|
زنان دين گستر در تاريخ اسلام : بخش اول زنان دين گستر در ميدان علم : فصل چهارم: زنان شاعر و حافظ قرآن کريم |
| زنان حافظ وقاري قرآن کريم |
| زنان نابغه در شعر و ادب |
| زنان مدافع ولايت با خطابه و شعر |
|
|
|
حفظ قرآن، رفيقى براى ايام تنهايى و نگرانىهاى انسان است. امام سجاد عليه السلام فرمود:
"لَوْ مَاتَ مَن بَينَ المَشرِقِ وَ اْلَمغْرِبِ لَمَا استَوْحَشْتُ بَعْدَ اَنْ يَكُونَ الْقُرآنُ مَعَى(1)"
"اگر تمامى كسانى كه بين مشرق و مغرب هستند، بميرند ولى قرآن همراه من باشد، وحشت نمىكنم"
خداوند نيز مىفرمايد: "هر مقدار كه ممكن است، قرآن بخوانيد.(2)"
در روايت مى خوانيم: آن مقدارى كه تلاوت مىكنيد، زمينه انس با بقيه آن را فراهم مى سازد.
روزى سلمان فارسى خدمت رسول خدا صلي الله عليه وآله رسيد و از او نصيحت خواست. آن حضرت فرمود: سلمان، قرآن بخوان؛ چون كفاره گناهان، سپر آتش و موجب دورى از عذاب است.(3)نيز آن حضرت فرمود: حافظان قرآن كريم، پرچمداران اسلامند. آنان را احترام نماييد؛ زيرا احترامشان، حفظ حرمت خداست و بى احترامى به آنان موجب لعنت خدا خواهد شد.
اكنون تعدادى از بانوان كه در زمينه قرائت، حفظ يا عمل به قرآن در عصر اميرموءمنان كوشش کرده اند، را معرفى مىكنيم.
1.فضه
وى دختر پادشاه هند بود و در يكى از جنگها به دست مسلمانان اسير شد. فضّه در سرزمين اسلام به خودسازى و مسائل دينى علاقه مند شد و در شمار خادمان اهل بيت عليه السلام جاى گرفت. او نزد خاندان اهل بيت عليه السلام جايگاه خاصى پيدا كرد و از حافظان قرآن كريم شد، فضّه در تمام مصيبتها همدم فاطمه زهرا عليهاالسلام بود. ورقة بن عبدالله مىگويد: هنگام طواف در ايام حج، زنى را مشاهده كردم كه زيبا صورت ونمكين بود و با عبارتهاى بسيار فصيح و زيبا با خداى خود راز و نياز مىكرد. پيش رفتم و به او گفتم:
گمان مىكنم از خاندان اهل بيت عليه السلام باشيد. گفت كه آرى. گفتم: خود را معرفى كن. گفت: من فضه، كنيز فاطمه زهرا عليهاالسلام هستم. به او پيشنهاد كردم براى پاسخ به سوءال من، بعد از طواف در بازار گندم فروشان توقف كند. بعد از طواف به آن جا رفتم و او را ديدم در گوشه اى نشسته است. گفتم: براى من از وضعيت فاطمه زهرا عليهاالسلام هنگام وفات پدر و خودش اندكى سخن بگوى. تا اين كلام را شنيد، اشك از چشمانش سرازير شد و گفت: ورقه، حزن مرا به هيجان آوردى.... آن گاه سخنان فاطمه عليهاالسلام را بعد
از وفات پدر تا زمان شهادت خود بيان نمود و ... . او دو بار شوهر كرد؛ يكى ابوثعلبى حبشى بود و دومى سليك غطفان. روزى سليك نزد عمر آمد و به دليل تمكين نكردن فضّه براى زناشويى شكايت كرد. عمر، فضّه را طلبيد و علّت را از او پرسيد. فضه گفت: من در ايام استبرا بودم و نزديكى با من حرام بود؛ چون مىخواستم بدانم شوهر قبلى ام كه مرده است، پاك شده ام يا نه. عمر گفت: "َعْرَةُ مِنْ آلِ ابيطالب ٍاَفْقَهُ مِنْ عُدّيٍ" "يك موى از آل ابى طالب فقيه تر از قبيله عدى است."راوى مىگويد: روزى فضه در بيابان
از قافله عقب ماند. از او سوءال پرسيدم: كيستى؟ گفت: "فقل سلام فسوف يعلمون(4)" (اول سلام و پس از آن سوءال كن. (سلام كردم و پرسيدم: در اين بيابان چه مى كنى؟ گفت: «"مَنْ يهد الله فَمالَهُ مٍنْ مضل"».(5) گفتم: آيا از آدميانى يا از پرىها؟ گفت: «"يا بنى آدم خُذوا زينَتَكُم عِندَ كلِ مسجد"».(6) پرسيدم: از كجا مىآيى؟ گفت: «"ينادون من مكان بعيد"».(7) پرسيدم: به كجا مىروى؟ گفت: «"و لله على النّاس حجُّ البَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ الَيه سبيلاً»".(8) پرسيدم: غذا ميل دارى؟ فرمود: «"ما جعلناهم
جَسَداً الاّ يَأكُلُوَن الطَّعَام"».(9) آن چه داشتم به او دادم و او خورد، آن گاه از او خواهش كردم در رفتن عجله كند تا به قافله برسيم. گفت: «"لايُكلّفُ الله نَفَساً اِلا وُسْعها"».(10) گفتم: بيا پشت سر من سوار شو. گفت: «"لَوكانَ فيهِما ِالهة الا ّالله لَفَسَدَتَا"».(11) از اين گفتار تعجب كردم و از مركب پياده شدم و او را سوار كردم. گفت: «"سُبحانَ الّذى سخَّرَلَنَا هَذَا"».(12) چون به قافله رسيديم، پرسيدم: در اين قافله كسى را دارى؟ گفت: «"يَا داوُود اِنا جَعَلْنَاكَ خليفَةً فيِ
