بخش ششم:
تبيين پاره‏اى اصطلاحات

E در كتب ملل و نحل و عقايد، يك دسته اصطلاحات به كار رفته است كه نام مذهب يا فرقه‏اى خاص نبوده، بلكه بر دو يا چند فرقه يا مذهب كلامى اطلاق مى‏شود. در طول بحث‏هاى گذشته كمابيش با اين اصطلاحات آشنا شده‏ايم، ولى لازم است به طور جداگانه به تبيين روشن و جامع آن‏ها بپردازيم. درس‏هاى اين بخش غرض فوق را برآورده خواهد ساخت.
 

درس پنجاه و يكم :
حشويه و رافضه

١ ـ حشويه

اين كلمه به دو صورت خوانده مى‏شود: يكى بر وزن دهريه، و ديگرى بر وزن صمديه، و بر عدّه‏اى از اهل حديث اطلاق شده كه به تشبيه و تجسيم گرايش داشتند.
درباره‏ى وجه تسميه‏ى آن‏ها به اين نام چند قول است:
الف: چون معتقد به تجسيم بوده‏اند، زيرا جسم، محشوّ (تو پر) است.
ب: منسوب به حشاء، به معنى جانب و كنار يا حاشيه‏ى مجلس، چون آنان در مجلس درس حسن بصرى حاضر مى‏شدند و سخنان نادرست مى‏گفتند، وى دستور داد تا آن‏ها را در كنار و حاشيه‏ى مجلس جاى دهند.
ج: آنان در نقل احاديث و عمل به آن هيچ ضابطه‏اى را شرط نمى‏دانستند و در نتيجه مطالب نادرست را وارد احاديث اسلامى كرده‏اند. حشو به معنى كلام زايد است.
د: آنان منسوب به حشوه از قراء خراسانند.(١)
صَفَدى در كتاب «الغيث المسجم» گفته است: «در مذهب حنفيه تفكر معتزلى غلبه دارد، در مذهب شافعيه تفكر اشاعره، در مذهب مالكيه انديشه‏ى قدريه (جبريه) و در مذهب حنابله روش حشويه».(٢)

١ ـ النبراس ، ص ٤٢.
٢ ـ ضحى الاسلام، ج ٣ ، ص ٧١.

شهرستانى درباره‏ى حشويه مى‏گويد:
«عدّه‏اى از حشويه‏ى اصحاب حديث آشكارا قايل به تشبيه شده، براى خداوند اعضا و ابعاض، نزول و صعود، حركت و انتقال ثابت كردند. گذشته از اين، روايات بى اساس را به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نسبت دادند و اكثر اين روايات از يهود اقتباس شده است. و درباره‏ى قرآن بر اين عقيده بودند كه حتى حروف و اصوات و كلمات آن نيز قديم و ازلى‏اند».(١)
 

٢ ـ رافضه

رافضه از كلمه‏ى «رفض» گرفته شده كه به معنى ترك است. و در اصطلاح بر همه‏ى فرقه‏هاى شيعه، و گاهى بر گروه خاصى از آنان، و گاهى نيز بر كسانى كه محبت خاندان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را ابراز مى‏كنند، اطلاق مى‏شود.
ابو الحسن اشعرى گفته است:
«دومين گروه از شيعه، رافضيان يا اماميه‏اند كه به خاطر انكار خلافت ابوبكر و عمر، از سوى اهل سنّت بدين نام شهرت يافته‏اند. همگى بر اين باور استوارند كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر خلافت على بن ابى‏طالب عليه‏السلام به نص روشن اقرار فرموده و نيت خويش را آشكار ساخته است. پس از رحلت او بيشتر صحابه از اطاعت فرمان او سرباز زدند و به گمراهى افتادند».(٢)
همان‏گونه كه ملاحظه مى‏شود، اشعرى رافضه را گروهى از شيعيان دانسته است (اماميه). ولى اسفرايينى، اماميه را يكى از فرقه‏هاى رافضه دانسته و دو فرقه‏ى ديگر را كيسانيه و زيديه بر شمرده است.(٣)

١ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ١٠٥ - ١٠٦.
٢ ـ مقالات الاسلاميين، ترجمه‏ى مؤيدى، ص١٨.
٣ ـ التبصير في الدين، ص ٢٧.

از امام شافعى ابياتى نقل شده كه مفاد آن‏ها اين است كه هرگاه درباره‏ى فضايل على و فرزندانش سخن به ميان آيد، برخى از آن نهى كرده و آن را سخن رافضيان مى‏دانند.(١) و شهرستانى نظّام معتزلى را ـ كه در مسأله‏ى امامت طرفدار نظريه‏ى نصّ بوده است ـ متمايل به رفض دانسته است.(٢) و آنگاه كه فرزدق قصيده‏ى معروف خود را در مدح امام سجاد عليه‏السلام انشا كرد، عبد الملك مروان به او گفت: آيا تو نيز رافضى هستى؟(٣)
در هر حال كسانى كه اين اصطلاح را بر شيعه يا محبّان اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اطلاق مى‏كنند قصد نكوهش آنان را دارند. به عبارت ديگر، از نظر آنان اين اصطلاح بر خطا و انحراف دلالت مى‏كند. در پيدايش اين اصطلاح نقل مشهورى است، و آن اين است كه اين اصطلاح در جريان قيام زيد بن على پيدا شد؛ آنگاه كه مردم كوفه از او خواستند تا عقيده‏ى خود را درباره‏ى ابوبكر و عمر اظهار كند، و او از آنان به نيكى يادكرد و گفت: آنان دو صحابى جدّم پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بودند، و اكنون نيز قبر آن‏ها در كنار قبر پيامبر قرار دارد و غرض من از قيام عليه بنى اميه، گرفتن انتقام جدم حسين بن على عليهماالسلام است. در اين هنگام مردم كوفه او را رها كردند، لذا رافضه ناميده شدند.
ولى اين نقل مشهور از نظر محققان اعتبارى ندارد، زيرا ابوالفرج و ديگران اين مطلب را درباره‏ى قيام زيد و شهادت او نقل نكرده‏اند؛ تنها يادآور شده‏اند كه جمع بسيارى از مردم كوفه با او بيعت كردند، و سپس او را رها كرده، از يارى‏اش دست كشيدند.همان گونه كه پيش از اين با جدش على بن ابى طالب عليه‏السلام و حسين بن على عليهماالسلام و عموى پدرش امام حسن عليه‏السلام چنين كردند.(٤)

١ ـ اعيان الشيعة، ج ١، ص ٢١.
٢ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ٥٧.
٣ ـ امالى سيد مرتضى، ج ١، ص ٦٨، پاورقى.
٤ ـ اعيان الشيعه، ج ١، ص ٢١.

