كلمهى شيعه در لغت بر دو معنى اطلاق شده است:
الف: موافقت و هماهنگى در عقيده يا عمل، بدون اينكه يكى تابع ديگرى باشد،(١)
چنانكه در قرآن كريم از حضرت ابراهيم به عنوان شيعه حضرت نوح ياد شده است: «و إنّ
من شيعته لإبراهيم».(٢) بديهى است حضرت ابراهيم از پيامبران صاحب شريعت بوده است، و
پيرو شريعت نوح نبوده است، ولى روش او در توحيد هماهنگ با روش نوح بوده است. و در
آيهى ديگر كلمهى «اَشياع» به معنى اَشباه به كار رفته است، چنانكه مىفرمايد: «و
لقد اهلكنا اشياعكم».(٣)
ب: پيروى كردن از ديگرى و محبت ورزيدن به او. چنانكه در قرآن كريم آمده است:
«فاستغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوّه».(٤)
١ ـ كل من وافق غيره في طريقته فهو من شيعته تقدَّم أو تأخَّر؛ الميزان، ج١٧، ص١٤٧.
٢ ـ صافّات / ٨٣ .
٣ ـ قمر / ٥١ .
٤ ـ قصص / ١٥ .
آن كس كه از دوستان و هوا خواهان موسى بود، عليه كسى كه از دشمنان او بود از وى
يارى خواست.
در لسان العرب به دو معناى مزبور چنين اشاره شده است:
«الشيعة القوم الذين تجتمعوا على الأمر، و كل قوم اجتمعوا على أمر فهم شيعة، و كل
قوم امرهم واحد يتبع بعضهم رأي بعض فهم شيع».(١)
لفظ شيعه در اصطلاح به كسانى گفته مىشود كه به امامت و خلافت بلا فصل على
عليهالسلام معتقدند، و بر اين عقيدهاند كه امامت او از طريق نصّ جلىّ يا خفىّ
ثابت شده است و امامت حق او و فرزندان او است.(٢)
لازم به يادآورى است كه عدّهاى از شيعهى زيديه، با اينكه به افضليت على
عليهالسلام از ابوبكر و عمر عقيده دارند، ولى خلافت آن دو را پذيرفته و گفتهاند:
حضرت على عليهالسلام با رضايت خود خلافت را به آنان واگذار كرد، ولى خلافت بنى
اميه و بنى عباس را نپذيرفته و امامت را حق فرزندان فاطمهى زهرا عليهاالسلام
مىدانند. و همين امر سبب ناميده شدن آنان به شيعه است.(٣)
نصّ جلى در دو مورد به كار مىرود:
الف: نصّ شرعى بر امامت فرد يا افرادى با ذكر نام آنها و با كلمهى خليفه يا امام
يا وصى و مانند آن وارد شده است.
١ ـ لسان العرب، كلمهى «شيع».
٢ ـ اوائل المقالات، ص ٤٢؛ الملل و النحل، ج
١، ص ١٤٦.
٣ ـ شيعه در اسلام، ص ٢٠.
ب: نصّ شرعى بر امامت فرد يا افرادى وارد شده، ولى كلمات «خليفه»، «امام»، «وصى» و
مانند آن به كار نرفته، بلكه الفاظى از قبيل «مولى» و «ولىّ» به كار رفته كه صريح
در امامت و خلافت نيست، گرچه با توجه به قراين عقلى و نقلى روشن مىشود كه مقصود
امامت و خلافت است.
در مقابل نصّ جلى، نصّ خفى است كه زيديه به آن معتقدند، و آن اينكه: تنها صفات و
شايستگىهاى امام بيان شود و فرد يا افراد خاصى به عنوان امام تعيين نشوند. از نظر
آنان هر كس از اولاد فاطمهى زهرا عليهاالسلام باشد، و از صفات علم به احكام دين،
شجاعت و زهد برخوردار بوده و قيام كند امام خواهد بود.(١)
از طريق شيعه و اهل سنّت رواياتى نقل شده است، كه در آنها لفظ شيعه توسط پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد عدّهاى از صحابه به كار رفته است. چنانكه سيوطى
از جابر بن عبداللّه انصارى و ابن عباس و على عليهالسلام روايت كرده كه پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله در تفسير آيهى: «ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك
هم خير البريّة»،(٢) اشاره به على عليهالسلام كرد، و فرمود: او و شيعيانش روز
قيامت رستگار خواهند بود.(٣)
نوبختى در «فرق الشيعة» گفته است:
«سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن اسود و عمار بن ياسر نخستين كسانى بودند كه به
نام شيعه ناميده شدند».(٤)
١ ـ قواعد العقائد، ص ١٢٥.
٢ ـ بيّنة / ٧.
٣ ـ الدر المنثور،
ج ٨، ص ٥٨٩، طبع دار الفكر.
٤ ـ فرق الشيعة، ص ١٧ ـ ١٨.
