زنان دين گستر در تاريخ اسلام: بخش دوم زنان دين گستر در ميدان عمل :  فصل پنجم: زنان مجاهد و مدافع ولايت
حافظان اسرار امامت
دفاع از ولايت
مدافعان ولايت در مقابل خلفاي جور و ظلم
مدافعان ولايت در مقابل مردم نادان و گمراه
شهيدان زن در دفاع از ولايت
زنان روايتيگر حديث ولايت
زنان و گزارش غدير خم
زنان مدافع ولايت با گزارش اخبار نظامي

حافظان اسرار امامت

فهرست مطالب

از ديگر جلوه هاى درخشان فعاليت سياسى بانوان در عصر معصومين عليهم‏السلام حفظِ اسرار بسيار مهم و كليدىِ امامت است. اين اسرار، اطلاعاتى بسيار پر اهميّت و يا سلاح مخصوصى بوده كه تعلق به امامان عليهم‏السلام داشته است. اين كه در ميان مسلمانان فراوان آن عصر، چند زن به عنوان خبرگان امّت انتخاب مى‏شوند نشان از ظرفيت عظيم سياسى آن بانوان دارد. اكنون به اكنون به معرفى شماره‏اى از اين بانوان مى‏پردازيم.

1. ام سلمه مى‏گويد: كه پيامبر صلي الله عليه وآله  روزى كتابى را كه مشتمل بر معارف عظيمى بود، به من سپردند و سفارش نمودند هرگاه خليفه بر حق، آن را از تو تقاضا نمود آنرا به او بسپار. بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله  ، ابوبكر و عمر و عثمان، هر يك در آغاز خلافت خويش، از من تقاضاى دريافت آن كتاب را نمودند؛ ولى من كه آنان را فاقد نشانه هاى امامت مى‏دانستم از دادن كتاب خوددارى نمودم؛ تا اين‏كه على عليه السلام به خلافت رسيد و از من تقاضا نمود تا آن امانت را به او بسپرم. من كه على عليه السلام را امامِ بر حقّ يافتم، كتاب را به ايشان دادم. آن حضرت پس از گشودن كتاب و نظر در آن فرمود:"انّ فى هذا علماً جديداً؛ به درستى كه در اين كتاب، علمى تازه است.(1)"

على عليه السلام ، كه به فرموده پيامبر صلي الله عليه وآله  دروازه شهر علم و عالم به آن‏چه در آسمانها و زمين است مى‏باشد(2)، با بيان اين جمله، عظمت اين كتاب را روشن مى‏سازد. ام سلمه، از حضرت على عليه السلام پرسيد: در اين كتاب چه علومى ذكر شده؟ آن حضرت فرمود: هرچه كه بشر بدان نياز دارد.(3) در آن كتاب، تمامى مشخصات اهل حقّ و اهل باطل در طول تاريخ تا قيامت مطرح گرديده است.(4)

تا زمانى كه فرد به مرحله خاصى از ايمان و درايت سياسى نرسيده باشد، اهميّت و ارزش امورى چون كتاب خاص ائمه عليهم‏السلام يا سلاح خاص پيامبر صلي الله عليه وآله  يا وصيّت امام معصوم عليه السلام را در نمى‏يابد و نمى‏تواند امين چنين گنجينه هايى عظيم باشد.

امّ سلمه، يك بار ديگر نيز محرم اسرار امامت مى‏گردد.

امام صادق عليه السلام فرمود: كتاب‏هاى اختصاصى ائمه عليهم‏السلام نزد على عليه السلام بود و زمانى كه حضرت على عليه السلام از مدينه عازم كوفه گرديد (مركز خلافت را عراق قرار دادند) آنها را نزد امّ سلمه به امانت سپرد. پس از شهادت حضرت على عليه السلام ، ام سلمه آن كتاب‏ها را به امام حسن عليه السلام ، رهبر جديد جامعه اسلامى، داد.(5)

امام صادق عليه السلام فرمود: "در برهه‏اى ديگر نيز هنگامى كه امام حسين عليه السلام به سوى عراق حركت نمود، كتابها و وصاياى خود را به ام سلمه كه خداوند از او راضى باد، سپرد و هنگامى كه امام سجاد عليه السلام (از كربلا به مدينه) بازگشت، ام سلمه آنها را آن حضرت داد.(6)"
ام سلمه، مدتى نيز اسلحه پيامبر صلي الله عليه وآله  را به امانت داشت.

امام محمّد باقر عليه السلام فرمود: "هنگامى كه پيامبر صلي الله عليه وآله  رحلت نمود، علم و سلاح او به على عليه السلام ، و سپس به حسن عليه السلام ، بعد از آن به حسين عليه السلام به ارث رسيد. زمانى كه خطر اسارت پيش آمده، امام حسين عليه السلام آن را به ام سلمه سپرد. سپس امام سجاد عليه السلام آن را باز پس گرفت...(7)"

اين كه اين سلاح چه بوده، چندان براى ما روشن نيست، هرچه بوده از اهميّت ويژه‏اى برخوردار بوده است، چون امام صادق عليه السلام ارزش اين سلاح را چنين توصيف نموده است: "همانا سلاح در بين ما امامان، مانند تابوت است در بنى اسرائيل، هر كجا كه تابوت وجود داشت ملك نبوّت در آن‏جا بود و در ميان ما هر كجا كه سلاح استقرار يابد، علم امامت در آن جاست.(8)" نيز آن حضرت فرمود: "هر كه از ما سلاح به او برسد امامت به او عطا مى‏شود.(9)"

امينِ اسرار رهبران سياسىِ الهى آن دوران بودن نشان از عظمت والاىِ ام‏ سلمه دارد.

2. فاطمه، دختر امام حسين عليه السلام نيز مدتى امانت ائمه عليهم‏السلام را نگه‏دارى كرد. امام باقر عليه السلام فرمود: "امام حسين عليه السلام آن‏گاه كه زمان شهادتشان نزديك شد، دختر خود فاطمه را خواند و كتابى را كه در هم پيچيده شده بود و وصيّتى ظاهرى را به او سپردند...(10)

آن حضرت در توصيف محتواى اين كتاب ارزشمند فرمود: آن چه بشر از ابتداى خلقت تا انتها به آن نياز دارد، در آن كتاب آمده است.(11)" در لحظات حساس روز عاشورا، امام حسين عليه السلام ، دخترش را امين مورد اعتمادى براى اين دو گوهر گرانبها مى‏يابد؛ دخترى كه در توصيفش فرمود: "فاطمه، دخترى است كه شب‏ها را به عبادت و روزها را به روزه مى‏گذراند.(12)"

در تفكّر دينى، مسئوليت سياسى را آن كسى مى‏تواند عهده دار شود كه تدبير سياسى او ملازم با تقواى الهى باشد. لذا كثرت عبادات كه نشان از لوازم تقوا، خوف و خشيت الهى دارد از علائم سياستمداران برجسته اسلامى مى‏باشد.

