن مى‏فرمايد(43):

«و يجعل‏الرجس على‏الذين لايعقلون»، و پليدى را بر كسانى قرار مى‏دهد كه نمى‏انديشند.

نيز مى‏فرمايد:(44)

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّه‏ِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ»؛ بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى‏كنند.

نيز مى‏فرمايد:(45)

«وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ»

مثل (تو در دعوت) كافران بسان كسى است كه (گوسفندان و حيوانات را براى نجات از خطر) صدا مى‏زند؛ ولى آنها چيزى جز سر و صدا نمى‏شوند؛ (اين كافران) كر و لال و نابينايى هستند كه نمى‏انديشند.

نيز مى‏فرمايد:(46)

« وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ»

و (كافران) مى‏گويند: اگر ما گوش شنوا داشتيم يا تعقل مى‏كرديم، در ميان دوزخيان نبوديم.

با توجه به اين دو دسته از آيات، مى‏گوييم خطابات شارع مقدس و قرآن نسبت به زن و مرد مساوى است؛ همان اندازه‏اى كه مردها مورد خطاب قرار مى‏گيرند زن‏ها نيز به همان اندازه مورد خطاب خداوند هستند. پس نمى‏توانيم بگوييم زن‏ها از قوه عقل همانند مردها برخوردارند، ولى قوه تعقل آنها كمتر فعال است؛ زيرا اين صريحا خلاف خواسته‏هاى قرآن است كه ما را به تعقل دعوت مى‏كند. به اين ترتيب، نمى‏توانيم بين عقل و تعقل فرق بگذاريم؛ زيرا چيزى كه خداوند از ما مى‏خواهد تعقل است. ديدگاه چهارم : در اين ديدگاه، عقل به معناى قوه ضبط و حفظ مطالب گرفته شده است و براى اين معنى از قرآن استشهاد آورده مى‏شود «...فَإِنْ لَمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنْ الشُّهَدَاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الاْءُخْرَى...»(47). محل استشهاد در آيه، قسمت «أَنْ تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الاْءُخْرَى...» مى‏باشد. صاحب ديدگاه، «تضل» را به معناى فراموشى گرفته و نتيجه مى‏گيرد كه زن فراموش كار است و نيازمند به يك زن ديگرى است كه او را يادآورى كند. بنابراين، صاحب ديدگاه معتقد است كه محتواى سخن حضرت اين است كه حفظ و يادآورى و ضبط زن، نصف مرد است.(48)

نقد و بررسى

به نظر مى‏رسد اين ديدگاه نيز نمى‏تواند پاسخ صحيحى باشد؛ زيرا اولاً، به هيچ وجه، عقل در لغت و اصطلاح، به معناى حفظ و ضبط نيامده است. ثانيا، ترجمه‏اى كه صاحب اين ديدگاه از واژه «تضل» ارائه كرده و نتيجه خودش را بر آن متفرع ساخته است، درست نمى‏باشد؛ زيرا واژه «تضل» به معناى فراموشى نيست؛(49) تا بگوييم زن، فراموش كار است و در حفظ و ضبط مطالب، مشكل دارد و وقتى مى‏خواهد شهادت دهد بايد زن ديگرى هم همراه او باشد كه به او تذكر دهد كه فلان مطلب را فراموش كردى تا شهادت كامل باشد. ثالثا، مشكل فراموشى تنها يك زن را نبايد بگيرد بلكه همه زن‏ها بايد دچار اين مشكل بشوند، كه در اين صورت، مشكل هم چنان باقى خواهد ماند.

ديدگاه پنجم: اين ديدگاه نقصان عقل زنان را در حوزه عقل نظرى، در قوه استدلال و درك مسائل پيچيده علمى، مى‏داند (يعنى زنان در استدلال و درك مسائل پيچيده نقصان دارند) و قائل است كه مردان نسبت به زنان در قوه استدلال و درك مسايل پيچيده علمى، غالبا قوى‏ترند واز آيه 18 سوره زخرف: «أَوَمَنْ يُنَشَّأُ فِي الْحِلْيَةِ وَهُوَ فِي الْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ»(50) استشهاد مى‏كنند.(51)

نقد و بررسى

در ديدگاه مذكور، به دو مطلب اشاره شده است:

1ـ زنان در استدلال ضعف و نقصان دارند؛

2ـ زنان در درك مسائل پيچيده عملى نقصان دارند.

در مورد مطلب اوّل بايد بگوييم به علت اين كه زن يك موجود لطيف و سرشار از عواطف و احساسات است و درجنبه تدبيرى عقل، ضعف ونقصان دارد؛ نمى‏تواند در دعواها(جدل و مخاصمه) استدلال خودش را به طور شايسته تبيين نمايد و برخصم غلبه كند؛ زيرا امكان دارد طرف، احساسات او را تحريك كند و در نتيجه، حقيقت را گم كند. به همين دليل، زن علاوه بر اين كه نمى‏تواند، قاضى باشد، نمى‏تواند وكيل خوبى باشد. آيه مزبور تنها مطلب فوق را در بر مى‏گيرد.

در مورد مطلب دوّم بايد گفت: اوّلا، دليلى نداريم كه زن مسايل پيچيده علمى را نمى تواند به خوبى درك كند. ثانيا، مشاهده مى‏شود كه زنان در المپيادهاى علمى (خصوصا رياضى و فيزيك) رتبه‏هاى خوبى به دست آورده‏اند. ثالثا، در قرآن، بارها از مردم خواسته شده كه در آيات تكوين اين جهان (كه پيچيدگى خاص خودش را دارد) تعقل، تدبر و تفكر كنند و آن را وسيله قرار بدهند تا به حق برسند.

خداوند مى‏فرمايد(52):

«إِنَّ فِي اخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَمَا خَلَقَ اللّه‏ُ فِي السَّمَوَاتِ وَالاْءَرْضِ لاَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ»(53)

نيز مى‏فرمايد:(54)«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الاْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ»(55)

صدها آيه ديگر ما را به تفكر در آيات اين جهان دعوت مى‏كند.

اكنون باتوجه به اين آيات، آيا معقول است كه بگوييم درك و پيچيدگى معارف و مطالب فوق اختصاص به مردان دارد و زن‏ها نمى‏توانند آن را درك كنند و از اين طريق به خدا برسند؟! به نظر مى‏رسد اين ديدگاه نيز مانند ديدگاه‏هاى قبلى، پاسخ‏گوى مسئله نمى‏باشد.

ديدگاه ششم: براى اين كه اين ديدگاه روشن شود، چند واژه را معنا مى‏كنيم.

الف) عقل نظرى: مراد از عقل نظرى، قوه‏اى است كه متكفّلِ درك انسان از جهان واقع است؛ كه از جمله، درك بديهيات و ترتيب مقدمات براى استنتاج امور نظرى است.

ب) عقل عملى: عقل عملى به معناى درك حُسن و قُبح اشياء است. به كمك عقل عملى مى‏توان خير را از شر تشخيص داد. در تعريف ديگر، عقل عملى قوه‏اى است كه علاوه بر درك حسن و قبح، تحريك به انجام نيكى‏ها و دورى از زشتى‏ها را نيز بر عهده دارد.

ج) عقل ابزارى: قدرت برنامه ريزى براى رسيدن به هدف مطلوب را عقل ابزارى يا عقل معاش گويند.