ابو حاتم رازى نيز گفته است:
«لفظ شيعه در عهد رسول اكرم صلىاللهعليهوآله لقب چهار نفر از صحابه بود و آنها
عبارت بودند
از: سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن اسود كندى و عمار ياسر».(١)
ممكن است گفته شود: در زمان پيامبر اكرم مسلمانان به فرقههايى تقسيم نشده بودند،
تا عدّهاى به نام شيعه معروف گردند، بلكه همگى به نام مسلمان ناميده مىشدند. بدين
جهت بايد گفت اطلاق لفظ شيعه در كلمات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ناظر به
زمان آينده است، چنانكه اصطلاح قدريه و مرجئه نيز كه در كلمات آن حضرت به كار
رفته، مربوط به آينده است، با اين تفاوت كه اسم شيعه دلالت بر مدح دارد، و اسم
مرجئه و قدريه دلالت بر ذم و نكوهش.
ولى مىتوان گفت: اطلاق لفظ شيعه بر عدّهاى از مسلمانان در عصر پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله مستلزم اين نيست كه فرقهاى خاص در مقابل ساير مسلمانان در آن
زمان پديد آمده باشد، بلكه مقصود اين است كه عدّهاى از صحابهى پيامبر
صلىاللهعليهوآله با توجه به موقعيت ممتاز على عليهالسلام نزد پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله و برجستگىهايى كه در او سراغ داشتند، به وى ارادت ورزيده و
رأى و فعل او را كه در حقيقت تجلّى رأى و فعل رسول اكرم بود، الگو و سرمشق خود قرار
داده بودند. چنانكه اين امر در مورد برخى از شاگردان ممتاز يك استاد (در زمان حيات
استاد) متداول و رايج است.
١ ـ اعيان الشيعة، ج ١، ص ١٨ ـ ١٩.
١ ـ دو معناى لغوى لفظ شيعه را بنويسيد.
٢ ـ معنى اصطلاحى شيعه را بيان كنيد.
٣ ـ مقصود از نصّ جلى و خفى را توضيح دهيد.
٤ ـ مفاد احاديث نبوى را دربارهى لفظ شيعه بنويسيد.
٥ ـ سخن نوبختى و ابوحاتم رازى را دربارهى اطلاق شيعه در زمان پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله بنويسيد.
٦ ـ مقصود از شيعه ناميدن عدّهاى از صحابه در عصر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
چيست؟
در درس قبل ياد آور شديم كه اصطلاح شيعه به معنى كسانى كه به على عليهالسلام ارادت
ويژه داشته و گفتار و رفتار او را آيينهى شفاف و تمام نماى گفتار و رفتار پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله مىدانستند، در زمان رسول گرامى صلىاللهعليهوآله و
توسط وى مطرح گرديد. و در مباحث بخش نخست اختلاف مسلمانان را در مسألهى امامت و
خلافت بيان كرده، ياد آور شديم كه گروهى از مسلمانان به خلافت بلا فصل حضرت على
عليهالسلام معتقد بودند، و در ميان آنان همان كسانى يافت مىشدند كه در عصر رسول
خدا صلىاللهعليهوآله به شيعهى على عليهالسلام شهرت داشتند؛ مانند سلمان،
ابوذر، مقداد، عمّار.
با توجّه به نكات ياد شده، بايد گفت: تفكر شيعى از دوران رسالت آغاز شده و در
نخستين روزهاى پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دربارهى مسألهى خلافت
وامامت، به صورت يك مذهب خاص اعتقادى در جهان اسلام ظاهر گرديد. ولى در برخى از كتب
تاريخ و ملل و نحل، تاريخ و پيدايش مذهب شيعه، در زمان خلافت عثمان بن عفّان دانسته
شده، و پديد آورندهى آن، عبداللّه بن سبا به شمار آمده است.
اساس اين نظريه به فردى به نام سيف بن عمر در قرن دوم هجرى باز مىگردد، و پس از وى
برخى از متأخرين از نويسندگان اهل سنّت و مستشرقان آن را ترويج كردهاند و حاصل آن
اين است: از تشيع در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و خلافت شيخين نشان و اثرى
نبود، تا آنكه در زمان خليفهى سوم فردى به نام عبداللّه بن سبا كه در آغاز يهودى
بود و سپس اظهار اسلام نمود، مسلمانان را به بيعت با على بن أبى طالب عليهالسلام
دعوت كرد، و شايستهتر بودن او را به امر خلافت مطرح ساخت، و عدّهاى از مسلمانان
نيز از او پيروى كردند و به نام «شيعهى على» ناميده شدند.(١)
اين نظريه از سوى عدّهاى از محققان شيعه و اهل سنّت و نيز برخى از مستشرقان مورد
نقد قرار گرفته است كه چند نمونه را يادآور مىشويم:
وى در نقد اين نظريه مىگويد: لازم است در اين باره راه حزم و احتياط را برگزينيم، و مقام مسلمانان صدر اسلام را بالاتر از اين بدانيم كه فردى يهودى از صنعا كه به دروغ اظهار اسلام كرده، آنان را بفريبد؛ به گونهاى كه مردم و سياستمداران و متصديان امر حكومت همگى تسليم مكر و نيرنگ او شوند و او به گونهاى كه خود مىپسندد عقايد مسلمانان را به بازى بگيرد، اينها نه مورد قبول عقل است و نه ارزش تاريخى دارد.(٢)
١ ـ المذاهب الاسلامية، ابوزهرة، ص ٤٦ ؛ نشأة الفكر الفلسفي في الاسلام، دكتر على
سامي النّشّار، ص ١٨ ؛ السنة و الشيعة، رشيد رضا، ص ٤ ـ ٦.
٢ ـ الغدير، ج ٩، ص
٢٢٠.