الْاَرضِ»،(13) «وَ مَا محمّد الاّ رَسُولَ»،(14) «يَا يَحْييَ خُذْ الكتابِ بقُوةٍ * يَا موسي اِنيّ اَنَا الله"».(15) به ميان قافله آمدم و اين نام ها را صدا زدم. چهار جوان را ديدم كه به سوى ما آمدند. پرسيدم: اينها كيستند: گفت: «"المالُ و الْبَنُونَ زينة الحَيوة الدّنيَا"».(16) آنگاه به آنها گفت: «"يَا اَبَتِ اسْتَأجِرْهُ اِنّ خَيْرَ مِنَ استأجَرَتَ القَويّ الامِينَ"».(17) با گفتن اين آيه، پسران او احسان زيادى به من كردند. گويا احسان آنها به نظرش كم آمد، گفت: «"و الله ُيُضاعِفُ
لِمَن يَشَاءُ"».(18) آنها چندين برابر به من مزد دادند. از ايشان پرسيدم: اين خانم كيست كه اين مقدار از آيات قرآن را حفظ كرده است؟ آنها گفتند: اين مادر ما فضه، كنيز فاطمه زهرا عليهاالسلام است و 20 سال است كه با قرآن سخن مىگويد.(19)
2. بنانه دختر يزيد بن عاصم الازدى
وى از قاريان قرآن كريم بود. خوارج در سال 68 ه .ق. تصميم به كشتن وى گرفتند. او از آنان پرسيد: واى بر شما، آيا تا به حال ديده ايد كه مردان، زنان را بكشند؟ واى بر شما، مرا مىكشيد با اين كه تنهايم و كشتنم برايتان نفعى ندارد و من هم برايتان ضررى ندارم. در همين حال مردى از خوارج فرياد زد: بكشيد او را. فرد ديگرى گفت: با او كارى نداشته باشيد، چون وجود او براى شما ضررى ندارد.
در نهايت، گروهى از خوارج كه زيبارويى او را باعث فتنه تلقى مى كردند وى را در خواب به قتل رساندند.(20)
3. حفصه، دختر سيرين
وى زمان اميرموءمنان عليه السلام را درك كرد و از سادات جليل القدر بود. در عبادت، دانش فقهى، قرائت قرآن و حديث شهرت فراوان داشت. اياس بن معاويه مىگويد: احدى را با فضيلتتر از او نديده ام. در دوازده سالگى، قرآن را به خوبى تلاوت مى كرد و مشكلات خود را در اين زمينه از پدرش مى پرسيد و هر موقع اياس به مشكلات قرائت كسى برخورد مى كرد، مى گفت: "فَأسْئَلوُا حَفْصَةَ كَيْفَ تَقرأ"؛ "از حفصه بپرسيد كه چگونه قرائت مى كند."
از اين گفتار اياس معلوم مى شود حفصه به تمام قرائات مسلط بود. او هر شب، نصف قرآن را تلاوت مى كرد و حدود سى سال از محل عبادت خود بيرون نيامد، مگر براى قضاى حاجت و تمام روزهاى سال را روزه بود، مگر روزهاى حرام.
حفصه از يحيى، انس بن مالك، ام عطيه انصارى، رباب ام الرائع، ابى العاليه و خيره امالحسن بصرى روايت نقل كرده و عده اى مانند سلمان بن عامر الضبى، محمّد بن سيرين، قتاده، عاصم و هشام بن حسان از او روايت نقل كرده اند.
در يكى از روايتهايى كه او نقل كرده، آمده است: حضرت محمد صلي الله عليه وآله فرمود: "الائمّةُ بَعْدِى ِاثْنَا عَشَر، ثُمّ اَخْفى صَوْتَهُ فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ كُلُّهُمِ مِنْ قُرَيْشٍ(21)"
"امامان پس از من دوازده نفرند، سپس آن حضرت صدايش را آهسته كرد و شنيدم كه مىفرمود همگى از قريشند."
طبرانى حدود 50 حديث از حفصه، بنت سيرين، از ام عطيه، از رسول الله صلي الله عليه وآله نقل كرده است.(22) او در سال 101 ه .ق. و در 70 يا 92 سالگى درگذشت.(23)
4. هوى
وى كه به تلاوت قرآن و سرودن شعر مىپرداخت و از دوستداران خاندان عصمت و طهارت بود، توسط معاويه به امام حسين عليه السلام هديه شده بود. يكى از مشخصه هاى مهمّ معاويه، حيلهگرى بود. او 20 سال حاكم شامات و خليفه مسلمانان بود. اين مقدار دوام آوردن در مقابل كسانى كه از نظر علم و جايگاه از او برتر بودند، نشان مىدهد كه وى بسيار حيلهگر بود و گرنه امكان نداشت بتواند بر مردمى كه اكثراً از او داناتر و تواناتر بودند حكومت كند. معاويه به منظور سرپوش گذاشتن بر اختلافات خود با خاندان على عليه
السلام ، دست به حيلهاى زد. او كنيز زيباى خود (هوى) را كه حدود صد هزار درهم خريده بود براى امام حسين عليه السلام فرستاد. روزى وى از عمروعاص پرسيد: مىدانى اين كنيز شايسته چه كسى است؟ عمروعاص و ديگران گفتند: براى شما يا اميرموءمنان. گفت: نه، اين مخصوص حسين بن على است، چون او انسانى با شرافت است. علاوه بر آن، ميان ما و پدرانش اختلافاتى وجود داشت كه با اين هديه مىتوانم آن را رفع كنم. معاويه او را با لباسهاى گرانقيمت و اموال زياد، ضمن نامهاى براى امام فرستاد. وى در آن نامه نوشته
بود:
اميرالموءمنان، كنيزى خريد كه زيبايى شگفت آورى داشت؛ اما ايثار كرد و او را به رسم هديه براى شما فرستاد.
