در دنياى اسلام فرقههايى پديد آمدهاند كه دربارهى پيامبراكرم
صلىاللهعليهوآله يا ائمهى اهلبيت عليهمالسلام راه غلو را پيموده و علماى
اسلامى ـ اعم از شيعه و اهل سنت ـ آنان را مرتد و كافر دانستهاند. مؤلف كتاب
«الفرق بين الفرق» باب جداگانهاى از كتاب خود را به غاليان اختصاص داده و گفته
است: «باب چهارم از ابواب اين كتاب در بيان فرقههايى است كه به اسلام نسبت داده
شدهاند، ولى در واقع از امت اسلامى نيستند»؛ آنگاه بيست فرقه از آنان را نام برده
است.(١) اسفرايينى نيز باب سيزدهم از كتاب خود را به ذكر فرقههاى غلات اختصاص داده
است.(٢)
فرقههايى كه در اين دو كتاب، و نظاير آن آمده، منقرض شدهاند، و بيان تاريخ و
سرگذشت آنان فايدهى چندانى نخواهد داشت، ولى لازم است ويژگىهاى كلى غلو و غاليان
و موضع ائمهى اهلبيت عليهمالسلام و علماى شيعه را دربارهى آنها يادآور شويم؛
آنگاه به معرفى برخى از فرقههايى كه هماكنون در جهان اسلام يا ممالك ديگر وجود
دارند و از غلات بهشمار مىروند بپردازيم.
١ ـ الفرق بين الفرق، ص ٢٣٠ ـ ٢٣٣.
٢ ـ التبصير في الدين، ص ١٢٣.
شيخ مفيد در تعريف غلو چنين گفته است:
«غلو در لغت گذشتن از حد و خارج شدن از اعتدال است. خداوند متعال نصارى را از غلو
دربارهى حضرت مسيح نهى كرده و مىفرمايد: «يا اهل الكتاب لا تغلوا في دينكم ولا
تقولوا على اللّه الاّ الحق».(١)
آنگاه دربارهى غلات و مفوّضه چنين گفته است:
«غلات گروهى از متظاهرين به اسلامند كه اميرالمؤمنين و امامان و فرزندان او را به
الوهيّت و نبوت توصيف كردند، و در حق آنان از حدّ اعتدال تجاوز كردند، و مفوّضه
عدّهاى از غلاتاند، و تفاوت آنها با غلات در اين است كه ائمه را حادث و مخلوق
دانسته و گفتهاند خداوند آنان را آفريده و امر خلق را به آنها تفويض كرده
است».(٢)
علامه مجلسى مظاهر غلو را در اعتقاد به امور زير برشمرده است:
١ ـ الوهيت پيامبر و ائمهى طاهرين عليهمالسلام .
٢ ـ در معبوديت يا خالقيت و رازقيت شريك خدايند.
٣ ـ حلول خداوند در آنها يا اتحاد خداوند با آنان.
٤ ـ آنان بدون وحى و الهام الهى، از غيب آگاهند.
٥ ـ نبوت دربارهى ائمّهى طاهرين عليهمالسلام .
٦ ـ تناسخ ارواح ائمه در بدنهاى يكديگر.
٧ ـ با معرفت آنان، اطاعت خداوند و ترك معصيت الهى لازم نيست.(٣)
١ ـ نساء / ١٧١.
٢ ـ تصحيح الاعتقاد، ص ١٠٩.
٣ ـ بحارالانوار، ج ٢٥، ص ٣٤٦.
امامان شيعه با شديدترين وجه غلو را مردود دانسته و غاليان را نكوهش و تكفير
كردهاند. علاّمهى مجلسى حدود صد روايت از آنان را در اين باره در كتاب
بحارالانوار
نقل كرده است كه سه نمونه را يادآور مىشويم:
الف: امامعلى عليهالسلام فرموده است:
اللّهم اني برىءٌ من الغلاة كبراءة عيسى بن مريم من النصارى، اللّهم اخذلهم ابداً
ولا تنصر منهم احداً.(١)
خداوندا! من از غلات بيزارى مىجويم، همانگونه كه عيسى بن مريم از نصارى بيزارى
جست. خدايا آنان را خوار گردان، و هيچ يك از آنها را يارى مكن.
ب: امامصادق عليهالسلام فرموده است:
احذروا على شبابكم الغلاة لا يفسدوهم فانّ الغلاة شرّ خلق اللّه، يصغّرون عظمة
اللّه ويدّعون الربوبية لعباد اللّه.(٢)
بر جوانان خود از خطر غلات برحذر باشيد، مبادا عقيدهى آنان را تباه سازند، زيرا
غلات بدترين خلق خدايند؛ عظمت خدا را كوچك نشان داده و براى بندگان خدا دعوى ربوبيت
مىكنند.
ج: در جاى ديگر از معاشرت با غلات نهى كرده و فرموده است:
لا تقاعدوهم ولا تؤاكلوهم ولا تشاربوهم ولا تصافحوهم و لا تؤارثوهم.(٣)
علماى اماميه نيز با شدّت غلات را نكوهش و تكفير كردهاند. شيخ صدوق در اينباره
مىگويد:
«اعتقاد ما دربارهى غلات و مفوّضه اين است كه آنها كافرند، و بدتر از يهود و
نصارى و مجوس و قدريه و حروريه و ديگر فرقههاى گمراهند».(٤)
١ ـ همان، ص ٣٦٥.
٢ ـ همان.
٣ ـ همان، ص ٢٩٦.
٤ ـ الاعتقادات في دين الامامية، ص ٧١.
شيخ مفيد نيز آنان را گمراه و كافر دانسته و تأكيد كرده است كه ائمهى اهلبيت
عليهمالسلام
به كفر و خروج آنها از اسلام حكم كردهاند.(١)
علامه مجلسى پس از ذكر اقسام و مظاهر غلو، گفته است:
«اعتقاد به هر يك از آنها سبب الحاد و كفر و خروج از دين است، چنانكه ادلّهى
عقليه و آيات و اخبار بر آن دلالت مىكند، و اگر احياناً در روايات، حديثى يافت شود
كه موهم يكى از اقسام غلو باشد، بايد تأويل شود، و اگر قابل تأويل نباشد، از
افترائات غاليان است.(٢)
همانگونه كه غلو در حق پيامبران، امامان و اولياى الهى نادرست و مايهى كفر و
الحاد است، زيادهروى در نسبت غلو و غالىدانستن افراد نيز نادرست و بهتان خواهد
بود، چنانكه برخى اعتقاد به علم غيب دربارهى اولياى خاص خداوند، و يا عصمت
دربارهى غير پيامبران و قدرت آنان بر انجام معجزات و كرامات را از مصاديق غلو در
دين انگاشتهاند، و گاهى شيعه را كه مقامات مزبور را در حق ائمهى اهلبيت
عليهمالسلام قايل است، متهم به غلو كردهاند.
اين عقيده هيچگونه دليل عقلى و نقلى ندارد، بلكه اصول عقلى و نصوص دينى بر خلاف آن
دلالت مىكند. و لذا علماى اسلامى ـ اعم از شيعى و سنى ـ براى اولياى الهى به كرامت
و علم غيب و مانند آن عقيده داشتهاند. در صحيح بخارى و مسلم از پيامبراكرم
صلىاللهعليهوآله روايت شده كه بر محدَّثبودن عدّهاى از انسانها كه پيامبر
نبودهاند تصريح كرده است.(٣)
١ ـ تصحيح الاعتقاد، ص ١٠٩.
٢ ـ بحارالانوار، ج ٢٥، ص ٣٤٦.
٣ ـ صحيح بخارى، ج ٣، ص ٢٩٥؛ صحيح مسلم، ج ٤، ص ١٨٦٤، كتاب فضائل الصحابة.
سعدالدين تفتازانى پس از بيان اينكه ظهور كارهاى خارقالعاده از اولياى خداوند از
نظر عقلى ممكن است، به آنچه در قرآن كريم دربارهى حضرت مريم و آصف بن
برخيا وارد شده و نيز آنچه دربارهى كرامات صحابهى پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله
خصوصاً على عليهالسلام نقل شده، بر وقوع آن استدلال كرده و گفته است:
«ظهور كرامات اوليا از نظر وضوح، بهسان ظهور معجزات پيامبران است».(١)
بدين جهت، شيخ مفيد، كسانى را كه علم غيب را دربارهى ائمهى اهلبيت عليهمالسلام
انكار كرده و گمان كردهاند كه آنان در احكام دينى به رأى و ظن خويش عمل
مىكردهاند، مورد انتقاد قرار داده و اين عقيده را تقصيرى آشكار در حق آنان دانسته
است.(٢)
بنابراين، مقتضاى ايمان و انصاف اين است كه آنچه را از فضايل و كمالات و معجزات
دربارهى ائمهى طاهرين عليهمالسلام نقل شده است ـ جز آنچه با ضروريات دين و
براهين قطعى و محكمات قرآن و احاديث مسلّم اسلامى منافات دارد ـ پذيرا شويم.(٣)
١ ـ كلام شيخ مفيد را در تعريف غلو و معرّفى غاليان بنويسيد.
٢ ـ اقسام و مظاهر غلو را ـ چنانكه علامه مجلسى بيان كرده است ـ بنويسيد.
٣ ـ موضع ائمهى اهلبيت عليهمالسلام را دربارهى غلو و غاليان، با نقل يك روايت،
توضيح دهيد.
٤ ـ كلام شيخ صدوق را در مذمّت غاليان بنويسيد.
٥ ـ راه درست در مسألهى غلو چيست؟ سخن شيخمفيد را در اين باره نقل كنيد.
٦ ـ كلام تفتازانى را دربارهى كرامتهاى اولياى الهى بنويسيد.
١ ـ شرح المقاصد، ج ٥، ص ٧٤ ـ ٧٥.
٢ ـ تصحيح الاعتقاد، ص ١٠٩.
