بخش پنجم:
فرقه‏هايى از غلات

درس چهل و چهارم:
غلو و غاليان

در دنياى اسلام فرقه‏هايى پديد آمده‏اند كه درباره‏ى پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام راه غلو را پيموده و علماى اسلامى ـ اعم از شيعه و اهل سنت ـ آنان را مرتد و كافر دانسته‏اند. مؤلف كتاب «الفرق بين الفرق» باب جداگانه‏اى از كتاب خود را به غاليان اختصاص داده و گفته است: «باب چهارم از ابواب اين كتاب در بيان فرقه‏هايى است كه به اسلام نسبت داده شده‏اند، ولى در واقع از امت اسلامى نيستند»؛ آنگاه بيست فرقه از آنان را نام برده است.(١) اسفرايينى نيز باب سيزدهم از كتاب خود را به ذكر فرقه‏هاى غلات اختصاص داده است.(٢)
فرقه‏هايى كه در اين دو كتاب، و نظاير آن آمده، منقرض شده‏اند، و بيان تاريخ و سرگذشت آنان فايده‏ى چندانى نخواهد داشت، ولى لازم است ويژگى‏هاى كلى غلو و غاليان و موضع ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام و علماى شيعه را درباره‏ى آن‏ها يادآور شويم؛ آنگاه به معرفى برخى از فرقه‏هايى كه هم‏اكنون در جهان اسلام يا ممالك ديگر وجود دارند و از غلات به‏شمار مى‏روند بپردازيم.

١ ـ الفرق بين الفرق، ص ٢٣٠ ـ ٢٣٣.
٢ ـ التبصير في الدين، ص ١٢٣.

 

غلو چيست؟

شيخ مفيد در تعريف غلو چنين گفته است:
«غلو در لغت گذشتن از حد و خارج شدن از اعتدال است. خداوند متعال نصارى را از غلو درباره‏ى حضرت مسيح نهى كرده و مى‏فرمايد: «يا اهل الكتاب لا تغلوا في دينكم ولا تقولوا على اللّه‏ الاّ الحق».(١)
آنگاه درباره‏ى غلات و مفوّضه چنين گفته است:
«غلات گروهى از متظاهرين به اسلامند كه اميرالمؤمنين و امامان و فرزندان او را به الوهيّت و نبوت توصيف كردند، و در حق آنان از حدّ اعتدال تجاوز كردند، و مفوّضه عدّه‏اى از غلات‏اند، و تفاوت آن‏ها با غلات در اين است كه ائمه را حادث و مخلوق دانسته و گفته‏اند خداوند آنان را آفريده و امر خلق را به آن‏ها تفويض كرده است».(٢)
علامه مجلسى مظاهر غلو را در اعتقاد به امور زير برشمرده است:

١ ـ الوهيت پيامبر و ائمه‏ى طاهرين عليهم‏السلام .
٢ ـ در معبوديت يا خالقيت و رازقيت شريك خدايند.
٣ ـ حلول خداوند در آن‏ها يا اتحاد خداوند با آنان.
٤ ـ آنان بدون وحى و الهام الهى، از غيب آگاهند.
٥ ـ نبوت درباره‏ى ائمّه‏ى طاهرين عليهم‏السلام .
٦ ـ تناسخ ارواح ائمه در بدن‏هاى يكديگر.
٧ ـ با معرفت آنان، اطاعت خداوند و ترك معصيت الهى لازم نيست.(٣)

١ ـ نساء / ١٧١.
٢ ـ تصحيح الاعتقاد، ص ١٠٩.
٣ ـ بحارالانوار، ج ٢٥، ص ٣٤٦.

 
موضع ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام درباره‏ى غاليان

امامان شيعه با شديدترين وجه غلو را مردود دانسته و غاليان را نكوهش و تكفير كرده‏اند. علاّمه‏ى مجلسى حدود صد روايت از آنان را در اين باره در كتاب بحارالانوار نقل كرده است كه سه نمونه را يادآور مى‏شويم:
الف: امام‏على عليه‏السلام فرموده است:

اللّهم اني برى‏ءٌ من الغلاة كبراءة عيسى بن مريم من النصارى، اللّهم اخذلهم ابداً ولا تنصر منهم احداً.(١)
خداوندا! من از غلات بيزارى مى‏جويم، همان‏گونه كه عيسى بن مريم از نصارى بيزارى جست. خدايا آنان را خوار گردان، و هيچ يك از آن‏ها را يارى مكن.

ب: امام‏صادق عليه‏السلام فرموده است:

احذروا على شبابكم الغلاة لا يفسدوهم فانّ الغلاة شرّ خلق اللّه‏، يصغّرون عظمة اللّه‏ ويدّعون الربوبية لعباد اللّه‏.(٢)
بر جوانان خود از خطر غلات برحذر باشيد، مبادا عقيده‏ى آنان را تباه سازند، زيرا غلات بدترين خلق خدايند؛ عظمت خدا را كوچك نشان داده و براى بندگان خدا دعوى ربوبيت مى‏كنند.

ج: در جاى ديگر از معاشرت با غلات نهى كرده و فرموده است:

لا تقاعدوهم ولا تؤاكلوهم ولا تشاربوهم ولا تصافحوهم و لا تؤارثوهم.(٣)

 

علماى اماميه و تكفير غلات

علماى اماميه نيز با شدّت غلات را نكوهش و تكفير كرده‏اند. شيخ صدوق در اين‏باره مى‏گويد:
«اعتقاد ما درباره‏ى غلات و مفوّضه اين است كه آن‏ها كافرند، و بدتر از يهود و نصارى و مجوس و قدريه و حروريه و ديگر فرقه‏هاى گمراهند».(٤)

١ ـ همان، ص ٣٦٥.
٢ ـ همان.
٣ ـ همان، ص ٢٩٦.
٤ ـ الاعتقادات في دين الامامية، ص ٧١.

شيخ مفيد نيز آنان را گمراه و كافر دانسته و تأكيد كرده است كه ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام  به كفر و خروج آن‏ها از اسلام حكم كرده‏اند.(١)
علامه مجلسى پس از ذكر اقسام و مظاهر غلو، گفته است:
«اعتقاد به هر يك از آن‏ها سبب الحاد و كفر و خروج از دين است، چنان‏كه ادلّه‏ى عقليه و آيات و اخبار بر آن دلالت مى‏كند، و اگر احياناً در روايات، حديثى يافت شود كه موهم يكى از اقسام غلو باشد، بايد تأويل شود، و اگر قابل تأويل نباشد، از افترائات غاليان است.(٢)
 

اصل اعتدال را رعايت كنيم

همان‏گونه كه غلو در حق پيامبران، امامان و اولياى الهى نادرست و مايه‏ى كفر و الحاد است، زياده‏روى در نسبت غلو و غالى‏دانستن افراد نيز نادرست و بهتان خواهد بود، چنان‏كه برخى اعتقاد به علم غيب درباره‏ى اولياى خاص خداوند، و يا عصمت درباره‏ى غير پيامبران و قدرت آنان بر انجام معجزات و كرامات را از مصاديق غلو در دين انگاشته‏اند، و گاهى شيعه را كه مقامات مزبور را در حق ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام قايل است، متهم به غلو كرده‏اند.
اين عقيده هيچ‏گونه دليل عقلى و نقلى ندارد، بلكه اصول عقلى و نصوص دينى بر خلاف آن دلالت مى‏كند. و لذا علماى اسلامى ـ اعم از شيعى و سنى ـ براى اولياى الهى به كرامت و علم غيب و مانند آن عقيده داشته‏اند. در صحيح بخارى و مسلم از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده كه بر محدَّث‏بودن عدّه‏اى از انسان‏ها كه پيامبر نبوده‏اند تصريح كرده است.(٣)

١ ـ تصحيح الاعتقاد، ص ١٠٩.
٢ ـ بحارالانوار، ج ٢٥، ص ٣٤٦.
٣ ـ صحيح بخارى، ج ٣، ص ٢٩٥؛ صحيح مسلم، ج ٤، ص ١٨٦٤، كتاب فضائل الصحابة.

سعدالدين تفتازانى پس از بيان اين‏كه ظهور كارهاى خارق‏العاده از اولياى خداوند از نظر عقلى ممكن است، به آنچه در قرآن كريم درباره‏ى حضرت مريم و آصف بن  برخيا وارد شده و نيز آنچه درباره‏ى كرامات صحابه‏ى پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خصوصاً على عليه‏السلام نقل شده، بر وقوع آن استدلال كرده و گفته است:
«ظهور كرامات اوليا از نظر وضوح، به‏سان ظهور معجزات پيامبران است».(١)
بدين جهت، شيخ مفيد، كسانى را كه علم غيب را درباره‏ى ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام انكار كرده و گمان كرده‏اند كه آنان در احكام دينى به رأى و ظن خويش عمل مى‏كرده‏اند، مورد انتقاد قرار داده و اين عقيده را تقصيرى آشكار در حق آنان دانسته است.(٢)
بنابراين، مقتضاى ايمان و انصاف اين است كه آنچه را از فضايل و كمالات و معجزات درباره‏ى ائمه‏ى طاهرين عليهم‏السلام نقل شده است ـ جز آنچه با ضروريات دين و براهين قطعى و محكمات قرآن و احاديث مسلّم اسلامى منافات دارد ـ پذيرا شويم.(٣)
 

پرسش‏ ها

١ ـ كلام شيخ مفيد را در تعريف غلو و معرّفى غاليان بنويسيد.
٢ ـ اقسام و مظاهر غلو را ـ چنان‏كه علامه مجلسى بيان كرده است ـ بنويسيد.
٣ ـ موضع ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام را درباره‏ى غلو و غاليان، با نقل يك روايت، توضيح دهيد.
٤ ـ كلام شيخ صدوق را در مذمّت غاليان بنويسيد.
٥ ـ راه درست در مسأله‏ى غلو چيست؟ سخن شيخ‏مفيد را در اين باره نقل كنيد.
٦ ـ كلام تفتازانى را درباره‏ى كرامت‏هاى اولياى الهى بنويسيد.

١ ـ شرح المقاصد، ج ٥، ص ٧٤ ـ ٧٥.
٢ ـ تصحيح الاعتقاد، ص ١٠٩.
٣ ـ بحارالانوار، ج ٢٥، ص ٣٤٧.


