شخصيت وحقوق زن در اسلام- شخصيت زن در بعد مقامات معنوي
مقدمه
شخصيت معنوي زن در اشعار مولانا
نمونه هايي از مقامات معنوي زنان
زن در نگاه عارفان
مادر مظهري از صفات خداوند
فرشته انس
در نتيجه
منابع تحقيق

مقدمه
«الحمد اللّه المتجلّى لخلقه بخلقه»(1)

هر موجود، مظهر نامى از نامهاى الهى است. عنوان تجلى از لطيف‏ترين تعبيرهاى معنوى است كه قرآن كريم و عترت از آن ياد كرده است. چون تجلّى داراى مراتب گوناگون است. تجلى گاهى مايه موت و زمانى مايه حيات مى‏گردد. همانگونه كه مردن تجلى او است، زنده‏كردن نيز تجلى او خواهد بود. و مناسب‏ترين تعبير در جهان امكان عبارت آيت به معناى علامت و نشانه است كه هر موجود به تمام ذات و صفت و فعل خود نشانه خداى بى‏نشان است. و از خود چيزى ندارد. و هركدام مظهر يكى از اسماء قرار مى‏گيرد. و بر اين اساس، ظ‏هور اسماء الهى بر مرد و زن بوده كه از اين جهت تقاوت ميان ذكوريت و انوثيت نخواهد بود. لذا هر كمالى از مبدأ فاعلى تجلّى نموده و در مبدأ قابلى مرد و زن نمى‏شناسد. هر موجودى كه قابليت مظهريت را دارا بو د در آن ظهور مى‏كند. تمام زنها از لحاظ گوهر هستى و از اصل مبدأ قابلى همتاى مردان اند و خلقت هيچ زنى جداى از خلقت مرد نبوده است. واين همتاى بين انسان اول و انسانهاى بعدى فرقى نيست. چنانكه در جهت خلقت، فرق بين اولياء و ديگران نمى‏باشد. امّا در باب امتياز هيچگونه انوثيّت و ذكوريت دخالت ندارد. چنانكه وجود مبارك فاطمه (س) داراى امتيازهاى فراوانى است كه در غير مردان و حتى در بعضى انبياء و اولياء يافت نمى‏شود. از آنجاست وقتى كه بحث پيرامون خلافت الهى مطرح مى‏شود، بسيارى از بزرگان بر اين است كه مقام خلافت به مقام انسانيت است، نه مربوط به شخص، ـ حضرت آدم عليه‏السلام ـ وقتى كه به شخص مربوط نشد، به صيف خاص هم اختصاص ندارد. و منزه از هرگونه جنس و نوع است كه جنس مرد و زن هيچگونه نقشى ندارد. بلكه در حقيقت قابليتها مظهر كمال خواهد بود. «ديگران هم بكند آنچه مسيحا مى‏كرد.». بنابراين تحقيقى كه در بُعد شخصيّت معنوى زن مى‏باشد، تحقيق درباره زنهايى است كه در فرهنگ وحى از آنها به عظمت نام برده شده و در طول تاريخ از آنها به توحيد و يگانه‏پرستى ياد گرديده است. و منابع محورى در اين تحقيق، انديشه عرفانى و اشعار فارسى مولانا بلخى درباره زن، و آيات قرآن كريم و انديشه بعضى از عرفا ديگر مى‏باشد كه به نمونه‏هاى از آن اشاره مى‏گردد.

شخصيت معنوي زن در اشعار مولانا

فهرست مطالب

مولانا بلخى، كه در ادبيات فارسى سراينده اشعارى است كه حقيقت درونى خود را در آينه شعر ظاهر كرده است. كه از آن ميان، ديدگاه او درباره زن مى‏تواند نوعى نماينده تلقى عرفانى و معنوى از زن باايمان باشد كه اغلب تمثيلهاى او به نماد پروازى و سُنبل‏گونه ختم مى‏شود. و او در معرفى زنان نمونه، به زنانى پرداخته است كه در اديان توحيدى از آنها نام برده شد و معرفى گرديده است. و زنانى است كه آواى توحيدى در آنها اثر بخصوص داشته و آن را آموزه جان خود نموده و در خود تحقق بخشيده‏اند. علاوه بر اين، جهت ممتاز وجودى كه بوسيله آن برتر از زنان بوده و از بسيارى مردان نيز بالاتر قرار گرفته‏اند كه به نمونه‏اى از آن اشاره مى‏گردد.

1ـ مريم درس‏آموز مردان و زنان

مولانا، در ميان زنان ممتاز و مشهور به حضرت مريم (س) توجه خاص و نگاه ديگرى دارد كه در مثنوى و شمس، كراراً و جاهاى متعدّدى از آن نام برده است و به نام نيك او اشاره دارد. مريم (س) زنى بود كه بر اثر زهد و عبارت شايستگى‏هاى روحى پيدا كرد كه فرشته وحى بر او ظاهر شد و وجودش زمينه ظهور معجزه الهى و حامله مسيح گشت. مسيحى كه خود برتر از عالم جسم و دنيا بود.(2)

مريم عليهاالسلام در عفاف و پاك‏دامنى تا جاى الگوى نمونه است كه قرآن از آن بخوبى ياد كرده است. و در اين الگوى سرمشق زنان عالم و تاريخ است. مولانا، لحظه آمدن فرشته الهى را كه بر مريم عليهاالسلام ظاهر گرديد هنرمندانه و با يك شيوه مخصوص به تصوير مى‏كشيد، تا پيام خود را درخصوص عفاف و پاكدامنى آن بانوى گرامى به احسن‏ترين وجه به خوانندگان منتقل كند و مى‏گويد: «روح القدس در پيكره مرد جوان در خلوت بر مريم ظاهر مى‏شود. با زيبايى خاص و غير قابل توصيف، كه اگر يوسف او را مى‏ديد، از حيرت ديدارش مانند زنان مصرى دست مى‏بريد. او (فرشته الهى) ناگهان در مقابل مريم (س)  آشكار مى‏گردد. همچون گلى كه از زمين مى‏رويد، و يا همچون خورشيدى كه از مشرق سر در مى‏آورد. مريم عليهاالسلام در آن لحظه عريان سرگرم شستشو است. از ديدن او كه نمى‏داند كيست لرزه بر اندامش مى‏افتد، چون ماهى كه از آب به خشكى افتاده باشد از فساد مضطرب و هراسان مى‏گردد. و در عين بى‏پناهى بخدا پناه مى‏برد. از اين پس مريم عليهاالسلام فقط سرمشق زنان نيست، بلكه انسان كامل و اسوه است كه بايد همه مردان و زنان به او تأسى بجويد»(3)

از اين جهت كه مولانا، در بيان تكريم و تمجيد مريم عليهاالسلام وجود او را واسطه بيان قرار مى‏دهد و به اين مطلب مى‏پردازد كه پناه بردن بحق چه تأثيرها در زندگى دنيوى و اخروى و هنگام مرگ انسان دارد.

مريم عليهاالسلام حامله خود خدا بود.(4) چون در هنگام وضع حمل به اعجاز الهى آب از زير پا روان گشت. و خرماى تازه از درخت خشكيده به زمين ريخت. جريان مريم عليهاالسلام يك جريان عادّى نبود، بلكه مريم جانش را شايسته عنايات خاص الهى كرده بود كه ميوه تازه مى‏آمد. سپس مولانا تذكرى دارد كه مى‏گويد:

«تو هم بيرون رو از آن چرخ و زمين زود كه تا بينى روان از لامكان آب»
«از آن نخلست خرماهاى مريم نه ز اسبابست و زين ابواب آن آب»(5)
مولانا مى‏گويد: يكى از راههاى بنيادين عرفا اعتماد و اطمينان كامل به خداوند است. واين نعمت‏هاى غير مترقّبه‏اى كه براى مريم مى‏رسيد از وثوق و اعتماد كامل مريم به حق بود.(6)

باز مولانا، در مثنوى مى‏گويد: يكى از راههاى تعاليم عرفانى عرفا اظهار نياز و احتياج به درگاه خداوند درخواستنى از روى اضطرار است. اگر بنده سراپا نياز و از روى اضطرار از خدا چيزى بخواهد، گرچه در ظاهر محال آيد ولى حتماً احتياجش برطرف مى‏شود. كه نمونه كامل آن حضرت مريم عليهاالسلام است. كه او سراپا درد و نياز و اضطرار بود كه غوغاى ناپاكى دامن پاك حضرت مريم عليهاالسلام را به پاكى مبدّل كرد. در حالى كه او را متهم به ناپاكى كرده بود، لطف خداوند به مصداق: «امن يّجيب المضطر...» نياز او را برطرف كرد. و طفل نوزاد او در آغوش به سخن آمد دهن بحقايق باز كرد و پاسخ گفت.(7)