٣ ـ بحارالانوار، ج ٢٥، ص ٣٤٧.
مذهب دروزى از مذهب اسماعيليه نشأت گرفته است. به همين دليل، در بسيارى از عقايد
اساسى و اصطلاحات با يكديگر اتفاقنظر دارند، گرچه دروزيان بر استقلال خود از ساير
فرقهها تأكيد مىورزند، و نيز ترجيح مىدهند كه به نام موحّدان خوانده شوند.
دروزيه دربارهى الحاكم بامراللّه(١) (متوفاى ٤١١ ه) ـ كه به اعتقاد ديگران كشته
شده است ـ مىگويند وى غايب شده، به آسمان بالا رفته است و دوباره بازخواهد گشت.
از نظر آنان الحاكم بامراللّه صورت ناسوتى الوهيت است و هموست يگانه، صمد و منزّه
از شمارش و همسر، و فرد دروزى چيزى جز طاعت وى نمىشناسد. او همهى روح و جان، ثروت
و فرزندان و همهى آنچه را در اختيار دارد، تسليم الحاكم كرده، به همهى احكام او،
خواه به سود و خواه به زيان، راضى است، و دروزى كسى است كه اعتراف كند كه هيچ خدايى
در آسمان و هيچ امامى در زمين جز الحاكم ـ جلّ ذكره ـ وجود ندارد.(٢)
١ ـ وى، منصور بن العزيز باللّه بن المعز لدين اللّه فاطمى،
ملقّب به «الحاكم بأمراللّه» است. در رمضان ٣٨٦ ه. ق خلافت فاطمى را در مصر به دست
گرفت و در ٢٧
شوال ٤١١ ه. ق كشته و يا پنهان شد.
٢ ـ تاريخ انديشههاى كلامى در اسلام، ج ٢، ص ٤٦٣ ـ ٤٦٤.
دروزيان در سوريه و لبنان سكونت دارند. تعداد آنان طبق آمارى كه در سال ١٩٥٦
ميلادى در لبنان گرفته شده ٨٨١٠٠ نفر و طبق آمارى كه در سال ١٩٤٧ ميلادى در سوريه
گرفته شده ٩٦٦٤١ نفر بودهاند.(١)
بزرگترين داعيان دروزى عبارتند از: حمزةبن على بن احمد زوزنى معروف به لبّاد، حسن
بن حيدره فرغانى معروف به اخرم، محمد بن اسماعيل دروزى معروف به انوشتكين بخارى. از
اين سه تن اطلاعات زيادى در دست نيست، و از طرفى ترتيب اسبق بودن هركدام از اين
افراد در دعوت جديد نامعلوم است.
بنابر برخى نوشتهها محمدبن اسماعيل دروزى كه اصالتاً از مردم بخارا بود، در سال
٤٠٧ يا ٤٠٨ هجرى به مصر آمد و با حاكم ارتباط برقرار كرد و اين انديشه را براى حاكم
خوب جلوه داد كه ادّعاى خدايى كند. احتمالاً حاكم نيز به صورت پنهانى با اين
انديشهى وى موافقت كرد و بىآنكه خود بدين امر دامن زند، به او اجازه داد به
گسترش اين انديشه بپردازد.
اين تاريخچه علت ناميدهشدن پيروان دعوت تازه به دروزيان را نيز بيان مىكند.
نكتهى شگفتآور اين است كه حمزه در يكى از رسالههاى خود محمد دروزى را بدان متهم
مىكند كه حاكم بامر اللّه را تنها يك انسان ـ و نه خدا ـ مىدانست، چرا كه وى
مىگفت: روح على بن ابىطالب عليهالسلام به حاكم انتقال يافته، و اين در حالى است
كه على تنها يك «اساس» است و اساس فقط امام مىباشد و نه خدا.
سرنوشت محمد دروزى كاملاً روشن نيست. برخى از شارحان رسالههاى دروزيان اعتقاد
دارند كه او در سال ٤١٠ هجرى درگذشت. آنان بدين اشاره دارند كه قتل او نتيجهى
توطئههاى حمزة بن على نزد حاكم بود كه او را واداشت فرمان قتل وى را صادر كند، ولى
دليلى بر درستى اين نقل در دست نيست.
١ ـ همان، ص ٥٦٧.
آغاز فعاليت حمزةبن على را به عنوان يكى از داعيان دعوت جديد سال ٤٠٨ هجرى
مىدانند. وى در مسألهاى كه به حاكم بامراللّه نوشته، بر الوهيت او تصريح كرده و
گفته است:
«از بنده و بردهى اميرمؤمنان، حمزةبن على بن احمد، هدايتگر گروندگان و انتقام
گيرنده از مشركان به شمشير اميرمؤمنان و هيبت حكومت او كه هيچ معبودى جز او
نيست».(١)
وى در رسالهى «ميثاق ولى الزمان» حاكم را به اوصافِ «مولاى يگانه، فرد، صمد و
منزّه از همسر و عدد» توصيف كرده است.(٢)
عموم دروزيان عقيده دارند كه از نژاد عرب كهن در عربيت هستند، چرا كه اغلب آنان
منسوب به قبايل تنوخاند. آنان دو دليل نيز بر اثبات عربىبودن خود اقامه مىكنند:
يكى اينكه نامهاى دروزيان ـ به استثناى شمارى اندك از آنها ـ عربى است، از قبيل
ابوالرجال، ابوالفقه، ابوالفوارس، ابوالمكارم، اسحاق، تنوخ، تامر، حسن، حصن، خالد،
رضوان، سعيد، شهاب، صاعد، عبدالقادر، هاشم، هانى، نعمان، هلال، محمد، مسعود و مانند
آن.
دليل ديگر اينكه دروزيان در ميان قبايل عرب از طايفههايى هستند كه صحيحترين تلفظ
را از برخى از حروف الفباى عربى، يعنى ثاء، ذال، ظاء و قاف دارند.(٣)
مذهب فقهى و ساختار دينى جامعهى دروزى
دروزيان در فقه تابع مذهب حنفىاند، چرا كه حاكمان عثمانى پس از فتح سوريه و لبنان
در سال ١٥١٦ ميلادى، اين مذهب فقهى را بر مردمان آن سامان تحميل كردند.
١ ـ همان، ص ٥٣٠ ـ ٥٣٦.
٢ ـ همان، ص ٥٥٤.
٣ ـ همان، ص ٥٦٨ ـ ٥٧٣.
جامعهى دروزى از نظر ساختار دينى به دو گروه: عاقلان و جاهلان تقسيم مىشود.
گروه عاقلان داراى دو رئيس دينىاند كه هركدام از آنان شيخ عاقلان خوانده مىشود.
عاقلان كسانىاند كه به احكام عملى دينى، يعنى خوددارى از ميگسارى و استعمال
دخانيات، و نيز داشتن رفتار زاهدانه در غذا و پوشاك پايبندند. آنان لباسى جدا از
لباس جاهلان دارند و عمامهى سفيد استوانهاى شكلى بر سر مىگذارند و لباسى ساده ـ
شامل يك قبا و يك عبا به رنگ آبى تيره ـ مىپوشند.
شيوخِ عاقلان خودْ، طبقهى برتر عاقلان هستند و پايبندترين افراد اين گروه در حفظ و
مراعات فضايل شمرده مىشوند.
گروه جاهلان، ساير افراد جامعهى دروزيان را تشكيل مىدهند و گاه «شرّاحين» نيز
خوانده مىشوند. زيرا حق دارند برخى از شرحهاى رسالههاى دروزيان را بخوانند و حق
خواندن اصل رسالهها و تلاوت قرآن را ندارند. آنان مجازند از دخانيات و ساير
لذتهاى دنيوى و رفاه در معيشت بهرهمند شوند و موظف به پوشيدن لباس خاصى
نيستند.(١)
١ ـ همان، ص ٥٧٤ ـ ٥٧٥.
١ ـ مقتنى بهاءالدين ابوالحسن على بن احمد سموقى، معروف به ضيف، كه پس از حمزةبن
على، دعوت تازه را بر عهده گرفت و نقش مهمى در شكلدادن به عقايد دروزيان داشت. وى
در شعبان ٤١٠ ه.ق از سوى حمزه مأموريت يافت تا به بيان مسايل دعوت دروزى بپردازد و
مجموعهى بزرگى از رسالههاى دروزيان به او نسبت داده مىشود و آخرين تاريخى كه در
رسالههاى منسوب به او ذكر شده، سال ٤٣٢ه.ق است. بنابراين وى از سال ٤١١ تا ٤٣٣ ه.ق
عهدهدار دعوت بوده است.
٢ ـ پس از وى بزرگترين شخصيت علمى دروزى امير سيد جمالالدين عبداللّه
تنوخى (٨٢٠ ـ ٨٨٤ ق) است. قبر وى در لبنان هر ساله از سوى دروزيان زيارت مىشود.
وى در كودكى به جستجوى علم پرداخت و در سن نوجوانى عفت و پاكدامنى خود را حفظ كرد و
از لذايذ دنيوى دل بركند و به عبادت خداوند دل بست و كتاب خدا را به خوبى فرا گرفت
و به حفظ و تدريس آن پرداخت.
از وى آثار علمى بسيارى بر جاى مانده است. آنچه در اين آثار جلب توجه مىكند يك
رشته مسايل اخلاق و آداب معاشرت و معاملات است، نه مسايل عقايد دروزيان دربارهى
الهيات و توحيد.
شاگردان بسيارى نيز از او بهره گرفتند، و در شرح حال اين شاگردان نامى از كتبى كه
آنان تأليف كردهاند نيامده، بلكه همهى مطالب دربارهى زهد، خلق و خوى نيكو و
احياناً شهامت و شجاعت آنان است.