ديدگاه

زن و مرد در بهره مندى از قواى عقلانى با يكديگر يكسان نيستند. زن از آن‏جا كه در طرح حكيمانه عالم تكوين براى فعاليت‏هاى ويژه‏اى انتخاب شده است، نيازى به برخوردارى از استعداد عقلانى مساوى بامردان ندارد. تفاوت عقلانى زن و مرد در سه مرتبه: عقل ابزارى، عقل نظرى و عقل عملى، قابل تصور است كه هر كدام بايد جداگانه مورد بررسى قرار گيرد.(56)

نقد و بررسى

گرچه اين ديدگاه تا حدودى در جنبه عقل ابزارى درست است، اما در مورد عقل نظرى و عقل عملى هيچ موقع درست نيست، به ويژه در عقل نظرى؛ چون در بررسى ديدگاه‏هاى قبلى به اين نكته اشاره كرديم كه خطابات قرآن نسبت به زن و مرد مساوى است و به طور يكسان از آن‏ها خواسته شد كه در آيات (چه آيات تشريع و چه آيات تكوين) تفكر، تعقل و تدبر كنند و شناخت پيچيدگى‏هاى اين جهان را وسيله قرار بدهند تا به خالق اين جهان برسند (تفصيل اين مطالب در بررسى ديدگاههاى قبلى بيان كرديم). پس امكان ندارد كه بگوييم زن نمى‏تواند همانند مرد تفكر و تعقل كند و به يك نتيجه برسد كه در اين صورت، اين‏جور آيات بايد مختص مردان باشد؛ كه اين از خداى حكيم بعيد به نظر مى‏رسد.

ديدگاه مختار

در شرع، عقل حداقل دو كاربرد دارد؛ اگر چه در لغت، به معانى متعددى آمده است:(57)

الف: به معنى فهم و ادراك:(58) در اين جنبه و كاربرى زن و مرد اشتراك دارند و امكان ندارد كه زن نفهمد يا كمتر از مرد بفهمد؛ زيرا خلاف حكمت پروردگار است. در بسيارى از آيات، خداوند ما را (اعم از زن و مرد) موظف كرده كه در موضوعات مختلف، عقل خودمان را به كار گيريم، از جمله:

«إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنا عَرَبِيّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»(59)

«...وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالاْءَرْضِ لاَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»(60)

«...قَدْ بَيَّنَّا لَكُمْ الاْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»(61)

و نيز در آيات زيادى، كسانى كه عقل خودشان را به كار نمى‏گيرند توبيخ و مذمت شده‏اند، از جمله:

«وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ» (62)

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّه‏ِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ»(63)

«صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ»(64)

اكنون با توجه به اين دو دسته از آيات و با توجه به اطلاق و شمول اين آيات نسبت به زن و مرد، اگر بگوييم زنان نمى‏فهمند و يا دقيق نمى‏فهمند، اين خطابات نسبت به زنان لغو خواهد بود؛ زيرا خداوند آنها را به چيزى موظف كرده كه در اختيار آنها نيست (يا در مسايلى كه تعقل و تفكر بيش‏ترى نياز دارد، بگوييم زنان از عقل و فهم كافى برخوردار نيستند) ولى خداى حكيم منزه از لغو گويى مى‏باشد. در نتيجه، بايد بگوييم در اين جنبه (فهميدن) زن و مرد هيچ تفاوتى ندارند.

ب) تدبير و مديريت، يكى از جنبه‏هاى عقل تدبير و انديشيدن در امور و مديريت مى‏باشد. اين معنا و كاربرد نيز از روايات استفاده مى‏شود. حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد:«لامال اعود من العقل و لا وحدة اوحش من العجب ولا عقل كالتدبير(65

هيچ سرمايه‏اى پايدارتر از عقل نيست و هيچ تنهايى وحشتناك‏تر از خودبينى نيست و هيچ فكرى مانند انديشيدن و تدبير و آينده‏نگرى نيست.

نيز مى‏فرمايد: «أدل شى على غزارة العقل حُسن التدبير(66

بهترين دليل براى شكوفايى عقل، نيكو انديشيدن است.

در اين احاديث، جنبه ديگر عقل كه همان تدبير و مديريت باشد، بيان شده است و اين همان جنبه و كاربردى است كه در فرمايش حضرت على عليه‏السلام از نقص و ضعف آن درباره زنان گفته شده است، به جهت مصالحى، زنان در جنبه تدبيرى عقل ضعف و نقصان دارند. به همين سبب، سرپرستى خانه به مرد واگذار شده است: «الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض...». جنبه تدبيرى عقل در مردان قوى است. مقصود از قوام، قيم به اصطلاح فقهى و حقوقى نيست؛ زيرا به قيّم كسى مى‏گويند كه اختيار تصرف درمال و توجيه زندگى كسى ديگر را در اختيار داشته باشد؛ مانند قيم صغير و ديوانه و سفيه. از جمله مصالح و حكمت‏ها، قوى بودن احساسات و عواطف در زنان است.(67)

چرا دو زن شهادت بدهند؟

در مورد اين‏كه چرا زن به تنهايى نمى‏تواند شهادت بدهد، بايد بگوييم بين رؤيت وقايع و شهادت دادن فرق قايل شويم. براى اين كه بين رؤيت زن و مرد هيچ فرقى نيست؛ چون هر دو از يك حس رؤيت، به طور مساوى برخوردارند و زن از اين ناحيه هيچ مشكلى ندارد. به دليل اين كه دادگاه محل تشنج، التهاب و درگيرى است و زن داراى احساسات و عواطف قوى مى‏باشد و به راحتى مى‏توان، حتى با اندكى گريه يا قسم خوردن، احساسات و عواطف او را تحريك نمود، شارع مقدّس شهادت يك زن را كافى ندانسته و براى اين كه زن، مطلب را گم نكند و به بيراهه نرود، يك مكمِل ديگرى براى او به صورت زن ديگرى قرار داده است:«...فَإِنْ لَمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنْ الشُّهَدَاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الاْءُخْرَى...»(68)؛ تا اين خلع، جبران شود؛ ولى اين جبران خلع در قضاوت امكان ندارد، چون تعددى در كار نيست. پس زن نمى‏تواند قاضى باشد. همين نكته باعث مى‏شود بالاصالة تا حدى كه ممكن است مردها بايد شهادت دهند؛ چون مديريت در آنها نسبت به زنان قوى‏تر است و احساسات آنها هم زود تحريك نمى‏شود و در صورتى كه مرد نباشد، زن بايد براى انجام وظيفه وارد عمل شود و شهادت بدهد.

نتيجه‏گيرى

به اين ترتيب معلوم شد معناى «نقص عقول» در فرمايش حضرت على عليه‏السلام «ضعيف بودن جنبه تدبيرى عقل در زنان مى‏باشد» و اين هيچ ربطى به فضيلت يا عدم فضيلت و منقصت ندارد، بلكه ضعيف بودن اين جنبه در زنان در مقابل قوى بودن احساسات و عواطف در آنها يك فضيلت به حساب مى‏آيد. و نيز روشن شد كه در زنان جنبه فهم و ادراك هيچ ضعف و نقصى ندارند و مانند مردان از يك فهم سرشار برخوردارند و چه بسا زنان زودتر از مردان مطلب را بفهمند و درك كنند. همچنين دانسته شد كه اين مسئله ربطى به تفاوت حقيقى و يا حقوقى زن و مرد ندارد، گرچه فقرات ديگر فرمايش آن حضرت به تفاوت حقوقى زن و مرد اشاره دارد.

3. معناى حظوظ و نقص آن در زن

سومين نكته‏اى كه در خطبه قابل دقت است، فرمايش آن حضرت نسبت به ارث زنان مى‏باشد: «نواقص الحظوظ».

