| زنان دين گستر در تاريخ اسلام : بخش دوم زنان دين گستر در ميدان عمل : فصل دوم: زنان وامر به معروف ونهي از منکر | ||
| از نگاه قرآن | ||
| از ديد روايات | ||
| در عصر معصومين | ||
| جايگاه ولايت زنان در روايات | ||
| زنان در عصر ظهور | ||
قرآن كريم، ملاك برترى امّت اسلامى را سه چيز مىداند: 1. ايمان به خدا؛ 2. امر به معروف؛ 3. نهى از منكر.(1) به دليل اهميّت اين فريضه، خداوند در 11 آيه قرآن، مردم را به امر به معروف و نهى از منكر سفارش كرده است. در اين خطابهاى عام كه تفاوتى بين زن و مرد در آنها وجود ندارد، خداوند خطاب به زنان و مردان امّت اسلامى مىفرمايد: « "ولتكن منكم امةيدعون الى الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر"»؛(2) " بايد از شما امّتى دعوت كننده به خير و بازدارنده از زشتىها باشد". |
||
|
||
| به رغم خطاب عام قرآن بر اين امر واجب الهى، خداوند در سوره توبه با ذكر جنسيت (مرد و زن)، به طور جداگانه تأكيد بيشترى مىنمايد و مىفرمايد: «"و الموءمنون والموءمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلاة و يوتون الزكوة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم"»؛(5) "مردان مومن و زنان با ايمان، برخى ولىِّ برخى ديگر مىباشند، امر به معروف و نهى از منكر مىنمايند و نماز را به پا مى دارند و زكات را مى پردازند و از خدا و رسولش اطاعت مىكنند. ايشان به زودى مورد رحمت الهى قرار مىگيرند. به درستى كه خداوند صاحب عزت و داراى حكمت است". | ||
|
||
| براى تغيير افكار و آرمانهاى يك امّت و به تبع آن، تغيير مسير جامعه، هميشه انسانهاى كم شمارى كه در هدايت از ديگران سبقت گرفته و مصداق «"السّابقونَ السّابقونَ اولئكَ المقرَّبون"» گرديدهاند، راهنماى ديگران بودهاند. آنان كه هر كدام يك تن بيش نيستند، به امّتى تبديل مىگردند كه خود پيشقدم مىباشند و ساير مردم در پى آنان به سوى قرب الهى گام بر مى دارند. اين گروه، راهنماى امّت هستند؛ ولى با نظر به مقامى ديگر، شيعيانى بيش نيستند كه سعى وافر دارند تا در پيروى
از امام عليه السلام قدمى به يمين يا به يسار نگذارند؛ چون طريق هدايت، راه ميانهاى است كه معيار سنجش آن، قول و فعل معصوم است. هدف از خلقت انسان، خلق خليفة الهى است؛ ولى بدان جهت كه لازمه رسيدن به آن مقام قرب، اختيار كمال در پرتو اراده و غلبه بر شهواتى است كه نفس خاكى را بدان مىخواند، تنها معدودى توانستند با سعى تمام به واسطه حصول يقين و اطمينان تام، به مقامى برسند كه از امّت نيز دستگيرى كنند. در ايفاى اين نقش، آنچه اهميّت دارد، كمال معنوى فرد است كه فارغ از جنسيت مىباشد. لذا زنان بسيارى همپاى مردان، منشاء تغيير افكار و احوال شدند. نام ده ها تن از اين بانوان در كتب حديث ذكر شده است كه نمونهاى از آنان، زنان راوى بودند كه به بيان احاديث معصومان عليهمالسلام مىپرداختند. در وصف اين گروه، امام صادق عليه السلام مىفرمايد: "اعرفوا منازل شيعتنا بقدر ما يحسنون من رواياتهم عنا؛(6) منزلت شيعيان ما را با ميزان تلاش نيكوى آنان براى روايت احاديث ما، بشناسيد." تلاش اين گروه از زنان، گاه در محدوده خانواده بود. حضرت على عليه السلام در تفسير آيه «"قوا انفسكم و اهليكم ناراً"»(7) فرمود: "علموا اهليكم الخير؛(8) به خانوادهتان خير بياموزيد." گاهى هم در محدودهاى فراتر از خانواده به وسعت جامعه اسلامى مطرح مىشد. حضرت رسول صلي الله عليه وآله فرمود: "لايزال اربعون رجلاً من امّتى قلوبهم على قلب ابراهيم، يدفع الله بهم عن اهل الارض يقال لهم الابدال، انهم لم يدركوها بصلاة و لابصوم و لاصدقة قالوا: يا رسول الله فبم ادركوها؟ قال صلي الله عليه وآله : بالسخاء و النصيحة للمسلمين؛(9)" "همواره چهل نفر از امّت من مىباشند كه قلبهايشان بر قلب ابراهيم عليه السلام (منطبق) است و آنان سبب دفع فتنه و عذاب از اهل زمين مىگردند. به اين گروه ابدال گفته مىشود. آنان به دليل نمازها يا روزه ها يا صدقه هايشان به اين مقام خاص نرسيدهاند؛ بلكه در پرتو سخاوت و ارشاد مسلمانان به اين مرتبت نايل آمدهاند. "در اين كلام شريف، بيان مىشود اين افرادى كه به آنها "ابدال "گفته مىشود و از انسانهاى كمياب روزگار مىباشند، به واسطه آن كه سخىّ و ناصح مردم بودهاند و آنان را دعوت به خيرات نموده و از منكرات باز داشتهاند، بدين مقام عالى دست يافتهاند. در حديثى آمده است: "الابدال اربعون رجلاً و اربعون امرأة .... كلما ماتت امرأة ابدل الله مكانها امرأة؛(10)" "ابدال چهل مرد و چهل زن مىباشند.... كه هرگاه برخى از آن زنان مىميرند، برخى ديگر جايگزين آنان خواهند شد. "اين حديث، تأكيدى ديگر بر نقش زنان در هدايت امّت مىباشد. |
||
|
||
| در عصر رسالت يا امامت، همواره فيض فياض الهى به واسطه پيامبر صلي الله عليه وآله يا امام عليه السلام به سوى مردم جارى بوده است ولى در دريافت اين فيض، افراد به تناسب وسع وجودى خويش، برخى زودتر و برخى ديرتر، بعضى بيشتر و برخى كمتر بهره برده اند و از آنجا كه بناى دين اسلام در زمان خاص يا مكان خاصى محصور نمىشود، همواره به موءمنان گوشزد مىشد كه با دريافت هر حقيقتى، وظيفه دارند آن را ترويج دهند. لذا موءمنانِ مخلص به تبعيت از پيامبر خود كه چون
طبيبى دلسوز به دنبال مداواى بيماران بوده است، هرگاه نفسى را مستعد هدايت مىيافتند بر خويش واجب مى ديدند او را با بشارتى يا انذارى، به معروفى امر، يا از منكرى نهى نمايند. در اين امر مقدس، زنان همان مقدار مسئول بودند كه مردان. الف) عصر رسالت از جمله زنان ره يافته كه راهبر جاهلان گمراه بودند، مىتوان از سفانه دختر حاتم طايى نام برد كه راهنماى برادرش نزد پيامبر صلي الله عليه وآله بيايد و دين اسلام را اختيار كند تا آنجا كه عدى از اصحاب خاص و حاميان پرتوان حضرت على عليه السلام در عهد خلافت آن امام همام مىشود.(11) فاطمه بنت خطاب زمينه را براى اسلام آوردن برادرش عمر بن خطاب فراهم كرد. در پايان عمر پيامبر صلي الله عليه وآله كه نزديك بود جامعه اسلامى از مسير اصلى هدايت منحرف گردد، زنانى وارسته و هوشيار در برابر انحرافات قد علم كردند. در واپسين روزهاى حيات پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله ، آن حضرت دستور مىدهد قلم و كاغذى بياورند تا وصيّتى بنمايد و با ثبت آن، مردم پس از پيامبر صلي الله عليه وآله گمراه نشوند. يكى از اصحاب (به تصريح برخى مورّخان خليفه دوم) مىگويد: بيمارى بر پيامبر صلي الله عليه وآله غلبه كرده و قرآن ما را بس است. بدين ترتيب با اهانت اين فرد، پيامبر صلي الله عليه وآله از نوشتن وصيّت، منصرف مىشوند. در اين هنگام، برخى زنان پيامبر صلي الله عليه وآله اعتراض مىكنند كه چرا از دستور پيامبر صلي الله عليه وآله سرپيچى مىنماييد. او آنان را مسخره مىكند و كلامشان را بى اثر مىنمايد.