بخش سوم:
فرقه‏هاى اهل سنّت

درس بيست و سوم :
درباره‏ى اصطلاح اهل سنّت

درباره‏ى اصطلاح اهل سنّت دو مطلب را بررسى خواهيم كرد: يكى معانى يا كاربردهاى اين اصطلاح و ديگرى تاريخ پيدايش آن.
 

كاربردهاى اصطلاح اهل سنّت

اصطلاح اهل سنّت در يكى از معانى زير به‏كار مى‏رود:
الف: در مقابل اصطلاح شيعه، يعنى اعتقاد به اين‏كه درباره‏ى امامت و خلافت نصّى از كتاب و سنّت وارد نشده و تعيين خليفه‏ى پيامبر و پيشواى مسلمانان پس از رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به انتخاب مسلمانان واگذار شده است. اين معنا بر همه‏ى فرق اسلامى غير از شيعه منطبق است.
ب: در مقابل اهل بدعت كه غالبا با كلمه‏ى «الجماعة» همراه ذكر شده، گفته مى‏شود: «اهل السنة و الجماعة».
اين معنا نزد متكلمان اشاعره و ماتريديه رايج‏است. آنان خود را اهل سنّت و فرقه‏هاى ديگر از قبيل قدريه، معتزله، خوارج وحتى شيعه را اهل بدعت ناميده‏اند، چنان‏كه ابومنصور بغدادى آن را به فقهاى مذاهب چهارگانه‏ى فقهى: حنفيه، مالكيه، شافعيه و حنبليه و متكلمان صفاتيه (كسانى كه صفات خداوند را زايد بر ذات او مى‏دانند) تفسير كرده است، و معتزله، اماميه و فرق ديگر اسلامى را به «اهل البدع و الأهواء» وصف كرده است.(١)
بغدادى سپس ملاك سنّى بودن را ايمان به امور زير دانسته است:

١ ـ حدوث عالم.
٢ ـ يگانگى آفريدگار جهان و صفات كمال و جلال او.
٣ ـ نبوت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و عموميت و خاتميت نبوت و شريعت او.
٤ ـ قرآن اساس و سرچشمه‏ى شريعت اسلامى است.
٥ ـ كعبه قبله‏ى مسلمانان است.

پس هر كس به امور ياد شده ايمان داشته و بدعتى در دين ايجاد نكند كه به كفر بينجامد، سنّى يكتاپرست خواهد بود.(٢)
روشن است كه همه‏ى فرق اسلامى به اصول ياد شده ايمان دارند. بنابراين تنها كسانى از اصطلاح اهل سنّت بيرون خواهند بود كه عقايدى داشته باشند كه به كفر بينجامد. مانند قايلان به تشبيه و تجسيم.
ج: اخذ به ظواهر آيات و روايات و به‏كار نگرفتن تأويل حتى درباره‏ى متشابهات كتاب و سنّت. در اين‏باره بايد از هر گونه اظهار نظر و بيان معناى آيه يا حديث خوددارى كرد و به اصطلاح قايل به تفويض شد.
بنابراين كسانى كه درباره‏ى متشابهات دست به تأويل مى‏زنند، اهل سنّت نخواهند بود. اين معنا تنها بر عدّه‏اى از اهل حديث و حنابله در قديم و سلفيه در عصر حاضر منطبق مى‏گردد.

١ ـ الفرق بين الفرق، ص: ٦، ٧ و ١٣.
٢ ـ همان، ص ٣١٨ ـ ٣٢٢.

چنان‏كه حافظ ابن رجب حنبلى گفته است:
«طريقه‏ى صواب همان است كه سلف صالح پيموده‏اند و آن اين‏كه از تفسير آيات و روايات و بيان چگونگى و ذكر مثال خوددارى كرده و در معانى آنها خوض نكرده‏اند و در كلمات آنان مطالبى از آنچه در كلمات متكلمان آمده است يافت نمى شود».(١)
عمروبن عبدالمنعم بن سليم، محقق كتاب «اصول السنة» از امام احمد بن حنبل كه سلفيه است، شيخ محمد زاهد كوثرى را ـ كه از مشاهير و محققان علماى مذهب حنفى است ـ به متعصّب الحنفية و هالك وصف كرده است.(٢) همين گونه است ناصرالدين آلبانى در مقدمه‏ى شرح العقيدة الطحاوية.(٣)
د: اعتقاد به افضليت شيخين (ابوبكر وعمر) و محبت خَتْنين (عثمان و على بن ابى‏طالب). گفته شده است سلف چنين طريقه‏اى داشته‏اند.(٤)
در هر حال اصطلاح اهل سنّت در زمان ما بر پيروان مذاهب چهارگانه‏ى فقهى: حنفى، مالكى، شافعى، حنبلى، و دو مذهب كلامى ماتريديه و اشعريه و نيز سلفيه اطلاق مى‏شود.
 

تاريخ پيدايش اصطلاح اهل سنّت

در اين باره اقوالى ذكر شده است:
١ ـ از كلمات برخى از اهل‏الحديث و اشاعره استفاده مى‏شود كه به نظر آنان اين اصطلاح در عصر صحابه معروف بوده است. ولى هيچ‏گونه شاهدى از حديث يا تاريخ آن را تأييد نمى‏كند.
٢ ـ ابوحاتم سهل بن محمد السجستانى (متوفّاى ٢٠٥ ه ) رازى در كتاب «الزينة» ـ چنان كه در كشف الظنون، جزء سوم آمده ـ تاريخ پيدايش اين اصطلاح را عهد خلفاى عباسى دانسته و گفته است:

١ ـ اصول السنة، طبع دارالسلام، ص ٤٣.
٢ ـ همان، ص ٧.
٣ ـ شرح العقيدة الطحاوية، طبع كراچى، ص ٥٠.
٤ ـ شرح العقائد النسفية، ص ١٠٨.

«در عصر معاويه گروهى از مسلمانان كه هواخواه عثمان بودند «عثمانيه» ناميده مى‏شدند و دوستداران على «علويه» خوانده مى‏شدند و آنان پيش از آن به شيعه معروف بودند، آنگاه در عهد حكومت عباسيان نام علويه و عثمانيه نسخ گرديد. علويّه به نام پيشين خود، يعنى شيعه، و ديگران «اهل السنّه» ناميده شدند، و اين دو نام پس از آن ادامه يافت».(١)
٣ ـ قول ديگر اين است كه تاريخ اين اصطلاح، به اواخر قرن اول يا اوايل قرن دوم هجرى باز مى‏گردد،(٢) چنان‏كه در رساله‏هايى كه عمربن عبدالعزيز (متوفّاى ١٠١ه) در ابطال نظريه‏ى قَدَر نوشته است، اصطلاح «اهل السنة» به‏كار رفته است.
آنچه از ظاهر كلام عمربن عبدالعزيز استفاده مى‏شود، اهل السنة به معناى اصطلاحى آن نيست، بلكه مقصود محدثان و ناقلان و عاملان به سنّت نبوى است، چنان‏كه گفته است: «و قد علمتم اهل السنة كانوا يقولون: الاعتصام بالسنة نجاة».(٣)
 

پرسش‏ ها

١ ـ نخستين كاربرد اصطلاح اهل سنّت را بيان كنيد.
٢ ـ دومين كاربرد اصطلاح اهل‏سنّت را با نقل و نقد كلام بغدادى دراين‏باره بنويسيد.
٣ ـ سومين اطلاق اصطلاح اهل سنّت را با ديدگاه سلفيه در اين باره بنويسيد.
٤ ـ چهارمين معناى اصطلاح اهل سنّت را با كاربرد كنونى آن بيان كنيد.
٥ ـ اقوال سه‏گانه درباره‏ى تاريخ پيدايش اصطلاح اهل سنّت را بنويسيد.

١ ـ أعيان الشيعة، ج ١، ص ١٨.
٢ ـ ر.ك: بحوث في الملل و النحل: ج ١، ص ٣٤٣.
٣ ـ حلية الأولياء، ابو نعيم اصفهانى، ج ٥، ص ٣٤٦ ـ ٣٥٣.


درس بيست و چهارم
اهل الحديث و حنبليّه

در درس قبل يادآور شديم كه عدّه‏اى از سَلَف ـ و شايد اكثريت آنان ـ در زمينه‏ى آيات و احاديث مربوط به صفات الهى ـ به ويژه صفات خبريه ـ راه تفويض را برگزيده‏اند و ضمن ايمان به همه‏ى آنچه در كتاب و سنّت درباره‏ى صفات خداوند آمده است، از حمل آنها به معانى ظاهرى كه مستلزم تشبيه است، اجتناب كرده‏اند. از اين گروه معمولاً با عنوان اهل الحديث ياد مى‏شود. احمد بن حنبل (١٦١ ـ ٢٤١) در ضبط و نقل احاديث و اين‏كه ايمان به همه‏ى آنچه در احاديث درباره‏ى صفات خداوند آمده لازم است، سعى بليغى نمود و با استناد به احاديث، اصول عقايد اسلامى را تدوين كرد.(١) لذا از او به عنوان امام «اهل الحديث» ياد مى‏شود، چنان‏كه گاهى تعبير«حنبليه» معادل اصطلاح اهل الحديث به‏شمار مى‏رود.

١ ـ از وى دو رساله‏ى اعتقادى نقل شده است: يكى به نام «السنّة» كه توسط فرزندش عبداللّه‏ (٢١٣ ـ ٢٩٠ ه ) نقل گرديده و ديگرى «اصول السنّة» كه توسط شاگردش عبدوس بن مالك عطار نقل شده است؛ هر دو رساله به چاپ رسيده است.

اينك جهت آشنايى بيشتر با اين منهج فكرى و نحله‏ى دينى مطالبى را يادآور مى‏شويم:
١ ـ از مالك بن انس (٩٣ ـ ١٧٩) پيشواى مذهب مالكيه درباره‏ى استواء خداوند و عرش سؤال شد. وى در پاسخ گفت: « الإستواء معلوم، و الكيفية مجهولة و الايمان به واجب، و السؤال عنه بدعة».(١)
يعنى كسى حق ندارد از معنى استواء خداوند بر عرش سؤال كند و از چگونگى آن آگاه شود، گرچه ايمان به آن واجب است. از اين رو كسانى كه به بحث‏هاى كلامى درباره‏ى اين‏گونه مسايل پرداخته‏اند، از طريق صواب فاصله گرفته و راه بدعت و خطا را پيموده‏اند. و به همين دليل است كه از نظر اهل الحديث علم كلام مذموم و ناروا است.
٢ ـ از محمد بن ادريس شافعى (١٥٠ ـ ٢٠٤ ه) پيشواى مذهب شافعيه درباره‏ى علم كلام نقل شده كه گفته:
«اگر انسان به هر كار خلافى ـ جز شرك ـ دست بزند، بهتر از آن است كه به علم كلام بپردازد. من از اصحاب كلام مطالبى شنيده‏ام كه گمان نمى‏برم هيچ مسلمانى مثل آنها بگويد».(٢)
٣ ـ احمد بن حنبل نيز پس از بيان اين‏كه ايمان به قدر و رواياتى كه در اين باره وارد شده، واجب است، و هيچ‏گونه پرسشى در اين باره جايز نيست، توصيه مى‏كند كه نبايد درباره‏ى چنين مسايلى با كسى به مناظره پرداخت، و نبايد علم جدال را آموخت.(٣)
 

تأمل و تحقيق

درباره‏ى مذمّت علم كلام و متكلمان، كلمات بسيارى از اهل الحديث نقل شده است.(٤) اين نكوهش‏ها تا حدى از اينجا ناشى شده است كه در ميان اهل كلام اقوال و آراى مختلف و متعارض يافت مى‏شود، و اين امر بسا مايه‏ى ترديد اذهان ساده در عقايد دينى گردد، چنان‏كه اختلاف آرا درباره‏ى مسايل فكرى و فلسفى كسانى را به سفسطه و انكار حقيقت بر انگيخت.

١ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ٩٣.
٢ ـ اصول السنة، ص ٥١ ـ ٥٢.
٣ ـ همان، ص ٣٨ ـ ٥١.
٤ ـ همان، ص ٥٠ ـ ٥٦.

ولى اين عقيده كه براى رهايى از خطر ترديد و انحراف در عقيده و دين، باب معرفت و بحث و نظر را به‏كلى مسدود و تعطيل سازيم، راه استوار و خردمندانه‏اى نبوده، با كلام خداوند كه به تدبّر و تفكّر در قرآن كريم و عالم آفرينش دعوت مى‏كند، هماهنگ نيست. قرآن كريم كسانى را كه چشم و گوش خود را بر حقايق مى‏بندند و از عقل و خرد خويش در درك حقيقت بهره نمى‏گيرند، بدترين جنبندگان مى‏داند:
«ان شرّ الدوابّ عند اللّه‏ الصمّ البكم الذين لا يعقلون».(١)
و نيز كسانى را كه در قرآن نمى‏انديشند سرزنش كرده، مى‏فرمايد:
«افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها».(٢)
اگر به راستى فهم آيات مربوط به صفات الهى مقصود و مطلوب نيست، اين سؤال پيش مى‏آيد كه هدف از نزول اين آيات چه بوده است؟ و ايمان به چيزى كه به هيچ وجه قابل فهم و شناخت نيست چه ثمره‏اى دارد؟ و اين در حالى است كه قرآن به زبان عربى روشن نازل شده است كه مخاطبان، معانى و مقاصد آن را به خوبى بفهمند. درست است كه در قرآن كريم آيات متشابه نيز هست، ولى متشابه بودن، مانع از قابل فهم بودن نيست؛ از راه تدبّر در قرآن و ارجاع متشابهات به محكمات مى‏توان كليد فهم متشابهات را به دست آورد.
چگونه مى‏توان جدال در دين را ـ به طور مطلق ـ مذموم دانست، در حالى‏كه خداوند به پيامبر گرامى خود دستور مى‏دهد تا در كنار روش حكمت و موعظه‏ى نيكو، از روش جدال احسن نيز استفاده كند، چنان‏كه مى‏فرمايد:
«ادع الى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هي أحسن...».(٣)

١ ـ انفال / ٢٢.
٢ ـ محمد / ٢٤.
٣ ـ نحل / ١٢٥.

بدون بهره‏گيرى از روش تفكّر و استدلال و جدال احسن چگونه مى‏توان از عقايد دينى در برابر اشكالات و شبهات مخالفان دفاع كرد. بدين جهت است كه سر انجام روش اهل حديث توسط ابو الحسن اشعرى رها شد، و از آن پس روش او ـ كه همان روش كلامى است ـ مورد قبول اهل سنّت قرار گرفت.(١) البته روش پيشين به كلى منسوخ نگرديد و پيوسته كسانى از آن پيروى كرده‏اند و همين امر منشأ منازعات و درگيرى ميان حنابله و اهل حديث از يك سو، و اشاعره از سوى ديگر بوده است.(٢) و فخر الدين رازى (متوفّاى ٦٠٦ ه) كه اشعرى است، «كتاب التوحيد و اثبات صفات الرب» نوشته‏ى محمد بن اسحاق ابن خزيمه (از علماى قرن چهارم هجرى) را ـ كه يكى از كتب معتبر حنابله است ـ به كتاب الشرك وصف كرده و مؤلّف آن را مضطرب الكلام، قليل الفهم، و ناقص العقل دانسته است.(٣)
 

پرسش‏ ها

١ ـ اهل الحديث به چه كسانى گفته مى‏شود؟ نسبت آنان را با حنبليه بيان كنيد.
٢ ـ كلام مالك بن انس را درباره‏ى استواء بنويسيد.
٣ ـ سخن شافعى و احمد بن حنبل را درباره‏ى علم كلام بيان كنيد.
٤ ـ نظريه‏ى مخالفان بحث‏هاى كلامى را نقد و بررسى كنيد.
٥ ـ سر انجام روش اهل الحديث و رابطه‏ى حنابله با اشعريه را بنويسيد.

١ ـ شهرستانى در اين‏باره مى‏گويد: «و انحاز الأشعرى إلى هذه الطائفة (السلف و اهل الحديث) فأيّد مقالتهم بمناهج كلامية، و صار ذلك مذهباً لاهل السنّة». ملل و نحل، ج ١، ص ٩٣.
٢ ـ تبيين كذب المفترى، ابن عساكر، ٣١٠ ـ ٣١٨.
٣ ـ التفسير الكبير، ج ٢٧، ص ١٥٠.


درس بيست و پنجم:
مذهب سلفيّه

١ ـ ابن تيميه و سلفيّه(١)

در درس قبل يادآور شديم كه مذهب اهل الحديث و حنبليه با ظهور مذهب اشعريه از رونق افتاد، ولى به‏كلى منسوخ نشد، و پيوسته طرفدارانى داشت. اين مذهب بار ديگر در قرن هشتم هجرى توسط يكى از دانشمندان حنبلى به نام احمد بن تيميه‏ى حرّانى دمشقى (متوفّاى ٧٢٨ ه) تبليغ و ترويج گرديد.(٢) وى يادآور شد كه احاديث مربوط به صفات خداوند كه در كتاب‏هاى چون توحيد ابن خزيمه نقل شده، و ظاهر آنها بر تشبيه و تجسيم دلالت دارد، بايد بدون تأويلاتى كه برخى اشاعره به‏كار گرفته‏اند، مورد استناد قرار گيرد، ولى به اين مطلب اكتفا نكرده، و مطالب زير را نيز به آن افزود و همگى را عقايد سلف دانست:
١ ـ سفر براى زيارت قبر پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را بدعت و شرك دانست.
٢ ـ توسل به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت و اولياى الهى و تبرّك جستن به آثار آنان را مخالف با توحيد در عبادت دانست.

١ ـ اين بحث به لحاظ تاريخى متأخر از مباحث بعدى است، ولى به لحاظ ارتباط آن با بحث پيشين در اينجا مطرح گرديد.
٢ ـ الخطط المقريزية، ج ٢، ص ٣٩٠.

٣ ـ بسيارى از احاديثى را كه درباره‏ى فضايل اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در صحاح و مسانيد و حتى مسند احمد بن حنبل وارده شده است، مردود دانست.(١)
بدين وسيله وى، نه حنبليه، بلكه روش عثمانيه در عهد معاويه و بنى اميه را احيا كرد، و از سوى ديگر زمينه‏ى فكرى مذهب وهابيّه را فراهم ساخت.
 

٢ ـ مخالفت علما با ابن تيميه

علماى اسلامى در بلاد مختلف به مخالفت با آراى جديد ابن تيميه، به ويژه درباره‏ى زيارت قبر پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ـ برخاستند؛ برخى او را تكفير كردند، برخى ديگر از او خواستند تا در حضور علما از آراى خود توبه كند، در غير اين صورت زندانى شود. در اين ميان ابو عبداللّه‏ محمد بن عثمان ذهبى (متوفّاى ٧٤٨ ه) نام‏هاى به وى نوشت و او را نصيحت كرد و از سر خيرخواهى از او خواست كه از چنين عقايدى دست بردارد.
فقراتى از نامه‏ى وى بدين شرح است:
* خوشا به حال كسى كه توجه او به عيب‏هاى خويش، وى را از معايب ديگران باز دارد. و بدا به حال آن كس كه توجه به عيوب ديگران وى را از عيب‏هاى خود غافل سازد. تا كى خود و نظرات خود را مى‏ستايى و علماى گذشته را نكوهش مى‏كنى و از آنان خرده مى‏گيرى، در حالى كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده است از مردگان خود جز به نيكى ياد نكنيد.
* اى كاش، لااقل، احاديث صحيحين (صحيح بخارى و مسلم) از دست تو به سلامت باقى مى‏ماند؛ تو پيوسته آنها را تضعيف يا تأويل يا انكار مى‏كنى.
*آيا وقت آن نرسيده است كه توبه كنى؟ در حالى كه در دهه‏ى هفتاد از عمر خود هستى، و مرگ نزديك است.

١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ١، ص ٣١٦.