پرسشى كه اين جا مطرح مى‏شود اين است كه چرا زن كمتر از مرد ارث مى‏برد؟ آيا اين ظلمى در حق زن نيست؟ آيا اين دليل بر اين نيست كه مردان بر زنان فضيلت دارند؟

قبل از اين كه به تحليل اين پرسش‏ها بپردازيم، بايد بگوييم كه مقسمِ ارث به اين نحو، خالق كائنات و همه موجودات آن، بر نيازهاى همه موجودات خود آگاهى كامل دارد و به اندازه ضرورت، آنها را ارتزاق مى‏كند. در مورد ارث نيز بايد بگوييم كه قانون ارث در اسلام و قرآن نيز بر اساس حكمت، ضرورت و نياز بين زن و مرد تقسيم شده است؛ زيرا خداوند در آخر آيه ارث مى‏گويد: «ان الله كان عليما حكيما» خداوند، دانا و حكيم است. منشأ تقسيم ارث در اسلام، علم و حكمت و مصالح زن و مرد مى‏باشد و خداوند هرگز در مورد زن ستم را روا نمى‏دارد.

در مورد پرسش‏ها بايد بگوييم:

الف) اين قانون كه سهم مرد، برابر سهم دو زن مى‏باشد، در همه مسائل ارث كليت ندارد و در مواردى استثناء مى‏خورد، از جمله: 1- اگر وارث ميت، فقط پدر و مادر و يك پسر باشد، مال شش قسمت مى‏شود، چهار قسمت را پسر و هر يك از پدر و مادر، يك قسمت مى‏برند.

2- اگر ميت، چند برادر و خواهر مادرى داشته باشد، مال به طور مساوى ميان آنان تقسيم مى‏شود.

3- سهم‏الارث فرزندان برادر و خواهر مادرى ميان زن و مرد، مساوى تقسيم مى‏شود.

4- اگر وارث ميت، منحصر به جد و جده مادرى باشد، مال ميان آن دو مساوى تقسيم مى‏شود.

5- اگر وارث ميت، هم دايى و هم خاله باشد و همه آنها پدر و مادرى يا پدرى، يا مادرى باشند، مال به طور مساوى بين آنان تقسيم مى‏شود.

ب) برترى سهم الارث مرد بر زن، براساس كرامت مرد نيست. نظام ارزشى اسلام بر تقوا استوار است؛ نه مرد بودن يا زن بودن. در مواردى كه مرد دو برابر زن ارث مى‏برد، بدان جهت است كه معمولاً زنها كه اداره شئون خانواده را به عهده مى‏گيرند از شركت دائمى در مسائل اقتصادى جامعه و ورود در انواع گوناگون آن معذور مى‏باشند. لذا تهيه وسايل معيشت آنان بر مردان واجب است و اين مردان هستند كه بار سنگين مخارج و اداره امور خانواده را به دوش مى‏كشند و زنان تحت تكفل مردان مى‏باشند. از طرف ديگر، مردان در معرض نوسانات اقتصادى، از نظر سود و زيان، بيش‏تر قرار مى‏گيرند؛ اينها مسائلى است كه در روايات نيز بدان اشاره شده است.

از امام صادق عليه‏السلام سؤال شد: چرا زن يك سهم ارث مى‏برد و مرد دو سهم؟ آن حضرت فرمود: زيرا جهاد و پرداخت نفقه بر زن واجب نيست؛ در حالى كه بر مردان واجب است.

امام رضا عليه‏السلام فرمود: علت آن كه بهره زنان از ارث، نصف بهره مردان مى‏باشد، اين است كه زن، جزء عائله مرد است؛ اگر محتاج باشد بر عهده مرد است كه نفقه و ساير مخارج او را بدهد و بر زن چنين چيزى واجب نيست. از اين جهت، حق مرد بيش‏تر است و در اين رابطه خداوند متعال فرموده است:

«...الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللّه‏ُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ...»(69)

عبدالله بن سنان مى‏گويد: به ابوعبدالله گفتم: به چه جهت زنان نصف مردان ارث مى‏برند؟ آن حضرت فرمود: بدين جهت كه خداوند مهريه را براى زنان قرار داده است.(70)

مردان، مالكيت بيش‏تر و بهره كم‏ترى دارند و زنان بالعكس‏اند

در يك بررسى ساده و مقايسه بين سهم الارث زن و مرد، به اين نتيجه مى‏رسيم كه اگر تمامى ثروت دنيا به وسيله ارث به نسل بعد منتقل شود، تدبير «دوثلث» (3 - 2) ثروت جهان به دست مردان قرارگرفته و تدبير «ثلث ديگر» (3 - 1) در اختيار زنان مى‏باشد؛ البته اين كسرى و كمبود مقطعى در ارث زن از جهات مختلف جبران شده؛ زيرا خداوند متعال به مردان دستور داده است كه درباره زن‏ها به عدالت و مهربانى رفتار كنند و نفقه و ساير نيازهاى آنان را برآورند كه اين امر موجب شركت بيش‏تر زنان در دو ثلث مردان خواهد شد؛ به اضافه اين كه مهريه‏اى كه زن به مقدار عادلانه از مرد مى‏گيرد، مى‏تواند نوعى جبران سهم‏الارث او باشد. پس زنان كه مخارجشان بر عهده مردان است، در واقع از يك ثلث سهم مردان هم بهره‏ور مى‏شوند و آن را به خود اختصاص مى‏دهند و ثلث خود را هم دراختيار دارند و كسى نمى‏تواند آن را از آن‏ها بگيرد. در نتيجه مرد و زن در مالكيت و مصرف، عملاً عكس يكديگرند؛ يعنى مرد مالكيت بيش‏تر دارد (دو ثلث) و عملاً بهره كمترى را مى‏برد، چون يك ثلث خود را در مورد همسر و خانواده مصرف مى‏كند و زن مالكيت كمتر دارد، ولى بهره بيش‏ترى مى‏برد؛ زيرا زن در مال خود و صرف آن، مستقل الاراده است و شوهر نمى‏تواند دخالتى داشته باشد.

4- پرهيز از زنان بد

چهارمين نكته كه بايد در فرمايش حضرت على عليه‏السلام به آن اشاره كرد، جمله «فاتقواشرار النساء» است. بديهى است وقتى زنى از حالت طبيعى خودش كه همان اعتدال باشد، خارج شود و به زن شرورى تبديل شود فاجعه بزرگى مى‏آفريند، چون زن بيش‏تر يا بهتر مورد طمع شيطان قرار مى‏گيرد. امام صادق عليه‏السلام فرمود: «استعيذوا بالله من شرار نسائكم»(71)؛ از زن‏هاى بدتان به خدا پناه ببريد. نيز فرمود:«اغلب الاعداء للمؤمن زوجة السوء»(72)؛ چيره‏ترين دشمن مؤمن، همسر بد اوست. اين فرمايش آن حضرت را نبايد نكوهش و مذمت زنان قلمداد كنيم؛ زيرا بيان شد كه مقصود فقط زنانى هستند كه حالت اعتدال را از دست داده باشند و به صورت شرور و بد درآمده باشند و اين فرمايش فقط به همين دسته از زنان شامل مى‏شود، نه كل زنان.

5- نقد تفكر فمينيسم

پنجمين نكته مربوط مى‏شود به جمله «وكونوا من خيارهن على حذر و لا تطيعوهن فى المعروف حتى لا يطمعن فى المنكر».