(12) نكته قابل تأمل اين است كه نداى اعتراض نسبت به اوّلين انحرافات سياسى، توسط زنان برمىخيزد. ب) پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله 1. ام سلمه از زنانى است كه در صدر موءمنان و راهنمايان جامعه قرار دارد. او پس از شهادت همسر دلبندش، با پيامبر صلي الله عليه وآله ازدواج مى نمايد تا در جوار آن حضرت، به مقام قرب الهى نايل آيد. از عايشه درباره مقام ومنزلت ام سلمه نقل شده است: "جبرييل در خانه ام سلمه بيشتر نازل مىشد." ام سلمه سعى مىكرد تا معارفى كه پيامبر صلي الله عليه وآله عرضه مىداشتند، به خوبى دريابد و به ذهن و روح خود بسپارد. تعداد احاديث نقل شده از ام سلمه از پيامبر صلي الله عليه وآله را، بالغ بر 378 حديث بيان نمودهاند. اهتمام او بر دريافت معارف آن قدر بوده است كه مىگويند هرگاه مشغول كارى در خانه بود چون صداى آن حضرت را مى شنيد با عجله كار را بر زمين مىگذاشت و با اشتياق فراوان، براى شنيدن كلام حضرت مىشتافت. ام سلمه مىگويد: يك بار نزد زن آرايشگرى مشغول آرايش موهايم بودم كه شنيدم پيامبر صلي الله عليه وآله مىفرمايد: "ايها الناس؛ "اى مردم. با شتاب برخاستم تا كلام پيامبر صلي الله عليه وآله را به وضوح بشنوم. آرايشگر به من گفت: تو چرا برخاستى؟ پيامبر فرمود: ايها الناس. من به او گفتم: از تو در تعجبّم مگر جزو مردم نيستيم؟ آنگاه شنيدم كه پيامبر صلي الله عليه وآله مىفرمود: "ايها الناس انا على الحوض جىء بكم زمراً... ؛ اى مردم، هنگامى كه من در كنار حوض كوثر باشم شما را در دسته هايى مىآورند، در حالى كه راه هاى گوناگون شما را از يكديگر متفرق كرده است. پس من شما را ندا مى دهم، هان به سوى اين راه بشتابيد. منادى ندا در مىدهد كه: (آنها پس از تو راه خود تغيير دادند. پس من گويم: هان، پروردگار، شما را دور كند، دور سازد." ام سلمه در زمانى كه ياران صميمى پيامبر صلي الله عليه وآله در مقابل انحرافات لب فرو بسته بودند، با يادآورى اين كلام رسول اكرم صلي الله عليه وآله ، به امّت هشدار مىدهد. ام سلمه، نزديكان خود را چنان تربيت نمود كه اهل ولايت گردند. لذا فرزندش عمربن ابى سلمه را با حبِّ على عليه السلام بزرگ مىنمايد و با شروع اوّلين جنگ عليه ولى خدا، او را جهت حمايت از على عليه السلام به جبهه نبرد اعزام مىكند. عمر بن ابى سلمه در تمام جنگهاى حضرت امير عليه السلام شركت داشت. آن حضرت او را به جهت فضائلش، حاكم بحرين نمود. دختر او دره نيز در دامان مادر چنان تربيت يافته بود كه از فقيهترين زنان عصر خود بود. دختر ديگرش زينب از كسانى است كه در مقابل مخالفان على عليه السلام با اشعار خود از رهبرى آن حضرت دفاع مىنمود. كنيز ام سلمه به نام نضيرة نيز از زنانى است كه نام او در تاريخ با عنوان زن اهل ولايت ثبت شده است. پس از پيامبر صلي الله عليه وآله ، حكومت وقت براى به فراموشى سپردن سخنان پيامبر صلي الله عليه وآله در فضيلت على عليه السلام ، از اين توجيه استفاده نمود كه گسترش احاديث پيامبر صلي الله عليه وآله سبب غفلت مسلمانان از قرآن مىشود. لذا در اين دوران نوشتن احاديث پيامبر صلي الله عليه وآله ممنوع شد و كسى به نقل آن نمى پرداخت. مسلمانان نيز در چنين شرايطى تغافل را بر اعتراض ترجيح دادند و اهل بيت عليهمالسلام را در مظلوميت خويش، خار در چشم و تيغ در گلو رها ساختند و عافيت دنيا را طلبيدند. در چنين برههاى از تاريخ، ام سلمه بارها احاديث پيامبر صلي الله عليه وآله را در فضائل على عليه السلام به مردم گوشزد نمود. حداقل دوازده حديث از ام سلمه در فضيلت على عليه السلام در كتب روايى ضبط است؛ احاديثى چون حديث ثقلين كه در آن رسول خدا صلي الله عليه وآله امّت را بر تبعيت و پيروى از قرآن و اهل بيت عليهمالسلام سفارش نموده است. يا روايتى درباره آيه تطهير كه مراد و منظور قرآن را از "مطهرين "(آنان كه از هر ناپاكى مطهرند)، اهل بيت عليهمالسلام معرفى مىكند يا روايت "من كنت مولاه فهذا عليٌ مولاه." پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله و در اوّلين روزهاى غصب خلافت، آنگاه كه حضرت زهرا عليهاالسلام در مسجد در اعتراض به غصب فدك، خطبهاى بليغ را ايراد نمود، خليفه غاصب بر منبر رفت و به تنها بازمانده پيامبر صلي الله عليه وآله جسارت و اسائه ادب نمود. در تمام اين لحظات درمسجد هيچ يك از مهاجران و انصار، اعتراض نكردند. در ميانه اين همه مردان نامرد، ام سلمه جوانمردانه برخاست و فرياد برآورد: "آيا به بانويى چون فاطمه چنين سخنى گفته مىشود؟ سوگند به خدا كه او در ميان انسانها از زنان بهشتى است. او در دامن انبيا تربيت شده و به بهترين شيوه، پرورش يافته است. آيا گمان مىكنيد كه پيامبر صلي الله عليه وآله ارث خود را بر او حرام نموده و به او نگفته است؟ حال آن كه خداوند فرمود: «"و انذر عشيرتك الاقربين"»؛ "خويشان نزديكت را انذار كن. او بهترين زنان، مادر سرور جوانان و معادل دختر عمران و همسر شير پهلوانان است و پدر او، خاتم پيامبران الهى است. سوگند به خدا، پدرش او را از آسيب گرما و سرما محفوظ مىداشت. پيامبر صلي الله عليه وآله دست راستش را زير سر او مىنهاد و دست چپش را روانداز او قرار مىداد. آهسته برويد، چون رسول خدا صلي الله عليه وآله جلوى ديدگان شما است و واى بر شما، به زودى خواهيد دانست". اين كلام متهوّرانه ام سلمه، قطع مقررى يك ساله او را از بيت المال به همراه داشت. ام سلمه كسى است كه در ماجراى نزول آيه تطهير، پيامبر صلي الله عليه وآله به او فرمود: "يرحمك الله انت على خير؛ و الى خير"خداوند تو را كه بر خير و نيكى هستى و به سوى خير و نيكى حركت مىكنى، رحمت كند. در زمان تخلفات خليفه سوم نيز ام سلمه چون مولاى خود، على عليه السلام ، با درايتى ظريف، نه موءيّد گمراهان بود و نه مانند بسيارى، مركب راهوار فتنه ها، كه زمام عقل را به دست غضب سپارد و حق و باطل را با هم بياميزد. او نزد عثمان رفت و خليفه را نصيحت نمود "فرزندم، مىبينم امّت از تو كناره مى گيرند و از تو انتقاد مىنمايند؟ ... آتشى را كه پيامبر صلي الله عليه وآله خاموش ساخته، تو بر نيفروز". ام سلمه هرگاه به جاهل خفته اى برخورد مىكرد، وظيفه خود مى دانست تا با ذكر احاديث نبى صلي الله عليه وآله يا با استدلال و گاه با استفاده از موقعيت ام الموءمنين بودن خويش، او را بيدار و آگاه سازد. زنى از انصار به نام حسرة، به دنبال اهل بيت عليهمالسلام مىگشت تا حق آنان را ادا كند و با آنان تجديد عهد نمايد. غاصبان خلافت به او گفتند كه اهل بيت فقط در زمان پيامبر صلي الله عليه وآله بر ساير مسلمانان حق داشتند و اكنون ديگر از جانب آنان حقى بر ذمه مسلمانان نمى باشد. ام سلمه پس از آگاهى از اين واقعه، حسرة را راهنمايى كرد و به او گفت: "آگاه باش كه اين كلام حقيقت ندارد. حقوق اهل بيت تا ابد بر مسلمانان واجب مىباشد. پس بكوش تا در اداى حق آنان كوتاهى نكنى.