پس از گذشت چند سال مجدداً زنى ديگر اين مسئوليت عظيم را بر عهده مى‏گيرد. ام احمد دخترى است كه در نگاه ظاهربين افراد از جايگاهى بسيار پايين برخوردار است تا بدانجا كه از حيث اعتبار اجتماعى در زمره‏ى كنيزان جاى دارد. امام كاظم عليه السلام كه در وجود اين دختر، ايمانى عظيم، قلبى مصفّا و درايتى شگرف مى يابد، او را به همسرى خويش در مى‏آورد. ام احمد به دليل فضائل خود، سخت محبوب امام كاظم عليه السلام ميگردد. او كه زنى مدبر و آشنا با عالم سياست است در مرحله‏اى بحرانى، مسئوليتى عظيم را بر عهده مى‏گيرد. آنگاه كه امام موسى كاظم عليه السلام به زور خليفه ستمگر، عازم عراق مى‏گردد، مواريث امامت و رهبرى را به ام احمد سپرده و فرمودند: (هرگاه كسى به نزد تو آمد و اين امانت را از تو طلب نمود. بدان كه من به شهادت رسيده ام و او، پس از من، رهبر و امام است. و اطاعت بر تو و بر ساير مردم واجب مى‏باشد)

هنگامى كه آن حضرت در بغداد مسموم شد امام رضا عليه السلام نزد ام احمد آمده و از او مواريث امامت را طلب نمودند. آن بانوى بزرگوار، امانت را به امام عليه السلام داده و با آن حضرت بر رهبرى، بيعت نمود.(13)

3. اُم اسلم؛ وى خدمت پيامبر صلي الله عليه وآله  آمد و عرض كرد: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت، من در كتاب‏هاى پيشينيان خوانده‏ام كه هر پيامبرى جانشينى دارد كه پس از وفاتش كارهاى او را به عهده مى‏گيرد. حضرت موسى عليه السلام ، هارون را برگزيد. عيسى عليه السلام هم وصيّ داشت. جانشين شما كيست؟ آن حضرت فرمود: ام اسلم، جانشين من در زمان زندگى و مرگم يك نفر است. هر كه مانند من اين كار را انجام دهد، جانشين من است. سپس سنگ ريزه‏اى از زمين برداشت و آن را با انگشتانش خرد و نرم كرد و با انگشترش بر آن مهر زد.

ام اسلم از محضر آن حضرت بيرون آمد و نزد امير موءمنان رفت و از او سوءال كرد: شما وصىِّ رسول خدايى؟ آن حضرت فرمود: آرى. سپس آن حضرت سنگ ريزه اى برداشت و آن راخرد و نرم كرد و با انگشترش بر آن مهر زد و فرمود: ام اسلم، هر كس بعد از من چنين كند او وصيّ من است.

سپس نزد حسن و حسين عليه السلام رفت و آنها همان كار پدرشان را تكرار كردند.

بعد از مدتى كه امام سجاد عليه السلام را ديد، آن حضرت نيز همان معجزه را انجام داد.(14)

حبابه، دختر جعفر

حبابه، دختر جعفر، از قبيله بنى اسد، امامِ على عليه السلام را درك و تا زمان امام رضا عليه السلام در اين جهان زندگى كرد. وى از 8 امام، حديث نقل كرده است.

حبابه از طرف امير موءمنان عليه السلام مأموريتى پرارزش پيدا كرد؛ آن حضرت قطعه سنگى به دست او سپرد كه نقش انگشترى مباركش بر آن نقش بسته بود. مأموريت او اين بود كه اين سنگ را نگه‏دارى كند و خدمت امامان عليه السلام شرفياب شود و از آنها بخواهد سنگ را به نقش انگشترى خويش مزين سازند. اين سند، اثبات امامت ائمه عليهم‏السلام بود كه حبابه مأمور آن شده بود. شايد براى همين مأموريت بود كه بارها ضعف بيمارى و پيرى بر او چيره مى‏شد، ولى با دعاى ائمه شفا مى‏گرفت و جوان‏تر مى‏شد. در زمان امام زين العابدين عليه السلام كه وى بانويى 113 ساله شده بود، امام عليه السلام برايش دعا كرد و او سلامتى‏اش را باز يافت. سومين بار نيز به بركت دعاى امام صادق عليه السلام شفا يافت تا بتواند مأموريتش را به پايان برد. وى سرانجام در 235 سالگى وفات يافت و امام رضا عليه السلام او را با پيراهن خود كفن كرد و با دست مبارك خويش به خاك سپرد.(15)

ام غانم صاحبة الحصاة

از باديه نشينان يمن و معروف به صاحبة الحصاة (دارنده سنگ ريزه ها) بود. روزى وارد مدينه شد و سراغ كسى را گرفت كه نامش على باشد. عده‏اى او را به در خانه على بن عبدالله بن عباس بردند. هنگامى كه نزد على رفت، گفت: سنگ‏ريزه هايى دارم كه مهر على، حسن و حسين عليهم‏السلام بر آن زده‏اند و شنيده‏ام مردى به نام على بر آن مهر مى‏زند.

على بن عبدالله بن عباس گفت: اى دشمن خدا، بر على بن ابى طالب و حسن و حسين عليهم‏السلام افترا بستى. آن گاه بنى‏هاشم او را آن قدر زدند تا از سخن خود برگشت و سنگ ريزه ها را از او گرفتند. شب، در خواب امام حسين عليه السلام را ديد كه فرمود: اين سنگ ريزه ها را بگير و نزد پسرم على برو. او همراه تو است. هنگامى كه بيدار شد، سنگ ريزه ها را در دستش ديد.(16) خود را نزد على بن حسين عليه السلام رساند و آن حضرت بر آن‏ها مهر زد و فرمود:

"اِنّ فِى اَمْرِكَ لَعِبرةٌ فلاتُخْبِرْ بِهِ اَحَداً"

در كار تو عبرتى است، كسى را از آن آگاه نكن.