و نكته ديگر اينكه، در انديشه مولانا، حضرت مريم عليهاالسلام تنها يك زن متقى و پارسا نيست و از اين ديد نگاه نكرده است كه او اُلگوى زنان و مردان شده است. بلكه او را بعنوان يك انسان كامل و متبلور و متجسّم به فضائل معنوى ديده و او را سرمشق سالكان اعم از زن و مرد مى‏بيند. و در عين اينكه او مادر پيامبر اولوالعزم بود كه اين خود بخشى از منزلت و كمال است، مولانا به مريدان و صاحبان عقل سليم اينگونه اشاره دارد:

شير جان زين مريمان خور چون كه، زاده ثانيى تا چو عيسى فارغ آئى از بنين و از بنات...(8)
 

2ـ حضرت مريم صدّيقه بود

بيان مولانا، كه مى‏گويد حضرت مريم عليهاالسلام فرشته الهى را ديده و حرف او را تصديق نموده و باور كرد، مضمون اين آيه كريمه است كه خداوند فرموده است: «اُمّه صدّيقه»(9) يعنى حضرت عيسى عليه‏السلام داراى مادرى بود كه سخن فرشته را تصديق كرد. و اين قابليت را حضرت مريم عليهاالسلام در اثر ركوع و سجود و خضوع پيدا كرد. تا خداوند اينگونه اوصاف را نشانه وجود او نموده و وسيله ديدن فرشته الهى گرديده و با آنها سخن بگويد. و سخنان آنها را بشنود و تصديق كند: «و صدقت بِكلمات ربها و كانت من القانتين»(10)

سرّى اينكه حضرت مريم عليهاالسلام صدّيقه است، آن است اخبارى كه ديگران باور دارد او هم تصديق كرد. و علاوه بر آن، بلكه او حقيقتى را تصديق كرد كه ديگران باور نداشت. و در نظر ديگران استبعاد داشت. و روى همين انگيزه بود كه دهن به تهمت وى گشود. ولى آن صدّيقه بزرگوار از ديدن فرشته الهى بگفتار او اطمينان پيدا كرد و علامت نطلبيد. از اينجا است كه سرّى صديقه بودن حضرت مريم بخوبى تبيّن نشده است كه شبهه برترى مريم را بر حضرت ذكريا عليه‏السلام مطرح مى‏كند. و مى‏گويد، ذكريا يك نبى بود، بشارت الهى را بدون علامت و نشانه قبول نكرد. و فرمود: «رب اجعل لى آية»(11)

امّا اينكه حضرت ذكريا آيت و نشانه طلب كرد، اين كار، از روى شك نبود. بلكه براى باريافتن به مقام طمأنينه بود. همچنانكه در انبياء ديگر نيز نمونه‏هايى دارد. بنابر اين صدّيقه بودن و مقام والاى حضرت مريم، هيچگونه نقضى بر ديگران وارد نخواهد كرد. فلذاست كه قرآن از آن بعنوان صديقه ياد كرده و مولانا، در بيان شعرى خود از اين صديقه سخن مى‏گويد.

3ـ مادر عيسى عليه‏السلام و كرامت

يكى ديگرى از زنان نمونه كه مقامات معنوى را كسب نموده و وجودشان شايستگى ظهور معجزه الهى را پيدا كرده است، خاله حضرت مريم «مادر حضرت عيسى عليه‏السلام » است. او هم، همزمان با حاملگى مريم، در سنين پيرى و يائسگى به تقدير الهى باردار شد. و پيامبر عظيم الشأن را بدنيا آورد. مولانا در داستان مادر حضرت عيسى عليه‏السلام مى‏گويد: مادر عيسى چون با مريم روبرو مى‏شد، جنين او در شكم، به جنين مريم سر كُرنش و خضوع فرود مى‏برد. وى اين امر خارق العاده را بفراست دريافت و به مريم خبر داد كه در درون او پيامبر الوالعزم است. مريم گفت: من در شكم سجده از طفل خود حس كرده‏ام.(12)

مولانا، پس از اين طرح، ماجراى اشكال مقدر را پيش مى‏آورد كه چگونه مادر عيسى مريم را ديد، در حال مريم عليهاالسلام بعد از آنكه حامله شد به شهر بازنگشت، تا اينكه فارغ شد. بعد اينگونه پاسخ مى‏دهد و مى‏گويد: آنكه اهل خاطر باشد هرچه در آفاق غايب است، او را حاضر مى‏بيند. و با چشم بسته هم مى‏تواند دوست را ببيند.(13)

آن مادران بزرگوار خود نيز بفراست اين حقيقت را دريافته بود كه حامل چه انسانهايى هستند. اين كرامت را اگر نگاه كرده و با معجزه‏اى كه در مردان پيش مى‏آيد. همانند طوفان نوح، ناقه صالح، آتش ابراهيم و... و گر چند معجزه مردان با معجزه زنان قابل مقايسه نيست و معجزه زنان اندك است. ولى اين دو مادر و بانوى بزرگوار در آن شرايط، بنحوى قابليت آنرا پيدا كرده است تا معجزه الهى در وجود آنها ظهور يابد.

شخصيت معنوى زن و مقام واللاى آن در فرهنگ وحى به عظمت ياد شده است. و اختصاص به قرآن ندارد. بلكه در انجيل، تورات و صحف ابراهيم عليه‏السلام نيز مطرح بوده است. و اگر مردان جزء اوليا الهى قرار گرفته است و در زمره صالحان و صدّيقين قرار داشته زنان نيز از اينگونه عظمت برخوردار بوده است. و مقام طمأنينه و يقين نتيجه تهذيب نفس و تزكيه دل و جان است. و اين راهى است كه جامع بين مرد و زن است. نتيجه تهذيب آن است كه انسان را با ماوراى طبيعت مأنوس و از اهل شهود گرداند. بنابراين اگر راه باز است و منحصر هم نيست، پس هيچگونه استبعادى در ديدن مادر عيسى، جنين حضرت مريم را در فاصله دور مكانى و دادن بشارت به مريم از طريق شهودى ندارد.

«فيض روح القدس ار بار مدد فرمايد ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مى‏كرد»

4ـ مادر موسى، محل وحى الهى

تصور عموم و انديشه ظاهر بر آن است كه محل وحى هميشه پيامبران بوده و وحى هم بر پيامبران نازل شده كه همه مرد بوده‏اند. امّا قرآن كريم سخن از آن دارد كه بر زن هم وحى نازل شده است.(14) در داستان شعرى مولانا نيز درباره مادر حضرت موسى عليه‏السلام آمده است كه خداوند بمادر حضرت موسى عليه‏السلام وحى فرستاد كه فرزندت را بدريا بيانداز و اميدوار باش و شيون مكن كه او را بتو بازمى‏گردانم. و هم چنين در داستان مولانا نيز آمده است كه در ابتدا بمادر موسى وحى آمد كه او را بتنور بيانداز. و اين هم زمانى بود كه جاسوسان فرعون تجسس مى‏كرد. و فرمان بدريا انداختن دومين وحى بود كه بر مادر حضرت موسى عليه‏السلام شده است. گر چند قرآن كريم در اين مورد اشاره ندارد. ولى در قصص قرآن، ص 2 اين جريان را مطرح كرده است. و مولانا، نحوه به آتش انداختن و سپس به دريا انداختن آنرا اينگونه آورده است.(15)

امّا بدور از پندار انسانها قرآن كريم از سه زن نمونه نام مى‏برد كه از حريم حق دفاع كردند در حال كه پندار انسانها بر اين است كه ايستادن در برابر ظلم و ستم در شأن مردان است. اين سه زن يك فرستاده الهى از كشتن بدست فرعون نجات داد. خداوند آنها را وسيله تربيت و نجات و نجات از قتل حضرت موسى عليه‏السلام بدست فرعون قرار داده و بعنوان نمونه از آن ياد مى‏كند. اين سه زن، مادر حضرت موسى عليه‏السلام ، خواهر موسى عليه‏السلام و آسيه زن فرعون بود...

