| زنان دين گستر در تاريخ اسلام: بخش دوم زنان دين گستر در ميدان عمل : فصل پنجم: زنان مجاهد و مدافع ولايت | ||
| حافظان اسرار امامت | ||
| دفاع از ولايت | ||
| مدافعان ولايت در مقابل خلفاي جور و ظلم | ||
| مدافعان ولايت در مقابل مردم نادان و گمراه | ||
| شهيدان زن در دفاع از ولايت | ||
| زنان روايتيگر حديث ولايت | ||
| زنان و گزارش غدير خم | ||
| زنان مدافع ولايت با گزارش اخبار نظامي | ||
|
||
| از ديگر جلوه هاى درخشان فعاليت سياسى بانوان در عصر معصومين عليهمالسلام حفظِ اسرار بسيار مهم و كليدىِ امامت است. اين اسرار، اطلاعاتى بسيار پر اهميّت و يا سلاح مخصوصى بوده كه تعلق به امامان عليهمالسلام داشته است. اين كه در ميان مسلمانان فراوان آن عصر، چند زن به عنوان خبرگان امّت انتخاب مىشوند نشان از ظرفيت عظيم سياسى آن بانوان دارد. اكنون به اكنون به معرفى شمارهاى از اين بانوان مىپردازيم. 1. ام سلمه مىگويد: كه پيامبر صلي الله عليه وآله روزى كتابى را كه مشتمل بر معارف عظيمى بود، به من سپردند و سفارش نمودند هرگاه خليفه بر حق، آن را از تو تقاضا نمود آنرا به او بسپار. بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله ، ابوبكر و عمر و عثمان، هر يك در آغاز خلافت خويش، از من تقاضاى دريافت آن كتاب را نمودند؛ ولى من كه آنان را فاقد نشانه هاى امامت مىدانستم از دادن كتاب خوددارى نمودم؛ تا اينكه على عليه السلام به خلافت رسيد و از من تقاضا نمود تا آن امانت را به او بسپرم. من كه على عليه السلام را امامِ بر حقّ يافتم، كتاب را به ايشان دادم. آن حضرت پس از گشودن كتاب و نظر در آن فرمود:"انّ فى هذا علماً جديداً؛ به درستى كه در اين كتاب، علمى تازه است.(1)" على عليه السلام ، كه به فرموده پيامبر صلي الله عليه وآله دروازه شهر علم و عالم به آنچه در آسمانها و زمين است مىباشد(2)، با بيان اين جمله، عظمت اين كتاب را روشن مىسازد. ام سلمه، از حضرت على عليه السلام پرسيد: در اين كتاب چه علومى ذكر شده؟ آن حضرت فرمود: هرچه كه بشر بدان نياز دارد.(3) در آن كتاب، تمامى مشخصات اهل حقّ و اهل باطل در طول تاريخ تا قيامت مطرح گرديده است.(4) تا زمانى كه فرد به مرحله خاصى از ايمان و درايت سياسى نرسيده باشد، اهميّت و ارزش امورى چون كتاب خاص ائمه عليهمالسلام يا سلاح خاص پيامبر صلي الله عليه وآله يا وصيّت امام معصوم عليه السلام را در نمىيابد و نمىتواند امين چنين گنجينه هايى عظيم باشد. امّ سلمه، يك بار ديگر نيز محرم اسرار امامت مىگردد. امام صادق عليه السلام فرمود: كتابهاى اختصاصى ائمه عليهمالسلام نزد على عليه السلام بود و زمانى كه حضرت على عليه السلام از مدينه عازم كوفه گرديد (مركز خلافت را عراق قرار دادند) آنها را نزد امّ سلمه به امانت سپرد. پس از شهادت حضرت على عليه السلام ، ام سلمه آن كتابها را به امام حسن عليه السلام ، رهبر جديد جامعه اسلامى، داد.(5) امام صادق عليه السلام فرمود: "در برههاى ديگر نيز هنگامى كه امام حسين عليه السلام به سوى عراق حركت نمود، كتابها و وصاياى خود را به ام سلمه كه خداوند از او راضى باد، سپرد و هنگامى كه امام سجاد عليه السلام (از كربلا به مدينه) بازگشت، ام سلمه آنها را آن حضرت داد.