طه حسين پس از تحليل و بررسى داستان مربوط به عبداللّه بن سبا او را فردى خيالى و
حكايت وى را ساخته و پرداختهى دشمنان شيعه دانسته است. دلايل وى بر اين مدّعا چنين
است:
١ ـ همهى مورخان معتبر اسلامى داستان او را نقل نكردهاند.
٢ ـ اساس اين داستان از سيف بن عمر است كه در دروغپردازى و حديثسازى او شكى نيست.
٣ ـ كارهايى كه به عبداللّه بن سبا نسبت داده شده، از قبيل معجزه است، و از يك فرد
عادى ساخته نيست، مگر آنكه مسلمانان را در نهايت بلاهت و ساده لوحى بدانيم.
٤ ـ با قبول چنين داستانى، سكوت خليفه (عثمان) و كارگزاران او در برابر آن قابل
توجيه نخواهد بود، در حالى كه او با كسانى چون محمد بن ابى حذيفه و محمد بن ابىبكر
و عمار و ديگران با شدت برخورد مىكرد.
٥ ـ از فردى به نام عبداللّه بن سبا در جنگ صفين و جمل اثر و نشانى يافت
نمىشود.(١)
عدّهاى از مستشرقان نيز نظريهى مزبور را بىاساس دانستهاند. برنارد لوئيس(٢) ضمن
بىپايه دانستن آن، ديدگاه «ولهوزن»(٣) و «فريد ليندر»(٤) را در اين باره يادآور
شده كه پس از نقد و بررسى مصادر به اين نتيجه رسيدهاند كه داستان عبداللّه بن سبا
ساخته و پرداختهى متأخرين است.(٥)
آية اللّه شيخ محمد حسين كاشف الغطاء در ردّ داستان عبداللّه بن سبا مىگويد:
«كتب شيعه به اتفاق، عبداللّه بن سبا را لعن كرده و از او تبرّى جستهاند و
عادىترين تعبير آنان دربارهى او اين است كه وى پليدتر از آن است كه از او ياد
شود.(٦)
١ ـ علي و بنوه، ص ٩٨ ـ ١٠٠، فصل ابن سبا.
Bernard Lewis. ـ ٢
Wellhausen. ـ ٣
Fried lander. ـ ٤
٥ ـ نشأة التشيع، ص ٥٧ ـ ٥٨.
٦ ـ اصل الشيعة و اصولها، ص ١٠٦.
علاّمه سيّد مرتضى عسكرى در اين باره دست به تحقيق گسترده و عميقى زده و ثابت كرده
است كه مدرك داستان ياد شده، تاريخ طبرى، و راوى آن سيف بن عمر است كه به گواهى
علماى رجال متهم به جعل حديث، و زندقه است. و طبعا نمىتوان به روايت وى در اين
باره استناد نمود.(١)
در كتب ملل و نحل از سبئيّه(بر وزن نظريه) به عنوان يكى از فرقههاى غلات ياد شده است. چنانكه بغدادى نخستين فرقه از فرقههايى را كه منتسب به اسلاماند ولى در حقيقت از فرقههاى اسلامى نيستند، فرقهى سبئيّه دانسته و دربارهى آن گفته است: «سبئيه پيروان عبداللّه بن سبا هستند كه در حق على عليهالسلام غلو كردند؛ نخست او را پيامبر و سپس خدا خواندند. و جمعى از مردم كوفه دعوت او را پذيرفتند، و هنگامى كه خبر آنها به على عليهالسلام داده شد، دستور داد تا آنان را بسوزانند، ولى چون سوزاندن همهى آنها را صلاح ندانست، ابن سبا را به ساباط مداين تبعيد كرد، وپس از آنكه امام به شهادت رسيد، وى شهادت آن حضرت را انكار كرد و گفت: او به سان عيسى بن مريم عليهالسلام به آسمان بالا رفته است و بار ديگر به زمين باز خواهد گشت و از دشمنان خود انتقام خواهد گرفت».(٢)
١ ـ ر . ك: عبد اللّه بن سبا، تأليف علامه عسكرى؛ اسد حيدر،
نويسندهى كتاب «الإمام الصادق و المذاهب الأربعة» نيز در جلد سوم كتاب خود تحقيق
جامعى در اين باره دارد. (ص٤٥٦ ـ ٤٩٣). همچنين به كتاب تاريخ المذاهب الإسلاميين،
تأليف محمد ابوزهرة، ص ٣٥، دارالفكر، بيروت رجوع شود.
٢ ـ الفرق بين الفرق، ص
٢٢٣ ـ ٢٢٤.
پس بر فرض كه عبداللّه بن سبا وجود خارجى داشته است، نقش او در حدّ تأسيس يكى از
فرقههاى غلات بوده، و هيچگونه ارتباطى با مذهب شيعه ندارد. در اين صورت
قبول سبئيّه به عنوان يكى از فرقههايى كه در جهان اسلام پديد آمده است، با انكار
وجود شخصى به نام عبداللّه بن سبا و آنچه دربارهى وى در زمان خلافت عثمان در مورد
پايهگذارى مذهب تشيع از سوى محققان نقل گرديد، هيچگونه منافاتى ندارد.
١ ـ دربارهى ريشهى تفكر شيعى و پيدايش مذهب شيعه توضيح دهيد.