(13)" به جهت تلاش وسيع ام سلمه در دريافت حقايق و تعليم آن به ديگران، پيامبر صلي الله عليه وآله او را از فتنه هاى آينده مطلع ساخت و به او رهنمود دادند. غلام ام سلمه تحت تأثير تبليغات فراگير مخالفان اهل بيت عليهمالسلام نسبت به على، ذهنيت نامناسبى پيدا كرده بود. ام سلمه به غلام خود گفت؛ روزى پيامبر صلي الله عليه وآله قرار بود در منزل من به سر برند. آن حضرت دست در دست على عليه السلام ، به منزل من وارد شدند. من از اطاق خارج شدم. پس از مدّتى، آن حضرت اجازه داد، وارد شدم. آنگاه آن حضرت به من فرمود: ام سلمه، اكنون توسط جبرييل (امين وحى الهى) از اخبار آينده مطلع شدم و به امر خداوند، على عليه السلام را نيز از آن اخبار مطلع ساختم ـ عظمت ام سلمه به آن حد است كه پيامبر صلي الله عليه وآله از آنچه كه امين وحى بر آن حضرت عرضه كرده بود و به امر الهى، على عليه السلام نيز از آن مطلع گرديده بود، ام سلمه را نيز باخبر مى سازد ـ آن حضرت عليه السلام فرمود: ام سلمه، بدان و شاهد باش كه "هذا عَلى بن ابيَطالب اخى فى الدُّنيا و اخى فى الاخِرَة؛" اين على، برادر من، در دنيا و آخرت مىباشد "هذا عَلى ابن اَبى طَالب سَيِّدَ المسلمين وامامُ المتَّقين و قَائِد الغر الُمحجّلين؛ "اين، على مولاى مسلمانان و رهبر پرهيزگاران و امام موءمنان درخشنده پيشانى است. امسلمه سپس نقل مىكند كه چگونه پيامبر صلي الله عليه وآله پس از ذكر فضائل دنيوى و اخروى حضرت على عليه السلام ، او را از اخبار سياسى آينده مطلع ساخت. پيامبر صلي الله عليه وآله عليرغم ذهنيت منفى بسيارى كه مىگويند: زن را با سياست چه كار؟ به ام سلمه مى فرمايد: ام سلمه بدان و شاهد باش كه على، قاتل ناكثين، قاسطين و مارقين است. ناكثين كسانى هستند كه در مدينه با على عليه السلام بيعت مىكنند و در بصره آن بيعت را مىكشند. قاسطين، معاويه و اصحاب او از اهل شام و مارقين نيز اهل نهروان مىباشند. با اين كلام ام سلمه، غلام او هدايت يافت و راه خويش را تغيير داد.(14) 2. اسماء از ديگر زنانى است كه در زمان ممنوعيت نوشتن و نقل احاديث در فضيلت اهل بيت عليهمالسلام ، سعى مىنمود تا احاديث پيامبر صلي الله عليه وآله را كه بر امامت و ولايت على عليه السلام دلالت مىكرد، براى ديگران نقل كند. از جمله اين احاديث، حديث منزلت است كه در آن، پيامبر صلي الله عليه وآله فرمود: "يا عليُّ انتَ مِنّي بمَنزلة هارونَ مِن مُوسي الاّ انّه لا نبيَّ بعدى"؛ على، تو براى من به منزله هارون براى موسى مىباشى، با اين تفاوت كه بعد از من پيامبرى نخواهد بود.(15) 3.ام ايمن زنى است كه پس از شهادت همسر اولش، بر شهادت همسر دوم خويش نيز شاهد بود و پيامبر صلي الله عليه وآله او را "زنى از اهل بهشت" ناميد. او در حمايت از حضرت زهرا عليهاالسلام ، در جريان غصب ظالمانه فدك، بر مالكيت زهراى مرضيه عليهاالسلام گواهى و شهادت داد؛ با وجود آن كه مىدانست چنين شهادتى، خطراتى براى او به همراه دارد، چون فدك سختترين چيزى است كه مخالفان بعد از غصب خلافت، بر غصب آن همت گمارده بودند. فدك، پشتوانه مالى امام عليه السلام بود. شهادت ام ايمن در زمانى بود كه ياران پيامبر صلي الله عليه وآله سر در گريبان فرود برده و عافيت را بر گرفتارى درحمايت از مولا عليه السلام ترجيح داده بودند يا به بيراهه هاى جهل افتاده يا در گرداب تغافل فرو رفته بودند. زمانى كه خليفه اول و دوم، على عليه السلام را با تهديد وادار به بيعت مى نمودند، ام ايمن و ام سلمه جلو آمدند و گفتند: "اى آزاد شده، چه زود حسادت خود را بر آل پيامبر ظاهر كرديد. عمر دستور داد تا آن دو را از مسجد خارج كردند و گفت: ما را با زنان كارى نيست.(16)" 4. فاخته يا امّ هانى نيز از معدود زنانى است كه با شجاعت تمام، احاديثى از پيامبر صلي الله عليه وآله را كه گواه بر امامت على عليه السلام بود، براى روشنگرى اذهان بيان مى نمود. از جمله احاديث نقل شده از ام هانى، حديث ثقلين(17) و حديث غدير(18) است. 5. ام مسطح، زن باايمان ديگرى است كه وقتى مكّه هنوز در تسلط كفار و مشركان بود ودر آن فضا هيچ كس جرأت ابراز ايمان نداشت، پيامبر صلي الله عليه وآله با جلب موافقت كفّار، همراه تعدادى از مسلمانان در سفرى كوتاه، به مكّه آمدند تا ظرف سه روز، مناسك حج را به جا آورند. 6. ميمونه از ديگر زنانى است كه در هدايت مردم تلاش بسيار كرد. او در سال هفتم هجرى، زمانى كه ابوبكر و عمر، على عليه السلام را به زور براى بيعت با ابوبكر به سقيفه بنى ساعده مىبردند، شتابان بر سر قبر پيامبر صلي الله عليه وآله رفت و با اشعارى چند به اين فاجعه اعتراض نمود.(19) ميمونه كه شيفته مقام معنوى پيامبر صلي الله عليه وآله بود، عليرغم اختناق شديد در مكّه، ولايت خويش را نسبت به پيامبر صلي الله عليه وآله ابراز داشت و پيامبر صلي الله عليه وآله او را كه به مرحله عظيمى از معرفت رسيده بود، به عقد ازدواج خويش درآوردند. امام باقر عليه السلام فرمود: آن گاه كه پيامبر صلي الله عليه وآله عذاب دردناك كسانى كه ولايت على عليه السلام را ترك نمايند و با دشمنان على عليه السلام دوستى كنند، بيان مىفرمود، ميمونه به آن حضرت عرض كرد: اى رسول خدا، من در ميان اصحاب توجز اندكى مانند ابوذر و مقداد و سلمان، ديگران را دوستدار على عليه السلام نمىيابم. يا رسول الله، تو به خوبى مىدانى كه من دوستدار على عليه السلام هستم و نسبت به او ولايت دارم. پيامبر صلي الله عليه وآله فرمود: "صدقت انك امّتحن الله قلبك للايمان؛ راست مىگويى. به درستى كه خداوند قلب تو را جهت ايمان امتحان نموده است". ج) عصر خلافت على عليه السلام جرى بن كليب عامرى مىگويد: آن گاه كه على عليه السلام عازم جنگ صفين شد، من از كوفه به مدينه آمدم تا خود را از معركه جنگ لشكر على عليه السلام و معاويه دور بدارم. در مدينه هنگامى كه ام الموءمنين (ميمونه) از اين رفتار من مطلع شد، ابتدا به من يادآورى كرد كه فراموش مكن تو با على عليه السلام و خلافت آن حضرت بيعت نمودهاى. سپس به من هشدار داد: به سوى على بازگرد. قسم به خدا، على هرگز به جز راه حق نپيموده و هيچ كس با پيروى از على عليه السلام ، گمراه نحواهد شد. ميمونه از جمله زنان پيامبر صلي الله عليه وآله است كه پيامبر در وصف او و دو خواهرش فرمود: اين سه خواهر، هر سه با ايمان مىباشند.(20) عايشه در شأن او مىگويد: "ميمونه، باتقواترين زنان پيامبر بود".(21) نمونه ديگرى از حمايت هاى زنان از مقام امامت و ولايت در زمان حكومت حضرت على عليه السلام است. آن گاه كه به جهت جنگهاى پشت سر هم و مكرّر و حيله دشمن، روحيه سپاهيان حضرت على عليه السلام تضعيف شده بود، زنانى با خطابه هاى حماسى خود يا با اشعار خويش، روحى تازه در جانها مىدميدند و آنان را به حمايت جوانمردانه از على عليه السلام ترغيب مىنمودند.(22) به عنوان نمونه مىتوان از سودهى همدانى، بكارهى هلاليه، زرقاء دختر عدى بن غالب، ام البراء عكرمة و ام الخير بارقيه نام برد. خطابه ها واشعار هر يك از اين زنان صاحب فرازهاى بلندى مىباشد كه نمايانگر معرفت و فضل گوينده آن است، كه به جهت اختصار، فقط به بخشى از يك نمونه از اين خطابه ها اشاره مىشود. در روز جنگ صفين، ام الخير بارقيه در حالى كه سوار بر شتر شده بود، خطاب به سپاه على عليه السلام فرياد مى زد: اى مردم، تقواى الهى را پيشه كنيد. همانا قيامت امر مهمى است. به درستى كه خداوند، حق را آشكار نموده و دليل را روشن قرار داده و راه را نورانى و پرچم هدايت را رفيع ساخته است و شما را در كورى ابهام ودر تاريكى ظلمانى واقع نساخت. پس به كجا مىرويد؟ خدا شما را رحمت كند. آيا از اميرالموءمنان فرار مىكنيد؟ آيا از جنگ با دشمنان اسلام فرار مىكنيد؟ آيا از اسلام رويگردان شدهايد يا از حق برگشتهايد؟ مگر نشنيدهايد كه خداى عزّوجلّ مىفرمايد:«"و لنبلونّكم حتى نعلم المجاهدين منكم و الصابرين و نبلو اخباركم»" ما شما را مىآزماييم نا از بين شما مجاهدان و صابران معلوم گردند و اخبار شما را بيازماييم. آن گاه سر به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا؛ صبر، مغلوب گشته و يقين، سست شده و رعب و وحشت، پراكنده گشته است. اى پروردگار من، سر رشته دلها به دست توست، پس سخنان آنها را بر اساس تقوا گردان و دلها را بر هدايت الفت ده و حق را به صاحب حق بازگردان. خدا رحمتتان كند، به سوى امام عادل و وصىّ باوفاى رسول خدا صلي الله عليه وآله و صديق اكبر بشتابيد.... با پيشوايان كفر بجنگيد كه پيمانى ندارند، شايد دست بردارند. اى گروه مهاجر وانصار، ثابت قدم و بردبار باشيد.... آنان آخرت را به دنيا و گمراهى را به هدايت و بينايى را به كورى فروخته اند و به زودى پشيمان خواهند شد، در آن روزى كه پشيمانى سودى ندارد.... اى مردم، آنها كه زيرك بودند عمر دنيا را اندك شمردند و رهايش كردند ومدت آخرت را طولانى دانستند و براى آن كوشش نمودند. اى مردم، به خدا اگر خطر پايمالى حق ها و تعطيلى حدود و تسلط ستمكاران و نيرومندى مكتب شيطان نبود هيچ گاه با رفتن دركام مرگ آن را بر زندگى آسوده، ترجيح نمىداديم. پس به كجا مىرويد؟ خداوند شما را رحمت كند. آيا از پسر عموى رسول خدا صلي الله عليه وآله و شوهر دخترش و پدر دو فرزندش مىگريزيد؟ كسى كه از گلِ رسول خدا صلي الله عليه وآله آفريده شده و از چشمه او جدا شده و به اسرار او مخصوص گشته و او را در شهر علم خود قرار داده و محبت او را به مسلمانان اعلام فرموده و به واسطه دشمنى او منافقان را مشخص نموده است... من در گفتار، بيشترين كوشش خود را كردم و نصيحت و خيرخواهى خود را تا جايى كه مىتوانستم نسبت به شما انجام دادم و توفيق با خداست و درود خدا و رحمت و بركاتش بر شما باد. سخنان زنان سخنور ديگرى چون امّ الخير، كلامى بليغ است كه از بارقه نور الهى بر ذهن وقلب آنان تابيده است. د) دوران اقتدار معاويه پس از شهادت امير موءمنان على عليه السلام ، مسلمانان به سوى امام حسن عليه السلام رو نمودند و بر خلافت ايشان بيعت كردند. بيعت كنندگان با امام حسن عليه السلام همان كسانى بودند كه سستى آنان در تبعيت از رهبرى، آه از نهاد على عليه السلام بر آورده بود. چندى نگذشت كه نزديكترين ياران آن حضرت كه تاب عدالت امام على عليه السلام را نمى آوردند، برق زر معاويه، هوش از عقلشان برد و آنان را در صف دشمن قرارشان داد و كار را به آن جا كشيد كه سپاه امام حسن عليه السلام به سوى او حمله نمودند، زير انداز او را به عنوان غنيمت از زير پايش ربودند و خنجر بر وى زدند. در اين هنگام امام عليه السلام با اين همه يار جفاپيشه، چارهاى جز صلح با معاويه نيافت. با تسليم شيعيان در مقابل معاويه، دشمن زخم خورده از حضرت على عليه السلام و فرزندش، از بذل كوشش در محو تشيع فروگذار نكرد. از اوّلين سياستهاى معاويه با شروع خلافتش، اجبار بر لعن امام على عليه السلام و جعل احاديث در مذمّت و نكوهش آن حضرت بود. او به حاكمان خود در سرزمين پهناور اسلامى فرمان داد: "نام هر كس را كه ثابت شد على عليه السلام را دوست دارد از دفتر حقوق بگيران بيتالمال حذف كنيد و هر كس متهم به دوستى على عليه السلام شد، به زندان بيفكنيد و خانهاش را ويران سازيد.(23)" معاويه گفت: من ذمه خود را از كسى كه فضيلتى از على نقل كند بر مىدارم. تمام خطيبان، على عليه السلام را لعن مىكردند.(24) سيوطى مىگويد: "در روزگار بنى اميه، بر هفتاد هزار منبر، على عليه السلام را لعن مىكردند. معاويه به كارگزاران خود نوشت: ببينيد در ميان شما چه كسانى شيعه و دوستدار على عليه السلام مىباشند، ايشان را از بين ببريد و دليل آن را حتى با حدس و گمان، در زير هر سنگى هست بيرون بكشيد.(25)" معاويه مىگفت: "لعن بر على عليه السلام بايدآن قدر گسترش يابد تا كودكان با اين اشعار بزرگ گردند و جوانان با آن پير شوند.(26)" با وجود اين همه تهديد، مخلصان بسيار كمى، بى هراس از غير خدا، ولايت خويش را به طور علنى اظهار مى نمودند و خطرات آن را نيز به جان مى خريدند. غانمه بنت غانم در موقعيتى مناسب و در ميان جمع بسيارى از مسلمانان سخنرانى نمود و با اشعار طولانى و مفصلى، فضائل بنى هاشم به ويژه حضرت على عليه السلام و حسنين (عليهماالسلام) را براى مردم بيان كرد و به مردم هشدار داد كه معاويه لايق امارت بر موءمنان نيست. پس از سخنرانى، جاسوسان دولت بنى اميه، به معاويه خبر دادند كه اين شيرزن چه گفته است و قصد دارد به مدينه بيايد و در آن جا نيز سخنانى را ايراد نمايد. معاويه براى آن كه اين زن از موضع حق دست بشويد و به او بپيوندد، سعى كرد تا با شيوه هميشگىاش در جذب ياران امام عليه السلام ، دين او را با عطاياى پست دنيوى بخرد. لذا دستور داد مجلس باشكوهى ترتيب دهند و جايگاه مناسبى را براى غانمه در نظر بگيرند. وقتى غانمه به مدينه آمد، خدمتكاران معاويه او را به مجلس بردند و از او استقبال بسيار گرمى نمودند. غانمه در بدو ورود، براى آن كه به معاويه بفهماند كه از جمله نامردمانى نيست كه به طمع دنيا، به ولى خدا پشت مىنمايند؛ با اوّلين كلام، موضع خويش را مشخص نمود. او نه تنها به معاويه سلام ننمود، بلكه در جواب سلام وى گفت: "سلام بر موءمنان و ذلت وخوارى بر كافرين و سپس شروع به بيان فضايح بنى اميه و فضايل بنى هاشم كرد. او آن چنان با تهوّر سخن گفت كه معاويه براى ساكت نمودن او، قسم خورد كه ديگر به على عليه السلام دشنام نخواهد داد.(27)" 2. ام سلمه نيز در موسم ايام حجّ به دشنام دهندگان هشدار مى داد كه پيامبر صلي الله عليه وآله مكرّر فرموده است: "هر كه على را دشنام دهد، مرا دشنام داده و هر كس به من دشنام دهد، خدا را دشنام داده است."او علاوه بر آن، نامه اى نيز براى معاويه نوشت و او را از عاقبت لعن على عليه السلام بيم داد. 3. سخنان زنانى چون بكارهى هلاليه، سوده همدانى، ام الخير بارقيه، ام البراء زرقاء، دارميه و عكرشه در دربار معاويه، همه نشانگر تلاش اين شيعيان با اخلاص و روشن ضمير در بيدارى اذهان خفته، آن هم در مركز جور، مىباشد.(28) 4. جروه زن فاضلى است كه معاويه او را به دربارش احضار نمود. او با شجاعت تمام از ظلم معاويه شكايت كرد. معاويه از او درباره على عليه السلام سوءال كرد. او با دلى آرام و قلبى مطمئن گفت: "جازوالله فى الشرف حداً لايوصف و غايه لاتعرف؛ به خدا قسم، على عليه السلام در شرافت بدان جا رسيد كه نه قابل توصيف است و نه حتى قابل شناخت و معرفت.