گذشته از اين، شواهد تاريخى گوياى اين است كه اصطلاح رافضه پيش از آن مطرح بوده و بركسانى كه با حكومت وقت مخالفت مى‏كردند اطلاق مى‏شده است؛ خواه شيعه باشند يا غيرشيعه. چنان‏كه معاويه اين اصطلاح را بر مروان و عدّه‏اى ديگر كه پس از جنگ جمل نزد او آمده بودند به كار برده و در نامه‏ى خود به عمرو بن عاص نوشته است: «و قد سقط الينا مروان بن الحكم في رافضة اهل البصرة ...».(١)
در احاديثى كه از امام باقر عليه‏السلام ـ كه سال‏ها قبل از قيام زيد از دنيا رفته است ـ نقل شده، اين اصطلاح به چشم مى‏خورد، چنان‏كه ابوجارود روايت كرده كه فردى به امام باقر عليه‏السلام گفت: ما (شيعه) را «رافضه» مى‏نامند. امام عليه‏السلام سه بار به او فرمود: من از رافضه‏ام و رافضه از من است (انا من الرافضة و هو مني قالها ثلاثاً).(٢)
 

پرسش‏ ها

١ ـ موارد كاربرد لفظ حشويه را بنويسيد.
٢ ـ كلام شهرستانى را درباره‏ى حشويه بنويسيد.
٣ ـ معنى كلمه‏ى رافضه را با كاربردهاى آن بيان كنيد.
٤ ـ نظريه‏ى مشهور درباره‏ى پيدايش اصطلاح رافضه چيست؟
٥ ـ نقدهاى سه گانه‏ى نظريه‏ى مزبور را بيان كنيد.

١ ـ وقعة صفين، نصر بن مزاحم، ص ٢٩.
٢ ـ بحارالانوار، ج ٦٥، ص ٩٧، حديث ٢.


درس پنجاه و دوم :
عدليه

اصطلاح عدليه بر كسانى اطلاق مى‏شود كه عدل را از اصول مذهب خود مى‏دانند، و آن‏ها عبارتند از : اماميه و معتزله، و كاربرد رايج اين اصطلاح در مقابل اشاعره است. البته همه‏ى فرقه‏هاى اسلامى به عدل الهى عقيده دارند و آن را از صفات كمال خداوند مى‏دانند. بنابراين اشاعره نيز خدا را عادل مى‏دانند، ولى علت اين كه از اماميه و عدليه ـ در مقابل اشاعره ـ به عنوان عدليه ياد مى‏شود، تفسيرهاى مختلف آنان از عدل الهى است.
 

عدليّه و تفسير عدل الهى

اماميه و معتزله، عدل الهى را بر پايه‏ى قاعده‏ى حسن و قبح عقلى تفسير مى‏كنند. از نظر آنان يك رشته افعال ـ منهاى احكام شرعى ـ حسن، و يك رشته‏ى ديگر قبيح است. و عقل انسان نيز حسن و قبح برخى از آن‏ها را درك مى‏كند. عدالت، راستگويى، وفاى به پيمان و امانت دارى از كارهاى نيكو؛ و دروغگويى، پيمان شكنى و خيانت در امانت از كارهاى ناپسند است.
بنابراين، مقصود از عدل الهى اين است كه خداوند كارهاى نيكو را انجام مى‏دهد، و از كارهاى ناپسند منزّه است. چنان‏كه شيخ مفيد گفته است: فاعل عادل و حكيم كسى است كه كار قبيح انجام نمى‏دهد، و كار واجب (پسنديده) را ترك نمى‏كند.(١) قاضى عبدالجبار معتزلى نيز گفته است: مقصود ما از اين كه خدا را عادل و حكيم مى‏ناميم اين است كه خداوند كار ناپسند انجام نمى‏دهد و كار واجب را ترك نمى‏كند، و همه‏ى افعال او پسنديده است.(٢)
اساس اين نظريه ـ پس از قرآن كريم و احاديث نبوى ـ سخنان امام على عليه‏السلام است. چنان‏كه وقتى از آن حضرت درباره‏ى معنى عدل سؤال شد، در پاسخ فرمود: «العدل ان لاتتهمه»(٣)؛ عدل اين است كه خدا را متهم نسازى، يعنى كارهاى ناروا را به او نسبت ندهى، چنان‏كه امام صادق عليه‏السلام در بيان عدل الهى فرموده است: «و اما العدل فان لاتنسب الى خالقك ما لامك عليه»(٤)؛ مقصود از اصل عدل اين است كه كارهايى را كه خداوند بشر را بر انجام آن‏ها سرزنش كرده است به او نسبت ندهى.
ابن ابى الحديد در شرح كلام امام على عليه‏السلام گفته است: «عدل دومين محور علم كلام است، و معناى آن اين است كه خداوند را به اين كار متهم نسازى كه تو را بر انجام كار ناپسند مجبور كرده، آنگاه مجازات مى‏كند، يا اين كه افراد را به انجام كارهايى كه در توانشان نيست مكلف مى‏سازد و امثال آن ...»(٥).

١ ـ النكت الاعتقادية، ص ٢٧.
٢ ـ شرح الاصول الخمسة، ص ٣٠١
٣ ـ نهج البلاغة، كلمات قصار، شماره‏ى ٤٧٠.
٤ ـ توحيد صدوق، ص ٩٦، باب معنى التوحيد والعدل.
٥ ـ شرح نهج البلاغه ، ج ٤، ص ٥٢٤

 
اشاعره و تفسير عدل الهى

در مقابل اين تفسير از عدل الهى ، تفسير اشاعره است كه به حسن و قبح عقلى معتقد نيستند. آنان نيز مى‏گويند خداوند عادل است، و كار ناروا انجام نمى‏دهد، ولى نه به اين معنا كه عدل و كار شايسته يا ناشايسته با قطع نظر از كلام و فعل خداوند حقيقت دارد، بلكه عدل و حسن از كلام يا فعل خداوند انتزاع مى‏شود، و آنچه فرض كنيم، اگر از خداوند صادر گردد حسن و عدل است. مثلاً اگر خداوند نيكوكاران را كيفر و تبهكاران را پاداش دهد، اين كار عين عدل و حسن است.
بديهى است نتيجه‏ى چنين تفسيرى، جز انكار عدل الهى چيزى نيست، و بر خلاف آيات قرآن كريم است، زيرا قرآن كريم حسن يا قبح برخى از افعال را مسلّم گرفته ، آنگاه صدور آن را براى خداوند اثبات يا نفى مى‏كند، چنان‏كه مى‏فرمايد: «هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان»(١) و نيز مى‏فرمايد: «ام نجعل المتقين كالفجّار»(٢) و آيات بسيار ديگر كه بر حسن و قبح عقلى دلالت روشن دارد.(٣)
 

كلامى از سيد مرتضى

سيد مرتضى يادآور شده است كه اصول توحيد و عدل ـ در كلام اسلامى ـ از امام على عليه‏السلام اخذ شده است و پس از او در سخنان ائمه‏ى طاهرين عليهم‏السلام به وفور يافت مى‏شود. آنگاه نمونه‏هايى از روايات را در اين باره نقل كرده است و پس از آن از عدّه‏اى از علماى غير شيعه كه درباره‏ى توحيد و عدل ـ پس از ائمه‏ى اهل البيت عليهم‏السلام ـ پيشگام بوده‏اند ياد كرده است. آنان عبارتند از : حسن بصرى (متوفاى ١١٠ ق) واصل بن عطا (متوفاى١٣١ ق) عمروبن عبيد (متوفاى ١٤٣ ق) ، ابوالهذيل علاّف (متوفاى ٢٣٥ ق) ، ابوسهل بشر بن معتمر (متوفاى ٢١٠ ق)، ابو اسحاق ابراهيم بن سيار نظّام (متوفاى ٢٣١ ق)، ابو عثمان عمروبن بحر جاحظ(متوفاى ٢٥٦ ق).(٤)

١ ـ الرحمن / ٦٠.
٢ ـ ص / ٢٨.
٣ ـ در اين باره به كتاب «القواعد الكلاميه»، ص ٦٥ ـ ٦٦، رجوع شود.
٤ ـ امالى سيد مرتضى، ج ١، ص ١٣٠ ـ ١٤٢.