خداوند بمادر موسى فرمود، بچه را به دريا بيانداز. و بخواهر موسى دستور داد جعبه را دنبال كن، و در پايان راه به آسيه زن فرعون الهام بخشيد كه بگو: «لاتقتلوه عسى ان ينفعنا او تتخذه ولداً»(16)در نتيجه، عمل‏كرد اسرارآميز اين سه زن، زمينه رشد و تربيت حضرت موسى عليه‏السلام را فراهم كرده تا بساط ظلم فرعون برچيده شد.

5ـ آسيه مشتاق هدايت فرعون

زن در باب تربيت فرزند مظهر ربوبى خداوند است. همانگونه كه مادر نقش مؤثر در تربيت فرزند دارد، در باب تربيت و هدايتگر شوهر به سوى حق نيز سهم بسزايى دارد. مولانا، در اين داستان مى‏گويد: پس از آنكه حضرت موسى عليه‏السلام فرعون را به توحيد و يگانه‏پرستى دعوت كرد، فرعون آن را با همسرش در ميان گذاشت. و پس از آن بخوبى نشان مى‏دهد كه آسيه از چه راههاى عاطفى وارد شده تا فرعون را متقاعد كند كه پيام حضرت موسى عليه‏السلام را قبول كند. و در اين راه در نهايت پافشارى و به فرعون مى‏گويد: «هيچ مى‏دانى چه وعده‏اى به تو رسيده و خداوند تفقدى از ابليسى چون تو كرده است؟ اگر اين دعوت بگوش خورشيد رسيدى در پى اجابت آن سرنگون به زير مى‏آمد» (مولانا، سخنان شورانگيز آسيه را بطور مفصّل آورده كه مجال بيان آن نمى‏باشد) ولى اين تلاش آسيه بجايى نرسيد. براى اينكه فرعون با مشاور نادان خود هامان بشور گذاشت، هامان او را از اين راه باز داشت.(17)

امّا به هر حال كوشش آسيه براى نجات فرعون، يك شيوه تبليغى و تربيتى ظريف است كه در قابل تمثيلها و حكايتها محل درنگ است.

قرآن كريم، زن فرعون را بعنوان نمونه ياد كرده و از جمله شايستگان به شمار مى‏آورد.

و آنكه جوهره اصلى ايمان را در توحيد و يگانه‏پرستى ظهور مى‏دهد، آگاهى او از مسئله تولّى و تبرّى است. يعنى با چه كسى دوست و با چه كسى دشمن باشد. جريان آسيه زن فرعون از حكايت قرآن كريم، بخوبى آشكار مى‏گردد كه او چه دردى داشت و با چه كسى سوز دلش را در ميان مى‏گذاشت. و آن حكايتها را اينگونه بيان داشته است: «پروردگارا پيش خود در بهشت براى من خانه بساز و مرا از فرعون و كردارش نجات بخش و مرا از دست ستمگر برهان»(18)

زن فرعون، سنبُل انسانيت، الگوى شرافت و نماى از موحد خالص و خداجو است. زيرا او در خانه بياد توحيد و يگانگى است كه نه تنها در آن ياد از خداى يكتا نيست، بلكه دشمنى به اين يكتاپرستى داشته و در مقام ستيزه‏گرى به آن پرداخته است. و در آن خانه گفته مى‏شود: «انا ربّكم الاعلى»(19)پروردگار بزرگتر شما منم و با شعار: «ما علمت لكم من اله غيرى»(20)براى شما خداى غير از خود نمى‏شناسم.

و اثرى شايستگى ديگر اينكه، او بعد از آنكه در مناجات با خدايش نجات از فرعون و عمل او مى‏طلبيد، به ن كفايت نمى‏كند كه فقط مرا نجات بدى. و بعد از اين نجات جوار رحمت ابدى او، بهشت را مى‏خواهد. و از طرفى، او با كمال آسايش و راحتى زندگى مى‏كند. ولى اين آسايش، در آن فضاى تاريك جهل، با روح يكتاپرستى و عشق توحيدى سازگارى نداشت. لذاست كه از آن برائت مى‏جويد. و قرآن از او به عنوان الگوى نمونه، اعم از مرد و زن مؤمن ياد مى‏كند و مى‏فرمايد: «ضرب الله مثلاً للذين آمنوا مرأته فرعون...»(21) يعنى زن فرعون مثال براى همه كسانى است كه ايمان آورده است.

6ـ بلقيس و مديريت سالم

مديريت اجتماعى و آيين حكومت‏دار صحيح يكى از اصول اساسى زندگى بشرى و آسايش آن است. زيرا زندگى سالم كه بدور از هرگونه دغدغه‏هاى اجتماعى بوده و امنيّت و آسايش جامعه را بدنبال داشته باشد، نشأت گرفته از مديريت صحيح و سالم مى‏باشد. و مديريت صحيح و سالم است كه جامعه در سايه آن بكمال رسيده و سعادت خود در مى‏يابد.

مولانا، از ميان قصه‏هاى قرآنى، به داستان ملكه سباء پرداخته است. و به نمونه‏هايى از مديريت سالم اشاره كرده است. كه از آن ميان مديريت صحيح بلقيس اين است كه بيان‏گر عقل سليم او مى‏باشد. پس از آنكه حضرت سليمان عليه‏السلام نامه باو فرستاده و او را به يكتاپرستى دعوت نمود، او بدون اينكه عكس‏العمل بى‏مورد از خود نشان دهد و دعوت‏نامه حضرت سليمان عليه‏السلام را منافى با مقام خود بداند، از راه صحيح وارد شده جريان نامه را با مشاورين در ميان گذاشت. و سپس از راهى وارد مى‏شود تا حقانيت حضرت سليمان را آزمايش نمايد. و بفهمد كه واقعاً او فرستاده مى‏باشد و او را به يكتاپرستى مى‏خواند، يا اينكه از حقيقت برخوردار نبوده و چشم طمع به قدرت و حكومت او دارد. و براى روشن شدن حقيقت، در مرحله اول هدايايى به حضرت سليمان فرستاد، تا بداند كه او چگونه عكس العمل از خود نشان مى‏دهد. و اگر هدايا را پذيرفت و خوشحال شد، معلوم است كه دعوت او براى يكتاپرستى نبوده بلكه براى طمع‏ورزيهاى دنيايى بوده است. و در اين صورت بايد با تدبير ديگر وارد كار شد. وقتى كه هدايا بدست حضرت سليمان عليه‏السلام مى‏رسيد، نه تنها از آن استقبال نكرده بلكه به فرستاده بلقيس مى‏فهماند كه ما اهل اين گونه كارها نيستيم، اگر شما از اينگونه هدايا لازم داشته باشيد، بهتر از آن را به شما خواهيم داد. آنگاه است كه بلقيس به حقيقت رسيده و به او را فرستاده يكتا دانسته و بر آن شد كه نزد حضرت سليمان برود. از اينجاست كه مولانا مى‏گويد:

رحمت صد تو بر آن بلقيس باد
كه خدايش عقل صد مرده نداد(22)

عقل مرده در بيت مولانا، حكايت از مضمون حديثى دارد كه از انسان جاهل و بى‏تدبير به مرده ياد كرده است: «العاقل احياء بين الاموات».(23)

و كلمه «صد» نشانه كثرت است. يعنى چه بسيار انسانهايى كه از عقل سليم برخوردار نبوده و تدبير عاقلانه نداشته است. و صد رحمت بر اين بلقيس باد كه از راه عقل وارد شده و عمل عاقلانه از خود بر جا گذاشت. و ديگر اينكه، ستايش عقل بلقيس از اينجا پيداست كه در محدوده حواس ظاهرى گرفتار نشد و در هُدهُد حقيقت را فراتر از ظاهر دريافت.(24)

امام خمينى رحمه‏الله كه خود از سالكان وارسته و عاشق كوى وصال حق بود، با رياضتهاى صحيح انسانى به حقيقت رسيد. محبوب خود را دريافت و بكمال به او ايمان آورد. مقامها و نام نشانهاى دنياى او را مسير منحرف نكرد، تا اينكه با كمال اطمينان به سوى حق شتافت. او رسيدن به اين آرزوى عاشقانه، آنرا تشبيه بكار رسيدن بلقيس و بارگاه حضرت سليمان مى‏كند و مى‏فرمايد:

«گر بار عشق را رضا مى‏كشى        چه باك خاور بجا نبود و باختر نبود
بلقيس‏وار گر در عشقش نمى‏زدم     ما را به بارگاه سليمان گذر نبود»(25)
نامه حضرت سليمان عليه‏السلام كه وعده‏اش با وعيد آميخته بود و تمديدش با نويد همراه بود، به ملكه سباء رسيد. او براى پذيرش حق آماده شد. در حالى كه آن زن قدرتش از سلاطين ديگر كمتر نبود. حضرت سليمان عليه‏السلام قبلاً نامه‏هايى به سلاطين كه مرد بود فرستاده بود. امّا او عاقل از مرد ديده شد. و عاقل بود و بعد از رسيدن نامه آنرا با احترام و كرامت قبول كرد. و با مشاورين خود در ميان گذاشت و گفت: «ما از نظر مسايل سياسى و قدرت نظامى كمبودى نداريم و قدرتمنديم و تصميم‏گيرى با شماست و شما مسئول كشوريد»(26)از اينجا بود كه تدبير صحيح و عقل سليم ملكه سباء آشكار مى‏گردد. و راه عاقلانه را در پيش مى‏گيرد كه هيچكسى از اين مسير نرفته و از اين تدبير، قبل از او كسى استفاده نكرده است.