در واقع، جمله «ولا تطيعوهن...» مفسر جمله «وكونوا من خيارهن على حذر» مى‏باشد؛ يعنى حذر و پروا ومراقبت داشتن از زنان نيك در اين است كه مردان بالاستقلال از آنها اطاعت نكنند؛ زيرا اين كار منجر مى‏شود به اين كه صفت طمع در زنان بروز كند و در منكرات از مردان بخواهد از او اطاعت كند.

ابن ابى الحديد مى‏گويد: «و ليس بنهى عن فعل المعروف و انما هو نهى عن طاعتهن، اى لا تفعلوه (المعروف) لاجل امرهن لكم به بل افعلوه لانه معروف(73)»، حضرت على عليه‏السلام انجام دادن فعلِ معروف را منع نكردند، بلكه اطاعت كردن از آنها را منع كردند. يعنى انجام ندادن معروف به سبب دستور زنان است. معروف را بايد انجام داد. براى اين كه معروف است.

وصيت نامه 31.

«... و إياك و مُشاورة النساء فانَّ رِاْيَهُنَّ الى أَفْن، و عزمَهُنَّ الى وَ هن، واكْفُفْ عَلَيهِنَّ من ابصارهن بحجابك اياهن، فان شدة الحجاب أبقى عليهن، و ليس خُروجُهُنَّ بأشد من ادخالك من لا يُوْثَقُ به عليهن، و ان استطعت الاّ يعرفن غيرك فافعل و لا تُمَلِّك المرأة من أمرِها ماجاوَزَ نَفْسَها، فإن المرأة ريحانة و ليست بقهرمانة و لا تعد بكرامتها نفسها، ولا تطمعها فى ان تشفع لغيرها...»(74)

از مشورت با زنان بپرهيز كه راى آنها سُست و تصميم آنان ناپايدار است. در پرده حجاب نگاهشان‏دار؛ زيرا سخت‏گيرى در پوشش عامل شخصيت سلامت و استوارى آنان است. بيرون رفتن زنان بدتر و شديدتر از آن نيست كه افراد غير معتمد (غير صالح) را در ميان آنها بياورى، و اگر بتوانى به گونه‏اى زندگى كنى كه غير تو را نشناسند چنين كن، كارى كه برتر از توانايى زن است به او وامگذار؛ كه گلى بهارى است نه پهلوانى سخت كوش. مبادا در گرامى داشتن او زياده‏روى كنى و آنها را به طمع وادار مكن كه براى ديگرى شفاعت كند.


نكات قابل توجه در وصيت مشورت با زنان

اولين بخش فرمايش حضرت على عليه‏السلام در اين وصيت، به مشورت نكردن با زنان تعلق دارد: «و اياك و مشاورة النساء فان رايهن الى افن و عزمهن الى و هن»

در اين جا اين سؤال مطرح است كه با زنها مشورت كردن فايده‏اى ندارد و زيان دارد، يا مشورت با آنها در بعضى موارد زيان دارد؟ چرا بايد مشورت با زنان كه يك عضوى از جامعه هست درست نباشد؟ چرا بايد تصميم آنها ناپايدار باشد؟

در جواب اين سؤال بايد بگوييم كه مشورت با زنان به طور مطلق (يعنى در همه امور، چه امورى مربوط به خانه و نظم و انضباط آن و چه امورى مربوط به روابط با جامعه و افراد آن و مسائل روز زندگى جز امورى مربوط به مسائل حادى همچون امور سياسى كشور و مديريت آن، جنگ و صلح...) نبايد اشكالى داشته باشد؛ زيرا مشاهده مى‏شود كه در مسائل روز زندگى (خريدن وسايل خانه و كيف بچه‏ها، اجاره كردن خانه مناسب...) همه با زنان خود مشورت مى‏كنند و حتى آنها پيشنهادهاى مفيدى هم ارائه مى‏دهند؛ گرچه بايد تصميم نهايى در دست مرد باشد تا بتواند با درايت و مديريت سياسى خودش، تصميم بگيرد. مشورت با زنان فقط در امورى كه درايت و تدبير كافى مى‏طلبد، همچون امور سياسى كشور، مديريت كشور، مسائل مربوط به جنگ و صلح...، درست نخواهد بود و به آخر نمى‏رسد و در وسط راه دچار خرابى مى‏شود و موجب «افن»(75) مى‏شود. در نتيجه، وقتى رأى و تدبير آنها در اين جور مسائل سودى نداشته باشد، طبيعتا تصميم آنها كه درجه بالاتر و مرحله آخر رأى و تدبير است درست نخواهد بود و باعث «وهن»(76) مى‏شود. به اين ترتيب، مشورت با زنان، دو خصيصه آن (أفن و وهن) بر مى‏گردد به امورى هم چون امور سياسى كشور، مديريت كشور و جنگ و صلح.


اهميت و فايده حجاب

دومين نكته‏اى كه در وصيت حضرت على عليه‏السلام به آن اشاره شده، حجاب و اهميت و فايده آن است، «واكفف عليهن من ابصارهن بحجابك اياهن فان شدة الحجاب ابقى عليهن».

در اين بخش از فرمايش آن حضرت، به فلسفه حجاب اشاره شده است؛ يعنى رعايت كردن حجاب اسلامى باعث دوام، استوارى و سلامتى زنان خواهد بود؛ يعنى زن در سايه حجاب به تكامل مى‏رسد. خداوند در قرآن به پيامبر مى‏فرمايد:

«يا ايها النبى قل لأزواجك و بناتك و نساء المؤمنين يُدْنين عليهن من جلابيبهن ذلك أدنى ان يُعْرَفْنَ فلا يُؤْذَين و كان الله غفورا رحيما»

«اى پيامبر، به همسران و دخترانت و زنان مومنان بگو: جلباب‏ها (روسرى‏هاى بلند) خود را بر خويش فرو افكنند، اين كار براى اين كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند بهتر است. خداوند همواره آمرزنده رحيم است.(77

حجاب باعث مى‏شود زينت زن، اعم از ظاهرى و باطنى، دست نخورده باقى بماند؛ زينتى كه بايد فقط شوهر از آن لذت ببرد. قرآن مى‏فرمايد: «وَقُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ مَا ظَهَرَ مِنْهَا...لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.»

«(اى پيامبر) به زنان با ايمان بگو چشم‏هاى خود را (از نگاه هوس آلود) فروگيرند و دامان خويش را جز آن مقداركه نمايان است آشكار ننمايند... تا رستگار شويد».(78)

نگه‏داشتن حريم خانواده

سومين نكته‏اى كه در فرمايش حضرت على عليه‏السلام مشاهده مى‏شود، راه ندادن افراد غير معتمد و غير صالح به حرمسرا است: «وليس خروجهن(79) بأشد من إدخالك من لا يوثق به عليهن و ان استعطت الا يعرفن غيرك فافعل».


رعايت حال زنان

چهارمين نكته اين است: كارى كه برتر از توانايى زن است به او وامگذار: «و لا تملك المرأة من امرهاما جاوز نفسها، فان المراة ريحانة، وليست بقهرمانة».

ابن ابى الحديد در اين باره مى‏گويد: اى لا تدخلها معك فى تدبير و لا مشورة؛ زنان را در تدبير و مشورت دخالت ندهيد.

اين سخن خيلى با تعليل نمى‏سازد؛ زيرا در تعليل آمده است: «فان المرأة ريحانة وليست بقهرمانة» كه اين جمله بيش‏تر به ضعف قوه جسمانى و روانى او اشاره دارد.