دفاع از ولايت

فهرست مطالب

در جامعه اسلامى، افراد با ايمان به اجزاى يك ساختمان تشبيه شده‏اند كه هر جزئى از آن محافظ جزء ديگر است و در فرهنگ دينى موءمنان به نفس واحده تعبير شده اند. در حديثى آمده است: احترام جان، مال و ناموس شما، همانند احترام اين روز و اين سرزمين و اين ماه است.(17) در اين جهان بينى، افراد مسلمان زن يا مرد در برابر هم احساس مسئوليت مى كنند و نمى‏توانند نسبت به هم بى تفاوت باشند. امام صادق عليه السلام فرمود: "هر كس صداى مسلمانى بشنود كه فرياد مى‏زند: اى مسلمانان، به فرياد برسيد، و پاسخ ندهد مسلمان نيست.(18)"

امام على عليه السلام نيز فرمود: "هر كسى سيل يا آتش را از عده‏اى از مسلمانان رفع كند، بهشت بر او واجب است.(19)"

شهيد ثانى مى‏نويسد:

"همان طور كه دفاع از جان، مال و ناموس خود جايز است، دفاع از جان، مال و ناموس ديگران نيز در صورت داشتن توانايى و قدرت دفاع، جايز مى‏باشد، ولى اقرب آن است كه اگر ضرورت داشته و ظن به سلامت داشته باشد، دفاع از نفوس ديگران واجب و لازم است.(20)"

اين مسئله در سيره امير موءمنان عليه السلام و زنان آن عصر به خوبى ديده مى‏شود. على عليه السلام موقع دفاع از حق خود و همسر گراميش، موقعى كه از زمين ريگزارى مى گذشت و در آن زمين سى عدد گوسفند مى چريدند، فرمود: به خدا قسم، اگر به تعداد اين گوسفندان ياور داشتم، پسرِ خورنده مگس‏ها را از منبر رسول خدا به زير مى‏آوردم و او را از سلطنت خلع مى‏كردم.(21) نيمه شب، او همراه فاطمه عليهاالسلام به در خانه مهاجران و انصار مى رفت؛ تا آنان را به وفاى به پيمان خويش با رسول خدا درباره جانشينى‏اش فرا خوانند.(22) "ام معاويه "در نامه‏اى به على عليه السلام نوشت: عهد و زمان ديروزِ تو هنوز از ياد همه نرفته كه زوجه خود را شبانه بر مى‏داشتى و بر دراز گوشى سوار مى‏كردى و هر دو دست تو در دست دو فرزندت: حسن عليه السلام و حسين عليه السلام بود. هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت مى‏كردند و تو احدى از اهل بدر و سابقان را باقى نگذاشتى، مگر آن كه آنان را به يارى خود خواندى. تو همراه همسرت براى طلب يارى نزد آنان رفتى و گفتى بياييد مرا يارى كنيد و خواستى مردم را كوچ دهى؛ ولى كسى سخن تو را نپذيرفت، مگر چهار يا پنج نفر...

از اين سيره به دست مى آيد كه دفاع بر همه واجب است، خواه دفاع كننده زن باشد يا مرد، بچه باشد يا بزرگ. آن چه از سيره علوى به دست مى‏آيد اين است كه وقتى حق از بين رفت، بر همه اعضاى خانواده لازم است براى باز ستاندن آن قيام كنند تا حق گرفته شود.
 

مدافعان ولايت در مقابل خلفاي جور و ظلم

فهرست مطالب

1. حضرت فاطمه عليهاالسلام

يكى از درخشان‏ترين افتخارات بانوان پيرو مكتب تشيع آن است كه در دفاع از حريم رهبرى و ولايت، و اسوه حسنه‏اى مانند فاطمه عليهاالسلام را دارند.

سليم بن قيس در كتاب خود، مى‏نويسد: سلمان فارسى گفت:

"شب كه شد، على عليه السلام ، فاطمه عليهاالسلام را بر الاغى سوار كرد و دست دو فرزندش: حسن و حسين عليهم‏السلام را گرفت و به در خانه همه رزمندگان غزوه بدر، از مهاجرين و انصار، برد و حق خويش را بر آنان يادآورى كرد و از آنان خواست تا او را يارى كنند و هيچ كس جواب مثبت نداد مگر 44 نفر. امام على عليه السلام به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهاى تراشيده و اسلحه در دست براى هم پيمانى با مرگ آماده شوند. هنگام صبح جز چهار نفر: من، ابوذر، مقداد و زبير به پيمان وفا نكردند.

شب بعد، باز على عليه السلام به سراغ آنان رفت و آنان را از پيمانشان آگاه ساخت. آنان هم وعده فردا صبح را دادند. فردا صبح، غير از ما 4 نفر كسى حاضر نشد. شب بعد، باز نزد آنان رفت و باز كسى جز ما حاضر نشد."

غم و اندوه بسيار، فاطمه زهرا عليهاالسلام را بر آن داشت تا از راه هاى ديگرى براى يادآورى حق ولايت بهره بگيرد. روش ديگرى كه فاطمه عليهاالسلام جهت مبارزه و دفاع از حريم ولايت انتخاب كرد، مبارزه منفى و تحريك عواطف و احساسات مردم بود. حضرت زهرا عليهاالسلام با شكوه، ناله، نوحه و مرثيه سرايى براى رسول خدا صلي الله عليه وآله  سعى مى كرد همگان را متوجّه مظلوميت خود و شوهرش بنمايد.

اين وضع در ميان مردم مدينه، اندك اندك جنب و جوشى ايجاد كرد. گريه و شكايت‏هاى او بر مزار پدر، زبانزد مردم شده بود و از يكديگر مى پرسيدند: چرا فاطمه اين قدر گريه مى كند؟ چرا با گذشت زمان، مصيبت پدر را فراموش نكرده است؟ و فاطمه عليهاالسلام حقيقت را براى آنان روشن نمود.

امّ سلمه مى‏گويد: پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه وآله  به ديدن فاطمه عليهاالسلام رفتم و حال آن حضرت را پرسيدم. فاطمه عليهاالسلام در جواب فرمود: " در غم و اندوه بسيارِ فقدان پيامبر صلي الله عليه وآله  و ظلمى كه نسبت به وصىّ او انجام شده، به سر مى‏برم به خدا سوگند، پرده حرمتش را دريدند، مقام امامت و رهبريش را بر خلاف تنزيل كتاب خدا و تأويلى كه پيغمبر خدا صلي الله عليه وآله  از آن فرمود، از دستش ربودند و از او گرفتند و انگيزه‏اى نداشتند جز كينه هايى كه از جنگ بدر از او داشتند و انتقام‏هايى كه از جنگ احد مى‏خواستند بگيرند و آن كينه و انتقام‏ها را در دل‏هاى نفاق جويانه خويش پنهان كرده بودند."

آن حضرت در سخنان پرسوز و سرشار از حكمت خود، خطاب به زنانى كه در روزهاى پايانى زندگى به عيادتش آمده بودند، فرمود: " اينان از ابوالحسن چه عقده‏اى در دل داشتند؟ به خدا سوگند، عقده اينها از روى همان خشم و كينه اى بود كه از شمشير زدن‏ها و پايدارى ها و مردانگيهاى او در ميدان جنگ و حمله هاى شجاعانه او در راه خدا (با دشمن دين) داشتند."