*گمان نمى‏كنم تو موعظه را بپذيرى، بلكه چه بسا در ردّ اين يك ورقه چند جلد كتاب خواهى نوشت. هرگاه موقعيت تو نزد من كه از دوستان تو هستم چنين است، نزد دشمنانت چه وضعى خواهى داشت، و به خدا سوگند در ميان آنها افراد صالح، عاقل و فاضل يافت مى‏شود، چنان‏كه در بين دوستانت افراد نادان و تبهكار هست.(١)
 

٣ ـ محمد بن عبد الوهاب و تأسيس مذهب وهابيّت

عقايد و آراى ابن تيميّه قرن‏ها به بوته‏ى فراموشى سپرده شد، تا اين‏كه در قرن دوازدهم هجرى محمد بن عبد الوهاب نجدى (١١١٥١٢٠٦ ه) ظهور كرد و به ترويج عقايد او پرداخت. وى بيش از هر چيز بر همان آرايى كه ابن تيميه ابداع كرده بود پاى فشرد، و در آغاز به مسايل مربوط به صفات الهى در روايات چندان اعتنايى نداشت، هر چند پس از آن‏كه كار او رونق گرفت و آل سعود به ترويج عقايد وى پرداختند، مسأله‏ى صفات خبريه و احاديث صفات و مخالفت با تأويل نيز بار ديگر مورد توجه مروّجان مذهب وهابيه قرار گرفت.
پس از آن‏كه امپراتورى عثمانى توسط قدرت‏هاى استعمارى تجزيه شد، آل سعود بر سرزمين حجاز حاكم شدند. آنان كه از آغاز از طرفداران عقايد وهابيّت بودند، به نشر آن اقدام كردند، و در حقيقت مذهب وهابيّت با پوشش سلفى‏گرى توسط علماى وهّابى از يك سو، و با قدرت سياسى و اقتصادى آل سعود از سوى ديگر به شدت تبليغ گرديد و توانست پيروان زيادى را در گوشه و كنار جهان اسلام، علاوه بر سرزمين حجاز، به‏دست آورد. و سر انجام به صورت يكى از بزرگ‏ترين عوامل اختلاف ميان امت اسلامى مبدّل گرديد. روش خشك و خشن آنان كه خود را «سلفيه» مى‏نامند، يادآور روش خوارج در صدر اسلام است، كه همه‏ى فرق و مذاهب اسلامى را كافر و مشرك مى‏خواندند؛ اينان نيز تنها خود را موحد در عبادت مى انگارند، و مسلمانان ديگر را به شرك در عبادت و بدعت‏گذارى در دين متهم مى‏سازند.

١ ـ الغدير، ج ٥، ص ٨٧ ـ ٨٩، به نقل از تكملة السيف الصقيل كوثرى، ص ١٩٠.

 

٤ ـ استاد بوطى و نقد سلفيّه

عقايد بى‏پايه و روش نادرست وهابيّه كه زير پوشش «سلفيّه» ترويج مى‏شود، عدّه‏اى از متفكّران و محققان اسلامى را به نقد آن بر انگيخته است، از آن جمله استاد محمد سعيد رمضان بوطى است كه كتاب «السلفية مرحلة زمنية مباركة لا مذهب اسلامى» را در اين باره تأليف كرده است. فقراتى از نقدهاى وى را در اينجا يادآور مى‏شويم. وى مى‏گويد: اين‏كه از كلمه‏ى سَلَف اصطلاح جديدى به نام «سلفيه» بسازيم و آن را نشانه‏ى مذهب و تفكّر اسلامى خاصى به شمار آوريم و فرقه‏اى اسلامى را بر اساس آن پديد آوريم، انديشه و اقدامى نادرست و بى‏پايه است، و اگر چنين كارى را بدعتى در دين بشناسيم به خطا نرفته‏ايم.
هر گاه به سيره‏ى سَلَف رجوع كنيم مى‏يابيم كه آنان خود درباره‏ى اقوال و افعال خويش بدان گونه كه سلفيه مى‏نگرند نگاه نكرده‏اند؛ يعنى آنان خود يكديگر را نقد كرده و به سخن و فعل خويش باديده‏ى تعبّد ننگريسته‏اند، پس چگونه ما اعمال و اقوال آنها را بى‏چون و چرا نشانه‏ى حقيقت و طريقه‏ى حق بدانيم ؟!
با وجود اختلافات و تعارض‏هايى كه در ميان اقوال و آرا و افعال سلف به چشم مى‏خورد، هرگاه مانند سلفيه، براى گفتار و كردار آنان حجيت شرعى قايل شويم، لازم است امور متعارض و متناقض را عين حق و صواب بدانيم، و در نادرستى اين مطلب ترديدى نيست.
واژه‏ى سلفيه، در آغاز پيدايش آن، ناظر به معناى ديگرى بوده، و آن اين‏كه مسلمانان را به باز گشت به ارزشهاى دينى خود متوجه سازد تا تسليم مادى‏گرايى جديد غرب نشوند؛ ولى متأسفانه وهابى‏ها آن را از معناى اصلى و درستش جدا كرده، معناى دلخواه خود را جايگزين آن كردند، و بر اين اساس تنها خود را مسلمانان راستين و پيروان سلف امت دانسته و ديگر مسلمانان را گمراه انگاشتند. از نظر آنان، سلفى كسى نيست كه به قرآن و حديث و احكام اسلامى اهتمام ورزد و در اين راه با دشمنان اسلام جهاد كند، بلكه كسى است كه پيرو مسلك و مرام خاص آنان باشد، در غير اين صورت به بدعت يا شرك در دين متهم مى‏گردد.
 

پرسش‏ ها

١ ـ ابن تيميّه كه بود و چه عقايدى داشت؟
٢ ـ برخورد علماى اسلامى را با ابن تيميه توضيح دهيد.
٣ ـ محمد بن عبد الوهاب كه بود و چه كرد؟
٤ ـ آل سعود در ترويج مذهب وهابيّت چه نقشى را ايفا كرد؟
٥ ـ نقد استاد بوطى را بر سلفيّه بنويسيد.


درس بيست و ششم:
پيشواى مذهب اشعريه

پيش از اين يادآور شديم كه در آغاز قرن چهارم هجرى ابوالحسن اشعرى در بصره به دفاع از عقايد اهل حديث و مخالفت با آراى معتزله قيام كرد و مكتب كلامى او در جهان تسنن شهرت به سزايى يافت. اينك طىّ چند درس به بررسى زواياى مختلف آن مى‏پردازيم.
 

١ ـ شخصيت و آثار علمى اشعرى

ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى به سال ٢٦٠ هجرى قمرى (آغاز غيبت صغرى) در بصره به دنيا آمد، و به سال ٣٢٤ يا ٣٣٠ در بغداد در گذشت. پدرش اسماعيل بن اسحاق، مكنّى به «ابى بشر» از طرفداران اهل حديث بود. از اين جهت اشعرى در كودكى با عقايد اهل حديث خو گرفت، ولى در دوران جوانى به مكتب اعتزال گرايش يافت و تا چهل سالگى آن روش را پيمود، امّا بار ديگر به جانب‏دارى از عقايد اهل حديث قيام كرد. اشپى تا درباره‏ى او گفته است:
«اشعرى در كودكى متشرّع، و در جوانى معتزلى بود، و زندگى او آيينه تمام‏نماى عجز كودكانه‏ى آن يك، و نارسايى و ناتمامى اين يك، محسوب مى‏شود».(١)
هواداران اشعرى درباره‏ى زهد و عبادت او به مبالغه گويى پرداخته و حكايات افسانه‏اى نقل كرده‏اند.(٢) از مطالعه‏ى آثار اشعرى به دست مى‏آيد كه وى متفكّرى خوش‏استعداد و صاحب قريحه و محققى پرتلاش بود و از نوعى نبوغ نيز بهره داشت. او در جهت رفع تضاد ميان عقل گرايى معتزله و ظاهرگرايى اهل حديث كوشش بسيار كرد. هانرى كوربُن فرانسوى در اين باره گفته است:
«خواه كوشش اشعرى را كوشش موفق تلقى كنند يا به علت فقدان قدرت كافى در حل مسايل ماوراء الطبيعة، مساعى وى را با شكست روبه‏رو بدانند، با اين همه، او با پاكدلى كامل در پى آن بود تا مقارنه‏ى دو نظرگاه درباره‏ى قرآن را از حيث حدوث و قدم حفظ كند».(٣)
اشعرى در سخنورى و فن مناظره مهارت كامل داشت. مناظره‏ى معروف او با ابوعلى جبّايى و سخنرانى‏هاى او در مسجد جامع بصره در روزهاى جمعه، در موفقيت و شهرت او نقش مؤثرى داشت. علاوه براين به نويسندگى نيز مبادرت ورزيد و به نشر عقايد و آراى خود پرداخت. ابن عساكر، اسامى ٩٨ كتاب راكه اشعرى تا سال ٣٢٠ تأليف كرده، نام برده است، ولى از آثار معروف او آنچه برجاى مانده چهار كتاب است:
١ ـ مقالات الاسلاميين، كه از مشهورترين تأليفات او و از مصادر معروف در علم ملل و نحل به شمار مى‏رود. برخلاف آنچه در كتاب «تاريخ فلسفه در جهان اسلامى»(٤) آمده است، مقالات الاسلاميين نخستين اثر در نوع خود نيست، زيرا قبل از او سعدبن عبداللّه‏ اشعرى (متوفّاى ٣٠١) كتاب «المقالات و الفرق» و نوبختى كتاب «الآراء و الديانات» را تأليف كرده بودند.

١ ـ سير فلسفه در ايران، اقبال لاهورى، ص ٥٧.
٢ ـ ر.ك: بحوث في الملل و النحل، ج ٢، ص ١٦ ـ ١٧.
٣ ـ تاريخ فلسفه‏ى اسلامى، هانرى كوربُن، ترجمه‏ى اسداللّه‏ مبشرى، ص ١٦١ ـ ١٦٢.
٤ ـ ر.ك: تاريخ فلسفه درجهان اسلامى، حناالفاخورى، خليل الجر، ترجمه عبدالمحمد آيتى، ج ١، ص ١٤٧.

٢ ـ استحسان الخوض في علم الكلام. اين كتاب ـ چنان‏كه از نامش هويداست ـ در ردّ طريقه‏ى ظاهرگرايان، كه استدلال‏هاى كلامى را بدعت و حرام مى‏دانستند، تأليف شده است، و به طور مكرّر به صورت جداگانه و نيز در ذيل كتاب «اللمع» طبع گرديده است.
٣ ـ اللّمع في الردّ على اهل الزيغ و البدع.
٤ ـ الابانة عن اصول الديانة. اين دو كتاب تفاوتهايى با يكديگر دارند كه مهم‏ترين آنها عبارت است از: اولاً در كتاب «اللمع» از روش استدلال عقلى استفاده شده، ولى در كتاب «الابانة» از روش استدلال نقلى پيروى گرديده است؛ ثانيا كتاب «الابانة» ناظر به عقايد و آراى حنابله و اهل حديث بوده و در دفاع از آنهاست، ولى كتاب «اللمع» در صدد اثبات عقايد خود اشعرى است، بدون آن‏كه به آرا و عقايد اهل حديث عنايتى داشته باشد.
 

٢ ـ علل اعتزال شيخ از مكتب اعتزال

درباره‏ى اين‏كه چرا اشعرى از مكتب اعتزال روى برتافت، آراى مختلفى ابراز شده است. از عبارت شهرستانى چنين استفاده مى‏شود كه مناظرات كلامى او با استادش ابوعلى جبّايى و ناتوانى وى برپاسخ‏گويى به اشكالات اشعرى موجب كناره‏گيرى او شد، چنان‏كه گفته است:
«معتزله و سلف در هر زمانى درباره‏ى صفات اختلاف داشتند. سلف كه به «صفاتيه» معروف بودند، در مخالفت با معتزله از روش كلامى استفاده نمى‏كردند، و تنها به سخنان اقناعى بسنده نموده و به ظواهر كتاب و سنّت تمسك مى‏كردند ... تا اين‏كه ميان ابوالحسن اشعرى و استادش ابوعلى جبّايى درباره‏ى برخى از مسايل حسن و قبح مناظره‏اى رخ داد، و اشعرى، جبّايى را ملزم كرد. در نتيجه اشعرى از او اعراض كرد و به طريقه‏ى سلف روى آورد و بااستفاده از روش كلامى به دفاع از مذهب آنان پرداخت».(١)
هانرى كوربُن دو مطلب را عامل تغيير جهت اشعرى دانسته كه عبارت است از:
١ ـ روش فكرى معتزله، كه براى عقل ارزش مطلق قايل است، به محو دين منتهى مى‏گردد، زيرا عقل، بدون قيد و شرط جانشين ايمان مى‏شود. هرگاه عقل فراتر از مسلّمات دينى باشد، پس ايمان به خدا و آنچه از جانب او نازل شده است چه فايده‏اى دارد؟
٢ ـ از ديدگاه قرآن ايمان به غيب اصل اساسى حيات دينى به شمار مى‏رود، و ايمان به غيب فراتر از دلايل عقلى است، بنابراين اتكا به عقل به عنوان دليل مطلق در قلمرو دينى با اصل ايمان به غيب ناسازگار است. ولى در مكتب اشعرى در عين اين‏كه در قلمرو دلايلى كه بايد براى عقايد جزمى و اصول دين آورده شود، دليل عقلى ارزش ويژه‏اى دارد و برخلاف ظاهرگرايان، توسل به دليل عقلى بدعت و زندقه به شمار نمى‏رود، با اين حال عقل در مقابل ايمان و مسلّمات دينى حجت مطلق شناخته نمى‏شود.(٢)
ولى هيچ يك از دو وجه مزبور درباره‏ى روش فكرى معتزله صحيح نيست، زيرا آنان عقل را بر ظواهر دينى مقدم دانسته‏اند، نه بر مسلّمات دينى. و نيز آنان عقل را حجت لازم مى‏دانند، نه حجت كافى. اساسى‏ترين پايگاه مكتب اعتزال اصل حسن و قبح عقلى است، و مدّعاى آنان دراين‏باره ايجاب جزيى است، نه ايجاب كلى.

١ ـ ملل و نحل، شهرستانى، ج ١، ص ٣٢.
٢ ـ تاريخ فلسفه‏ى اسلامى، ص ١٥٨.

كوربُن در دليل دوم خود اصل ايمان به غيب را با شناخت حقيقت آن با يكديگر خلط كرده است، آنچه بايد به آن ايمان داشت، واقعيت غيب است كه بخشى از آن بر پايه‏ى عقل مستقل اثبات مى‏گردد، و بخش ديگر آن از طريق شرع، و آنچه فراتر از عقل است، شناخت تمام‏عيار حقيقت غيب است و به همين دليل است كه درباره‏ى  معارف بلند توحيدى، توانايى عقل عادى محدود است و بايد از هدايت‏هاى وحى (عقل برتر) استمداد كند.
بنابراين بين اعتقاد به استقلال عقل در پاره‏اى از معارف با محدوديت توانايى آن و نيازمندى‏اش به هدايت‏هاى وحى هيچ‏گونه ناسازگارى وجود ندارد و پنهان ماندن اين واقعيت روشن براى محقق واقع انديشى چون كوربُن شگفت‏آور است.
٣ ـ وجه ديگرى كه در اين باره گفته شده اين است كه اشعرى به انگيزه‏ى اصلاح عقايد اهل حديث به مخالفت با آراى معتزله كه در آن زمان بر افكار مسلمانان حكومت داشت، قيام كرد، زيرا اين عقايد كه در آن روزگار بر اكثريت افكار مسلمانان حكومت مى‏كرد، با افكار انحرافى و شرك‏آميزى چون تجسيم، تشبيه و جبر آميخته بود، و اصلاح آنها جز با اعلان انصراف اشعرى از مكتب معتزله و اعلان وفادارى به عقايد اهل حديث امكان پذير نبود.(١)
آنچه از ظاهر اين توجيه به دست مى‏آيد اين است كه اشعرى در واقع با عقايد معتزله و روش فكرى آنان مخالف نبود، و كناره‏گيرى او از اين مكتب صرفا يك ترفند كلامى و به انگيزه‏ى مصلحت‏انديشى براى مسلمانان بود، تا به اين وسيله آنان را از خطر تجسيم و تشبيه برهاند. ولى واقعيت‏هاى تاريخى با توجيه مزبور سازگار نيست؛ زيرا:
اولاً مجسِّمه و مشبِّهه تنها گروهى از اهل حديث را تشكيل مى‏دادند، كه گاهى از آنان به «حشويه» تعبير مى‏شود، و عقايد آنان مورد قبول اهل الحديث نبود، چنان‏كه ابن خزيمه گفته است:
«انّا نثبت للّه‏ ما أثبته اللّه‏ لنفسه و نقرّ بذلك بألسنتنا و نصدق بذلك بقلوبنا من غير ان نشبّه وجه خالقنا بوجه أحد المخلوقين، و عزّ ربّنا عن أن نشبّهه بالمخلوقين».(٢)

١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٢، ص ٢٣.
٢ ـ التوحيد و اثبات صفات الرب ، ص ١١.

ما براى خداوند صفتى را كه او خود براى خود اثبات نموده، اثبات مى‏كنيم، و به آنها ايمان داشته و بر زبان مى‏آوريم، بدون اين‏كه وجه خداوند را به وجه يكى از آفريده‏هاى او تشبيه كنيم.
ثانيا آنچه از مراجعه به كتاب‏ها و آراى برجاى مانده از اشعرى به دست مى‏آيد، اين است كه وى حقيقتاً با عقايد و مبادى كلام اعتزال مخالفت ورزيد، و مخالفت او ظاهرى و صورى نبود.
٤ ـ مؤلافّ‏ن كتاب تاريخ فلسفه در جهان اسلامى در اين باره گفته‏اند: «شايد علت كافى، شكافى بود كه در جامعه‏ى اسلامى پديد آمده بود، و بيم آن مى‏رفت كه موجب نابودى دين گردد و اشعرى كه مردى مسلمان و پرهيزگار بود نمى‏خواست دين خدا و سنّت رسول او يكسره فداى عقايد معتزله شود، كه پيروى از عقل، ايشان را به ابراز عقايدى وادار ساخته بود كه اسلام صحيح بدان اقرار نداشت. نيز نمى‏خواست قربانى محدِّثين و مشبِّهه گردد كه تنها به ظاهر نصّ توجه داشتند، نه به روح و حقيقت آن، كه دين را به جمود و تحجر سوق مى‏داد، بدان گونه كه عقل را راضى نمى‏ساخت و احساسات دينى را سيراب نمى‏كرد. اشعرى مى‏خواست ميان روش عقل و اصحاب نصّ (ظاهرگرايان) راه ميانه‏اى را برگزيند؛ راهى كه نجات اسلام و خشنودى اكثريت مسلمانان در آن باشد».(١)

١ ـ تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ج ١، ص ١٤٦ ـ ١٤٧.

 
تحقيق و بررسى

در اينجابايد دو مطلب را از يكديگر جدا كرد: يكى اين‏كه چرا اشعرى از مكتب معتزله اعتزال جست؟ و ديگر اين‏كه انگيزه‏ى او بر اعلان مخالفت با آنان و طرح مكتب جديد چه بود؟
در پاسخ سؤال نخست بايد گفت: وى عقايد و آراى معتزله را درباره‏ى مسايل مختلف كلامى و به‏ويژه درباره‏ى توحيد و عدل نادرست مى‏دانست. دلايل وى بر نادرستى عقايد معتزله در آثار كلامى وى و نيز دركتب ملل و نحل نقل گرديده است، چنان‏كه مناظره‏ى او با استادش ابوعلى جبّايى درباره‏ى قاعده‏ى اصلح مشهور است.(١)
امّا اين‏كه انگيزه‏ى وى بر اعلان مخالفت با معتزله چه بود،كاملاً روشن نيست، ولى با توجه به آرا و نظريات وى درباره‏ى موضوعات كلامى مورد اختلاف ميان معتزله و اهل حديث، و مخالفت وى با هر دو گروه مى‏توان حدس زد كه وى در صدد ارايه‏ى طرحى براى اصلاح عقايد دينى از لغزش‏هايى كه بر پايه‏ى عقل‏گرايى معتزله و ظاهرگرايى اهل حديث احساس مى‏كرد برآمد و به تعديل آن دو مبادرت ورزيد. بنابراين از وجوه ياد شده درباره‏ى انگيزه‏ى مخالفت اشعرى با معتزله، وجه اخير، استوارتر از وجوه ديگر است، و اما اين‏كه آيا اشعرى درايفاى اين‏رسالت توفيق يافت‏يانه، دربحث‏آينده روشن خواهد شد.
شايد به دليل همين آرمان اصلاح‏طلبى بوده است كه وى درباره‏ى مذاهب فقهى اهل سنّت، موضع بى‏طرفى اتخاذ كرده است، چنان‏كه برخى او را شافعى پنداشته‏اند و برخى مالكى و برخى حنبلى. گويا وى در اين انديشه بوده است كه رضايت مذاهب و فرق مختلف اهل سنّت را جلب كند، چنان‏كه ابن عساكر از او نقل كرده كه گفته است: «همه مجتهد بوده، و برحقند؛ در اصول اختلافى ندارند، اختلافشان در فروع است».(٢)

١ ـ به عنوان نمونه: ر.ك: بحوث في الملل و النحل: ج ٢، ص ١٦ ـ ١٧.
٢ ـ همان، ص ١٤٧.