٣ ـ شيخ محمد ابوهلال معروف به شيخ فاضل (متوفاى ١٠٥٠ ه.ق)، روش وى نيز در زهد و
اخلاق، همانند روش جمالالدين تنوخى بود و به قرائت و تلاوت قرآن اهتمام بسيار
داشت. از اين جا به دست مىآيد كه در قرن يازدهم هجرى دروزيان به قرآن كريم و
نمازها و ساير اركان اسلام پايبند بودند.
در زندگى او ويژگى ديگرى نيز يافت مىشود و آن عزلتگزيدن از مردم و خلوتگزيدن در
كوهها و ترك دنيا بود. همين شيوه بعدها اثر خاصى در ميان عاقلان دروز باقى گذاشت.
در حقيقت وى روش تصوّف را در ميان دروزيان پايهگذارى كرد.
در مجموع مىتوان گفت: دروزيان ـ بهويژه عاقلان ـ در زمينهى اخلاق نوشتههاى امير
جمالالدين عبداللّه تنوخى، و در زمينهى زهد و تصوّف و عزلت، زندگى و سيرهى شيخ
فاضل محمد ابوهلال را الگوى خود قرار دادهاند.(١)
١ ـ همان، ص ٥٣٨ ـ ٥٣٩، ٥٧٩ ـ ٥٨٩.
١ ـ ويژگىهاى كلى مذهب دروزى را بيان كنيد.
٢ ـ نام سه داعى بزرگ دروزى را بنويسيد.
٣ ـ نقش حمزة بن على را در دعوى الوهيت براى الحاكم بامراللّه بيان كنيد.
٤ ـ نژاد دروزيان چيست و در كجا سكونت دارند؟
٥ ـ مذهب فقهى و ساختار دينى جامعهى دروزى را بنويسيد.
٦ ـ سه شخصيت علمى و برجستهى دروزى را نام ببريد و نقش و سيرهى هريك را بيان
كنيد.
نصيريّه يكى از فرقههاى غُلاتاند، كه در حق على عليهالسلام غلو كرده براى او مقام الوهيت قايل شدند. آنان را انصاريه و علويّه نيز مىگويند. تاريخ پيدايش آنها را قرن پنجم هجرى و پيشواى اين فرقه را فردى به نام نصير دانستهاند، و هم اكنون در شمال غربى سوريه بهسر مىبرند.(١)
١ ـ تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، ص ١٨٥.
در كتابهاى قديمى و معروف ملل و نحل، مانند «فرق الشيعه»ى نوبختى، «مقالات
الاسلاميين» اشعرى، «الفرق بين الفرق» بغدادى، از آنان ذكرى به ميان نيامده است، و
تنها شهرستانى مختصرى دربارهى آنها سخن گفته است. اين مطلب را مىتوان شاهدى بر
درستى پيدايش آنان در قرن پنجم دانست، زيرا نويسندگان يادشده يا قبل از قرن پنجم و
يا در اوايل آن مىزيستهاند. و از عبارت شهرستانى بهدست مىآيد كه اين فرقه در
زمان او شناخته شده بوده و افرادى به دفاع از آن پرداختهاند. چنانكه گفته است:
«ولهم جماعة ينصرون مذهبهم، و يذبّون عن اصحاب مقالاتهم». لازم به ذكر است كه وى
نصيريّه را با فرقهى ديگرى به نام «اسحاقيّه» يكجا ذكر كرده است، و تفاوت آنان را
در ايندانستهاست كه نصيريه به الوهيت على عليهالسلام گرايش داشتند، و
اسحاقيّه به نبوت او.(١)
عقايد اساسى نصيريه را مىتوان در امور زير خلاصه كرد:
١ ـ علىبن ابىطالب خداست يا الوهيت در او حلول كرده است.
٢ ـ سلمان فارسى فرستادهى على عليهالسلام است.
٣ ـ كلمهى سرّ عبارت است از سه حرف: ع (على)، م (محمد) و س(سلمان فارسى).
٤ ـ ارادت به ابنملجم، زيرا او لاهوت را از بند ناسوت رها كرد، از اين رو، كسانى
را كه به ابنملجم لعنت مىفرستند بر خطا مىدانند.
٥ ـ شراب از نور است، و بر اين اساس درخت مو را بزرگ مىدارند و كندن آن را گناه
مىشمارند.(٢)
بنيادىترين عقيدهى نصيريه، الوهيت على بن ابىطالب عليهالسلام است. در كتاب
«المجموع»، از كتب متقدمين نصيريه، على بن ابىطالب عليهالسلام بدين وصف خوانده
شده كه «يگانه و صمد است، نه زاده شده و نه مىزايد، قديم و ازلىاست، جوهرش نور
است و از نور او ستارگان پرتوافشانى مىكنند، او نور نورهاست، درياها را
مىگستراند، صخرهها را مىشكافد، كارها را تدبير مىكند، جوهر او نهان است و او
همان معناست».
نزد اين فرقه، گواهى ايمان آن است كه گفته شود: «أشهد ان لا اله الاّ على بن
ابىطالب». به اعتقاد آنان، على است كه محمد صلىاللهعليهوآله را آفريده و او
حجاب على است. محمد صلىاللهعليهوآله سلمان فارسى را از نور خود بيافريد و او را
باب خويش قرار داد و به نشر دعوت خود موظف ساخت. از حروف آغازين اين سه نام رمز (ع،
م، س) پديد مىآيد و هنگامى كه كسى تازه به جمع آنان بپيوندد به اين سرّ سوگند داده
مىشود.
١ ـ الملل والنحل، ج ١، ص ١٨٨ ـ ١٨٩.
٢ ـ تاريخ انديشههاى كلامى در اسلام، ج ٢، ص ٤٠٨.
محمد يتيمان پنجگانه را آفريد و آنان جهان را مىآفرينند، كه عبارتند از: مقداد بن
اسود، عبداللّه بن رواحه انصارى، ابوذرغفارى، عثمان بن مظعون و قنبر بن كدان دوسى.
يكى ديگر از عقايد نصيريه تناسخ ارواح است، بدان معنا كه از ديدگاه آنان مؤمن قبل
از آن كه به جايگاه خاص خويش در ميان ستارگان برسد، هفت مرحلهى تحوّل را پشت سر
مىگذارد، و اگر انسانى بدكار بميرد، ديگر بار به صورت يك مسيحى يا مسلمان زاده
مىشود تا آن گناهان را از خويش بزدايد و پاك گردد، اما كسانى كه على عليهالسلام
را نمىپرستند، در تولد جديد خود به صورت يك سگ يا شتر، يا الاغ يا گوسفند بهدنيا
مىآيند.(١)
نصيريه به چهار طايفهى كوچكتر تقسيم مىشود:
١ ـ حيدريّه: منسوب به على حيدرى، يكى از پيشوايان اين طايفه در قرن نهم هجرى.
٢ ـ شماليّه: به عقيدهى آنان على عليهالسلام در آسمان است و در خورشيد سكونت
گزيده و خورشيد همان محمد صلىاللهعليهوآله است و به لقب «شمسيه» نيز خوانده
مىشوند.
٣ ـ كلازيه يا قمريّه: به اعتقاد آنان على عليهالسلام در قمر اقامت گزيده است، و
هرگاه انسان شراب ناب بنوشد، به ماه نزديك مىشود. اين فرقه منسوب به شيخ محمد بن
كلازى است.
٤ ـ غيبيّه: به اعتقاد آنان خدا ابتدا تجلّى كرد و سپس پنهان شد و زمان كنونى، زمان
غيبت است، و غايب همان خداوندى است كه در على عليهالسلام حلول كرده است.(٢)
١ ـ همان، ص ٤٤٥ ـ ٤٤٦.
٢ ـ همان، ص ٤٥٠.
فرقهى نصيريه از دوران حاكميت دولت عثمانى بر شام با ستمهاى بسيارى مواجه شدند و
به همين علت نيز قيامهايى را عليه كارگزاران عثمانى برپا كردند:
١ ـ در دوران حاكميت راشدپاشا بر سوريه (سال ١٨٦٦ ميلادى) اهالى جبل در
مقابل حكومت سر به نافرمانى برداشتند. اين شورش به شدت سركوب شد، و پس از ده سال
مجدداً نصيريه سر به شورش برداشتند، و سرانجام با تدابيرى كه انديشيده شد، كار به
مصالحه پايان يافت.
٢ ـ قيام ديگرى به رهبرى يكى از بزرگان نصيريه به نام اسماعيل خيربك برپا شد و
سرانجام براى آنكه حكومت، خود را از خطر آنان آسوده سازد، وى را حاكم بخش صافيتا
كرد، ولى بار ديگر شورش كرد و از آن پس گاهى پنهان مىشد و گاهى ظهور مىكرد تا
سرانجام به دايى خود كه در كوههاى لاذقيه زندگى مىكرد، پناهنده شد، امّا وى در
حقش خيانت كرد و درخواب او را كشت و سرش را براى حكومت فرستاد.
٣ ـ در سال ١٩١٨ ميلادى شيخ صالح على كه در بيست سالگى پس از پدرش عهدهدار رهبرى
نصيريه شد، قيامى را عليه فرانسويان كه سوريه را اشغال كرده بودند برپا كرد، و تا
سال ١٩٢١ به مقاومت خود در برابر نيروهاى فرانسوى ادامه داد و ضربههاى سختى را بر
فرانسويان وارد ساخت، ولى سرانجام ناچار شد به زندگى مخفيانه در كوهستان بهسر برد.
فرانسويان در غياب او دادگاه نظامى تشكيل داده، حكم اعدامش را صادر كردند، و مردم
روستاهايى را كه گمان مىكردند شيخ صالح على در بين آنهاست، اذيّت مىكردند، لذا
او تصميم گرفت خود را تسليم فرانسويان كند. در اين هنگام فرمان عفو او از طرف
نيروهاى فرانسوى صادر شد، مشروط به اينكه در منطقهاى دور از مردم زندگى كند و تحت
نظارت فرانسويان باشد.