وقتى كنيز نزد امام حسين عليه السلام رسيد، امام از او پرسيد: نامت چيست؟ گفت: هوى (آرزو يا عشق). امام فرمود: خودت هم مثل نامت هوى هستى؟ آيا چيزى از حفظ دارى تا بخوانى؟ گفت: آرى، قرآن بخوانم يا شعر؟ امام فرمود: قرآن. او اين آيه را خواند:
«"وَ عِنْدَهُ مفَاتِحُ الغَيب لايَعْلَمُها الا هُوَ... "»
امام حسين عليه السلام از او خواست شعرى بخواند. كنيز سوءال كرد: آيا در امانم تا هر شعرى خواستم بخوانم؟ امام حسين عليه السلام فرمود: آرى. او اين اشعار را كه حاكى از شهادت آن حضرت بود، خواند.
اَنْتَ نِعْمَ الْمَتاعُ لَوْ كُنْتِ تَبْقى غَيْرُ اَنْ لَا بَقَاءَ لِلْانْسانِ
"تو كالاى خوبى هستى اگر براى هميشه باقى بمانى؛ اما انسان، ماندنى نيست."
امام حسين عليه السلام گريست و فرمود: تو آزادى و آن چه معاويه همراه تو فرستاده است نيز مال تو باشد. آيا درباره معاويه شعر هم سرودهاى؟ گفت:
رَاَيْتَ يَمضى وَ يَجمَعُ جَهدَه رجاءَ الغِنى وَ الوَارثُونَ قعُود
وَ مَا لِلْفَتى الا نصيبٌ مِنَ التُّقى ِاذا فَارقَ الدّنْيا عَليهِ يَعود
"جوانى را مى بينم كه عمرش مى گذرد و تمامى تلاشش در بى نيازى دنيوى است، با اين كه وارثانش در انتظار مرگ اويند. براى جوان سهمى جز تقوا نمىماند. زمانى كه از دنيا رفت، نزد او باز مىگردد."
امام حسين عليه السلام هزار دينار ديگر به او هديه داد و فرمود: پدرم معمولاً اين شعر را مىخواند:
وَ مَنْ يَطلَبُ الدنيا المال تَسرُّهُ فَسَوْفَ لِعَمرى عَن قليلٍ يلُومهُا
اِذَا َادْبَرَتْ كَانَتْ عَلَى المرءِ فتْنَه و اِنْ اَقْبَلَتْ كانَت قليلاً دوامها(24)
"كسى كه در پى مال دنياست تا مسرور شود، به جانم سوگند كه پس از چندى به سرزنش همان دنيا خواهد پرداخت. اگر دنيا به انسان پشت كند براى او آزمايش است و اگر به او روى آورد، دوامى نخواهد داشت."
5. حره (دختر حليمه سعديه)
حليمه، همسر حارث بود؛ ولى چون يكى از اجدادش سعد بن بكر بود، به حليمه سعديه معروف شد. او بانويى زيبا، پاكدامن و دايه رسول الله صلي الله عليه وآله بود. روزى دخترش "حره" نزد حجاج رفت. حجاج از او پرسيد: تو حره، دختر حليمه سعديه اى؟ فرمود: از فرد بيابانى، فراست و هوشيارى ظاهر شده كه مرا شناخته است، حجاج گفت: خدا تو را به اين جا آورد. شنيده ام تو على را بر ابوبكر، عمر و عثمان مقدم مىدارى؟ حره پاسخ داد: آن كه گفته است من او را فقط بر اينها برترى مى دهم،
دروغ گفته است. من او را از آدم، نوح، لوط، ابراهيم، داود، سليمان و عيسى عليهم السلام نيز برتر مى دانم.
حجاج گفت: واى بر تو، او را از پيامبران اولوالعزم برتر مىدانى؟ اگر براى ادعاى خود دليل نياورى گردنت را خواهم زد. حره گفت: اين، سخن من نيست؛ بلكه خداوند تبارك و تعالى در قرآن او را برتر مىداند و بر ديگران فضيلت داده است. خداوند درباره آدم عليه السلام فرمود:
«"وَ عَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى"»؛(25) "آدم از پروردگارش سرپيچى كرد و گمراه شد."
و درباره على عليه السلام فرمود:
«"و كان َسعْيُكم مَشْكُوراً"»؛(26) "سعى و كوشش شما جزا داده شد."
حجاج گفت: احسنت يا حره، به چه دليل او را برنوح و لوط فضيلت مىدهى؟ حره گفت: خداى عزّوجلّ او را بر ايشان برترى داد و فرمود:
«"ضَرَبَ الله مَثَلاً للذينَ كَفروُا اِمرأةَ نُوحٍ و اْمرأة لُوطٍ كَانَتا تَحْتَ عَبْدِينَ مِنْ عِبَاِدنا صالِحينَ فَخَانَتاهُما فَلَم يُغنيا عَنهُما مِنَ الله شيئاً و قيِلَ ادخُلاَّ النَّار مَعَ الدّاخِلينَ"»(27)
"خداوند براى كسانى كه كافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط، مثل زد. آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند. ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان (و در برابر عذاب الهى) نداشت و به آنها گفته شد با وارد شوندگان در آتش داخل شويد؛"
در حالى كه على بن ابى طالب عليه السلام ، ازدواجش زير "سدره المنتهى" و همسرش فاطمه دختر محمّد صلي الله عليه وآله بود و خداوند به رضاى او راضى و از غضب او غضبناك مىشود.
حجاج گفت: آفرين. به چه دليل او را از پدر پيامبران، ابراهيم خليل الله، برتر مىدانى؟ حُره گفت: خداى عزّوجلّ، ابراهيم عليه السلام را فضيلت داده است، زيرا درباره او فرمود:
«"وَ اِذ قال اِبراهيمُ رَبّ اَرِنى كَيْفَ تُحِى الْمَوْتَى قَاَل اَوَلَم تُوءمِنْ قَالَ بَلى وَلكنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى"»(28)
"ابراهيم گفت: پروردگارا، به من نشان بده كه چگونه مرده را زنده مىكنى! فرمود: آيا يقين ندارى؟ ابراهيم گفت: چرا، لكن براى اطمينان قلبم مىخواهم؛"
امّا مولايم اميرموءمنان فرمود:
"لَوْ كُشِفَ الغِطاءُ ما ازْدَدَتُ يَقِيناً"
"اگر پرده ها كنار رود بر يقينم افزوده نخواهد شد."