(6)" ام سلمه، مدتى نيز اسلحه پيامبر صلي الله عليه وآله را به امانت داشت. امام محمّد باقر عليه السلام فرمود: "هنگامى كه پيامبر صلي الله عليه وآله رحلت نمود، علم و سلاح او به على عليه السلام ، و سپس به حسن عليه السلام ، بعد از آن به حسين عليه السلام به ارث رسيد. زمانى كه خطر اسارت پيش آمده، امام حسين عليه السلام آن را به ام سلمه سپرد. سپس امام سجاد عليه السلام آن را باز پس گرفت...(7)" اين كه اين سلاح چه بوده، چندان براى ما روشن نيست، هرچه بوده از اهميّت ويژهاى برخوردار بوده است، چون امام صادق عليه السلام ارزش اين سلاح را چنين توصيف نموده است: "همانا سلاح در بين ما امامان، مانند تابوت است در بنى اسرائيل، هر كجا كه تابوت وجود داشت ملك نبوّت در آنجا بود و در ميان ما هر كجا كه سلاح استقرار يابد، علم امامت در آن جاست.(8)" نيز آن حضرت فرمود: "هر كه از ما سلاح به او برسد امامت به او عطا مىشود.(9)" امينِ اسرار رهبران سياسىِ الهى آن دوران بودن نشان از عظمت والاىِ ام سلمه دارد. 2. فاطمه، دختر امام حسين عليه السلام نيز مدتى امانت ائمه عليهمالسلام را نگهدارى كرد. امام باقر عليه السلام فرمود: "امام حسين عليه السلام آنگاه كه زمان شهادتشان نزديك شد، دختر خود فاطمه را خواند و كتابى را كه در هم پيچيده شده بود و وصيّتى ظاهرى را به او سپردند...(10) آن حضرت در توصيف محتواى اين كتاب ارزشمند فرمود: آن چه بشر از ابتداى خلقت تا انتها به آن نياز دارد، در آن كتاب آمده است.(11)" در لحظات حساس روز عاشورا، امام حسين عليه السلام ، دخترش را امين مورد اعتمادى براى اين دو گوهر گرانبها مىيابد؛ دخترى كه در توصيفش فرمود: "فاطمه، دخترى است كه شبها را به عبادت و روزها را به روزه مىگذراند.(12)" در تفكّر دينى، مسئوليت سياسى را آن كسى مىتواند عهده دار شود كه تدبير سياسى او ملازم با تقواى الهى باشد. لذا كثرت عبادات كه نشان از لوازم تقوا، خوف و خشيت الهى دارد از علائم سياستمداران برجسته اسلامى مىباشد. پس از گذشت چند سال مجدداً زنى ديگر اين مسئوليت عظيم را بر عهده مىگيرد. ام احمد دخترى است كه در نگاه ظاهربين افراد از جايگاهى بسيار پايين برخوردار است تا بدانجا كه از حيث اعتبار اجتماعى در زمرهى كنيزان جاى دارد. امام كاظم عليه السلام كه در وجود اين دختر، ايمانى عظيم، قلبى مصفّا و درايتى شگرف مى يابد، او را به همسرى خويش در مىآورد. ام احمد به دليل فضائل خود، سخت محبوب امام كاظم عليه السلام ميگردد. او كه زنى مدبر و آشنا با عالم سياست است در مرحلهاى بحرانى، مسئوليتى عظيم را بر عهده مىگيرد. آنگاه كه امام موسى كاظم عليه السلام به زور خليفه ستمگر، عازم عراق مىگردد، مواريث امامت و رهبرى را به ام احمد سپرده و فرمودند: (هرگاه كسى به نزد تو آمد و اين امانت را از تو طلب نمود. بدان كه من به شهادت رسيده ام و او، پس از من، رهبر و امام است. و اطاعت بر تو و بر ساير مردم واجب مىباشد) هنگامى كه آن حضرت در بغداد مسموم شد امام رضا عليه السلام نزد ام احمد آمده و از او مواريث امامت را طلب نمودند. آن بانوى بزرگوار، امانت را به امام عليه السلام داده و با آن حضرت بر رهبرى، بيعت نمود.(13) 3. اُم اسلم؛ وى خدمت پيامبر صلي الله عليه وآله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت، من در كتابهاى پيشينيان خواندهام كه هر پيامبرى جانشينى دارد كه پس از وفاتش كارهاى او را به عهده مىگيرد. حضرت موسى عليه السلام ، هارون را برگزيد. عيسى عليه السلام هم وصيّ داشت. جانشين شما كيست؟ آن حضرت فرمود: ام اسلم، جانشين من در زمان زندگى و مرگم يك نفر است. هر كه مانند من اين كار را انجام دهد، جانشين من است. سپس سنگ ريزهاى از زمين برداشت و آن را با انگشتانش خرد و نرم كرد و با انگشترش بر آن مهر زد. ام اسلم از محضر آن حضرت بيرون آمد و نزد امير موءمنان رفت و از او سوءال كرد: شما وصىِّ رسول خدايى؟ آن حضرت فرمود: آرى. سپس آن حضرت سنگ ريزه اى برداشت و آن راخرد و نرم كرد و با انگشترش بر آن مهر زد و فرمود: ام اسلم، هر كس بعد از من چنين كند او وصيّ من است. سپس نزد حسن و حسين عليه السلام رفت و آنها همان كار پدرشان را تكرار كردند. بعد از مدتى كه امام سجاد عليه السلام را ديد، آن حضرت نيز همان معجزه را انجام داد.(14) حبابه، دختر جعفر حبابه، دختر جعفر، از قبيله بنى اسد، امامِ على عليه السلام را درك و تا زمان امام رضا عليه السلام در اين جهان زندگى كرد. وى از 8 امام، حديث نقل كرده است. حبابه از طرف امير موءمنان عليه السلام مأموريتى پرارزش پيدا كرد؛ آن حضرت قطعه سنگى به دست او سپرد كه نقش انگشترى مباركش بر آن نقش بسته بود. مأموريت او اين بود كه اين سنگ را نگهدارى كند و خدمت امامان عليه السلام شرفياب شود و از آنها بخواهد سنگ را به نقش انگشترى خويش مزين سازند. اين سند، اثبات امامت ائمه عليهمالسلام بود كه حبابه مأمور آن شده بود. شايد براى همين مأموريت بود كه بارها ضعف بيمارى و پيرى بر او چيره مىشد، ولى با دعاى ائمه شفا مىگرفت و جوانتر مىشد. در زمان امام زين العابدين عليه السلام كه وى بانويى 113 ساله شده بود، امام عليه السلام برايش دعا كرد و او سلامتىاش را باز يافت. سومين بار نيز به بركت دعاى امام صادق عليه السلام شفا يافت تا بتواند مأموريتش را به پايان برد. وى سرانجام در 235 سالگى وفات يافت و امام رضا عليه السلام او را با پيراهن خود كفن كرد و با دست مبارك خويش به خاك سپرد.(15) ام غانم صاحبة الحصاة از باديه نشينان يمن و معروف به صاحبة الحصاة (دارنده سنگ ريزه ها) بود. روزى وارد مدينه شد و سراغ كسى را گرفت كه نامش على باشد. عدهاى او را به در خانه على بن عبدالله بن عباس بردند. هنگامى كه نزد على رفت، گفت: سنگريزه هايى دارم كه مهر على، حسن و حسين عليهمالسلام بر آن زدهاند و شنيدهام مردى به نام على بر آن مهر مىزند. على بن عبدالله بن عباس گفت: اى دشمن خدا، بر على بن ابى طالب و حسن و حسين عليهمالسلام افترا بستى. آن گاه بنىهاشم او را آن قدر زدند تا از سخن خود برگشت و سنگ ريزه ها را از او گرفتند. شب، در خواب امام حسين عليه السلام را ديد كه فرمود: اين سنگ ريزه ها را بگير و نزد پسرم على برو. او همراه تو است. هنگامى كه بيدار شد، سنگ ريزه ها را در دستش ديد.(16) خود را نزد على بن حسين عليه السلام رساند و آن حضرت بر آنها مهر زد و فرمود: "اِنّ فِى اَمْرِكَ لَعِبرةٌ فلاتُخْبِرْ بِهِ اَحَداً" در كار تو عبرتى است، كسى را از آن آگاه نكن. |
||
|
||