٢ ـ افسانهى عبداللّه بن سبا چيست؟
٣ ـ سخن علاّمهى امينى و كاشف الغطاء را دربارهى عبداللّه بن سبا بنويسيد.
٤ ـ نظريهى طه حسين را در اين باره بيان كنيد.
٥ ـ سخن برنارد لويس و علاّمه عسكرى را دربارهى افسانهى عبداللّه بن سبا
بنويسيد.
٦ ـ حاصل آنچه را كه در پايان درس دربارهى سبئيّه بيان شده است بنويسيد.
مذهب شيعه در طول تاريخ حيات خود تحولات سياسى و اجتماعى بسيارى را پشت سرگذاشته كه
در سرنوشت آن از نظر فعاليتهاى مذهبى و كلامى مؤثر بوده است. در اين درس گوشههايى
از اين تحولات را به طور گذرا يادآور مىشويم:
در اكثر اين دوره، شيعه از شرايط اجتماعى و سياسى مطلوبى برخوردار نبود؛ ولى در
دوران خلافت ظاهرى امام على عليهالسلام شرايط مطلوبى به دست آورد، و توسط
اميرالمؤمنين عليهالسلام معارف توحيدى تبيين گرديد و دانشمندان بسيارى در
زمينهىهاى تفسير، فقه و كلام از درياى بيكران علوم وى سيراب گرديدند. البته تبيين
معارف توحيدى و تربيت دانشمندان توسط امام على عليهالسلام در دورهى قبل از خلافت
او نيز انجام مىگرفت، ولى در دوران خلافت آن حضرت رشد فزايندهاى يافت.
در اكثر اين دوره شرايط سياسى كاملاً عليه شيعه بود و آنان متحمّل آزارها و
شكنجههاى جسمى و روحى بسيارى از جانب حكّام اموى گرديدند. ولى با اين حال از
رسالت دينى و كلامى خود غافل نبوده و در پرتو هدايتهاى آموزگاران معصوم كلام، در
حد توان به رسالت خويش جامهى عمل پوشاندند.
در بخش پايانى حكومت امويان و بخش آغازين حكومت عباسيان، يعنى بخشى از دوران امامت
حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام شرايط سياسى نسبتا خوبى براى اهل بيت و شيعيان
فراهم گرديد؛ زيرا حكومت امويان رو به سقوط و انقراض بود و حاكمان اموى در اضطراب
روحى و فكرى به سر مىبردند. در نتيجه، فرصت و مجال اعمال فشار عليه علويان را
نداشتند، و در آغاز حكومت عباسيان نيز به خاطر عدم استقرار و ثبات لازم، و نيز به
دليل اينكه آنان به انگيزهى دفاع از علويان بر امويان غلبه يافته بودند، اهل بيت
و پيروان آنان از شرايط خوبى برخوردار بودند، و به همين جهت نهضت علمى و فرهنگى
شيعه توسط امام باقر و امام صادق عليهماالسلام پايهگذارى و شكوفا گرديد.
در زمان منصور بار ديگر علويان تحت فشار سياسى سختى قرارگرفتند، چنانكه سيوطى گفته
است:
«منصور اولين خليفه (عباسى) بود كه ميان علويان و عباسيان آتش فتنه را برانگيخت. در
سال ١٤٥ (پس از گذشت نه سال از حكومت منصور) محمد و ابراهيم، فرزندان عبداللّه بن
حسن بن حسن بن على بن ابى طالب، عليه منصور قيام كردند، ولى آن دو و گروه بسيارى از
اهل بيت توسط وى به شهادت رسيدند».(١)
محمد اسقنطورى مىگويد: بر منصور وارد شدم و ديدم در فكر عميقى فرو رفته است. گفتم
چرا فكر مىكنيد؟ پاسخ داد: از اولاد فاطمه عليهاالسلام بيش از هزار نفر را
كشتهام، ولى بزرگ آنان (حضرت صادق عليهالسلام ) را نكشتهام.(٢)
١ ـ تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص ٢٦١.
٢ ـ الشيعة و الحاكمون، محمد جواد مغنية، ص١٤٩.
آزار و شكنجههاى علويان توسط منصور در زندانهاى تاريك و نمناك و قرار دادن آنان
در لاى ديوار مشهور است.(١)
از كسانى كه به دستور منصور به شهادت رسيد، مُعلَّى بن خنيس از شيعيان و اصحاب
مقرّب و متصدّى امور مالى امام صادق عليهالسلام بود. منصور از داود بن عروه
فرماندار مدينه خواست تا وى را به قتل برساند. داود معلّى را احضار نمود و او را
تهديد به قتل كرد و از وى خواست تا نام شيعيان را به او بگويد. معلّى مقاومت نموده
وگفت: به خدا سوگند اگر نام يكى از آنان در زير پاى من باشد، پايم را برنخواهم
داشت. داود وى را كشت و سرش را به دار آويخت.