پرسش‏ ها

١ ـ شرح حال مختصر ابو الحسن اشعرى را بنويسيد.
٢ ـ آثار علمى اشعرى را معرفى كنيد.
٣ ـ كلام شهرستانى را درباره‏ى كناره‏گيرى اشعرى از معتزله بيان كنيد.
٤ ـ سخن هانرى كوربُن را درباره‏ى علت كناره‏گيرى اشعرى از معتزله، نقل و بررسى كنيد.
٥ ـ سومين دليلى را كه براى اعتزال اشعرى از معتزله گفته شده است، با نقد آن بنويسيد.
٦ ـ سخن مؤلافّ‏ن كتاب تاريخ فلسفه در جهان اسلام را درباره‏ى مطلب فوق بنويسيد.
٧ ـ آخرين تحقيق درباره‏ى مطلب مزبور را بيان كنيد.


درس بيست و هفتم:
روش كلامى اشعرى و نوآورى‏هاى او

روش كلامى اشعرى

همان‏گونه كه قبلاً اشاره شد، اشعرى به ارايه‏ى طرحى نوين اقدام كرد كه به گونه‏اى تضاد موجود ميان عقل‏گرايى و ظاهرگرايى را برطرف كند. بدين جهت با هر يك از آن دو گروه، هم موافق بود و هم مخالف. با عقل گرايان در اين جهت كه استدلال عقلى در اثبات عقايد دينى، بدعت و حرام نيست، بلكه راجح و پسنديده است، موافقت كرد، و به تأليف رساله‏ى «استحسان الخوض في علم الكلام» مبادرت ورزيد، و اين در حالى بود كه اهل حديث، علم كلام و استدلال عقلى رابدعت و حرام مى‏دانستند.
و از طرفى در تعارض عقل با ظواهر دينى، ظواهر را مقدم داشت، و در نتيجه در بحث صفات ذات و صفات خبريّه با عقايد معتزله مخالفت كرد؛ همان‏گونه كه اصل تحسين و تقبيح عقلى و متفرعات آن را نيز مردود دانست و هيچ واجب عقلى را نپذيرفت، و در اين زمينه‏ها با اهل حديث هماهنگ گرديد. و چون نادرست دانستن تأويل و اصرار بر حفظ ظواهر در مواردى با اصل تنزيه و صفات جمال و جلال الهى منافات داشت. با استفاده از استدلال عقلى فرضيه‏هاى كلامى جديدى را ابداع كرد، و يا اگر قبل از وى مطرح شده بود، به تحكيم آن پرداخت كه اين فرضيه‏ها، عقايد و آراى ويژه‏ى وى را در علم كلام تشكيل مى‏دهد.
 

نوآورى‏هاى اشعرى
الف ـ صفات ازلى خداوند

در اين‏كه خداوند به صفاتى چون علم، قدرت، حيات، اراده و نظاير آن وصف مى‏گردد، هيچ‏گونه اختلافى ميان متكلمان نيست، زيرا صفات ياد شده گذشته از اين كه از صفات كمال‏اند، در آيات بسيارى از قرآن كريم نيز وارد شده است؛ ليكن بحث در چگونگى تحقق اين صفات براى خداست كه آيا واقعيت آنها عين ذات الهى است، يا زايد بر ذات؟
اكثريت معتزله صفات ازلى خداوند را عين ذات او مى‏دانستند، و برخى از اهل حديث (مشبِّهه) به زيادت و مغايرت آنها با ذات معتقد بودند، و شيخ اشعرى نيز نظريه‏ى زيادت را برگزيد، ولى تبصره‏اى را به آن افزود و آن اين‏كه: اين صفات ازلى نه عين ذاتند و نه غير ذات، اگر چه در واقعيت خود قايم به ذات‏اند، چنان‏كه شهرستانى گفته است:
«قال ابوالحسن: البارى تعالى عالم بعلم، قادر بقدرة، حيّ بحياة، مريد بارادة، ... قال: و هذه الصفات ازلية قائمة بذاته تعالى، لايقال: هى هو، و لا هى غيره، لا، لا هو، و لا، لاغيره».
ابوالحسن اشعرى گفت: خداى تعالى به واسطه‏ى علم زايد بر ذات عالم، و به واسطه‏ى قدرت قادر و به واسطه‏ى حيات حى، و به واسطه‏ى اراده مريد است، اين صفات ازلى و قايم به ذات خداوندند؛ گفته نمى‏شود كه آنها عين ذاتند، و نه غير ذات.(١)

١ ـ الملل و النحل، ج ١، ص ٩٥.

درباره‏ى تبصره‏ى مزبور دو نكته را يادآور مى‏شويم:
١ ـ اين سخن از انديشه‏هاى ابتكارى شيخ اشعرى نيست، زيرا قبل از وى توسط عبداللّه‏بن كلاّب (متوفّاى ٢٤٠) مطرح شده بود. اشعرى در مقالات الإسلاميين نظريه‏ى او را چنين بيان كرده است: «نام‏ها و صفت‏هاى خدا در ذات اويند، نه اويند و نه غير او، به ذات‏حق پايدارند، اما پايدارى صفت‏ها به يكديگر، روا نباشد».(١) به نقل اشعرى، سليمان‏بن جريرزيدى نيز همين سخن را درباره‏ى صفات خدا گفته است.(٢)
٢ ـ هدف اشعرى از اين سخن اين است كه اشكال معروف لزوم تعدد قدما را بر قايلان به زيادت صفات پاسخ گويد، زيرا اشكال ياد شده مبتنى بر مغايرت آنها با ذات است، چنان‏كه ابن خلدون پس از اشاره به طرح اشكال تعدد قديم از جانب معتزله بر نظريه‏ى زيادت صفات بر ذات گفته است:
«و هو مردود بأنّ الصفات ليست عين الذات و لا غيرها»؛
اشكال ياد شده وارد نيست، زيرا صفات نه عين ذاتند و نه غير ذات.(٣)
و در نتيجه اشعرى راهى وسط را ميان مثبتان و نافيان صفات برگزيد، بدون آن‏كه اشكال تعدد قدما متوجه وى گردد.
ولى حق اين است كه سخن ياد شده پاسخ درستى براى اشكال مزبور نيست، زيرا هرگاه صفات ازلى داراى واقعيت بوده و واقعيت آنها عين واقعيت ذات نيست، اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا آنها در هستى خود بى‏نياز از ذات هستند يا نيازمند به آن؟ در صورت اول تعدد قدما لازم مى‏آيد، و در صورت دوم، چگونه ممكن است ذات فاقد صفات، موجد آنها باشد؟
ذات نايافته از هستى، بخش كى تواند كه شود هستى‏بخش؟

١ ـ مقالات الاسلاميين، ترجمه‏ى محسن مؤيدى ، ص ٨٨.
٢ ـ همان، ص ٤٢.
٣ ـ مقدمه‏ى ابن خلدون، ص ٤٦٤.

ب ـ صفات خبريّه

در قرآن كريم براى خداوند صفاتى مانند: يد، وجه، مجيى‏ء، استواء بر عرش و ... ذكر شده است؛ اين صفات را صفات خبريّه گويند، چنان‏كه آيات مربوط به آنها را آيات متشابه مى‏نامند. معتزله در تفسير اين آيات روش تأويل را برگزيدند، و ظاهرگرايان و قشريون از اهل حديث (مجسِّمه و مشبِّهه) به مفاد ظاهرى آنها تمسّك كردند. روشى كه اشعرى برگزيد متوسط ميان اين دو روش بود، زيرا وى تأويل معتزله را نپذيرفت و گفت خداوند واقعاً صفات مزبور را داراست، ولى بحث درباره‏ى چگونگى آنها روانيست. پس او داراى يد و وجه است، بدون اظهار نظر در چگونگى آن. از اين نظريه به عنوان اصل معروف اشعرى درباره‏ى صفات خداوند ياد مى‏شود، يعنى «ايمان داشتن بدون پرسش از چگونگى».
ولى حق اين است كه اشعرى مبتكر اين اصل معروف نبود و اهل حديث و حنابله نيز از همين روش پيروى مى‏كردند. شهرستانى پس از اشاره به مخالفت طريقه‏ى معتزله با اهل حديث درباره‏ى تفسير متشابهات قرآن آورده است:
«احمدبن حنبل و داود بن على اصفهانى و جماعتى از پيشوايان سلف، روش متقدمان اهل حديث مانند مالك بن انس و مقاتل بن سليمان را برگزيده و گفتند: ما به آنچه در كتاب و سنّت وارد شده است ايمان آورده و از تأويل آن خوددارى مى‏كنيم، ولى به طور قطع مى‏دانيم كه خداوند با هيچ‏يك از مخلوقات خود شباهت ندارد».(١)
ابن خلدون نيز پس از يادآورى طريقه‏ى معتزله و مشبّهه در تفسير آيات متشابه قرآنى و صفات خبريّه به قيام اشعرى برضدّ آن دو اشاره كرده و گفته است:
«فتوسط بين الطرق و نفى التشبيه و اثبت الصفات المعنويّة و قصّرالتنزيه على ما قصّره عليه السلف».(٢)
اشعرى راه وسط ميان راهها را اثبات كرد، و در تنزيه به همان اندازه كه پيشينيان بسنده كرده بودند، اكتفا كرد.

١ ـ الملل و النحل، ج ١، ص ١٠٣ ـ ١٠٤.
٢ ـ مقدمه‏ى ابن خلدون، ص ٤٦٤.

از اين روش، به روش تفويض (در مقابل تأويل) نيز ياد مى‏شود؛ چنان‏كه شيخ‏محمد عبده آنجا كه طريقه سلف و خلف را در برخورد با آن دسته از نصوص كتاب و سنّت كه ظاهر آنها با اصل تنزيه منافات دارد بيان‏كرده، گفته است:
«سلف، از اصل تنزيه بر پايه‏ى تفويض دفاع مى‏كردند، و خلف، اصل تنزيه را از طريق تأويل حفظ مى‏كردند».(١)

ج ـ حدوث و قدم كلام الهى

اهل حديث و حنابله بر قديم بودن كلام الهى (قرآن) اصرار مى‏ورزيدند، و اعتقاد به حادث بودن آن را موجب كفر مى‏دانستند؛ چنان‏كه احمدبن حنبل گفته است:
«قرآن كلام الهى است و آفريده نيست، هر كس به آفريده بودن آن معتقد باشد، جهمى و كافر است، و اگر كسى در اين مسأله توقف كند و قرآن را نه حادث بداند و نه قديم، انديشه‏اى پليدتر از قايل به حادث بودن آن دارد».(٢)
در برابر آنان معتزله بر حدوث قرآن اصرار مى‏ورزيدند و پافشارى بيش از حد آنان حوادث تلخى راپديد آورد كه به دوره‏ى «محنة» معروف است.
ابوالحسن‏اشعرى در اين نزاع كلامى به دفاع از عقيده‏ى اهل حديث پرداخت، ولى براى كلام الهى دو مرتبه قايل شد: يكى كلام نفسى، و ديگرى كلام لفظى، و گفت آنچه قديم است كلام نفسى است كه حقيقت كلام است و آنچه حادث است كلام لفظى است كه كلام حقيقى نيست، بلكه وسيله‏ى اظهار و ابراز آن است.

١ ـ المنار، ج ١، ص ٢٥٢.
٢ ـ كتاب السنة ، ص ٤٩.

شهرستانى نظريه‏ى اشعرى را درباره‏ى كلام الهى اين گونه تقرير كرده است:
«عبارات و الفاظى كه توسط فرشتگان بر پيامبران وحى مى‏شود، دليل‏ها و نشانه‏هايى بر كلام ازلى هستند، و دليل و نشانه، مخلوق و حادث است، ولى مدلول، قديم و ازلى است، و فرق ميان قرائت و مقروء، و تلاوت و متلو، نظير فرق ميان ذكر و مذكور است، كه ذكر حادث، ولى مذكور قديم است. اشعرى بااين اعمال دقت و نظر با حشويه مخالفت كرد، زيرا آنان حروف و كلمات را قديم مى‏دانستند، ولى حقيقت كلام از نظر اشعرى معنايى قايم به نفس است. كه غير از عبارت و لفظ است؛ عبارت و لفظ دليل بر آن است. بنابراين از نظر اشعرى متكلم كسى است كه صفت كلام قايم به اوست و از نظر معتزله كسى است كه كلام را ايجاد مى‏كند، و در نتيجه اطلاق كلام بر عبارت و لفظ، يا مجازى بوده و يا به اشتراك لفظى است».(١)

د ـ خلق افعال و كسب

از مسايل مورد اختلاف ميان معتزله و ظاهرگرايان، مسأله‏ى، «قدر» يا «خلق اعمال» بود. معتزله به انگيزه‏ى دفاع از عدل و حكمت خداوند، انديشه‏ى قدريگرى را برگزيده و افعال اختيارى انسان را از قلمرو اراده و قدر الهى بيرون دانسته، انسان را خالق افعال خويش مى‏شناختند، و در برابر آنان ظاهرگرايان به انگيزه‏ى دفاع از عموميت اراده و قدر الهى و نيز اصل توحيد در خالقيت، هرگونه خالقيت را از انسان نفى كرده و افعال او را ـ اعم از طاعات و معاصى ـ مخلوق خدا مى‏دانستند؛ از اين عقيده به «خلق اعمال» ياد مى‏شود.
شيخ اشعرى آنگاه كه از مكتب اعتزال اعلان انصراف داد، حمايت خود را از عقيده‏ى «خلق اعمال» ابراز كرد و در رساله‏هايى كه عقايد خود را به عنوان نماينده‏ى اهل سنّت نگاشت، بر اين عقيده تصريح كرده، و گفت:
«ان اعمال العباد مخلوقة للّه‏ مقدورة»؛ افعال بندگان مخلوق و مقدور خداوند است».
ولى براى توجيه اصل اختيار و رهايى از پيامدهاى نادرست انديشه‏ى جبر، نظريه‏ى «كسب» را كه قبل از او توسط حسين نجّار و ضراربن عمرو مطرح شده بود، برگزيد.
در تفسير حقيقت «كسب» از طرف اساتيد و محققان كلام اشعرى آراى مختلفى(٢) ابراز گرديده است، ولى معروف‏ترين آنها اين است: كسب عبارت است از مقارنت وجود فعل با قدرت و اراده‏ى انسان، بدون آن‏كه قدرت و اراده‏ى او در تحقق آن تأثيرى داشته باشد؛

١ ـ الملل و النحل، ج ١، ص ٦١.
٢ ـ براى اطلاع از اين آرا و نقد و بررسى آنها رجوع شود به: جبر و اختيار، به قلم نگارنده، فصل ٩.

چنان‏كه قوشجى گفته است:
«والمراد بكسبه ايّاه مقارنته لقدرته و ارادته من غير ان يكون هناك منه تأثير او مدخل فى وجوده سوى كونه محلاً له»؛(١) مراد از كسب، مقارنت داشتن فعل انسان با قدرت و اراده اوست، بدون اين كه انسان در پيدايش فعل غير از اين‏كه ظرف و محل پيدايش آن است، تأثير داشته باشد.
نظريه‏ى «كسب» نه تنها مورد نقد مخالفان اشاعره قرار گرفته است، بلكه برخى از محققان اشاعره نيز آن را نادرست دانسته است.
فخرالدين رازى گفته است:
«عند التحقيق يظهر أنّ الكسب اسمٌ بلا مسمّى»؛(٢) با تحقيق روشن خواهد شد كه كسب نامى است بى معنا.
احمد امين مصرى آن را به عنوان تعبير جديدى از نظريه‏ى جبر دانسته و گفته است:
«و هو ـ كماترى ـ لايقدّم في الموضوع و لايؤخّر، فهو شكل جديد في التعبير عن الجبر»؛(٣) اين نظريه ـ همان‏گونه كه مى‏بينى ـ در موضوع جبر هيچ‏گونه تغييرى نداده، بلكه تعبير جديدى از آن است.

١ ـ شرح تجريد، قوشجى، ص ٤٤٥.
٢ ـ تلخيص المحصَّل، ص ٣٣٣ .
٣ ـ ضحى الاسلام، احمد امين، ج ٣، ص ٥٧.


پرسش‏ ها

١ ـ روش اشعرى را در علم كلام بيان كنيد.
٢ ـ نظريه‏ى اشعرى را درباره‏ى صفات ازلى خداوند بنويسيد.
٣ ـ روش اشعرى را درباره‏ى صفات خبريّه توضيح دهيد.
٤ ـ ديدگاه پيشواى اشعريه را درباره‏ى كلام خداوند بنويسيد.
٥ ـ پيشواى اشعريه درباره‏ى مسأله‏ى قدر يا خلق اعمال چه ديدگاهى را اظهار كرد؟
٦ ـ معروف‏ترين تفسير كسب در مذهب اشاعره را با نقد آن بنويسيد.


درس بيست و هشتم:
تحولات در مذهب اشعرى و عقل گرايان اشاعره

١ ـ عكس العمل‏ها در برابر اشعرى

دانستيم كه ابوالحسن اشعرى در آغاز قرن چهارم هجرى به مخالفت با مكتب معتزله قيام كرد و به تحكيم و نشر آراى كلامى خود پرداخت. وى در اواخر عمر خود مشاهده كرد كه عدّه‏اى شاگرد و پيرو بر او گرد آمده و انديشه‏هاى وى را به عنوان پناهگاهى در مقابل قشرى‏گرى اهل حديث و عقل‏گرايى افراطى معتزله ستايش مى‏كنند. بدين جهت مى‏توان گفت: مكتب اشعرى در زمان حيات بنيانگذار آن شكل گرفت، و از همان روزهاى نخست با مخالفت‏هايى روبه‏رو گرديد.
قبل از ديگران، معتزليان كه از تغيير جهت ناگهانى شاگرد قديم مكتب خود دلتنگ گرديده بودند، به مخالفت با او برخاستند. علاوه بر آنان، ظاهرگرايان، و پيشاپيش آنان حنبليان نيز با ترديد و تحيّر با وى برخورد كردند و گفتند: اين تازه وارد كيست كه در عين ادّعاى كناره‏گيرى از معتزله باز هم جرأت ندارد كه بى‏كم و كاست، به نصوص و ظواهر دينى، مانند اهل حديث استناد كند؟
از سوى ديگر در همان زمان كه اشعرى در بصره و بغداد به اصلاح عقايد دينى پرداخت، در سمرقند (واقع در مشرق سرزمين اسلامى) نيز ابومنصور ماتريدى (م ٣٣٣) با آرمانى مشابه اشعرى ظهور كرد، و شاگردان نزديك او كوشش مكتب اشعرى را به عنوان يك اصلاح ناقص و ناموفق به‏حساب مى‏آوردند و مكتب او را به محافظه‏كارى و ابن‏الوقت بودن متهم مى‏كردند، و از عقايد ماتريدى به عنوان احياكننده تسنن كامل دفاع مى‏كردند.
 