| در جامعه اسلامى، افراد با ايمان به اجزاى يك ساختمان تشبيه شدهاند كه هر جزئى از آن محافظ جزء ديگر است و در فرهنگ دينى موءمنان به نفس واحده تعبير شده اند. در حديثى آمده است: احترام جان، مال و ناموس شما، همانند احترام اين روز و اين سرزمين و اين ماه است.(17) در اين جهان بينى، افراد مسلمان زن يا مرد در برابر هم احساس مسئوليت مى كنند و نمىتوانند نسبت به هم بى تفاوت باشند. امام صادق عليه السلام فرمود: "هر كس
صداى مسلمانى بشنود كه فرياد مىزند: اى مسلمانان، به فرياد برسيد، و پاسخ ندهد مسلمان نيست.(18)" امام على عليه السلام نيز فرمود: "هر كسى سيل يا آتش را از عدهاى از مسلمانان رفع كند، بهشت بر او واجب است.(19)" شهيد ثانى مىنويسد: "همان طور كه دفاع از جان، مال و ناموس خود جايز است، دفاع از جان، مال و ناموس ديگران نيز در صورت داشتن توانايى و قدرت دفاع، جايز مىباشد، ولى اقرب آن است كه اگر ضرورت داشته و ظن به سلامت داشته باشد، دفاع از نفوس ديگران واجب و لازم است.(20)" اين مسئله در سيره امير موءمنان عليه السلام و زنان آن عصر به خوبى ديده مىشود. على عليه السلام موقع دفاع از حق خود و همسر گراميش، موقعى كه از زمين ريگزارى مى گذشت و در آن زمين سى عدد گوسفند مى چريدند، فرمود: به خدا قسم، اگر به تعداد اين گوسفندان ياور داشتم، پسرِ خورنده مگسها را از منبر رسول خدا به زير مىآوردم و او را از سلطنت خلع مىكردم.(21) نيمه شب، او همراه فاطمه عليهاالسلام به در خانه مهاجران و انصار مى رفت؛ تا آنان را به وفاى به پيمان خويش با رسول خدا درباره جانشينىاش فرا خوانند.(22) "ام معاويه "در نامهاى به على عليه السلام نوشت: عهد و زمان ديروزِ تو هنوز از ياد همه نرفته كه زوجه خود را شبانه بر مىداشتى و بر دراز گوشى سوار مىكردى و هر دو دست تو در دست دو فرزندت: حسن عليه السلام و حسين عليه السلام بود. هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت مىكردند و تو احدى از اهل بدر و سابقان را باقى نگذاشتى، مگر آن كه آنان را به يارى خود خواندى. تو همراه همسرت براى طلب يارى نزد آنان رفتى و گفتى بياييد مرا يارى كنيد و خواستى مردم را كوچ دهى؛ ولى كسى سخن تو را نپذيرفت، مگر چهار يا پنج نفر... از اين سيره به دست مى آيد كه دفاع بر همه واجب است، خواه دفاع كننده زن باشد يا مرد، بچه باشد يا بزرگ. آن چه از سيره علوى به دست مىآيد اين است كه وقتى حق از بين رفت، بر همه اعضاى خانواده لازم است براى باز ستاندن آن قيام كنند تا حق گرفته شود. |
||
|
||
1. حضرت فاطمه عليهاالسلام |
||
|
||
| ام اوفى، زنى شيعه از قبيله عبدالقيس است. او براى روزى نزد، عايشه، ام المؤمنين (مادر مؤمنان) رفت و از او پرسيد: مادر موءمنان، در حق زنى كه فرزند كوچك خود را به قتل رسانيده است چه مى گويى؟ عايشه گفت: مستحق آتش جهنّم است. ام اوفى گفت: طفل، بسيار كوچك بود. عايشه گفت: فرقى نمى كند، مستوجب آتش جهنّم است. ام اوفى گفت: چه مى گويى در حقّ زنى كه فرزندان بزرگ خود را كه عدد آنها از هزاران نفر بيشتر است، به قتل رسانيده است؟ عايشه متوجّه شد كه منظور او از اين سوءال اعتراض و شماتت اوست كه موجب قتل سى هزار نفر در جنگ جمل شده است. ناگهان برآشفت و گفت: اين دشمن خدا را از من دور كنيد.