(29)" 5. اروى، دختر عموى پيامبر صلي الله عليه وآله در دوران پيرى، نزد معاويه رفت و خطاب به معاويه سخنان مفصلى را گفت و فضيحتهاى بنى اميه را گوشزد نمود. او به معاويه گفت: "تو آن چه را كه حق تو نبود، غصب كردى .... شما از كافرانِ رسالت پيامبر صلي الله عليه وآله بوديد... ما پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله در ميان شما چون موسى در ميان آل فرعون شديم كه فرعون پسرانشان را مىكشت و زنان آنان را زنده باقى مىگذاشت. پسرعموى پيامبر نيز در بين شما چون هارون بود؛ آن جاكه خطاب به موسى گفت: برادر، بدرستى كه اين قوم مرا ضعيف نمودند و نزديك بود كه به قتل رسانند... معاويه، پايان كار ما بهشت است و نهايت راه شما، دوزخ.(30)" ه) دوران امامت امام حسين عليه السلام با طرح خلافت يزيد، در اواخر عمر معاويه، نمونه هاى ديگرى از تلاش موءمنان براى آگاهى مردم آغاز شد، زيرا فسق يزيد آشكارتر از آن بود كه وجدان نيمه بيدار مسلمانان بتواند آن را ناديده بگيرد. يك سال قبل از مرگ معاويه، امام حسين عليه السلام جهت سفر حج، به مكّه رفت و از مردان و زنان بنى هاشم و خدمتكاران آنان، خواست تا با مهاجران و انصار تجمع كنند. در كتاب هاى تاريخى نوشتهاند كه در منى، بيش از 700 تابعى و 200 صحابى تجمع كردند. امام حسين عليه السلام براى آنان سخنرانى نمود و جنايات حكومت بنى اميه و فضايل اهل بيت عليه السلام را به آنان يادآور شد و دستور داد تا تمامى مردان و زنان شنونده، اين كلام را به مسلمانان مورد اعتماد خود برسانند.(31) آن حضرت از زنان نيز تقاضا نمود تا روشنگر اذهان خفته امّت گردند. بعد از مرگ معاويه، سلطنت يزيد آغاز شد. با بيعت نكردن امام حسين عليه السلام با يزيد، حجت بر شيعيان روشن شد. 1. در بصره، شيعيان در خانه زنى از قبيله عبدالقيس به نام "ماريه دختر سعد "جمع شدند. امام باقر عليه السلام فرمود:" انها كانت تشيع و كانت دارها مألفاً للشيعه يتحدثون فيها، ماريه زنى شيعه بود و خانه اش محل اجتماع و مذاكرات شيعيان بود". همين اجتماع درون خانه اين زن موجب شد كه يزيد بن نبيط همراه دو پسر خود به امام حسين عليه السلام بپيوندد و در كربلا به شهادت برسند. عامر، سيف بن مالك، ادهم بن اميه نيز از خانه آن زن، عازم كربلا مىشوند.(32) در سرزمين پهناور حكومت اسلامى، امام حسين عليه السلام فقط به كوفه و بصره و تا حدى مكّه و مدينه، اميد نشان دادند و به هيچ منطقه ديگرى از طرابلس، مصر، شام، خراسان، مرو، طبرستان، ارمنستان، كوفه، بصره اميد نداشتند. امام حسين عليه السلام نامهاى خطاب به هفت تن از بزرگان بصره نوشت كه در بصره يكى از آنان، نامه رسان را تحويل ابن زياد داد و ابن زياد نيز بى درنگ او را كشت و جنازه اش را به دار آويخت. موارد ديگرى از تلاش زنان در هدايت امّت، زنانى هستند كه مشوق مردان خود براى يارى امام حسين عليه السلام بودند. 2. ديلم، همسر زهير يكى از اين زنان است كه اگر هشدار اوليه او نبود، زهير توفيق نمىيافت تا با درياى نور وجود على عليه السلام آشنا گردد و خويش را در صفاى نگاه و كلام امام عليه السلام شستشو دهد و بريده دل از هر چه او را به ماندن مىخواند، بار سفر بر بندد و به حيات جاويد دست يابد. 3. در روز عاشورا، آنگاه كه اصحاب هر يك در اثبات محبّت خويش به مولايشان، امام حسين عليه السلام از همديگر سبقت مى گرفتند، بحريه، مادر عمرو بن جناده پس از شهادت همسرش، عمرو، پسرش را كه تنها يازده سال سن داشت، امر به رفتن به ميدان و حمايت از امام عليه السلام مىكند. پس از شهادت پسرش، دشمن سر او را به سوى مادرش پرتاب مىكند. بحريه سر بريده خونآلود را به سينه چسباند و بى هيچ شكوه و ناله و شيونى كه متناسب آن لحظه است، گفت: آفرين بر تو پسرم، اى شادى قلبم و نور ديدگانم. بعد آن چنان اين سر را با شدت به سوى سينه مردى از سپاه دشمن پرتاب مىكند كه او مىميرد. آن گاه باز از پاى نمىنشيند و ستون خيمه را از جا مىكند و در حالى كه اين رجز را مىخواند به سوى دشمن حمله مىبرد: انى عجوز سيدى ضعيفه خاوية بالية نحيفه اضربكم بضربة عنيفه دون بنى فاطمة الشريفه "من زنى ضعيف و لاغر و ناتوانم كه در حمايت از فرزند فاطمه عليهاالسلام با شما مىجنگم." او با تيرك خيمه، دو نفر از سپاه دشمن را به قتل مىرساند. امام حسين عليه السلام به او دستور بازگشت به خيمه ها را مىدهد.(33) توجّه به اشعارى كه او هنگام مبارزه مىخواند، بهترين گواه عظمت وجود اوست. او كه همسر عزيزش را در راه امام حسين عليه السلام فدا كرده، خود اسماعيلش را تا كشتارگاه بدرقه مىكند تا در حمايت از آن حضرت، جان خود را فدا كند و بعد در ابياتى كه پس از شهادت فرزندش مى خواند، نامى از قربانيان خود به زبان نمىآورد؛ بلكه با خلوصى كه تنها مىتواند نتيجه علاقه كامل او به ولايت باشد، فقط نام فرزندان فاطمه عليهاالسلام را بر زبان جارى مىكند. او از انتقام خون عزيزانش در اين شعر حرفى به ميان نمىآورد. آن چه هست، حمايت از فرزند فاطمه عليهاالسلام است. در لشكر دشمن نيز زنانى آسيه وار به جنايت ستم پيشگان كربلا اعتراض مىنمايند. بعد از ظهر عاشورا، زنى از قبيله بنى بكر كه همسرش در لشكر عمر بن سعد بود، آن گاه كه جسارت لشكر را نسبت به خاندان امام حسين عليه السلام مىبيند، شمشيرى به دست مى گيرد و به سوى آنان هجوم مىبرد و فرياد مىزند: آيا حيا نمىكنيد با دختران پيامبر صلي الله عليه وآله چنين مىكنيد؟ همسر شقى او با خشونت تمام دست او را مىگيرد و به زور او را درون خيمه مىكشاند و فريادِ بيدارگر او را خاموش مىسازد. و) پس از شهادت امام حسين عليه السلام پس از حماسه كربلا، آن گاه كه مردانِ نامرد از وحشت خشونت يزيد، سر در گريبان فرو بردند و كر و كور گرديدند، يا به طمع دنياى دنى، در صف كاسه ليسان حكومت قرار گرفتند. 1. در حلب، زنانى شجاع، عليه جور به پا مىخيزند. رهبر آنان، زنى به نام درة الصدف است كه پس از شنيدن حمل سر امام حسين عليه السلام به سوى يزيد، گروهى را جمع مىكند به قصد آن كه با حمله به سپاه حامل سر امام حسين عليه السلام ، آن سر مبارك را بگيرد و به خانه آورد و دفن كند. در نتيجه سخنان روشنگرانه او، تعدادى از جوانان مسلح مىشوند و به لشكر يزيد حمله مىكنند. در درگيرى، او همراه دوازده زن ديگر و شش مرد به شهادت مىرسند.(34) 2. فاطمه، دختر امام حسين عليه السلام ، زن جوان، عالم، عابد و فاضلى است كه امام حسين عليه السلام در وصف او فرمود: "امّا فى الدين فتقوم الليل كله و تصوم النهار، "فاطمه در رفتارهاى دينى چنان است كه شبها را به عبادت مى گذراند و روزها را با روزه سپرى مىكند. سخنرانى فاطمه در كوفه، مصداق با شكوهى از نهى از منكر زنان در عالم سياست است. تأثير سخنان او بر اهل كوفه چنان بود كه پس از سخنان بليغ او صداى گريه مردم بلند شد كه مىگفتند: "اى دختر پاكان، بس است، دلهاى ما را كباب كردى و سينه هاى ما را سوزاندى و آتش به جانمان افكندى". فاطمه پس از آن همواره مى كوشيد در محيط پر اختناق آن روز، رواياتى را در فضل اهل بيت عليه السلام براى مردم نقل نمايد. او اين روايات را زمانى بيان مىكند كه امام باقر عليه السلام وضع جامعه آن روز را چنين توصيف مىفرمايد: "شيعيان ما را در هر شهرى مىكشتند و هر كس را گمان مىبردند از طرفداران ماست، دست و پايش را مىبريدند يا به زندانش مىانداختند و اموالش را غارت مىكردند و خانهاش را ويران مىساختند.