٢ ـ تحولات سياسى و رسميت يافتن مذهب اشعرى

از نظر سياسى نيز تا زمان به قدرت رسيدن سلجوقيان (حدود نيمه‏ى قرن پنجم هجرى) مكتب اشعرى از موقعيت خوبى برخوردار نبود. زيرا قبل از آنان بيش از يك قرن (٣٢١٤٤٧)آل بويه حكومت مى‏كردند. در زمان حكومت آل بويه شرايط مناسبى براى عقل‏گرايان به وجود آمد و اشاعره وضعيت مطلوبى نداشتند، زيرا آنان از يك طرف پيرو مذهب شيعه بودند، كه مدافع عقل‏گرايى است، و از طرف ديگر برخى از آنان‏اهل فضل و علم و ادب و مدافع آزادانديشى بودند. بدين جهت در دربار آل بويه مكتب شيعه و مكتب اعتزال رونق يافت. ابن العميد و هم‏چنين صاحب بن عباد، وزيران دانشمند آل‏بويه، هر دو ضد اشعرى بودند.(١)
با به قدرت رسيدن سلجوقيان وضعيت به سود اشعريان تغيير كرد و مذهب اشعرى در جهان تسنن مقامى ممتاز به دست آورد، زيرا توسط نظام الملك وزير سلجوقى (م ٤٨٥) مقرّر شد كه در دو مدرسه‏ى نظاميه‏ى بغداد و نيشابور، تعليمات بر وفق مذهب اشعرى باشد. از آن پس مذهب اشعرى، مذهب رسمى اهل سنّت گرديد. اشاعره از اين موقعيت استفاده كرده و به مبارزه با فرقه‏هاى كلامى مخالف خود برخاستند. مخالفت آنان، علاوه بر انگيزه‏ى كلامى، انگيزه‏ى سياسى نيز داشت، زيرا در برخى موارد حكومت‏هاى‏ى كه از مخالفان آنان حمايت مى‏كردند، با حكومت‏هاى مدافع آنان در ستيز بودند.

١ ـ آشنايى با علوم اسلامى (كلام ـ عرفان)، مرتضى مطهرى، ص ٥١.

هانرى كوربُن فرانسوى درباره‏ى مخالفت غزالى با باطنيان و فيلسوفان گفته است:
«هدف دشمنى غزالى با باطنيان و فيلسوفان، در عين حال، خصومت با حكومت فاطمى قاهره بود، زيرا آنان حكومت فيلسوفان را حفظ مى‏كردند و از اصول عقايد باطنى به نفع خود فايده مى‏جستند».(١)
مؤلافّ‏ن تاريخ فلسفه در جهان اسلامى نيز درباره‏ى مخالفت غزالى با باطنيه گفته‏اند:
«خطر باطنيه براى اسلام سخت‏تر از خطر زنادقه و مجوس ـ مثلاً ـ نبود، بلكه اگر خطرى داشتند، پيش از آن‏كه متوجه اسلام باشد، متوجه دستگاه خلافت بود. جبهه‏اى كه غزالى در برابر باطنيه گشوده بود، بيشتر از جنبه‏ى سياسى بود تا از جنبه‏ى دينى. اين مطلب از آنچه وى در آغاز كتاب «المستظهرية» يا «فضايح الباطنية و فضايل المستظهرية» آورده است، به روشنى استفاده مى‏شود».(٢)
 

٣ ـ عقل گرايان اشعرى

اگر چه با پيروزى ظاهر گرايان بر معتزله ستاره‏ى عقل‏گرايى در جهان تسنن افول كرد، ولى موجب اضمحلال كامل آن نگرديد و نه تنها هواداران مكتب اعتزال تا قرن‏ها بعد با استفاده از فرصت‏هاى مناسب از مكتب خود دفاع كردند، بلكه در ميان متكلمان اشعرى نيز چهره‏هاى شاخص و برجسته‏اى به چشم مى‏خورند كه تفكّر عقلانى را ارج نهاده و در مواردى با عقايد اشعرى مخالفت ورزيده و يا به اصلاح آن همت گماردند:

١ ـ تاريخ فلسفه‏ى اسلامى، ص ١٦٥.
٢ ـ تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ج ٢، ص ٥٤٢.

الف: خيالى و عبد الحكيم

مؤلافّ‏ن تاريخ فلسفه در جهان اسلامى در اين باره گفته‏اند: «طولى نكشيد كه عقايد اشعريان دستخوش تطورات و تحولات شد؛ يعنى اشعريان به عقل گرايش بيشترى يافتند، تا آنجا كه آن را بر نصّ ترجيح دادند، و چنان‏كه خيالى و عبدالحكيم در حواشى خود بر «عقايد نسفى» گفتند: «در مواردى كه نصّ حاكى از چيزى باشد كه عقل آن را ممتنع شمارد، بايد به تأويل آن پرداخت چه عقل بر نقل مقدم است. عقل اصل است و نقل فرع، زيرا نقل موقوف است براثبات صانع و اثبات عالميت و قدرت او. پس در ابطال عقل به وسيله‏ى نقل، ابطال اصل است به وسيله‏ى فرع، و اين هم ابطال عقل است و هم ابطال نقل».(١)

ب: شيخ محمد عبده

در ميان متأخران اشاعره عقل‏گرايان بسيارى ظاهر شدند كه از آن جمله شيخ محمدعبده (متوفّاى ١٣٢٣) را مى‏توان نام برد. وى از مكتب اشعرى پيروى مى‏كرد، ولى در مسايل مورد اختلاف ميان اشاعره و معتزله، آرا و نظرياتى ابراز كرد كه با عقايد اشاعره مخالفت آشكار دارد.
مناسب است نظريه‏ى وى درباره‏ى مسأله‏ى حسن و قبح عقلى را ـ كه از مهم‏ترين مسايل مورد اختلاف ميان معتزله و اشاعره است ـ يادآور شويم:
وى در تفسير آيه‏ى «يأمرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر»(٢) گفته است: «معروف آن است كه عقل‏هاى سالم آن را نيكو دانسته و قلبهاى پاك به دليل هماهنگى آن با فطرت و مصلحت، آن را مى‏پسندند، و منكر آن است كه عقل‏هاى سالم آن را انكار كرده و قلب‏هاى پاك از آن متنفر مى‏گردند، ولى تفسير معروف به آنچه شريعت به آن امر كرده، و تفسير منكر به آنچه شريعت از آن نهى كرده است از قبيل تفسير آب به آب است، و معناى اين سخن ما طرفدارى مطلق از معتزله و مخالفت با اشاعره در مسأله‏ى حسن و قبح عقلى نيست. ما با بخشى از نظريه‏ى آن دو موافق و با بخشى از آن مخالفيم. بر اين اساس توانايى عقل را بر درك حسن افعال به كلى انكار نمى‏كنيم (چنان‏كه اشاعره منكر آنند) ولى چيزى راهم بر خداوند واجب نمى‏دانيم (چنان‏كه معتزله عقيده دارد)».(٣)

١ ـ همان، ص ١٥٤ ـ ١٥٥.
٢ ـ اعراف/ ١٥٦.
٣ ـ المنار، ج ٩، ص ٢٢٧.

قبول اين‏كه عقل مستقلاً بر درك حسن و قبح برخى از افعال تواناست، مخالفت صريح با مكتب اشعرى است، و كسانى كه با مسأله‏ى «وجوب على اللّه‏» مخالفت كرده‏اند، آن را نادرست تفسير كرده و چنان‏كه محقق طوسى يادآور شده، مفاد وجوب كلامى را با وجوب فقهى خلط كرده‏اند.(١)

ج: شيخ شلتوت

شيخ شلتوت نيز يكى از متأخران عقل‏گراى اهل سنّت است. وى در مسأله‏ى جبر و اختيار نظريه‏ى كسب اشعرى را در حلّ معضل جبر كافى ندانسته و گفته است: «تفسير كسب به تقارن عادى ميان فعل و قدرت انسان، بدون آن‏كه قدرت او در تحقق فعل تأثيرى داشته باشد، علاوه بر اين‏كه با اصطلاح لغوى آن و نيز با اصطلاح قرآنى آن هماهنگ نيست، از عهده‏ى تصحيح و توجيه مسأله‏ى تكليف و اصل عدل (الهى) و مسؤليت (انسان) برنمى‏آيد، زيرا مقارنت مزبور، نتيجه‏ى ايجاد فعل توسط خداوند در ظرف قدرت انسان است، نه مقدور و مخلوق انسان، تا مصحِّح نسبت فعل به انسان باشد، و فعل همان‏گونه كه با قدرت انسان مقارنت دارد، با سمع و بصر و علم انسان نيز مقارن است. در اين‏صورت قدرت چه امتيازى دارد كه مقارنت فعل با آن موجب نسبت دادن فعل به انسان شناخته مى‏شود؟»

١ ـ تلخيص المحصل، ص ٣٤٢، در اين باره به كتاب «القواعد الكلامية»، تأليف نگارنده، رجوع شود.

وى آنگاه نظريه‏ى خود را در اين باره ابراز كرده و گفته است:
«نظر من اين است كه خداوند قدرت و اراده را در انسان عبث و بيهوده نيافريده است، بلكه اين دو، مناط تكليف و جزا، و ملاك انتساب افعال به انسان‏اند، هرگاه انسان طريق خير يا شر را برگزيند خداوند وى را به طور قهرى از ادامه‏ى آن باز نمى‏دارد. هر چند انسان و قدرت و اختيار او همگى به مشيّت و قدرت خداو مقهور او هستند، او اگر بخواهد مى‏تواند جاذبه‏ى خير را به كلى از او بگيرد، تا شر سراسر ذات او را فراگيرد، و نيز اگر بخواهد مى‏تواند جاذبه‏ى بدى را از او سلب كند تا خوبى ذات او را احاطه كند، ولى حكمت الهى در مسأله‏ى تكليف و آزمايش همان را اقتضا مى‏كند كه در انسان ترسيم گرديده است»(١) (ذات او آميخته از فجور و تقواست).
 

پرسش‏ ها

١ ـ نخستين عكس العمل‏ها را در برابر مذهب اشعرى بنويسيد.
٢ ـ تحولات سياسى و نحوه‏ى رسميت يافتن مذهب اشعرى را در جهان تسنن بيان كنيد.
٣ ـ سخن مؤلّفان تاريخ فلسفه در جهان اسلامى را درباره‏ى تطور فكرى در مذهب اشعرى بنويسيد.
٤ ـ درباره‏ى عقل گرايى شيخ محمد عبده توضيح دهيد.
٥ ـ شيخ شلتوت چه كسى بود؟ ديدگاه او را در باره‏ى كسب اشعرى و مسأله‏ى اختيار بيان كنيد.

١ - بحوث في الملل و النحل، ج ٢، ص ١٥٣، به نقل از تفسير القرآن الكريم، شيخ شلتوت، ص ٢٤٠ ـ ٢٤٢.


درس بيست و نهم:
مشاهير متكلمان اشعرى

در اين درس نام عدّه‏اى از مشاهير متكلمان اشعرى را ـ كه پس از پيشواى مذهب، در ترويج و تحكيم كلام اشعرى نقش مهمّى داشته‏اند ـ با شرح حال كوتاهى از آنان يادآور مى‏شويم:
١ ـ قاضى ابوبكر باقلانى(متوفّاى ٤٠٣ ه . ق ): در بصره متولد شد و در بغداد وفات كرد. از قدماى متكلمان اشعرى است كه سعى بليغى در ترويج مكتب اشعرى داشت؛ چنان‏كه ابن خلدون درباره‏ى او گفته است:
«رهبرى كلام اشعرى را عهده‏دار شد، و به تهذيب آن پرداخت، و مقدمات عقلى را كه ادله‏ى كلامى مبتنى بر آنها بود تأسيس كرد ... ، ولى به دليل مشابهت آنها با علوم فلسفى مورد توجه متكلمان (اشعرى) قرار نگرفت».(١)
براى او تأليفات بسيارى نقل كرده‏اند، ولى آنچه مطبوع و موجود است عبارتند از: «اعجاز القرآن»، «تمهيد الأوائل و تلخيص الدلائل»، «الانصاف في اسباب الخلاف».

١ ـ مقدمه‏ى ابن خلدون، ص ٤٦٥.

٢ ـ ابو اسحاق اسفرايينى(متوفّاى ٤١٨ ه . ق ): وى نيز از صاحب نظران بنام اشاعره بود و در ميان متأخرين آنان به لقب «استاد» معروف است؛ چنان‏كه باقلانى به لقب «قاضى» شهرت دارد. وى با قاضى عبدالجبار معتزلى معاصر بود و گفتگوى وى با عبدالجبار در حضور صاحب بن عباد معروف است. از آثار معروف و مطبوع وى كتاب «التبصير في الدين» است.(١)
٣ ـ عبدالملك جوينى معروف به امام الحرمين(متوفّاى ٤٧٨ ه . ق ): جوينى در نيشابور به دنيا آمد و در همانجا به تحصيل علوم دينى پرداخت و در فقه شافعى و كلام اشعرى مجتهد و صاحب نظر گرديد. ابن اثير گفته است: در سال ٤٥٦ وزير طغرل بيك سلجوقى برخى از فرق مذهبى ازجمله اشاعره را دشمن داشت. بدين جهت جوينى خراسان را ترك كرد و رهسپار حجاز شد و مدت چهار سال در مكه و مدينه اقامت گزيد و به كار تعليم و پاسخ‏گويى به سؤالات دينى پرداخت و از اين روى به «امام الحرمين» شهرت يافت. آنگاه در عهد نظام‏الملك به نيشابور بازگشت و در مدرسه‏ى نظاميه به تدريس پرداخت.
وى در مسأله‏ى جبر و اختيار، با نظريه‏ى اشعرى مخالفت كرده و نظريه‏ى اختيار را بر پايه‏ى اسباب و علل طولى تحليل نموده است، بدين جهت شهرستانى گفته است:
«وى اين نظريه را از حكماى الهى اقتباس نموده و در پوشش كلام بيان كرده است».(٢)

١ ـ روزى قاضى عبدالجبار نزد صاحب بن عباد رفت، چون ابواسحاق اسفرايينى را آنجا ديد گفت: «سبحان من تنزه عن الفحشاء»، ابواسحاق در پاسخ گفت: «سبحان من لايجرى في ملكه الا ما يشاء». (شرح المقاصد، ج ٢، ص ١٤٥).
٢ ـ الملل و النحل، ج ١، ص ٩٩.

معروف‏ترين آثار كلامى جوينى دو كتاب : «الشامل في اصول الدين» و «الارشاد فى اصول الدين» است. ابن خلدون درباره‏ى جوينى و دو كتاب وى گفته است:
«پس از قاضى ابوبكر باقلانى، امام الحرمين ظاهر شد و كتاب «الشامل» را به طريق اشعرى املا كرد و در آن به گستردگى سخن گفت. آنگاه ارشاد را در تلخيص آن نگاشت و مردم او را پيشواى عقايد خود برگزيدند.»(١)
٤ ـ امام محمد غزالى(٢)(متوفّاى ٥٠٥ ه . ق ): در سال ٤٥٠ هجرى در حوالى طوس به دنيا آمد. براى تحصيل علوم دينى رهسپار نيشابور شد. پس از آشنايى با امام الحرمين، شاگرد او گرديد. سپس با نظام الملك ارتباط يافت و به سال ٤٨٤ هجرى به استادى دانشگاه نظاميه‏ى بغداد منصوب شد، وى در سى و ششمين سال حيات خود دچار بحران فكرى و روحى شديدى شد. بدين جهت كرسى تدريس و محيط خانواده را رها كرد و مدت ده سال به تنهايى در بلاد اسلامى به سير و سياحت پرداخت و همه‏ى اوقات را به تأمل و تفكّر و رياضت روحانى صوفيانه تخصيص داد، و غزالى در اين مدت مشهورترين كتاب‏هاى خود و مخصوصا «احياء علوم الدين»را تأليف كرد. در سال ٤٩٩ از عزلت بيرون آمد و قصد نيشابور كرد و در نظاميه‏ى آنجا به تدريس مشغول شد.(٣)

١ ـ مقدمه‏ى ابن خلدون، ص ٤٦٥.
٢ ـ غزّالى به تشديد «زاء» منسوب است به غزّال به معناى ريسنده‏ى پشم، و چون پدر غزالى از رشتن پشم و فروش آن ارتزاق مى‏كرد به اين نام شهرت يافت. غزالى بدون تشديد «زاء» منسوب است به قصبه‏ى غزال (زادگاه غزالى). از اين‏رو، غزالى هم به تشديد و هم به تخفيف، نقل شده است.
٣ ـ ر. ك: تاريخ فلسفه اسلامى، ص ٢٤٢ ـ ٢٤٤؛ تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ج ٢، ص ٥١٨ ـ ٥٢١.

ولى پس از دو سال بار ديگر تدريس را ترك گفت و در طوس عزلت گزيد و در سال ٥٠٥ هجرى در زادگاه خود وفات كرد.
غزالى درباره‏ى علم كلام دو برخورد كاملاً متضاد دارد، زيرا در يك جا اشتغال به آن را به سبب آفاتى كه از آن برمى‏خيزد تحريم كرده و جز براى دو گروه تجويز نكرده است: يكى كسى كه شبهه‏اى در دلش پديد آمده و با سخنان موعظه‏آميز و عادى و نيز اخبار منقول از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله زايل نمى‏شود و ديگر كسى كه خود گرفتار شبهه دينى نيست، ولى علم كلام را مى‏آموزد تا بيمارى فرد ديگرى را كه گرفتار شبهه‏ى گرديده است درمان كند. ولى در جاى ديگر آن را ستايش كرده و آموختنش را واجب دانسته و گفته است:
«علم توحيد، اشرف و اجل و اكمل علوم است. اين علم، ضرورى و تحصيل آن هم‏چنان‏كه صاحب شرع گفته «طلب العلم فريضة على كل مسلم بر همه‏ى عقلا واجب است».(١)
جمع ميان اين دو نظر اين است كه بگوييم: نظر دوم وى متوجه خود علم كلام است، و نظر نخست او متوجه روش رايج متكلمان در بحث‏هاى كلامى است كه مبتنى بر دلايل جدلى بوده و در نتيجه از وصول به معارف توحيدى عاجز است.
٥ ـ فخرالدين رازى (متوفّاى ٦٠٦ ه . ق ): يكى از متكلمان معروف اشعرى است كه افكارش مكتب اشعرى را متحول كرد. وى در رشته‏هاى مختلف علوم عقلى و نقلى، مانند فلسفه، كلام، منطق، اخلاق، اصول فقه، فقه، رياضيات، نجوم،طب و... به تحصيل، تحقيق و تأليف پرداخت، ولى آثار كلامى او نسبت به ساير آثارش افزايش چشمگيرى دارد كه نشانه‏ى علاقه و مهارت بيشتر او در اين رشته است. برخى از معروف‏ترين آثار كلامى او عبارتند از: ١ ـ الأربعين في اصول الدين، ٢ ـ اساس التقديس (تاسيس التقديس)، ٣ ـ شرح اسماء اللّه‏ الحسنى، ٤ ـ محصل افكار المتقدمين و المتأخرين، كه محقق طوسى آن را نقد كرده و به تلخيص المحصل يا نقد المحصل معروف است، ٥ ـ المطالب العالية، كه مفصل‏ترين اثر كلامى او است.

١ ـ تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ج ٤، ص ٥٤١.