سرانجام بلقيس راهى بارگاه حضرت سليمان عليه‏السلام شده و بعد از مناظره و مباحثه گفت: «ربّ انّى ظلمت نفسى و اسلمت مع سليمان للّه رب العالمين»(27) خدايا من خودم ستم كردم و از اينكه ترا نپرستيدم. و من همراه سليمان به كوى تو مى‏آيم. عقل سليم بلقيس بعد از آنكه ايمان آورد، باز هم آشكار گرديد و عاقلانه سخن گفت. و گفت: من همراه سليمان به كوه تو مى‏آيم. و نگفت مسلمان سليمانم. بلكه گفت، من مسلمان تويم ولى در اين راه با سليمان به سوى تو مى‏آيم. و از اين جهت است كه خداوند اين جريان را بعنوان عظمت و عبرت‏آموز ياد مى‏كند.

مولانا، تشبهى دارد در رابطه با جمال يوسف و زنان مصرى مى‏گويد:

«اصل صد يوسف جمال ذوالجلال اى كم از زن شوى خداى آن جمال»(28)
حضرت يوسف عليه‏السلام كه مظهر جمال جميل حضرت حق است. اين زنها با ديدن اين مظهر ناگهان عاشق مى‏گردد و هوش از آنها رفته و بى‏خود مى‏شود. مولانا مى‏گويد، اى آنان كه عقل و تدبير شما از پستى است فداى آن جمال گرديد كه او مظ‏هر جمال حق است. آل فرعون و نمرود هيچ گونه بهره از مظهر جمال ايزدى و فرستادگان الهى نگرفتند، در حالى كه همه مرد بودند. ولى بلقيس كه يك زن بود با تدبير صحيح از مظهر جمال به صاحب جمال رسيد. و به كوى او با حضرت سليمان عليه‏السلام شتافت و مورد عنايت حق قرار گرفت و در قرآن كريم از او بخوبى ياد كرد.


نمونه هايي از مقامات معنوي زنان

فهرست مطالب

اساس مقامات معنوى كه كشف و شهود و رسيدن بحقيقت است از راه تزكيه نفس و قدم اخلاص بدست مى‏آيد. و از اين راه است كه خود را مظهر تجليگاه اسماء الهى قرار مى‏دهد. و نكته ديگر اينكه، چون راه رسيدن به معارف الهى دشواريهايى دارد، هر سالكى راهى را با همان استعداد خود انتخاب نموده و در آن مسير از خداى خود مدد مى‏جويد. ولى اين راه براى همه باز است. چه زن باشد و چه مرد. در باب درك معارف و گرايشهاى قلبى به آن، سخن از حجم مغز نيست، بلكه سخن از گرايش قلبى است. در حالى كه گرايش قلبى و ظرافت گرايش در زن بيشتر از مرد است. و اينكه زن زودتر گريه مى‏كند بخاطر آن است كه دستگاه پذيرش او ظريف‏تر و عاطفى‏تر است. و مهم‏ترين راه همان راه ذكر و ياد خداوند است كه انعطاف‏پذيرى مقدمه آن است. و در اين مقام اگر زنها زودتر از مردها لبيك نگويد حداقل هم‏صدا خواهد بود. در اين قسمت اشاره مى‏شود به چند نمونه از مقامات معنوى و عرفانى در زنان.

1ـ رابعه شاميه

زنانى بوده‏اند كه رابعه نامگذارى شده است. ولى در سرّى اين نامگذارى وجوهى ذكر نموده‏اند. يكى از وجوه اين است كه دختر چهارم خانواده را، رابعه مى‏گفتند.(29)

رابعه شاميه همسر احمد بن ابى الحورا است كه فضيلت و كرامت اين بانو را بسيار بيان داشته است. و از زبان همسرش آمده است(30): وقتى كه سفره غذا گسترده مى‏شد، رابعه به من گفت: بخور «فانّها ما نضجت الّا بالتّسبيح» اين غذا با تسبيح پخته شده است.

سخن در اين است كه منظور از اين جمله چيست؟ آيا منظور اين است كه در هنگام پختن غذا تسبيتح مى‏گفته است ـ نظير سخنى كه درباره بعضى از مجتهدين آمده است كه من او را شير ندادم مگر اينكه بنام خدا ـ يعنى هنگام شير دادن سبحان الله مى‏گفتم. و يا اينكه منظور اين است كه اين غذا با تسبيح درست شده و ايجاد گرديده است. كه در هر دو صورت محال نيست استبعاد عقلى ندارد. زيرا نمونه‏هايى از آن در موجود ممكن در قصص قرآنى آمده است كه از جمله داستان حضرت عليه‏السلام است كه هرگاهى كه حضرت زكريا عليه‏السلام بر او وارد مى‏شد روزى خاص در حضور او مى‏ديد. و يك چنين مقامى براى موجود ممكن بعيد نيست كه داشته باشد. اگر در قرآن كريم: «اذكر فى الكتاب موسى و...» آمده است. «اذكر فى الكتاب مريم» هم آمده است. لذا راه انحصارى نبوده و زن هم در باب سير الى اللّه، اگر قدم بصداقت و اخلاص بگذارد، هيچگونه كمبودى از نگاه زن بودن در اين راه نخواهد داشت. و زن هم مى‏تواند بالاترين قلّه تعبّد و بندگى الهى را طى كرد. و به مقامات كمال انسانى رسيد.

و هم چنين همسر رابعه شاميه حالات مختلفى را براى اين زن نقل كرده است و مى‏گويد: او حالات گوناگون قبلى داشت و اين حالات در قلب او ظهور پيدا مى‏كرد. گاهى وارده حبّ، گاهى وارده خوف و گاهى هم وارده اميد باو رخ مى‏داد و براى هر وارده سخنى به تناسب مى‏گفت و گاهى حبّ خدا بر او وارد مى‏شد و مى‏گفت:

خداوندا تو دوست منى، گر چند از چشم بدنم پوشيده‏اى، امّا كجا از قلبم تو غائب مى‏گرددى. و گاهى هم در حال انس با خدا بسرمى‏برد و براى شعر مى‏سرود و مى‏گفت: «دلم را هم‏سخن با ت نمودم و جسمم با ديگران است. جسم و بدنم در مجلس نشسته هم‏نشين ديگران و با آنها مؤانس است. و قلبم با دوست انيسم مؤنس است. و گاهى براى او حالت خوف وارد مى‏شد كه در اين باره اشعار به آن مناسبت مى‏سرود. پس اگر قلبى، به حبّى الهى متميّن شده و ظرف حجّت او گرديد، ديگر جاى براى اغيار نمى‏ماند. روح و جان او آميخته با عشق الهى شده و مصداق آن مى‏گردد كه: «من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است».

2ـ رابعه بصريه عدويه

يكى ديگر از زنان كه در آن حالات عرفانى بوده و سيرى به سوى مقامات معنوى داشته و تاريخ از آن بخوبى نام مى‏برد. و از چهره‏هاى درخشان زنان مسلمان بشمار مى‏آيد رابعه بصرى است. و حالات عجيبى را براى نقل كرده و كلمات آموزنده‏اى را درباره او آورده است.(31)و او بسيار اشك و ريخت و بسيار استغفار مى‏كرد. و همين كه سخن از آتش به ميان مى‏آمد مدهوش مى‏شد. و از سخنان آموزنده ديگر كه از اين زن رسيده اين است كه به همه سفارش مى‏كرد كه: «اكتموا حسناتكم كما تكتمون سيئاتكم» همانگونه كه بديهاى خود را پنهان مى‏داريد تا كسى نبيند، خوبيها را هم پنهان كنيد چون اظهار خوبى براى انسان جنبه خودنمايى داشته و يا عُجب مى‏آورد.