عيادت كنندگان، سخنان حضرت را براى شوهران، برادران و پدران باز گفتند. به دنبال آن، گروهى از بزرگان مهاجر و انصار به عنوان عذرخواهى، نزد فاطمه عليهاالسلام آمدند و عذر خود را اين گونه بيان كردند: "اى بانوى بزرگوار، اگر ابوالحسن حقيقت را قبلاً به ما مى‏گفت و فضيلت خود را در خلافت اعلام مى‏كرد، ما هيچ‏گاه او را رها نمى‏كرديم و به سراغ ديگرى نمى رفتيم، ولى اكنون كار از كار گذشته است. زهرا عليهاالسلام با شنيدن اين سخنان، روى از آنان گردانيد و توبيخشان نمود و دستور داد از خانه‏اش بيرون بروند.(23)"

2. غانمه، دختر غانم

او در دفاع از امامت، بسيار جسور بود. رسول خدا صلي الله عليه وآله  از خداوند تعالى درخواست كرده بود كه پنج دعاى وى مستجاب شود. وى در مكّه بود و باخبر شد كه معاويه و عمروعاص، بنى هاشم و حضرت على عليه السلام را دشنام گفته اند. وى در مكّه سخنرانى بسيار جالبى ايراد كرد و فرمود: "اى مردم مكّه، بدانيد كه براى بنى‏هاشم در قبيله قريش ولادت به سهم قرعه براى الحاق پدرى نبوده و قيافه‏شناس براى آنان پدر تعيين نكرده است. اين داغ عار و نشانه پستى بر پيشانى آنان زده نشده است. آنان از سادات بزرگ و خاندان جواد بودند و از خاندان اصيل و نجيب بروز كرده‏اند... بنى‏هاشم سرآمد بزرگان و پاكيزه ترين پاكان در حلم و بردبارى است و در عطا، جود و سخا كسى بر آنان پيشى نگرفته است."

سپس به بيان فضايل عبد مناف، هاشم، عبدالمطلب، عباس، حمزه و ... و بيان اشعارى در اين باب پرداخت و گفت: "از ماست جعفر بن ابيطالب ذوالجناحين كه خداوند متعال به جاى دو دست، دو بال به او عنايت فرموده كه در بهشت با آن دو بال طيران مى‏كند و كمال و حسن و جمال او از همه مردم افزون است.

از ماست اميرالموءمنين ابوالحسن على بن ابيطالب عليه السلام كه همانند او هرگز ديده نشده است، جوانمردترين مردم در ميدان جنگ و كريم ترين مردم از كفش پوش و برهنه پا بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآله  . از فضايل او همين كافى است كه هر چند بخواهند از شماره آنها خبر دهند نمى توانند...

و از ماست حسن بن على عليه السلام ، سيد جوانان اهل بهشت و از ماست حسين بن على عليه السلام كه جبرئيل او را بر دوش خود سوار مى‏كرد...(24)"

3. بكاره هلاليه


وى از زنان شجاع و قهرمانى بود كه در جنگ صفين به جانبدارى از حضرت اميرالموءمنين عليه السلام اشعارى سرود. بكاره در دوران پيرى، نزد معاويه رفت؛ در حالى كه به كمك دو خدمتكار راه مى‏رفت. وى به معاويه به عنوان خليفه مسلمانان سلام كرد. معاويه پاسخ او را به گرمى داد. مروان حكم و عمروعاص كه وقت را مناسب ديدند، با يادآورى اقدامات و اشعار بكاره در صفين سعى داشتند معاويه را تحريك كنند و بدين منظور اشعار او را يادآور شده، يكى پس از ديگرى از او سخن گفتند.

بكاره لب به سخن گشود و گفت: " معاويه، سگ هايت يكباره هجوم آوردند و هر يك به نوبت پارس كردند. به خدا سوگند، فردِ مورد نظر اينان من بودم و حرفهاى‏شان را هرگز تكذيب نمى كنم. پس هر كارى كه مى خواهى انجام بده، زيرا پس از شهادت اميرالموءمنين عليه السلام هيچ خوشى در زندگى نيست.(25)"

4. اروى، دختر حرث بن عبدالمطلب

اروى، دختر عموى رسول خدا صلي الله عليه وآله  و على بن ابيطالب عليه السلام ، كه سن زيادى از او گذشته بود، نزد معاويه رفت عمروعاص كنار معاويه نشسته بود. وارد شد. وقتى معاويه از او سوءال كرد: شما در چه شرايطى به سر مى‏بريد؟

گفت: "ما در مراحلى زندگى مى كنيم كه رو به رو هستيم با هيئت حاكمه اى كه كفران نعمت كرده است و نسبت به ما بدرفتارى مى كند. منطق ما، منطق خداست و همواره عالى است و پيامبر ما، كه بر او هزاران درود و سلام باد، پيروز و ظفرمند است. شما به غيرِ حق و ظالمانه بر ما حكومت مى كنيد؛ در صورتى كه سند ولايت شما كه قرابت به رسول خدا صلي الله عليه وآله  است به نام ماست و ما به رسول اكرم صلي الله عليه وآله  از شما نزديك تريم و ما در حكومت شما همانند بنى اسرائيل در ميان آل فرعون به سر مى‏بريم و مانند آنان مستضعف و محروم هستيم. منزلت على بن ابيطالب عليه السلام نسبت به رسول اكرم صلي الله عليه وآله  منزلت هارون است نسبت به موسى. پايان كار ما بهشت است؛ ولى آتش، پايانى است براى شما."

عمروعاص به او اهانت نمود. او به عمر و عاص گفت:" عده زيادى داعيه پدرى تو را داشتند و سرانجام تو را به عاص ملحق كردند. بنابراين تو حق سخن گفتن با مرا ندارى".

مروان به او اعتراض كرد. به او جواب تلخى به مروان داد. سپس رو به معاويه كرد و گفت: سوگند به خدا، غير تو اينها را بر ما بنى هاشم چيره ننمود.

معاويه به او گفت: كارى دارى؟

گفت: من از تو حاجتى نمى خواهم؛ سپس از دربار معاويه خارج شد.

معاويه پس از رفتن او، رو به درباريان نمود و گفت: اگر تك تك شما با او سخن مى گفتيد، او بدون تكرار و توقف، همه شما را ساكت مى نمود؛ زيرا زنان هاشمى در سخن گفتن، از مردان قبايل ديگر نيرومندترند.(26)

اگر سخنرانى مى خواند، ديگران را به عجز وارد مى نمود. معمولاً موجز كوتاه و مختصر حرف مى‏زد.