پرسش‏ ها

١ ـ اصطلاح عدليه بر چه كسانى اطلاق مى‏شود؟
٢ ـ چرا اصطلاح عدليه به قايلان به حسن و قبح عقلى اختصاص يافته است؟
٣ ـ كلام امام على عليه‏السلام را در تعريف عدل الهى با سخن ابن ابى الحديد در توضيح آن بنويسيد.
٤ ـ كلام امام صادق عليه‏السلام را درباره‏ى عدل الهى بيان كنيد.
٥ ـ تفسير عدل الهى را از ديدگاه اشاعره با نقد آن بنويسيد.
٦ ـ سخن سيد مرتضى را درباره‏ى پيشوايان توحيد و عدل در كلام اسلامى بيان كنيد.


درس پنجاه و سوم:
تفويض و مفوِّضه

تفويض در لغت به معنى واگذار كردن و سپردن امرى به ديگرى است و در بحث‏هاى دينى و اعتقادى دو صورت كلى دارد:

الف: تفويض انسان به خدا.
ب: تفويض خداوند به انسان و يا موجود ديگر.
 

١ ـ تفويض انسان به خد

تفويض انسان به خداوند گاهى در معرفت و شناخت است، و گاهى در عمل و انجام دادن كارى. و حقيقت قسم اخير اين است كه انسان در كارهاى نيكى كه انجام مى‏دهد، ضمن اين كه همه‏ى تدابير ممكن و لازم را به كار مى‏بندد، تنها متكى به قدرت خداوند بوده، و قدرت و توان خود را ـ بدون توجه به قدرت الهى ـ تكيه گاه خود قرار ندهد و از خطرهاى احتمالى نهراسد. چنين باور و روحيه‏اى از صفات بسيار شايسته و از ويژگى‏هاى انسان‏هاى والا به شمار مى‏رود. چنان‏كه مؤمن آل فرعون پس از آن كه آل فرعون را نصيحت و موعظه كرد و به آنان درباره‏ى عواقب تلخ اعمالشان هشدار داد، گفت: «و افوّض امرى الى اللّه‏ ان اللّه‏ بصير بالعباد»؛(١) من كار خود را به خداوند واگذار  مى‏كنم؛ به درستى كه او از احوال بندگان خود آگاه است.

١ ـ مؤمن / ٤٤.

تفويض انسان به خدا در زمينه‏ى علم و معرفت مربوط به معانى متشابهات كلام الهى و صفات خداوند است و آن دوگونه است: يكى اين كه هرگونه بحث و تحقيق و تأويل را مردود شمارد، و راه هرگونه معرفت نسبت به معانى متشابهات يا صفات خداوندى را بر خود ببندد، و اين روش گروهى از محدثان اهل سنت و اخباريين شيعه بوده است. و در بحث‏هاى گذشته نادرستى آن را بيان كرديم.
ديگر اين كه پس از اعمال نظر و تحقيق و بيان مفاد و مدلول آيات قرآن و كلام خداوند آن را به عنوان آخرين مرتبه و تمام مراد و مقصود كلام الهى نشمارد، بلكه به محدوديت معرفت و درك خود اعتراف كرده و به اين حقيقت توجه داشته باشد كه هرگز امكان ندارد روان و انديشه‏ى‏محدود انسان حقايق و كمالات نامحدود را در خود جاى دهد.
اين معناى تفويض در عرصه‏ى معرفت، كمال عارف محسوب مى‏گردد، و از ويژگى‏هاى انسان‏هاى كامل است، چنان‏كه رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به خداوند عرضه مى‏دارد: «ما عرفناك حق معرفتك»(١)؛ يعنى معرفت ما هر اندازه كامل و عالى باشد، از نوع معرفت حق كه كمال عارف و معروف برابر باشد ـ بدان سان كه خداوند خود به ذات و صفات خود علم دارد ـ نيست. انسان‏هايى كه به اين نكته‏ى دقيق توجه دارند، همان كسانى‏اند كه قرآن كريم آنان را مخلَصين ناميده است، و از آن جا كه اثبات آنان با نفى همراه است ـ نه اثبات منهاى نفى كه مستلزم تشبيه باشد و نه نفى منهاى اثبات كه مستلزم تعطيل باشد ـ خداوند معرفت آنان را تأييد كرده، مى‏فرمايد:

 

«سبحان اللّه‏ عما يصفون الاّ عباداللّه‏ المخلصين».(٢)

 

١ ـ حديث نبوى معروف.
٢ ـ صافات / ١٥٩ ـ ١٦٠.


٢ ـ تفويض خدا به انسان

تفويض از جانب خداوند به انسان در دو مقام مطرح مى‏شود:
الف: در مقام تشريع: كه داراى چند فرض است:

* به اين معنا كه خداوند هيچ‏گونه تشريعى ندارد و انسان آزاد است كه هر عملى را بخواهد انجام دهد يا ترك كند. لازمه‏ى اين فرض انكار اصل شريعت و نبوت، و اعتقاد به آن مستلزم كفر است.
* به اين معنا كه تشريع را به عدّه‏اى از بندگان خود واگذار كرده تا آن‏ها هرگونه كه خود بخواهند احكامى را براى انسان‏ها وضع كنند، بدون اين كه مستند به وحى يا الهام يا عصمت الهى باشد. اين معنا نيز نادرست است، زيرا تشريع از مظاهر ربوبيت الهى و مخصوص خداوند است: «ان الحكم الا للّه‏ امر ان لاتعبدوا الا اياه»؛(١) «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى».(٢)
* به اين معنا كه اساس تشريع منوط به اذن و مشيت الهى است، ولى با توجه به اين كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معصوم است، و اراده‏ى او جز تجلّى اراده‏ى خداوند نيست، پروردگار متعال به دلايلى، مانند اظهار شرافت و كرامت او، تعيين برخى از احكام را به او واگذار كرده است. اين معنا هيچ محذور عقلى ندارد، و روايات بسيارى نيز بر آن دلالت مى‏كند.
* تفويض بيان احكام الهى به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اوصياى او، به گونه‏اى كه خود مصلحت مى‏دانند؛ يعنى با در نظر گرفتن ميزان درك و استعداد افراد و نيز مصالح كلى و اجتماعى. اين فرض نيز با توجه به اصل عصمت درباره‏ى پيامبر و امام هيچ محذورى ندارد، چنان‏كه از روايات نيز به دست مى‏آيد.

١ ـ يوسف / ٤٠.
٢ ـ نجم / ٣ ـ ٤.