درس چهل و پنجم:
فرقه‏ى دروزى

ويژگى‏هاى كلى

مذهب دروزى از مذهب اسماعيليه نشأت گرفته است. به همين دليل، در بسيارى از عقايد اساسى و اصطلاحات با يكديگر اتفاق‏نظر دارند، گرچه دروزيان بر استقلال خود از ساير فرقه‏ها تأكيد مى‏ورزند، و نيز ترجيح مى‏دهند كه به نام موحّدان خوانده شوند.
دروزيه درباره‏ى الحاكم بامراللّه‏(١) (متوفاى ٤١١ ه) ـ كه به اعتقاد ديگران كشته شده است ـ مى‏گويند وى غايب شده، به آسمان بالا رفته است و دوباره بازخواهد گشت.
از نظر آنان الحاكم بامراللّه‏ صورت ناسوتى الوهيت است و هموست يگانه، صمد و منزّه از شمارش و همسر، و فرد دروزى چيزى جز طاعت وى نمى‏شناسد. او همه‏ى روح و جان، ثروت و فرزندان و همه‏ى آنچه را در اختيار دارد، تسليم الحاكم كرده، به همه‏ى احكام او، خواه به سود و خواه به زيان، راضى است، و دروزى كسى است كه اعتراف كند كه هيچ خدايى در آسمان و هيچ امامى در زمين جز الحاكم ـ جلّ ذكره ـ وجود ندارد.(٢)

١ ـ وى، منصور بن العزيز باللّه‏ بن المعز لدين اللّه‏ فاطمى، ملقّب به «الحاكم بأمراللّه‏» است. در رمضان ٣٨٦ ه. ق خلافت فاطمى را در مصر به دست گرفت و در ٢٧ شوال ٤١١ ه. ق كشته و يا پنهان شد.
٢ ـ تاريخ انديشه‏هاى كلامى در اسلام، ج ٢، ص ٤٦٣ ـ ٤٦٤.

دروزيان در سوريه و لبنان سكونت دارند. تعداد آنان طبق آمارى كه در سال ١٩٥٦ ميلادى در لبنان گرفته شده ٨٨١٠٠ نفر و طبق آمارى كه در سال ١٩٤٧ ميلادى در سوريه گرفته شده ٩٦٦٤١ نفر بوده‏اند.(١)
 

بزرگ‏ترين داعيان دروزى

بزرگ‏ترين داعيان دروزى عبارتند از: حمزة‏بن على بن احمد زوزنى معروف به لبّاد، حسن بن حيدره فرغانى معروف به اخرم، محمد بن اسماعيل دروزى معروف به انوشتكين بخارى. از اين سه تن اطلاعات زيادى در دست نيست، و از طرفى ترتيب اسبق بودن هركدام از اين افراد در دعوت جديد نامعلوم است.
بنابر برخى نوشته‏ها محمدبن اسماعيل دروزى كه اصالتاً از مردم بخارا بود، در سال ٤٠٧ يا ٤٠٨ هجرى به مصر آمد و با حاكم ارتباط برقرار كرد و اين انديشه را براى حاكم خوب جلوه داد كه ادّعاى خدايى كند. احتمالاً حاكم نيز به صورت پنهانى با اين انديشه‏ى وى موافقت كرد و بى‏آن‏كه خود بدين امر دامن زند، به او اجازه داد به گسترش اين انديشه بپردازد.
اين تاريخچه علت ناميده‏شدن پيروان دعوت تازه به دروزيان را نيز بيان مى‏كند.
نكته‏ى شگفت‏آور اين است كه حمزه در يكى از رساله‏هاى خود محمد دروزى را بدان متهم مى‏كند كه حاكم بامر اللّه‏ را تنها يك انسان ـ و نه خدا ـ مى‏دانست، چرا كه وى مى‏گفت: روح على بن ابى‏طالب عليه‏السلام به حاكم انتقال يافته، و اين در حالى است كه على تنها يك «اساس» است و اساس فقط امام مى‏باشد و نه خدا.
سرنوشت محمد دروزى كاملاً روشن نيست. برخى از شارحان رساله‏هاى دروزيان اعتقاد دارند كه او در سال ٤١٠ هجرى درگذشت. آنان بدين اشاره دارند كه قتل او نتيجه‏ى توطئه‏هاى حمزة بن على نزد حاكم بود كه او را واداشت فرمان قتل وى را صادر كند، ولى دليلى بر درستى اين نقل در دست نيست.

١ ـ همان، ص ٥٦٧.

آغاز فعاليت حمزة‏بن على را به عنوان يكى از داعيان دعوت جديد سال ٤٠٨ هجرى مى‏دانند. وى در مسأله‏اى كه به حاكم بامراللّه‏ نوشته، بر الوهيت او تصريح كرده و گفته است:
«از بنده و برده‏ى اميرمؤمنان، حمزة‏بن على بن احمد، هدايتگر گروندگان و انتقام گيرنده از مشركان به شمشير اميرمؤمنان و هيبت حكومت او كه هيچ معبودى جز او نيست».(١)
وى در رساله‏ى «ميثاق ولى الزمان» حاكم را به اوصافِ «مولاى يگانه، فرد، صمد و منزّه از همسر و عدد» توصيف كرده است.(٢)
 

نژاد دروزيان

عموم دروزيان عقيده دارند كه از نژاد عرب كهن در عربيت هستند، چرا كه اغلب آنان منسوب به قبايل تنوخ‏اند. آنان دو دليل نيز بر اثبات عربى‏بودن خود اقامه مى‏كنند: يكى اين‏كه نام‏هاى دروزيان ـ به استثناى شمارى اندك از آن‏ها ـ عربى است، از قبيل ابوالرجال، ابوالفقه، ابوالفوارس، ابوالمكارم، اسحاق، تنوخ، تامر، حسن، حصن، خالد، رضوان، سعيد، شهاب، صاعد، عبدالقادر، هاشم، هانى، نعمان، هلال، محمد، مسعود و مانند آن.
دليل ديگر اين‏كه دروزيان در ميان قبايل عرب از طايفه‏هايى هستند كه صحيح‏ترين تلفظ را از برخى از حروف الفباى عربى، يعنى ثاء، ذال، ظاء و قاف دارند.(٣)
مذهب فقهى و ساختار دينى جامعه‏ى دروزى
دروزيان در فقه تابع مذهب حنفى‏اند، چرا كه حاكمان عثمانى پس از فتح سوريه و لبنان در سال ١٥١٦ ميلادى، اين مذهب فقهى را بر مردمان آن سامان تحميل كردند.

١ ـ همان، ص ٥٣٠ ـ ٥٣٦.
٢ ـ همان، ص ٥٥٤.
٣ ـ همان، ص ٥٦٨ ـ ٥٧٣.

جامعه‏ى دروزى از نظر ساختار دينى به دو گروه: عاقلان و جاهلان تقسيم مى‏شود.
گروه عاقلان داراى دو رئيس دينى‏اند كه هركدام از آنان شيخ عاقلان خوانده مى‏شود. عاقلان كسانى‏اند كه به احكام عملى دينى، يعنى خوددارى از ميگسارى و استعمال دخانيات، و نيز داشتن رفتار زاهدانه در غذا و پوشاك پايبندند. آنان لباسى جدا از لباس جاهلان دارند و عمامه‏ى سفيد استوانه‏اى شكلى بر سر مى‏گذارند و لباسى ساده ـ شامل يك قبا و يك عبا به رنگ آبى تيره ـ مى‏پوشند.
شيوخِ عاقلان خودْ، طبقه‏ى برتر عاقلان هستند و پايبندترين افراد اين گروه در حفظ و مراعات فضايل شمرده مى‏شوند.
گروه جاهلان، ساير افراد جامعه‏ى دروزيان را تشكيل مى‏دهند و گاه «شرّاحين» نيز خوانده مى‏شوند. زيرا حق دارند برخى از شرح‏هاى رساله‏هاى دروزيان را بخوانند و حق خواندن اصل رساله‏ها و تلاوت قرآن را ندارند. آنان مجازند از دخانيات و ساير لذت‏هاى دنيوى و رفاه در معيشت بهره‏مند شوند و موظف به پوشيدن لباس خاصى نيستند.(١)

١ ـ همان، ص ٥٧٤ ـ ٥٧٥.

 
سه شخصيت برجسته‏ى دروزى

١ ـ مقتنى بهاءالدين ابوالحسن على بن احمد سموقى، معروف به ضيف، كه پس از حمزة‏بن على، دعوت تازه را بر عهده گرفت و نقش مهمى در شكل‏دادن به عقايد دروزيان داشت. وى در شعبان ٤١٠ ه.ق از سوى حمزه مأموريت يافت تا به بيان مسايل دعوت دروزى بپردازد و مجموعه‏ى بزرگى از رساله‏هاى دروزيان به او نسبت داده مى‏شود و آخرين تاريخى كه در رساله‏هاى منسوب به او ذكر شده، سال ٤٣٢ه.ق است. بنابراين وى از سال ٤١١ تا ٤٣٣ ه.ق عهده‏دار دعوت بوده است.
٢ ـ پس از وى بزرگ‏ترين شخصيت علمى دروزى امير سيد جمال‏الدين عبداللّه‏ تنوخى (٨٢٠ ـ ٨٨٤ ق) است. قبر وى در لبنان هر ساله از سوى دروزيان زيارت مى‏شود.
وى در كودكى به جستجوى علم پرداخت و در سن نوجوانى عفت و پاكدامنى خود را حفظ كرد و از لذايذ دنيوى دل بركند و به عبادت خداوند دل بست و كتاب خدا را به خوبى فرا گرفت و به حفظ و تدريس آن پرداخت.
از وى آثار علمى بسيارى بر جاى مانده است. آنچه در اين آثار جلب توجه مى‏كند يك رشته مسايل اخلاق و آداب معاشرت و معاملات است، نه مسايل عقايد دروزيان درباره‏ى الهيات و توحيد.
شاگردان بسيارى نيز از او بهره گرفتند، و در شرح حال اين شاگردان نامى از كتبى كه آنان تأليف كرده‏اند نيامده، بلكه همه‏ى مطالب درباره‏ى زهد، خلق و خوى نيكو و احياناً شهامت و شجاعت آنان است.
٣ ـ شيخ محمد ابوهلال معروف به شيخ فاضل (متوفاى ١٠٥٠ ه.ق)، روش وى نيز در زهد و اخلاق، همانند روش جمال‏الدين تنوخى بود و به قرائت و تلاوت قرآن اهتمام بسيار داشت. از اين جا به دست مى‏آيد كه در قرن يازدهم هجرى دروزيان به قرآن كريم و نمازها و ساير اركان اسلام پايبند بودند.
در زندگى او ويژگى ديگرى نيز يافت مى‏شود و آن عزلت‏گزيدن از مردم و خلوت‏گزيدن در كوه‏ها و ترك دنيا بود. همين شيوه بعدها اثر خاصى در ميان عاقلان دروز باقى گذاشت. در حقيقت وى روش تصوّف را در ميان دروزيان پايه‏گذارى كرد.
در مجموع مى‏توان گفت: دروزيان ـ به‏ويژه عاقلان ـ در زمينه‏ى اخلاق نوشته‏هاى امير جمال‏الدين عبداللّه‏ تنوخى، و در زمينه‏ى زهد و تصوّف و عزلت، زندگى و سيره‏ى شيخ فاضل محمد ابوهلال را الگوى خود قرار داده‏اند.(١)

١ ـ همان، ص ٥٣٨ ـ ٥٣٩، ٥٧٩ ـ ٥٨٩.