از اين رو، شيخ صالح به منطقهى جبل رفت و گوشهنشينى اختيار كرد و تا قيام ملى در
سال ١٩٣٦ ميلادى به اين عزلت ادامه داد و سرانجام در سال ١٩٥٠ ميلادى درگذشت.(١)
١ ـ همان، ص ٤٥٣ ـ ٤٦٠.
١ ـ فرقهى نصيريّه چه كسانىاند؟ تاريخ پيدايش آن را بنويسيد.
٢ ـ عقايد اساسى نصيريه را بنويسيد.
٣ ـ عقيدهى نصيريه را دربارهى تناسخ بيان كنيد.
٤ ـ فرقههاى نصيريه را توضيح دهيد.
٥ ـ دربارهى شيخ صالح على و قيام او عليه فرانسويان توضيح دهيد.
مشهور اين است كه اهل حق نام يكى از فرقههاى غُلات است، كه «علىاللهى» نيز ناميده
مىشوند. آنان دربارهى حضرت على عليهالسلام راه غلو را پيموده و براى او مقام
الوهيت اثبات كردهاند.
برخى از نويسندگان هوادار اين فرقه معتقدند اين فرقه در قرن دوم هجرى پديد آمده و در قرن هفتم تجديد حيات يافته است.(١)
١ ـ مجلهى تخصصى كلام اسلامى، شماره ١٤، ص٨٧.
از نظر برخى ديگر ريشهى تاريخى اين فرقه به قرن چهارم هجرى به فردى به نام
مباركشاه و ملقّب به شاه خُوَشين (با ضمّ خ و فتح واو) بازمىگردد. وى كه عنوان
«سلطان طريقت» را داشته و در بلوران از توابع لرستان با جمعى از پيروان خود زندگى
مىكرد به چهار تن از آنان وعده داده كه پس از درگذشت وى، روحش پس از صد سال در جسم
فردى به نام سلطان صحاك يا (اسحاق) تجلى خواهد كرد. در فاصلهى اين صدسال، يارستان
(اهل حق) در گوشهاى خموش چشم به انتظار سلطان صحاك
دوخته بودند تا او را دريافتند و دور او گرد آمدند.(١)
آنچه در ميان پيروان اهل حق معروف است، اين است كه سلطان صحاك (اسحاق) مؤسس مسلك
آنان است. و از طرفى آنها از اينكه از فرقههاى غلات بهشمار آمده و علىاللهى
خوانده شوند، به شدت احتراز دارند. آقاى سيد قاسم افضلى از سران اهل حق در اين باره
مىنويسد: «يارستان و اهل حقهاى واقعى هيچگاه حضرت على عليهالسلام را خدا
نمىدانند و آنچه مسلّم و مشخص است نسبتهايى كه به اهل حق به عنوان علىاللهى
دادهاند و يا در بعضى كتب و مقالهها علىاللهى را شعبهاى از اهل حق مىدانند،
خلاف محض است و خط اهل حقهاى يارستانى كاملاً از علىاللهىها دور است».(٢)
خاندانها يا شاخههاى اهل حق
گفتهاند: سلطان اسحاق براى تشكيلات اين فرقه جانشينانى تعيين كرد و براى هريك از
آنها وظيفهاى مقرر نمود و به هريك ـ به تناسب وظيفهى وى ـ لقب مخصوصى داد. در
ابتدا «پير بنيامين» را به سمت «پيرى» و «داود» را به سمت «دليل» براى همهى اهل حق
منصوب كرد. آنان براى تداوم رهبرى، هفت نفر از ياران خود را به عنوان هفت خاندان يا
هفت سرسلسلهى اهل حق به پيروان خود معرفى كردند كه از آن پس به «هفت تن» معروف
شدند، و برخى اين هفت تن را از ياران اوليهى سلطان اسحاق دانستهاند. اين
خاندانها عبارتند از:
١ ـ خاندان شاه ابراهيم. فرزند سيد محمد گورهسوار كه به شاهابراهيمىها معروفند.
٢ ـ خاندان سيد ابوالوفا.
٣ ـ خاندان عالىقلندر. درويشهاى قلندرى منطقهى كرند و استان كرمانشاهان منسوب به
او هستند.
٤ ـ خاندان سيد ميرسور.
٥ ـ خاندان بابايادگار.
٦ ـ خاندان سيدمصطفى.
٧ ـ خاندان حاجى بوعيسى (سيد باويسى).
١ ـ دايرةالمعارف تشيع، ج ٣، ص ٦٥٥ ـ ٦٥٦.
٢ ـ همان، ص ٦٥٩ ـ ٦٦٠.
در قرنهاى بعد چهار خاندان يا شاخهى ديگر نيز به آنها افزوده شده است كه عبارتند از:
١ ـ خاندان آتشبيگى.
٢ ـ خاندان ذوالنور.
٣ ـ خاندان شاهحياسى.
٤ ـ خاندان باباحيدر.
از نظر اهل حق هركس كه پيرو اين مسلك باشد بايد به عنوان اولين وظيفه به واسطهى يكى از پيرها يا دليلهاى منسوب به يكى از خاندانها، خود را به يك خاندان مرتبط سازد، و بر اين اساس سرسپردن به يكى از شاخههاى اين فرقه هويت مذهبى او را معين مىسازد. اهل حق، مقام پير بنيامين را بسيار بزرگ مىشمارند و معتقدند او در عالم اَلَست «جبرئيل»، و در دورهى شريعت «سلمان»، و در دورهى آخرالزمان «بنيامين» بوده است. او اولين مخلوق و از مقربترين ياران خداست و در آخرين دوره در جامهى امام مهدى(عج) مظهريت يافته است.(١)
١ ـ مجلهى تخصصى كلام اسلامى، شمارهى ١٦، ص ٦٩ ـ ٧٣.
اهل حق در هفته يك يا چند بار در جم خانهها و با حضور پير جمع مىشوند. تشكيلات جم
معمولاً در شبهاى جمعه برگزار مىشود و اين مراسم با تشريفات خاصى اجرا مىگردد.
قبلاً به اندازهى كافى نذر و نياز در جم حاضر و به قصد دعا و خير و عبادت با خلوص
نيت و پاكى جسم و تجلى روح به پاكان انجام مىشود، و آن را حلاّل مشكلات مىدانند،
و شركت هفتهاى يكبار در جم و جمخانهها را به جاى
عبادات دايمى كافى مىدانند.
اهل حق نماز نمىخوانند و به جاى آن همان نذر و نيازها را انجام مىدهند. و روزهى
مخصوصى دارند كه سه روز است و به مرنو و قولطاس موسوم است. روزهى مرنو از آنجا رسم
شده است كه سلطان صحاك و يارانش سه شبانه روز از ترس دشمنانشان در غار مرنو پنهان
شده و بىغذا ماندند و پس از نجات يافتن آن را روزهى مرنو نام نهادند و اين روزه
در منطقهى باختران اجرا مىشود. روزهى قولطاس ـ كه اكثريت اهل حقهاى ايران و ترك
زبانان در ساير استانهاى ايران و خارج از ايران انجام مىدهند ـ مربوط به ياران
قولطاس و قوشچى اوغلى و شاه ابراهيم است كه در وسط چلّهى زمستانى سهشبانهروز زير
كولاك مىمانند و پس از نجات از آن خطر آن را جشن مىگيرند. (قول يعنى اقرار و شرط،
و (طاس) به منزلهى اينكه كولاك، مانند تاس بر سر آنان بود).(١)
گاهى از گروهى از اهل حق به عنوان شيطانپرست ياد مىشود، ولى برخى از رهبران كنونى
آنان چنين نسبتى را مردود دانسته و به كلماتى از سلطان صحاك استناد كرده كه در
آنها شيطان را مكار و راهنماى مردمان دور از دين معرفى كرده است.(٢) با اين حال
برخى از افراد مورد اعتماد كه از نزديك با اهل حق ارتباط دارند، از تكريم آنان نسبت
به شيطان و مخالفت شديد با لعنتفرستادن بر او گزارش مىدهند.
شارب نيز نزد اهل حق حرمت ويژهاى دارد و آن را يكى از اركان اصلى سلطان صحاك
مىدانند كه شارب مور و پرپشت را از نشانههاى پيروان مسلك اهل حق مىشمارد.(٣)
١ ـ دايرةالمعارف تشيع، ج ٣، ص ٦٥٩ ـ ٦٦١.
٢ ـ همان، ص ٦٦٢.
٣ ـ همان.
اهل حق در كشورهاى ايران، عراق، سوريه، افغانستان و تاجيكستان زندگى مىكنند.
عمدهترين مركز آنان در ايران استان كرمانشاهان است كه در شهرستان كرمانشاه و
روستاهاى توابع آن، و اسلامآباد و حومهى آن، و سرپلذهاب، قصرشيرين، صحنه و دينور
و كِرِند غرب و توابع آن بهسر مىبرند. و منطقهى كرندغرب و توابع آن از عمدهترين
مراكز اهل حق در ايران است، و جمعيت آن در اين منطقه را حدود ١٥٠ هزارنفر تخمين
زدهاند.
در تركيه فرقههايى وجود دارند كه معروفند به «بكتاشى» و به آنها «علويين» نيز
گفته مىشود و اهل حقهاى ايران آنها را از شاخههاى فرقهى اهل حق مىدانند.
شيعيانى كه در كشور آلبانى به سر مىبرند نيز به «بكتاشى» معروفند. در كشور سوريه
نيز جمعيت قابل توجهى وجود دارد كه تحت عناوين علويين و علىاللهى معروفند و عمدتاً
در شمال و شمالغرب آنجا سكونت دارند.(١)
١ ـ تاريخ پيدايش و مؤسس مذهب اهل حق را بيان كنيد.
٢ ـ نظريهى يكى از رهبران كنونى اهل حق را دربارهى علىاللهى خواندن آنان
بنويسيد.
٣ ـ دربارهى خاندانها يا شاخههاى اهل حق توضيح دهيد.