ب: در مقام تكوين
تفويض در مقام تكوين از جانب خداوند به انسان دو صورت دارد:
١ ـ افعال اختيارى افراد را به آنان واگذار كرده است. يعنى خداوند انسان را آفريده و توانايى بر انجام فعل را نيز به او داده است، و از آن پس ديگر در تحقق فعل او دخالت ندارد، و انسان خود به طور مستقل ـ با قدرتى كه خداوند به او داده است ـ افعال خود را انجام مى‏دهد. اين معنا همان است كه قدريه و معتزله براى توجيه اختيار انسان گفته‏اند و در درس‏هاى قبل نادرستى آن بيان گرديد، و تفويض در روايت «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» ناظر به همين معناست.
٢ ـ خداوند، خلقت يا تدبير همه يا برخى از عالم را به بعضى از آفريده‏هاى خود، مانند فرشتگان، پيامبران، اوليا و اوصيا واگذار كرده است. اين معنا همان است كه غلات بدان معتقد شده‏اند. امام رضا عليه‏السلام در ردّ تفويض به اين معنا فرموده است:
من زعم ان اللّه‏ عزّوجلّ فوّض امر الخلق والرزق الى حججه : فقد قال بالتفويض والقائل بالتفويض مشرك.(١)

١ ـ عيون اخبار الرضا(ع) ص ١٢٤. درباره‏ى اقسام تفويض و بيان احكام آن‏ها از نظر دينى به بحارالانوار، ج ٢٥، ص ٦٤٧ ـ ٣٥٠ رجوع شود.

با توجه به توضيحات ياد شده، مى‏توان اقسام تفويض را اين گونه ترسيم كرد:
تفويض


        از جانب خداوند به انسان             در تكوين             تفويض قدريه و معتزله ـــ باطل
                                                                               تفويض غلات ــــــــــــــــــ باطل

                                                      در تشريع            نفى اصل شريعت و نبوت ــ باطل
                                                                               اثبات مقام تشريع به صورت مستقلّ براى پيامبر(ص) ــ باطل
                                                                               تعيين برخى از احكام شرعى با توجه به اصل عصمت ــ صحيح
                                                                               بيان احكام و معارف دينى با رعايت مصالح فردى يا كلى ــ صحيح
        از جانب انسان به خداوند             در مقام عمل ـــــــ صحيح
 

                                                      در مقام معرفت خدا و صفات او         تعطيل عقل از شناخت ـــــــ باطل
                                                                                                       اعتراف به محدوديت و نارسايى معرفت انسان  در مقايسه با كمالات وجودى خداوند ـ صحيح
 

پرسش‏ ها

١ ـ معنى درست و نادرست درباره‏ى تفويض از جانب انسان به خداوند را بيان كنيد.
٢ ـ اقسام درست و نادرست تفويض از جانب خداوند را در مقام تشريع بنويسيد.
٣ ـ اقسام درست يا نادرست تفويض از جانب خداوند به انسان در مقام معرفت را بيان كنيد.


 

درس پنجاه و چهارم:
تأويل و مؤوِّله

كلمه‏ى تأويل از اَوْل (بر وزن قول) به معنى رجوع به اصل است، و موئل (بر وزن موضع) به معنى بازگشتگاه است. بر اين اساس تأويل عبارت است از ارجاع و بازگرداندن چيزى به غايتى كه از آن مقصود است، خواه علم باشد و خواه فعل. تأويل علمى چنان‏كه در آيه‏ى كريمه‏ى «و ما يعلم تأويله الا اللّه‏ والراسخون في العلم»(١) به آن اشاره شده است، و تأويل فعلى چنان‏كه در آيه‏ى كريمه‏ى «هل ينظرون الا تأويله يوم يأتى تأويله» آمده است.(٢)
تأويل درباره‏ى آيات قرآن كريم دو گونه است: يكى تأويل متشابهات و ديگرى تأويل همه‏ى آيات. تأويل متشابهات عبارت است از ارجاع آن‏ها به محكمات. و تأويل قرآن عبارت است از مأخذ و سرچشمه‏اى كه معارف قرآن از آن نشأت يافته‏است.(٣)

١ ـ آل عمران / ٧.
٢ ـ اعراف / ٥٣.
٣ ـ التأويل من الاول و هو الرجوع؛ فتأويل المتشابه هو المرجع الذى يرجع اليه و تأويل القرآن هو المأخذ الذى يأخذ منه معارفه.(الميزان؛ ج ٣ ، ص ٢٣)

درباره‏ى اين كه مقصود از متشابه در آيات قرآن و تأويل آن چيست، اقوال بسيارى نقل شده است كه نقل و بررسى آن‏ها به رساله‏ى جداگانه‏اى نياز دارد. در هر حال معناى شايع درباره‏ى متشابه اين است كه از ظاهر لفظ و بدون قرينه مراد از آن روشن نيست، مانند آيه‏ى «و اضلّه اللّه‏ على علم» زيرا مقصود از اضلال در اين آيه بااضلال در آيه‏ى «و اضلهم السامرى» تفاوت دارد. اضلال در آيه‏ى اول ممدوح، و در آيه‏ى دوم مذموم است. و محكم آن است كه مراد آن از ظاهر لفظ و بدون قرينه روشن است، مانند «ان اللّه‏ لايظلم الناس شيئا».(١)
به عبارت ديگر در آيات متشابه معناى ظاهرى كه از كلمه به تنهايى به ذهن مى‏رسد، مراد نيست، بلكه معنى ديگرى مراد است، و آن معنا از قراين لفظى يا عقلى به دست مى‏آيد. و در عرف مفسران و متكلّمان اين كار را تأويل گويند. و كسانى كه چنين شيوه‏اى را به كار مى‏برند مؤوِّله مى‏نامند. در مقابل آنان كه روش تفويض را برگزيده و از اظهار نظر در معنا و مراد اين گونه آيات خوددارى مى‏كنند مفوِّضه نام دارند. و چنان‏كه در بحث‏هاى پيشين بيان گرديد، اماميه و معتزله و نيز اشاعره و ماتريديه و حتى سلف و اهل حديث از روش تأويل استفاده كرده‏اند.
 

شيوه‏هاى تأويل

علاّمه طباطبايى كسانى را كه از روش تأويل استفاده كرده‏اند به سه گروه تقسيم كرده، كه هر يك روش ويژه‏اى را برگزيده است:
١ ـ كسانى كه اسما و صفات خداوند را به صورت سلبى تفسير كرده‏اند، مثلاً علم را به نفى جهل، و عالم را به غير جاهل تفسير كرده‏اند. نادرستى اين شيوه روشن است، زيرا لازمه‏ى آن تعطيل ذات متعالى خداوند از صفات كمال است.
٢ ـ آنان كه آيات مربوط به اسما و صفات خدا را به هر معناى محتمل عقلى و نقلى كه با اصول مسلم دين منافات نداشته باشد تفسير كرده و آن را تأويل ناميده‏اند.
٣ ـ گروهى كه احتمالات عقلى را معتبر ندانسته و تنها به محتملات نقلى اعتماد كرده‏اند.

١ ـ مجمع البيان، ج ١ ، ص ٤٠٩.