و هم چنين مى‏گفت: «الهى ما عبدتك خوفاً من نارك و لامعاً فى جنتك بل حبّاً لك و قصداً للقاء وجهك» گر چند اين سخن مال بزرگان است و منسوب به اولياء الهى مى‏باشد. امّا اگر شاگردان اين مكتب به پيشوايان خود تأسى نمايند و اينگونه كلمات را سرلوحه زندگى و رسيدن بلقاء اللّه قرار بدهد، شايد هيچ گونه اشكالى نداشته باشد. لذا است كه اين بانوى سالك الى اللّه تمسك به كلمات مولاى خويش نموده، تا در پرتوى نور آن بلقاء حق رسيده و سالك كوى جمال حق گردد. و به آرزوى لقاء وجه جميل، جمال حقيقى خويش را دريابد. و اين بانوى بزرگوار بعد از اين جملات و عبارات حبّى اينگونه مى‏سرايد:

«احبّك حبّين حبّ الهوا...» محبّت من بتو اين است كه شما را اهل محبّت يافتم و شما اهل آن هستيد. گاهى دوستى از ذكر است و گاهى بخاطر آن است كه كشف حجاب كردى و ماوراى حجاب را به من نمودى. و براى اين دو دوستى من حمد دارم. امّا در حقيقت نه حمد براى دوستى اول و نه حمد براى دوستى دوم، مال من نيست. چون خود اين حمد توفيقى و يا نعمتى است از ناحيه خدا، پس هر دو محبّت از آن توست.

3ـ رابعه دختر اسماعيل

در طول تاريخ از اين گونه زنهاى نمونه كه داراى مقامات معنوى بوده است زياد است. زنهايى بوده‏اند كه هم‏رديف اويس قرنى بوده امّا بخاطر اينكه مطرح نشده گمنام مانده‏اند.(32) و در شرح حال اين بانو رسيده است(33) كه او بخاطر آن حالا معنوى داشته شعرهاى بلند درباره محبوب خود مى‏گفته است. و همه را متحيّر و سرگردان كرده‏اند كه اين محبوب كيست. تا اينكه مولاى او بخاطر سوء ظن كه باو پيدا مى‏كرده و اندوه و حزن را درك نمى‏كرده است. او را به تيمارستان مى‏اندازد.تا اينكه بعضى از عرفاى نامدار آن عصر به ديدار او به تيمارستان رسيده و حالات او را از نزديك مشاهده مى‏كند و مى‏بيند كه او ديوانه نيست. و او فناى در عشق الهى است كه به جز او را نمى‏بيند. و در فراق آن محبوب يكتايش اشعار بلندى مى‏سرايد و ضجّه مى‏زند. و سرانجام او را آزاد مى‏كند. و دانستيد كه راه دل و عرفان مخصوص مردها نيست و زنان نيز در اين راه طى طريق مى‏كنندد و براساس همين نكته است كه گفته شده:

«لو كان الرّجال كمن ذكرنا لفضّلت النساء على الّرجال، و لاتأنيث لاسم الشمس عيب و لالتّذكير فخر لهلال»(34) يعنى اگر مرد و زن همين است كه در جامعه ماست، و همين است كه ما اوصاف آنرا بيان نموديم، زنان بمراتب بالاتر از مردانند. دُرست است كه شمس مؤنث است و قمر مذكر. اما اين به سوى كمال راه براى زن و مرد يكسان باز است و هيچ فرقى در اين مسير بين آنها نيست. لذا وقتى از عارفى پرسيدند: «ابدال» چند نفرند؟ فرمودند: «اربعون نفساً» ابدال چهل تن هستند. و سوال كردند كه: چرا نگفتيد: «اربعون رجلاً» چهل مردند، و گفتيد چهل نفس‏اند؟ در جواب گفت: اولاً: همه اينها مرد نيستند، بلكه در بين آنها زنان هم هستند. و ثانياً: كسى كه بمقام ابدال نائل مى‏آيد انسان است. و انسان بودن اختصاص به زن تنها و يا مرد ندارد. ـ ابدال در اصطلاح سالكانى هستند كه تحت تدبير شخص معين نيستند و بتنهايى اين راه طى مى‏كند ـ گر چند سخت است ولى رفتنى است.(35)

و هم چنين در حالات اين بانو «رابعه اسماعيل» آمده است(36) كه اگر چنانچه حالى براى او پيش مى‏آمد اهل بهشت را مى‏ديد و مى‏گفت: اهل بهشت را مى‏بينم كه در حال رفت و آمد است. و بسا حورالعين‏هايى را مى‏بينم كه خود را از من مى‏پوشاند.

بنابراين هر كسى اعم از زن و يا مرد، قدم اخلاص در راه تزكيه نفس بردارد و در اين مسير از وسيله نيايش بهره گرفته و از سلاح «اعنى على البكاء» برخوردار باشد بجاى خواهد رسيد كه نمونه‏هايى از آن باز گرديد.


زن در نگاه عارفان

فهرست مطالب

همانگونه كه قرآن كريم ذكوريت و انوثيت را هيچگونه دخلى در مقامات معنوى و اوصاف انسانى نمى‏داند و راه را براى همگان يكسان مى‏بيند. نظر عرفان اسلامى نيز در مورد الهام گرفته از آن است كه هيچگونه مقام انسانى را منوط به نوع و جنس نمى‏كند. و آنرا دخالت در تكامل نمى‏دهد. و از آن ميان قيصرى مى‏گويد: «اعلم ان المرأة باعتبار الحقيقة عين الرّجل و باعتبار العّين يميّز كل منهما عن الآخر...»(37) يعنى از نظر حقيقت بين زن و مرد امتيازى نيست. و حقيقت زن عين حقيقت مرد است. و فقط از جهت تعيّن و تشخّص از يكديگر ممتازند. از اصل گوهر، هر دو يكى است و همه مقامهايى كه براى مرد متصور است نيل به آنها مقدور زن نيز مى‏باشد.

بنابراين، مصداق آيه كريمه: «انى جاعل فى الارض خليفه» مقام انسانيت بوده و تمامى آنها ايمان راسخ و اعتقاد كامل به مبدأ فياض دارد، زمينه فيوضات خاصه الهى در وجود آنها بيشتر است. و اين زمينه تجلى فيض الهى را فراهم مى‏گرداند. و انوار قدسيه الهى هر گاهى كه از مبدأ فاعلى ظاهر گرديد و در مبدأ قابلى هر وجودى كه توان قابلش آن را داشته باشد و زمينه آن را فراهم كرده باشد بر آن تجلّى كرده و به منصه ظهور مى‏رسد. پس اگر مقام خليفة الهى در ميان مردها بيشتر بوده و بيشتر به اين مقام نائل گرديده است. و در ميان زنها محدود است. سخن از انحصار نيست. و اين حكايت از انحصار نمى‏كند. لذاست كه در قرآن كريم در بدوى پيدايش انسان، سخن در محور خلافت بوده و مصداق در آن تعين نشده است. كما اينكه در پايان هستى، سخن از نشر و معاد است، جنس و نوع تعيين نگرديده است.

بلكه، در حقيقت خلافت دو چهره دارد: يك چهره آن خلافتى است كه قابل نصب و غصب است. و چهره ديگران نصب و غصب در آن راه ندارد. خلافت در نوع اول همان خلافت ظاهرى است كه مقام اجراى و مسئوليت حكومتى و ولايت امرى است كه حضرت امير عليه‏السلام در خطبه شقشقيّه سخن از غصب آن گفته است. و در آن نظر امام عليه‏السلام در غصب خلافتى نيست كه محتواى آن: «انّى جاعل فى الارض خليفة» باشد. و در اين گونه خلافت نصب در كار نيست تا سخن از غصب آن باشد. مقام خليفة الهى كه مقام والاى انسانى است، در همه حال با امام عليه‏السلام بوده و هيچ كسى توان غصب آن را ندارد. و زمينه غصب آن براى هيچ سلطه‏گرى ندارد تا در آن دست يابد.(38)

پس نظرى قيصرى در باب رسيدن به مقامات انسانى و كمالات بشرى اگر رسيدن به خلافت الّهى هم باشد، نوع اول از خلافت است كه قابل غصب و نصب نمى‏باشد. بلكه مقصود همان محصول رياضتهاى نفسانى است كه براى رسيدن به اين كمال زندگى انسانى خود را بر آن تنظيم كرده‏اند.