اين كلامى است كه هيچ شخصى قبل يا بعد از او نگفته است و كسى از مسلمانان در آن اختلاف ندارد.
حجاج گفت: احسنت، حال بگو چگونه او را بر موسى كليم الله برترى مىدهى؟
گفت: خداوند درباره موسى عليه السلام مىفرمايد:
"فاصبح فى المدينةِ خائفاً يَتَرَقَّبُ(29)"
"شب را در شهر به صبح رساند، در حالى كه هراسان بود؛"
ولى على عليه السلام بر بستر رسول الله صلي الله عليه وآله خوابيد و نترسيد. خداوند هم درباره او اين آيه را نازل فرمود:
«"وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْترى نَفسَهُ ابْتَغَاءَ مَرْضَاتِ الله"»
"از مردمان كسانى هستند كه نفس خويش را براى رضاى خدا مىفروشند."
حجاج گفت: احسنت. به چه دليل او را بر داود عليه السلام و سليمان عليه السلام برترى مىدهى؟
حره گفت: خداى متعال او را با اين آيه فضيلت داد:
«"يا دَاودُ اِنّا جَعَلْناكَ خَليفةً فِى الْاَرْضِ فَاحْكُم بَيَن النَّاسَ بِالحَقِ و لَاتَتَّبِعِ الهَوى فَيُضِلَّك عَنِ سَبيل الله"»
"داود، ما تو را جانشين بر روى زمين قرار داديم. پس ميان مردم به حق حكم كن و از هوى و هوس پيروى نكن كه تو را از راه خدا گمراه ميسازد."
حجاج پرسيد: قضاوتش در مورد چه بود؟ حره گفت: درباره دو مردى كه گوسفندان يكى وارد باغ ديگرى شدند و انگورهايش را خوردند و از بين بردند. صاحب باغ نزد داود عليه السلام شكايت برد و داود عليه السلام حكم كرد كه گوسفندان را بفروشند و هزينه ى باغ را بپردازند فرزند سليمان گفت: پدر، بايد از شير و پشم گوسفندان خسارت باغ را پرداخت كنى، نه اين كه خود گوسفندان را از صاحبش بگيرى. خداوند متعال هم فرمود:
«"فَفَهَّمناها سليمان"»؛(30) (آن را به سليمان فهمانديم)؛"
امّا مولايمان اميرموءمنان عليه السلام فرمود:
"سَلونى عَمّا فَوقَ العَرْشِ، سَلوُنى عَما تَحتَ العَرشِ، سَلُونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونى"
"از آن چه بالاى عرش است از من بپرسيد (مىدانم). از آن چه زير عرش است از من بپرسيد. از من سوءال كنيد قبل از اين كه مرا از دست بدهيد."
در روز فتح خيبر هم، پيامبر رو به حاضران كرد و فرمود:
"أفْضلكُم وَ اَعْلمُكُمْ اَقْضاكُم على"
"برترين فرد از ميان شما، در قضاوت، على عليه السلام است."
حجاج گفت: آفرين بر تو. چگونه او را بر سليمان عليه السلام برترى مىدهى؟
حره گفت: خداوند متعال او را برترى داد؛ آنجا كه فرمود:
"ربَّ اغْفِرلى وَهَبْ لى مُلكاً لايَنْبَغى لِاَحدٍ مِنْ بَعْدى(31)"
"پروردگارا، مرا بيامرز و سلطنتى به من ارزانى دار كه كسى پس از من سزاوار آن نباشد؛"
امّا مولاى ما اميرموءمنان عليه السلام فرمود:
"طَلَّقتُك يا دنيا ثلاثاً وَ لا حاجهَ لى فيك"
"دنيا، تو را سه بار طلاق دادم و نيازى به تو ندارم."
بدين سبب، خداوند متعال اين آيه را دربارهاش نازل فرمود:
«"تِلكَ الدّارُ الاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لايُريدوُنَ عُلُوّاً فِيَ الارضِ و لا فَساداً"»(32)
"اين، خانه آخرت است. آن را به كسانى اختصاص داديم كه خواهان برترى در زمين نباشند، و عاقبت از آن پرهيزگاران است."
حجاج گفت: احسنت بر تو اى حره، چگونه او را بر عيسى بن مريم عليه السلام برتر مىدهى؟
حره گفت: خداوند متعال او را برترى داد:
«"اذْ قالَ الله يا عيسيَ بنَ مريَم ءاَنتَ قُلتَ للناسِ اتخِذُونِي و اُمّي اِلَهَيْنِ مِنْ دونِ الله..."»(33)
"هنگامى كه خداوند به عيسى بن مريم فرمود: عيسى، تو به مردم گفتى كه من و مادرم را به عنوان دو معبود، غير از خدا، انتخاب كنيد؟ (عيسى) گفت: منزهى تو و من حق ندارم آن چه را كه شايسته نيست، بگويم و اگر هم گفته باشم تو آن چه را در نهاد من است مىدانى و من آن چه را در نهاد توست نمىدانم."
آنگاه خداوند حكم كردن را تا روز قيامت به تأخير انداخت؛ ولى على بن ابىطالب عليه السلام آن گاه كه "نصيريه(34)" ادعاى موجوديت كردند، آنها را كشت و حكم كردن درباره آنان را به تأخير نينداخت. اينها بخشى از فضائل آن حضرت بود و من فضائل ديگرش را نشمردم.(35) |
|
|
|
در آن روزگار نقش اجتماعى موءثرى به عهده ى شاعران بود و نيروى آنها بر قدرت ديگران فزونى داشت. زيرا شعر با سرعت بيشترى در خاطره ها نقش مىبست و به سرعت از قبيله اى به قبيله ديگر سرايت مىكرد. عشق شديد به افتخارات، يا شرف، برجسته ترين خصيصه عرب بود و اين ويژگى در سراسر اشعارى كه در دست داريم محسوس است. در قبايل عرب، برخىها در اين
كه كدام قبيله بهتر مىتواند مفاخر خود را بر شمارد، با هم رقابت مى كردند و در اين كار، بيشتر از اشعار شاعران ـ مرد يا زن ـ يارى مى گرفتند. اين وضع در زمان جاهليت به صورت فرهنگ طايفه اى در آمده بود. اسلام همانگونه كه سرمايه هاى معنوى را راهنمايى مىكرد، اديبها را نيز تربيت كرد تا به جاى مضامين جاهلى، درباره معارف الهى شعر بسرايند. اين هدايت همانگونه كه در مردها اثر گذاشت، در اديبان زن هم موءثر بود. در اين بخش به نمونه هايى از اين زنان اشاره مىكنيم.