پرسش‏ ها

١ ـ ويژگى‏هاى كلى مذهب دروزى را بيان كنيد.
٢ ـ نام سه داعى بزرگ دروزى را بنويسيد.
٣ ـ نقش حمزة بن على را در دعوى الوهيت براى الحاكم بامراللّه‏ بيان كنيد.
٤ ـ نژاد دروزيان چيست و در كجا سكونت دارند؟
٥ ـ مذهب فقهى و ساختار دينى جامعه‏ى دروزى را بنويسيد.
٦ ـ سه شخصيت علمى و برجسته‏ى دروزى را نام ببريد و نقش و سيره‏ى هريك را بيان كنيد.


درس چهل و ششم:
فرقه‏ى نصيريه

تاريخ پيدايش

نصيريّه يكى از فرقه‏هاى غُلات‏اند، كه در حق على عليه‏السلام غلو كرده براى او مقام الوهيت قايل شدند. آنان را انصاريه و علويّه نيز مى‏گويند. تاريخ پيدايش آن‏ها را قرن پنجم هجرى و پيشواى اين فرقه را فردى به نام نصير دانسته‏اند، و هم اكنون در شمال غربى سوريه به‏سر مى‏برند.(١)

١ ـ تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، ص ١٨٥.

در كتاب‏هاى قديمى و معروف ملل و نحل، مانند «فرق الشيعه»ى نوبختى، «مقالات الاسلاميين» اشعرى، «الفرق بين الفرق» بغدادى، از آنان ذكرى به ميان نيامده است، و تنها شهرستانى مختصرى درباره‏ى آن‏ها سخن گفته است. اين مطلب را مى‏توان شاهدى بر درستى پيدايش آنان در قرن پنجم دانست، زيرا نويسندگان يادشده يا قبل از قرن پنجم و يا در اوايل آن مى‏زيسته‏اند. و از عبارت شهرستانى به‏دست مى‏آيد كه اين فرقه در زمان او شناخته شده بوده و افرادى به دفاع از آن پرداخته‏اند. چنان‏كه گفته است: «ولهم جماعة ينصرون مذهبهم، و يذبّون عن اصحاب مقالاتهم». لازم به ذكر است كه وى نصيريّه را با فرقه‏ى ديگرى به نام «اسحاقيّه» يكجا ذكر كرده است، و تفاوت آنان را در اين‏دانسته‏است كه نصيريه به الوهيت على عليه‏السلام گرايش داشتند، و اسحاقيّه به نبوت او.(١)
 

عقايد نصيريّه

عقايد اساسى نصيريه را مى‏توان در امور زير خلاصه كرد:

١ ـ على‏بن ابى‏طالب خداست يا الوهيت در او حلول كرده است.
٢ ـ سلمان فارسى فرستاده‏ى على عليه‏السلام است.
٣ ـ كلمه‏ى سرّ عبارت است از سه حرف: ع (على)، م (محمد) و س(سلمان فارسى).
٤ ـ ارادت به ابن‏ملجم، زيرا او لاهوت را از بند ناسوت رها كرد، از اين رو، كسانى را كه به ابن‏ملجم لعنت مى‏فرستند بر خطا مى‏دانند.
٥ ـ شراب از نور است، و بر اين اساس درخت مو را بزرگ مى‏دارند و كندن آن را گناه مى‏شمارند.(٢)

بنيادى‏ترين عقيده‏ى نصيريه، الوهيت على بن ابى‏طالب عليه‏السلام است. در كتاب «المجموع»، از كتب متقدمين نصيريه، على بن ابى‏طالب عليه‏السلام بدين وصف خوانده شده كه «يگانه و صمد است، نه زاده شده و نه مى‏زايد، قديم و ازلى‏است، جوهرش نور است و از نور او ستارگان پرتوافشانى مى‏كنند، او نور نورهاست، درياها را مى‏گستراند، صخره‏ها را مى‏شكافد، كارها را تدبير مى‏كند، جوهر او نهان است و او همان معناست».
نزد اين فرقه، گواهى ايمان آن است كه گفته شود: «أشهد ان لا اله الاّ على بن ابى‏طالب». به اعتقاد آنان، على است كه محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را آفريده و او حجاب على است. محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سلمان فارسى را از نور خود بيافريد و او را باب خويش قرار داد و به نشر دعوت خود موظف ساخت. از حروف آغازين اين سه نام رمز (ع، م، س) پديد مى‏آيد و هنگامى كه كسى تازه به جمع آنان بپيوندد به اين سرّ سوگند داده مى‏شود.

١ ـ الملل والنحل، ج ١، ص ١٨٨ ـ ١٨٩.
٢ ـ تاريخ انديشه‏هاى كلامى در اسلام، ج ٢، ص ٤٠٨.

محمد يتيمان پنجگانه را آفريد و آنان جهان را مى‏آفرينند، كه عبارتند از: مقداد بن اسود، عبداللّه‏ بن رواحه انصارى، ابوذرغفارى، عثمان بن مظعون و قنبر بن كدان دوسى.
يكى ديگر از عقايد نصيريه تناسخ ارواح است، بدان معنا كه از ديدگاه آنان مؤمن قبل از آن كه به جايگاه خاص خويش در ميان ستارگان برسد، هفت مرحله‏ى تحوّل را پشت سر مى‏گذارد، و اگر انسانى بدكار بميرد، ديگر بار به صورت يك مسيحى يا مسلمان زاده مى‏شود تا آن گناهان را از خويش بزدايد و پاك گردد، اما كسانى كه على عليه‏السلام را نمى‏پرستند، در تولد جديد خود به صورت يك سگ يا شتر، يا الاغ يا گوسفند به‏دنيا مى‏آيند.(١)
 

فرقه‏هاى نصيريه

نصيريه به چهار طايفه‏ى كوچكتر تقسيم مى‏شود:
١ ـ حيدريّه: منسوب به على حيدرى، يكى از پيشوايان اين طايفه در قرن نهم هجرى.
٢ ـ شماليّه: به عقيده‏ى آنان على عليه‏السلام در آسمان است و در خورشيد سكونت گزيده و خورشيد همان محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و به لقب «شمسيه» نيز خوانده مى‏شوند.
٣ ـ كلازيه يا قمريّه: به اعتقاد آنان على عليه‏السلام در قمر اقامت گزيده است، و هرگاه انسان شراب ناب بنوشد، به ماه نزديك مى‏شود. اين فرقه منسوب به شيخ محمد بن كلازى است.
٤ ـ غيبيّه: به اعتقاد آنان خدا ابتدا تجلّى كرد و سپس پنهان شد و زمان كنونى، زمان غيبت است، و غايب همان خداوندى است كه در على عليه‏السلام حلول كرده است.(٢)

١ ـ همان، ص ٤٤٥ ـ ٤٤٦.
٢ ـ همان، ص ٤٥٠.

 
قيام‏هاى نصيريه

فرقه‏ى نصيريه از دوران حاكميت دولت عثمانى بر شام با ستم‏هاى بسيارى مواجه شدند و به همين علت نيز قيام‏هايى را عليه كارگزاران عثمانى برپا كردند:
١ ـ در دوران حاكميت راشدپاشا بر سوريه (سال ١٨٦٦ ميلادى) اهالى جبل در مقابل حكومت سر به نافرمانى برداشتند. اين شورش به شدت سركوب شد، و پس از ده سال مجدداً نصيريه سر به شورش برداشتند، و سرانجام با تدابيرى كه انديشيده شد، كار به مصالحه پايان يافت.
٢ ـ قيام ديگرى به رهبرى يكى از بزرگان نصيريه به نام اسماعيل خيربك برپا شد و سرانجام براى آن‏كه حكومت، خود را از خطر آنان آسوده سازد، وى را حاكم بخش صافيتا كرد، ولى بار ديگر شورش كرد و از آن پس گاهى پنهان مى‏شد و گاهى ظهور مى‏كرد تا سرانجام به دايى خود كه در كوه‏هاى لاذقيه زندگى مى‏كرد، پناهنده شد، امّا وى در حقش خيانت كرد و درخواب او را كشت و سرش را براى حكومت فرستاد.
٣ ـ در سال ١٩١٨ ميلادى شيخ صالح على كه در بيست سالگى پس از پدرش عهده‏دار رهبرى نصيريه شد، قيامى را عليه فرانسويان كه سوريه را اشغال كرده بودند برپا كرد، و تا سال ١٩٢١ به مقاومت خود در برابر نيروهاى فرانسوى ادامه داد و ضربه‏هاى سختى را بر فرانسويان وارد ساخت، ولى سرانجام ناچار شد به زندگى مخفيانه در كوهستان به‏سر برد. فرانسويان در غياب او دادگاه نظامى تشكيل داده، حكم اعدامش را صادر كردند، و مردم روستاهايى را كه گمان مى‏كردند شيخ صالح على در بين آن‏هاست، اذيّت مى‏كردند، لذا او تصميم گرفت خود را تسليم فرانسويان كند. در اين هنگام فرمان عفو او از طرف نيروهاى فرانسوى صادر شد، مشروط به اين‏كه در منطقه‏اى دور از مردم زندگى كند و تحت نظارت فرانسويان باشد.
از اين رو، شيخ صالح به منطقه‏ى جبل رفت و گوشه‏نشينى اختيار كرد و تا قيام ملى در سال ١٩٣٦ ميلادى به اين عزلت ادامه داد و سرانجام در سال ١٩٥٠ ميلادى درگذشت.(١)

١ ـ همان، ص ٤٥٣ ـ ٤٦٠.