او سرانجام امام صادق عليهالسلام را مسموم كرد و به شهادت رسانيد.(٢)
اين وضعيت در عصر حكومت مهدى عباسى (١٦٩ ـ
١٥٨)، و هادى عباسى (پانزده ماه)، و
هارون الرشيد (١٩٣ ـ ١٧٠) نيز ادامه يافت و آنان در اعمال فشار و شكنجه، زندان،
تبعيد و قتل علويان راه منصور را ادامهدادند. محمد بن ابى عمير و فضل بن شاذان به
دستور او زندانى و شكنجه شدند. وى حكم دستگيرى هشامبن حكم را صادر كرد، ولى او
مخفى گرديد. و داستان جنايت حميد بن قحطبه به دستور هارون مشهور است.(٣)
١ ـ ر.ك: تاريخ مسعودى، ج٣، ص٣١ ؛ تاريخ ابن اثير، ج٤، ص٢٧٥.
٢ ـ بحار الانوار، ج
٤٧.
٣ ـ اعيان الشيعة، ج ١ ، ص ٢٩.
پس از هارون، محمد امين به حكومت رسيد و مدت چهار سال و چند ماه حكومت كرد.
ابوالفرج در مقاتل الطالبيين مىنويسد:
«روش امين دربارهى اولاد على بن ابى طالب برخلاف گذشتگان بود. علت آن اين بود كه
او به فكر خوشگذرانى و تهيهى وسايل آن بود و پس از آن در بحران جنگ
خود با مأمون قرار گرفت، تا اينكه كشته شد».
مأمون برادر خود را كشت و قدرت
سياسى را به دست آورد و حدود بيست سال (٢١٨ ـ ١٩٨)
حكومت كرد.
در زمان مأمون تشيّع در اكثر شهرهاى اسلامى نفوذ كرد و اثر آن در دربار مأمون نيز
ظاهر گرديد، چنانكه فضل بن سهل ذوالرياستين، وزير مأمون وطاهر بن الحسن خزاعى
فرمانده ارتش وى شيعه بودند.
مأمون وقتى كثرت شيعه را ديد و دانست كه حضرت رضا عليهالسلام مورد توجه ومحبوب
مردم است و مردم از پدر او (هارون) ناراضى هستند و نسبت به حكومتهاى قبلى بنىعباس
اظهار دشمنى مىكنند، ظاهرا روش تفاهم و دوستى با علويان را برگزيد و بدين طريق
افكار عمومى را متوجه خود ساخت، لذا از دَرِ نفاق و ريا اظهار تشيع نموده، از
خلافت، حقانيت، و برترى على عليهالسلام بر ابوبكر و عمر دفاع مىكرد، و حتى
مسألهى واگذارى خلافت و سپس ولايتعهدى را مطرح نمود، ولى در حقيقت او هدفى جز حفظ
قدرت وتثبيت موقعيت خود نداشت، و سرانجام نيز امام رضا عليهالسلام را به وسيلهى
زهر مسموم ساخت. ولى در هر حال همين ملايمت ونرمش ظاهرى، موجب فراهم شدن زمينهى
نسبتا مناسبى براى ترويج و نشر عقايد شيعه گرديد.
عامل مؤثر ديگرى نيز در اينباره وجود داشت، و آن گسترش و افزايش ترجمهى كتب فلسفى
و علمى بسيار از زبان يونانى و سريانى و غير آنها به زبان عربى بود كه به گرايش
مسلمانان به علوم عقلى و استدلالى سرعت بخشيد، بهويژه آنكه مأمون نيز معتزلى مذهب
بود و به خاطر علاقهمندى به بحثهاى استدلالى، مباحث كلامى در زمينهى اديان و
مذاهب را آزاد گذاشته بود، و دانشمندان و متكلمان شيعه از فرصت استفاده كرده و به
تبليغ مذهب اهل بيت عليهمالسلام همت گماردند.
در عصر معتصم (متوفّاى ٢٢٧ ه . ق) و واثق (متوفّاى
٢٣٢ ه . ق) نيز تقريبا شرايط
سياسى در مورد اهل بيت همانند زمان مأمون بود، به ويژه آنكه آن دو نيز به كلام
معتزله
گرايش داشته و با بحثهاى استدلالى و كلامى موافق بودند. پرسشهاى كلامى و دينى
بسيارى كه از امام جواد عليهالسلام شده است(١) نيز گواه بر اين است كه ارتباط مردم
با آن حضرت درعصر معتصم ممنوع نبود، هر چند معتصم در باطن امر نسبت به امام
عليهالسلام عداوت مىورزيد و سرانجام نيز دستور قتل وى را صادر نمود. پس از شهادت
امام عليهالسلام جمعيت انبوهى براى تشييع جنازهى آن حضرت اجتماع نمودند. علىرغم
اينكه معتصم تصميم داشت آنان را از شركت در مراسم تشييع منع كند، ولى آنان به
تصميم وى اعتنا نكرده و شمشير بر دوش بر گرد خانهى امام اجتماع نمودند. اين مطلب
نيز گواه بر قدرت و كثرت شيعه در آن زمان است.(٢)
با به حكومت رسيدن متوكل (٢٤٧ ـ ٢٣٢) شرايط دگرگون، و سختگيرى و كينهتوزى آشكار
با علويان تجديد شد، و ارتباط با اهل بيت عليهمالسلام جرم سياسى به شمار آمد.
دستور وى در سال ٢٣٦ هجرى به ويران نمودن قبر امام حسين عليهالسلام و منع زيارت آن
مشهور است.(٣)
خصومت متوكل، به شيعيان اختصاص نداشت، بلكه وى با فلسفه و كلام وعقل گرايى مخالفت
مىورزيد. جرجى زيدان مىنويسد: از روزى كه متوكل به خلافت رسيد تا آخرين نفس در
آزار و شكنجهى فيلسوفان و طرفداران رأى و قياس و منطق كوشش داشت.(٤)
١ ـ به عنوان نمونه، در احتجاج طبرسى، ٦ احتجاج از آن امام نقل شده است.