به گفته‏ى ابن خلكان به نقل از كتاب «تحصيل الحق في تفصيل الفرق»، وى علم كلام را از پدرش ضياء الدين عمر آموخت، و او شاگرد ابوالقاسم سليمان بن ناصر انصارى بود كه علم كلام را نزد امام الحرمين فراگرفت، و امام الحرمين شاگرد استاد ابواسحاق اسفرايينى و او شاگرد ابوالحسين باهلى از شاگردان ابوالحسن اشعرى بود.
فخرالدين رازى از اصول و مبانى مكتب اشعرى پيروى مى‏كرد، ولى در استدلال‏هاى خود از منطق و فلسفه استفاده‏ى بسيار كرد و از اين نظر كلام اشعرى را تحول و نيرو بخشيد.(١)
٦ ـ عبدالكريم شهرستانى(متوفّاى ٥٤٨ ه . ق ): وى به سال ٤٧٩ در «شهرستان» واقع در خراسان متولد شد و پس از مسافرت به برخى بلاد اسلامى در مولد خود درگذشت. او مؤلّف كتاب «الملل و النحل» است. اين تأليف از مشهورترين كتب درباره‏ى ملل و نحل است. وى نيز از صاحب نظران بنام كلام اشعرى است و كتاب «نهاية الاقدام في علم الكلام» را در اين فن تأليف كرده است.
٧ ـ عضد الدين ايجى(متوفّاى ٧٥٦ يا ٧٥٧ ه . ق ): در ايج واقع در جنوب اصطهبانات از نواحى شيراز متولد شد و در كرمان درگذشت. از مشاهير متكلمان اشاعره است. از آثار معروف او يكى «المواقف في علم الكلام» و ديگرى «شرح مختصر الاصول» حاجبى است. مير سيد شريف گرگانى بر كتاب مواقف شرح مبسوطى نگاشته كه چاپ شده است. شرح مواقف به عنوان مشهورترين و معتبرترين متون كلام اشاعره به شمار مى‏رود.
ايجى پيرو مكتب اشعرى است، ولى در پاره‏اى از مسايل آرا و دلايل اشاعره را نقد كرده است. چنان‏كه در بحث صفات بارى، دلايل سه گانه‏ى اشاعره بر اثبات زيادت صفات بر ذات را ناتمام دانسته، هر چند استدلال نافيان صفات زايد بر ذات را نيز نپذيرفته است.(٢)

١ ـ براى آگاهى از تاريخ زندگى و حيات علمى فخر رازى به مقدمه‏ى كتاب «المباحث المشرقيه» رجوع كنيد.
٢ ـ شرح المواقف، ج ٨، ص ٤٥ ـ ٤٦.

٨ ـ سعدالدين تفتازانى(متوفّاى ٧٩١ يا ٧٩٣ ه . ق ): در روستاى تفتازان از توابع شهر «نساء» واقع در خراسان به‏دنيا آمد و در سمرقند وفات كرد. زندگى خود را در راه كسب علم و معرفت و تدريس و تأليف سپرى كرد و در فنون مختلف، به‏ويژه منطق، ادبيات و كلام به مدارج عالى دست يافت. كتاب معروف او در كلام «شرح المقاصد» است كه از نظر جامعيت در كلام اشعرى با «شرح المواقف» جرجانى رقابت مى‏كند. ديگر كتاب معروف وى در كلام «شرح العقائد النسفية» است. برجسته‏ترين اساتيد تفتازانى در علم كلام يكى قاضى عضدالدين ايجى و ديگرى قطب‏الدين رازى (متوفّاى ٧٧٦) معروف به صاحب محاكمات بوده است.
٩ ـ مير سيد شريف گرگانى (متوفّاى ٨١٦ ه . ق ): در روستاى «تاكو» نزديكى استرآباد متولد شد، و در شيراز درگذشت. از متكلمان معروف اشعرى است و در دقت نظر بر تفتازانى برترى دارد.(١) شرح او بر مواقف ايجى از مشهورترين متون كلام اشعرى است. از شاگردان قطب‏الدين رازى و از اساتيد محقق دوانى است، كه هر دو از متكلمان شيعى هستند. و قاضى نوراللّه‏ وى را از متكلمان اماميه دانسته است.
١٠ ـ علاءالدين قوشجى (متوفّاى ٨٧٩ ه . ق ): در رياضيات، هيئت و كلام صاحب‏نظر بوده است. شرح او بر تجريد الاعتقاد خواجه نصيرالدين طوسى مشهور است. شرح تجريد قوشجى نيز از جمله مصادر عقايد و آراى اشاعره قلمداد مى‏گردد. نامبرده در پاره‏اى از مسايل مورد اختلاف اماميه و اشاعره آراى مصنف را نقد كرده است، ولى در برخى از آنها، تنها به شرح بسنده كرده است.

١ ـ استاد مطهرى در درس‏هاى فلسفه‏ى خود به مناسبتى از او ياد كرده و چنين گفته است: «مير سيد شريف واقعا مرد محققى بوده است، و عيب كارش شايد اين است كه اغلب حاشيه‏نويس است، ولى حواشى خيلى محققانه‏اى دارد». (شرح مبسوط منظومه، ج ١، ص ٢٧٤).

 

پرسش ‏ها

١ ـ قاضى ابوبكر باقلانى چه كسى بود؟ كلام ابن خلدون را درباره‏ى وى و آثار مطبوع او را بنويسيد.
٢ ـ «استاد»، لقب كدام يك از متكلمان اشعرى است؟ گفتگوى او را با قاضى عبدالجبار معتزلى بنويسيد.
٣ ـ درباره‏ى امام الحرمين و عقيده‏ى او در مسأله‏ى جبر و اختيار توضيح داده، كلام ابن خلدون را درباره‏ى به او بنويسيد.
٤ ـ شرح حال غزالى را با موضع او در برابر علم كلام بيان كنيد.
٥ ـ درباره‏ى فخرالدين رازى و نقش او در كلام اشعرى توضيح دهيد.
٦ ـ شهرستانى و ايجى را معرفى كرده، نام اثر كلامى آنها را بنويسيد.
٧ ـ دو اثر كلامى تفتازانى و اساتيد وى را در علم كلام را نام ببريد.
٨ ـ درباره‏ى شخصيت و آثار كلامى مير سيد شريف گرگانى و فاضل قوشجى توضيح دهيد.


درس سى‏ام :
مؤسس مذهب ماتريديه

مجادلات تند و خصمانه‏ى فرقه‏هاى اسلامى ـ به‏ويژه اهل حديث و معتزله ـ در قرن‏هاى دوم و سوم هجرى، كه با دخالت‏هاى پنهان و آشكار زمامداران اموى و عباسى صورت مى‏گرفت، گذشته از اين‏كه وحدت و يكپارچگى امت اسلامى را خدشه‏دار مى‏كرد، عقايد اسلامى را نيز با خطر جدى مواجه مى‏ساخت. بدين جهت ضرورت نهضتى اصلاح طلبانه در اين زمينه به وضوح احساس مى‏شد.
از مطالعه‏ى تاريخ اسلام به روشنى به دست مى‏آيد كه ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام پيوسته در مسير اصلاح‏طلبى گام نهاده، و در كنار رسالت تبيين و تفسير حقايق دينى، از ايفاى رسالت اصلاح‏طلبى و مهار كردن اختلافات فرقه‏اى به هيچ وجه غافل نبودند. بهترين گواه اين مدعا، برخورد ظريف و حكيمانه‏ى آنان در مسأله‏ى «حدوث و قدم قرآن» است؛ مسأله‏اى كه منشأ مشاجرات و منازعات تند و خصمانه‏اى در جهان اسلام گرديد و تبعيد و زندان و قتل افرادى را به دنبال داشت.
ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام در عين آشكار كردن حقيقت در اين باره، نزاع دو گروه اهل حديث و معتزله را تخطئه مى‏كردند، چنان‏كه امام رضا عليه‏السلام در نامه‏اى به يكى از شيعيان در بغداد فرمود:
«ما جدال در قرآن را بدعت مى‏دانيم و در اين مورد سائل و مجيب هر دو شريكند، و جز خدا خالقى نيست و آنچه ماسواى اوست، مخلوق و آفريده است، و قرآن كلام الهى است؛ از پيش خود بر آن اسمى نگذار كه از گمراهان خواهى بود».(١)
با اين حال، شرايط ناهنجار سياسى آن زمان، اكثر امت اسلامى را از خاندان رسالت جدا كرده بود، و در نتيجه آنان از تعاليم نجات‏بخش عترت پيامبر محروم بودند.
در چنين شرايطى، در دنياى تسنن سه شخصيت علمى به انگيزه‏ى اصلاح طلبى در عقايد دينى قيام كردند كه عبارت بودند از: ابوالحسن اشعرى (متوفّاى ٣٣٠) در عراق، ابومنصور ماتريدى (متوفّاى ٣٣٣) در آسياى مركزى (سمرقند) و ابوجعفر طحاوى (متوفّاى ٣٢١) در مصر.
نقش شخصيت اخير در اين زمينه بيشتر در جهت تبيين آراى كلامى ابوحنيفه خلاصه مى‏شد، و مكتب نوينى را پايه‏گذارى نكرد. ولى دو شخصيت ديگر هر يك مكتبى كلامى را پايه‏گذارى كردند كه به نام آنان شهرت يافت. در درس‏هاى قبل با مكتب اشعريه آشنا شديم. در اين‏جا ضمن چند درس به تبيين زواياى مختلف مكتب ماتريديه مى‏پردازيم.
 

شخصيت و آثار ماتريدى

مؤسس اين مكتب كلامى ـ چنان‏كه اشاره شد ـ ابومنصور ماتريدى است. نام كامل وى محمدبن محمدبن محمود ماتريدى سمرقندى منسوب به ماتريد از روستاهاى سمرقند است و نسب او به ابوايوب انصارى ـ صحابى معروف و ميزبان پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به هنگام هجرت از مكه به مدينه ـ منتهى مى‏گردد. پيروانش او را با القاب «الشيخ»، «الفقيه»، «علم الهدى»، «امام الهدى» و «امام المتكلمين» توصيف مى‏كنند كه بر موقعيت ممتاز او نزد آنان دلالت دارد.

١ ـ توحيد صدوق، باب القرآن ماهو، روايت ٤، ص ٢٢٤.

اصحاب تراجم ، تاريخ وفات او را سال ٣٣٣ هجرى دانسته‏اند، ليكن تاريخ ولادت وى را ذكر نكرده‏اند، ولى برخى (١) تاريخ ولادت او را سال ٢٣٨، و برخى ديگر(٢) سال ٢٤٨ تخمين زده‏اند، و اين با توجه به تاريخ وفات دو استاد اوست: يكى محمدبن مقاتل رازى كه بنا به قولى در سال ٢٤٨ هجرى وفات كرده، و ديگرى نصيربن يحيى كه به سال ٢٦٨ وفات نموده است. ولى اگر تاريخ وفات استاد نخست او (محمدبن مقاتل رازى) صحيح باشد، فرض دوم (٢٤٨) پذيرفته نيست. گر چه فرض اول نيز بعيد است، زيرا لازمه‏ى آن اين است كه ماتريدى قبل از ده سالگى نزد محمدبن مقاتل تلمّذ كرده باشد.
ابو منصور ماتريدى آثار مهمى درباره‏ى تفسير، كلام، اصول فقه و ساير علوم اسلامى تأليف كرده، كه فهرست آنها چنين است:
١ـ تأويلات القرآن يا تزويلات اهل السنة، ٢ـ مآخذ الشريعة يا مأخذ الشرايع، ٣ـ التوحيد، ٤ـ الجدل في اصول الفقه، ٥ـ المقالات، ٦ـ بيان وهم المعتزلة، ٧ـ ردّ اوائل الأدلة للكعبي، ٨ـ ردّ تهذيب الجدل للكعبي، ٩ـ ردّ وعيد الفساق للكعبي، ١٠ـ ردّ الاصول الخمسه لأبي محمد الباهلي، ١١ـ ردّ كتاب الامامة لبعض الروافض، ١٢ـ الردّ على القرامطة، ١٣ـ پندنامه. از آثار ياد شده آنچه به طبع رسيده عبارت است از:
الف: التوحيد: اين كتاب اولين مرجع كلام ماتريديه به شمار مى‏رود و پيوسته مورد توجه اساتيد و شاگردان مكتب ماتريدى بوده است. اين كتاب با مقدمه و تحقيق دكتر فتح‏اللّه‏ خليف، توسط انتشارات دارالمشرق در بيروت(٣) به چاپ رسيده است.

١ ـ مقدّمه‏ى كتاب التوحيد، ص ٢؛ تاريخ فلسفه در اسلام، ج ١، ص ٣٦٨.
٢ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٣، ص ١٢.
٣ ـ در ٤١٢ صفحه در سال ١٣٩٠ ه . ق.

ب: تأويلات اهل السنة: ماتريدى در اين كتاب به تفسير آيات قرآن پرداخته، و از آراى اصولى و فقهى خود و نيز آراى امام مذهب خود ابوحنيفه بهره گرفته است. بدين جهت كتاب، رنگ اعتقادى و فقهى دارد. آخرين جزء اين كتاب مشتمل بر تفسير سوره‏ى منافقين تا آخر قرآن است و اولين جزء آن كه تا آيه‏ى ١١٤ سوره‏ى بقره را تفسير كرده، با تحقيق دكتر ابراهيم عوضين و السيد عوضين، در قاهره به سال ١٣٩٠ هجرى به طبع رسيده است.(١)
ج: پندنامه: اين كتاب به كوشش آقاى ايرج افشار در مجموعه‏ى فرهنگ ايران زمين، جلد نهم، چاپ شده است و با جملات زير به قلم نويسنده‏ى آن آغاز مى‏شود: «من فوائد قطب المشايخ قدوة السالكين، شيخ الاسلام علم الهدى، رئيس اهل السنة شيخ ابومنصور ماتريدى السمرقندي ـ رضي اللّه‏ عنه ـ و هي عشر ابواب». پندنامه، در حكمت و موعظه و اخلاق است.(٢)

١ ـ همان، ص ١٨.
٢ ـ كيهان انديشه، شماره‏ى ٤، ص ٧٤، آثار و افكار ابومنصور ماتريدى، منصور ميرزانيا.

از مطالعه‏ى آثار ماتريدى مى‏توان به مقام و منزلت علمى وى پى برد. نگارنده تنها به كتاب توحيد او دست يافت، ولى همين اثر علمى كه از مهم‏ترين آثار او شناخته مى‏شود، به وسعت اطلاعات و دقت و قدرت تحقيق او گواهى مى‏دهد. روش او نيز در اين كتاب قابل تحسين است. مؤلف كتاب تاريخ فلسفه در اسلام مى‏نويسد:
«بررسى تطبيقى برهانهايى كه ماتريدى و علماى بزرگ اشعرى چون عبدالقاهر بغدادى (متوفّاى ٤٢٩) و امام الحرمين(متوفّاى ٤٧٨) بر اثبات حدوث عالم، وجود خدا، توحيد ذات و صفات او، و نيز ارزش عقل انسان، ضرورت وحى و نبوت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به‏كار برده‏اند، نشان مى‏دهد كه تأثير او برمتكلمان اهل‏سنت و جماعت پس از وى تا چه حد ژرف و فراگير بوده است. اين‏كه شيخ محمد عبده (متوفّاى ١٣٢٣) يكى از پيشوايان نهضت جديد اصلاح طلبى در اسلام در كوشش‏هاى خود براى تأسيس مجدد كلام اسلامى از ماتريدى تبعيت كرده است، از «رسالة التوحيد» وى و نيز اظهار نظرهاى او درباره‏ى برخى مسايل مورد نزاع در تعليقات وى بر شرح «عقائد العضديه» آشكار است».(١)
 

اساتيد و شاگردان ماتريدى

الف ـ استادان: نشو و نماى ماتريدى در دوران حكومت مقتدر سامانيان بود، كه عملاً از سال ٢٦١ تا ٣٨٩ هجرى قمرى بر تمامى سرزمين ايران فرمان‏روايى كردند و به حفظ و اشاعه‏ى ادب و علوم و فنون همّت گماشتند و عدّه‏اى از علماى مشهور زمان را در دربار خود گردآوردند. ماتريدى در جو آرام علمى و محيط فرهنگى سرزمين مادرى خود تربيت شد و تحت سرپرستى چهار تن از دانشمندان برجسته‏ى زمان خويش علوم مختلف اسلامى را فرا گرفت. اين چهار تن عبارت بودند از:

١ ـ ابوبكر احمدبن اسحاق جوزجانى.
٢ ـ ابونصراحمدبن العباس، معروف به فقيه سمرقندى.
٣ ـ نصيربن يحيى بلخى، شاگرد حفص بن سالم (ابى مقاتل) متوفّاى ٢٦٨ ه .
٤ ـ محمدبن مقاتل رازى، قاضى رى، متوفّاى ٢٤٨ ه .

زبيدى مى‏گويد:
«ماتريدى نزد امام ابى‏نصر عياضى شاگردى كرد، ديگر استادان او عبارتند از: امام ابوبكر احمدبن اسحاق بن صالح جوزجانى صاحب (كتاب) «الفرق و التمييز»، و محمدبن مقاتل رازى، قاضى رى. دو فرد نخست و استاد ديگرش نصيربن يحيى از تلاميذ ابى سليمان موسى بن سليمان جوزجانى‏اند كه وى نيز از تلاميذ ابى يوسف و محمد بن حسن شيبانى (از شاگردان ابوحنيفه) است، اما استاد ديگر او يعنى محمدبن مقاتل نزد محمدبن الحسن تلمذ نمود».(٢)

١ ـ تاريخ فلسفه در اسلام، ج ١، ص ٣٨٢ ـ ٣٨٣.
٢ ـ مقدّمه‏ى كتاب‏التوحيد، به نقل‏از اتحاف السادة المتقين، ج ٢، ص ٥، و نيز ر. ك: تاريخ فلسفه در اسلام، ج ١، ص ٣٦٨.

ب ـ شاگردان: عدّه‏اى از عالمان بنام حنفى نزد ماتريدى تلمذ نمودند كه برخى از آنان عبارتند از:

١ ـ ابوالقاسم‏اسحاق‏بن‏محمدبن‏اسماعيل، مشهوربه حكيم‏سمرقندى‏متوفّاى٣٤٠ ه .
٢ ـ الامام ابوالليث بخارى.
٣ ـ الامام ابو محمدعبدالكريم بن موسى بزدوى، متوفّاى ٣٩٠ ه . جدّ محمدبن محمدبن عبدالكريم، مؤلف كتاب «اصول الدين». نامبرده درباره‏ى كتاب توحيد ماتريدى گفته است: از امام زاهد ابومنصور ماتريدى سمرقندى كتابى درباره‏ى توحيد يافتم كه مطابق با مذهب اهل سنت است. او از رؤساى اهل سنت است، و پدرم از جدّم عبدالكريم بن موسى كرامات او را برايم حكايت نمود....

٤ ـ امام ابوالحسن على بن سعيد الرستغفنى.(١)

 

منابع معرفت از ديدگاه ماتريدى

ماتريدى در آغاز كتاب توحيد، نخست، نادرستى تقليد در عقيده و ايمان را يادآور شده و حاصل سخن او اين است كه هر يك از فرقه‏هاى مختلف دينى خود را بر حق و ديگران را بر باطل مى‏داند. و از طرفى مدعى آن است كه پيرو روش سلف و پيشينيان است، بنابراين پيروى از سلف به خودى خود نمى‏تواند دليل بر حقانيت عقيده‏باشد. و از طرفى كثرت پيروان يك عقيده نيز دليل بر حق بودن آن نيست. حقانيت يك عقيده و مذهب مشروط به اين است كه برهان عقلى آن را تأييد كند؛ به گونه‏اى كه صاحب‏نظران منصف را متقاعد سازد.(٢)
وى پس از ذكر اين مطلب به بيان ادوات و منابع معرفت پرداخته و آن را سه چيز دانسته است: ١ـ مشاهده‏ى حسّى، ٢ـ اخبار و گزارش‏هاى ديگران، ٣ـ تفكّر و نظر. و اينك شرح اين منابع و ادوات سه گانه:

١ ـ بحوث في الملل و النحل، به نقل از اصول الدين بزدوى، ص ٣؛ مقدّمه‏ى كتاب التوحيد، ص ٥.
٢ ـ كتاب التوحيد، ص ٣.

الف ـ معرفت حسى

اصل در معرفت همان ادراك حسى است، كه منكر آن مكابر خوانده مى‏شود و از نظر طبيعت در مرتبه‏اى پست‏تر از طبيعت حيوانى قرار دارد، زيرا بهايم نيز از چنين معرفتى برخوردارند، و سفارش من آن است كه با چنين افرادى مناظره و بحث نشود، چون مناظره با آنان سود نمى‏بخشد. مناظره يا در ماهيت يك شى‏ء است يا در هستى آن. و چنين فردى منكر آنهاست. در برخورد با اين گونه افراد سفسطه‏گر دو راه را مى‏توان پيش گرفت:
يكى اين‏كه از آنان بپرسيم آيا به نفى و انكار خود علم دارى يا نه؟ اگر بگويد ندارم، پس انكار او فاقد ارزش است، واگر بگويد علم دارم، پس به واقعيت يك انكار اعتراف نموده و در نتيجه اصل مورد قبول خود (انكار مطلق) را ابطال كرده است.
راه ديگر اين‏كه مورد ضرب و جرح واقع شود، زيرا او ناخود آگاه به احساس درد اعتراف خواهد كرد و از اين رهگذر واقعيت ادراك حسى را خواهد پذيرفت.