اشكال اين دو روش اين است كه تفسير قرآن كريم بدون استناد به كلام خداوند و سنت قطعى، از قبيل تفسير به رأى است كه در قرآن و حديث از آن نهى شده است.(١)
 

روش اهل بيت عليهم‏السلام در تفسير متشابهات

روش اهل بيت عليهم‏السلام در تفسير متشابهات ارجاع آن‏ها به محكمات است و با اين ويژگى از همه‏ى روش‏هاى پيشين ممتاز مى‏گردد. اينك براى روشن شدن اين مطلب نمونه‏اى را يادآور مى‏شويم: از امام صادق عليه‏السلام در باره‏ى معنى آيه‏ى «الرحمن على العرش استوى» سؤال شد و امام عليه‏السلام در پاسخ فرمود: ما وجود عرش را براى خداوند اثبات مى‏كنيم و به استواء او به عرش نيز قايليم، زيرا اين مطلب در قرآن كريم وارد شده است و چنين نيست كه عرش حامل خداوند باشد، بلكه اين خداوند است كه عرش را حفظ مى‏كند. و نيز عرش، خداوند را در بر نگرفته است و خداوند به آن احتياج ندارد، حقيقت عرش همان است كه در آيه‏ى ديگر فرموده است: «وسع كرسيه السموات و الارض».(٢)

١ ـ الميزان، ج ١٤ ، ص ١٣٢ ـ ١٣٣.
٢ ـ توحيد صدوق، باب الرد على الزنادقة، حديث ١.

 
روش تبعيض

در اين جا روش ديگرى نيز نقل شده است كه ميان آيات مربوط به صفات خداوند و آيات مربوط به افعال الهى فرق نهاده است. در قسم نخست، روش تأويل را به كار گرفته و در قسم دوم، مفاد و مدلول ظاهرى آيات را أخذ كرده است. بنابراين صفاتى چون: سمع، بصر، رضا، أسف و مانند آن را تأويل كرده، و عرش ، كرسى، لوح و قلم را تأويل نكرده‏اند.
ولى اين دوگانگى، دليل استوارى ندارد، زيرا همان ملاكى كه در لزوم تأويل قسم اول وجود دارد، يعنى لزوم جسمانيت و احتياج، درباره‏ى قسم اخير نيز موجود است.
فخرالدين رازى در دفاع از روش آنان گفته است: گشودن باب تأويل در اين امور موجب بازشدن باب تأويل در همه‏ى معارف و احكام دينى بدان صورت كه باطنيه به كار برده‏اند، خواهد شد.
ولى قياس اين دو به يكديگر مع الفارق است، به ويژه هرگاه در تأويل متشابهات به شيوه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام عمل كرده و متشابهات را به محكمات ارجاع دهيم.(١)
 

پرسش‏ ها

١ ـ تعريف تأويل را با اقسام آن بنويسيد.
٢ ـ مقصود از متشابه و محكم چيست؟
٣ ـ چه مذاهب و فرقى از روش تأويل استفاده كرده‏اند؟
٤ ـ شيوه‏هاى سه گانه‏ى تأويل را با نقد آن بنويسيد.
٥ ـ روش اهل بيت عليهم‏السلام را در تفسير متشابهات با ذكر مثال بنويسيد.
٦ ـ روش تبعيض در تأويل را با نقد آن بيان كنيد.

١ ـ الميزان، ج ١٤ ، ص ١٣٠ ـ ١٣٢.


درس پنجاه و پنجم :
صفاتيه و معطِّله

موضوع بحث

اصطلاح صفاتيه درباره‏ى كسانى به كار مى‏رود كه معتقد به صفات زايد بر ذات براى خداوندند.
موضوع اين بحث صفات ذاتيه است، يعنى صفاتى كه در انتزاع آن‏ها از ذات و حمل آن‏ها بر ذات تنها ملاحظه‏ى ذات كافى است، و به ملاحظه‏ى فعل الهى نيازى نيست، كه اگر چنين باشد، صفت را صفت فعل گويند. مثلاً حيات از صفات ذات، و بخشش از صفات فعل است. علم و قدرت از صفات ذات، و آفريدگارى و توبه پذيرى از صفات فعل است. درباره‏ى چگونگى تحقق صفات ذات چند فرض مطرح است:
١ ـ عينيت مفهومى، يعنى مفاهيم صفات با يكديگر و با ذات عينيت داشته و هيچ‏گونه مغايرتى در بين نيست، چنان‏كه مثلاً علم و دانايى دو لفظ اند كه بيش از يك معنا ندارند و در مصداق نيز وحدت و عينيت دارند.
٢ ـ عينيت مصداقى و مغايرت مفهومى، يعنى گرچه مفاهيم صفات با يكديگر و با ذات مغايرت دارند، از نظر مصداق عين يكديگرند. چنان‏كه مثلاً واقعيت مفاهيم علم، عالم و معلوم ـ در علم حضورى انسان به ذات خود ـ چنين است.
٣ ـ مغايرت مفهومى و مصداقى، يعنى هم مفاهيم صفات با يكديگر و با ذات مغايرت دارند و هم از نظر مصداق هريك ما بازاء جداگانه‏اى دارد، گرچه در يك شى‏ء اجتماع مى‏كنند، چنان‏كه ما بازاء مفاهيم نفس، قدرت و علم به اشيا در انسان متعدد و متفاوت است و بدين جهت از يكديگر قابل تفكيك‏اند. مانند انسان دانا و ناتوان، يا انسان‏توانا و نادان يا انسان ناتوان و نادان، هر چند همگى دريك چيز اجتماع مى‏كنند و به اصطلاح وحدت عددى دارند.البته وحدت به معنى بسيط‏بودن،يعنى‏وحدت‏حقه ندارند.
براى قسم اخير دو صورت قابل فرض است: يكى مغايرت و ازليت، يعنى صفات هم زايد بر ذات‏اند و هم ازلى و قديمند، و ديگرى مغايرت و حدوث، كه صفات زايد بر ذات و حادثند.
 

عقايد و آر

از فرض‏هاى ياد شده، نادرستى فرض نخست جاى ترديد نيست، و قايلى هم براى آن يافت نشده است.
فرض دوم مورد قبول متكلّمان اماميه و اكثريت معتزله است، فرض سوم (زيادت و ازليت) مورد قبول اشاعره و ماتريديه است و فرض چهارم (زيادت و حدوث) مورد اعتقاد برخى از اهل الحديث و مشبِّهه است.
از قول به عينيّت صفات با ذات و نفى زيادت آن‏ها بر ذات، به تعطيل ياد شده و قايلان آن معطِّله ناميده مى‏شوند. و در كتاب‏هاى كلامى و ملل و نحل معمولاً از معتزله به عنوان قايلان به تعطيل و معطِّله ياد شده است، و قايلان زيادت صفات بر ذات صفاتيه ناميده مى‏شوند، چنان‏كه شهرستانى گفته است: «و لما كانت المعتزلة ينفون الصفات والسلف يثبتون، سمى السلف صفاتية والمعتزلة معطلة».(١)

١ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ٩٢.