نقد تفكر فمينيسم

آن حضرت مى‏فرمايد: «و لا تعد بكرامتها نفسها»؛ در گرامى داشتن زن، زياده‏روى نكن.

اين سخن، اصل احترام گذاشتن به زن را نفى نمى‏كند كه منافات داشته باشد با قرآن؛ بلكه اشاره دارد به زن‏سالارى و اصالت دادن به زن در همه موارد.

ايجاد طمع در زنان

آن حضرت مى‏فرمايد: «ولا تطمعها أن تشفع لغيرها»؛ آن‏ها را به طمع ورزيدن عادتشان ندهيد كه براى ديگران شفاعت كنند، زيرا كسى كه اين كار را انجام دهد پيامدهاى زير را به دنبال دارد. الف) اين كار به بى‏غيرتى مى‏انجامد؛ زيرا باعث مى‏شود كه زن، غير تو را بشناسد و نيز ديگران او را بشناسند كه اين كار در بخش قبلى (وان استطعت الاّ يعرفن غيرك فافعل) مورد منع قرار گرفته است.

ب) ممكن است از اين افراد (كسانى كه به زن مراجعه كنند و زن براى آنها شفاعت كند) افرادى غيرصالح و غيرمعتمد باشند (كه قرآن درباره آنها مى‏گويد: «... فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ ...»(خطاب به زنان پيامبر) به وسيله كلام خضوع نكنيد (به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوييد) كه بيمار دلان در شما طمع كنند(80))؛ كه در اين صورت است كه زنان مورد شهوت قرار مى‏گيرند.

ج) به ضرر و زيان زن و مرد تمام مى‏شود. حضرت على عليه‏السلام فرمودند: زن بايد سه صفت داشته باشد: بخل، تكبر، جبن. اين سه صفت باعث مى‏شود مرد بيگانه را به حريم و خانه خودش راه ندهد و اموال خود و شوهرش را حفظ كند و نيز از چيزى كه به آبروى او لطمه بزند، فاصله بگيرد.

د) زن سالارى و اطاعت از زن باعث مى‏شود زن در منكرات و غير معروف، طمع پيدا كند. نيز امكان دارد كه ناروا در حق كسى شفاعت كند. چون از روى احساسات و عواطف خواهد بود.


حكمت 124: «غيرة المرئة كفر و غيرة الرجل ايمان»(81)

غيرت زن، كفر و غيرت مرد، ايمان است.

غيرت زنان

غيرت زن به طور مطلق و همه جا كفر نيست. در برابر بيگانه و كم و كاستى‏هاى زندگى غيرت از خود نشان دادن كفر نيست، بلكه فعلى پسنديده است. لذا بايد بگوييم منظور، آن غيرتى است كه زن در مقابل شوهر خودش و در برابر خواهشات او از خود نشان مى‏دهد.


حكمت 234(82)

«خيار خصال النساء شرار خصال الرجال: الزهو، والجبن، و البخل فاذا كانت المرئة مزهواً لم تُمَكِّنْ من نفسها، و اذا كانت بخيلة حفظت مالها و مال بعلها، و اذا كانت جبانة فرقت من كل شى يعرض لها»

(برخى) نيكوترين خلق و خوى زنان، زشت‏ترين اخلاق مردان است، (مانند) تكبر، ترس و بخل. هرگاه زنى متكبر باشد، بيگانه را به حريم خود راه نمى‏دهد، و اگر بخيل باشد اموال خود و شوهرش را حفظ مى‏كند و چون ترسان باشد، از هر چيزى كه به او (به آبروى او زيان رساند) عارض شود، فاصله مى‏گيرد.


صفات پسنديده زنان

در اين حكمت چند نكته قابل بررسى است.

الف) تكبر بذاته در انسان چيز پسنديده‏اى نيست و فقط شايسته خداى متعال مى‏باشد. در شرايطى انسان ناچار است كه حالت تكبر به خودش بگيرد؛ مثلاً تكبر در برابر كسى كه متكبر باشد، نه فقط جائز مى‏باشد، بلكه عبادت به حساب مى‏آيد: «التكبر مع المتكبر عبادة».

تكبر زنان در برابر مردان بيگانه، صفتى پسنديده است؛ زيرا اگر زن در گفتار و رفتار خودش، صفت تواضع و نرمى از خود نشان بدهد، مورد طمع افراد غير صالح و مريض القلب قرار مى‏گيرد. خداوند دراين‏باره مى‏فرمايد:

«يَا نِسَاءَ النَّبِىِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنْ النِّسَاءِ إِنْ اتَّقَيْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ ...»

اى همسران پيامبر، شما همچون يكى از زنان معمولى نيستند اگر تقوى پيشه كنيد، پس خضوع در گفتار نداشته باشيد (به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوييد) كه بيمار دلان در شما طمع نكنند.(83)

اين حالت خضوع دقيقا عكس آن حالتى است كه اميرالمومنين در كلام خود، به زنان سفارش مى‏كنند.(84)

ب) در مورد بخل بايد بگوييم، اگر منظور بخل در حفظ آبرو و ناموس باشد، عملى است پسنديده. نيز اگر براى اين باشد كه مال شوهرش را حفظ كند، امرى پسنديده و مقصود كلام حضرت اميرالمومنين عليه‏السلام است.

ج) در مورد جبن بايد بگوييم به طور عموم، صفت پسنديده‏اى براى زن به حساب مى‏آيد؛ چون با طبع زن سازگار است؛ مگر اين كه بگوييم راه اعتدلال (ما بين الجبن و الشجاعة) در مورد او پسنديده باشد.


نامه 14(85)

... ولا تهيجوا النساء بأذى، و ان شَتَمْنَ أعراضَكُمْ، و سَبَبْنَ أمَرَائَكُمْ فإنَّهُنَّ ضَعِيفات القُوَى و الأنْفُس و العقُول، إنْ كُنَّا لَنُؤْمَر بالكفّ عنهم و إنهنّ لمُشْركات، و...

زنان را با آزار دادن تحريك نكنيد، هر چند آبروى شما را بريزند، يا اميران شما را دشنام دهند، كه آنان در نيروى بدنى و روانى و تدبير كم توانند. در روزگارى كه زنان مشرك بودند مامور بوديم دست از آزارشان برداريم.


ويژگى‏هاى زنان

حضرت على عليه‏السلام تفاوت‏هاى زن بامرد را متذكر مى‏شود و مى‏فرمايد: به زنان اذيت نكنيد؛ هر چند آبروى شما را بريزند و به اميران شما دشنام دهند. و بعد علت مطلب را بيان مى‏كند. اولين نكته‏اى كه در اين رابطه بيان مى‏كند، ضعيف بودن زنان از حيث قواى جسمى (ضعيفات القوى) است. دومين نكته اين است كه مى‏فرمايد آنها از حيث روانى(86) ضعف دارند. (ضعيفات‏الانفس) و زودتر از مردان، احساساتى مى‏شوند و تحت تاثير قرار مى‏گيرند. در سومين نكته به ضعيف بودن آنها از حيث عقل، اشاره شده است(ضعيفات‏العقول). در مورد اين مطلب، در خطبه 80 بحث كرديم و گفتيم آنها در جنبه تدبيرى عقل، ضعف دارند، نه در جنبه فهم و ادراك. قرآن در اين مورد مى‏فرمايد: «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللّه‏ُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ»(87)

مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، به سبب برترى‏هايى كه خدا براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است.


خطبه 153

... و ان النساء هَمُّمُنَّ زينة الحياة الدنياء و الفساد فيها...