محى الدّين عربى نيز در اين مورد مى‏گويد: «ان هذه المقامات ليست مخصوصته باالّرجال فقد تكون للنّساء ايضاء...»(39)

و باز در مورد ديگر نيز به نكاتى درباره مقامات عرفانى و معنوى زن اشاره نموده است:

1ـ واصلان به سوى خدا اعم از زن و مرداند و وصول بحق اختصاص به مرد ندارد.(40)

2ـ حيض هيچگونه نقضى براى زنها نيست. حيض پليدى شيطانى است كه اغتسال از آن لازم است. و همه پيش كسوتان طريقت و رياضت اتفاق دارند كه دروغ محض نفوس است. و براى پاك كردن پليدى دروغ توبه و تزكيه نفوس لازم است.(41)

3ـ در هنگام نماز خواند بر ميت مرد و زن، در يك نماز بايد زن بطرف قبله نزديك‏تر باشد، چون زن محل تكوين فرزند است او به مكوّن حقيقى يعنى خداوند نزديكتر از مرد است. لذا سزاوارتر است كه زن مقدم بر مرد واقع شده و به قبله نزديكتر باشد، تا فرزند او به فطرت توحيدى تولد سود.(42)

4ـ «رجال لاتلميهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه» اختصاص بر مردها ندارد و از آيه هيچگونه محجوريت براى زن ديده نمى‏شود و زن هم مشمول اين آيه كريمه مى‏باشد، گرچند صريحاً اسم زن نيامده است.(43)

5ـ گاهى زن در كمال به درجه مردان مى‏رسد. و گاهى مرد بطور تنزّل مى‏كند كه از نقض زن نيز پايين مى‏آيد.(44)

پس آنجايى كه سخن از رجوع الى اللّه است، منسوب به بدن نمى‏باشد بلكه مربوط به روح است. و خداوند هم منزّه از قرب و بعد مادى است. هر كسى در هر شرايط او را بخواند او قريب است: «اذ اسئلك عبادى عنّى فانى قريب...»(45) و هم چنين: «من عمل صالحاً من ذكراً او انثى و هو مؤمن فلنحينّه حيواه طيبّه»(46) رسيدن به زندگى پاك و طيّب، فقط دو چيز نقش دارد: يكى حسن فعلى به نام «عمل صالح» و ديگر حسن فاعلى به نام «مؤمن بودن روح» خواه بدن مؤنث باشد، خواه مذكر بوسيله اين دو نقش است كه حيات طيب را به بار مى‏آورد. بنابراين، وقتى در بدوى خلقت سخن از انسان و انسانيت است، در مسيرى تكاملى نيز انسان و مقام انسانيت است كه محدود به جنس و صنف نمى‏شود.


مادر مظهري از صفات خداوند

فهرست مطالب


مولانا، در بعد ديگر از معنويت زن در اشعارشان، به مقام والا و معنوى مادر پرداخته است. مادر در اشعار مولانا، مظهر از صفات خداوند است. و خداوند در بسيارى از صفات خود در وجود مادر تجلّى كرده و او را مظهر امنيت، رحمت، عطوفت، محبّت، ربوبيت و... قرار داده است، كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏گردد.

الف: مادر مظهر امنيّت

مادر مظهر پناهگاه و امنيت براى كودك است. طفل پناهى جز مادر را نمى‏شناسد. حتى در حال خشونت و سيلى خوردن از مادر، باز هم رو به او مى‏آورد. و دست به سوى او دراز كرده و از او كمك مى‏جويد. چنانكه همه انسانها نسبت بخداون اين خاصيت را دارند. و در تمام حوادثهاى تلخ و شيرين و در تنگناها از همه بريده به او رو مى‏آورد. مولانا، اين معنى در قالب سخن خداوند كه بوحى دل با موسى عليه‏السلام گفته است بيان مى‏دارد.(47)

ب: مادر مظهر محبّت

مولانا، در «شمس» غزل عرفانى زيبايى دارد كه در آن مظهر حبّ الهى را در وجود مادر به نمايش مى‏گذارد. مولانا، جريان بدريا انداختن حضرت موسى عليه‏السلام و هراسان بودن مادر او، و الهام رسيدن از خداوند به او كه موسى عليه‏السلام را بتو باز مى‏گردانم. و هم چنين نگرفتن حضرت موسى عليه‏السلام پستان دايگان ديگر را، به محبّت ازلى خداوند پيوند مى‏دهد و يادآورى مى‏كند كه عشق بنده بايد «خالصاً لوجه الله» باشد و به ديگرى توجه نكند. زيرا مقتضاى نخست چنين است:

دوش چه خورده دلا راست بگو نهان مكن كان تو پديده روى منى، رو به اين آن مكن...
شير چشيد موسى از مادر خويش ناشتا گفت كه مادرت منم ميل به دايگان مكن.(48)
و از طرف ديگر مولانا اشاره دارد به عشق و محبّت الهى كه فطرى هر انسان است. محبّت مادر نيز در نهاد و فطرت هر انسان خوابيده است. چنانكه محبّت مادر از خود نشانه‏هايى دارد كه در ميان جمعى از مادران چراغ رو به فرزند مى‏درخشد. و از ميان همه رو به مادر مى‏آورد. همانگونه كه حضرت موسى عليه‏السلام در ميان آن همه دايگان پستان هيچكدام را بدهان نگرفت.(49)

باز مولانا، در يك تشبيه ديگر، مهر و محبّت مادر به فرزند را، مظهر محبّت خداوند به بندگان مى‏داند و مى‏گويد. وقتى كه بندگان خطاكار توبه كنند و از سر پشيمانى ناله سردهند عرش الهى چنان از ناله آنان مى‏لرزد كه مادر به فرزند خويش مى‏لرزد. لذا خداوند اين بندگان را مى‏گيرد و آنها را از منجلاب گناه به عالم بالا مى‏كشد:

توبه آرند و خداوند توبه‏پذير امر او گيرند و نعم الامير
چون بر آرند از پشيمانى چنين عرش لرزد از انيس المذنبين
آنچنان لرزد كه مادر بر ولد دست‏شان گيرد به بالا مى‏كشد.»(50)
و باز در مثال ديگر رابط مادر و فرزند را، همان نيروى نهفته در درون انسان كه فطرتاً عاشق و معشوق است و بنده در عشق رسيدن به خداى معشوق هميشه در سوز و گدازند و مشتاق آغوش مشفقانه حق‏اند، كما اينكه به اصطلاح عاميانه‏اى «بچّه براى آغوش مادر مى‏ميرد» اين همان شدّت اشتياق را نشان مى‏دهد. و شدّت اشتياق بنده به رحمت الهى متمثل مى‏شود:

«همچو فرزند كه اندر بر مادر مى‏ميرد در بر رحمت و بخشايش رحمان مى‏ميرم»(51)
و باز مى‏گويد:

«زاده است مرا مادر عشق از اول صد رحمت و صد آفرين بر مادر باد»(52)
«عشق است طريق راه پيغمبر ما ما زاده عشق و عشق شد مادر ما»(53)
ج: مادر مظهر ابويّت

مادر همانگونه كه از هر جهت به فرزند توجه داشته و در نهايت وسع خود از آن مراقبت نموده و زمينه رُشد آن را فراهم مى‏كند. ملاحظه مى‏شود كه مولانا، چنان محو نقش تعليمى و تربيتى مادر شده است كه حتّى توجه نمى‏كند طفل از طريق كسانى ديگر سخن گفتن بياموزد. از همين ديدگاه است كه «نفس كلى» هم كه سبب گويا شدن انسان مى‏گردد در تصوير مادر آشكار مى‏گردد:

«چه‏ها مى‏كند مادر نفس كلى كه تا بى‏لسانى بيايد لسانى»(54)
و مولانا، در مثنوى نيز، تمثيل‏هايى در آموزش حيوانات براى فرزندش از قبيل: آب خوردن، بال‏زدن و... بيان داشته است. و هم چنين از نقش تربيتى مادر اشاره مى‏كند به اينكه، يك انسان موحد و مطيع و يك انسان شقى و نافرمان، تأثر بسزايى به توجه تربيت مادر دارد.(55)