 

پرسش‏ ها

١ ـ فرقه‏ى نصيريّه چه كسانى‏اند؟ تاريخ پيدايش آن را بنويسيد.
٢ ـ عقايد اساسى نصيريه را بنويسيد.
٣ ـ عقيده‏ى نصيريه را درباره‏ى تناسخ بيان كنيد.
٤ ـ فرقه‏هاى نصيريه را توضيح دهيد.
٥ ـ درباره‏ى شيخ صالح على و قيام او عليه فرانسويان توضيح دهيد.


درس چهل و هفتم:
فرقه‏ى اهل حق

مشهور اين است كه اهل حق نام يكى از فرقه‏هاى غُلات است، كه «على‏اللهى» نيز ناميده مى‏شوند. آنان درباره‏ى حضرت على عليه‏السلام راه غلو را پيموده و براى او مقام الوهيت اثبات كرده‏اند.
 

تاريخ پيدايش و مؤسس اهل حق

برخى از نويسندگان هوادار اين فرقه معتقدند اين فرقه در قرن دوم هجرى پديد آمده و در قرن هفتم تجديد حيات يافته است.(١)

١ ـ مجله‏ى تخصصى كلام اسلامى، شماره ١٤، ص٨٧.

از نظر برخى ديگر ريشه‏ى تاريخى اين فرقه به قرن چهارم هجرى به فردى به نام مبارك‏شاه و ملقّب به شاه خُوَشين (با ضمّ خ و فتح واو) بازمى‏گردد. وى كه عنوان «سلطان طريقت» را داشته و در بلوران از توابع لرستان با جمعى از پيروان خود زندگى مى‏كرد به چهار تن از آنان وعده داده كه پس از درگذشت وى، روحش پس از صد سال در جسم فردى به نام سلطان صحاك يا (اسحاق) تجلى خواهد كرد. در فاصله‏ى اين صدسال، يارستان (اهل حق) در گوشه‏اى خموش چشم به انتظار سلطان صحاك دوخته بودند تا او را دريافتند و دور او گرد آمدند.(١)
آنچه در ميان پيروان اهل حق معروف است، اين است كه سلطان صحاك (اسحاق) مؤسس مسلك آنان است. و از طرفى آن‏ها از اين‏كه از فرقه‏هاى غلات به‏شمار آمده و على‏اللهى خوانده شوند، به شدت احتراز دارند. آقاى سيد قاسم افضلى از سران اهل حق در اين باره مى‏نويسد: «يارستان و اهل حق‏هاى واقعى هيچ‏گاه حضرت على عليه‏السلام را خدا نمى‏دانند و آنچه مسلّم و مشخص است نسبت‏هايى كه به اهل حق به عنوان على‏اللهى داده‏اند و يا در بعضى كتب و مقاله‏ها على‏اللهى را شعبه‏اى از اهل حق مى‏دانند، خلاف محض است و خط اهل حق‏هاى يارستانى كاملاً از على‏اللهى‏ها دور است».(٢)
خاندان‏ها يا شاخه‏هاى اهل حق
گفته‏اند: سلطان اسحاق براى تشكيلات اين فرقه جانشينانى تعيين كرد و براى هريك از آن‏ها وظيفه‏اى مقرر نمود و به هريك ـ به تناسب وظيفه‏ى وى ـ لقب مخصوصى داد. در ابتدا «پير بنيامين» را به سمت «پيرى» و «داود» را به سمت «دليل» براى همه‏ى اهل حق منصوب كرد. آنان براى تداوم رهبرى، هفت نفر از ياران خود را به عنوان هفت خاندان يا هفت سرسلسله‏ى اهل حق به پيروان خود معرفى كردند كه از آن پس به «هفت تن» معروف شدند، و برخى اين هفت تن را از ياران اوليه‏ى سلطان اسحاق دانسته‏اند. اين خاندان‏ها عبارتند از:

١ ـ خاندان شاه ابراهيم. فرزند سيد محمد گوره‏سوار كه به شاه‏ابراهيمى‏ها معروفند.
٢ ـ خاندان سيد ابوالوفا.
٣ ـ خاندان عالى‏قلندر. درويش‏هاى قلندرى منطقه‏ى كرند و استان كرمانشاهان منسوب به او هستند.

٤ ـ خاندان سيد ميرسور.
٥ ـ خاندان بابايادگار.
٦ ـ خاندان سيدمصطفى.
٧ ـ خاندان حاجى بوعيسى (سيد باويسى).

١ ـ دايرة‏المعارف تشيع، ج ٣، ص ٦٥٥ ـ ٦٥٦.
٢ ـ همان، ص ٦٥٩ ـ ٦٦٠.

در قرن‏هاى بعد چهار خاندان يا شاخه‏ى ديگر نيز به آن‏ها افزوده شده است كه عبارتند از:

١ ـ خاندان آتش‏بيگى.

٢ ـ خاندان ذوالنور.

٣ ـ خاندان شاه‏حياسى.

٤ ـ خاندان باباحيدر.

از نظر اهل حق هركس كه پيرو اين مسلك باشد بايد به عنوان اولين وظيفه به واسطه‏ى يكى از پيرها يا دليل‏هاى منسوب به يكى از خاندان‏ها، خود را به يك خاندان مرتبط سازد، و بر اين اساس سرسپردن به يكى از شاخه‏هاى اين فرقه هويت مذهبى او را معين مى‏سازد. اهل حق، مقام پير بنيامين را بسيار بزرگ مى‏شمارند و معتقدند او در عالم اَلَست «جبرئيل»، و در دوره‏ى شريعت «سلمان»، و در دوره‏ى آخرالزمان «بنيامين» بوده است. او اولين مخلوق و از مقرب‏ترين ياران خداست و در آخرين دوره در جامه‏ى امام مهدى(عج) مظهريت يافته است.(١)

١ ـ مجله‏ى تخصصى كلام اسلامى، شماره‏ى ١٦، ص ٦٩ ـ ٧٣.

 
عبادات اهل حق

اهل حق در هفته يك يا چند بار در جم خانه‏ها و با حضور پير جمع مى‏شوند. تشكيلات جم معمولاً در شب‏هاى جمعه برگزار مى‏شود و اين مراسم با تشريفات خاصى اجرا مى‏گردد. قبلاً به اندازه‏ى كافى نذر و نياز در جم حاضر و به قصد دعا و خير و عبادت با خلوص نيت و پاكى جسم و تجلى روح به پاكان انجام مى‏شود، و آن را حلاّل مشكلات مى‏دانند، و شركت هفته‏اى يك‏بار در جم و جم‏خانه‏ها را به جاى عبادات دايمى كافى مى‏دانند.
اهل حق نماز نمى‏خوانند و به جاى آن همان نذر و نيازها را انجام مى‏دهند. و روزه‏ى مخصوصى دارند كه سه روز است و به مرنو و قولطاس موسوم است. روزه‏ى مرنو از آنجا رسم شده است كه سلطان صحاك و يارانش سه شبانه روز از ترس دشمنانشان در غار مرنو پنهان شده و بى‏غذا ماندند و پس از نجات يافتن آن را روزه‏ى مرنو نام نهادند و اين روزه در منطقه‏ى باختران اجرا مى‏شود. روزه‏ى قولطاس ـ كه اكثريت اهل حق‏هاى ايران و ترك زبانان در ساير استانهاى ايران و خارج از ايران انجام مى‏دهند ـ مربوط به ياران قولطاس و قوشچى اوغلى و شاه ابراهيم است كه در وسط چلّه‏ى زمستانى سه‏شبانه‏روز زير كولاك مى‏مانند و پس از نجات از آن خطر آن را جشن مى‏گيرند. (قول يعنى اقرار و شرط، و (طاس) به منزله‏ى اين‏كه كولاك، مانند تاس بر سر آنان بود).(١)
 

شيطان و شارب

گاهى از گروهى از اهل حق به عنوان شيطان‏پرست ياد مى‏شود، ولى برخى از رهبران كنونى آنان چنين نسبتى را مردود دانسته و به كلماتى از سلطان صحاك استناد كرده كه در آن‏ها شيطان را مكار و راهنماى مردمان دور از دين معرفى كرده است.(٢) با اين حال برخى از افراد مورد اعتماد كه از نزديك با اهل حق ارتباط دارند، از تكريم آنان نسبت به شيطان و مخالفت شديد با لعنت‏فرستادن بر او گزارش مى‏دهند.
شارب نيز نزد اهل حق حرمت ويژه‏اى دارد و آن را يكى از اركان اصلى سلطان صحاك مى‏دانند كه شارب مور و پرپشت را از نشانه‏هاى پيروان مسلك اهل حق مى‏شمارد.(٣)

١ ـ دايرة‏المعارف تشيع، ج ٣، ص ٦٥٩ ـ ٦٦١.
٢ ـ همان، ص ٦٦٢.
٣ ـ همان.


مناطق زندگى اهل حق

اهل حق در كشورهاى ايران، عراق، سوريه، افغانستان و تاجيكستان زندگى مى‏كنند. عمده‏ترين مركز آنان در ايران استان كرمانشاهان است كه در شهرستان كرمانشاه و روستاهاى توابع آن، و اسلام‏آباد و حومه‏ى آن، و سرپل‏ذهاب، قصرشيرين، صحنه و دينور و كِرِند غرب و توابع آن به‏سر مى‏برند. و منطقه‏ى كرندغرب و توابع آن از عمده‏ترين مراكز اهل حق در ايران است، و جمعيت آن در اين منطقه را حدود ١٥٠ هزارنفر تخمين زده‏اند.
در تركيه فرقه‏هايى وجود دارند كه معروفند به «بكتاشى» و به آن‏ها «علويين» نيز گفته مى‏شود و اهل حق‏هاى ايران آن‏ها را از شاخه‏هاى فرقه‏ى اهل حق مى‏دانند. شيعيانى كه در كشور آلبانى به سر مى‏برند نيز به «بكتاشى» معروفند. در كشور سوريه نيز جمعيت قابل توجهى وجود دارد كه تحت عناوين علويين و على‏اللهى معروفند و عمدتاً در شمال و شمال‏غرب آنجا سكونت دارند.(١)
 

پرسش‏ ها

١ ـ تاريخ پيدايش و مؤسس مذهب اهل حق را بيان كنيد.
٢ ـ نظريه‏ى يكى از رهبران كنونى اهل حق را درباره‏ى على‏اللهى خواندن آنان بنويسيد.
٣ ـ درباره‏ى خاندان‏ها يا شاخه‏هاى اهل حق توضيح دهيد.
٤ ـ عقيده‏ى اهل حق را درباره‏ى پير بنيامين بنويسيد.
٥ ـ وضع عبادت و نماز و روزه در مسلك اهل حق چگونه است؟
٦ ـ عقيده‏ى اهل حق را درباره‏ى شيطان و شارب بنويسيد.
٧ ـ اهل حق در چه كشورهايى زندگى مى‏كنند؟

١ ـ مجله‏ى تخصصى كلام اسلامى، شماره‏ى ١٤، ص ٨٥ ـ ٨٧.