(35)" فاطمه رواياتى از پيامبر صلي الله عليه وآله را كه در فضائل حضرت على عليه السلام بوده، نقل مىنمايد؛ از مىگويد: پيامبر صلي الله عليه وآله در شب عرفه به ما فرمود: ان السعيد كل السعيد من احب علياً فى حياته و بعد موته، به درستى كه سعادتمندى كه به تمام سعادت دست يافته، كسى است كه على عليه السلام را در زمان حياتش و بعد از مرگش دوست داشته باشد. او از راويان حديث غدير است. او روايات ديگرى در زمينه هاى اعتقادى، اخلاقى، عبادى و سياسى از پدر (امام حسين عليه السلام )، عمو (امام حسن عليه السلام ) و برادر خود (امام سجاد عليه السلام ) نقل كرده است.اين بانو به قدرى در بيان احاديث مورد اطمينان بوده كه امام باقر عليه السلام نيز با اعتماد به احاديث او، آن را براى ديگران نقل مىنمودند. 3. از زنان ديگر خاندان بنى هاشم كه پس از واقعه كربلا، بيدارگر اذهان خفته بود مىتوان از اسماء دختر عقيل نام برد. اسماء آن گاه كه مشاهده مىنمايد وابستگان حكومتى، قتل امام حسين عليه السلام را به يكديگر تبريك مىگويند در كمال شهامت اشعارى هشدار دهنده را مى سرايد و آنان رامورد عتاب قرار مىدهد: "در روز حشر وقتى كه پيامبر صلي الله عليه وآله از شما سوءال كرد كه با عترت من چه كرديد. چه مىگوييد؟ حال آن كه اگر به شما سفارش بدرفتارى با آنان را نموده بودم، باز هم اسارت و قتل و آغشته به خون كردن، جواب آنان نبود". امام صادق عليه السلام فرمودهاند: "ما اكتحلت هاشميه و لااختضبت... خمس سنين حتى قتل عبيدالله بن زياد؛ پس از عاشورا هيچ زنى از بنى هاشم تا زمانى كه ابن زياد كشته شد، به مدت 5 سال، زينت ننمود." تمام زنان بنى هاشم با عكس العملى منسجم و همگانى نسبت به جنايات يزيد، پرچم هدايتى براى امّت درخواب فرود رفته آن ايام بودند. از فاطمه، دختر على عليه السلام نيز نقل شده است: "پس از حادثه كربلا، زنان ما نه حنا بستند و نه به چشمها سرمه كشيدند و نه آرايش نمودند تا زمانى كه مختار سر ابن زياد را از بدن جدا نمود. فرياد پيامآوران كربلا، سبب بيدارى امّت و قيامهايى عليه بنى اميه شد. مشابه اين حركت تشكيلاتى زنان بنى هاشم، واقعهاى است كه چند سال بعد تكرار شد. بعد از شهادت يحيى بن زيد، تا يك سال هر زنى در كوفه پسرى مىزاييد، نام او را يحيى مىگذاشت؛ تا بدين ترتيب با حركتى منسجم نام اين شهيد و قيام او عليه خليفه ظالم ماندگار گردد. پس ازگذشت چند سال از شهادت امام حسين عليه السلام و سستى مردم كوفه در يارى نمودن امام، حكومت استبدادى حجاج بن يوسف بر عراق و ايران آغاز گرديد و خونهاى فراوانى ريخته شد. حجاج بزرگترين لذّت را كشتار و خونريزى مىدانست. او مىگفت: "كارهايى را انجام دادهام كه هيچ كس جرأت انجام آن را ندارد.(36)" او تعداد غير قابل شمارشى از صحابه و تابعان را، به قتل رساند.(37) در زمان حكومت حجاج، بيش از هزار مرد و 000/30 زن كه نيمى از آنها مجرد بودند، در زندانهاى مختلط به صورتى وحشتناك به سر مىبردند.(38) حجاج بيش از همه، شيعيان و دوستداران على عليه السلام را مورد آزار قرار مىداد. كينه او نسبت به اهل بيت عليه السلام به ميزانى بود كه با افتخار مىگفت: "هيچ كس از قبيله ما نبوده كه به او گفته شود بر ابوتراب لعنت بفرست و او لعنت نكند و لعنت به حسن عليه السلام و حسين عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام را نيز بر آن نيفزايد." در اين دوران، بسيارى از اعتقادات خويش دست شستند و عافيت دنيا را بر سعادت اخرى ترجيح دادند و تنها اندكى، با وجود اين همه سختى، مردانه ايستادگى نمودند. 4. از جمله اين آزادگان، حره دختر حليمه سعديه بود كه وقتى حجاج درباره على عليه السلام از او سوءال كرد، در كمال شهامت و با تسلط فراوان بر آيات قرآن، در مقابل هر سوءال حجاج، با استناد به آيات، فضائل على عليه السلام را نسبت به آدم و نوح و لوط و ابراهيم و داوود و سليمان و ساير انبياى الهى عليهمالسلام بيان نمود.(39) 5. نمونه حبابه والبيه در عصر امام سجاد عليه السلام و حكومت حجاج خونريز، به حدى پير بود كه لرزش دائمى تمام بدنش را فرا گرفته بود، با اين وضع، نزد امام سجاد عليه السلام آمد تا دريابد كه آيا او امام واجب الاطاعة است يا خير، تا مبادا از خط رهبرى جدا گردد. حبابه در عصر چند امام زيسته بود و در تمامى دوران ها، سعى فراوان نمود تا امام عليه السلام را بشناسد و تابع مطلق او گردد. او كه اهميّت ولايت را به خوبى دريافته بود در زمانه تهديدهاى شديد عليه راويان احاديث مربوط به ولايت، مى كوشيد تا روشنگر اذهان گمراه باشد و احاديثى را در اين زمينه براى امّت بازگو نمايد. او روايت كرده است: "سمعت الحسين بن على عليه السلام يقول: نحن و شيعتنا على الفطرة التى بعث الله عليهما محمّداً صلى الله عليه و آل و سائر الناس منها براء"؛ شنيدم حسين بن على عليه السلام فرمود: ما و شيعيانمان بر فطرتى هستيم كه خداوند، محمّد صلي الله عليه وآله را بر آن فطرت مبعوث گرداند و ساير مردم از ما جدا مىباشند. روزى حبابه براى زيارت امام حسين عليه السلام نزد آن حضرت مىرود. حضرت از او مى پرسد: حبابه چرا كم به ديدار ما مىآيى؟ حبابه مىگويد: بيمارم. آن حضرت در حق او دعا كرد و او شفا يافت. آنگاه آن حضرت از تصرف تكوينى، انوار هدايت را بر وجود او مىتابانند "يا حبابه ليس احد على ملة ابراهيم فى هذه الامة غيرنا و غير شيعتنا و من سواهم منها براء؛ اى حبابه، در اين امّت، كسى جز ما و شيعيانمان بر ملت ابراهيم عليه السلام نيست و ساير مردم از ملت ابراهيم عليه السلام جدا مىباشند." به اين ترتيب، امام حسين عليه السلام اتصال موحّدان را در طول تاريخ بيان داشتهاند و كسى را كه تابع ولايت امام عليه السلام نباشد، جدا شده از امّت واحده معرفى مىنمايند. حبابه با فراگيرى معارف و هدايت امّت به مرحله اى از فضل رسيده بود كه امام صادق عليه السلام در مدح او فرمود: "حبابه زنى است كه وقتى مردم گروه گروه به معاويه مى پيوستند او به امام حسين عليه السلام روى آورد. حبابه زنى پرتلاش بود." حبابه در كانون خانواده خود نيز در جهت هدايت نزديكانش سعى فراوان مىنمود. او فرزندش، فاطمه را چنان تربيت كرد كه در زمره زنان فاضل و عالم و در زمره اصحاب امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام (40) قرار گرفت. امام صادق عليه السلام بيان مىكند كه چگونه حبابه نگران از گمراهى نزديكان، پسرعموى خود را نزد امام سجاد عليه السلام مىبرد تا آن حضرت بفرمايد كه آيا او اهل ولايت و تابع رهبرى و نجات يابنده است يا خير. آن حضرت به او اطمينان مىدهد كه آن مرد، تابع رهبرى و اهل نجات مىباشد.(41) 6. ام الاسود اوّلين فرد از خاندان آل اعين است كه انوار هدايت الهى را دريافت و به مذهب تشيع مشرف شد. او كه حقيقت را دريافته بود، منشأ هدايت خاندان خود گرديد تا به آن حد كه كم كم آل اعين، بزرگترين خاندان شيعه اهل بيت عليه السلام شدند. هدايتگرى اين زن سبب شد تا برادرانش: زراره، بكير، حمران، عبدالملك، عبدالرحمان، مالك، قعنب و عبدالله، به امامت امام صادق عليه السلام معتقد گردند و در زمره بهترين اصحاب آن حضرت قرار گيرند.