٤ ـ عقيدهى اهل حق را دربارهى پير بنيامين بنويسيد.
٥ ـ وضع عبادت و نماز و روزه در مسلك اهل حق چگونه است؟
٦ ـ عقيدهى اهل حق را دربارهى شيطان و شارب بنويسيد.
٧ ـ اهل حق در چه كشورهايى زندگى مىكنند؟
١ ـ مجلهى تخصصى كلام اسلامى، شمارهى ١٤، ص ٨٥ ـ ٨٧.
پيشواى شيخيّه، شيخ احمد احسايى (١١٦٦ ـ ١٢٤١ق)است. وى در احساء (جزء منطقهى قطيف
و از ملحقات بحرين در ساحل عربستان) متولد شد. در پنجسالگى قرآن را نزد پدر
فراگرفت. مقدارى علوم عربى نيز در زادگاه خود آموخت و در سال ١١٨٦ ق به كربلا رفت و
به حوزهى درس عدّهاى از علماى بزرگ شيعه، مانند آقاباقر بهبهانى، صاحب رياض، سيد
مهدى بحرالعلوم، شيخ جعفر صاحب كشفالغطاء راه يافت. شيخ علاوه بر فقه و اصول و
حديث در طب و نجوم و رياضيات و علم حروف و اعداد و طلسمات و فلسفه مطالعاتى داشت،
در سال ١٢٠٩ ق به احساء بازگشت و در سال ١٢١٢ ق به عتبات مراجعت كرد. سپس بصره را
مسكن دائمى خويش قرار داد، و در سال ١٢٢١ ق به قصد زيارت امامرضا عليهالسلام
رهسپار خراسان شد. از آنجا به يزد رفت و بنابه درخواست مردم يزد در آنجا سكونت كرد
و شهرت بسيارى كسب نمود. چندى بعد به دعوت فتحعلىشاه قاجار به تهران رفت و مورد
احترام بسيار دربار قرار گرفت. سپس محمدعلىميرزا فرزند فتحعلىشاه او را به
كرمانشاهان دعوت كرد و از وى تجليل بسيار نمود، و تا وفات محمدعلىميرزا در سال
١٢٣٨ ق در آنجا اقامت گزيد. سپس
به قزوين رفت و مورد استقبال علماى آنجا قرار گرفت و در قزوين به اقامهى نمازجماعت
در مسجد شاه قزوين و تدريس در مدرسهى صالحيه اشتغال يافت. ولى به دليل برخى از
عقايد كه در زمينهى معاد و ... ابراز كرده بود، توسط ملا محمدتقى برغانى كه از
علماى بزرگ قزوين بود (شهيدثالث) تكفير شد و حكم او مورد قبول علماى شيعه در ايران
و عراق و ساير مراكز شيعه قرار گرفت، احسايى قزوين را به قصد مشهد ترك گفت و
سرانجام از ايران به عراق و از آنجا رهسپار موطن خود گرديد و در اين سفر در قريهى
«هديه» در سه منزلى مدينه در ٢١ ذىالقعدهى سال ١٢٤١ه.ق درگذشت و در قبرستان بقيع
در نزديكى بيتالاحزان به خاك سپرده شد.(١)
برخى از عقايد شيخ احمد احسايى ـ كه موجب تكفير وى از طرف علماى اسلامى شد ـ بدين
شرح است:
الف: معاد: عقيدهى شيخ دربارهى معاد اين بود كه جسم عنصرى برنمىگردد، و بازگشت
نفوس مردم در يك كالبد لطيفى است كه از جسم دنيوى لطيفتر است، گرچه در مقايسه با
عالم برزخ و قيامت، جسم محسوب مىشود.
ب: معراج: شيخ اصل معراج پيامبر صلىاللهعليهوآله و معراج جسمانى را پذيرفت ولى
گفت: پيغمبراكرم صلىاللهعليهوآله در هر فلكى از افلاك، جسمى متناسب با جرم و
جسم آن فلك براى خود گرفت تا خرق و التيامى لازم نيايد و ورود در افلاك مختلف براى
بدن ظاهرى و جسمانى او مشكلى ايجاد نكند.
١ ـ اعيانالشيعه، ج ٢، ص ٥٨٩ ـ ٥٩٠، دايرةالمعارف تشيع، ج ١، ص ٥٠٠ ـ ٥٠١. حكايت تكفير شيخ احمد احسايى را از طرف شهيدثالث وديگران، مرحوم ميرزامحمدتنكابنى درقصصالعلماء ص٤٢ ـ ٤٤ نقلكرده است.
ج: وجود امامعصر(عج): شيخ احمد، وجود امام عصر(عج) و ظهور او را از اصول مسلم و
حتمى مىدانست ولى مىگفت: امام زمان در يك عالم روحانى ـ غير از اين عالم مادى ـ
سكونت دارد، و از آنجا بر همهى عالم حكمرانى دارد و روزى كه خدا به او اجازه دهد
در اين دنيا ظاهر خواهد شد و عالم را پر از عدل و داد خواهد كرد.
د: مقام ائمّهى اطهار عليهمالسلام : به شيخيّه نسبت داده شده است كه دربارهى
مقام ائمه معصوم عليهمالسلام راه غلو را پيموده و براى آنها مقام ربوبيت قايل
شدهاند. از اين رو آنها را از فرقههاى غلات بهشمار آوردهاند.
ه: نيابت خاصه: به اعتقاد شيخيّه، پيوسته در ميان شيعه يك فرد كامل وجود دارد كه
سمت نيابت خاص حضرت حجت عليهالسلام را بر عهده دارد، و پيشواى خود (شيخ احمد
احسايى) را صاحب اين مقام مىدانند.(١)
اصول دين از نظر شيخيّه چهار چيز است كه عبارت است از: توحيد، نبوت، امامت و اعتقاد
به شيعهى كامل در هر زمان كه واسطهى فيض ميان امام و امت است و آن را «ركن رابع»
مىگويند.(٢)
پس از شيخ احمد احسايى، شاگرد او سيد كاظم رشتى (١٢٠٣ ـ ١٢٥٩ ق) از نظر شيخيّه شيعهى كامل و واسطهى فيض بود، و پس از فوت وى ابتدا جانشين او معلوم نبود، ولى طولى نكشيد كه دو مدّعى براى اين مقام پيدا شد: يكى حاج محمد كريمخان كرمانى كه رئيس شيخيّهى متأخرين گرديد، و ديگرى ميرزاعلىمحمد شيرازى كه خود را به لقب «باب» مىخواند. شرح ادّعاى وى و فرقهى بابيه خواهد آمد.
١ ـ شيخيگرى، بابيگرى، نوشتهى مرتضى مدرسى چهاردهى، ص ٧٣ ـ ٧٥. قصصالعلماء، ص
٤٤
ـ ٥٠.
٢ ـ قصص العلماء، ص ٤٣.
حاج محمد كريمخان (١٢٢٥ ـ ١٢٨٨ ق) فرزند ظهيرالدولة پسرعمو و داماد فتحعلىشاه و
حكمران كرمان و بلوچستان بود. كريمخان از شاگردان سيد كاظم رشتى و مريدان او بود.
وى موقعيت اجتماعى، سياسى و مالى ممتازى داشت. و از طرف استاد خود براى تعليم و
تربيت مردم كرمان روانهى آن سامان شد. وى در كرمان به نشر عقايد شيخ احمد احسايى و
ترويج شيخيگرى پرداخت.
پس از درگذشت حاج محمد كريمخان، طبق وصيت وى، اكثريت شيخيّه به فرزند وى
حاجمحمدخان گرويدند، ولى عدّهاى از آنان كه گويا از ارثىشدن رياست شيخيّه
ناخشنود بودند، توقف نموده و برخى نيز به قصد اعتراض از كرمان مهاجرت كردند. يكى از
آنان ـ كه حاج ميرزا محمدباقر همدانى نام داشت ـ براى خود پيروان و مريدانى پيدا
كرد كه از شاخههاى شيخيّه و به نام او معروفند.(١)
شيخيّهى كرمان در مسايل فقهى روش اخباريگرى را برگزيده و با اجتهاد به شدت مخالفت
ورزيدهاند، و يكى از رهبران آنان، به نام ابوالقاسم خان، كتابى را به نام «اجتهاد
و تقليد» در همين باره تأليف كرده است.(٢)
١ ـ شيخيگرى، ص ١٣٨ ـ ١٦٣.
٢ ـ در اين باره به كتاب هدايتنامه، نشر انجمن دينى كرمان در سال ١٣٦٧ ق رجوع شود.
راه و رسم شيخيّهى آذربايجان با مشرب و مرام شيخيّهى كرمان تفاوت دارد. مشرب
شيخيّهى آذربايجان اين است كه در اصول عقايد، پيرو مدرسهى شيخ احمد و سيدكاظم
بوده و هستند، و در فروع و احكام مذهبى، از مراجع بزرگ مذهب جعفرى پيروى مىكنند.
برخى از مشاهير علماى شيخيّهى آذربايجان عبارتند از:
١ ـ ملامحمد حجةالاسلام مامقانى، كه از شاگردان ارشد شيخ احمد احسايى
بود. وى در سال ١٢٦٩ ق وفات كرد.
٢ ـ ميرزامحمد حسين حجةالاسلام فرزند ارشد ملامحمد، كه از شاگردان سيد كاظم رشتى
بود. وى در سال ١٣٠٣ق درگذشت.
٣ ـ ميرزا محمدتقى حجةالاسلام، متخلص به نيّر، كه در ادب بسيار زبردست بود. وى در
سال ١٣١٢ق از دنيا رفت.
٤ ـ ميرزا على ثقةالاسلام، در سال ١٢٨٧ ق در تبريز متولد شد، و در سال ١٣٣٠ ق به
سبب مبارزه بر ضدّ روسهاى تزارى ـ كه خاك تبريز را اشغال كرده بودند ـ به دار
آويخته شد.