٢ ـ تاريخ الشيعة، ص ٥٧.
٣ ـ ر. ك: تاريخ الخلفاء، ص ٤٣٧.
٤ ـ تاريخ تمدن اسلامى، جرجى زيدان، ص
٥٨٧.
پس از متوكل حكومت عباسيان گرفتار آشفتگىها و كشمكشهاى بسيار گرديد، و هر چند
گاهى درباريان بر سر كسب قدرت، به جدال و كشتار دست مىزدند، تا زمان
معتضد عباسى (٢٧٩ ـ ٢٤٧) پنج تن از حكام عباسى، به نامهاى: منتصر، مستعين، معتز،
مهتدى و معتمد به حكومت رسيدند، وبا به قدرت رسيدن معتضد (٢٨٩ ـ ٢٧٩) بار ديگر
دستگاه عباسى اقتدار يافت. چنانكه سيوطى دربارهى وى نوشته است:
«وى را سفّاح ثانى لقب دادند، زيرا فرمانروايى بنىعباس را تجديد حيات كرده، و قبل
از او از زمان متوكل به بعد گرفتار اضطراب و فرسودگى و ضعف شده و در آستانه زوال
بود».(١)
بنابراين در عداوت و دشمنى عباسيان با اهل بيت عليهمالسلام و پيروان آنان جاى
ترديد نيست، ولى با توجه به اضطراب و نابسامانى حاكم بر دستگاه عباسى در دورهى ياد
شده، و شورشها و انقلابهايى كه در گوشه وكنار سرزمين اسلامى رخ مىداد، شرايط
مناسب براى عباسيان در جهت اعمال فشار بر علويان فراهم نبود، و آنان نسبت به عصر
منصور و هارون، از شرايط بهترى برخوردار بودند.
قرن چهارم و پنجم هجرى از نظر شرايط سياسى از بهترين دورانهاى شيعه به شمار مىرود، زيرا خاندان بويه (٤٧٧ ـ ٣٢٠) كه مذهب شيعه داشتند، در دستگاه حكومت عباسى از نفوذ و اقتدار زايد الوصفى برخوردار بودند. فرزندان بويه به نامهاى: على، حسن و احمد كه قبلاً در فارس حكومت مىكردند، در زمان «المستكفى» به سال ٣٣٣ هجرى وارد بغداد شده، به مقر حكومت راه يافته و مورد تكريم خليفه قرار گرفتند. احمد، «معزالدولة»، حسن، «ركن الدولة»، و على، «عماد الدولة» لقب يافتند. معزالدولة كه منصب اميرالامرائى را داشت، چنان اقتدارى به دست آورد كه حتى براى «مستكفى» حقوق و مقررى تعيين كرد. به دستور وى در روز عاشورا بازارها تعطيل و براى امام حسين عليهالسلام مراسم سوگوارى برپا گرديد، و مراسم عيد غدير با شكوه بسيار انجام شد.
١ ـ تاريخ الخلفاء، ص ٣٦٩، و نيز ر. ك: تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨١٤ ـ ٨٢٠.
كوتاه سخن آنكه: آل بويه در ترويج مذهب اماميهى اثنا عشرى اهتمام بسيار ورزيدند.
در بغداد، مركز حكومت اسلامى، كه قبل از آل بويه مردم پيرو مذهب اهل سنّت بودند، با
به قدرت رسيدن آنان مذهب شيعه نشو ونما كرد و آيينهاى مخصوص شيعيان با شكوه فراوان
انجام مىشد. شيخ مفيد، متكلم نامدار اماميه كه در اين زمان مىزيست، مورد تجليل و
تكريم بسيار بود. مسجد «براثا» در منطقهى كرخ بغداد به وى اختصاص داشت، و شيخ مفيد
در آن علاوه بر اقامهى نماز و موعظه، به تعليم و تدريس مىپرداخت. وى در پرتو
موقعيت ويژهاى كه از جنبهىهاى علمى و اجتماعى داشت، توانست فرق مختلف شيعه را
انسجام بخشيده، آرا و عقايد شيعه را تحكيم و ترويج كند.
خدمات آل بويه به مذهب تشيّع اختصاص نداشت، بلكه آنان به ادب و فرهنگ و تمدن اسلامى
خدمت شايان نمودند. غناوى در كتاب «الأدب في ظلّ بني بويه» مىنويسد: يكى از
امتيازات دورهى آل بويه بالا رفتن سطح دانش و فرهنگ بود كه خود و وزراى ايشان
تأثير به سزايى در اين زمينهى داشتند، زيرا وزرا هميشه از طبقات نويسندگان و
دانشمندان مبرز برگزيده مىشدند... آوازهشان در فضا طنين انداز شد، تا آنجا كه
دانشمندان و اهل ادب از هر سو به جانب ايشان روى آورده و از توجهشان برخوردار شدند.