(28) 2. ليلى غفاريه ليلى در جنگهاى رسول خدا صلي الله عليه وآله همراه او بود و به معالجه مجروحان و بيماران مىپرداخت. وى در جنگ جمل نيز همراه اميرالموءمنين عليه السلام بود. او پس از پايان جنگ، نزد عايشه رفت و از او درباره فضيلت اميرالمومنين عليه السلام سوءال كرد. عايشه مى دانست اگر راست نگويد ليلى او را رسوا خواهد كرد، به ناچار گفت: روزى على بن ابيطالب عليه السلام وارد خانه شد و بين من و رسول خدا صلي الله عليه وآله نشست. به او گفتم: پسر ابوطالب جاى ديگرى پيدا نكردى؟ پيامبر صلي الله عليه وآله ناراحت شد و فرمود: عايشه، برادر من را واگذار كه او اوّلين كسى است كه به من ايمان آورده و آخرين كسى است كه از من جدا مىشود و اوّلين كسى است كه در قيامت مرا ملاقات مى كند.(29) |
||
|
||
| 1. حضرت فاطمه عليهاالسلام بعد از دفن حضرت رسول صلي الله عليه وآله ، اميرالموءمنين عليه السلام در خانه مشغول تأليف و جمع آورى قرآن شد و تقريباً با يك نوع بى اعتنايى، به مبارزه منفى پرداخت. روزى عمر بن خطاب به ابوبكر گفت: تمام مردم با تو بيعت كردند جز على و بستگانش. اگر آنان بيعت نكنند حكومت تو استحكام ندارد. بايد از آنان بيعت بگيرى. ابوبكر پيشنهاد عمر را پذيرفت و به قنفذ گفت: نزد على برو و بگو خليفه از تو خواسته است كه براى بيعت در مسجد حاضر شوى. قنفذ چند مرتبه نزد حضرت على عليه السلام رفت، ولى اميرالموءمنين عليه السلام از حضور نزد ابوبكر امتناع كرد. عمر همراه خالد بن وليد و قنفذ وعدهاى ديگر، رهسپار خانه حضرت زهرا عليهاالسلام شد. عمر درِ خانه را به صدا در آورد و گفت: على، در را باز كن. فاطمه با سرِ بسته و تن رنجور، پشت در آمد و فرمود: عمر، با ما چه كار دارى؟ چرا نمىگذارى به كار خودمان مشغول باشيم؟ عمر بانگ زد: براى بيعت بيرون آييد و الاّ خانه را به آتش مىكشم. فاطمه عليهاالسلام فرمود: عمر، آيا از خدا نمىترسى؟ مىخواهى داخل خانه من شوى؟ عمر گفت: هيزم بياوريد تا درِ خانه را آتش بزنيم. هيزم آوردند و درِ خانه را آتش زدند. حضرت زهرا صدا به ضجه و شيون بلند كرد كه: "يا ابتا، يا رسول الله؛ "شايد مردم از خواب غفلت بيدار گردند و از على عليه السلام دفاع كنند. استغاثه و ناله هاى حضرت زهرا عليهاالسلام نه تنها در دلهاى سنگدلان اثر نكرد، بلكه او را مجروح نمودند تا دست از دفاع از ولايت و امامت بردارد. حضرت على عليه السلام را مانند اسير به طرف مسجد بردند، حضرت زهرا عليهاالسلام جانِ حضرت على عليه السلام را در خطر ديد، برخاست و دامن او را محكم گرفت و گفت: نمى گذارم همسرم را ببريد. قنفذ ديد زهرا عليهاالسلام دست از حضرت على عليه السلام بر نمى دارد، آن قدر با تازيانه به دست نازنين او زد كه بازويش ورم كرد. فاطمه در ميان ازدحام جمعيت و بين در و ديوار قرار گرفت و چنان فشارى بر پهلوى او وارد شد كه پهلويش شكست و طفلى كه در رحم داشت به شهادت رسيد و همان ضربت و بيمارى سرانجام باعث شهادتش شد. 2. ام فروه انصارى سلمان فارسى مىگويد: ام فروه از انصار بود. او با قدرت و توانايىاش از على عليه السلام پشتيبانى مىكرد و مانع بيعت مردم با افراد ديگر مىشد. اين عمل به گوش خليفه رسيد، دستور احضار او را داد. وقتى كه چشم خليفه به او افتاد، به او ناسزا گفت و دشنام داد و گفت: چرا مردم را عليه من مىشورانى و عليه من برمىانگيزى و بيعت مرا باطل مىشمارى؟ از سخنان ناشايستهات توبه كن. امّ فروه بدون آن كه تزلزلى به خود راه دهد، با كمال شهامت پاسخ داد: گناهى نكردم تا توبه كنم بلكه فقط واقعيّت را گفتم. خليفه گفت: واى بر تو، مى خواهى به وحدت مسلمانان لطمه بزنى؟ كدام گناه از اين بالاتر و ضررش از اين بيشتر؟ تو مگر در امامت من ترديدى دارى؟ امّ فروه گفت: تو امام نيستى. امام كسى است كه از طرف خدا و پيامبر خدا منصوب شده باشد و داراى سوابق و فضائل انسانى و اخلاقى و از ظلم و ستم به دور باشد. خليفه گفت: من از امامانى هستم كه خداوند او را براى بندگانش انتخاب كرده است. ام فروه گفت: دروغ گفتى و به خدا افترا بستى. اگر تو از آن دسته بودى، حتماً قرآن از شما ياد مى كرد، همان طور كه از آنان كه لياقت امامت دارند ياد نموده است: «وَجَعَلنا مِنْهُمْ أئمة يَهدونَ باَمْرِنا لمَّا صَبَروُا وَكانُوا بَايَاتِنا يُوقِنون» "و قرار داديم از آنان پيشوايانى كه خلق را به امر ما هدايت كنند براى آنان كه در راه حق صبر كردند و در آيات مامقام يقين يافتند" ... سپس در مقام امتحان از خليفه پرسيد: اگر تو واقعاً امامى، نامهاى آسمانها را بگو و توضيح بده؟ خليفه با تعجّب گفت: نامهاى آسمانها نزد كسى معلوم است كه آن را خلق كرده است. ام فروه گفت: من كه زنى بيش نيستم نامهاى آسمانها را مى دانم. اگر سزاوار بود، به تو ياد مىدادم در حالى كه در شأن يك پيرزن نيست. چه طور تو مدعى اين مقام شامخ و منصب الهى شدهاى؟ خليفه گفت: دشمن خدا، حالا كه اين ادعا را نمودى بايد از عهده آن برايى و الاّ تو را خواهم كشت. ام فروه گفت: پسر قحافه، مرا به مرگ تهديد مى كنى؟ با اين كه باكى از كشته شدن ندارم، لكن تو را از آن نامها آگاه مىسازم. نام آسمان اول، "ايلوم"؛ نام آسمان دوم، "(بعون"؛ نام آسمان سوم، "سحقون"؛ نام آسمان چهارم، "يلون"؛ نام آسمان پنجم، "ماين"، نام آسمان ششم، "ماجبر" و نام آسمان هفتم، "ايوث" است. خليفه و حاضران از دانايى و بلاغت ام فروه به فكر فرو رفته، او را تحسين كردند. خليفه تصميم گرفت به هر نحو ممكن او را محكوم و نابود كند. لذا سوءال ديگرى پرسيد: در حق على چه مى گويى؟ ام فروه گفت: من چه گويم در حق كسى كه امام و پيشواى دين است و بهترين اوصياى خداست كه به نور او آسمان وزمين روشن است و ولايت او شرط ايمان است. پسر ابوقحافه، تو كه بيعت را شكستى از دين مرتد شدى و دين را به دنياى پست فروختى. خليفه فرياد زد: "كفرتِ المرئة...؛ اين زن كافر شده زود گردنش را بزنيد." مزدوران، بلافاصله امّ فروه را كشتند. حضرت على عليه السلام از ماجرا مطّلع شد و خود را به آن جا رساند و به جسم مرده او به، اذن خدا، جانى تازه داد و ام فروه عمرى دوباره يافت. وقتى اين خبر به گوش خليفه اول و دوم رسيد، به همديگر مى گفتند: على، مسيح اين امّت شده است. ام فروه شش ماه بعد از شهادت حضرت على عليه السلام ، جان به جان آفرين تسليم كرد و نام نيكى در دفاع از ولايت از خود باقى گذاشت. 3. همسر ابن خباب خوارج هنگام عزيمت به نهروان، در نخلستان عبدالله بن خباب را ديدند كه قرآن بر گردن خود آويزان كرده و بر دراز گوشى سوار بود همسر باردارش همراه او بود. از او پرسيدند: در حقّ على چه مى گويى؟ عبدالله گفت: اِنّ علياً اَعلَم بالله و اَشَدّ توقياً على دينه وَ اَنْفَذُ بصَيرةً همانا على داناترين مردم است به خدا و فرمانبردار ترين است نسبت به دينش و با بصيرت ترين خلق است. گفتند: قرانى كه بر گردن آويختهاى به ما امر مىكند تو را بكشيم. او را نزديك نهر آب آوردند و چون گوسفند سر بريدند و خونش را در داخل آب ريختند. همسر او را نيز كشتند و شكمش را دريدند. آنان چند زن ديگر را نيز به قتل رسانيدند. 