و زنان تمام همتشان آرايش زندگى و فساد در آن است.


آرايش زنان

در اين جا بايد چند نكته را در نظر بگيريم

اوّلا اين قاعد كليت ندارد؛ چه بسا زنهايى كه اين صفات را ندارند.

ثانيا، ظاهرا مخاطب حضرت على عليه‏السلام همه زنان مى‏باشند؛ ولى اين، صفت زنانِ بى ايمان و بى‏پروا مى‏باشد.

ثالثا، با توجه به كلمه نساء كه شامل اكثر و غالب زنان مى‏شود (به استثناء زنان والامقام مانند حضرت زهراء، زينب كبرى...) ممكن است بگوييم زن ها زينت در زندگى را دوست دارند و شايد تا حد طبيعى با پوشش اسلامى مشكلى هم نداشته باشد؛ ولى اين جا ممكن است كه زينت كردن از حد طبيعى آن بيش‏تر شود به طورى كه باعث فساد در جامعه شود.


حكمت 238(88)

المرئة شرّ كُلُّها و شرّ ما فيها أنه لابُدَّ منها!

زن، سراپا شر است و شر بالاتر اينكه چاره‏اى جز بودن با او نيست.

مسئوليت پذيرى

شايد ابتدا به ذهن ما خطور كند كه زن وجودى است مملو از شر و زشتى (به معناى فلسفى آن) كه البته در بحثهاى گذشته بيان كرديم او همانند مرد، موجودى با احترام مى‏باشد و شر نيست؛ بلكه باعث به وجود آمدن خيرها است.

معناى مورد نظر در حكمت مذكور مساوى است با ضرب‏المثل فارسى كه مى‏گويد:

«زن و فرزند دردسر است و بى دردسر هم نمى‏شود زندگى كرد.» يعنى ازدواج و زن مسئوليت‏آور است و هركس كه مى‏خواهد تن به ازدواج بدهد، بايد مسئوليت آن را هم بپذيرد كه جز اين چاره‏اى نيست.

امام جعفر صادق مى‏فرمايد: «ما احب ان لى الدنيا و ما فيها و انى بت ليلة و ليست لى زوجة»(89) اگر اين جا شر را به همان معناى دقيق آن بگيريم كاملاً با قرآن در تضاد خواهد بود، زيرا قرآن، زن را باعث تسكين و آرامش مرد مى‏داند و خداوند ميان او و شوهرش مودت و رحمت قرار داده است. خداوند مى‏فرمايد:

« وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(90)

و از نشانه‏هاى او اين است كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد، در اين نشانه‏هايى است براى گروهى كه تفكر مى‏كنند.

همچنين امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «اكثر الخير فى النساء»(91)؛ بيش‏ترين خوبى‏ها در زنان است.


حكمت 136

... وَ جِهادُالْمرأَةُ حُسْنُ التَّبَعُّلِ(92)

و جهاد زن، نيكو شوهردارى است.


اهميت شوهردارى

علامه طباطبايى در اين مورد مى‏گويد:

«اسلام محروميت‏هاى زنان را مانند محروميت از جهاد در راه خدا بدون عوض و جبران به مثل نگذاشته، بلكه كمبود آن رابه معادل آن در فضيلت و مزيت (كه واقعا مفاخرى هستند) تدارك نموده، مثلاً نيكو داشتن شوهر را معادل جهاد قرار داده؛ اين كارها و اين‏گونه مزايا چه بسا براى ما كه بازار فاسد زندگانى ما را احاطه كرده، ارزشى نداشته باشد؛ ولى در نظر اسلام (بازار حقايق) كه هر چيز را به بهاى حقيقى آن مى‏سنجد و فضائلى را كه مرضى خداست مى‏جويد، خداوند تعالى نيز هر چيز را به ارزش آن مقدر فرمود و راه مخصوص هر كس را جلوى پاى وى نهاده و او را ملتزم به آن راه ساخته و قيمت هركس را معادل خدمات انسانى وى و به وزن اعمال او قرار داده، پس در اسلام شهادت در ميدان نبرد و گذشت از خون رنگين (با تمام فضيلتى كه دارد) بر نيكوشوهر دارى كردن زن رجحانى ندارد و حاكم كه چرخ زندگى اجتماع را مى‏چرخاند، يا قاضى كه بر مسند قضاوت تكيه مى‏كند، بر زنى كه خانه‏دار است مايه افتخارى ندارد.(93

حكمت 61

المرئة عقرب حلوة اللبسة(94)

زن (همانند) عقربى است كه گزيدنش شيرين است.


خلاصه
1ـ مكتب‏هاى غير اسلامى، زن را موجودى پست و فرومايه، دام شيطان و حيوان بهره ده... مى‏دانند.

2ـ اسلام زن را همچون مرد، موجودى محترم و باعث به وجود آمدن خيرها مى‏داند.

3ـ اسلام، ملاك برترى را جنسيت نمى‏داند؛ بلكه ملاك برترى در اسلام، ايمان و اعمال صالح مى‏باشد.

4ـ نقصان ايمان در زنان به معناى نقصان عمل آنان است و هيچ ربطى به ضعيف بودن عقيده و معرفت ندارد.

5ـ نقصان عقل زنان به معناى ضعيف بودن جنبه تدبيرى عقل در زنان است و هيچ ربطى به ضعيف بودن قوه ادراك و فهم ندارد.

6ـ نقصان حظوظ به اين معنا است كه زنان مالكيت كمتر و بهره بيش‏ترى مى‏برند.

7ـ مشورت با زنان در مسائلى كه درايت و تدبير زيادى مى‏طلبد هم چون حكومت، مديريت كشور و جنگ و صلح...، فايده‏اى ندارد.

8ـ رعايت حجاب باعث بقا، دوام ، استوارى و سلامتى زنان مى‏شود.

9ـ افراد مريض و غير صالح را به حريم خانواده راه ندادن باعث حفظ زنان مى‏شود.

10ـ صفاتى همچون تكبر، بخل و ترس شايسته زنان، اما غيرت زن در برابر شوهر صفتى زشت به حساب مى‏آيد.

11ـ زن‏ها را نبايد تحريك كرد. چون از لحاظ جسمى، روانى و تدبيرى ضعيف هستند و زود عكس العمل نشان مى‏دهند.

12ـ زنان زينت كردن را دوست دارند، اما اگر از حد بگذرد باعث فساد مى‏شود.

13ـ شر بودن زن به معناى مسئوليت آور بودن اوست.

14ـ اگر چه زنان از جهاد فى سبيل الله محروم هستند، اما نيكو شوهر دارى كردن براى آنها جهاد به حساب مى‏آيد و پاداش جهاد را دارد.

 


منابع و مآخذ
منابع و مأخذ

1ـ قرآن .

2ـ نهج البلاغه .

3ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، دار الجليل، بى تا.

4ـ المفردات فى غريب القرآن، راغب، اصفهانى، دفتر نشر الكتاب، چ 1، 1404.

5ـ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم،حسن، المصطفوى، مركز نشر كتاب تهران، 1300

6ـ شرح نهج البلاغه، ميثم بن على، بحرانى، مؤسسه فقه الشيعه بيروت، 1378.

7ـ ترجمه و شرح نهج البلاغه، محمد تقى، جعفرى.

8ـ زن در نهج البلاغه، نصرت اللّه‏، جمالى، انتشارات مهديه قم، چ 1، 1381.

9ـ زن در آينه جلال و جمال، عبداللّه‏، جوادى آملى، نشر فرهنگى رجا، چ 5، 1375.