ام هيثم
وى دختر اسود نخعى، از اصحاب اميرموءمنان عليه السلام ، است. او 14 بيت در رثاى امام على عليه السلام سرود كه از مشهورترين قصايد است.(36)
موقعيت ام هيثم نزد اهل بيت عليه السلام به گونه اى بود كه پس از كشته شدن ابن ملجم، ازامام حسن مجتبى عليه السلام درخواست كرد جنازه ابن ملجم را براى سوزاندن به او تحويل دهند.(37)
هند
دختر ابان (اثاثه)، در جنگ اُحد، همراه پيامبر صلي الله عليه وآله و ساير مسلمانان و بانوان حضور داشت. وى در پاسخ اشعار هند (دختر عتبه) كه پيروزى لشكر كفر را مورد ستايش قرار داده بود، در اشعارى، زبونى و شكست لشكر دشمن را در جنگ بدر يادآور شد و زوال و زبونى سپاه دشمن را وعده داد.(38)
در جنگ خيبر، رسول خدا صلي الله عليه وآله 30 بارِ شتر مواد خوراكى به او و برادرش "مسطح"هديه داد.(39)
ام مسطح
وى دختر انيس بن عبدالمطلب است. او در دوره اى كه ابوبكر و عمر بر امام على عليه السلام سخت مىگرفتند، به زيارت قبر رسول الله صلي الله عليه وآله رفت و به عنوان اعتراض ابياتى سرود كه نشانه شجاعت، درايت و مبارزه جويى او با حكومت خلفا است.
اى رسول خدا، بعد از تو فتنه ها به پا شد. اگر حاضر بودى آنان جرأت اين كار را نداشتند. آنان جاى تو را دور ديده اند. همان طور كه زمين تشنه، باران را مىبلعد، حكومت را بلعيدند. يا رسول الله، شاهد باش كه من به وظيفه خود عمل كردم.(40)
دختر ابوالاسود
معاويه طمع زيادى براى ربودن اصحاب اميرموءمنان عليه السلام نشان مىداد و براى همين غالباً براى آنان هديه مى فرستاد. اغلب تحفه هاى او مشكهاى عسل بود كه گاهى در آنها تعدادى ليره هم مىريخت، از اين رو آنان كه بنده دنيا و دينار بودند، به طرف معاويه متمايل و از على عليه السلام جدا مىشدند. در ميان اصحاب على عليه السلام ، مردانى لايق و باوفا نيز بودند كه حاضر نبودند از سايه پرعنايت على عليه السلام خارج شوند و دشمنان وى را تقويت كنند. يكى از آن مردان راستين، ابوالاسود دئلى است. وى روزى در
مسجد نشسته بود كه مردى ناشناس آمد و او را به نام صدا زد. ابوالاسود از جاى برخاست و به طرف در مسجد رفت. آن ناشناس نامه اى به دست او داد كه بعد از مطالعه، معلوم شد از طرف معاويه چند ظرف عسل به خانه او فرستاده اند. نامه را در هم پيچيد و با سرعت به خانه آمد و دخترش را مشغول خوردن عسل ديد، فرياد زد: فرزند، اين عسل از طرف معاويه است، نخور كه از زهر بدتر است و شيرينى آن، شيرينى محبت على عليه السلام را از كام ما برمى گيرد. دخترش تا اين مطلب را شنيد، انگشت خود را به زمين ماليد و آن را به
گلوى خود برد و عسل خورده شده را برگرداند. آنگاه اين اشعار را سرود.
اَبِا العسلِ المُصَفَّى يابنَ هندٍ نَبيعُ لكِ ايماناً و َدِينَاً
فَلا واللهِ لَيْسَ يَكُون هَذا وَ مولانا اميرُالموءمنيناً
"اى پسر هند، آيا مىخواهى با عسل گوارا، ايمان و دين ما را براى خود بخرى؟ به خدا قسم چنين نخواهد شد، چون مولاى ما امير موءمنان است."
ابوالاسود دست دخترش را گرفت و در حالى كه نامه در دست ديگرش بود، خدمت مولاى متقيان على عليه السلام آمد و اشعار دختر خود را بيان كرد. آن حضرت براى او دعا كرد و خنديد و عسل(41) را به وى بخشيد. |
|
|
|
در اين ميان زنانى بودند كه اقدام به تهييج سربازان در ميدانهاى جنگ مىنمودند. اين امر با سرودن اشعار و يا سخنرانى در مدح مولاى متقيان و دفاع از عقيده و مرام پاك ايشان صورت مىگرفت.
مهمترين اين اشعار در جنگها، مخصوصاً جنگ صفين و در مقابله با معاويه، سروده شده است (البته اشعارى از شاعران زن نيز موجود است كه در رثاى آن حضرت و در سوگ شهادت ايشان سروده شده است). اين سخنان نماينده روح سلحشور بزرگ زنانى است كه در تهييج مردان قدم بر مىداشتند.
در اين سخنان، عموماً پس از مدح خداى تعالى و مژده به بهشت، آنان را به پايدارى فرا مىخوانند و سپس در تأييد مرام حضرت على عليه السلام سخن مىگفتند. شايد بدين ترتيب قصد داشتند نشان دهند كه راه اهل بيت عليه السلام و راه على عليه السلام تنها راهى است كه تأييد الهى را به همراه دارد. برخى از زنان اقدام به سخنرانى مىكردند و برخى شعر مىسرودند.