زنان ديگرى نيز در دفاع از حريم ولايت در مقابل خلفاى جور و ظلم نقش مهمى داشتند كه عبارتند از: ام ايمن دختر ثعلبه بن عمر، دارميه حجونيه، سوده دختر عمار بن اشتر همدانى، زرقاء دختر عدى بن غالب، ام الخير دختر حريش، ام سنان دختر خيثمه فدحجى و....(27)
 


مدافعان ولايت در مقابل مردم نادان و گمراه

فهرست مطالب

ام اوفى، زنى شيعه از قبيله عبدالقيس است. او براى روزى نزد، عايشه، ام المؤمنين (مادر مؤمنان) رفت و از او پرسيد: مادر موءمنان، در حق زنى كه فرزند كوچك خود را به قتل رسانيده است چه مى گويى؟

عايشه گفت: مستحق آتش جهنّم است.

ام اوفى گفت: طفل، بسيار كوچك بود.

عايشه گفت: فرقى نمى كند، مستوجب آتش جهنّم است.

ام اوفى گفت: چه مى گويى در حقّ زنى كه فرزندان بزرگ خود را كه عدد آنها از هزاران نفر بيشتر است، به قتل رسانيده است؟

عايشه متوجّه شد كه منظور او از اين سوءال اعتراض و شماتت اوست كه موجب قتل سى هزار نفر در جنگ جمل شده است. ناگهان برآشفت و گفت: اين دشمن خدا را از من دور كنيد.(28)

2. ليلى غفاريه

ليلى در جنگ‏هاى رسول خدا صلي الله عليه وآله  همراه او بود و به معالجه مجروحان و بيماران مى‏پرداخت. وى در جنگ جمل نيز همراه اميرالموءمنين عليه السلام بود. او پس از پايان جنگ، نزد عايشه رفت و از او درباره فضيلت اميرالمومنين عليه السلام سوءال كرد. عايشه مى دانست اگر راست نگويد ليلى او را رسوا خواهد كرد، به ناچار گفت: روزى على بن ابيطالب عليه السلام وارد خانه شد و بين من و رسول خدا صلي الله عليه وآله  نشست. به او گفتم: پسر ابوطالب جاى ديگرى پيدا نكردى؟ پيامبر صلي الله عليه وآله  ناراحت شد و فرمود: عايشه، برادر من را واگذار كه او اوّلين كسى است كه به من ايمان آورده و آخرين كسى است كه از من جدا مى‏شود و اوّلين كسى است كه در قيامت مرا ملاقات مى كند.(29)

شهيدان زن در دفاع از ولايت

فهرست مطالب

1. حضرت فاطمه عليهاالسلام

بعد از دفن حضرت رسول صلي الله عليه وآله  ، اميرالموءمنين عليه السلام در خانه مشغول تأليف و جمع آورى قرآن شد و تقريباً با يك نوع بى اعتنايى، به مبارزه منفى پرداخت. روزى عمر بن خطاب به ابوبكر گفت: تمام مردم با تو بيعت كردند جز على و بستگانش. اگر آنان بيعت نكنند حكومت تو استحكام ندارد. بايد از آنان بيعت بگيرى.

ابوبكر پيشنهاد عمر را پذيرفت و به قنفذ گفت: نزد على برو و بگو خليفه از تو خواسته است كه براى بيعت در مسجد حاضر شوى. قنفذ چند مرتبه نزد حضرت على عليه السلام رفت، ولى اميرالموءمنين عليه السلام از حضور نزد ابوبكر امتناع كرد.

عمر همراه خالد بن وليد و قنفذ وعده‏اى ديگر، رهسپار خانه حضرت زهرا عليهاالسلام شد. عمر درِ خانه را به صدا در آورد و گفت: على، در را باز كن. فاطمه با سرِ بسته و تن رنجور، پشت در آمد و فرمود: عمر، با ما چه كار دارى؟ چرا نمى‏گذارى به كار خودمان مشغول باشيم؟

عمر بانگ زد: براى بيعت بيرون آييد و الاّ خانه را به آتش مى‏كشم.

فاطمه عليهاالسلام فرمود: عمر، آيا از خدا نمى‏ترسى؟ مى‏خواهى داخل خانه من شوى؟

عمر گفت: هيزم بياوريد تا درِ خانه را آتش بزنيم. هيزم آوردند و درِ خانه را آتش زدند. حضرت زهرا صدا به ضجه و شيون بلند كرد كه: "يا ابتا، يا رسول الله؛ "شايد مردم از خواب غفلت بيدار گردند و از على عليه السلام دفاع كنند. استغاثه و ناله هاى حضرت زهرا عليهاالسلام نه تنها در دل‏هاى سنگدلان اثر نكرد، بلكه او را مجروح نمودند تا دست از دفاع از ولايت و امامت بردارد.

حضرت على عليه السلام را مانند اسير به طرف مسجد بردند، حضرت زهرا عليهاالسلام جانِ حضرت على عليه السلام را در خطر ديد، برخاست و دامن او را محكم گرفت و گفت: نمى گذارم همسرم را ببريد.

قنفذ ديد زهرا عليهاالسلام دست از حضرت على عليه السلام بر نمى دارد، آن قدر با تازيانه به دست نازنين او زد كه بازويش ورم كرد.

فاطمه در ميان ازدحام جمعيت و بين در و ديوار قرار گرفت و چنان فشارى بر پهلوى او وارد شد كه پهلويش شكست و طفلى كه در رحم داشت به شهادت رسيد و همان ضربت و بيمارى سرانجام باعث شهادتش شد.

2. ام فروه انصارى

سلمان فارسى مى‏گويد: ام فروه از انصار بود. او با قدرت و توانايى‏اش از على عليه السلام پشتيبانى مى‏كرد و مانع بيعت مردم با افراد ديگر مى‏شد. اين عمل به گوش خليفه رسيد، دستور احضار او را داد. وقتى كه چشم خليفه به او افتاد، به او ناسزا گفت و دشنام داد و گفت: چرا مردم را عليه من مى‏شورانى و عليه من برمى‏انگيزى و بيعت مرا باطل مى‏شمارى؟ از سخنان ناشايسته‏ات توبه كن.

امّ فروه بدون آن كه تزلزلى به خود راه دهد، با كمال شهامت پاسخ داد: گناهى نكردم تا توبه كنم بلكه فقط واقعيّت را گفتم.