ب ـ معرفت نقلى

اخبار و گزارش‏ها دوگونه‏اند(١) و هر كس هر دو گونه‏ى آن را انكار كند، در شمار گروه نخست (سوفسطاييان) قرار خواهد گرفت، زيرا او با چنين انكار مطلقى، انكار خود را نيز انكار كرده است، چون انكار او نيز خبر است. گذشته از اين، كسى كه مطلق خبر را انكار كند، حتى به نام خود و نام اشياى ديگر هم علم نخواهد داشت، چنان‏كه راه علم به آنچه معيشت و زندگى او وابسته به آنها است نيز بر او مسدود مى‏گردد، زيرا آگاهى به آنها از طريق خبر و نقل به دست مى‏آيد. چنين انسانى يكى از نعمت‏هاى بزرگ الهى را كه از مزاياى او به شمار مى‏رود، يعنى «نعمت نطق و بيان(٢)» كفران نموده است، و اين بدترين نوع مكابره‏است.

١ ـ مقصود خبر واحد و خبر متواتر است.
٢ ـ اشاره است به آيه‏ى «علّمه البيان». الرحمن / ٤.

اكنون كه روشن شد كه قبول خبر به مقتضاى عقل فطرى انسان است، لزوم قبول خبرهاى پيامبران الهى از ضروريات عقلى است، زيرا در ميان اخبار و گزارشها، هيچ خبرى به پايه‏ى خبرهاى آنان كه با معجزات همراه است نمى‏رسد، و كسى كه خبرهاى پيامبران را انكار نمايد، سزاوارترين افراد است كه به عنوان معاند و مكابر به‏شمار آيد.
البته از آنجا كه خبرهاى پيامبران از طريق انسان‏هاى غير معصوم به ما مى‏رسد، بايد در گزارشهاى ناقلان آنها تأمل كرد. پس هر گاه گزارش آنان در حدّ تواتر باشد، تصديق آن قطعى است، و اگر در حدّ تواتر نباشد، ولى احتمال درستى آن داده شود، بايد بدون تأمل و نظر در حال راوى يا راويان، به آن عمل كرد.(١)

ج ـ تفكر و نظر

ماتريدى با ذكر مواردى كه بشر به معرفت فكرى و نظرى نيازمند است، بر لزوم چنين معرفتى استدلال كرده است. اين موارد عبارتند از:

١ ـ در شناخت امورى كه ادراك حسى آنهاممكن نيست.
٢ ـ در مورد خبرهايى كه احتمال كذب يا خطا در آنها داده مى‏شود.
٣ ـ تمييز معجزات پيامبران از تمويهات و تدليسات ساحران.
٤ ـ ابطال عقيده‏ى مخالفان فكر و نظر.
٥ ـ شناخت اسرار و حكمت آفرينش خدا، زيرا در فعل الهى عبث راه ندارد.
٦ ـ در تدبير امور زندگى و تشخيص مصالح و مفاسد، و منافع و مضارّ امور.

گذشته از اين، گرايش فطرى انسان نيز دليل بر اعتبار و حجيت نظر است، زيرا انسان به سائقه‏ى فطرت در ناهنجاريها و تنگناها به تفكر و نظر روى مى‏آورد تا راه چاره‏اى پيدا كند.
همچنين قرآن كريم در آيات متعدّد به تفكر و نظر تشويق و ترغيب فرموده است.

١ ـ كتاب التوحيد، ص ٧ ـ ٩.

چنان‏كه مى‏فرمايد:
«افلا ينظرون إلى الإبل كيف خلقت ...»(١)
«و في أنفسكم أفلا تبصرون»(٢)
«إنّ في خلق السماوات و الارض و اختلاف الليل و النهار ... لآيات لقوم يعقلون»(٣)
و آيات ديگر.
اصولاً حقيقت انسان از دو بعد طبيعت (غريزه) و عقل تشكيل يافته است و آنچه عقل نيكو مى‏شمارد، غير از آن چيزى است كه غريزه مى‏پسندد، و آنچه عقل بد مى‏داند، غير از آن چيزى است كه غريزه نمى‏پسندد، و گاهى ميان تمايلات غريزى و گرايش‏هاى عقلى ناهماهنگى بروز مى‏كند، و در اين هنگام بايد به تأمّل و نظر پرداخت و نيك را از بد باز شناخت.(٤)

١ ـ غاشيه /١٧.
٢ ـ ذاريات /٢١.
٣ ـ بقره /١٦٤.
٤ ـ كتاب التوحيد، ص ٩ ـ ١١.


پرسش‏ ها

١ ـ نام و نسب ماتريدى و آثار مطبوع او را بنويسيد.
٢ ـ نظريه‏ى مؤلف كتاب تاريخ فلسفه در اسلام را درباره‏ى شخصيت علمى ماتريدى بيان كنيد.
٣ ـ اساتيد و شاگردان ماتريدى را نام ببريد.
٤ ـ ديدگاه ماتريدى را درباره‏ى تقليد در عقيده و پيروى از سلف و ملاك حقانيت عقايد بنويسيد.
٥ ـ نظريه‏ى ماتريدى را درباره‏ى معرفت حسّى بيان كنيد.
٦ ـ ديدگاه ماتريدى درباره‏ى معرفت نقلى چيست؟
٧ ـ استدلال ماتريدى را بر لزوم معرفت عقلى بيان كنيد.


درس سى و يكم:
روش ماتريدى در علم كلام

در درس قبل دانستيم كه ابو منصور ماتريدى به همان انگيزه‏اى ظهور كرد كه ابوالحسن اشعرى در نظر داشت، و آن ابداع روشى بود كه حد وسط عقل‏گرايى افراطى معتزلى و ظاهرگرايى تفريط‏آميز اهل حديث و حنابله باشد. نكته‏اى كه در اين‏جا نظر محققان را به خود جلب كرده اين است كه آيا روش ماتريدى با روش اشعرى تفاوتى داشته است يا نه، و اگر تفاوتى ميان روش آنان بوده، چيست؟ در اين جا دو نظريه مطرح شده است:
 

١ـ فرضيه‏ى هماهنگى

نظر برخى بر آن است كه اشعرى و ماتريدى همان‏گونه كه در انگيزه‏ى مخالفت با معتزله و اهل حديث همداستان بودند، در روش بحث نيز هماهنگ بودند. دكتر فتح الله خليف در توضيح اين نظريه گفته است: «ماتريدى همانند اشعرى روش متوسطى ميان ظاهرگرايان و عقل‏گرايان برگزيده است؛ همان‏گونه كه آن دو در برابر جبرگرايان و غاليان نيز داراى موضع و روش متوسط و همانند هستند. پس آنها همان‏گونه كه در مذهب اتفاق نظر دارند، در منهج بحث نيز متفقند».(١)

١ ـ مقدّمه‏ى كتاب التوحيد، ص ١٠.

 

٢ـ فرضيه‏ى تفاوت

عدّه‏اى از محققان روش ماتريد و اشعرى را متفاوت دانسته‏اند، و در مجموع بر آنند كه روش ماتريدى عقلى‏تر از روش اشعرى بوده و مى‏توان آن را حدّ وسط ميان معتزله و اشعريه دانست، چنان‏كه روش اشعرى حد وسط ميان معتزله و اهل حديث است.(١)
ابوزهره گفته است: «در روش ماتريديه عقل اعتبار بسيار دارد، بدون آن‏كه در اين‏باره زياده روى شده باشد، ولى اشاعره خود را مقيد به نقل نموده و با عقل آن را تأييد كرده‏اند، و مى‏توان گفت كه اشاعره در خط ميان اعتزال و اهل فقه و حديثند، و ماتريديه در خط ميان معتزله و اشاعره».(٢)
دكتر محمود قاسم، در مقدمه‏اى كه بر كتاب «مناهج الادلّة» ابن رشد نوشته، گفته است: «مكتب ماتريدى به مكتب اعتزال نزديك‏تر از مكتب اشعريه است، و ماتريديه جز در مسايل اندك و غير مهم با اشعريه همسويى ندارند».(٣)
و بالاخره استاد سبحانى در اين‏باره چنين گفته است:
«روش ماتريدى با روش اشعرى متفاوت است و مى‏توان مذهب كلامى او را با ويژگيهاى زير توصيف كرد:

الف: عقل در مذهب ماتريدى مجال و اعتبار بيشترى دارد.
ب : منهج ماتريدى نسبت به منهج اشعرى، از تشبيه و تجسيم دورتر و به تنزيه نزديك‏تر است.
ج : گر چه ماتريدى به عقايد و آراى معتزله شديدا انتقاد مى‏كند، ولى منهج وى از منهج اشعرى به معتزله نزديك‏تر است».(٤)

١ ـ شيخ محمد زاهد كوثرى، ابوزهره، دكتر على ايوب، دكتر محمود قاسم و استاد سبحانى طرفداران اين نظريه‏اند.
٢ ـ تاريخ المذاهب الاسلامية، ج ١، ص ١١٩، بنا به نقل استاد سبحانى در ملل و نحل، ج ٣، ص ٢٠.
٣ ـ مقدّمه‏ى كتاب التوحيد، ص ١٨.
٤ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٣، ص ٢٤.

تحقيق و نظر

در اين‏جا سه مسأله را بايد از يكديگر جدا ساخت: يكى مقايسه‏ى انگيزه‏ى ماتريدى ـ در مخالفت با معتزله و فرق ديگرـ با انگيزه‏ى اشعرى در اين زمينه است، و دوم مقايسه‏ى روش كلامى ماتريدى با روش كلامى اشعرى و معتزله است، و سوم مقايسه‏ى آرا و نظريات وى درباره‏ى موضوعات و مسايل كلامى با آراى فرق ديگر، زيرا اختلاف نظر در موضوعات و مسايل كلامى پيوسته ناشى از اختلاف در روش بحث نيست. بدين جهت در ميان پيروان يك مكتب كلامى نيز اختلاف نظر درباره‏ى مسايل بسيار يافت مى‏شود. آرى سرنوشت برخى از مسايل كه نقش بنيادى و مبنايى دارند، به سرنوشت روش كلامى گره خورده است، مانند مسأله‏ى حسن و قبح عقلى، يعنى اين‏كه عقل به طور مستقل بر درك حسن و قبح پاره‏اى از افعال تواناست.
از اين‏جا روشن مى‏شود كه آقاى دكتر خليف انگيزه و روش كلامى ماتريدى و اشعرى را با آراى آنان درباره‏ى موضوعات و مسايل مختلف كلامى با يكديگر خلط كرده است. بنابراين استنتاج او درباره‏ى مقايسه‏ى روش كلامى ماتريدى و اشعرى و اين‏كه آن دو از يك روش پيروى كرده‏اند صحيح نيست، چنان‏كه سخن آقاى دكتر محمود قاسم مبنى براين‏كه اشعرى و ماتريدى جز در مسايل اندك و غير مهم با هم متفق نيستند صحيح نيست، زيرا آنان در بسيارى از مسايل مهمّ كلامى وحدت نظر دارند، هر چند در مسايل ديگرى داراى نظر مختلف هستند، و آنچه شيخ محمد كوثرى گفته است كه اختلاف ميان دو امام اهل‏سنت در كلام (ماتريدى و اشعرى) از قبيل اختلاف لفظى است نيز سخن استوارى نيست، چنان‏كه از بحث آينده روشن خواهد شد.
سخن صحيح اين است كه بگوييم: ماتريدى و اشعرى انگيزه‏ى واحد داشتند، ولى روش آنان كاملاً يكسان نبود، بلكه عقل‏گرايى در مكتب ماتريدى بر ظاهرگرايى غالب است، و از اين نظر، روش وى به روش معتزله نزديك‏تر است. در نتيجه در مكتب وى تنزيه بر تشبيه برترى دارد. با اين حال در بسيارى از مسايل كلامى درباره‏ى توحيد و صفات نظر ماتريدى با اشعرى هماهنگ است، هر چند در تفسير و تبيين آنها كاملاً هم‏رأى نيستند. و اين مطلبى است كه از بحث‏هاى بعدى روشن خواهد شد.

ماتريدى و حسن و قبح عقلى

اصل «حسن و قبح عقلى» يكى از مهم‏ترين اصول كلام عدليه (معتزله و اماميه) به شمار مى‏رود و شيخ اشعرى و اكثر قريب به اتفاق متكلمان اشعرى شديدا آن را انكار كرده‏اند، و از مطالعه‏ى كتاب «التوحيد» ماتريدى به روشنى به دست مى‏آيد كه وى ـ في الجمله ـ اصل حسن و قبح عقلى را قبول دارد، و از اين جهت با عدليّه هماهنگ است. اگر چه در اصطلاح «وجوب على اللّه‏» با آنان موافق نيست، اما مخالفت وى در مسأله‏ى وجوب اصلح، دليل بر مخالفت وى با عدليه به شمار نمى‏رود، زيرا متكلمان عدليه نيز در اين مسأله اتفاق نظر ندارند.(١)
ماتريدى يكى از دلايل نيازمندى انسان را در معرفت به فكر و نظر، تشخيص حسن و قبح افعال و مصالح و مفاسد امور دانسته است.(٢) و اين به روشنى بر توانايى عقل بر درك حسن و قبح افعال و مصالح و مفاسد امور دلالت دارد.
همچنين وى درباره‏ى جايگاه عقل در معرفت دينى گفته است: «عقل حاكم به اين است كه آفرينش اين جهان حكيمانه است و عبث در آن راه ندارد، زيرا فعل مخالف حكمت از نظر عقل قبيح است. بر اين اساس غرض از آفرينش بقا است نه فنا، و چون در وجود انسان‏ها تمايلات مختلف وجود دارد كه تحقق يافتن بى‏حد و مرز (و تعديل نشده‏ى) آنها به فنا و نابودى بشر منتهى مى‏گردد، پس بايد اصلى باشد كه مايه‏ى الفت آنان شده و از تنازع و اختلاف باز دارد. از اين رو، وجود امام و رهبر عادل و عالم در جامعه‏ى بشرى امرى لازم و ضرورى است».(٣)

١ ـ در اين‏باره به كتاب «القواعد الكلامية»، تأليف نگارنده، رجوع شود.
٢ ـ كتاب التوحيد، ص ١٠.
٣ ـ همان، ص ٤-٥.

اين بيان در حقيقت همان برهان لطف متكلمان عدليه بر وجوب رهبر الهى در ميان جامعه‏ى انسانى است. وى در بحث نبوت، بر اصل حسن و قبح عقلى تصريح كرده و چنين گفته است: «عقل راستى و عدالت را تحسين و ستم و دروغ را تقبيح مى‏كند ... پس عقل انسان را به كسب آنچه مايه‏ى شرافت است امر و از آنچه مايه‏ى خوارى است نهى مى‏كند. بنابراين، امر و نهى (شرعى) به ضرورت عقل واجب است، چنان‏كه پاداش براى كسانى كه به انجام تكاليف قيام كرده و كيفر براى كسانى كه از هواى نفس خود پيروى كنند به اشاره و حكم عقل واجب است».(١)
همان گونه كه ملاحظه مى‏كنيد، عبارت‏هاى ياد شده، بر قاعده‏ى حسن و قبح عقلى و قاعده‏ى لطف تصريح دارد، و حتى اصطلاح «وجوب على اللّه‏» نيز تلويحا آمده است، و از اين قبيل تصريحات در كلمات ماتريدى فراوان يافت مى‏شود.
اين تنها ماتريدى نيست كه طرفدار اصل حسن و قبح عقلى است، بلكه همه يا اكثر متكلمان پيرو مذهب ابوحنيفه طرفدار همين نظريه‏اند، چنان‏كه تفتازانى مى‏گويد: «برخى از اهل سنت، يعنى حنفيه، با نظريه‏ى معتزله در مسأله‏ى حسن و قبح عقلى درباره‏ى بعضى از افعال موافقت كرده‏اند، مانند وجوب نخستين واجب (وجوب نظر در معرفة اللّه‏) و وجوب تصديق پيامبر و حرمت تكذيب او براى دفع تسلسل، و حرمت شرك به خدا، و حرمت نسبت دادن كارهاى شنيع و ناروا به خدا و وجوب ترك آن، و در اين‏كه هر چه پسنديده است واجب، و هر چه ناپسند است حرام است، نزاعى نيست. ولى در عين حال، آنان (متكلمان حنفى) قايل به وجوب يا حرمت على‏اللّه‏ نيستند، و حاكم به حسن و قبح و خالق افعال بندگان را خدا مى‏دانند، و عقل وسيله‏ى معرفت به برخى از اين امور است و ايجاب و توليد مربوط به عقل نيست، بلكه به ايجاب الهى است كه در برخى موارد بدون كسب (بندگان) و در موارد ديگر به كسب و نظر صحيح تحقق مى‏يابد».(٢)

١ ـ همان، ص ١٧٨.
٢ ـ شرح المقاصد، ج ٤، ص ٢٩٣.

يادآور مى‏شويم كه نكته‏ى اساسى در مسأله‏ى حسن و قبح عقلى جز اين نيست كه افعال صادر از فاعل‏هاى دانا و توانا و حكيم داراى جهات حسن و قبح است، و عقل نيز بر درك حسن و قبح پاره‏اى از آنها تواناست. اين مطلب را متكلمان حنفى و ماتريدى پذيرفته‏اند، و در اين صورت نزاع در اصطلاح «وجوب على‏اللّه‏» نزاع صورى و لفظى است. و انكار اين اصطلاح ناشى از تفسير نادرست آن است، يعنى كلمه‏ى وجوب، به وجوب مصطلح در علم فقه و اخلاق و حقوق معنا شده است، حال آن‏كه متكلمان عدليه چنين چيزى را اراده نكرده‏اند، بلكه اين وجوب در حقيقت به همان حسن فعلى برمى‏گردد و مقصود اين است كه لازمه‏ى صفات كمال ذاتى خداوند، صدور افعال نيكو و عدم صدور افعال ناپسند از او است. و نقش عقل چيزى جز كشف و درك اين لازمه‏ى ضرورى نيست.(١)
 

پرسش‏ ها

١ ـ دو نظريه‏اى را كه درباره‏ى مقايسه‏ى روش كلامى ماتريدى با اشعرى ابراز گرديده است بيان كنيد.
٢ ـ باتفكيك جهات سه‏گانه‏ى بحث، روش ماتريدى واشعرى را مقايسه‏وتحليل كنيد.
٣ ـ سخنان ماتريدى را كه بر حسن و قبح عقلى دلالت دارد بيان كنيد.
٤ ـ كلام تفتازانى را درباره‏ى حسن و قبح از ديدگاه ماتريديه بنويسيد.
٥ ـ نكته‏ى اساسى در مسأله‏ى حسن و قبح عقلى چيست؟ نزاع اصطلاح «وجوب على اللّه‏» چه حكمى دارد؟

١ ـ ر.ك : تلخيص المحصل، ص ٣٤٢؛ گوهر مراد، طبع جديد، ص ٣٤٨؛ حسن و قبح عقلى يا پايه‏هاى اخلاق جاودان، ص ٩٠-٩٢.