د: مقام قدسى مادر نظر مولانا كه در اين قسمت اشاره به مضمون آيات قرآن كريم داشته و الهام بخش از آن مى‏باشد كه زحمات مادر در پيشگاه خداوند از اجر و مزد خاص برخوردار مى‏باشد و سپس اشاره مى‏كند به حديث پيامبر (ص): «الجنّة تحت اقدام الامّهات» و مى‏گويد:

«ننگرم در تو، در آن دل بنگرم تحفه او را آراى جا بر درم
با تو او چون است هستم من چنان زير پاى مادران باشد جنان»(
56)
بنابر اين، همانگونه كه قرآن و عرفان آميخته بهم بوده و جدايى از همديگر ندارد، انديشه مولانا، در بعد معنوى و مقام قدسى مادر نيز برگرفته و الهام‏بخش از قرآن كريم است. و سنّت نبوى كه معناى قرآن است، نيز در عرفان مولا ظهور كرده است. فلذا نشانه‏هاى وجود يك مادر كه به مظهرهاى گوناگون خداوند در بيان مولانا بيان گرديد، حقيقت و اسرار آن در كلام وحى بخوبى ابعاد وجودى و معنوى مادر را بازگو كرده است. و در قرآن كريم، مادر مظهر خالقيت نيز ياد شده است كه در سازمان‏دهى جنين در رحم نقش دارد. و محى الدّين عربى نيز در اين مورد كه مادر مظهر خالقيت خداوند است بيان زيبايى دارد كه مى‏گويد: «ذات اقدس اله، منزّه از آن است كه بدون مجلى و مظهر مشاهده شود. و هر مظهرى كه جامع اسما و اوصاف الهى باشد، بهتر خدا را نشان مى‏دهد. و زن در مظهريت خدا كامل‏تر از مرد است. زيرا مرد فقط مظهر قبول و انفعال الهى است چون مخلوق حق است. و زن گذشته از آن كه مظهر قبول و انفعال الهى است، مظهر فول و تأثر الهى نيز مى‏باشد.»(
57)

فرشته انس

فهرست مطالب

شخصيت زن در انديشه و اشعار پروين اعتصامى تعبير به فرشته اُنس شده است. پروين، زن را كانون شفقت و محبّت دانسته و مكانى بى‏زن را دور از شفقت و محبّت و حتى بى‏جان و روان مى‏پندارد. و از زن بعنوان روح دل و روان ياد مى‏كند:

در آن سراى كه زن نيست، انس و شفقت نيست    در آن وجود كه دل مرده، مرده است و روان
زن از نخست بود ركن خانه هستى      كه ساخت خانه بى‏پاى بست و بى‏بنيان...(
58)

زن همان آينه‏دار مادر، و كانون پرورش حكمت، عرفان، دانشگاه علم و دانش و مبدأ سير الى الله است. اگر افلاطون و سقراط به حكمت رسيده. و از خود افتخار بزرگ و انديشه حكمت را بر جا گذاشته و اگر لقمان بفيض و صف حكيم موصوف گرديد. و يا سالكى آماده سير الى الله مى‏شود. و زاهدى به فيض تزكيه نفس و ترك محبّت‏هاى كاذب دنيايى نايل مى‏آيد. و اينكه، فقيهى آينه‏دار حكم الهى مى‏گردد و...، اينها همه تربيت يافتگان مكتب‏خانه، دبيرستان و دانشگاه مهر و محبت زن و پرورش‏يافتگان آغوش مادر بزرگ است. و انديشه مادر دورانديش و آينده‏نگر است كه روح بلند براى فرزند آماده كرده و فكر و انديشه او را از امواج طوفانى روزگار آشوب‏گر، و تنشهاى فراز و نشيب زندگى چون ناخداى ماهر و خردمند به ساحل نجات مى‏كشاند. راه راست و راستى را آينه‏دار زندگى او مى‏كند. تا در نتيجه، حكيم ژرف‏نگر، انسان متأله و فقيه آينده‏نگر و راهنماى شرع اصيل را تحويل جامعه بشرى مى‏دهد.(59)

و در بخش ديگر، شخصيت زن را از ديدگاه آيين همسردارى بررسى كرده و مى‏گويد: اگر مردى در مسايل اجتماعى با روحيه باز و نشاط، شخصيت اجتماعى خود را بخوبى درمى‏يابد. و با آرامش خاطر و تدبير صحيح ايفاء وظيفه مى‏كند، از همفكرى و هميارى و همدردى زن باهوش و خردمند، بهره‏مند بوده و برخوردار مى‏باشد. زيرا زنى با تدبير نه تنها بانوى خوب خانه است، بلكه براى همسر و مردان جامعه، در گرفتاريها و دردها، طبيب، و در بيماريها، پرستار، و در آسايشها رفيق و يار مهربان بوده است. و يك بانوى خردمند هيچگاه در تنگدستيهاى شوهر او را تحت فشار قرار نداده، بلكه روحيه از دست رفته او را با رفتار مهرآميز و شفقت‏هاى عاطفى خود باز مى‏يابد.(
60) سپس درباره علم و هنر مى‏گويد:

چه زن، چه مرد، كسى شده بزرگ و كامروا كه داشت ميوه‏اى از باغ علم، در دامان
زنى كه گوهر تعليم و تربيت نخريد فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان.(
61)
و بعد مى‏گويد: شخصيت حقيقى و واقعى زن، در سايه معنويت و توجه بكمال است. نه در خودخواهى، فساد و آرايشها و زيورهاى ظاهرى. آرايش‏ها و زيورها، بدور از توجه معنويت، انسان را از روح انسانى خارج كرده و گرفتارى دامهاى شيطانى و هوسهاى نفسانى نموده، خوار و ذليل مى‏كند. بلكه به توده از حيوانات تبديل خواهد كرد.(
62)

پروين اعتصامى، اگر زن را بعنوان فرشته اُنس ياد مى‏كند و آينه‏دار مهر و شفقت مى‏پندارد. نظر به جنبه‏هاى معنوى و انسانى زن دارد. و در حقيقت، دامان و آغوش گرم اينگونه زنها و مادران است كه معراج و كمال انسانى نصيب فرزند مى‏گردد. و بى‏شك، اينگونه زنها، نه تنها فرشته انس بوده و كانون گرم خانواده را تبديل به كانون مهر، محبّت، همدردى و همفكرى و هميارى مى‏كند. بلكه، فرشته نجات از گرفتاريها و آلودگيهاى روحى و جسمى بوده و اهل كشتى خانه را بساحل نجات معرفت و يكتاپرستى مى‏رساند. لذاست كه مى‏گويد:

«چو ناخداست خردمند و كشتيش محكم ديگر چه باك ز امواج و ورطه طوفان»

و نكته ديگر اينكه، اگر پروين، از زن بعنوان فرشته انس ياد كرده و آنرا كانون مهر و محبّت مى‏داند. الهام گرفته از مكتب وحى و قرآن كريم است كه زن را مايه سكون و آرامش و مايه محبّت و دوستى مى‏داند. و خداوند اين وسيله سكون و محبّت را، جزء آيات و نشانه خود ياد كرده است. مى‏فرمايد: «و من آياته اَن خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكونوا اليها و جعل بينكم مودةً و رحمة»(
63)


در نتيجه

فهرست مطالب

شخصيت زن در بعد مقامات معنوى و سير كمالى هيج گونه كمبودى از نظر زن بودن ندارد و رسيدن به مقامات والاى انسانى و كسب اوصاف معنوى انحصارى نبوده و راه براى همگان اعم از زن و مرد باز است. چنانكه از آيات قرآن كريم و انديشه عرفانى اعم از شعر و نثر معلوم گرديد، همانگونه كه در ميان مردان انسانهايى بوجود آمده است. و در ميان زنان نيز نمونه‏هايى

وجود داشته كه مجلاى اسما حسناى الهى گرديده و مظهر از اوصاف او قرار گيرند. و معجزه‏هايى را براى اثبات اين موضوع از خود آشكار سازند. و در سيرى تاريخى نيز، به نمونه‏هايى اشاره شد و معلوم گرديد كه زنهايى در طول تاريخ ـ گرچند محدود ـ ولى وجود داشته و بوده‏اند كه انديشه معنويت در آنها پرورانده شده و قدم اخلاص در اين راه برداشته و شخصيت حقيقى خود را در اين مسير كامل نموده‏اند. و در تاريخ خبروى سالكان الى اللّه و پويندگان راه حقيقت ثبت گرديده است. روح شان شاد و راه‏شان جاويد و پر رهرو باد.