درس چهل و هشتم:
فرقه‏ى شيخيّه و كشفيه

پيشواى شيخيّه

پيشواى شيخيّه، شيخ احمد احسايى (١١٦٦ ـ ١٢٤١ق)است. وى در احساء (جزء منطقه‏ى قطيف و از ملحقات بحرين در ساحل عربستان) متولد شد. در پنج‏سالگى قرآن را نزد پدر فراگرفت. مقدارى علوم عربى نيز در زادگاه خود آموخت و در سال ١١٨٦ ق به كربلا رفت و به حوزه‏ى درس عدّه‏اى از علماى بزرگ شيعه، مانند آقاباقر بهبهانى، صاحب رياض، سيد مهدى بحرالعلوم، شيخ جعفر صاحب كشف‏الغطاء راه يافت. شيخ علاوه بر فقه و اصول و حديث در طب و نجوم و رياضيات و علم حروف و اعداد و طلسمات و فلسفه مطالعاتى داشت، در سال ١٢٠٩ ق به احساء بازگشت و در سال ١٢١٢ ق به عتبات مراجعت كرد. سپس بصره را مسكن دائمى خويش قرار داد، و در سال ١٢٢١ ق به قصد زيارت امام‏رضا عليه‏السلام رهسپار خراسان شد. از آنجا به يزد رفت و بنابه درخواست مردم يزد در آنجا سكونت كرد و شهرت بسيارى كسب نمود. چندى بعد به دعوت فتحعلى‏شاه قاجار به تهران رفت و مورد احترام بسيار دربار قرار گرفت. سپس محمدعلى‏ميرزا فرزند فتحعلى‏شاه او را به كرمانشاهان دعوت كرد و از وى تجليل بسيار نمود، و تا وفات محمدعلى‏ميرزا در سال ١٢٣٨ ق در آنجا اقامت گزيد. سپس به قزوين رفت و مورد استقبال علماى آنجا قرار گرفت و در قزوين به اقامه‏ى نمازجماعت در مسجد شاه قزوين و تدريس در مدرسه‏ى صالحيه اشتغال يافت. ولى به دليل برخى از عقايد كه در زمينه‏ى معاد و ... ابراز كرده بود، توسط ملا محمدتقى برغانى كه از علماى بزرگ قزوين بود (شهيدثالث) تكفير شد و حكم او مورد قبول علماى شيعه در ايران و عراق و ساير مراكز شيعه قرار گرفت، احسايى قزوين را به قصد مشهد ترك گفت و سرانجام از ايران به عراق و از آنجا رهسپار موطن خود گرديد و در اين سفر در قريه‏ى «هديه» در سه منزلى مدينه در ٢١ ذى‏القعده‏ى سال ١٢٤١ه.ق درگذشت و در قبرستان بقيع در نزديكى بيت‏الاحزان به خاك سپرده شد.(١)
 

عقايد ويژه‏ى احسايى و شيخيّه

برخى از عقايد شيخ احمد احسايى ـ كه موجب تكفير وى از طرف علماى اسلامى شد ـ بدين شرح است:
الف: معاد: عقيده‏ى شيخ درباره‏ى معاد اين بود كه جسم عنصرى برنمى‏گردد، و بازگشت نفوس مردم در يك كالبد لطيفى است كه از جسم دنيوى لطيف‏تر است، گرچه در مقايسه با عالم برزخ و قيامت، جسم محسوب مى‏شود.
ب: معراج: شيخ اصل معراج پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و معراج جسمانى را پذيرفت ولى گفت: پيغمبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در هر فلكى از افلاك، جسمى متناسب با جرم و جسم آن فلك براى خود گرفت تا خرق و التيامى لازم نيايد و ورود در افلاك مختلف براى بدن ظاهرى و جسمانى او مشكلى ايجاد نكند.

١ ـ اعيان‏الشيعه، ج ٢، ص ٥٨٩ ـ ٥٩٠، دايرة‏المعارف تشيع، ج ١، ص ٥٠٠ ـ ٥٠١. حكايت تكفير شيخ احمد احسايى را از طرف شهيدثالث وديگران، مرحوم ميرزامحمدتنكابنى درقصص‏العلماء ص٤٢ ـ ٤٤ نقل‏كرده است.

ج: وجود امام‏عصر(عج): شيخ احمد، وجود امام عصر(عج) و ظهور او را از اصول مسلم و حتمى مى‏دانست ولى مى‏گفت: امام زمان در يك عالم روحانى ـ غير از اين عالم مادى ـ سكونت دارد، و از آنجا بر همه‏ى عالم حكمرانى دارد و روزى كه خدا به او اجازه دهد در اين دنيا ظاهر خواهد شد و عالم را پر از عدل و داد خواهد كرد.
د: مقام ائمّه‏ى اطهار عليهم‏السلام : به شيخيّه نسبت داده شده است كه درباره‏ى مقام ائمه معصوم عليهم‏السلام راه غلو را پيموده و براى آن‏ها مقام ربوبيت قايل شده‏اند. از اين رو آن‏ها را از فرقه‏هاى غلات به‏شمار آورده‏اند.
ه: نيابت خاصه: به اعتقاد شيخيّه، پيوسته در ميان شيعه يك فرد كامل وجود دارد كه سمت نيابت خاص حضرت حجت عليه‏السلام را بر عهده دارد، و پيشواى خود (شيخ احمد احسايى) را صاحب اين مقام مى‏دانند.(١)
اصول دين از نظر شيخيّه چهار چيز است كه عبارت است از: توحيد، نبوت، امامت و اعتقاد به شيعه‏ى كامل در هر زمان كه واسطه‏ى فيض ميان امام و امت است و آن را «ركن رابع» مى‏گويند.(٢)
 

شيخيّه‏ى كرمان

پس از شيخ احمد احسايى، شاگرد او سيد كاظم رشتى (١٢٠٣ ـ ١٢٥٩ ق) از نظر شيخيّه شيعه‏ى كامل و واسطه‏ى فيض بود، و پس از فوت وى ابتدا جانشين او معلوم نبود، ولى طولى نكشيد كه دو مدّعى براى اين مقام پيدا شد: يكى حاج محمد كريم‏خان كرمانى كه رئيس شيخيّه‏ى متأخرين گرديد، و ديگرى ميرزاعلى‏محمد شيرازى كه خود را به لقب «باب» مى‏خواند. شرح ادّعاى وى و فرقه‏ى بابيه خواهد آمد.

١ ـ شيخيگرى، بابيگرى، نوشته‏ى مرتضى مدرسى چهاردهى، ص ٧٣ ـ ٧٥. قصص‏العلماء، ص ٤٤ ـ ٥٠.
٢ ـ قصص العلماء، ص ٤٣.

حاج محمد كريم‏خان (١٢٢٥ ـ ١٢٨٨ ق) فرزند ظهيرالدولة پسرعمو و داماد فتحعلى‏شاه و حكمران كرمان و بلوچستان بود. كريم‏خان از شاگردان سيد كاظم رشتى و مريدان او بود. وى موقعيت اجتماعى، سياسى و مالى ممتازى داشت. و از طرف استاد خود براى تعليم و تربيت مردم كرمان روانه‏ى آن سامان شد. وى در كرمان به نشر عقايد شيخ احمد احسايى و ترويج شيخيگرى پرداخت.
پس از درگذشت حاج محمد كريم‏خان، طبق وصيت وى، اكثريت شيخيّه به فرزند وى حاج‏محمدخان گرويدند، ولى عدّه‏اى از آنان كه گويا از ارثى‏شدن رياست شيخيّه ناخشنود بودند، توقف نموده و برخى نيز به قصد اعتراض از كرمان مهاجرت كردند. يكى از آنان ـ كه حاج ميرزا محمدباقر همدانى نام داشت ـ براى خود پيروان و مريدانى پيدا كرد كه از شاخه‏هاى شيخيّه و به نام او معروفند.(١)
شيخيّه‏ى كرمان در مسايل فقهى روش اخباريگرى را برگزيده و با اجتهاد به شدت مخالفت ورزيده‏اند، و يكى از رهبران آنان، به نام ابوالقاسم خان، كتابى را به نام «اجتهاد و تقليد» در همين باره تأليف كرده است.(٢)

١ ـ شيخيگرى، ص ١٣٨ ـ ١٦٣.
٢ ـ در اين باره به كتاب هدايت‏نامه، نشر انجمن دينى كرمان در سال ١٣٦٧ ق رجوع شود.

 
شيخيّه‏ى آذربايجان

راه و رسم شيخيّه‏ى آذربايجان با مشرب و مرام شيخيّه‏ى كرمان تفاوت دارد. مشرب شيخيّه‏ى آذربايجان اين است كه در اصول عقايد، پيرو مدرسه‏ى شيخ احمد و سيدكاظم بوده و هستند، و در فروع و احكام مذهبى، از مراجع بزرگ مذهب جعفرى پيروى مى‏كنند.
برخى از مشاهير علماى شيخيّه‏ى آذربايجان عبارتند از:

١ ـ ملامحمد حجة‏الاسلام مامقانى، كه از شاگردان ارشد شيخ احمد احسايى بود. وى در سال ١٢٦٩ ق وفات كرد.
٢ ـ ميرزامحمد حسين حجة‏الاسلام فرزند ارشد ملامحمد، كه از شاگردان سيد كاظم رشتى بود. وى در سال ١٣٠٣ق درگذشت.
٣ ـ ميرزا محمدتقى حجة‏الاسلام، متخلص به نيّر، كه در ادب بسيار زبردست بود. وى در سال ١٣١٢ق از دنيا رفت.
٤ ـ ميرزا على ثقة‏الاسلام، در سال ١٢٨٧ ق در تبريز متولد شد، و در سال ١٣٣٠ ق به سبب مبارزه بر ضدّ روس‏هاى تزارى ـ كه خاك تبريز را اشغال كرده بودند ـ به دار آويخته شد.
٥ ـ ميرزا اسماعيل حجة‏الاسلام، فرزند سوم ملا محمد حجة‏الاسلام. وى در سال ١٣١٧ ق درگذشت.
٦ ـ ميرزا ابوالقاسم حجة‏الاسلام، كه در سال ١٣٦٢ ق از دنيا رفت.(١)


چند نقل قول

بحث درباره‏ى شيخيّه را با چند نقل‏قول درباره‏ى آن‏ها ادامه مى‏دهيم:
١ ـ كنت دوگوبينو، وزيرمختار اسبق دولت فرانسه در دربار ايران، در كتاب «سه سال در ايران» درباره‏ى شيخيّه چنين نوشته است: «شيخيّه‏ا بر سر يك موضوع با شيعه‏هاى ايران اختلاف دارند، و آن چگونگى زندگى امام دوازدهم، يعنى مهدى عليه‏السلام است. شيعيان مى‏گويند امام دوازدهم زنده است و با قالب جسمانى روزگار مى‏گذراند، ولى شيخيها مى‏گويند امام دوازدهم با قالب روحانى زنده مى‏باشد».(٢)

١ ـ شيخيگرى، ص ١١٤ ـ ١٢٨.
٢ ـ همان، ص ٤١.