در ميدان ادب و فلسفه و دانش، و در سازندگى و بهكار انداختن انديشهها، گوى سبقت
را از سروران خود (خلفاى عباسى) ربوده بودند».(١)
در قرن چهارم فاطميين نيز در مصر به قدرت رسيدند و حكومت آنان تا اواخر قرن ششم
هجرى (٥٦٧) ادامه يافت. حكومت فاطميان بر مبناى دعوت به تشيع پايهگذارى شد و اگر
چه آنان دوازده امامى نبوده، پيرو مذهب اسماعيليه بودند، و ميان اين دو مذهب
اختلافاتى وجود دارد، ولى در حفظ شعاير مذهب تشيع، و نيز فراگرفتن تعاليم اسلامى از
طريق خاندان وحى، و تشويق مردم به اين روش، هر دو مذهب هماهنگاند.
١ ـ ر. ك: تاريخ الشيعة، ص ٢٠٦ ـ ٢١٣؛ الشيعة و التشيع، ص ١٤٨ ـ ١٥٩؛ شيعه در اسلام، علامهّ طباطبايى، ص ٢٩ ـ ٣٠؛ فلاسفة الشيعة، شيخ عبداللّه نعمه، ص ١٥٦ ـ ٥١٩.
سيوطى مىنويسد: «در سال ٣٥٧ هجرى قرامطه بر دمشق استيلا يافته و بر آن شدند كه مصر
را نيز به تصرف خود در آورند، ولى عبيديون(١) (فاطميون) مالك آن گرديده و دولت رفض
(تشيع) در سرزمينهاى مغرب، مصر و عراق استقرار يافت، و اين بدان جهت بود كه پس از
مرگ كافور اخشيدى، حاكم مصر، نظم مصر مختل گرديد و سربازان در مضيقهى مالى قرار
گرفتند. گروهى از آنان نامهاى براى المعزلدين اللّه (فرمانرواى مغرب) نوشته از او
خواستند تا وارد مصر گردد. وى فرمانده ارتش خود به نام «جوهر» را با هزار سواره
عازم مصر نمود، و او وارد مصر گرديد. در سال ٣٥٨ هجرى از پوشيدن لباس سياه و خواندن
خطبهاى كه بنى عباس مىخواندند منع كرد و دستور داد جامهى سفيد پوشيده و خطبهى
زير را بخوانند:
«اللّهم صلّ على محمد المصطفى، و على عليّ المرتضى، و على فاطمة البتول و على الحسن
و الحسين سبطي الرسول...».
او در سال ٣٥٩ دستورتأسيس دانشگاه الازهر را صادر كرد، و بناى آن به سال
٣٦١ پايان
يافت. همچنين دستور گفتن «حيّ على خير العمل» را در اذان صادر نمود. مشابه همين
دستور توسط جعفر بن فلاح فرماندار دمشق از جانب المعز باللّه صادر گرديد.(٢)
١ ـ فاطميون را «عبيديون» نيز مىنامند كه منسوب به عبيداللّه مهدى نخستين خليفهى
فاطمى است. وى در سال ٢٩٦ هجرى به حكومت رسيد.
٢ ـ تاريخ الخلفاء، ص ٤٠١ ـ ٤٠٢.
در قرن چهارم هجرى حكومت شيعى ديگرى نيز در جهان اسلام پديد آمد، و آن حكومت
حمدانيان (٣٩١ ـ ٢٩٣) بود. برجستهترين زمامدار آل حمدان على بن عبداللّه بن حمدان
ملقب به سيف الدوله (٣٠٣ ـ ٣٥٠) بود. وى انسانى خردمند، دانشدوست و سلحشور بود و
بيشتر ايام عمر خود را در جنگ با تجاوزگران رومى به سر برد. در عصر حمدانيان سرزمين
سوريه، مانند حلب و اطراف آن، بعلبك و
توابعش، جبل عامل و سواحل آن مملوّ از شيعيان بود، و به ويژه شهر حلب پايگاه عالمان
شيعه و به خصوص بنوزهره به شمار مىرفت. از كسانى كه در تحكيم و نشر مذهب تشيع نقش
مهمى ايفا نمود، ابوفراس (متوفّاى ٣٥٧) شاعر نامدار آل حمدان بود، چنانكه قصيدهى
ميميهى او از شهرت به سزايى برخوردار است و مطلع آن چنين است:
الحق مهتضم والدين محترم وفيئ آل رسول اللّه مقتسم(١)
حمدانيين هيچ كس را به پيروى از مذهب شيعه مجبور ننموده، به وسيلهى مال و مقام هم
نفريفتند، بلكه مردم را به اختيار خود واگذار كردند تا هر چه مىپسندند براى خود
برگزينند. فقط مبلغان بااخلاص حقايق را براى مردم بازگو مىكردند، برعكس اموىها و
عباسىها و صلاحالدين ايوبى كه مردم را با ارعاب و خشونت به مذهب تسنن فرا مى
خواندند.
حمدانيين مردمى روشنفكر و آزاد منش بودند. به همين جهت پناهگاه دانشمندان، فلاسفه،
ادبا و روشنفكران از همهى مذاهب و اديان شدند، تا آنجا كه هنرمندان از روم گريخته
و به سوى سيفالدوله مىآمدند.(٢)
در اواسط قرن پنجم هجرى دولت مهمى با نام دولت سلجوقى پديد آمد و حكومت سنىمذهب بغداد را كه رو به زوال و فنا بود از سقوط نجات داد و از پيشرفت شيعيان در مصر، عراق، شام، فارس و خراسان جلوگيرى نمود. حكومت سلجوقيان تا اواخر قرن هفتم هجرى استقرار يافت.