منابع تحقيق

فهرست مطالب

1ـ قرآن كريم.

2ـ كليات شمس تبريزى، مولانا محمد بلخى، دوره 10 جلدى، تصحيح بديع الزمان فروزانفر ـ نشر امير كبير، چاپ سوم، 1362، تهران.

3ـ مثنوى معنوى، محمد بلخى، تصحيح نيكلسون، نشر طلوع.

4ـ فيه ما فيه، محمد بلخى، تصحيح بديع الزمان ـ امير كبير، چاپ پنجم 1362، تهران.

5ـ شرح فصوص قيصرى، داود بن محمود قيصرى، انتشارات بيدار، قم.

6ـ فتوحات مكيه، محى الدّين عربى، تحقيق عثمان يحى، انتشارات الهئية المصريه، 1405.

7ـ ديوان پروين اعتصامى، اعتصامى، نشر روايت، 1371.

8ـ درّ المنشور، سيوطى، چاپ رحلى قديم، مصر.

9ـ زن در آينه جلال و جمال، ايت ا... جوادى آملى، نشر فرهنگى رجاء 1369.

پاورقي ها:

فهرست مطالب

1.نهج البلاغه خ: 108.
2.
"فرياد كه آن مريم رنگى ديگر است اين دم فرياد كزين حالت فرياد نمى‏دانم"
"كليات شمس ج 3، ص 220، دوره 10 جلدى"
"همچو مريم جان از آن آسيب حبيب حامله شد از مسيح دلفريب"
"در آن مسيحى كه نه بر خشك و تر است. آن مسيحى كز مساحت برتر است."
3."ديد مريم صورتى بس جانفزا جانفزاى دلرباى در خلا پيش او برده است از روى رنين
چون مه خورشيد آن روح الامين... لرزه بر اعضاى مريم او فتاد گوهر برهنه بود ترسيد از فساد...
صورتى يوسف كه از ديدى عيان دست از حيرت بريدى چون زنان..." (مثنوى، د3، ب: 3700به بعد.)
4.كليات شمس ج 3، ص 287.
5 .همان، ج 1، ص 179.
6.فيه مافيه، ص 174.
7. ..آن نياز مريمى بوده است داد كه چنان طفلى سخن آغاز كرد.
مثنوى معنوى، د 3، ب: 4.32."
8.كليّات شمس ج 1، ص 227.
9.مائده: 75.
10 .مريم: 12.
11.آل عمران: 4. مريم: 10.
12."مادر عيسى بمريم در نهفت
بشتر از وضع حمل خويش گفت
كه يقين ديدم درون تو شهست
كه اولوالعزم و رسول آگهست
چون برابر اوفتادم با تو من
كرد سجده حمل من اندر من
اين جنين مر آن جنين را سجده كرد
كز سجودش در تنم افتاد درد
گفت: مريم من درون خويش هم
سجده ديده زين طفل اندر شكم
13. ابلهان گويند اين افسانه را
خط بكش زيرا دروغ است و خطا
مريم اندر حمل جفت كسى نشد
از بيرون شهر او واپس نشد...
اين بدان كانك اهل خاطر دست
غايب از آفاق او را حاضر است
پيش مريم حاضر آيد در نظر
مادر عيسى كه دور است از بصر...
مثنوى، مدرك، صفحه قبل.
14."اذ اوحينا اِلى اُمّك ما يوحى اى قذفيه فى التّابوت فاقذفيه فى اليمّ..."طه 38 و 39" و قصص: 13ـ 7.
15وحى آمد سوى زن، زان باخبر كى ز اصل آن خليلست آن پسر...
زن بوحى انداخت او را در شرر بر تن موسى نكرد آتش اثر
باز وحى آمد كه در آتش فكن روى در اميددار و مو مكن...
"مثنوى، د 4، ب: 950 به بعد"
16.قصص: 9.
17خرمن فرعون را داد او به باد هيچ شه را اين چنين صاحب مباد
لقمه دولت رسيده تا دهان او گلوى او بريده ناگهان...
"مثنوى، د 4، ب: 2771 به بعد."
18.تحريم: 11.
19.نازعات: 24.
20.قصص: 38.
21.تحريم: 11.
22مثنوى، د2، ب: 1615.
23.محجّة البيضاء. ج 2، ص 267.
24هدهدى نامه بياورد و نشان از سليمان چند حرفى با بيان
خواند او آن نكته‏هاى با شمول با حقارت ننگرد اندر رسول
چشم هُدهد ديد و جان عنقاش ديد حس چو كافى ديد و دل درياش ديد"
"مثنوى د 2، ب: 1615 به بعد"
25. ديوان امام خمينى، غ: 69.
26.نمل: 23.
27.همان: 44.
28.مثنوى، د 5، ب: 3235.
29.دُر المنشور، ص 201.
30.دُر المنشور، ص 201.
31.درّالمنشور، ص 203.
32.زن در آينه جلال و جمال، ص 245.
33.درّالمنشور، ص 204.
34.تفسير روح البيان ج 2، ص 43، ذيل آيه 42 آل عمران.
35.زن در آينه جلال و جمال، ص 244.
36.تفسير روح البيان، ج 2، ص 43.
37شرح فصوص قيصرى، ص 473.
38.زن در آينه جلال و جمال، ص 169.
39.شرح فصوص قيصرى، ص 477.
40.فتوحات مكيه، تحقيق عثمان عيسى، باب چهل و پنج، ج 4، ص 109.
41.همان، ج 5، باب شصت و هشت، ص 391.
42.همان، ج 8، باب شصت و نه، ص 89.
43.فتوحات مكيّه، ج 8، ص 151.
44.همان ج 10، باب هفتاد دوم، ص 142.
45.بقره: 186.
46. نمل: 97.
47گفت چون طفلى به پيش والده(مادر) وقت قهرش دست هم در وى زده
مادرش گر سيلى بر وى زند هم به مادر آمده بر وى تند
از كسى يارى نخواهد غير او او است جمله‏اى شرّ و خير او"
"مثنوى، د 4، ب: 2921 به بعد"
48.كليات شمس ج 4، ص 122.
49چو موسى كه نگرفت پستان دايه كه با شير مادر بودش آشنايى
چراغى است تميز در سينه روشن رهاند تو را از فريب و دغاى"
"همان، ج 7، ص 12.
50.مثنوى، د 6، ب: 3624 به بعد.
51.كليات شمس ج 4، ص 10
52.كليات ج 8، ص 76.
53.همان ج 8، ص 9.
54. كليات شمس ج 7، ص 10.
55.مثنوى، د 1، ب: 877 به بعد.
56.مثنوى، د 5، ب: 885.
57. شرح فصوص قيصرى "فص عمدى"، ص 477.
58. ديوان پروين اعتصامى، ص 272.
59زن ار براه متاعت نمى‏گداخت چون شمع نمى‏شناخت كسى اين راه تيره را پايان
اگر فلاطون و سقراط، بوده‏اند بزرگ بزرگ بوده پرستار خردى ايشان
بگاهواره مادر، بكودكى بس خفت سپس بمكتب حكمت، حكيم شد لقمان
چه پهلوان و چه سالك چه زاهد چه فقيه شدند يكسره، شاگرد اين دبيرستان
...چو ناخداى خردمند و كشتيش محكم ديگر چه باك ز امواج و ورطه طوفان
هميشه دختر امروز، مادر فرداست ز مادر است ميسّر، بزرگى پسران"
ديوان پروين اعتصامى، ص 272.
60زن نيكوى، نه بانوى تنها براى خانه بود طبيب بود و پرستار و شحنه و درمان
روزگار سلامت، رفيق و يار شفيق بروز سانحه، تيمارخوار پشتيبان
"صفحه 272"
61. ص272 3ـ
62 براى جسم خريدم زيور پندار براى روح بُريدم جامه خزلان...
چه حِلّه است گرانتر ز حِلّت دانش چه ديبه است نكوتر ز ديبه عرفان.
نه بانوى است كه خود را بزرگ مى‏شمرد بگوشواره و طوق و بياره مرجان"
ديوان پروين اعتصامى، ص 272.
63. روم: 21.

بازگشت