 

درس سى و دوم:
مقايسه‏ى آراى ماتريدى

با
عدليه و اشعريه

١ ـ صفات خداوند

در درس قبل با ديدگاه ماتريدى در مسأله‏ى حسن و قبح عقلى آشنا شديم، و آن را با نظريه‏ى عدليه و اشاعره مقايسه كرديم، اينك به مقايسه‏ى آراى وى در برخى ديگر از مسايل مهم كلامى با آراى اشعريه و عدليه مى‏پردازيم.
در كلام عدليه و اشاعره صفات خداوند به صفات ذاتى و فعلى تقسيم شده است. صفاتى كه در انتزاع آنها از ذات و حمل آنها بر ذات تنها ملاحظه‏ى ذات كافى است، صفات ذاتى ناميده مى‏شوند، مانند صفات حيات، علم، قدرت و ... و صفاتى كه در انتزاع و حمل آنها ملاحظه‏ى ذات كافى نيست، بلكه بايد ذات را در مقام فعل تصور كرد، صفات فعل ناميده مى‏شوند، مانند صفت خلق، جود، كرم، رحمت و ... .
ماتريدى تقسيم مذكور را نپذيرفته و در اين مسأله با عدليه و اشاعره مخالف است، و يكى از فصل‏هاى كتاب توحيد را به نقد نظريه‏ى ابوالقاسم كعبى (متوفّاى ٣١٧ ه ق) درباره‏ى تقسيم صفات خدا به صفات ذات و صفات فعل اختصاص داده است.
بر اين اساس، وى صفات فعل را نيز مانند صفات ذات ازلى و قديم مى‏داند.
از نظر ماتريديه صفت تكوين كه در حقيقت مبدأ صفات فعل است، صفت ويژه‏اى علاوه بر صفات هفت‏گانه‏ى معروف (حيات، علم، قدرت، سمع، بصر، اراده، كلام) است، ولى اين عقيده مورد قبول ديگر مذاهب كلامى نيست.(١) ماتريدى در پاسخ اين سؤال كه اگر تكوينْ ازلى است بايد مكوَّن هم ازلى باشد، مى‏گويد: «تكوين ازلى الهى منشأ پيدايش اشيا در وقت مخصوص آنها است. بنابراين وصف قديم، ولى نتيجه‏ى آن حادث است؛ همان‏گونه كه علم و قدرت نيز ازلى است، ولى معلوم و مقدور حادث است».(٢)
بحث ديگرى كه در صفات الهى مطرح است، چگونگى واقعيت صفات است و اين‏كه آيا همان گونه كه مفاهيم آنها مغاير با ذات و نيز مغاير با يكديگر است، در واقعيت عينى هم مغايرت دارند، همان گونه كه درباره‏ى انسان چنين است؟ يا اين‏كه واقعيت آنها عين واقعيت ذات و عين يكديگر است؟
اماميه و معتزله طرفدار فرض اخيرند، يعنى آنان صفات زايد بر ذات را منكرند، گر چه اصل اتصاف ذات به صفات را قبول دارند، و اين قول مشهور كه معتزله را منكر اصل صفات معرفى كرده‏اند، پايه و اساس صحيحى ندارد، چنان‏كه توضيح آن در درس سى و هفتم خواهد آمد.
از طرفى اشاعره صفات ذاتى خدا را زايد بر ذات او مى‏دانند، و براى پاسخ‏گويى به اشكال تعدد قدما گفته‏اند: صفات در عين اين‏كه زايد بر ذاتند، ولى نه عين ذاتند و نه غير ذات(لا هي هو و لا هي غيره) اكنون ببينيم عقيده‏ى ماتريدى در اين مسأله چيست؟
ماتريدى در سه فصل جداگانه از كتاب التوحيد پيرامون اسما و صفات الهى بحث كرده است، ولى در هيچ يك از اين فصول درباره‏ى عينيت و زيادت صفات بحث نكرده است.

١ ـ ر. ك: شرح المواقف، ج ٨، ص ١١٣.
٢ ـ كتاب التوحيد، ص ٤٧.

در فصل نخست به اثبات اتصاف ذات الهى به صفات كمال پرداخته و بر اين مطلب از طريق عقل و نقل استدلال كرده است. در فصل دوم به نقد آراى ابوالقاسم كعبى معتزلى پرداخته و محور مهم بحث وى نقد كلام كعبى درباره‏ى فرق ميان صفات ذات و صفات فعل است.(١) در فصل سوم تحت عنوان «اسماء اللّه‏ تعالى» به بررسى و نقد نظريه‏ى قايلان به حدوث اسماى الهى پرداخته، و از آن جمله از جهم بن صفوان ياد كرده است.(٢)
حاصل آن‏كه نگارنده، مطلب صريحى درباره‏ى اثبات يا انكار صفات زايد بر ذات در كلمات ماتريدى نيافت. جز اشارتى از او درباره‏ى كلام الهى كه گفته است: «ليس هو اللّه‏ و لا غيره فيكون وقفا عن علم و هو حق على ما ثبت في العلم و القدرة»:(٣)
«كلام خدا نه خداست و نه غير خدا، و اين توقف آگاهانه بوده و قول درست همين است؛ چنان‏كه در علم و قدرت نيز مطلب همين گونه است».
در هر حال نظريه‏ى مشهور ميان پيروان ماتريدى همان قول به صفات زايد بر ذات است، چنان‏كه در كتاب عقايد نسفى(متوفّاى ٥٣٧) كه از متون درسى مدارس اهل‏سنت است، آمده است: «وله صفات ازلية قائمة بذاته و هي لاهو و لاغيره، و هي العلم و القدرة و الحياة و ...».(٤)

١ ـ كتاب التوحيد، ص ٤٤-٥٩.
٢ ـ همان، ص ٦٥-٦٧.
٣ ـ كتاب التوحيد، ص ٥٩.
٤ ـ العقائد النسفية، عمرالنسفى، ص٢؛ شرح العقائد النسفية، سعدالدين التفتازانى، ص ٣٦.

 
٢ ـ كلام الهى

ماتريدى در اين جهت كه كلام الهى دو مرتبه دارد: يكى مرتبه‏ى كلام لفظى كه حادث است، و ديگرى مرتبه‏ى كلام نفسانى كه قديم و ازلى است، با اشعرى موافق است.
البته اين مطلب با اين صراحت در آثار ماتريدى يافت نمى‏شود، ولى اخلاف و پيروان مكتب وى بر آن تصريح كرده‏اند، چنان‏كه امام ابومعين نسفى، كه يكى از بزرگ‏ترين متكلمان ماتريدى و مروج عقايد پيشواى مكتب ماتريديه است، در كتاب تبصرة الأدلة مى‏گويد:
«كلام الهى صفت ازلى خداست و از جنس حروف و صداها نيست، بلكه صفتى است قائم به ذات خدا و خدا به واسطه‏ى آن صفت تكلم و امر و نهى مى‏كند و اين عبارات بر آن صفت ذاتى دلالت دارند.»
و نيز امام بيّاضى در اشارات المرام پس از نقل اين عبارت ماتريدى كه گفته است: «و يتكلم لا ككلامنا»؛ خدا تكلم مى‏كند نه مانند تكلم ما»، آورده است:
«اين سخن در ردّ معتزله است كه منكران كلام نفسانى‏اند، و نيز در ردّ حشويه (ظاهرگرايان تشبيه‏گرا) است كه كلام خدا را منحصر در كلام لفظى دانسته و در عين حال به قديم‏بودن آن قايلند، و نيز در ردّ عقيده‏ى كرّاميه است كه كلام را منحصر در لفظى دانسته و با اين‏كه آن را حادث مى‏دانند به قائم بودن آن به ذات خدا معتقدند».(١)

١ ـ مقدّمه‏ى كتاب التوحيد، ص ١١-١٢ به نقل از تبصرة الأدلة؛ اشارات المرام من عبارات الامام، ص ١٣٨-١٤٤.

 
٣ ـ رؤيت خد

در اين مسأله نيز ماتريدى با اشعرى، نظر موافق دارد و معتقد است كه رؤيت خدا امرى ممكن است و در قيامت واقع مى‏شود و مؤمنان، خدا را خواهند ديد، بدون اين‏كه مستلزم جسمانيت خدا باشد. عبارت ماتريدى در اين‏باره چنين است:
«القول في رؤية الرب عزّوجلّ عندنا لازم و حق من غير ادراك و لاتفسير»: اعتقاد به رؤيت خدا لازم است، بدون درك حقيقت و يا تفسير آن.
وى در پاسخ اين سؤال كه خدا چگونه‏ديده مى‏شود؟ گفته است: «رؤيت خدا بدون كيفيت است، زيرا كيفيت مربوط به شى‏ء داراى صورت است. خدا ديده مى‏شود بدون وصف قيام و قعود و اتصال و انفصال و مقابله و مدابره و نور و ظلمت و بدون هيچ معناى ديگرى كه توهم شود يا عقل فرض نمايد».(١)
وى در اين عقيده تنها به دليل نقلى استناد كرده است، ولى اشعرى دليل عقلى نيز اقامه‏كرده‏است، هرچند دليل‏عقلى وى حتى از نظرمحققان‏اشاعره نيز پذيرفته نيست.(٢)
اما اماميه و معتزله هر دو رؤيت بصرى خدا را عقلاً محال مى‏دانند، و دلايل نقلى قايلان به رؤيت را وافى بر اثبات مدعاى آنان نمى‏دانند، چنان‏كه در كتب كلامى مشروحا بيان شده است.
در اين‏جا تنها به يك دليل برامتناع رؤيت خدا اشاره مى‏كنيم:
در فرض رؤيت خدا، آيا مرئى كل است يا جزء؟ اگر مرئى كل باشد، وجود خدا متناهى و محدود بوده و انسان بر آن احاطه پيدا مى‏كند، و در فرض دوم كه مرئى جزء است، خدا داراى اجزا و در نتيجه مركّب بوده و تركيب مستلزم احتياج و نيازمندى است، و هر دو لازم درباره‏ى خدا محال است.
گفتنى است كه شارح مقاصد، با اين‏كه به ساير دلايل منكران، اعتراض كرده، اين دليل را نقد نكرده است.(٣)

١ ـ كتاب التوحيد، ص ٧٧-٨٥.
٢ ـ ر. ك: شرح المواقف، ج ٨ ، ص ١٢٩.
٣ ـ شرح المقاصد، ج ٤، ص ١٩٦.

 
٤ ـ خلق اعمال و كسب

معتزله افعال اختيارى انسان را فعل و آفريده‏ى او دانسته و قايل به تفويض‏اند، و اشاعره آنها را فعل و آفريده‏ى خدا دانسته و انسان را محل و ظرف تحقق افعال مى‏دانند و براى دفع اشكال جبر در افعال انسان نظريه‏ى كسب را مطرح كردند، امّا اماميه با الهام از رهنمودهاى ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام به «امر بين الامرين» عقيده دارند. اكنون ببينيم نظريه‏ى ماتريدى و پيروان وى در اين باره چيست؟
ماتريدى درباره‏ى اين مسأله به صورت گسترده سخن گفته است، و محور سخنان وى چهار مطلب است: اول: ردّ عقيده‏ى جبرگرايان، دوم: ابطال نظريه‏ى معتزله، سوم: اثبات مخلوق خدا بودن افعال انسان، چهارم: اثبات اين‏كه انسان فاعل و كاسب افعال خويش است.
وى با استناد به دليل عقلى و نقلى اثبات مى‏كند كه افعال انسان حقيقتاً مخلوق و آفريده‏ى خداست، زيرا او خالق همه چيز است. و از طرفى انسان حقيقتاً فاعل افعال خود و كسب كننده‏ى آنها است. بنابراين مقتضاى جمع ميان اين دو اصل اين است كه افعال انسان‏ها را مخلوق خدا و كسب آنان بدانيم. وى بر نظريه‏ى خلق افعال به آيات زير استدلال كرده است:
«و اسروا قولكم او اجهروا به انه عليم بذات الصدور، الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير.»(١)
مفاد آيه‏ى كريمه اين است كه خدا به سخنان پنهان و آشكار آگاه است، زيرا او خالق و آفريننده است.
اين تعليل مى‏رساند كه سخنان انسان‏ها مخلوق خداست.
«هو الذى يسيّركم في البر و البحر.»(٢)
مفاد اين آيه چنين است: سير و حركت انسان‏ها در خشكى و دريا فعل خداوند است.
«و من آياته منامكم بالليل و النهار و ابتغاؤكم من فضله.»(٣)

١ ـ ملك /١٣.
٢ ـ يونس /٢٢.
٣ ـ روم /٢٣.

مفاد آيه اين است كه خوابيدن انسان‏ها در شب و كوشش آنان در طلب رزق در روز از نشانه‏هاى خداست، و لازمه‏ى نشانه بودن آنها بر وجود و صفات كمال الهى اين است كه فعل خدا باشند.
وى، بر اين‏كه انسان حقيقتاً فاعل و كاسب افعال خويش است، به آيات زير استدلال كرده است:
«و افعلوا الخير،»(١) «اعملوا ماشئتم،»(٢) «يريهم اللّه‏ اعمالهم حسرات،»(٣)«جزاء بما كانوا يعملون،»(٤) «فمن يعمل مثقال ذرة،»(٥) و آيات ديگر كه افعال را به انسان‏ها نسبت داده‏اند.
گذشته از اين، اوامر و نواهى الهى دليل روشنى بر اين مدعاست، زيرا امر و نهى كسى كه فاعل فعل نيست معقول نيست؛ چنان‏كه وعده‏ى ثواب و وعيد عقاب نيز دليل بر فاعل بودن انسان‏هاست، در غير اين صورت بايد مثاب و معاقب، خداوند باشد كه محال است.
نه تنها عقل و نقل بر فاعل و مختار بودن انسان نسبت به افعال خويش دلالت دارند، بلكه درك وجدانى و فطرى انسان نيز همين است، و بايد توجه داشت كه اضافه و نسبت افعال به انسان با نسبت دادن آنها به خدا منافات ندارد، زيرا نسبت افعال به خدا از جهت مخلوق بودن است، و نسبت آنها به انسان از جهت كسب و فعل است.(٦) (خدا خالق افعال، و انسان كاسب و فاعل آنهاست).

١ ـ حج /٧٧.
٢ ـ فصلت /٤٠.
٣ ـ بقره /١٦٧.
٤ ـ واقعه /٢٤.
٥ ـ زلزله /٧.
٦ ـ كتاب التوحيد، ص ٢٥٦-٢٢٥.

در عبارات ماتريدى توضيحى درباره‏ى كسب به چشم نمى‏خورد، ولى لازمه‏ى اين‏كه وى انسان را فاعل حقيقى افعال خود دانسته اين است كه قدرت انسان در پيدايش فعل او مؤثر باشد، زيرا در غير اين صورت نسبت فعل به او نسبت مجازى خواهد بود. نتيجه اين مى‏شود كه وى فعل انسانى را معلول دو قدرت مى‏داند: يكى قدرت خدا كه آفريدگار فعل است و ديگرى قدرت انسان كه فاعل و كاسب آن است.
در اين صورت،اشكال استناد فعل واحد به دو فاعل مطرح مى‏شود، كه پاسخ آن اين است: اين دو قدرت، در عرض يكديگر نيستند، بلكه در طول يكديگرند، زيرا قدرت خدا قدرت تامه و مستقل، و قدرت انسان غير تام و غير مستقل است. و اين همان طريقه‏ى امر بين الامرين است كه ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام در اين مسأله عنوان كرده‏اند، و بياضى در اشارات المرام آن را پذيرفته و ضمن اشاره به كلام امام باقر عليه‏السلام كه فرموده است: «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» يادآور شده است:
كلام ابوحنيفه كه گفته است: «وجميع افعال العباد من الحركة و السكون، كسبهم على الحقيقة و اللّه‏ خالقها»: افعال حقيقتاً كسب انسان‏هايند و خدا خالق آنهاست، ناظر به همين نظريه است.(١)
همچنين امام بزدوى در كتاب اصول‏الدين، آنجا كه نظريه‏ى ماتريديه را درباره‏ى خلق افعال بيان كرده، تصريح كرده است كه قدرت انسان مؤثر در فعل او است، هر چند قدرت وى مخلوق خداست. وى اين مطلب را مخالف عقايد ساير طوايف (جبريه، جهميه، معتزله، اشعريه) دانسته است.(٢)
باتوجه به شواهد ياد شده مى‏توان گفت: عقيده‏ى ماتريدى و پيروان او درباره‏ى خلق افعال با نظريه‏ى اماميه، يعنى «امر بين الامرين» هماهنگ است.

١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٣، ص ٤٨، به نقل از اشارات المرام، ص ٢٥٦-٢٥٧.
٢ ـ همان، به نقل از اصول الدين، ص ٤٩، ١٠٤-١٠٥.


پرسش‏ ها

١ ـ نظريه‏ى ماتريدى را درباره‏ى صفات ذاتى و فعلى خداوند با نظريه‏ى عدليه و اشاعره در اين باره بنويسيد.
٢ ـ نظريه‏ى ماتريديه درباره عينيت يا زيادت صفات خداوند بر ذات او را بنويسيد.
٣ ـ ديدگاه ماتريديه را در مورد كلام الهى بيان كنيد.
٤ ـ نظريه‏ى ماتريدى درباره‏ى رؤيت خداوند چيست؟ نقد آن را بنويسيد.
٥ ـ تفسير كسب را در مذهب ماتريديه بيان كنيد.


درس سى و سوم:
عقايد كلامى ماتريدى

در دو درس قبل با ديدگاه‏هاى ماتريدى درباره‏ى برخى از مهم‏ترين مسايل كلامى آشنا شديم، در اين درس نخست اين بحث را با بررسى آراى او درباره‏ى سه مسأله‏ى كلامى ديگر پى مى‏گيريم. آنگاه به پاسخ اين پرسش مى‏پردازيم كه چرا ماتريدى شهرت اشعرى را به‏دست نياورد.
 

١ ـ حقيقت ايمان

در تفسير ايمان، اقوال مختلفى اظهار شده است كه به برخى از آنها در زير اشاره مى‏گردد:
كرّاميه، ايمان را به اقرار به شهادتين تفسير كرده‏اند. جهم‏بن صفوان و ابوالحسن اشعرى (در يكى از دو قول منسوب به او) و برخى از اماميه آن را به معرفت به خدا تفسير كرده‏اند. قدماى معتزله عمل به احكام الهى را نيز از اركان ايمان دانسته‏اند.
اهل حديث، حقيقت ايمان را مركّب از اعتقاد قلبى و اقرار زبانى و عمل به جوارح دانسته‏اند. محقق طوسى در تجريد العقائد و علامه حلى در المناهج، ايمان را به تصديق قلبى و اقرار زبانى تفسير كرده‏اند. جمع كثيرى از متكلمان اماميه و اشاعره حقيقت ايمان را چيزى جز تصديق قلبى ندانسته‏اند.(١) ماتريدى نيز همين قول را پذيرفته است. وى براى اثبات اين مطلب، از طريق عقل و نقل، استدلال كرده است.(٢)
 

٢ ـ حكم مرتكبان كباير

ماتريدى نخست به اختلاف فرق اسلامى در اين مسأله اشاره كرده و يادآور شده است: گروهى مرتكبان كباير را كافر و مشرك مى‏دانند (خوارج)، و گروهى آنان را منافق مى‏دانند (حسن بصرى و پيروان او)، و جمعى ديگر آنان را مؤمن و فاسق مى‏شناسند (اماميه، مرجئه، اشاعره)، و گروهى نه آنان راشايسته‏ى نام ايمان و نه شايسته‏ى نام كفر مى‏دانند (معتزله).
وى آنگاه به نقد عقيده‏ى خوارج و معتزله پرداخته و با استناد به دلايل نقلى و عقلى آن را ابطال كرده است. نظريه‏ى وى در اين مسأله در حقيقت متفرع برنظريه‏ى او در تفسير ايمان است،(٣) زيرا با توجه به اين‏كه ايمان عبارت است از تصديق و اعتقاد قلبى، و عمل به احكام از اركان ايمان نيست، انسان گنهكار كه حكم الهى را انكار نمى‏كند، ولى تحت تأثير هواى نفس قرار گرفته و فريب شيطان را خورده و مرتكب حرام گرديده است، همچنان مؤمن است (مرتبه‏ى ابتدايى ايمان، همان ايمان ظاهرى است) و احكام ظاهرى ايمان بر آن مترتب مى‏گردد. و از نظر عقوبت اخروى نيز هرگاه توبه نكند و مشمول شفاعت قرار نگيرد، گرفتار عذاب خواهد شد، ولى حكم خلود در عذاب درباره‏ى او جارى نيست.

١ ـ ارشاد الطالبين، فاضل مقداد، ص ٤٣٨-٤٤٢.
٢ ـ كتاب التوحيد، ص ٣٧٣-٣٨٠.
٣ ـ همان، ص ٣٢٩-٣٦٥.