10ـ مصادر نهج البلاغه، عبد الزهراء، الحسينى، الخطيب، دارالاضواء،1405.

11ـ الحياة، محمدرضا و محمد و محمود، حكيمى، دارالاسلاميه بيروت، 1409هق.

12ـ منهاج البراعه، حبيب اللّه‏، خوئى، المكتبة الاسلاميه، تهران، 1397 ق.

13ـ المعجم المفهرس، محمد، دشتى، انتشارات پرهيزكار، قم، چ1 1379.

14ـ كتاب تمدن اسلام، گوستاولوبون ، ترجمه سيد محمد تقى، مطبع مجلس، بى تا

15ـ تاريخ تمدن، ويل، دورانت، ترجمه، احمد آرام و ديگران، سازمان انتشارات آموزش انقلاب اسلامى 70-1347

16ـ لذات فلسفه، ويل، دورانت، انتشارات علمى و فرهنگى، 1374.

17ـ درآمدى بر نظام شخصيتت زن در اسلام، محمد رضا، زيبايى نژاد و محمد تقى، سبحانى، دارالنور، چاپ دوم، 1379.

18ـ من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، تحقيق على اكبر غفارى، جامعه مدرسين، چ 2، 1404.

19ـ الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين، طباطبايى، مؤسسة النشر الاسلامى، بى تا.

20ـ مجمع البيان فى تفسير القرآن، فضل بن الحسن، الطبرسى، موسسة الاعلمى، چ1، 1415

21ـ تاريخ الامم و الملوك، طبرى، محمد بن جرير، مؤسسة الاعلمى، بى‏تا.

22ـ زن از ديدگاه نهج البلاغه، فاطمه، علايى رحمانى، سازمان تبليغات اسلامى، 1371.

23ـ تحرير المرئة، قاسم امين ، المكتبة الشرفية قاهره بى تا.

24ـ اصول كافى، محمد بن يعقوب، كلينى، دارالاضواء، چاپ سوم، 1405

25ـ زنان از ديد مردان، بنوات، گرى، ترجمه محمد جعفر پوينده، جامى، چاپ اول.

26ـ لبيب بيضون، زن روز، شماره 1116

27ـ شخصيت زن از ديدگاه قرآن، هادى دوست، محمدى، شركت چاپ و نشر بين الملل، چاپ دوم، 1381

28ـ مقام زن در قرآن و نهج البلاغه، سيد جواد، مصطفوى، انتشارات نهج‏البلاغه، چاپ اول، بى‏تا.

29ـ مصطفى محقق داماد، زن روز، شماره 1143.

30ـ تفسير نمونه، ناصر، مكارم شيرازى، دار الكتب الاسلاميه، 1370.

31ـ زن، مهدى، مهريزى، خرم، چاپ 1، 1377

32ـ اسلام و عقايد و آراء بشرى،يحيى، نورى، اسلام و عقايد و آراء بشرى، مؤسسه مطبوعاتى فرهانى، تهران، 1346