وى در جاى ديگر، يادآور شده است كه ابوالحسن اشعرى به دفاع از عقايد سلف پرداخت و از آن پس اسم صفاتيه به اشعريه تغيير كرد، چنان‏كه گفته است: «و انحاز الاشعرى الى هذه الطائفة فأيد مقالتهم بمناهج كلامية و صار ذلك مذهبا لاهل السنة والجماعة و انتقلت سمة الصفاتية الى الاشعرية». آنگاه درباره‏ى اطلاق صفاتيه بر مشبِّهه و كرّاميه گفته است: «و لما كانت المشبّهة والكرّامية من مثبتى الصفات عددناهم فرقتين من جملة الصفاتية».(١)
 

فرضيه‏ى نيابت و تعطيل

همان گونه كه يادآور شديم، از نظريه‏ى نفى زيادت صفات ذاتى بر ذات به عنوان تعطيل ياد شده است. ولى اين نامگذارى درست نيست، زيرا مقصود از تعطيل انكار اصل صفات است، نه انكار زيادت آن‏ها، چرا كه كسانى كه اين اصطلاح را درباره‏ى معتزله يا ديگران به كار مى‏برند، قصد مذمّت و نكوهش آن‏ها را دارند، واين غرض با انكار اصل صفات برآورده مى‏شود، نه انكار زيادت صفات بر ذات، زيرا در اين صورت وجود صفات كمال از خداوند نفى نشده است تا مايه‏ى نكوهش باشد.
بدين جهت است كه نظريه‏ى عينيت يا انكار زيادت را گاهى تحت عنوان نيابت ذات از صفات بيان كرده و آن را اين گونه تفسير مى‏كنند كه ذات گرچه فاقد صفات كماليه‏ى ذاتيه است، اثر و نتيجه‏ى آن‏ها را دارد. مثلاً صفت علم موجود نيست، ولى خداوند عالم است؛ صفت قدرت موجود نيست، ولى فعل خداوند قدرتمندانه است و ...

١ ـ همان ، ص ٩٣.

ولى چنين نسبتى به معتزله يا به عموم منكران زيادت صفات بر ذات كاملاً بى اساس است. آنان در اين مسأله همانند اماميه و حكماى اسلامى مى‏انديشند، و درعين اثبات صفات كمال براى خداوند، زيادت صفات ذاتيه بر ذات را منكرند، زيرا زيادت، مستلزم تعدد قدما و نيز راه يافتن تركيب در ذات الهى است. و اگر به فرض، ظاهر كلام برخى از آنان موهم انكار اصل صفات باشد، با توجه به مجموع نظريات آنان بايد آن را به انكار زيادت صفات بر ذات تفسير كرد، چنان‏كه در اين جمله از امام على عليه‏السلام كه فرمود: «و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه» جاى هيچ‏گونه ترديدى نيست كه مقصود امام نفى صفات زايد بر ذات است، نه نفى اصل صفات، چرا كه اثبات صفات كمال براى خداوند در سخنان ديگر امام على عليه‏السلام بيش از حدّ تواتر است.
شهرستانى آنجا كه عقايد عمومى معتزله را بيان كرده، گفته است: «قالوا: هو عالم بذاته، قادر بذاته، حى بذاته، لابعلم و قدرة و حياة هى صفات قديمة و معان قائمة به»؛(١) معتزله گفتند: خداوند به ذات خود قادر، حى و عالم است، نه به واسطه‏ى علم و قدرت و حيات به عنوان صفات قديمه و معانى قايم به ذات او.
شيخ مفيد پس از نقل نظريه‏ى اماميه درباره‏ى عينيت صفات ذاتى خداوند با ذات او، و نفى صفات زايد بر ذات ـ آن گونه كه صفاتيه و مشبِّهه مى‏گويند ـ يادآور شده است كه اين نظريه مورد قبول معتزله، جز ابوهاشم، است.(٢)
از اينجا مى‏توان به نادرستى سخن بغدادى پى برد، آن جا كه درباره‏ى نظريه‏ى معتزله چنين گفته است: يكى از عقايد عمومى معتزله اين است كه همگى آن‏ها صفات ازليه را انكار كرده و گفته‏اند: خداوند، علم، قدرت، حيات، و هيچ صفت ازلى ديگرى ندارد.(٣)

١ ـ ملل و نحل، ج ١ ص ٤٤.
٢ ـ اوائل المقالات ، ص٥٧
٣ ـ الفرق بين الفرق، ص ١١٤.


پرسش‏ ها

١ ـ موضوع بحث را درباره‏ى دو اصطلاح صفاتيه و معطله بنويسيد.
٢ ـ عقايد و آرا در بحث مزبور را بيان كنيد.
٣ ـ كاربرد اصطلاح معطِّله و صفاتيه را با نقل كلام شهرستانى توضيح دهيد.
٤ ـ فرضيه‏ى نيابت ذات از صفات چيست و به چه كسانى نسبت داده شده است؟
٥ ـ نسبت فرضيه‏ى نيابت و تعطيل به معتزله را نقد كنيد.


درس پنجاه و ششم:
مشبِّهه و مجسِّمه


الف: مشبِّهه

نويسندگان ملل و نحل از گروهى از مسلمانان به عنوان مشبِّهه و مجسّمه ياد كرده‏اند. نفوذ عقايد پيروان اديان و مذاهب ديگر در دنياى اسلام، پس از تلاقى و برخورد امت اسلامى با ملل مختلف، در پيدايش چنين عقيده‏اى، و لااقل در توسعه‏ى آن، مؤثر بوده است، ولى نبايد اين مطلب را ناديده گرفت كه آيات متشابه درباره‏ى صفات خداوند زمينه‏ساز آن بوده است، زيرا در اين آيات، صفاتى براى خداوند ثابت شده است كه مفاد ظاهرى و ابتدايى آن همان تشبيه و تجسيم است.

ابن خلدون (متوفاى ٨٠٨ ه.ق) دراين باره سخن گويايى دارد كه يادآور مى‏شويم:
در قرآن كريم درباره‏ى صفات خداوند دو دسته آيات وجود دارد:
الف: آياتى كه بر تنزيه خداوند از صفات اجسام دلالت دارد.
ب: آياتى كه ظاهر آن‏ها موهم تشبيه است.