4. كنيز آوازه خوان معاويه زمانى كه خبر شهادت امام على عليه السلام به معاويه رسيد، او در بستر بود. او كنيز با ايمانى داشت كه برايش آوازه خوانى مىكرد. او را خواست و به او گفت: سرودى بگو كه امروز چشم من روشن شد. كنيز گفت: مگر چه خبر خوشى براى تو آوردهاند كه اين همه مسرورى؟ معاويه گفت: مى گويند على بن ابى طالب عليه السلام كشته شده است. كنيز گفت: بعد از اين هرگز آواز نمى خوانم. معاويه دستور داد او را بزنند. كنيز گفت: اگر مرا رها كنيد برايتان شعرى مى خوانم. سپس اشعار زير را سرود: "و ما قبل از زمان مرگ، در حالى بوديم كه زمزمه رسول خدا صلي الله عليه وآله را بين خود ديديم و (شنيديم) آيا معاوية بن حرب كار را (به آنجا) نرساند كه چشم هاى شاميان به تاريكى گرايد؟ آيا در ماه رمضان (بر شادى و سرور) براى كشته شدن بهترين مردم، ما را جمع كردهايد؟ كشتيد بهترين سواركاران جنگها و گرامى ترين كسى كه ديگران را در كشتى نجات سوار مى كند. به خدا سوگند كه على عليه السلام را و نماز گذاردن نيكويش را فراموش نمى كنم. معاوية به حرب، بر كشته شدن على عليه السلام افتخار نكن، زيرا بقيه خلفاى حقيقىِ خدا از ما هستند." "همانا قريش فهميده است كه تو هم از جهت خانواده و هم از جهت ديندارى، بدترين آنانى." آتش خشم معاويه زبانه گرفت و با چوبى كه در پيشش بود، چنان بر فرق آن كنيز با ايمان زد كه روحش به بهشت پرواز كرد. |
||
|
||
| برخى بانوانَ احاديثى در رثاى مقام على عليه السلام نقل كردهاند و از اين طريق به حمايت از حريم ولايت اقدام نمودهاند. 1. ام خارجه همسر زيد بن ثابت وى زنى شايسته و والا مقام بود و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله حديثى نقل كرده است كه در صحت آن ترديدى نيست. او مىگويد: نزد پيامبر خدا صلي الله عليه وآله كه با جمعى از اصحاب خود در باغى نشسته بود، رفتم. آن حضرت فرمود: اوّلين مردى كه از درِ باغ وارد شود، اهل بهشت خواهد بود. چشم ها به در دوخته شد. همه آرزو كردند كه در آن لحظه پشت ديوار بودند و از در داخل مى شدند. كم كم حالت انتظار اوج گرفت. همه به هيجان آمده بودند و لحظهاى چشمان خود را از در باغ بر نمى گرداندند. وقتى اين حالت به حداكثر رسيد، احساس كرديم كه كسى مى خواهد وارد باغ شود. پيامبر خدا صلي الله عليه وآله فرمود: شايد على باشد. وقتى وارد شد ديديم على است. سعديه، دختر منقذ عبديه او در بصره سكونت داشت و از شيعيانى بود كه در تشيع، سخت استوار بود. خانه او همواره مجمعى بود كه شيعيان در آن گرد آمده، الفت مىگرفتند و نقل حديث مى كردند. |
||
|
||
بدن شك، واقعه غدير از عمده ترين نقاط عطف تاريخ رسالت و ولايت است. پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله بارها على عليه السلام را به عنوان امام و جانشين خود به مردم معرفى كرد.(30) امّا غدير خم جايگاهى بس عظيم دارد. تاريخ نويسان گزارش اين رويداد را از راه هاى گوناگون براى مردم نقل كردهاند. احمد بن حنبل حديث غدير را از 40 طريق، طبرى از 70 طريق، ابن عقده از 105 طريق، ابو سعيد سيستانى از 120 طريق و برخى ديگر از 150 طريق
نقل كرده اند. |
||
|
||