٢ ـ گلدزيهر در كتاب عقيده و شريعت در اسلام، درباره‏ى شيخيّه گفته است: «در آغاز قرن نوزدهم ميلادى فرقه‏ى جديدى ظهور كرد كه از مذهب شيعه‏ى امامى اخذ شده است. و آن مذهب شيخى است كه پيروانش به روش غنوصيه هستند كه معتقد شد صفات الهى در اشخاص و اجساد حلول مى‏كند و آنان قواى خلاّقه دارند.(١)
٣ ـ مؤلف كتاب «روضات‏الجنات» شيخيّه را از غلات تندروتر معرفى كرده و گفته است: نام ايشان شيخيّه و پشت سرى است!! اين كلمه از لغات فارسى است كه آن را به شيخ احمد احسايى نسبت داده‏اند. به اين علت كه اينان نمازجماعت را در پايين پاى حرم حسينى مى‏خوانند، برخلاف منكرين خود، يعنى فقها، كه در بالاى سر نماز مى‏خوانند و به بالاسرى مشهورند. اين طايفه به منزله‏ى نصارى هستند كه درباره‏ى عيسى غلو كرده به تثليث قايل شده‏اند. شيخيّه نيابت خاصه و بابيت حضرت حجت را براى خود قايل هستند.(٢)
٤ ـ مؤلف قصص‏العلماء حكايت ملاقاتى ميان شيخ عبدالرحيم بروجردى را با حاج محمد كريم خان، پيشواى شيخيّه‏ى كرمان، نقل كرده است كه در آن ملاقات ضمن گفتگويى كه انجام گرفت، كريم خان گفت: اميرالمؤمنين عليه‏السلام بر بالاى منبر فرمود: «انا خالق السموات والارض»، شيخ عبدالرحيم به او گفت: «در آن عهد بعضى على را كافر مى‏دانستند، مانند اهل شام، و بعضى او را خليفه‏ى چهارم مى‏دانستند، و عدّه‏اى هم او را خليفه‏ى بلافصل پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ؛ در چنين عصرى چگونه ممكن است على عليه‏السلام چنان ادّعايى كرده باشد و مردم هيچ‏گونه عكس‏العملى نشان نداده باشند؟» و كريمخان سكوت كرد.

١ ـ همان، ص ٤٤.
٢ ـ روضات الجنات، ص ٢٨٥ ـ ٢٨٧.

 

كشفيه

نام ديگر شيخيه، كشفيه است. سبب اين نامگذارى اين است كه شيخ احمد احسايى و ديگر رهبران شيخيه براى خود كشف و الهام قايل بودند، و پيروانشان نيز اين مقام را براى آن‏ها اثبات كرده‏اند. از اين نظر پيشوايان شيخيه همانند برخى از مشايخ صوفيه‏اند كه مدّعى كشف و شهود بوده و كلماتى مبهم و نامفهوم به مريدان خود گفته‏اند. مرحوم سيد محسن امين در اين باره مى‏گويد: «به كشفيه امورى نسبت داده مى‏شود كه اگر درست باشد، غلو بوده و مايه‏ى خروج از دين است. گروهى از مردم بصره، ناحيه‏ى حلّه، قطيف، بحرين و بلاد عجم (ايران) اين طريقه را برگزيده و اكثر آنان از عوام‏اند كه معناى كشف را نمى‏دانند، و فقط خود را به اين نام مى‏خوانند، ولى به احكام اسلام پايبندند، و در هر حال از شيخ احمد و امثال او از علماى كشفيه شطحات و عبارت‏هاى معماگونه‏اى صادر شده كه شبيه شطحات برخى از صوفيه است. و به گفته‏ى برخى از علما عقايد نادرستى كه در آيين شيخيه مطرح شده، بيشتر از طرف شاگرد شيخ، يعنى سيد كاظم رشتى بوده است».(١)
 

پرسش‏ ها

١ ـ شرح حال شيخ احمد احسايى را به اختصار بنويسيد.
٢ ـ عقايد ويژه‏ى احسايى و شيخيه را بيان كنيد.
٣ ـ مقصود از «ركن رابع» از نظر شيخيه چيست؟
٤ ـ پيشواى شيخيه‏ى كرمان كه بود؟ مشرب فقهى آنان را بيان كنيد.
٥ ـ راه و رسم شيخيه‏ى آذربايجان را با نام سه تن از علماى آنان بنويسيد.
٦ ـ كلام مؤلف «روضات الجنات» را درباره‏ى شيخيه بنويسيد.
٧ ـ سخن سيد محسن امين را درباره‏ى كشفيه بيان كنيد.

١ ـ اعيان‏الشيعة، ج ٢، ص ٥٨٩ ـ ٥٩٠.


درس چهل و نهم :
مسلك بابيّه و بهائيه

تاريخ پيدايش و پديدآورنده‏ى بابيّه

مسلك بابيگرى در قرن سيزدهم قمرى (نوزدهم ميلادى) توسط فردى به نام سيد على‏محمد پديد آمد. وى در اول محرم سال ١٢٣٥ يا ١٢٣٦ (١٨٢٠ ميلادى) در شيراز متولد شد و در بيست‏وهفتم شعبان سال ١٢٦٦ در تبريز به جرم ارتداد به دار آويخته شد.
بابيه او را «حضرت اعلى» و «نقطه‏ى اولى» لقب داده‏اند. وى تحصيل ابتدايى و آموزش اندكى عربى را در شيراز گذراند. سپس پنج سال در بوشهر اقامت گزيد و به تجارت ـ كه پيشه‏ى پدرى او بود ـ اشتغال داشت. در همان ايام كه نوجوانى بيش نبود، دست به كارهاى غيرمتعارف مى‏زد و به اوراد و طلسمات كه حرفه‏ى رمالان و افسونگران بود سخت علاقه‏مند بود. در هواى بسيار گرم تابستان بوشهر هنگام بلندى آفتاب، بر بالاى بام مى‏ايستاد و براى تسخير آفتاب اوراد مى‏خواند و حركات مرتاضان هندى را تقليد مى‏كرد.
پس از بازگشت از بوشهر به شيراز، كار و كسب را رها كرد و براى كسب علم و سير و سياحت رهسپار عراق و حجاز گرديد و در كربلا در سلك شاگردان سيد محمد كاظم رشتى (١٢٠٣ ـ ١٢٥٩ ق) درآمد. سيد كاظم رشتى كه از شاگردان شيخ احمد احسايى بود درباره‏ى ائمه‏ى طاهرين عليهم‏السلام افكار و عقايد غلوآميزى داشت و آنان را مظاهر تجسم يافته‏ى خدا يا خدايان مجسّم مى‏انگاشت و مى‏گفت: بايد در هر زمانى يك نفر ميان امام‏زمان(عج) و مردم باب و واسطه‏ى فيض روحانى باشد. اين گونه عقايد توجه سيد على محمد را به خود جلب كرد، و از مريدان خاص وى گرديد، و از همانجا بود كه فكر دعوى بابيت در ذهن او راه يافت.
پس از فوت سيد كاظم رشتى، در سال ١٢٦٠ ق سيد على محمد نخست ادّعاى ذِكريّت و بعد ادّعاى بابيّت (يعنى باب علوم و معارف خدا و راه اتصال به مهدى موعود«عج») و سپس ادّعاى‏مهدويت نمود و به تدريج ادّعاى نبوت و شارعيت كرد و مدّعى وحى و دين جديد گرديد، و بالاخره اين ادّعا را به ادّعاى نهايى ربوبيت و حلول الوهيت در خود پايان داد.

سرگذشت سيد باب پس از دعوى بابيت

در آغاز امر، هيجده تن از شاگردان سيد كاظم رشتى كه نزد بابيان به حروف حى (ح = ٨، ى = ١٠) مشهورند به باب ايمان آوردند، و هركدام در نقطه‏اى به تبليغ مسلك بابيگرى پرداخته، جمعى را به آيين او درآوردند. خود باب نيز از عراق به مكه رفت و در آنجا دعوى مهدويت خود را آشكار ساخت. سپس به بوشهر بازگشت و در آنجا اقامت گزيد. فعاليت بابيان، علماى شيعه و نيز حكومت قاجار را نگران ساخت. از اين‏رو به دستور حكمران فارس، باب را از بوشهر به شيراز منتقل كردند، ولى او دست از فعاليت‏هاى تبليغى خود برنداشت، لذا به دستور حاكم شيراز مجلس مناظره‏اى بين او و علماى شيعه ترتيب داده شد، و او از عقايد خود اظهار ندامت كرد. وى را به مسجد بردند و او در جمع مردم دعاوى خود را تكذيب و استغفار كرد.
اما پس از چندى بار ديگر همان ادّعا را تكرار و تبليغ مى‏كرد. از اين رو، او را دستگير و زندانى كردند، و پس از مدتى از شيراز به اصفهان منتقل گرديد و از آنجا وى را به آذربايجان بردند و در قلعه‏ى چهريق ـ نزديك ماكو ـ زندانى كردند (١٢٦٣ ق). سپس از آنجا وى را به تبريز بردند و در حضور ناصرالدين ميرزا (وليعهد ناصرالدين‏شاه) در مجلس علما محاكمه كردند و سرانجام به جرم ارتداد از دين و افساد در ميان مؤمنين به دار آويخته شد (١٢٦٦ ق).