(42) امام صادق عليه السلام در مدح زراه فرمود: "اگر زراره نبود به گمانم تمام احاديث پدرم از بين مىرفت." 7. امام كاظم عليه السلام هنگام مسافرت به عراق كه منجر به زندانى شدن و شهادت آن حضرت شد، امانات امامت و مواريث پيامبران را نزد دختر خود، ام احمد، به امانت گذاشت تا پس از شهادت آن حضرت، به امام رضا عليه السلام بسپارد. آن حضرت، ام احمد را از شهادت خويش مطلع ساختند و امام بعد از خود را نيز به او معرفى نمودند، ام احمد پس از شهادت امام كاظم عليه السلام هشتمين امام را به افراد امين و مورد اطمينان، معرفى نمود. وصيّت نامه بسيار پر اهميّتى كه امام كاظم عليه السلام نوشته و در آن، امامت امام رضا عليه السلام را پس از خود مشخص نمود، بودند، طبق بيان خود آن حضرت دو گواه داشت: امام رضا عليه السلام و ام احمد.(43) 8. سعيده از اصحاب امام كاظم عليه السلام مىباشد. امام رضا عليه السلام به فرزندش امام جواد عليه السلام فرمود: "فأما سعيدة فانها امرأة قوية الجزم فى النحل و الصواب فى دقة النظر"؛به درستى كه سعيده زنى است كه در مذهب و دين قوى مىباشد و در دقت نظر نيز به خطا نمىرود.(44) 9. تنى چند از دختران امام كاظم عليه السلام در عصر اختناق عباسيان، تلاش فراوان مىنمودند تا امّت را با حقايق آشنا سازند. فاطمه، زينب، ام كلثوم و حكيمه، دختران امام موسى بن جعفر عليه السلام ، با نسلى مواجه بودند كه به جهت خيانت اجدادشان، نسبت به فضائل على عليه السلام نادان بودند. خلفا و حكام نيز بر استمرار نادانى مردم در امر ولايت اهل بيت عليه السلام اصرار داشتند. 10. حضرت معصومه عليهاالسلام همراه زنان ديگر، به رغم تهديدهاى حكام، سخت مى كوشيدند تا رواياتى را كه بيانگر فضائل على عليه السلام بود براى مردم بيان كنند. از فاطمه، دختر امام كاظم عليه السلام و خواهرانش زينب و ام كلثوم نقل شده(45) كه ام كلثوم، دختر حضرت على عليه السلام ، گفت: آيا كلام پيامبر صلي الله عليه وآله را در روز غدير خم فراموش نموديد؛ آن گاه كه فرمود: "هر كس كه من مولاى اويم، على عليه السلام مولاى اوست"، آيا گفته پيامبر صلي الله عليه وآله را به ياد فراموشى سپردهايد كه فرمود: "يا على تو براى من چون هارون براى موسى مىباشى؟" آيا... آنان علاوه بر يادآورى فضائل على عليه السلام و تأكيد بر حقانيت شيعيان آن حضرت عليه السلام ، در فضايل ساير اهل بيت عليه السلام ، به ويژه سيد الشهداء عليه السلام ، نيز رواياتى را نقل مىنمودند تا فرهنگ عاشورا براى هميشه در اذهان زنده بماند. فشارى كه در عصر امام حسن عسكرى عليه السلام بر آن حضرت و شيعيان او وارد مىآمد، از حد فزون شده بود. در بين مسلمانان در رابطه با تولّد مهدى موعود(عج) و اين كه دوازدهمين امام يا نهمين فرزند امام حسين عليه السلام يا چهارمين فرزند امام رضا عليه السلام ... است، رواياتى مشهور بود. خليفه، جهت محو نور الهى در زمين و قطع نسل حجت خدا، مردان و زنانى را مأمور ساخته بود تا اگر از خبر تولّد فرزندى براى حضرت عسكرى عليه السلام آگاه شدند، او را نابود سازند.(46) در چنان وضعيت حساسى، چند زن، بدان مرحله از قرب نزد خدا و ولىِّ خدا رسيده بودند كه ناظر تولّد مهدى عليه السلام يا شاهد وجود مبارك او شدند، مانند حكيمه، خديجه و سوسن. ز) دوران غيبت صغرى سالهاى پس از شهادت امام حسن عسكرى عليه السلام را دوران حيرت و محنت(47) شيعيان ناميدند. از سويى، فرقه هايى گوناگونى پيدا شدند كه در رابطه با امامت، افكار متضادّى داشتند و مردم را دچار ترديد مىكردند؛ به گونهاى كه تاريخ نويسان مىگويند: مردم پس از امام حسن عسكرى عليه السلام ، بيست فرقه شدند و هر كدام بر عقيدهاى بودند.(48) از طرفى، ادعاى امامت جعفر كذّاب، بسيارى را گمراه ساخته بود و اوضاع به صورتى بود كه امام رضا عليه السلام از قبل توصيف فرموده بودند: بعد از درگذشت سوّمين فرزندم، فتنهى فراگير و طاقت فرسايى فرا مى رسد كه بسيارى از خوبان و برگزيدگان در آن فرو مىافتند.(49) شيعيان در سامرا، مكّه و مدينه، از وجود دوازدهمين حجت خدا سوءال مىنمودند، ولى راه به جايى نمىبردند. در اين موقعيت، تنها تعداد انگشت شمارى ازاصحاب حضرت مهدى عليه السلام ، مردم را هدايت مىكردند. نمونه هايى از اين موارد را ذكر مىكنيم. 1. محمّد بن عبدالله مطهر مىگويد: پس از شهادت امام عسكرى عليه السلام ، نزد حكيمه، دختر امام جواد عليه السلام رفتم، تا از ايشان در ارتباط با حجت عصر عليه السلام و آن چه سبب حيرانى مردم شده بود، سوءال كنم. ايشان به من فرمود: محمّد، بدان كه خداوند تبارك و تعالى، زمين را از حجت خويش خالى نمىگذارد. آگاه باش كه به جز امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام ، ساير ائمه عليه السلام با يكديگر نسبت برادرى نخواهند داشت و امامت از آنِ فرزند امام عسكرى عليه السلام مىباشد كه تولّد و حياتشان مخفى نگاه داشته شده است. به مطهر مىگويد كه امام حسن عسكرى عليه السلام او را قبلاً از تولّد حضرت مهدى عليه السلام ، باخبر ساخته و خودش ناظر بر زايمان نرجس عليهاالسلام بوده امام عسكرى عليه السلام با انبوهى از رنج، به او فرموده است: "عمه جان، حكيمه، بدان كه همسرم چون مادر موسى مىباشد كه فرعون در جست جوى موسى، زنان حامله را تهديد به قتل فرزندانشان مى نمود و به همين دليل، موسى آن گونه مخفيانه به دنيا آمد و غريبانه رشد نمود. عمه جان، بدان كه فرزند من نيز چون موسى مخفى به دنيا خواهد آمد و مخفى خواهد زيست. " حكيمه پس از ذكر وقايع تولّد و رشد حضرت مهدى(عج)، از آخرين روزهاى حيات امام عسكرى عليه السلام با محمّد بن عبدالله مطهر چگونه حضرت ما را از شهادت خويش باخبر ساخت و در ارتباط با وجوب اطاعت از حضرت مهدى(عج) سخن گفت و به من فرمود: "فاسمعى له و اطيعى؛" به اوامر او گوش سپار و از او اطاعت نما. حكيمه به مطهر مىگويد: "متأسفانه شيعيان پس از شهادت امام عسكرى عليه السلام راه را گم كرده، متفرق گرديدند؛ ولى آگاه باش كه من هر روز و شب، مهدى(عج) را مىبينم و او مرا از آن چه شما سوءال مىكنيد، باخبر مى سازد و من شما را مطلع مىكنم. قسم به خدا كه چه بسا من اراده مىكنم تا از او سوءالى بنمايم و او قبل از پرسش من، جواب را مىگويد و چه بسا قبل از واقع شدن امرى و طلب فهم مطلبى، اومرا آگاه مىسازد. او مرا از آمدن تو به نزدم باخبر ساخت و به من امر نمود تا تو را از حقيقت مطلع سازم.(50)" مطهر گويد: به خدا سوگند، حكيمه مرا از امورى مطلع ساخت كه هيچ كس جز خدا از آن مسائل، باخبر نبود و من متوجّه شدم كه او در كلام خويش، راستگوست. 2. خديجه، دختر ديگر امام جواد عليه السلام ، مانند خواهرش، مردمِ سرگشته را به سوى امام راهنمايى مىكرد. احمد بن ابراهيم توسط خديجه هدايت يافت و خديجه او را از حيات فرزند امام عسكرى عليه السلام باخبر ساخت. خديجه، در جواب پرسش احمد بن ابراهيم كه شيعه به چه كسى بايد پناه ببرد و از او راهنمايى بخواهد؟ فرمود: "الى الجد" ، "ام ابى محمّد"؛ به جده مادر امام عسكرى عليه السلام . احمد بن ابراهيم از اين سخن بسيار متعجّب شد و پرسيد: چگونه از كسى تبعيت نمايم كه ما را سفارش مى كند تا از زنى راهنمايى جوييم؟ حكيمه پاسخ مىدهد: چرا از اين سخن تعجب مىنمايى؟ اقتدا به امام حسين عليه السلام به نما كه به خواهرش زينب عليهاالسلام سفارش نمود و مردم حقايق را توسط حضرت زينب عليهاالسلام در مىيافتند و حضرت زينب عليهاالسلام واسطه در فيض امام سجاد عليه السلام براى امّت شد تا بدين وسيله وجود مبارك امام سجاد عليه السلام از انظار دشمنان مخفى ماند.(51) 3. جدّه يا سوسن، مادر امام عسكرى عليه السلام ، داراى فضايل فراوان بود. او كه بدان مرحله از شرافت رسيده بود تا وجودش ظرف تكوين حجت خدا وامام معصوم عليه السلام گردد، به امر حضرت مهدى عليه السلام واسطه بين امّت و امام غايب شد و مردم را به سوى حق راهنمايى فرمود. امام هادى عليه السلام در مدح سوسن فرمودند: سليل مسلول من الافات و العاهات و الارجاس و النجاس؛ او از آفات و پليدىها و آلودگىها منزه مىباشد. 4. نام زنان ديگرى كه راهنماى امّت سرگشته بودند در تاريخ ثبت شده است. زنى سبب شد محمّد بن ابراهيم بن مهزيار ـ كه پدرش از وكيلان امام عسكرى عليه السلام بوده و پس از شهادت آن حضرت عليه السلام ، مدتى در تشخيص امامت مردد بود ـ هدايت يابد و امام خويش را بشناسد.(52) زنى لاغر اندام و زرد چهره كه در سفر حج، حسن بن وجناء را كه در زير ناودان خانه خدا، سخت در حال تضرّع و دعا بوده، صدا مىزند و طبق مأموريتى كه از جانب حضرت مهدى عليه السلام داشته، به سوى خانه حضرت خديجه عليهاالسلام راهنمايى مىكند. حسن در آن جا موفق شد حضرت مهدى عليه السلام را ببيند. حضرت مهدى عليه السلام نسبت به او عناياتى مىنمايد و ادعيه گرانبهايى را به او تعليم مىدهند.(53) پيرزنى از خادمان امام عسكرى عليه السلام كه رابط بين شيعيان و امام مهدى عليه السلام بود، پس از دريافت سوءالات مردم، جوابِ حضرت مهدى عليه السلام به آنها را به مردم عرضه مىكرد.(54) عمل كرد اين بانوان با وظائف نائبان خاص حضرت مهدى عليه السلام كاملاً متفاوت بود. مسئوليت ارتباط شيعيان با امام مهدى عليه السلام تنها بر عهده چهار نائب خاص بود. زنان ديگرى نيز كوشيدند تا با انحرافات عقيدتى مبارزه نمايند و مردم را از ضلالت و گمراهى نجات دهند. كبيره كه همان ام كلثوم دختر ابوجعفر، دومين نايب خاص حضرت مهدى عليه السلام در عصر غيبت صغرى است، مىگويد: روزى در ديدار با مردم، ابى جعفر بن بسطام بر روى پاى من افتاد و ابراز خشوع فراوان نمود. علّت را جويا شدم. او گفت: اباجعفر محمّد بن على با عهد گرفتن از ما كه سرّ را فاش نسازيم، به ما گفته كه روح پيامبر صلي الله عليه وآله در پدر تو، محمّد بن عثمان و روح على عليه السلام در بدن شيخ ابوالقاسم بن روح (سومين نايب خاص حضرت مهدى(عج) و روح فاطمه در وجود تو حلول كرده است. كبيره متوجّه مىشود ابوجعفر وانمود مىكند كه عالم به اسرار است تا بدين ترتيب خود را صاحب سرّ معرفى نمايد. كبيره، وارسته از كيد شيطانىِ حب مقام، دل را مصفا و زلال به خدا سپرده، از ترس اين كه توجّه مردم به غير امام عليه السلام معطوف شود، شتابان به سوى نايب خاص حضرت مهدى عليه السلام ، شيخ ابوالقاسم بن روح، مى رود و ماجرا را به او باز مىگويد و پس از آن نيز در رفتار و گفتار خويش، از گروهى كه اعتقاد خاصى به او پيدا كرده بودند، بيزارى مىجويد.(55) اين رفتار كبيره موجب مىشود تا بطلان ادعاى ابوجعفر بر همگان روشن شود. ابوجعفر كه از وكيلان امام عليه السلام بود، به جهت مقام دوستى، عقايد خاصى چون عقيده حلول را پذيرفته، فرزندان بسطام را مىفريفت. او با بيان ادعاهاى خويش، يكى از بزرگترين بدنامى ها را براى شيعه اماميه ايجاد نموده است. اهميّت تلاش اين زنان، آن گاه آشكار مىشود كه جايگاه ولايت آنان به خوبى تبيين گردد. |
||
|
||
| هدف از خلقت انسان، رسيدن به كمال نهايى و قرب الهى است. دستيابى به اين مرتبه تنها در پرتو ولايت انسانهايى تكامل يافته ميسّر خواهد شد. رجوع به امام معصوم جهت شناخت مسير، از ابتداى ظهور اسلام در خطاب به اوّلين زن و مرد مسلمان، مطرح گرديده تا همواره سرلوحه حركت آنها قرار گيرد. امام كاظم عليه السلام به نقل از پدرش، امام صادق عليه السلام ، مىفرمايد: پيامبر صلي الله عليه وآله پس از ايمان آوردن على عليه السلام و خديجه عليهاالسلام ، به
آن دو فرمود: "ان جبرييل عندى يدعوكما الى بيعة الاسلام يقول لكما: انّ للاسلام شروطاً و هىَ الجهاد فى سبيل الله و الوقوف عند الشبهة الى الامام فانه لاشبهة عنده(56)" جبرييل شما را به بيعت اسلام مى خواند و مىگويد: اسلام شروطى دارد كه ازجمله آن شروط، جهاد در راه خدا و توقف در شبهات و رجوع به امام مىباشد؛ چون نزد امام شبهه اى وجود ندارد. خطابِ پيامبر صلي الله عليه وآله تنها به زنى به نام خديجه نيست؛ بلكه تمامى زنان مسلمان مخاطب اين كلام مىباشند. در روايات ديگر نيز لزوم ولايتِ زنان مطرح شده است؛ از جمله روايتى كه امام باقر عليه السلام در ارتباط با اهل بيت عليه السلام مىفرمايند: "هولاء الذين افترض الله مودتهم و ولايتهم على كل مسلم و مسلمه"؛ ايشان كسانى هستند كه خداوند دوستى و ولايت آنان را بر هر مرد و زن مسلمانى واجب نموده است. در روايات آمده كه مراد از اين ولايت، پذيرش ساده امامت آن نيست؛ بلكه معرفتى عظيم براى چنين ولايتى لازم مىباشد. سلمان فارسى و ابوذر غفارى به امام على عليه السلام عرض كردند: "يا اميرالموءمنين، نسئلك عن معرفتك بالنورانيه"؛ تقاضاى ادراك نورانى معرفتت را داريم. آن حضرت فرمود: "لعمرى ان ذلك الواجب على كل موءمن و موءمنة"؛ به جانم سوگند كه چنين معرفتى بر هر مرد و زن مومنى واجب مىباشد. سپس فرمود: "انا امير كل موءمن وموءمنة ممن مضى و ممن باقى"؛(57) من رهبر تمام مردان و زنان با ايمان، در همه عصرها مىباشم. |
||
|
||
| در عصر اقتدار اسلام در سراسر گيتى و هدايت مردم به دست ولى اعظم خدا، حضرت مهدى(عج)، انسان ها هر چه بيشتر مطابق فطرت و منزلت انسانى خود زندگى مىكنند و زنان به آنچنان رشدى دست مى يابند كه در خانه هاى خود، مطابق كتاب خدا و سنت پيامبر صلي الله عليه وآله ، وظايف خود را در مىيابند و به آنها عمل مىنمايند. امام باقر عليه السلام در اين رابطه مىفرمايد: "و توءتون الحكمة فى زمانه حتى ان المرأة لتقضى فى بيتها بكتاب الله تعالى و سنة
رسول الله صلي الله عليه وآله "؛(58) در زمان مهدى عليه السلام ، حكمت عطا مىشود تا اين كه زن در خانهاش مطابق كتاب خدا و سنت پيامبر صلي الله عليه وآله قضاوت خواهد كرد. آن حضرت نيز در مىفرمايد: "انّه ينادى باسم القائم و اسم ابيه حتى تسمعه العذراء فى حذرها فتحرّض اباها و اخاها على الخروج(59)؛ جبرييل به اسم قائم عليه السلام و نام پدرش ندا مىدهد تا اين كه زنان محجّبه اين ندا را در مى يابند و پدران و برادران خود را براى قيام تشويق مىنمايند." |
||
1ـ سورة بقره ،آية 148. |