الف) سخنان و اشعار در جنگ
1. اشعار سوده در جنگ صفين
دختر عماره در جنگ صفين حضور داشت و نقش بسزايى در تشويق نيروها ايفا نمود. سالها بعد، معاويه به او گفت: "من از هيچ طايفهاى به اندازه قبيله شما در اين جنگ آسيب نديدم."
جانبازىِ برادر سوده در راه دفاع از على عليه السلام در اين جنگ نيز به ثبت رسيده است. سوده در اين جنگ اشعار زير را سرود:
"اى فرزند عماره همان گونه كه پدرت (چنين)كرد تو نيز خود را آماده كارزارِ كن كه امروز، روزِ زدن نيزه ها و برخورد دلاوران است.
و على و حسين و همراهان آنها را يارى كن و به نابودى و خوارى هند و پسرش (معاويه) مصمم شود.
به راستى كه امام و رهبر، برادر پيامبر خدا محمّد صلي الله عليه وآله (يعنى على عليه السلام است) كه نشانه هدايت و مشعل ايمان است.(42)"2. سخنان زرقاء در جنگ صفين
زرقاء، دختر عدى بن غالب، در صفين بر شتر سرخ مويى سوار بود و به آتش جنگ دامن مىزد. او در تشويق رزمندگان چنين مى گفت:
"اى مردم، به راستى كه شما در فتنهاى قرار گرفتهايد كه جامه هاى ظلم و ستم را بر شما افكنده و از طريقه و راه روشن شما را منحرف كرده و به راستى كه چه فتنه كور و كرى كه فرياد چوپنش را مىشنود ولى فرمان جلودار را نبرد.
به راستى كه چراغ در كنار خورشيد روشنايى ندارد و ستارگان با ماه نور ندهند و استر بر اسب پيشى نگيرد و پر مرغ هموزن سنگ نباشد و آهن را جز آهن نبرد.
هان، آگاه باشيد، هر كه از ما راهنمايى جويد راهنمايىاش كنيم و هر كه از ما گزارش خواهد گزارشش دهيم. به راستى كه حق به دنبال گمشده خويش مىگشت و او را دريافت. پس اى گروه، مهاجر و انصار پايدارى كنيد كه به راستى راه هاى پراكندگى و تفرقه به هم آمده و سخنِ عدالت يكجا فراهم گشته و حق بر باطل غالب آمده. پس كسى شتاب نكند و بگويد: چه عدلى است و در كجا است؟ و اين براى آن است كه آنچه مقدر گشته، انجام شود. به راستى كه خضاب زنان، حناست و خضاب مردان، خون. پايدارى بهترين انجام كارهاست. بشتابيد
به سوى جنگ و واپس نرويد و متفرق نشويد كه امروز را فردايى است.(43)"
3. اشعار ام مسلم در جنگ جمل
ام مسلم المجاشعى اهل مداين است. فرزند او از ياوران ولايت على عليه السلام بود و در جنگ جمل هنگامى كه اميرالموءمنين عليه السلام فرمود: كيست كه اين قرآن را مقابل اين قوم ببرد و ايشان را به كلام الهى دعوت كند، مسلم مجاشعى كه جوانى كم سن و سال بود برخاست.
حضرت فرمود: اگر بروى دو دست تو را قطع مىكنند. عرض كرد: در راه خداوندِ متعال آسان است.
حضرت على عليه السلام تا سه مرتبه ندا كرد و هر سه مرتبه مسلم در اجابت از ديگران سبقت گرفت و پيش از ديگران آمادگى خويش را اعلام كرد.
سرانجام به سوى ميدان جنگ رهسپار شد و با قرآن مردم را به سوى حق فراخواند، اما دست راست او را قطع كردند. قرآن را به دست چپ گرفت، دست چپ او را نيز قطع كردند. با دو بازوى بريده، قرآن را به سينه خود چسبانيد، .... سرانجام او را از پاى درآوردند.
مادر او "ام مسلم" در كنار ميدان ايستاده بود و صحنه شهادت فرزندش را تماشا مىكرد و چون او را در خون آغشته ديد، ابيات زير را سرود:
"پروردگارا، همانا فرزند من مسلم به سوى لشكر عايشه رفت و با قرآن آنها را به كتاب خدا دعوت كرد.
آيات الهى را بر آنان قرائت نمود ولى بر آنان تأثير نكرد و از خداى خود نترسيدند. فرزند مرا كشتند و به خون آغشته كردند.
خداوند كيفر كردار آنان را در كنار آنان بگذارد كه عايشه خود را مادر موءمنين مىداند. عوض اين كه آنان را از ضلالت و گمراهى نهى كند، به قتل موءمنين فرمان مىدهد.(44)"
دفاع از على عليه السلام آنان فقط به زبان خطابه و شعرِ خاص جنگ نبود. در تاريخ آمده است: ابوالاسد دئلى از ياران باوفاى حضرت اميرالموءمنين عليه السلام بود و در فصاحت و بلاغت و شيرينى گفتار، معروف بود. معاويه مىكوشيد به حيله هاى مختلف، دل او را نرم كرده، به سوى خود متمايل سازد. روزى معاويه حلوايى براى او فرستاد. دختر 5 ـ6 ساله او لقمه اى از آن حلوا را برداشت و در دهن گذاشت.
ابوالاسد به او گفت: دختر جان، اين حلواى زعفرانى را معاويه براى ما فرستاده تا قلب ما را به خود مايل كند و با اين حيله و نيرنگ مىخواهد ما را از مولايمان اميرالموءمنين عليه السلام برگرداند.