تأليفات باب

نخستين تأليف وى كتابى است در تفسير سوره‏ى يوسف كه بابيان آن را «قيوم الاسماء» مى‏خوانند. از ديگر كتاب‏هاى مشهور او مجموعه‏ى الواح وى خطاب به علما و سلاطين و كتاب صحيفه‏ى بين‏الحرمين است كه بين مكه و مدينه نوشته شده است. «بيان»، مشهورترين كتاب او به عربى و فارسى است. سبك تأليف او مخلوطى از عربى و فارسى است، و عربى نويسى او غالباً با موازين نحو و دستور زبان مطابقت ندارد. نزد بابيان اين كتاب به صورت كتاب وحى و شريعت و احكام آسمانى تلقى مى‏شود.
در باب چهارم از واحد ششم كتاب «بيان» آمده است: در چهار منطقه نبايد كسى جز بابى وجود داشته باشد: در فارس، خراسان، آذربايجان و مازندران.
در باب هيجدهم از واحد هفتم آمده است: اگر كسى ديگرى را محزون سازد، واجب است كه نوزده مثقال طلا به او بدهد. و اگر ندارد، نوزده مثقال نقره بدهد.
در باب پانزدهم از واحد هشتم آمده است: بر هر كس از پيروان باب واجب است كه براى طلب اولاد ازدواج كند، اما اگر زن كسى باردار نشد، حلال است براى حامله‏شدن او از يكى از برادران بابى خود يارى بگيرد، نه از غير بابى.
در باب چهارم از واحد هشتم آمده است: هر چيزى بهترين آن متعلق به نقطه (يعنى خود باب) و متوسط آن متعلق به حروف حى (هيجده تن ياران باب) بوده و پست‏ترين آن براى بقيه‏ى مردم است.

ميرزا حسينعلى بهاء و مسلك بهائيه

ميرزا حسينعلى در سال ١٢٣٣ ق در دهكده‏اى از توابع نور مازندران متولد شد و در حوالى سال ١٣١٠ق در عكا در اثر بيمارى درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.
تحصيلات مقدماتى و خواندن و نوشتن و مقدارى عربى را ـ طبق سنت رايج زمان ـ آموخت. سپس به خدمت دولت در سمت منشى‏گرى و ديوان درآمد، و پس از چندى به حلقات درويشان پيوست و مانند آن‏ها زلف و گيسوى بلند گذاشت و لباس قلندرى بر تن كرد.
با ظهور غوغاى باب، ميرزا حسينعلى و برادر ناتنى‏اش يحيى صبح ازل و تنى چند از خاندانش به باب پيوستند، و پس از اعدام باب، يحيى صبح ازل دعوى جانشينى او را كرد. ميرزا حسينعلى در آغاز تسليم او شد. اما پس از مدتى، رقابت با برادر را آغاز كرد و نخست ادّعاى «من يظهره اللهى» ـ كه در سخنان باب آمده بود ـ كرد و به تدريج بر ادعاهاى خود افزود تا به ادّعاى رسالت و شارعيت و حلول خدا در او رسيد و خود را «الهيكل الاعلى» ناميد (انا الهيكل الأعلى) و مدّعى شد كه سيد على محمد باب زمينه‏ساز و مبشّر ظهور وى بوده است.
سفارتخانه‏هاى خارجى ـ به ويژه سفارت روس ـ با صراحت از برادرش حمايت مى‏كردند و دولت را از تصميم شديد عليه آن‏ها تهديد مى‏كردند.
سرانجام با فشار علماى اسلامى و مسلمانان، حكومت وقت مجبور شد در سال ١٢٦٩ ق آن دو را با جمعى از پيروان آن‏ها به بغداد تبعيد كند. عراق در آن زمان ـ به‏سان بسيارى از مناطق اسلامى ـ تحت حكومت مركزى عثمانى اداره مى‏شد. پس از مدتى كه كشمكش ميان دو برادر بر سر رهبرى بابيان و درگيرى طرفداران آنان بالا گرفته بود، دولت عثمانى هردو را به دادگاه كشاند، و دادگاه حكم تبعيد آن دو را در دو نقطه‏ى دوردست و جدا از هم صادر كرد، از اين رو، يحيى صبح ازل با خاندان و پيروانش به قبرس و حسينعلى بهاء و طرفدارانش به عكا در سرزمين فلسطين اسكان داده شدند، ولى تكفير و تبليغ عليه يكديگر را هرگز رها نكردند.
در اين ايام بود كه اطرافيان صبح ازل به فرقه‏ى «ازليه» و پيروان ميرزاحسينعلى به فرقه‏ى «بهائيه» ناميده شدند و آن‏هايى كه به اين دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلى «بابى» باقى ماندند.
سرانجام در اين كشمكش ميرزاحسينعلى كه بيشتر مورد حمايت ايادى استعمار بود غلبه يافت و ازليه به دست فراموشى سپرده شدند.

عباس افندى و شوقى افندى

پس از مرگ ميرزاحسينعلى همه چيز راه فراموشى و سكوت پيش گرفت. بابى‏ها كم‏كم محو و فراموش مى‏شدند، و بهايى‏ها در حالت صبر و انتظار به‏سر مى‏بردند، تا اين‏كه پسر ارشد ميرزاحسينعلى به نام عباس افندى كه «عبدالبهاء» لقب گرفت، به تجديد آن پرداخت. وى در سال ١٨٤٤ م. متولد و در سال ١٩٢١ م. درگذشت.
عباس افندى در محيط حكومت عثمانى و داخل ايران مجالى براى فعاليت خود نمى‏يافت. بدين‏جهت در سال ١٩١١ م. به اروپا مسافرت كرد و به جاى روسيه با انگلستان و سپس آمريكا رابطه‏ى ويژه‏اى برقرار كرد، و در جريان جنگ جهانى اول (١٩١٤) خدمات زيادى براى انگلستان انجام داد، و پس از پايان‏يافتن جنگ، به پاس اين خدمات، طى مراسمى لقب سر (Sir) و نشان نايت‏هود (Knight Hood) كه بزرگ‏ترين نشان خدمتگزارى به انگليس است، به وى اعطا شد. بدين صورت بهائيگرى به‏عنوان ستون‏پنجم ويكى‏از ابزار سياست‏استعمارى انگليس ـ و نيز آمريكا ـ مبدّل شد.
از پيروان عباس افندى به «بابيه‏ى بهائيه‏ى عباسيه» تعبير مى‏شود.
پس از مرگ عبدالبهاء، رهبرى بهائيان به دست شوقى‏افندى ـ نوه‏ى دخترى ميرزا حسينعلى ـ افتاد كه تا سال ١٩٥٧ م. ادامه يافت. پس از مرگ او، گروه نُه نفرى بيت‏العدل ـ كه مركز آن در حيفاى اسراييل قرار دارد ـ بهائيان و بهائيگرى را اداره مى‏كند، هرچند در واقع دست‏هاى مرموز استعمار دست‏اندركار بهائيت‏اند.

نوشته‏هاى ميرزا حسينعلى

در ميان نوشته‏هايى كه از پراكنده‏گويى‏هاى ميرزاحسينعلى بهاء جمع‏آورى‏شده، دو اثر از ديدگاه بهاييان به گونه‏اى به عنوان كتاب شريعت و وحى تلقى مى‏شود: يكى كتاب «ايقان» به زبان فارسى است كه به گمان آنان در بغداد بر او وحى شده است، و ديگرى كتاب «اقدس» به زبان عربى مخلوط و دست و پا شكسته كه مى‏پندارند در «عكابر» او نازل شده است (و يا خود كه تجسّمى از خداوند بود بر خود نازل نمود!). مكاتيب يا نوشته‏هاى ديگر بى‏محتوا به نام‏هاى كلمات مكنونه، هفت وادى، كتاب مبين، سؤال و جواب و امثال آن نيز به او نسبت داده شده است.

دعوى الوهيت ميرزا حسينعلى

در كتاب اقدس (ص ١) خود را منبع وحى و تجلّى خدا معرفى كرده، مدّعى مى‏شود كه خداوند خلقت و تدبير جهان را به او سپرده است. و در كتاب مبين (ص ٢٢٩) مى‏گويد: لا اله الا انا المسجون الفريد! و در كتاب ايام تسعه (ص ٥٠) درباره‏ى روز تولد خود مى‏گويد: «فيا حبّذا هذا الفجر الذى فيه وُلد من لم يلد و لم يولد»! و در كتاب ادعيه‏ى محبوب (ص ١٢٣) بهائيان در دعاى سحر مى‏خوانند: الهى تو را به حق ريش جنبانت قسم مى‏دهم...!
در يكى از قصايد ميرزاحسينعلى آمده است:
 

كل الاُلوه من رشح امرى تألّهت                                 و كل الربوب من طفح حكمى تربّت

 

ادّعاى نسخ شريعت اسلام

عقيده‏ى عمومى بهائيان اين است كه با ظهور باب و بهاء شريعت اسلام الغا گرديد و دوره‏ى رسالت محمد مصطفى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سپرى شده است، و اين دوره، دوران زمامدارى جمال اقدس الهى و آيين اوست، ولى بعد از او نيز خداوند بارها بر زمين هبوط و تجلى خواهد كرد. به اعتقاد آنان پس از حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نخست باب و پس از او حسينعلى بهاء به عنوان ظهورالهى به عالم‏آمدند ولااقل تا هزار سال ديگر ظهور الهى در عالم نخواهد بود.
 