٥ ـ ميرزا اسماعيل حجةالاسلام، فرزند سوم ملا محمد حجةالاسلام. وى در سال ١٣١٧ ق
درگذشت.
٦ ـ ميرزا ابوالقاسم حجةالاسلام، كه در سال ١٣٦٢ ق از دنيا رفت.(١)
بحث دربارهى شيخيّه را با چند نقلقول دربارهى آنها ادامه مىدهيم:
١ ـ كنت دوگوبينو، وزيرمختار اسبق دولت فرانسه در دربار ايران، در كتاب «سه سال در
ايران» دربارهى شيخيّه چنين نوشته است: «شيخيّها بر سر يك موضوع با شيعههاى
ايران اختلاف دارند، و آن چگونگى زندگى امام دوازدهم، يعنى مهدى عليهالسلام است.
شيعيان مىگويند امام دوازدهم زنده است و با قالب جسمانى روزگار مىگذراند، ولى
شيخيها مىگويند امام دوازدهم با قالب روحانى زنده مىباشد».(٢)
١ ـ شيخيگرى، ص ١١٤ ـ ١٢٨.
٢ ـ همان، ص ٤١.
٢ ـ گلدزيهر در كتاب عقيده و شريعت در اسلام، دربارهى شيخيّه گفته است: «در
آغاز قرن نوزدهم ميلادى فرقهى جديدى ظهور كرد كه از مذهب شيعهى امامى اخذ شده
است. و آن مذهب شيخى است كه پيروانش به روش غنوصيه هستند كه معتقد شد صفات الهى در
اشخاص و اجساد حلول مىكند و آنان قواى خلاّقه دارند.(١)
٣ ـ مؤلف كتاب «روضاتالجنات» شيخيّه را از غلات تندروتر معرفى كرده و گفته است:
نام ايشان شيخيّه و پشت سرى است!! اين كلمه از لغات فارسى است كه آن را به شيخ احمد
احسايى نسبت دادهاند. به اين علت كه اينان نمازجماعت را در پايين پاى حرم حسينى
مىخوانند، برخلاف منكرين خود، يعنى فقها، كه در بالاى سر نماز مىخوانند و به
بالاسرى مشهورند. اين طايفه به منزلهى نصارى هستند كه دربارهى عيسى غلو كرده به
تثليث قايل شدهاند. شيخيّه نيابت خاصه و بابيت حضرت حجت را براى خود قايل
هستند.(٢)
٤ ـ مؤلف قصصالعلماء حكايت ملاقاتى ميان شيخ عبدالرحيم بروجردى را با حاج محمد
كريم خان، پيشواى شيخيّهى كرمان، نقل كرده است كه در آن ملاقات ضمن گفتگويى كه
انجام گرفت، كريم خان گفت: اميرالمؤمنين عليهالسلام بر بالاى منبر فرمود: «انا
خالق السموات والارض»، شيخ عبدالرحيم به او گفت: «در آن عهد بعضى على را كافر
مىدانستند، مانند اهل شام، و بعضى او را خليفهى چهارم مىدانستند، و عدّهاى هم
او را خليفهى بلافصل پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله ؛ در چنين عصرى چگونه ممكن
است على عليهالسلام چنان ادّعايى كرده باشد و مردم هيچگونه عكسالعملى نشان نداده
باشند؟» و كريمخان سكوت كرد.
١ ـ همان، ص ٤٤.
٢ ـ روضات الجنات، ص ٢٨٥ ـ ٢٨٧.
نام ديگر شيخيه، كشفيه است. سبب اين نامگذارى اين است كه شيخ احمد احسايى و ديگر
رهبران شيخيه براى خود كشف و الهام قايل بودند، و پيروانشان نيز اين مقام را
براى آنها اثبات كردهاند. از اين نظر پيشوايان شيخيه همانند برخى از مشايخ
صوفيهاند كه مدّعى كشف و شهود بوده و كلماتى مبهم و نامفهوم به مريدان خود
گفتهاند. مرحوم سيد محسن امين در اين باره مىگويد: «به كشفيه امورى نسبت داده
مىشود كه اگر درست باشد، غلو بوده و مايهى خروج از دين است. گروهى از مردم بصره،
ناحيهى حلّه، قطيف، بحرين و بلاد عجم (ايران) اين طريقه را برگزيده و اكثر آنان از
عواماند كه معناى كشف را نمىدانند، و فقط خود را به اين نام مىخوانند، ولى به
احكام اسلام پايبندند، و در هر حال از شيخ احمد و امثال او از علماى كشفيه شطحات و
عبارتهاى معماگونهاى صادر شده كه شبيه شطحات برخى از صوفيه است. و به گفتهى برخى
از علما عقايد نادرستى كه در آيين شيخيه مطرح شده، بيشتر از طرف شاگرد شيخ، يعنى
سيد كاظم رشتى بوده است».(١)
١ ـ شرح حال شيخ احمد احسايى را به اختصار بنويسيد.
٢ ـ عقايد ويژهى احسايى و شيخيه را بيان كنيد.
٣ ـ مقصود از «ركن رابع» از نظر شيخيه چيست؟
٤ ـ پيشواى شيخيهى كرمان كه بود؟ مشرب فقهى آنان را بيان كنيد.
٥ ـ راه و رسم شيخيهى آذربايجان را با نام سه تن از علماى آنان بنويسيد.
٦ ـ كلام مؤلف «روضات الجنات» را دربارهى شيخيه بنويسيد.
٧ ـ سخن سيد محسن امين را دربارهى كشفيه بيان كنيد.
١ ـ اعيانالشيعة، ج ٢، ص ٥٨٩ ـ ٥٩٠.
مسلك بابيگرى در قرن سيزدهم قمرى (نوزدهم ميلادى) توسط فردى به نام سيد علىمحمد
پديد آمد. وى در اول محرم سال ١٢٣٥ يا ١٢٣٦ (١٨٢٠ ميلادى) در شيراز متولد شد و در
بيستوهفتم شعبان سال ١٢٦٦ در تبريز به جرم ارتداد به دار آويخته شد.
بابيه او را «حضرت اعلى» و «نقطهى اولى» لقب دادهاند. وى تحصيل ابتدايى و آموزش
اندكى عربى را در شيراز گذراند. سپس پنج سال در بوشهر اقامت گزيد و به تجارت ـ كه
پيشهى پدرى او بود ـ اشتغال داشت. در همان ايام كه نوجوانى بيش نبود، دست به
كارهاى غيرمتعارف مىزد و به اوراد و طلسمات كه حرفهى رمالان و افسونگران بود سخت
علاقهمند بود. در هواى بسيار گرم تابستان بوشهر هنگام بلندى آفتاب، بر بالاى بام
مىايستاد و براى تسخير آفتاب اوراد مىخواند و حركات مرتاضان هندى را تقليد
مىكرد.
پس از بازگشت از بوشهر به شيراز، كار و كسب را رها كرد و براى كسب علم و سير و
سياحت رهسپار عراق و حجاز گرديد و در كربلا در سلك شاگردان سيد محمد كاظم رشتى
(١٢٠٣ ـ ١٢٥٩ ق) درآمد. سيد كاظم رشتى كه از شاگردان شيخ احمد احسايى بود
دربارهى ائمهى طاهرين عليهمالسلام افكار و عقايد غلوآميزى داشت و آنان را مظاهر
تجسم يافتهى خدا يا خدايان مجسّم مىانگاشت و مىگفت: بايد در هر زمانى يك نفر
ميان امامزمان(عج) و مردم باب و واسطهى فيض روحانى باشد. اين گونه عقايد توجه سيد
على محمد را به خود جلب كرد، و از مريدان خاص وى گرديد، و از همانجا بود كه فكر
دعوى بابيت در ذهن او راه يافت.
پس از فوت سيد كاظم رشتى، در سال ١٢٦٠ ق سيد على محمد نخست ادّعاى ذِكريّت و بعد
ادّعاى بابيّت (يعنى باب علوم و معارف خدا و راه اتصال به مهدى موعود«عج») و سپس
ادّعاىمهدويت نمود و به تدريج ادّعاى نبوت و شارعيت كرد و مدّعى وحى و دين جديد
گرديد، و بالاخره اين ادّعا را به ادّعاى نهايى ربوبيت و حلول الوهيت در خود پايان
داد.
در آغاز امر، هيجده تن از شاگردان سيد كاظم رشتى كه نزد بابيان به حروف حى (ح =
٨،
ى = ١٠) مشهورند به باب ايمان آوردند، و هركدام در نقطهاى به تبليغ مسلك بابيگرى
پرداخته، جمعى را به آيين او درآوردند. خود باب نيز از عراق به مكه رفت و در آنجا
دعوى مهدويت خود را آشكار ساخت. سپس به بوشهر بازگشت و در آنجا اقامت گزيد. فعاليت
بابيان، علماى شيعه و نيز حكومت قاجار را نگران ساخت. از اينرو به دستور حكمران
فارس، باب را از بوشهر به شيراز منتقل كردند، ولى او دست از فعاليتهاى تبليغى خود
برنداشت، لذا به دستور حاكم شيراز مجلس مناظرهاى بين او و علماى شيعه ترتيب داده
شد، و او از عقايد خود اظهار ندامت كرد. وى را به مسجد بردند و او در جمع مردم
دعاوى خود را تكذيب و استغفار كرد.
اما پس از چندى بار ديگر همان ادّعا را تكرار و تبليغ مىكرد. از اين رو، او را
دستگير و زندانى كردند، و پس از مدتى از شيراز به اصفهان منتقل گرديد و از آنجا وى
را به آذربايجان بردند و در قلعهى چهريق ـ نزديك ماكو ـ زندانى كردند (١٢٦٣ ق).
سپس از آنجا وى را به تبريز بردند و در حضور ناصرالدين ميرزا (وليعهد
ناصرالدينشاه) در مجلس علما محاكمه كردند و سرانجام به جرم ارتداد از دين و افساد
در ميان مؤمنين به دار آويخته شد (١٢٦٦ ق).