اكثر صحابه و تابعين دسته‏ى اول را گرفته و درباره‏ى دسته‏ى دوم سكوت كردند و متعرض بحث درباره‏ى معناى آن‏ها نشدند، زيرا ممكن است غرض از آن‏ها امتحان و آزمايش افراد باشد، نه فهم معنا و مراد آن‏ها، ولى عدّه‏اى به ظاهر آيات متشابه تمسك كرده، گرفتار تشبيه شدند. برخى از آن‏ها به تشبيه در ذات گراييده و براى خدا دست، پا و صورت ثابت كردند و در نتيجه گرفتار تجسيم آشكار شدند؛ آنگاه براى رهايى از پيامدهاى نادرست اين عقيده گفتند: او جسم است، نه مانند ساير جسم‏ها. ولى اين سخن از دو صورت بيرون نيست، يا مقصود، معناى معروف جسم است، در اين صورت صدر و ذيل آن متناقض خواهد بود. و يا مقصود معناى ديگرى است، در اين صورت در حقيقت قايل به تنزيه، شده‏اند نه تشبيه، و نزاع در اين خواهد بود كه آيا به كار بردن لفظ جسم به معناى غير معروف آن بر خدا جايز است يا نه؟
و گروهى از آنان به تشبيه در صفات قايل شدند و براى خداوند جهت و استواء و نزول و صدا و حرف و مانند آن اثبات كردند، و چون اين صفات نيز مستلزم تجسيم است، براى رهايى از پيامدهاى نادرست آن گفتند: خداوند جهت دارد، ولى نه مانند جهات اجسام؛ صدا دارد نه مانند ساير صداها و ...، ولى همان اشكالى كه بر قول پيشين وارد شد، براين قول نيز وارد خواهد بود.(١)
 

مشركان عصر رسالت و تشبيه

قرآن كريم نمونه‏هايى از عقايد تشبيه آلود مشركان عصر رسالت را بازگو كرده و يادآور شده است كه آنان خداوند را داراى فرزند، و فرشتگان را دختران خدا مى‏پنداشتند، چنان‏كه براى جن پيوند خويشاوندى با خدا معتقد بودند.
آنگاه اين عقايد را ـ كه همگى مستلزم جسمانيت براى خداوند است ـ مردود دانسته، بر منزّه بودن او از صفاتى كه مستلزم تشبيه و تجسيم است تأكيد مى‏كند، چنان‏كه مى‏فرمايد:
«و جعلوا بينه و بين الجنة نسباً سبحان اللّه‏ عما يصفون».(٢)

١ ـ مقدمه ابن خلدون، ص ٤٦٣ ـ ٤٦٤.
٢ ـ صافات / ١٥٨ ـ ١٥٩.

«الا انهم من افكهم ليقولون ولد اللّه‏ وانهم لكاذبون...»(١)
«و قالوا اتخذ اللّه‏ ولدا سبحانه له ما في السموات و الارض...»(٢)
 

حشويه و تشبيه

پيش از اين درباره‏ى حشويه و اين كه آنان به تشبيه و تجسيم گرايش داشته اند، بحث شد. و شهرستانى دراين‏باره گفته است: آنان احاديثى دروغين را در اين باره وارد احاديث اسلامى كردند كه اكثر آن‏ها از يهود گرفته شده است، چرا كه تشبيه جزء طبيعت مذهب آنان است ، تا آنجا كه گفته اند: خداوند بر توفان نوح به اندازه‏اى گريه كرد كه به چشم درد مبتلا شد، و فرشتگان او را عيادت كردند. مشبِّهه از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت كرده‏اند كه فرمود: خداوند دست خود را ميان دو كتف من گذاشت و من اثر سردى انگشتان او را احساس كردم.(٣)
 

نسبت تشبيه و تجسيم به بزرگان شيعه

در كتب ملل و نحل به برخى از بزرگان شيعه، مانند هشام بن حكم، هشام بن سالم، مؤمن الطاق و ...نسبت داده شده كه آنان قايل به تشبيه و تجسيم بوده‏اند. گويا نخستين فردى كه اين نسبت را نقل كرده ابوالحسن اشعرى در كتاب مقالات الاسلاميين است و پس از وى بغدادى و شهرستانى و ديگران نيز همان نسبت‏ها را تكرار كرده‏اند.(٤)

١ ـ زخرف / ٨١ ـ ٨٢.
٢ ـ بقرة / ١١٦.
٣ ـ ملل و نحل، ج ١ ، ص ١٠٦.
٤ ـ مقالات الاسلاميين، ترجمه‏ى مؤيدى ص ٢٣ ـ ٢٤ و الفرق بين الفرق ، ص ٦٥ ـ ٧٠.

البته شهرستانى در پاره‏اى از سخنان خود آن را نقد كرده است. وى درباره‏ى هشام بن حكم مى‏گويد:
«و هذا هشام بن الحكم صاحب غور في الاصول، لايجوز ان يغفل عن الزاماته على المعتزلة، فان الرجل و راء ما يلزم به على الخصم و دون مايظهره من التشبيه»؛(١) حاصل اين عبارت اين است كه هشام بن حكم در اصول عقايد انديشه‏اى عميق داشته و در مجادلات خود با معتزله گاهى براى الزام آنان مطالبى را اظهار كرده است كه نبايد آن‏ها را از عقايد او به حساب آورد.
وى درباره‏ى ابوجعفر مؤمن الطاق گفته است: «هو تلميذ الباقر محمد بن على بن الحسين عليهم‏السلام و افضى اليه اسراراً من احواله و علومه، و ما يحكى عنه من التشبيه فهو غير صحيح»؛(٢) مؤمن الطاق شاگرد حضرت باقر عليه‏السلام بود، آن حضرت اسرارى از علوم خود را به وى آموخت وآنچه درباره‏ى تشبيه از او نقل شده صحيح نيست.
وقتى نسبت تشبيه به مؤمن الطاق، به اين دليل كه وى از شاگردان امام باقر عليه‏السلام بوده، درست نيست، به همين دليل نسبت تشبيه به ساير شاگردان ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام نيز نادرست خواهد بود.
شگفت اين جاست كه شهرستانى در جاى ديگر عقيده به تشبيه را در اصل از عقايد شيعه دانسته است كه بعدها در اهل سنت نيز راه يافت و شيعه به تدريج به مذهب معتزله روى آورد و عقيده‏ى تشبيه را رها كرد.(٣)
شكى نيست كه شيعه عقايد خود را از ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام گرفته، و آنان بيش از همه با تشبيه و تجسيم مخالفت و مبارزه كرده‏اند. كافى است در اين باره به كتاب التوحيد شيخ صدوق رجوع شود تا صدق اين مدعا روشن گردد.
شيخ مفيد در ردّ اين نسبت گفته است : «اما القول بنفي التشبيه فهو اكثر من ان يحصى من الرواية عن آل محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فكيف يكون قد أخذنا ذلك عن المعتزلة»؛(٤) سخن درباره‏ى نفى تشبيه در روايات اهل بيت عليهم‏السلام بيش از آن است كه به شمارش در آيد. پس چگونه ما اين عقيده را از معتزله گرفته‏ايم!

١ ـ ملل و نحل، ج ١ ، ص ١٨٥.
٢ ـ مدرك قبل، ص ١٨٦.
٣ ـ همان، ص ١٧٣.
٤ ـ الفصول المختارة، داورى، ص ٢٨٥.


پرسش‏ ها

١ ـ سخن ابن خلدون را درباره‏ى پيدايش تشبيه و تجسيم در ميان مسلمانان بيان كنيد.
٢ ـ عقيده‏ى مشركان عصر رسالت را درباره‏ى تشبيه، با استناد به آيات قرآن بنويسيد.
٣ ـ اعتقاد حشويه را درباره‏ى تشبيه بيان كنيد.
٤ ـ نسبت تشبيه و تجسيم به بزرگان شيعه را با نقد آن بنويسيد.
٥ ـ توضيح و نقد نظريه‏اى كه تشبيه را يك عقيده‏ى شيعى دانسته، بنويسيد.