عبادت و احكام در مسلك بهائيه

١ ـ نماز در آيين بهايى نُه ركعت است كه به صورت انفرادى در صبح و ظهر و شام بر هر بالغى واجب است. و قبله‏ى آن‏ها شهر «عكا» است كه قبر ميرزاحسينعلى بهاء در آن واقع شده است. براى نماز وضو نيز لازم است، ولى اگر كسى آب براى وضو نداشته باشد، به جاى وضو پنج‏بار مى‏گويد: «بسم اللّه‏ الأطهر الأطهر». و جز در نماز ميت، نماز جماعت ندارند.
٢ ـ روزه‏ى آنان يك ماه به مقدار نوزده روز است، زيرا در اصطلاح آنان هر ماه نوزده روز و هر سال نوزده ماه دارد و مجموع ايام سال ٣٦١ روز است. آخرين روز ماه روزه‏ى آن‏ها مصادف با عيد نوروز است.
٣ ـ حج آن‏ها زيارت خانه‏اى است در شيراز كه سيد على محمد باب در آن متولد شده، يا خانه‏اى كه ميرزا حسين‏على بهاءاللّه‏ در مدت اقامت خود در عراق در آن زندگى مى‏كرد، و براى آن وقت خاصى مقرر نشده است.
٤ ـ هر مرد فقط مى‏تواند يك زن داشته باشد. در كتاب اقدس ازدواج با دو زن با رعايت عدالت جايز دانسته شده است، ولى عبدالبهاء در تفسير آن گفته است: چون شرط عدالت هيچ‏گاه تحقق نمى‏يابد، پس در واقع در ازدواج تعدد راه ندارد. و ازدواج با زن پدر حرام است و با دختر و خواهر و ساير اقربا جايز است.
٥ ـ تمام اشيا پاك است، حتى امثال بول و غائط و سگ و خوك و ....
٦ ـ در آيين بهائيت سهم ارث پسر و دختر مساوى است، چنان‏كه سنّ بلوغ آن‏ها هم يكسان است (يعنى پانزده سالگى).
٧ ـ مراكز مهم اجتماعات رسمى آن‏ها يكى «حظيرة القدس» (در عشق‏آباد) و ديگرى «مشرق الاذكار» در نزديك شيكاگو (آمريكا) است.(١)
 

پرسش‏ ها

١ ـ تاريخ پيدايش بابيه را با شرح حال مؤسس آن بنويسيد.
٢ ـ سرگذشت سيد على محمد باب را پس از دعوى بابيت بنويسيد.
٣ ـ تأليفات سيد باب را نام ببريد.
٤ ـ شرح حال ميرزا حسينعلى بهاء را با ادعاهاى او بنويسيد.
٥ ـ سرگذشت بابيه و بهائيه را پس از مرگ ميرزاحسينعلى بيان كنيد.
٦ ـ عقيده‏ى بهائيان را درباره‏ى شريعت اسلام بنويسيد.
٧ ـ نمونه‏هايى از عبادت‏هاى بهائيان را ذكر كنيد.

١ ـ در تنظيم اين درس از كتاب‏هاى زير استفاده شده است:
دايرة‏المعارف تشيّع، ج ٣، ص ٤ ـ ٥؛ ابطال تحليلى بابيگرى، بهايى‏گرى، قاديانيگرى، ص ٤٠ ـ ٨٥؛ ذيل الملل والنحل، ص ٤١ ـ ٥٦؛ تاريخ الفرق الاسلامية، ص ٢١٧ ـ ٢٢٢؛ شيخيگرى، بابيگرى.

 

درس پنجاهم :
قاديانيه يا احمديه

تاريخ پيدايش و مؤسس

فرقه‏ى قاديانى ـ كه خود را احمدى و ميرزايى نيز مى‏نامند ـ به وسيله‏ى ميرزا غلام احمد قاديانى در هندوستان تأسيس گرديد. زمان پيدايش آن تقريباً همزمان با پيدايش بابيه و بهائيه در ايران است.
ميرزا غلام احمد (١٢٥٥ ـ ١٣٢٦ ق) در شهرك قاديان در ايالت پنجاب هند چشم به جهان گشود. او در خانواده‏اى متولد شد كه از لحاظ وفادارى و ارادت‏ورزى به دولت انگليس شهرت داشت. او از ايام جوانى به رياضت كشى‏ها و عبادت‏هاى صوفيانه علاقه‏ى شديدى داشت و از همان ايام جوانى به غش و تشنجات عصبى مبتلا بوده است.
 

ادعاهاى غلام احمد

در پنجاه سالگى به دنبال ادّعاى خواب نما شدن و چندين رؤيا اعلام كرد كه به او وحى نازل مى‏شود و مجاز در گرفتن بيعت از مردم گرديده و از جانب خدا به رهبرى برگزيده شده است. و در سال‏هاى بعد، نخست ادّعاى مسيح موعود بودن و مهدويت نمود و سپس ادّعاى نبوت كرد و اعلام داشت كه او همان رهبر واپسين گيتى است كه زردشتيان، هندوان، مسيحيان و مسلمانان همه در انتظار او چشم به راه دارند. وى ادّعاى تجسم روح محمدى در خود نيز نمود، ولى مدّعى حلول و تجسم خدا در خود نگرديد.
عقيده‏ى غلام احمد درباره‏ى مسيح چنين است: مسيح، بعد از آن‏كه به صليب كشيده شد نمرد، بلكه او را به هندوستان و ايالت كشمير بردند و در آنجا به تبليغ كيش خود مشغول بود تا آن‏كه در ١٢٠ سالگى درگذشت و در شهر «سرينگر» مدفون شد.
درباره‏ى مهدى(عج) گويد: او مظهر مسيح عليه‏السلام و محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و جلوه‏اى از «كريشنا» يكى از الهه‏هاى هندوان است، و خود او همان مهدى موعود است كه ظهور كرده است.
وى همچنين «جهاد بالسيف» را لغو و تحريم كرد و نيز وفادارى به انگليسى‏هارا از واجبات شمرد.
 

تأليفات

غلام احمد در اثبات ادعاهاى خود كتاب‏هاى چندى تأليف كرد كه معروف‏ترين آن‏ها عبارتند از : ١ ـ قصايد احمديه (المسيح الموعود والمهدى الموعود)، ٢ـ مواهب الرحمن، ٣ـ حمامة البشرى الى اهل مكة و صلحاء ام القرى. به علاوه يك ماهنامه نيز به زبان انگليسى از سال ١٩٢٥ م در قاديان منتشر كرد كه ارگان رسمى قاديانى‏هاست.
 

عكس العمل‏ ها

مسلمانان ـ اعم از شيعه و سنى ـ با ادعاهاى غلام احمد مخالفت نمودند، چرا كه از نظر آنان ختم نبوت از ضروريات دين اسلام به شمار مى‏رود، و از طرفى ويژگى‏ها و نام و نسب مهدى موعود كه در احاديث اسلامى وارد شده است به هيچ وجه بر وى منطبق نبود.
مسيحيان و هندوان نيز از غلام احمد ـ كه خود را ظهور مجدد عيسى و موعود هندوان مى‏شمرد ـ سخت خشمگين شده بودند.
ولى عدّه‏اى از مردم كه به دنبال هر صدايى به راه مى‏افتند، گرد غلام احمد جمع شدند. البته تبليغات دولت بريتانيا و مساعدت‏هاى گوناگون آن‏ها در اين كار بى اثر نبود.
 

احمديه و لاهوريه

پس از مرگ غلام احمد به تدريج در ميان پيروانش اختلاف افتاد و به دو گروه تقسيم شدند:
الف: احمديه: اكثريت آنان در قاديان مانده و به مؤسس فرقه و آيين جديد وفادار ماندند و به نام «جماعت احمديه» و «قاديانى» و «ميرزايى» خوانده مى‏شوند. اينان نخست ميرزا نورالدين را به عنوان خليفه‏ى اول غلام احمد برگزيدند و بعد از او پسر غلام احمد به نام ميرزا بشيرالدين محمد احمد ( يا ميرزا مشيرالدين محمود احمد) را در سال ١٩١٤ م به عنوان خليفه‏ى دوم به پيشوايى فرقه‏ى احمديه برگزيدند.
اين گروه شوراى مذهبى به نام مجلس مشاورت (نظير بيت العدل بهائيان) دارند و قدرت نهايى به دست مقام رياست يا مقام جانشينى است و هريك از افراد يك چهارم درصد درآمد را به نام زكات به دستگاه مذهبى مى‏پردازند و افرادى را كه قاديانى نباشند كافر مى‏شناسند و ازدواج با غير فرقه‏ى خود را جايز نمى‏دانند.
اين گروه به نبوت و شريعت جديد غلام احمد معتقدند، و به قيامت نيز به گونه‏ى اسلامى آن معتقد نيستند، بلكه حاصل اعمال نيك و بد را در همين دنيا با توجيهات خاصى كه به تناسخ و كرما و سامساراى بودائيان بى شباهت نيست مى‏دانند.
جماعت احمديه پس از تأسيس كشور پاكستان، مركز خود را از قاديان ( در هند) به محلى در ١٤٥ كيلومترى جنوب غربى لاهور پاكستان منتقل كردند، و آنجا را ربوه ناميدند و به ساختن شهرى در همان ناحيه پرداختند.
لازم به ذكر است كه علماى بزرگ اسلامى با بررسى‏هاى مفصل، قاديانى‏ها را يك فرقه‏ى غيرمسلمان ،با مذهب و آيين جديد، اعلام كرده‏اند.

ب: لاهورى‏ها: گروه ديگر از پيروان غلام احمد به رياست مولوى محمد على، كه اقليت را تشكيل مى‏دادند، معتقد شدند كه غلام احمد پيامبر يا مهدى يا مسيح نبوده، بلكه مبشر و مجدد اسلام بوده است و به زدودن بعضى از خرافات و زوايد از دامان اسلام دست زده است. اين گروه در لاهور انجمنى به نام انجمن اشاعات اسلامى احمديه تشكيل دادند و به اعضاى انجمن لاهور و مجددى معروف گشتند.
لاهورى‏ها خود را مانند ساير مسلمانان مى‏دانند و به تمامى حلال و حرام اسلام اظهار عقيده مى‏كنند، اما در موارد زيادى از تأويلات و توجيهات ويژه‏ى غلام احمد در تفسير قرآن يا مفاهيم اسلامى استفاده مى‏كنند، گفته مى‏شود كه رقم اين گروه به چند صد هزار مى‏رسد.(١)
 

پرسش‏ ها

١ ـ قاديانيه در چه تاريخى، در كجا و توسط چه كسى پديد آمد؟
٢ ـ ادعاهاى غلام احمد قاديانى چه بود؟
٣ ـ تأليفات غلام احمد را نام ببريد.
٤ ـ عكس‏العمل‏هاى مسلمانان و ديگران در برابر غلام احمد چه بود.
٥ ـ جماعت احمديه چگونه پديد آمد؟ ويژگى‏هاى آن‏ها را بنويسيد.
٦ ـ گروه لاهورى‏ها چه كسانى اند؟ ويژگى‏هاى آن‏ها را بيان كنيد.

١ ـ در تنظيم اين درس از دو مصدر زير استفاده شد:
دايرة المعارف تشيع، ج ٣ ، ص ٥٣٤ ـ ٥٣٥؛ ابطال تحليلى قاديانگيرى، ص ٨٧ ـ ٩٤.