دختر ابوالاسود حلوا را از دهن انداخت و گفت: مرگ بر آن كسى كه فرستاد و آن كه مى خواهد تناول كند و سپس اشعار زير را قرائت كرد:
"اى پسر هند، حلواى زعفرانى فرستادهاى تا دين و آيينمان را به تو بفروشيم؟ پناه برخدا، چگونه اين چنين شود در حالى كه مولايمان اميرالموءمنين عليه السلام است؟(45)"
ب) اشعار زنان هنگام شهادت على عليه السلام
شهادت حضرت على عليه السلام دل هر شيعهاى را به درد آورد. زنان صاحب ذوق در اين عرصه، سوگ خود را در قالب شعر نمايش دادند. اين اشعار سينه به سينه نقل شد. گاهى معاويه از آنها به عنوان دستاويزى عليه شيعيان استفاده مى كرد و صاحب اشعار را مىآزرد؛ اما آنها هيچگاه از بيان حق پشيمان نشدند و همواره بر آن افتخار مى كردند.
1. اشعار بكاره هلاليه
"به تحقيق كه دوست داشتم زنده نباشم كه به ببينم در بالاى منابر، خطبه به نام معاويه مىخوانند.
متأسفانه خداى متعال عمر مرا طولانى گردانيد تا اين كه ديدم آنچه را كه دوست نداشتم ببينم.
از عجايب زمان كه هر روز در مجامع و محافل، خطبا به نام معاويه ترزبان باشند و از آل پيغمبر سخنى در ميان نباشد.(46)"
2. اشعار ام البراء
"آه كه ما توان و تحملمان تمام شد، صبر و حوصلهمان به سر رسيد. جا دارد كه بگوييم اى مردان بردبار و شكيبا، رجال توانا و شكست ناپذير، مگر شما بتوانيد سنگينى اين مصيبت جان گداز خويش تحمل كنيد.
راستى، شوخى نيست، گويا خورشيد در مرگ امام و پيشواى ما دچار كسوف شد.
اى بهترين خلق خدا، اى زمامدار عادل، اى بهترين مجاهدى كه سوار و اى خوبترين فردى كه به استثناى پيامبر صلي الله عليه وآله روى زمين قدم برداشتى.
رفتى و با مرگ خود توان ما را در هم شكستى و جمع ما را پراكنده ساختى. آرى تو رفتى و با فقدان اسف بار تو، حق مقهور باطل شد و دنيا به كام اهل دنيا گشت.(47)"
3. اشعار ام سنان
"اى على بن ابيطالب، اگر كشته شدى، همواره در راه هدايت بوده و مردم را به حق هدايت کرده اى.
خوش بخواب، همواره درود بى پايان خداوند بر توست.
تو بعد از پيامبر، جانشين او بودى و به وصيّت او عمل كردى.
امروز پيامبر خدا جانشينى ندارد كه مردم به او اميدوار باشند.(48)"
اسامى تعداد ديگرى از زنان مدافع ولايت كه شاعر و اديب بودند، چنين است:
1. خنساء دختر عروه؛ 2. ام البنين؛ 3. حروريه؛ 4. امينه؛ 5. هند دختر يزيد؛ 6. ام ابان؛ 7. ام البراء؛ 8. ام حكيم؛ 9. ام رعله؛ 10. ام سلمه؛ 11. ام الخير؛ 12. عكرشه.(49)
|
|
1ـ اصول كافى، ج 4، ص 403.
2ـ سوره مزمّل ، آيه 20.
3ـ بحار الانوار، ج 92، ص 17.
4ـ همان ، ج 43، ص 174.
5ـ سوره زخرف، آيه 89.
6ـ سوره زمر، آيه 37.
7ـ سوره اعراف، آيه 31.
8ـ سوره فصلت، آيه 44.
9ـ سوره آل عمران، آيه 97.
10ـ سوره انبياء، آيه 8.
11ـ سوره بقره، آيه 286.
12ـ سوره انبياء، آيه 22.
13ـ سوره زخرف، آيه 12.
14ـ سوره ص، آيه 26.
15ـ سوره آل عمران، آيه 144.
16ـ سوره مريم، آيه 12.
17ـ سوره كهف، آيه 46.
18ـ سوره قصص، آيه 26.
19ـ سوره بقره، آيه 261.
20ـ بحار الانوار، ج 43، ص 86.
21ـ اعلام النساء، ج 1، ص 149.
22ـ بحار الانوار، ج 36، ص 313.
23ـ المعجم الكبير، ج 25، ص 55.
24ـ شذرات الذهب، ج 1، ص 122.
25ـ اعلام النساء، ج 5، ص 286 و تاريخ دمشق، ج 16، ص 88.
26ـ سوره طه ،آيه 121.
27ـ سوره الانسان ،آيه 22.
28ـ سوره تحريم ، آيه 10.
29ـ سوره بقره ، آيه 260.
30ـ سوره قصص ،آيه 18.
31ـ سوره انبياء ،آيه 79.
32ـ سوره ص ،آيه 35.
33ـ سوره قصص آيه 83.
34ـ سوره مائده ،آيه 116.
35ـ "آنان را انصاريه و علويه نيز مىگويند و منصوب به ابن نصير مىباشند.آنان در قرن پنجم هجر /،از شيعه اماميه منشعب شدند و در شمال غربى سوريه جاى گرفتند. به عقيده ايشان خدا ذات يگان هاى است مركب از سه اصل لا يتجزى به نامهاى: "معنى""اسم"، "باب". اين تثلبه نوبت در وجود انبيا مجسّم و متجلّى گشته است و آخرين تجسّم با ظهور اسلام مصادف شد و آن ذات يگانه در تثليث لا يتجزا، در وجود على عليهالسلام و محمد صلىاللهعليهوآله و سلمان فارسى تجسم يافت. بدين سبب، تثليث مزبور را حروف عمس (ع م س)
معرفى مىنمودنداره به حرف اول سه اسم على عليهالسلام ، محمد صلىاللهعليهوآله وسلمان است. "فرهنگ فرق اسلامى، آستان قدس، ص
36ـ بحار الانوار، ج 46، ص 134.
37ـ اعيان الشيعه، ج 3، ص 488. الفاظ شعر او دلالت بر علم و درايت و بينش او درعصر امام على عليهالسلام مى كند. و ما ترجمه فارسى اشعارش را نقل مى كنيم.