درس پنجاه و هفتم:
تفضيلية و وعيديه

اين دو اصطلاح مربوط به مسأله‏ى عقوبت و كيفر است. متكلّمان اسلامى درباره‏ى اين كه كافران و مشركان مستوجب عقاب بوده و مخلّد در دوزخ خواهند بود، اتفاق نظر دارند، ولى درباره‏ى مؤمنانى كه گناه كبيره انجام داده و بدون توبه از دنيا رفته‏اند، اختلاف نظر دارند. شيعه واهل سنت برآنند كه اين گروه ممكن است مورد شفاعت قرار گرفته و عفو الهى شامل حال آنان گردد و وارد دوزخ نشوند، واگر به دوزخ برده شوند، مخلد در عذاب نبوده و سرانجام از آن نجات خواهند يافت. از آنجا كه اين گروه به شمول فضل و رحمت خداوند در حق گنهكاران معتقدند، «تفضيليه» ناميده شده‏اند.
در مقابل آنان خوارج و معتزله‏اند كه عقوبت مرتكبان كبيره را حتمى دانسته و شفاعت را شامل حال آن‏ها نمى‏دانند و گذشته از اين به عقوبت هميشگى در حق آنان معتقدند.
خواجه نصيرالدين طوسى در اين باره چنين گفته است: «اختلفوا في الوفاء بالوعيد فقالت التفضيلية: ليس ذلك بواجب، لانه حق اللّه‏ تعالى، و قالت الوعيدية بوجوبه لئلا يصير الوعيد كذبا»؛(١) متكلّمان درباره‏ى عملى كردن وعيد اختلاف كرده‏اند؛ تفضيليه معتقدند  عمل به آن واجب نيست، زيرا وعيد حق خداوند است و گذشتن از حق جايز است و وعيديه عمل به آن را واجب دانسته‏اند تا اخبار به وعيد دروغ نباشد.

١ ـ قواعد العقائد، ص ١٣١.

و در جاى ديگر گفته‏است: متكلّمان درباره‏ى اين كه مؤمن صالح وارد بهشت شده و مخلّد در آن خواهد بود و اين كه كافر اهل دوزخ و مخلّد در آن خواهد بود، اتفاق نظر دارند، ولى درباره‏ى مؤمنى كه اعمال صالح را به اعمال ناصالح در آميخته است اختلاف كرده‏اند؛ تفضيليه از اهل سنت و ديگران معتقدند: چه بسا خداوند به رحمت خود يا شفاعت پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن‏ها را ببخشد، در غير اين صورت وارد دوزخ خواهند شد. و پس از مدتى عذاب او قطع گرديده وارد بهشت شده و مخلّد در آن خواهد بود، ولى وعيديه از معتزله (و ديگران) معتقدند هرگاه مرتكب گناه كبيره بدون توبه از دنيا برود، هميشه در عذاب خواهد بود.(١)

١ ـ همان، ص ١٤٩.

 
يادآورى‏ ها

١ ـ خوارج و معتزله در حتمى بودن عقوبت مرتكبان كباير و خلود آنان در عذاب اتفاق نظر دارند، ولى تفاوت آنان در اين است كه خوارج مرتكب كبيره را كافر و مشرك مى‏دانند و در نتيجه حكم عقاب كافران شامل آنان خواهد شد، و معتزله مرتكب كبيره را نه كافر مى‏دانند و نه مؤمن، بلكه فاسق دانسته و فسق را واسطه‏ى ميان ايمان وكفر انگاشته‏اند (منزلة بين المنزلتين).
به عبارت ديگر، خوارج در اين كه حكم به حتمى بودن عقاب و خلود در آن مخصوص كافران است با تفضيلية همراهند و اختلاف آن‏ها در موضوع است؛ يعنى اين كه مرتكب كبيره مشرك و كافر است. ولى اختلاف معتزله با تفضيليه در حكم است، زيرا آنان مرتكب كبيره را كافر و مشرك نمى‏دانند و در عين حال حكم كافران و مشركان را شامل حال مرتكبان كباير مى‏دانند.
٢ ـ دليل عقلى معتزله بر وجوب عمل به وعيد كه عمل نكردن آن را مستلزم كذب در اخبار به وعيد دانسته‏اند، نادرست است، زيرا حقيقت وعده و وعيد از مقوله‏ى اخبار نيست، بلكه از مقوله‏ى انشا است، هرچند ظاهر آن به صورت اخبار باشد. حقيقت وعده انشا و اعتبار حق است براى ديگرى، و حقيقت وعيد، انشا و اعتبار حق است براى خود و بر ضدّ ديگرى. و از نظر عقل، عمل به وعده، چون حق ديگرى است، واجب است، ولى عمل به وعيد، چون حق خويش است، واجب نيست، زيرا از نظر عقل چشم پوشى از حق خود بر ديگرى جايز است. بنابراين قياس وعده به وعيد از جهت ياد شده قياس مع الفارق است.
٣ ـ در برخى از آيات درباره‏ى پاره‏اى از گناهان كبيره، مانند قتل عمدى مؤمن، خلود در عذاب وارد شده است. از نظر تفضيليه خلود در اين آيات كنايه از طولانى بودن عذاب است واين نوعى تأويل است كه با توجه به دلايل عقلى و نقلى درباره‏ى اختصاص داشتن خلود در عذاب به كافران و مشركان، بايد آن را پذيرفت.
٤ ـ حكم به حتميت عذاب يا خلود در عذاب درباره‏ى كافران و مشركان درباره‏ى كسانى است كه از روى علم و عمد توحيد يا نبوت را انكار كرده و يا جاهل مقصّرند، ولى منكرانى كه انكارشان از روى علم و عمد نباشد، چه بسا در زمره‏ى مستضعفان و «مُرجَون لامراللّه‏» باشند. استاد مطهرى در اين باره چنين گفته است: آيات و رواياتى كه دلالت مى‏كند اعمال منكران نبوت يا امامت مقبول نيست، ناظر به آن است كه آن انكارها از روى عناد و لجاج و تعصّب باشد. اما انكارهايى كه صرفاً عدم اعتراف است و منشأ عدم اعتراف هم قصور است نه تقصير، مورد نظر آيات و روايات نيست. اين‏گونه منكران از نظر قرآن كريم، مستضعف و «مرجون لامر اللّه‏» به شمار مى‏روند.(١)
 

پرسش‏ ها

١ ـ تفضيليه و وعيديه به چه كسانى گفته مى‏شود؟ وجه تسميه‏ى آنان را بنويسيد.
٢ ـ كلام محقق طوسى را درباره‏ى تفضيليه و وعيديه بيان كنيد.
٣ ـ تفاوت خوارج و معتزله را درباره‏ى حتميت عذاب مرتكبان كباير و خلود آنان در عذاب بنويسيد.
٤ ـ دليل عقلى معتزله بر وجوب عمل به وعيد را با نقد آن بنويسيد.
٥ ـ نظر تفضيليه را درباره‏ى آيات مربوط به خلود مرتكبان برخى از كباير بيان كنيد.
٦ ـ كلام استاد مطهرى را درباره‏ى كافران و مشركان قاصر و غير معاند بنويسيد.

١ ـ عدل الهى، ص ٤٢٦.