خليفه گفت: واى بر تو، مى خواهى به وحدت مسلمانان لطمه بزنى؟ كدام گناه از اين بالاتر و ضررش از اين بيشتر؟ تو مگر در امامت من ترديدى دارى؟

امّ فروه گفت: تو امام نيستى. امام كسى است كه از طرف خدا و پيامبر خدا منصوب شده باشد و داراى سوابق و فضائل انسانى و اخلاقى و از ظلم و ستم به دور باشد.

خليفه گفت: من از امامانى هستم كه خداوند او را براى بندگانش انتخاب كرده است.

ام فروه گفت: دروغ گفتى و به خدا افترا بستى. اگر تو از آن دسته بودى، حتماً قرآن از شما ياد مى كرد، همان طور كه از آنان كه لياقت امامت دارند ياد نموده است: «وَجَعَلنا مِنْهُمْ أئمة يَهدونَ باَمْرِنا لمَّا صَبَروُا وَكانُوا بَايَاتِنا يُوقِنون»

"و قرار داديم از آنان پيشوايانى كه خلق را به امر ما هدايت كنند براى آنان كه در راه حق صبر كردند و در آيات مامقام يقين يافتند"

... سپس در مقام امتحان از خليفه پرسيد: اگر تو واقعاً امامى، نام‏هاى آسمان‏ها را بگو و توضيح بده؟

خليفه با تعجّب گفت: نام‏هاى آسمانها نزد كسى معلوم است كه آن را خلق كرده است.

ام فروه گفت: من كه زنى بيش نيستم نام‏هاى آسمان‏ها را مى دانم. اگر سزاوار بود، به تو ياد مى‏دادم در حالى كه در شأن يك پيرزن نيست. چه طور تو مدعى اين مقام شامخ و منصب الهى شده‏اى؟

خليفه گفت: دشمن خدا، حالا كه اين ادعا را نمودى بايد از عهده آن برايى و الاّ تو را خواهم كشت.
ام فروه گفت: پسر قحافه، مرا به مرگ تهديد مى كنى؟ با اين كه باكى از كشته شدن ندارم، لكن تو را از آن نام‏ها آگاه مى‏سازم. نام آسمان اول، "ايلوم"؛ نام آسمان دوم، "(بعون"؛ نام آسمان سوم، "سحقون"؛ نام آسمان چهارم، "يلون"؛ نام آسمان پنجم، "ماين"، نام آسمان ششم، "ماجبر" و نام آسمان هفتم، "ايوث" است.

خليفه و حاضران از دانايى و بلاغت ام فروه به فكر فرو رفته، او را تحسين كردند. خليفه تصميم گرفت به هر نحو ممكن او را محكوم و نابود كند. لذا سوءال ديگرى پرسيد: در حق على چه مى گويى؟

ام فروه گفت: من چه گويم در حق كسى كه امام و پيشواى دين است و بهترين اوصياى خداست كه به نور او آسمان وزمين روشن است و ولايت او شرط ايمان است. پسر ابوقحافه، تو كه بيعت را شكستى از دين مرتد شدى و دين را به دنياى پست فروختى.

خليفه فرياد زد: "كفرتِ المرئة...؛ اين زن كافر شده زود گردنش را بزنيد."

مزدوران، بلافاصله امّ فروه را كشتند. حضرت على عليه السلام از ماجرا مطّلع شد و خود را به آن جا رساند و به جسم مرده او به، اذن خدا، جانى تازه داد و ام فروه عمرى دوباره يافت.

وقتى اين خبر به گوش خليفه اول و دوم رسيد، به همديگر مى گفتند: على، مسيح اين امّت شده است. ام فروه شش ماه بعد از شهادت حضرت على عليه السلام ، جان به جان آفرين تسليم كرد و نام نيكى در دفاع از ولايت از خود باقى گذاشت.

3. همسر ابن خباب

خوارج هنگام عزيمت به نهروان، در نخلستان عبدالله بن خباب را ديدند كه قرآن بر گردن خود آويزان كرده و بر دراز گوشى سوار بود همسر باردارش همراه او بود. از او پرسيدند: در حقّ على چه مى گويى؟

عبدالله گفت: اِنّ علياً اَعلَم بالله و اَشَدّ توقياً على دينه وَ اَنْفَذُ بصَيرةً

همانا على داناترين مردم است به خدا و فرمانبردار ترين است نسبت به دينش و با بصيرت ترين خلق است.

گفتند: قرانى كه بر گردن آويخته‏اى به ما امر مى‏كند تو را بكشيم.

او را نزديك نهر آب آوردند و چون گوسفند سر بريدند و خونش را در داخل آب ريختند. همسر او را نيز كشتند و شكمش را دريدند. آنان چند زن ديگر را نيز به قتل رسانيدند.

4. كنيز آوازه خوان معاويه

زمانى كه خبر شهادت امام على عليه السلام به معاويه رسيد، او در بستر بود. او كنيز با ايمانى داشت كه برايش آوازه خوانى مى‏كرد. او را خواست و به او گفت: سرودى بگو كه امروز چشم من روشن شد. كنيز گفت: مگر چه خبر خوشى براى تو آورده‏اند كه اين همه مسرورى؟

معاويه گفت: مى گويند على بن ابى طالب عليه السلام كشته شده است.

كنيز گفت: بعد از اين هرگز آواز نمى خوانم. معاويه دستور داد او را بزنند. كنيز گفت: اگر مرا رها كنيد برايتان شعرى مى خوانم. سپس اشعار زير را سرود:

"و ما قبل از زمان مرگ، در حالى بوديم كه زمزمه رسول خدا صلي الله عليه وآله  را بين خود ديديم و (شنيديم)

آيا معاوية بن حرب كار را (به آن‏جا) نرساند كه چشم هاى شاميان به تاريكى گرايد؟

آيا در ماه رمضان (بر شادى و سرور) براى كشته شدن بهترين مردم، ما را جمع كرده‏ايد؟
كشتيد بهترين سواركاران جنگ‏ها و گرامى ترين كسى كه ديگران را در كشتى نجات سوار مى كند.

به خدا سوگند كه على عليه السلام را و نماز گذاردن نيكويش را فراموش نمى كنم.

معاوية به حرب، بر كشته شدن على عليه السلام افتخار نكن، زيرا بقيه خلفاى حقيقىِ خدا از ما هستند."

"همانا قريش فهميده است كه تو هم از جهت خانواده و هم از جهت دين‏دارى، بدترين آنانى."

آتش خشم معاويه زبانه گرفت و با چوبى كه در پيشش بود، چنان بر فرق آن كنيز با ايمان زد كه روحش به بهشت پرواز كرد.

زنان روايتيگر حديث ولايت

فهرست مطالب

برخى بانوانَ احاديثى در رثاى مقام على عليه السلام نقل كرده‏اند و از اين طريق به حمايت از حريم ولايت اقدام نموده‏اند.