الا يا عين و يحك فاسعد ينا... اى نور چشم، واى بر تو، ما را يارى كن و براى اميرموءمنان اشك بريز. دچار مصيبت فقدان كسى شديم كه مانندش بر مركب سوار نشده و آن را رام نكرده و زير ركاب نكشيده و يا در كشتى قدم ننهاده است و نيز بهترين كسى كه نعلين پوشيده و بدان گام برنداشته و سوره هاى مثانى و مئتين قرآن را خوانده است. ما پيش از شهادت آن بزرگوار زندگى خوشى داشتيم، زيرا يار وفادار رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در ميان خويش ديدار مىكرديم. كسى كه دين حق را بدون ترديد بر پا مىداشت و به طور
آشكار به احكام ارث و حكم مىفرمود. سركشان را به اتفاق مىخواند و از طرفى در بريدن دست دزد و كيفر او كوشا بود. دانش را از اهلش هرگز پوشيده نمىداشت و چنان نبود كه از جباران و متكبران باشد. به جان پدرم سوگند، كه ما را مردم شهر كوفه پس از اين كه مدت زمانى با وى مأنوس بوديم دار كردند. به عنوان اعتكاف (درمسجد) به ما نيرنگ زدند در حالى كه روش اعتكاف كنندگان چنين نيست. آيا درماه مبارك رمضان ما را به شهادت بهترين مرد داغدار و عزادار كرديد؛ همان كسى كه بعد از پيامبر بهترين مردمان بود.
ابوالحسن كه بهترين مردم نيكوكار و شايسته بود....
38ـ ارشاد مفيد، ترجمه رسولى محلاتى، ج 1، ص 20.
39ـ هند، دختر عتبه، در احد افتخار مىكرد و مىگفت
نحن جزينا كم بيوم بدر والحرب بعد الحرب ذات سعر
ما كان عن عتبه لى من صبر ابى و عمى و شفيق بكرى
و شقيت وحشى و غليل صدرى شفيت نفى و قضيت نذرى
دختر ابان در جواب او چنين سرود:
جزيت فى بدر و غير بدر يا بنت وقّاع عظيم الكفر
صبحك الله غداة الفجر بالها شميين الطول الزهر
بكل قطاع حسام يفرى حمزه ليثى و عليّ صقرى
اسد الغابه، ج 5، ص 551 و الاصابه، ج 4، ص 407.
40ـ رياحين الشريعه، ج 5، ص 102.
41ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 43.
42ـ در بعضى از روايات، حلوا آمده است. رياحين الشريعه، ج 4، ص222.
43.
شمَرّ كَفِعلِ ابيكَ يابنَ عمارة يَومَ الطَعان و مُلتَقَى الاَقران
و انصَر عَليّاً و الحُسينَ و رَهطَهُ و اقصُد لِهندٍ و ابنَها بَهَوان
انّ الامامَ اَخَا النَّبى مُحَمَّدٍ عَلَمُ الهُدى و مَنارةُ الايمان
44ـ يا ايها النّاس انَّكم فى فتنةٍ عَشَّتكُم جَلا بيت الظلم و جارَت بِكُم عَنِ الَمحَجَّة فَيَالها مِن فتنةٍ عَمياءٍ صمَّاءٍ تَسمَعُ لِناعِقِها و لا تَسلَسُ لِقائِدِها انَّ المِصباحَ لايُضىءُ فى الشَّمس و انَّ الكواكِبَ لا تُنيرُ مَعَ القَمَرِ و اِنَّ ابَغَل لا يِسبقُ الفَرَس و انَّ الزَّفَّ لا يُوازِنُ الحَجَرَ و لا يَقطعُ الحَديدَ الاّ الحَديد، الا من استَرشَدنا ارشدناهُ و مَن استَخبَرنا اخبرنا اخبَرناهُ، انَّ الحقَّ كانَ يَطلُبُ ضالَّتَه فَاصابها، فَصَبراً يا مَعشَر الُمجاهدينَ
و الانصارِ فكانَ قد اندمَلَ شُعَب الشتّات و التامّت كَلِمةُ العَدلِ و غَلَبَ الحقُّ باطِلَهُ فَلا يَعجَلَنَّ اَحَدٌ فَيقُول: كيف العدل و انى؟ ليقضى الله امراً كان مفعولا، الا ان خِضابَ النّساء الحناء و خِضابُ الرجال الدماءٍ و الصّبر خيرُ عِواقب الامُور،ُ ايُّها الى الحرب غيرناكصين و لا مُتشاكِسين فهذا يومٌ لَهُ ما بعد. "ياوران ولايت، ص 74.
45ـ
يا رب ان مسلما اتاهم بمحكم التنزيل اذ دعاهم
يتلو كتاب الله لايخشاهم فرملوه رملت لحاهم
و امه قالمة تراهم ياتمرون الفى لايناهم
46ـ
ابا الشهدا لمزعفر يابن هند نبيع عليك احسابا و دينا
معاذا ... كيف يكون هذا و مولانا اميرالموءمنينا
47 ـ
قد كنت اطمع ان اموت و لاارى فوق المنابر من امية خاطيا
الله آخر مدتى فتطاولت حتى رأيت من الزمان عجيبا
فى كل يوم لايزال خطيبهم بين الجميع و آل احمد غائباً
48ـ ياوران ولايت، ص 80:
يا للرجال لعظم هول مصيبه فدحت فليس مصابها بالهازل
الشمس كاسفه لفقد امامنا خير الخلائق و الامام العادل
يا خير من ركب المطى و من مشى فوق التراب لمحتف او ناعل
حاشا النبى لقد هددت قواءنا فالحق اصبح خاضعا للباطل
ياوران ولايت، ص 80
49ـ
اما هلكت ابالحسن فلم تزل بالحق تعرف هاديا مهديا
فاذهب عليك صلاه ربك مادعت اوصى اليك بنافكنت وفيا
قد كنت بعد محمد خلفا كما فوق الغصون حمامه قمريا
فاليوم لا خلف يومل بعده هيهات نامل بغده انسياً
بازگشت |