نخستين تأليف وى كتابى است در تفسير سورهى يوسف كه بابيان آن را «قيوم الاسماء»
مىخوانند. از ديگر كتابهاى مشهور او مجموعهى الواح وى خطاب به علما و سلاطين و
كتاب صحيفهى بينالحرمين است كه بين مكه و مدينه نوشته شده است. «بيان»، مشهورترين
كتاب او به عربى و فارسى است. سبك تأليف او مخلوطى از عربى و فارسى است، و عربى
نويسى او غالباً با موازين نحو و دستور زبان مطابقت ندارد. نزد بابيان اين كتاب به
صورت كتاب وحى و شريعت و احكام آسمانى تلقى مىشود.
در باب چهارم از واحد ششم كتاب «بيان» آمده است: در چهار منطقه نبايد كسى جز بابى
وجود داشته باشد: در فارس، خراسان، آذربايجان و مازندران.
در باب هيجدهم از واحد هفتم آمده است: اگر كسى ديگرى را محزون سازد، واجب است كه
نوزده مثقال طلا به او بدهد. و اگر ندارد، نوزده مثقال نقره بدهد.
در باب پانزدهم از واحد هشتم آمده است: بر هر كس از پيروان باب واجب است كه براى
طلب اولاد ازدواج كند، اما اگر زن كسى باردار نشد، حلال است براى حاملهشدن او از
يكى از برادران بابى خود يارى بگيرد، نه از غير بابى.
در باب چهارم از واحد هشتم آمده است: هر چيزى بهترين آن متعلق به نقطه (يعنى خود
باب) و متوسط آن متعلق به حروف حى (هيجده تن ياران باب) بوده و پستترين آن براى
بقيهى مردم است.
ميرزا حسينعلى در سال ١٢٣٣ ق در دهكدهاى از توابع نور مازندران متولد شد و در
حوالى سال ١٣١٠ق در عكا در اثر بيمارى درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.
تحصيلات مقدماتى و خواندن و نوشتن و مقدارى عربى را ـ طبق سنت رايج زمان ـ آموخت.
سپس به خدمت دولت در سمت منشىگرى و ديوان درآمد، و پس از چندى به حلقات درويشان
پيوست و مانند آنها زلف و گيسوى بلند گذاشت و لباس قلندرى بر تن كرد.
با ظهور غوغاى باب، ميرزا حسينعلى و برادر ناتنىاش يحيى صبح ازل و تنى چند از
خاندانش به باب پيوستند، و پس از اعدام باب، يحيى صبح ازل دعوى جانشينى او را كرد.
ميرزا حسينعلى در آغاز تسليم او شد. اما پس از مدتى، رقابت با برادر را آغاز كرد و
نخست ادّعاى «من يظهره اللهى» ـ كه در سخنان باب آمده بود ـ كرد و به تدريج بر
ادعاهاى خود افزود تا به ادّعاى رسالت و شارعيت و حلول خدا در او رسيد و خود را
«الهيكل الاعلى» ناميد (انا الهيكل الأعلى) و مدّعى شد كه سيد على محمد باب
زمينهساز و مبشّر ظهور وى بوده است.
سفارتخانههاى خارجى ـ به ويژه سفارت روس ـ با صراحت از برادرش حمايت مىكردند و
دولت را از تصميم شديد عليه آنها تهديد مىكردند.
سرانجام با فشار علماى اسلامى و مسلمانان، حكومت وقت مجبور شد در سال ١٢٦٩ ق آن دو
را با جمعى از پيروان آنها به بغداد تبعيد كند. عراق در آن زمان ـ بهسان بسيارى
از مناطق اسلامى ـ تحت حكومت مركزى عثمانى اداره مىشد. پس از مدتى كه كشمكش ميان
دو برادر بر سر رهبرى بابيان و درگيرى طرفداران آنان بالا گرفته بود، دولت عثمانى
هردو را به دادگاه كشاند، و دادگاه حكم تبعيد آن دو را در دو نقطهى دوردست و جدا
از هم صادر كرد، از اين رو، يحيى صبح ازل با خاندان و پيروانش به قبرس و حسينعلى
بهاء و طرفدارانش به عكا در سرزمين فلسطين اسكان داده شدند،
ولى تكفير و تبليغ عليه يكديگر را هرگز رها نكردند.
در اين ايام بود كه اطرافيان صبح ازل به فرقهى «ازليه» و پيروان ميرزاحسينعلى به
فرقهى «بهائيه» ناميده شدند و آنهايى كه به اين دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلى
«بابى» باقى ماندند.
سرانجام در اين كشمكش ميرزاحسينعلى كه بيشتر مورد حمايت ايادى استعمار بود غلبه
يافت و ازليه به دست فراموشى سپرده شدند.
پس از مرگ ميرزاحسينعلى همه چيز راه فراموشى و سكوت پيش گرفت. بابىها كمكم محو
و فراموش مىشدند، و بهايىها در حالت صبر و انتظار بهسر مىبردند، تا اينكه پسر
ارشد ميرزاحسينعلى به نام عباس افندى كه «عبدالبهاء» لقب گرفت، به تجديد آن پرداخت.
وى در سال ١٨٤٤ م. متولد و در سال ١٩٢١ م. درگذشت.
عباس افندى در محيط حكومت عثمانى و داخل ايران مجالى براى فعاليت خود نمىيافت.
بدينجهت در سال ١٩١١ م. به اروپا مسافرت كرد و به جاى روسيه با انگلستان و سپس
آمريكا رابطهى ويژهاى برقرار كرد، و در جريان جنگ جهانى اول (١٩١٤) خدمات زيادى
براى انگلستان انجام داد، و پس از پايانيافتن جنگ، به پاس اين خدمات، طى مراسمى
لقب سر (Sir) و نشان نايتهود (Knight Hood) كه بزرگترين نشان خدمتگزارى به انگليس
است، به وى اعطا شد. بدين صورت بهائيگرى بهعنوان ستونپنجم ويكىاز ابزار
سياستاستعمارى انگليس ـ و نيز آمريكا ـ مبدّل شد.
از پيروان عباس افندى به «بابيهى بهائيهى عباسيه» تعبير مىشود.
پس از مرگ عبدالبهاء، رهبرى بهائيان به دست شوقىافندى ـ نوهى دخترى ميرزا حسينعلى
ـ افتاد كه تا سال ١٩٥٧ م. ادامه يافت. پس از مرگ او، گروه نُه نفرى
بيتالعدل ـ كه مركز آن در حيفاى اسراييل قرار دارد ـ بهائيان و بهائيگرى را اداره
مىكند، هرچند در واقع دستهاى مرموز استعمار دستاندركار بهائيتاند.
در ميان نوشتههايى كه از پراكندهگويىهاى ميرزاحسينعلى بهاء جمعآورىشده، دو اثر از ديدگاه بهاييان به گونهاى به عنوان كتاب شريعت و وحى تلقى مىشود: يكى كتاب «ايقان» به زبان فارسى است كه به گمان آنان در بغداد بر او وحى شده است، و ديگرى كتاب «اقدس» به زبان عربى مخلوط و دست و پا شكسته كه مىپندارند در «عكابر» او نازل شده است (و يا خود كه تجسّمى از خداوند بود بر خود نازل نمود!). مكاتيب يا نوشتههاى ديگر بىمحتوا به نامهاى كلمات مكنونه، هفت وادى، كتاب مبين، سؤال و جواب و امثال آن نيز به او نسبت داده شده است.
در كتاب اقدس (ص ١) خود را منبع وحى و تجلّى خدا معرفى كرده، مدّعى مىشود كه
خداوند خلقت و تدبير جهان را به او سپرده است. و در كتاب مبين (ص ٢٢٩) مىگويد: لا
اله الا انا المسجون الفريد! و در كتاب ايام تسعه (ص ٥٠) دربارهى روز تولد خود
مىگويد: «فيا حبّذا هذا الفجر الذى فيه وُلد من لم يلد و لم يولد»! و در كتاب
ادعيهى محبوب (ص ١٢٣) بهائيان در دعاى سحر مىخوانند: الهى تو را به حق ريش جنبانت
قسم مىدهم...!
در يكى از قصايد ميرزاحسينعلى آمده است:
كل الاُلوه من رشح امرى تألّهت و كل الربوب من طفح حكمى تربّت
عقيدهى عمومى بهائيان اين است كه با ظهور باب و بهاء شريعت اسلام الغا گرديد و
دورهى رسالت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله سپرى شده است، و اين دوره، دوران
زمامدارى جمال اقدس الهى و آيين اوست، ولى بعد از او نيز خداوند بارها بر زمين هبوط
و تجلى خواهد كرد. به اعتقاد آنان پس از حضرت محمد صلىاللهعليهوآله نخست باب و
پس از او حسينعلى بهاء به عنوان ظهورالهى به عالمآمدند ولااقل تا هزار سال ديگر
ظهور الهى در عالم نخواهد بود.
١ ـ نماز در آيين بهايى نُه ركعت است كه به صورت انفرادى در صبح و ظهر و شام بر هر
بالغى واجب است. و قبلهى آنها شهر «عكا» است كه قبر ميرزاحسينعلى بهاء در آن واقع
شده است. براى نماز وضو نيز لازم است، ولى اگر كسى آب براى وضو نداشته باشد، به جاى
وضو پنجبار مىگويد: «بسم اللّه الأطهر الأطهر». و جز در نماز ميت، نماز جماعت
ندارند.
٢ ـ روزهى آنان يك ماه به مقدار نوزده روز است، زيرا در اصطلاح آنان هر ماه نوزده
روز و هر سال نوزده ماه دارد و مجموع ايام سال ٣٦١ روز است. آخرين روز ماه روزهى
آنها مصادف با عيد نوروز است.