1. ام خارجه همسر زيد بن ثابت

وى زنى شايسته و والا مقام بود و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله  حديثى نقل كرده است كه در صحت آن ترديدى نيست. او مى‏گويد: نزد پيامبر خدا صلي الله عليه وآله  كه با جمعى از اصحاب خود در باغى نشسته بود، رفتم.

آن حضرت فرمود: اوّلين مردى كه از درِ باغ وارد شود، اهل بهشت خواهد بود. چشم ها به در دوخته شد. همه آرزو كردند كه در آن لحظه پشت ديوار بودند و از در داخل مى شدند. كم كم حالت انتظار اوج گرفت. همه به هيجان آمده بودند و لحظه‏اى چشمان خود را از در باغ بر نمى گرداندند.

وقتى اين حالت به حداكثر رسيد، احساس كرديم كه كسى مى خواهد وارد باغ شود. پيامبر خدا صلي الله عليه وآله  فرمود: شايد على باشد. وقتى وارد شد ديديم على است.

سعديه، دختر منقذ عبديه

او در بصره سكونت داشت و از شيعيانى بود كه در تشيع، سخت استوار بود. خانه او همواره مجمعى بود كه شيعيان در آن گرد آمده، الفت مى‏گرفتند و نقل حديث مى كردند.

زنان و گزارش غدير خم

فهرست مطالب

بدن شك، واقعه غدير از عمده ترين نقاط عطف تاريخ رسالت و ولايت است. پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله  بارها على عليه السلام را به عنوان امام و جانشين خود به مردم معرفى كرد.(30) امّا غدير خم جايگاهى بس عظيم دارد. تاريخ نويسان گزارش اين رويداد را از راه هاى گوناگون براى مردم نقل كرده‏اند. احمد بن حنبل حديث غدير را از 40 طريق، طبرى از 70 طريق، ابن عقده از 105 طريق، ابو سعيد سيستانى از 120 طريق و برخى ديگر از 150 طريق نقل كرده اند.

علامه امينى در كتاب الغدير نام 110 نفر از صحابه پيامبر صلي الله عليه وآله  را آورده است كه جريان غدير را به اجمال يا تفصيل گزارش كرده‏اند. نكته مهم اين است كه هيچ يك از وقايع و سخنان پيامبر صلي الله عليه وآله  را نمى‏توان يافت كه اين تعداد از صحابه آن را بازگو كرده باشند. او نام 360 دانشمند كه حديث غدير را گزارش كرده‏اند، ذكر كرده است. اگر تعداد بانوانى را كه نام آنان به عنوان راوىِ جريان غدير در تاريخ نقل شده با آن چه در موارد ديگر توسط زنان گزارش شده است مقايسه كنيم، خواهيم ديد حضور زنان در نقل جريان غدير بيش از موضوعات ديگرى است كه آنان در طريق گزارش آن قرار گرفته‏اند. در ميان زنانى كه جز صحابه‏ى پيامبرند و حديث غدير را روايت كرده‏اند، اين افراد به چشم مى خورند.

1.حضرت فاطمه عليهاالسلام ؛ 2. اسماء (دختر عميس)؛ 3. ام سلمه؛ 4. امّ هانى خواهر امام على عليه السلام ؛ 5. فاطمه (دختر حمزه سيد الشهداء)؛ 6. عايشه (دختر ابى‏بكر).

در ميان تابعان نيز اين نامه ها به چشم مى خورد:

7. عايشه (دختر سعد بن ابى وقاص)؛ 8. عميره (دختر سعد بن مالك)؛

در ميان استدلال كنندگان به حديث غدير نيز اين نامه ها را مى بينيم:

9. فاطمه عليهاالسلام ؛ 10. ام كلثوم (دختر على عليه السلام )؛ 11. فاطمه (دختر حسين بن على عليه السلام )؛ 11. سكينه (دختر حسين بن على عليه السلام )؛ 13. بانوى دارميه حجونيه.

در كتاب‏هاى روايى، نحوه روايت و استدلال هر يك از بانوان، به تفصيل آمده است. اكنون به چند نمونه اشاره مى كنيم.

1.دختران امام موسى بن جعفر عليه السلام (فاطمه، زينت و ام كلثوم).

هر سه نفر حديث را از عمه خويش، فاطمه، (دختر امام صادق عليه السلام ) و او از عمه‏اش، دختر امام سجاد عليه السلام و او از عمه هايش: فاطمه و سكينه (دختران امام حسين عليه السلام ) و آنان از عمه خويش، ام كلثوم (دختر امام على عليه السلام ) و او از حضرت فاطمه عليهاالسلام نقل مى‏كند.

"انسيتم قول رسول الله صلي الله عليه وآله  يوم غدير خم: من كنت مولاه فعلى مولاه؟ و قوله صلي الله عليه وآله  انت منى بمنزله هارون من موسى(31)"
"آيا سخن رسول خدا صلي الله عليه وآله  در روز غدير خم را فراموش كرديد: هر كسى من مولاى اويم، على مولاى اوست؟ آيا گفته آن حضرت را كه تو نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسى هستى فراموش كرديد؟".

از جمله ويژگى هاى حديث مذكور اين است كه سلسله سندش از بانوان اهل بيت عليهم‏السلام است. پنج فاطمه كه هر يك عمه ديگرى اند، در طريق روايت قرار گرفته‏اند و مادرشان، فاطمه زهرا عليهاالسلام ، ششمين فاطمه در طريق سند است. نكته ديگر اين است كه بكر بن احمد به طور مستقيم از دختران موسى بن جعفر عليه السلام اين علم را فرا گرفته و در صدد نقل آن بر آمده است.

2. ام سلمه، حديث غدير را از رسول خدا صلي الله عليه وآله  نقل مى‏كند.(32)

3.دارميه حجونيه در مقابل معاويه، به اين حديث احتجاج مى‏كند:

"و واليت علياً على ما عقد له رسول الله صلي الله عليه وآله  من الولايه يوم خم بمشهدٍ منك؛(33)" علّت اين كه على را خليفه مى‏دانم نص رسول خدا صلي الله عليه وآله  در روز غدير خم است كه فرمود: هر كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست...