پاورقي ها:
1. تاريخ تمدن، ص 519.
2. تفسيرالميزان، ذيل آيات 228-243، سوره بقره
3. تاريخ ويل دورانت، ج 13، ص 405، عصر ايمان.
4. "شخصيت زن از ديدگاه قرآن"، ص 42 .
5. اسلام و عقايد و آراء بشرى، ص 30.
6. همان.
7. تاريخ طبرى.
8. مانو، جمله 140.
9. تاريخ تمدن گوستاولبون، ص 519.
10. بنوات گرى، زنان از ديد مردان، ترجمه محمد جعفر پوينده، ص 7 و 45 و 47.
11. ويل دورانت، لذات فلسفه، ص 148.
12. بنوات گرى، از ديد مردان، ص 8 .
13. 2- همان، ص 57.
14. 3- به نقل از "دكول توفيما رانون".
15. سوره نحل، آيه 58 - 59.
16. سوره تكوير، آيه 8 - 9.
17. سوره احزاب، آيه 35.
18. سوره توبه، آيه 72.
19. سوره آل عمران، آيه 195.
20. سوره نحل، آيه 97.
21. سوره نساء، آيه 124.
22. سوره روم، آيه 21
23. سوره بقره، آيه 187.
24. منابع اين خطبه:
× من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 391، به نقل از پيامبر.
وسائل الشيعه، ج 2، ص 344، ج 20 ص 25، به نقل از پيامبر.
خصائص الائمة، ص 100.
ابراهيم بن هلال ثقفى در كتاب "الغارات". به نقل از شرح ابن‏ابى الحديد، ج 2، ص 35.
ابن قتيبه در "الامامه و السياسة"، ص 154.
طبرى در "المسترشد"، ص 95.
كلينى در "الرسائل". به نقل از كشف المحجه سيدبن طاووس، ص 173.
قوت القلوب، ج 1، ص 282، ابوطالب مكى.
صحيح النجارى، كتاب الحيض، ح 293 و ح 185، در كتاب الصوم.
مسند احمد، ح 8507، از ابو هريره.
25. اصول كافى، ج 2، ص 24، باب "ان الاسلام يحقن به‏الدم...".
26. بنى الاسلام على خمس على الصلاة و الزكاة و الصوم و الحج و الولاية.... اصول كافى، ج 2، ص 18، ح 1 و 3و 5.
27. سوره بقره، آيه 143.
28. ضعيف يعنى در جنبه تدبيرى عقل، به سبب مصالح فراوان، ضعف دارند؛ نه در جنبه فهم و ادراك.
29. خلاف حكمت بودن روشن خواهد شد
30. ر.ك مفردات قرآن راغب اصفهانى، ماده عقل.
31. عن رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : "ما كسب احد اشيئا افضل من عقل يهديه الى هدى او يردّه عن ردى" رأيت العقل عقلين××× فمطبوع و مسموع -- ولا ينفع مسموع ××× اذالم يك مطبوع
32. لسان العرب، ج 9، ص 326، ماده عقل.
33. التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج 8، ص 198-196.
34. زن در نهج‏البلاغه، نصرت الله جمالى، ص 19 به بعد
35. 1 - تحرير المرئة، قاسم امين، ص 17؛ زن روز، مصطفى محقق داماد، شماره 1143 و زن، مهدى مهريزى، ص 44.
36. ر.ك: زن از ديدگاه نهج‏البلاغه، فاطمه علايى رحمانى، ص 114.
37. تفسير الميزان، طباطبائى، ج 2، ص 389.
38. رك: زن از ديدگاه نهج‏البلاغه، فاطمه علايى رحمانى، ص 117 و 128.
39. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، ج2، ص 278.
40. سوره زخرف،آيه 3.
41. سوره بقره، آيه 164.
42. سوره حديد، آيه 17
43. سوره يونس، آيه 100.
44. سوره انفال، آيه 22.
45. سوره بقره، آيه 171.
46. سوره ملك، آيه 10.
47. سوره بقره، آيه 282.
48. مقام زن در قرآن و نهج‏البلاغه، سيد جواد مصطفوى، ص 28-30.
49. معناى ضلال در لغت، اين طور آمده است: الضلال والضلالتر ضد الهدى و الرشاد: گمراهى و به بيراهه رفتن. لسان العرب، ج 8، ص 79، ماده "ضلل". بنابراين، ترجمه آيه به اين قرار است: اگر يكى از آنها (به خاطر عواملى تحت تاثير قرار گرفت) منحرف و گمراه شد و به بيراه رفت دومى او را تذكر دهد.
50. ترجمه: آيا كسى را كه در لابلاى زينت‏ها پرورش مى‏يابد و به هنگام جدال قادر به تبيين مقصود خود نيست (فرزند خدا مى‏خوانيد).
51. الميزان، سيد محمد حسين طباطبايى، ج 18، ص 90 و مجمع‏البيان، طبرسى، ج9، ص 74.
52. سوره يونس، آيه 6.
53. ترجمه: در آمده، و شد شب و روز، و آنچه خداوند در آسمانها و زمين آفريده، آيات (و نشانه‏هايى) است براى گروهى كه پرهيزگارند.
54. سوره فصلت، آيه 53.
55. ترجمه: به زودى نشانه‏هاى خود را در اطراف جان و درون جهان شان به آنها نشان مى‏دهيم تا براى آنان آشكار گردد كه او حق است؛ آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است.
56. تفسيرالميزان، طباطبايى، ج 18 ص 141؛ ترجمه و شرح نهج‏البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 11، ص 290-299، لبيب بيضون،زن روز، شماره 116؛ زن در آئينه جلال و جمال، عبدالله جوادى آملى، ص 185.
57. لسان العرب، ابن منظور، ج9، ص 29-326.
58. در لغت و قرآن به معناى فهم آمده است ، قرآن مى‏گويد: "يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه"؛ آيات خدا را مى‏شنوند و بعد از آن كه فهميدند تحريفش مى‏كنند. لسان‏العرب، ابن منظور، ج9، ص 326. ماده عقل.
59. سوره زخرف، آيه 3.
60. سوره بقره، آيه 164.
61. سوره حديد، آيه 17.
62. سوره يونس، آيه 100.
63. سوره انفال، آيه 22.
64. سوره بقره، آيه 171.
65. نهج‏البلاغه، خطبه 113.
66. غررالحكم، ص92، به نقل از: الحياة، ج1، ص 341.
67. راز بقاى انسان در همين با عاطفه بودن زنان نهفته است واين امر خيلى روشن است كه اگر زنان اين جنبه را دارا نمى‏بودند به هيچ زايمانى تن در نمى‏دادند و رنج درد زايمان و بعد از آن را تحمل نمى‏كردند و در نتيجه، هيچ انسانى از اين طريق پا به عرصه حيات نمى‏گذاشت. در واقع، زن باوجود اين عواطف سرشار، باعث بقاى آدميان در طول تاريخ مى‏باشد.
68. سوره بقره، آيه 282.
69. سوره نساء، آيه 34.
70. منهاج البراعه فى شرح نهج‏البلاغه، خوئى، ج 5، ص 305 - 306.
71. كافى، ج5، ص 518، ج 12.
72. الفقيه، ج 3، ص 390، ب 423، ج 4373.
73. شرح ابن ابى الحديد، ج6، ص 214.
74. منابع: محمد بن يعقوب كلينى در كتاب "الرسائل" و ابو احمد الحسن بن عبدالله بن سعيد العسكرى از مشايخ صدوق در كتاب "الزواجر و المواعظ"؛ ـ احمد بن عبد ربه المالكى در "العقد الفريد" - در دو جاى اين كتاب مختصرى از اين وصيت را ذكر كرده است تحت "باب مواعظ الآباء للابناء"؛ ـ شيخ صدوق در كتاب "من لا يحضره الفقيه - البته مقدارى از اين وصيت در جزء 3، ص 362، و در جزء 4، ص 275 - ابن شعبة الحرانى در "تحف العقول"، ص 52 - سيد ابوطالب يحيى بن هارون الحسين الحسنى (متوفاى 424) در كتاب "امالى"، ص 81 و سيد ابن طاووس، در "كشف المحجة الى ثمرة المهجة"، در فصل 153، ص 157.
75. أفن را دو جور مى‏شود قرائت كرد كه در نتيجه، دو معنا دارد:
76. 1ـ أَفْن: يعنى نقص 2. أَفَنْ: يعنى ضعف در رأى؛ (قرائت درست و مدنظر نهج‏البلاغه است.) شرح ابن ابى‏الحديد، ج 16، ص 123 - 126.
77. "وهن" هم به معنى ضعف آمده است. همان.
78. سوره احزاب، آيه 59.
79. سوره نور، آيه 31.
80. حضرت على عليه‏السلام در مورد خارج شدن زنان از خانه مى‏فرمايد: "أما تستحيون و لا تغارون؟! نسائكم يخرجن الى الاسواق و يزاحمن العُلوج"؛ آيا حيا نمى‏كنيد وغيرت نداريد؟! زنانتان به بازارها مى‏روند و در انبوه مردان نامحرم، مزاحمشان مى‏شوند. كافى، ج 5، ص 537، 536، ح 6.
81. سوره احزاب، آيه 32.
82. در غررالحكم، ص 223، آمده است: "غيرة الرجل ايمان و غير المرأة عدوان". تبديل كلمه كفر به كلمه عدوان دلالت مى‏كند بر اين كه مصدر اين حكمت، غير از نهج‏البلاغه است.
83. منابع: ابوطالب مكى در "قوت القلوب"، ج 2، ص 522. با الفاظى متفاوت (شرار خصال النساء خيار خصال الرجال) آمده زمخشرى در كتاب "بيع الابرار"، ج 1، ص 339. آمدى در "غررالحكم"، ص 172. با تغيير كلمه خيار به كلمه خير، ذكر كرده است. در كتاب "روضة الواعظين"، ص 372.
84. سوره احزاب، آيه 32.
85. يعنى تكبر و دو صفت بخل و ترس.
86. منابع: محمد بن جرير طبرى در "التاريخ"، 3282. نضربن مزاحم در "صفين"، ص 203، كلينى در فروع كافى، ج 5، ص 38، كتاب الجهاد؛ مسعودى "مروج الذهب"، ج2، ص 731، احمدبن اعثم الكوفى در كتاب "الفتوح"، ج3، ص 44.
87. در مورد اين تفاوت، كتاب‏هاى مستقلى نوشته شده است.
88. سوره نساء/ آيه 34.
89. غررالحكم آمدى، ص 47. كمى باتفاوت: (المرئة شر كلها و اشر منها أنَّهُ لابد منها)؛ كلينى در فروع كافى، جزء پنجم، مانند اين روايت از حيث معنى و مفهوم از حضرت على نقل مى‏كند.
90. دوست ندارم دنيا و آنچه در آنست براى من باشد، و حال آنكه شبى را بى همسرى سپرى نمايم. كافى، ج 5، ص 329، ح 6
91. سوره روم، آيه 21.
92. الفقيه، ج 3، ص 385، ح 4352.
93. ابن شعبه حرانى، تحف العقول، ص 221؛ شيخ صدوق، كتاب خصال، ج2، ص 162؛ كلينى، فروع كافى، ج5، ص8؛ ابن راوندى، منهاج البراعه، ج3، ص 309؛ ابن مودب، نسخه خطى نهج‏البلاغه، ص322؛ ابن مؤدب، نسخه خطى نهج البلاغه، ص 329؛ آمدى، غرورالحكم، ج 4،ص 264 وج 5، ص19؛ كلينى، فروع كافى، ج1، ص264 وج4، ص 62 وج5، ص9
94. ترجمه تفسيرالميزان، ج4، ص517.
95. منهاج البرائة، ابن راوندى، ج3 ص 279، شرح ابن‏ميثم بحرانى، ج5 ص 272 غررالحكم آمدى، ج1، ص 373.
 
بازگشت