٣ ـ حج آنها زيارت خانهاى است در شيراز كه سيد على محمد باب در آن متولد شده، يا
خانهاى كه ميرزا حسينعلى بهاءاللّه در مدت اقامت خود در عراق در آن زندگى
مىكرد، و براى آن وقت خاصى مقرر نشده است.
٤ ـ هر مرد فقط مىتواند يك زن داشته باشد. در كتاب اقدس ازدواج با دو زن با رعايت
عدالت جايز دانسته شده است، ولى عبدالبهاء در تفسير آن گفته است: چون شرط عدالت
هيچگاه تحقق نمىيابد، پس در واقع در ازدواج تعدد راه ندارد. و ازدواج با زن پدر
حرام است و با دختر و خواهر و ساير اقربا جايز است.
٥ ـ تمام اشيا پاك است، حتى امثال بول و غائط و سگ و خوك و ....
٦ ـ در آيين بهائيت سهم ارث پسر و دختر مساوى است، چنانكه سنّ بلوغ آنها هم يكسان
است (يعنى پانزده سالگى).
٧ ـ مراكز مهم اجتماعات رسمى آنها يكى «حظيرة القدس» (در عشقآباد) و ديگرى «مشرق
الاذكار» در نزديك شيكاگو (آمريكا) است.(١)
١ ـ تاريخ پيدايش بابيه را با شرح حال مؤسس آن بنويسيد.
٢ ـ سرگذشت سيد على محمد باب را پس از دعوى بابيت بنويسيد.
٣ ـ تأليفات سيد باب را نام ببريد.
٤ ـ شرح حال ميرزا حسينعلى بهاء را با ادعاهاى او بنويسيد.
٥ ـ سرگذشت بابيه و بهائيه را پس از مرگ ميرزاحسينعلى بيان كنيد.
٦ ـ عقيدهى بهائيان را دربارهى شريعت اسلام بنويسيد.
٧ ـ نمونههايى از عبادتهاى بهائيان را ذكر كنيد.
١ ـ در تنظيم اين درس از كتابهاى زير استفاده شده است:
دايرةالمعارف تشيّع، ج ٣، ص ٤ ـ ٥؛ ابطال تحليلى بابيگرى، بهايىگرى، قاديانيگرى،
ص ٤٠ ـ ٨٥؛ ذيل الملل والنحل، ص ٤١ ـ ٥٦؛ تاريخ الفرق الاسلامية، ص ٢١٧ ـ ٢٢٢؛
شيخيگرى، بابيگرى.
فرقهى قاديانى ـ كه خود را احمدى و ميرزايى نيز مىنامند ـ به وسيلهى ميرزا غلام
احمد قاديانى در هندوستان تأسيس گرديد. زمان پيدايش آن تقريباً همزمان با پيدايش
بابيه و بهائيه در ايران است.
ميرزا غلام احمد (١٢٥٥ ـ ١٣٢٦ ق) در شهرك قاديان در ايالت پنجاب هند چشم به جهان
گشود. او در خانوادهاى متولد شد كه از لحاظ وفادارى و ارادتورزى به دولت انگليس
شهرت داشت. او از ايام جوانى به رياضت كشىها و عبادتهاى صوفيانه علاقهى شديدى
داشت و از همان ايام جوانى به غش و تشنجات عصبى مبتلا بوده است.
در پنجاه سالگى به دنبال ادّعاى خواب نما شدن و چندين رؤيا اعلام كرد كه به او وحى
نازل مىشود و مجاز در گرفتن بيعت از مردم گرديده و از جانب خدا به رهبرى برگزيده
شده است. و در سالهاى بعد، نخست ادّعاى مسيح موعود بودن و مهدويت نمود و سپس
ادّعاى نبوت كرد و اعلام داشت كه او همان رهبر واپسين گيتى است كه زردشتيان،
هندوان، مسيحيان و مسلمانان همه در انتظار او چشم به راه دارند. وى
ادّعاى تجسم روح محمدى در خود نيز نمود، ولى مدّعى حلول و تجسم خدا در خود نگرديد.
عقيدهى غلام احمد دربارهى مسيح چنين است: مسيح، بعد از آنكه به صليب كشيده شد
نمرد، بلكه او را به هندوستان و ايالت كشمير بردند و در آنجا به تبليغ كيش خود
مشغول بود تا آنكه در ١٢٠ سالگى درگذشت و در شهر «سرينگر» مدفون شد.
دربارهى مهدى(عج) گويد: او مظهر مسيح عليهالسلام و محمد صلىاللهعليهوآله و
جلوهاى از «كريشنا» يكى از الهههاى هندوان است، و خود او همان مهدى موعود است كه
ظهور كرده است.
وى همچنين «جهاد بالسيف» را لغو و تحريم كرد و نيز وفادارى به انگليسىهارا از
واجبات شمرد.
غلام احمد در اثبات ادعاهاى خود كتابهاى چندى تأليف كرد كه معروفترين آنها
عبارتند از : ١ ـ قصايد احمديه (المسيح الموعود والمهدى الموعود)، ٢ـ مواهب الرحمن،
٣ـ حمامة البشرى الى اهل مكة و صلحاء ام القرى. به علاوه يك ماهنامه نيز به زبان
انگليسى از سال ١٩٢٥ م در قاديان منتشر كرد كه ارگان رسمى قاديانىهاست.
مسلمانان ـ اعم از شيعه و سنى ـ با ادعاهاى غلام احمد مخالفت نمودند، چرا كه از نظر
آنان ختم نبوت از ضروريات دين اسلام به شمار مىرود، و از طرفى ويژگىها و نام و
نسب مهدى موعود كه در احاديث اسلامى وارد شده است به هيچ وجه بر وى منطبق نبود.
مسيحيان و هندوان نيز از غلام احمد ـ كه خود را ظهور مجدد عيسى و موعود هندوان
مىشمرد ـ سخت خشمگين شده بودند.
ولى عدّهاى از مردم كه به دنبال هر صدايى به راه مىافتند، گرد غلام احمد جمع
شدند. البته تبليغات دولت بريتانيا و مساعدتهاى گوناگون آنها در اين كار بى اثر
نبود.
پس از مرگ غلام احمد به تدريج در ميان پيروانش اختلاف افتاد و به دو گروه تقسيم
شدند:
الف: احمديه: اكثريت آنان در قاديان مانده و به مؤسس فرقه و آيين جديد
وفادار ماندند و به نام «جماعت احمديه» و «قاديانى» و «ميرزايى» خوانده مىشوند.
اينان نخست ميرزا نورالدين را به عنوان خليفهى اول غلام احمد برگزيدند و بعد از او
پسر غلام احمد به نام ميرزا بشيرالدين محمد احمد ( يا ميرزا مشيرالدين محمود احمد)
را در سال ١٩١٤ م به عنوان خليفهى دوم به پيشوايى فرقهى احمديه برگزيدند.
اين گروه شوراى مذهبى به نام مجلس مشاورت (نظير بيت العدل بهائيان) دارند و قدرت
نهايى به دست مقام رياست يا مقام جانشينى است و هريك از افراد يك چهارم درصد درآمد
را به نام زكات به دستگاه مذهبى مىپردازند و افرادى را كه قاديانى نباشند كافر
مىشناسند و ازدواج با غير فرقهى خود را جايز نمىدانند.
اين گروه به نبوت و شريعت جديد غلام احمد معتقدند، و به قيامت نيز به گونهى اسلامى
آن معتقد نيستند، بلكه حاصل اعمال نيك و بد را در همين دنيا با توجيهات خاصى كه به
تناسخ و كرما و سامساراى بودائيان بى شباهت نيست مىدانند.
جماعت احمديه پس از تأسيس كشور پاكستان، مركز خود را از قاديان ( در هند) به محلى
در ١٤٥ كيلومترى جنوب غربى لاهور پاكستان منتقل كردند، و آنجا را ربوه ناميدند و به
ساختن شهرى در همان ناحيه پرداختند.
لازم به ذكر است كه علماى بزرگ اسلامى با بررسىهاى مفصل، قاديانىها را يك فرقهى
غيرمسلمان ،با مذهب و آيين جديد، اعلام كردهاند.
ب: لاهورىها: گروه ديگر از پيروان غلام احمد به رياست مولوى محمد على، كه اقليت را
تشكيل مىدادند، معتقد شدند كه غلام احمد پيامبر يا مهدى يا مسيح نبوده، بلكه مبشر
و مجدد اسلام بوده است و به زدودن بعضى از خرافات و زوايد از دامان اسلام دست زده
است. اين گروه در لاهور انجمنى به نام انجمن اشاعات اسلامى احمديه تشكيل دادند و به
اعضاى انجمن لاهور و مجددى معروف گشتند.
لاهورىها خود را مانند ساير مسلمانان مىدانند و به تمامى حلال و حرام اسلام اظهار
عقيده مىكنند، اما در موارد زيادى از تأويلات و توجيهات ويژهى غلام احمد در تفسير
قرآن يا مفاهيم اسلامى استفاده مىكنند، گفته مىشود كه رقم اين گروه به چند صد
هزار مىرسد.(١)
١ ـ قاديانيه در چه تاريخى، در كجا و توسط چه كسى پديد آمد؟
٢ ـ ادعاهاى غلام احمد قاديانى چه بود؟
٣ ـ تأليفات غلام احمد را نام ببريد.
٤ ـ عكسالعملهاى مسلمانان و ديگران در برابر غلام احمد چه بود.
٥ ـ جماعت احمديه چگونه پديد آمد؟ ويژگىهاى آنها را بنويسيد.
٦ ـ گروه لاهورىها چه كسانى اند؟ ويژگىهاى آنها را بيان كنيد.
١ ـ در تنظيم اين درس از دو مصدر زير استفاده شد:
دايرة المعارف تشيع، ج ٣ ، ص ٥٣٤ ـ ٥٣٥؛ ابطال تحليلى قاديانگيرى، ص ٨٧ ـ ٩٤.