| احساس امنيت از نعمت هاى مهم و مورد اهتمام شرع مبين اسلام است. از همين رو، حفظ حريم مردم و نگه دارى اسرار آنان واجب و تجسس از زندگانى و رفتار درونى آنان حرام است. اين، يك اصلِ مورد قبول همه است؛ اما با تأمل در بعضى روايات روشن مى شود محدوده اين تحريم، اسرار فردى و خانوادگى است كه با مصالح جامعه ارتباطى ندارد. و در مواردى كه به مصالح جامعه بستگى دارد ناگريز بايد مورد مراقبت و تفتيش دقيق قرار گيرد؛ زيرا حكومت اسلامى كه مسئوليت حفظ
نظام و جامعه را بر عهده دارد، بايد اطّلاعات لازم در مورد اوضاع و احوال حكومتها، ملّتهاى بيگانه و قراردادها و برنامه هايى را كه بر ضدّ مسلمانان دارند، به دست آورد. همچنين حكومت موظّف است كارمندان و شهروندان خود را كنترل و مشكلات اقتصادى و امنيتى آنان را زير نظر داشته باشد. حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود: فرمان بردن از ما اهل بيت باعث نظام يافتن دين و رهبرى بر مردم، موجب از ميان رفتن تفرقه وگرد هم آمدن گروه هاست.(34) در ميان مدافعان مقام ولايت افرادى بوده اند كه در اردوى دشمن قرار داشتند يا به نحوى از اخبار اردوگاه دشمن باخبر گشته، اطّلاعات و اخبار را به اطلاع معصومين رسانيدهاند. از ميان اين بانوان مى توان به افراد زير اشاره كرد: 1. همسر هيثم بن الاسود در نبرد صفين، همسر هيثم بن الاسود كه همراه همسرش به سپاه معاويه نفوذ كرده بود، اخبار و گزارش هاى ارتش معاويه را به اميرالموءمنين عليه السلام رساند. همسر هيثم اخبار و اطلاعات لشكر معاويه را در پارچه اى مى پيچيد و به گردن اسبها مى آويخت. سپس اسبها را جهت فروش، روانه لشكر حضرت امير عليه السلام مىنمود. بعد از آن كه اين راز افشا شد، معاويه از هيثم پرسيد: آيا همسر تو بود كه اطّلاعات را مى نوشت و به گردن اسبها مى آويخت و با فروش اسبها به لشكر على عليه السلام ، اسرار ما را گزارش مىكرد؟ هيثم پاسخ داد: آرى. 2. ام الموءمنين، ام سلمه ام سلمه، از زنان با معرفت و صاحب نظر و از دوستان خالص على عليه السلام بود كه از راه هاى مختلف سعى در حمايت از آن بزرگوار را داشت. هنگامى كه عايشه او را دعوت نمود كه همراه او به بصره برود، تمام كوشش خود را در راه منصرف كردن وى به كار برد و وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را به مرحله اجرا در اورد و با دلايل قطعى ثابت كرد كه على عليه السلام بر راه حق و دشمنان او بر راه باطل هستند. او نتوانست نظر عايشه را در رفتن به بصره تغيير دهد. بنابراين نامهاى به اميرالموءمنين عليه السلام نوشت و خبر حركت عايشه به بصره را به آن حضرت داد و نوشت: "اميرالموءمنين، اگر رسول خدا صلي الله عليه وآله ما را به لزوم ماندن در خانه فرمان نداده بود، من ملازم ركاب شما مىشدم. اكنون فرزند خود را فرستادم كه او را بر هر امرى فرمان دهى، اطاعت كند". سپس نامه را همراه فرزندش، عمر بن ابى سلمه، به سوى اميرالموءمنين عليه السلام روانه كرد. 3. ام الفضل پس از شورش طلحه، زبير و عايشه، ام الفضل، دختر حارث كه مادر عبدالله بن عباس پسر عموى اميرالموءمنين عليه السلام بود، مردى به نام ظفر از قبيله جهنيه را اجير كرد و او را نزد حضرت على عليه السلام فرستاد و آن حضرت را از شورش طلحه و زبير و عايشه باخبر ساخت.(35) |
||
1ـ بحارالانوار، ج 89، ص 255. |