زنان مدافع ولايت با گزارش اخبار نظامي

فهرست مطالب

احساس امنيت از نعمت هاى مهم و مورد اهتمام شرع مبين اسلام است. از همين رو، حفظ حريم مردم و نگه دارى اسرار آنان واجب و تجسس از زندگانى و رفتار درونى آنان حرام است. اين، يك اصلِ مورد قبول همه است؛ اما با تأمل در بعضى روايات روشن مى شود محدوده اين تحريم، اسرار فردى و خانوادگى است كه با مصالح جامعه ارتباطى ندارد. و در مواردى كه به مصالح جامعه بستگى دارد ناگريز بايد مورد مراقبت و تفتيش دقيق قرار گيرد؛ زيرا حكومت اسلامى كه مسئوليت حفظ نظام و جامعه را بر عهده دارد، بايد اطّلاعات لازم در مورد اوضاع و احوال حكومت‏ها، ملّت‏هاى بيگانه و قراردادها و برنامه هايى را كه بر ضدّ مسلمانان دارند، به دست آورد. همچنين حكومت موظّف است كارمندان و شهروندان خود را كنترل و مشكلات اقتصادى و امنيتى آنان را زير نظر داشته باشد.

حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود: فرمان بردن از ما اهل بيت باعث نظام يافتن دين و رهبرى بر مردم، موجب از ميان رفتن تفرقه وگرد هم آمدن گروه هاست.(34)

در ميان مدافعان مقام ولايت افرادى بوده اند كه در اردوى دشمن قرار داشتند يا به نحوى از اخبار اردوگاه دشمن باخبر گشته، اطّلاعات و اخبار را به اطلاع معصومين رسانيده‏اند.

از ميان اين بانوان مى توان به افراد زير اشاره كرد:

1. همسر هيثم بن الاسود

در نبرد صفين، همسر هيثم بن الاسود كه همراه همسرش به سپاه معاويه نفوذ كرده بود، اخبار و گزارش هاى ارتش معاويه را به اميرالموءمنين عليه السلام رساند. همسر هيثم اخبار و اطلاعات لشكر معاويه را در پارچه اى مى پيچيد و به گردن اسب‏ها مى آويخت. سپس اسب‏ها را جهت فروش، روانه لشكر حضرت امير عليه السلام مى‏نمود.

بعد از آن كه اين راز افشا شد، معاويه از هيثم پرسيد: آيا همسر تو بود كه اطّلاعات را مى نوشت و به گردن اسب‏ها مى آويخت و با فروش اسب‏ها به لشكر على عليه السلام ، اسرار ما را گزارش مى‏كرد؟ هيثم پاسخ داد: آرى.
2. ام الموءمنين، ام سلمه

ام سلمه، از زنان با معرفت و صاحب نظر و از دوستان خالص على عليه السلام بود كه از راه هاى مختلف سعى در حمايت از آن بزرگوار را داشت. هنگامى كه عايشه او را دعوت نمود كه همراه او به بصره برود، تمام كوشش خود را در راه منصرف كردن وى به كار برد و وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را به مرحله اجرا در اورد و با دلايل قطعى ثابت كرد كه على عليه السلام بر راه حق و دشمنان او بر راه باطل هستند. او نتوانست نظر عايشه را در رفتن به بصره تغيير دهد. بنابراين نامه‏اى به اميرالموءمنين عليه السلام نوشت و خبر حركت عايشه به بصره را به آن حضرت داد و نوشت:

"اميرالموءمنين، اگر رسول خدا صلي الله عليه وآله  ما را به لزوم ماندن در خانه فرمان نداده بود، من ملازم ركاب شما مى‏شدم. اكنون فرزند خود را فرستادم كه او را بر هر امرى فرمان دهى، اطاعت كند".

سپس نامه را همراه فرزندش، عمر بن ابى سلمه، به سوى اميرالموءمنين عليه السلام روانه كرد.

3. ام الفضل

پس از شورش طلحه، زبير و عايشه، ام الفضل، دختر حارث كه مادر عبدالله بن عباس پسر عموى اميرالموءمنين عليه السلام بود، مردى به نام ظفر از قبيله جهنيه را اجير كرد و او را نزد حضرت على عليه السلام فرستاد و آن حضرت را از شورش طلحه و زبير و عايشه باخبر ساخت.(35)
 

پاورقي ها:

فهرست مطالب

1ـ بحارالانوار، ج 89، ص 255.
2ـ بصائر الدرجات، ص 186، حديث 16.
3ـ احاديث اصول كافى، ج 1 كتاب الحجه.در توصيف علم ائمه عليهم السلام مطالب ظريفى را بيان مى‏كند .در زيارت جامعه كبيره نيز ما امامان عليهم‏السلام را محيط وحى، خازن علم، محل معرفت الهى، معادن حكمت الهى،حافظان اسرار خدا، نور و برهان خدا، برگزيدگان الهى براىسرارش و ... مى‏ناميم.
4ـ بصائر الدرجات، ص 188، حديث 23.
5ـ همان، ص 211، حديث 3.
6ـ همان، ص 182، حديث 2.
7ـ كافى، ج 1، ص 207.
8ـ همان، ص 340، حديث 7.
9ـ همان، ص 344 .
10ـ همان، ص 343.
11ـ همان، ص 303 و مناقب ابن شر آشوب، ج 4، ص 172
12ـ كافى، ج 1، ص 303و بحار الانوار، ج 26، ص 35.
13ـ مقاتل الطالبين، ص 180.
14ـ رياحين الشريعه، ج 3، ص 358و تحفه العالم، ج 2، ص 87 . علاوه بر اين موارد، امام رضا عليه‏السلام در تعريف و تمجيد يكى از اصحاب امام صادق عليه‏السلام به نام سعيده، مى فرمايد: "اين بانو از اهل فضل بود. آن چه از امام صادق عليه‏السلام مى‏شنيد مى آموخت و او وصيت حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود. "رجال‏كشى، ص
15ـ اصول كافى، ج 2، ص 168.
16ـ رجال كشى، ص 14 و الغيبه، طوسى: ص 50، ح 9.
17ـ بحار الانوار، ج 46، ص 35.
18ـ سيره ابن هشام، ج 2، ص 605.
19ـ اصول كافى، ج 3، ص 238.
20ـ همان، ج 3، ص 239، ح 8.
21ـ الروضة البهيه فى شرح اللمعة الدمشقيه، ج 9، فصل 7، ص 348.
22ـ رياحين الشريعه، ج 2، ص 38.
23ـ بحار الانوار، ج 28، ص 355.
24ـ ياوران ولايت، ص 42.
25ـ همان ، ص 45 و 46.
26ـ همان ، ص 46و 45.
27ـ همان ، ص 47 و 46.
28ـ همان ، ص 39.
29ـ همان ، ص 68.
30ـ همان، ص 68.
31 همان ، ص 81.
32ـ تاريخ الطبرى، ج 2، ص 216.
33ـ الغدير، ج 1، ص 196ـ197.
34ـ معجم رجال الحديث، ج 23، ص 177.
35ـ بلاغات النساء، ص 72.
بازگشت