٣ ـ تفويض در متشابهات

روش ماتريدى درباره‏ى آيات متشابه قرآن تفويض است، يعنى اعتقاد به مفاد آنها بدون التزام به مدلول ظاهرى، چنان‏كه طريقه‏ى تشبيه‏گرايان است، و بدون اظهار نظر درباره‏ى مقصود از آيات و تأويل آنها، چنان‏كه طريقه‏ى معتزله است. وى درباره‏ى آيه‏ى «الرحمن على العرش استوى»(١) گفته است:
«خدا فرموده است: «ليس كمثله شى‏ء»(٢) و هر گونه شبيه و مانند را از خود نفى كرده است، و نيز خدا در فعل و صفت برتر از شبيه و مانند است. بنابراين بايد به مضمون آيه‏ى «الرحمن على العرش استوى» همان‏گونه كه در قرآن آمده ملتزم گرديم، ولى به تأويل آن قطع پيدا نكنيم، زيرا احتمال دارد مقصود چيز ديگرى باشد، و اين اصل درباره‏ى آيات متشابه مربوط به مسايل ديگر مانند رؤيت و غير آن نيز جارى است. يعنى تشبيه را نفى كرده و به آنچه خدا اراده كرده است ايمان مى‏آوريم، بدون آن‏كه معناى خاصى را تحقيق كنيم».(٣)
ماتريدى در اين مسأله با اشعرى موضع يكسان دارد، زيرا اشعرى نيز گفته است:(٤) خداوند داراى وجه است، بدون كيفيت؛ چنان‏كه فرموده است: «و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام»(٥) و نيز خدا داراى دست است، بدون كيفيت؛ چنان‏كه فرموده است: «خلقت بيدَىَّ».(٦)

١ ـ طه /٥
٢ ـ شورى /١١.
٣ ـ كتاب التوحيد، ص ٧٤.
٤ ـ الابانة، ص ١٨.
٥ ـ الرحمن /٢٧.
٦ ـ ص /٧٥.

مقصود از بدون كيفيت اين است كه خصوصيت وجه و يد خدا را نمى‏دانيم و خصوصيت وجه و يد انسان (جسمانيت) را براى خدا اثبات نمى‏كنيم، و در عين حال از تأويل آن نيز خوددارى مى‏كنيم، كه اين همان تفويض است.
با اين حال پيروان ماتريدى و اشعرى بر نظريه‏ى تفويض اتفاق نظر ندارند و گروهى از آنان دست به تأويل زده و وجه و يد و استواء و مانند آن را صفات جداگانه‏اى براى خدا ندانسته‏اند، بلكه وجه را كنايه از ذات، و يد را كنايه از قدرت، و استواء را كنايه از استيلا مى‏دانند. چنان‏كه امام بزدوى در كتاب اصول الدين، كلمه‏ى «اتيان» (آمدن) را در آيه‏ى «هل ينظرون الا ان يأتيهم‏اللّه‏ في ظلل من الغمام»(١) به ظهور نشانه‏هاى سخط الهى، و كلمه‏ى استواء را در آيه‏ى «ثم استوى على العرش»(٢) به استيلا و چيرگى بر امر عالم تفسير كرده، و همين روش را در تفسير ساير صفات خبريه و متشابهات به‏كار گرفته است.(٣)
همچنين مؤلف مواقف گفته است: اكثر اصحاب، استواء را به استيلا تفسير كرده‏اند، و شيخ اشعرى در يكى از دو قول خود آن را صفت جداگانه‏اى دانسته‏است، ولى دليلى بر اين مطلب اقامه نشده، و براى اثبات آن، نمى‏توان به ظواهر استناد جست، زيرا احتمال مزبور (احتمال استيلا) مانع از آن است. همچنين شيخ اشعرى وجه را نيز صفت جداگانه‏اى دانسته است، ولى حق در اين‏باره همان است كه درباره‏ى استواء بيان شد، و بلكه بايد گفت: كلمه‏ى وجه در لغت به معناى عضو مخصوص است، و اطلاق آن بر معنايى كه مخاطب نمى‏فهمد صحيح نيست، پس لاجرم بايد معناى مجازى آن مراد باشد، و آن چيزى جز ذات و صفات ذاتى خدا نيست، و همين گونه است صفت «بقاء»، چنان‏كه مقصود از «خلقت بيدى»، همان گونه كه اكثر اصحاب گفته‏اند، قدرت كامل الهى است، نه صفت جداگانه‏اى، چنان‏كه شيخ‏اشعرى و متقدمان گفته‏اند.(٤)

١ ـ بقره /٢١٠.
٢ ـ يونس /٣.
٣ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٣، ص ٤٠، به نقل از اصول الدين، ص ٢٥-٢٨.
٤ ـ شرح المواقف، ج ٥، ص ١١٠-١١١.

 

چرا ماتريدى شهرت اشعرى را كسب نكرد؟

ماتريدى، از نظر مقام و منزلت علمى از اشعرى دست كم ندارد، با اين حال شهرتى را كه اشعرى در ميان اهل سنت دارد، كسب نكرد، تا آنجا كه حتى در مناطقى كه مذهب حنفيه و كلام ماتريديه رواج دارد نيز در بحثهاى كلامى پيوسته از اشعرى يا اشاعره ياد مى‏شود، و هنگامى كه اشعريه گفته مى‏شود، ماتريديه نيز مقصود است.
بدون شك اين امر عواملى داشته است، كه برخى از آنها عبارتند از:
١ ـ اشعرى در عراق (بصره و بغداد) به مخالفت با عقايد معتزله برخاست، و در جايى كه پايگاه و مركز مكتب معتزله بود به دفاع از عقايد نوين خود پرداخت، و همين امر موجب شهرت وى گرديد؛ در حالى كه ماتريدى فرسنگ‏ها از مركز مكتب معتزله دور بود.
٢ ـ ماتريدى آشكارا خود را پيرو مذهب حنفى مى‏دانست، و تنها نظر پيروان ابوحنيفه را به خود جلب كرد، ولى اشعرى در عين اين‏كه پيرو مذهب شافعى شناخته شده است، اصرار بر اين مطلب نداشت، و همه‏ى اهل سنت را بر حق مى‏دانست. و در نتيجه پيروان مذاهب مختلف به او تمايل يافتند.
٣ ـ روش ماتريدى عقلى‏تر از روش اشعرى بود و با تفكر معتزلى كه مورد مخالفت اهل حديث و مردم عادى بود، هماهنگى بيشترى داشت، لذا عقايد وى مورد توجه اهل حديث و جامعه‏ى عمومى اهل سنت واقع نشود.
 

پرسش‏ ها

١ ـ ديدگاه ماتريدى را با آراى مذاهب ديگر درباره‏ى حقيقت ايمان مقايسه كنيد.
٢ ـ نظريه‏ى ماتريدى را درباره‏ى مرتكبان كباير بنويسيد.
٣ ـ روش ماتريدى را درباره‏ى صفات خبريه بنويسيد.
٤ ـ نظريه‏ى پيروان ماتريدى را درباره‏ى صفات خبريه بنويسيد.
٥ ـ كلام مؤلف مواقف را درباره‏ى آيات متشابه در باب صفات خداوند بنويسيد.


درس سى و چهارم:
مشاهير متكلمان ماتريديه

در اين درس نخست با تنى چند از مشاهير متكلمان ماتريديه آشنا مى‏شويم، آنگاه نگاهى گذرا به مذهب طحاويه خواهيم داشت:
١ ـ ابواليسر محمد بَزدَوى ( ٤٢١-٤٩٣ ه .) مؤلف كتاب «اصول الدين»،(١) از مقدّمه‏ى كتاب او معلوم مى‏شود كه وى فردى متتبع و محقق بوده و بر آراى فلاسفه، معتزله، اشاعره و ... واقف بوده است؛ چنان‏كه گفته است:

١ ـ اين كتاب در سال ١٣٨٣ ه . ق در قاهره به چاپ رسيده است.

«من در كتاب‏هايى كه متقدّمان درباره‏ى توحيد نوشته‏اند نظر كردم. بعضى از آنها تأليف فلاسفه، نظير اسحاق كندى و اسفزارى و همانند آنان است، و برخى ديگر تأليف معتزله، مانند عبدالجبار و جبّايى و كعبى و نظّام و ديگران است، و برخى را محمد بن هيثم و ديگر قايلان به تجسيم تأليف كرده‏اند، و از ابوالحسن اشعرى كتاب‏هاى بسيارى در اين‏باره يافتم، چنان‏كه عبداللّه‏ بن سعيد كلاب (متوفّاى ٣٢١ ه) كه متقدم بر اشعرى است نيز تصانيفى داشته است، ولى من بر آنها دست نيافته‏ام، و اقوال وى، جز در موارد اندكى، با آراى اهل سنت هماهنگ است، و نيز از امام زاهد ابومنصور ماتريدى سمرقندى در علم توحيد كتابى يافتم كه براساس مذهب اهل‏سنت و جماعت تأليف گرديده و او از پيشوايان اين مذهب بوده است».(١)
وى علاوه بر كتاب اصول‏الدين آثار ديگرى نيز داشته است؛ از جمله: ١ـ تعليقة على كتاب «الجامع الصغير» اثر شيبانى، شاگرد ابوحنيفه؛ ٢ـ الواقعات؛ ٣ـ المبسوط في بعض الفروع.(٢)
٢ ـ ميمون بن محمد نسفى (٤١٨-٥٠٨ ه .) مكنّى به ابوالمعين از متكلمان سرشناس در كلام ماتريديه است. نقش وى در ترويج و تحكيم مكتب ماتريدى، مانند نقش باقّلانى در مكتب اشعرى بوده است. كتاب «تبصرة الادله» وى در علم كلام، پس از كتاب التوحيد ماتريدى، دومين مرجع كلام ماتريديه به شمار مى‏رود، و گفته مى‏شود كه كتاب «العقائد النسفيه» ابو حفص كه متن درسى مدارس اهل سنت است، جز فهرستى از كتاب تبصرة الأدلة نيست.(٣) اين كتاب وى مخطوط است، ولى كتاب ديگر وى به نام «بحرالكلام» به چاپ رسيده است.(٤)
٣ ـ عمربن محمد نسفى (٤٦٠-٥٣٧ ه) مكنى به ابوحفص و ملقّب به نجم‏الدين نسفى، كتاب وى در علم كلام، «العقائد النسفيه» است كه متن درسى مدارس اهل سنت است، لذا شروح و حواشى بسيارى بر آن نوشته شده است، كه شرح سعدالدين تفتازانى از مشهورترين آنهاست. وى كتاب ديگرى درباره‏ى تاريخ سمرقند دارد و سه نسخه‏ى خطى آن در كتابخانه‏هاى روسيه موجود است، و عبدالحكيم تاجر خلاصه‏اى از آن را به نام «قنديه» تأليف كرده است. اين كتاب به كوشش ايرج افشار در تهران به چاپ رسيده است.(٥)

١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٣، ص ٥٦، به نقل از اصول الدين، ص ١-٣.
٢ ـ همان.
٣ ـ كشف الظنون، حاجى خليفه، ج ١، ص ٣٣٧.
٤ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٣، ص ٥٨.
٥ ـ كيهان انديشه، ش ٤٠، ص ٧٣.

٤ ـ علامه ابن ابى العزّ الحنفى (٧٣١-٧٩٢ ه) شارح كتاب العقيدة الطحاوية. شرح وى يكى از مصادر مهم كلام اهل سنت ـ خصوصاً حنفيّه ـ به شمار مى‏رود.
٥ ـ محمدبن عبدالواحد (٧٩٠-٨١٦ ه ) مكنى به ابن الهمام و ملقب به كمال الدين، از ديگر متكلمان حنفى است كه صاحب تأليفاتى در كلام و فقه است؛ از جمله: «المسايرة في العقائد المنجية في الاخرة»، اين كتاب در علم كلام است و محمد محى الدين عبدالحميد آن را شرح كرده و در قاهره به چاپ رسيده است. شهرت آن تا حدى است كه گاهى وى را «صاحب المسايرة» مى‏نامند. كتاب معروف ديگر او «فتح القدير» است كه در هشت مجلد در فقه حنفى تأليف شده است، و نيز كتاب «التحرير» در اصول فقه، كه هر دو به چاپ رسيده است.(١)
٦ ـ كمال الدين احمد بن الحسن الرومى الحنفى البياضى از متكلمان ماتريدى در قرن يازدهم هجرى است. وى مؤلف كتاب «اشارات المرام من عبارات الامام» است كه با مقدّمه‏ى آقاى شيخ زاهد بن الحسن الكوثرى و با تحقيق يوسف عبدالرزاق به سال ١٣٦٨ به چاپ رسيده‏است. اين كتاب پس از دو كتاب «التوحيد» ماتريدى و «اصول‏الدين» بزدوى، از جمله منابع معتبر كلام ماتريديه به شمار مى‏رود.
٧ ـ على بن سلطان محمد هروى مكى، معروف به ملا على قارى (متوفّاى ١٠١٦ ه. ) شارح فقه اكبر ابوحنيفه. كتاب وى نيز از مصادر كلام ماتريديه است. طبع اول آن در سال ١٣٠٧ ه در چاپخانه‏ى مجتبائى دهلوى در دهلى صورت گرفت.
٨ ـ حافظ محمد عبد العزيز فرهادى (متوفّاى ١٢٣٩ ه.) مؤلف كتاب «النبراس» كه شرحى است بر شرح العقايد النسفيه تفتازانى و از مصادر كلام ماتريديه محسوب مى‏شود. طبع نخست آن در سال ١٣١٨ ه. در پاكستان انجام گرفته است.
٩ ـ حسين بن محمد طرابلسى (متوفّاى ١٣٢٧ ه. ) مؤلف كتاب «الحصون الحميدية للمحافظة على العقائد الاسلامية»، كه از كتب درسى در حوزه‏هاى علميّه‏ى بلوچستان و مناطق ديگر است.
١٠ ـ شيخ محمد زاهد كوثرى مصرى از متكلمان ماتريديه در قرن چهاردهم است.(١٢٩٦-١٣٧١ ه.) او در نشر فرهنگ اسلامى و مخالفت با آراى ظاهرگرايان و وهّابيان خدمات ارزشمندى انجام داده است، و از آنجا كه در تحقيقات خود مقام عقل را ارج نهاده و در استناد به آنچه در مصادر اهل سنت به نام حديث ضبط گرديده، راه احتياط را پيموده، مورد خشم اهل الحديث و ظاهرگرايان قرار گرفته است.

١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٣، ص ٥٨-٥٩.

 

نگرشى به مذهب طحاويه

قبلاً يادآور شديم كه نهضت اصلاح‏طلبى در عقايد اهل‏سنت در قرن چهارم توسط سه شخصيت آغاز شد، كه ابوجعفر طحاوى يكى از آنان بود. وى احمد بن محمد بن سلامة‏الازدى الحجرى مكنى به ابوجعفر و ملقب به طحاوى (متوفّاى ٣٢١ ه.) است. وى در قريه‏ى «طحا» از قراى مصر عليا به دنيا آمد. نويسندگان تراجم ولادت او را سال‏هاى ٢٢٩، ٢٣٠، ٢٣٨، ٢٣٩ نقل كرده‏اند.
طحاوى بيشتر به علم حديث و فقه علاقه داشت و يكى از بزرگ‏ترين محدّثان و فقهاى زمان خويش به شمار مى‏رفت. وى در آغاز پيرو مذهب حنفى گرديد. دراين‏باره وجوه مختلفى گفته شده كه شايد بهترين آنها اين است كه مذهب ابوحنيفه بيشتر از مذهب شافعى ديد انتقادى او را ارضا مى‏كرد.(١)
او مؤلف آثار مهمى است از جمله:
١ ـ شرح معانى الآثار، ٢ ـ شرح مشكل احاديث رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، ٣ ـ احكام القرآن، ٤ـ اختلاف الفقهاء، ٥ ـ النوادر الفقهية، ٦ ـ الشروط الكبير، ٧ ـ الشروط الاوسط، ٨ ـ شرح الجامع الصغير، ٩ـ شرح الجامع الكبير، ١٠ـ المختصر الصغير، ١١ـ المختصر الكبير، ١٢ـ مناقب ابى حنيفه، ١٣ـ تاريخ الكبير، ١٤ـ الردّ على كتاب المدلسين، ١٥ ـ كتاب الفرائض، ١٦ـ كتاب الوصايا، ١٧ـ حكم اراضى مكه، ١٨ـ كتاب العقيدة.(٢)

١ ـ تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ج ١، ص ٣٤٧.
٢ ـ فهرست ابن نديم، ص ٢٩٢.

طحاوى در علم كلام رساله‏ى كوچكى به نام «بيان السنة و الجماعة» تأليف كرد كه به «عقيدة‏الطحاويه» معروف است، و در مقدّمه‏ى آن مى‏گويد:
«اين رساله عقايد اهل‏سنت و جماعت را طبق آراى ابوحنيفه، ابويوسف و محمد شيبانى بيان خواهد داشت».
طحاوى بر آن نبود كه عقايد ابوحنيفه را توجيه و تبيين كند، يا با طرح ادله‏ى نو، در صدد حل و فصل مسايل قديم كلامى، بلكه غرض او تنها اين بود كه تلخيصى از آراى ابوحنيفه فراهم‏آورد و موافقت آن را با نظرات مأثور اهل‏سنت و جماعت بيان كند.
اختلاف ميان طحاوى و ماتريدى ـ كه هر دو از مراجع سرشناس فقه حنفى بودند ـ كاملاً آشكار است. طحاوى، كه يكى از اصحاب راستين سنت و جماعت است، موافق بحث عقلى يا تفكر نظرى درباره‏ى اصول ايمان نبود، بلكه ترجيح مى‏داد بدون چون و چرا به آن اصول اعتقاد داشته باشد و آنها را تصديق كند، در عقايد او به بررسى انتقادى روش، منابع و اسباب معرفت، يا مبناى نظام كلامى او هيچ اشاره‏اى نشده است. بنابراين مى‏توان گفت كه نظام تفكر او جزمى است، در حالى‏كه نظام فكرى ماتريدى انتقادى است. روش انتقادى‏اى كه در علم حديث از آن تبعيت مى‏كند، در علم كلام به چشم نمى‏خورد. بنابراين در حالى كه ماتريدى و طحاوى هر دو به يك مكتب تعلق دارند و با خلوص نيت از آراى استاد خود پيروى مى‏كنند، از لحاظ خلق و خوى ، وجهه‏ى نظر و شيوه‏ى تفكر با يكديگر فرق دارند.
حاصل آن‏كه: طحاوى مبدع آيين يا نظام جديدى در علم كلام نيست، بلكه با صدق و امانت، آراى مهم استاد خويش را در مسايل كلامى به زبان خود تلخيص كرده است.در واقع «طحاويه» به معناى مكتب جديدى در علم كلام اسلامى نيست، بلكه بيان ديگر همان نظام كلامى ابوحنيفه است. اهميت آراى طحاوى در اين است كه موقف و وجهه‏ى نظر استاد خويش را كاملاً روشن مى‏كند. وى در برطرف كردن ترديدها و ابهامات و روشن كردن موقف ابوحنيفه ـ به‏سان ماتريدى ـ نقش به‏سزايى داشت. تأثير طحاوى را بر علم كلام، از تقريظات متعددى كه درباره‏ى عقايد او نوشته شده است مى‏توان فهميد.(١)

١ ـ تاريخ فلسفه در اسلام، ج ١، ص ٣٤٨-٣٤٩، ٣٦٠-٣٦١.


پرسش‏ ها

١ ـ ابو اليسر بزدوى كه بود؟ آثار علمى او را نام ببريد.
٢ ـ ابو معين نسفى را معرّفى كرده، نام آثار كلامى او را بنويسيد.
٣ ـ ابو حفص نسفى كيست؟ كتاب كلامى او چه نام دارد؟ و از چه جايگاهى برخوردار است؟
٤ ـ ابن الهمام كيست؟ نام كتاب‏هاى او را بنويسيد.
٥ ـ مؤلف كتاب «اشارات المرام» كيست؟ اين كتاب نزد ماتريديه چه موقعيتى دارد؟
٦ ـ مؤلف كتاب‏هاى النبراس، شرح فقه اكبر، شرح العقيدة الطحاية و الحصون الحميدية را نام برده، موقعيت اين كتاب‏ها را نزد ماتريديه بيان كنيد.
٧ ـ شيخ محمد زاهد كوثرى كيست؟ برخورد پيروان آيين وهابيت با او را بنويسيد.
٨ ـ مذهب طحاويه را به اختصار معرفى كنيد.