١ ـ تاريخ الشيعة، ص ١٣٩ ـ ١٤١.
٢ ـ الشيعة و التشيع، ص ١٧٧ ـ ١٨٨.
حكومت مقتدر ديگرى كه در نيمهى دوم قرن ششم (٥٦٥) تأسيس گرديد، حكومت ايوبيان
به دست سردار نامى صلاح الدين ايوبى بود، كه تا سال ٨٤٨ دوام
يافت.(١)
فداكارىهاى صلاح الدين در جنگ با صليبيان در خور تقدير و تحسين است، ولى تعصّب
شديد او نسبت به مذهب تسنن و خصومت و عداوت او با مذهب تشيّع، نقطه ضعفى بس بزرگ و
غير قابل اغماض است. وى پس از استيلاى بر مصر با فاطميان با خشونت تمام عمل نمود.
در كتاب «الأزهر في الف عام» آمده است: «ايوبىها در مطلق آثار شيعه دخالت كرده و
آنان را نابود كردند. صلاح الدين دولت فاطمى را عزل كرد و اقوام خود را در يك شب به
منازل آنان وارد نمود و نالههاى جگرخراش و گريههاى جانسوز به قدرى بلند بود كه
مردم فكر خود را از دست داده بودند...».(٢)
وى دستور داد روز عاشورا كه بنى اميه و حجاج عيد مىگرفتند، مجددا عيد باشد و «حيّ
على خيرالعمل» را از اذان برداشت و در سختگيرى با شيعيان تا آنجا پيش رفت كه دستور
داد: گواهى كسى بايد قبول شود كه معتقد به يكى از مذاهب چهارگانهى اهل سنّت باشد،
و كسى حق سخنرانى يا تدريس داشت كه پيرو آن مذاهب باشد و حتى كتابخانههاى بزرگى كه
فاطميين تأسيس كرده بودند و كتابهاى نفيسى در فنون مختلف در آنها گردآورى شده بود،
به دست وى متلاشى گرديد و در نتيجهى اين روش خصمانه، مذهب تشيّع در مصر فراموش
گرديد.(٣)
١ ـ تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨٢٢ ـ ٨٢٥ .
٢ ـ الأزهر في ألف عام، خفاجى، ج
١، ص ٥٨.
٣ ـ تاريخ الشيعة، ص ١٩٢ ـ ١٩٤؛ الشيعة و الحاكمون، ص ١٩٠ ـ ١٩٣ به نقل از خطط
مقريزى، ج ٢ و ٣؛ الأزهر في ألف عام، ج ١؛ تاريخ ابن اثير، ج ٩؛ أعيان الشيعة، ج ١.
دولت مغول در سال ٦٥٠ هجرى توسط هولاكوخان در ايران تأسيس و به سال ٧٣٦ با مرگ
سلطان ابوسعيد پايان يافت.
هولاكوخان در دومين حملهى خود به عراق، حكومت بنى عباس را برانداخت، و
همهى مذاهب را در انجام مراسم مذهبى و ترويج تعاليم آنان آزاد ساخت و دانشمندان را
تكريم نمود. به عبارت ديگر قتل و غارتهايى كه هولاكوخان به آن دست مىزد، انگيزهى
دينى نداشت. بدين جهت در مناطقى كه به تصرف او در مىآمد اديان مختلف از آزادى
يكسان برخوردار بودند.
در اينكه آيا هولاكوخان به دين اسلام تشرّف يافت يا نه،
اختلاف است. هر چند برخى حتى تشيع او را نيز مسلم دانستهاند، ولى قدر مسلم اين است
كه چهار تن از سلاطين مغول به نامهاى نكواداربن هولاكو (احمد)، غازان خان (محمود)،
نيقولاوس (سلطان محمد خدابنده) و بهادرخان، اسلام آوردند. حكومت احمد چندان برجاى
نماند و در مورد «غازان خان» نيز شواهد تاريخى بر تشيّع او دلالت دارد. سلطان محمد
خدابنده در آغاز پيرو مذهب حنفى بود، ولى چون نظام الدين عبد الملك شافعى كه اعلم
دانشمندان اهل سنّت در آن زمان بود، از طرف وى به عنوان قاضى القضاة منصوب گرديد و
او در مناظره با علماى حنفى غالب شد، سلطان، مذهب شافعى را برگزيد. سرانجام پس از
مناظرهاى كه ميان علاّمه حلّى (متوفّاى ٧٢٦) و نظام الدين واقع شد، و علاّمه بر وى غالب گرديد،
سرانجام سلطان خدابنده آيين شيعه را انتخاب كرد و دستور داد تا سرتاسر قلمرو
فرمانروايى او مراسم مذهب اماميه اجرا گردد. به درخواست وى علاّمه حلّى كتاب معروف
خود «نهج الحق و كشف الصدق» را تأليف نمود. پس از وى فرزندش بهادر خان، آخرين سلطان
مغول نيز پيرو آيين شيعه بود.
در عصر سلاطين مغول دانشمندان بزرگى از شيعه ظهور كردند كه از آن جملهاند: محقّق
حلّى صاحب شرايع (متوفّاى ٦٧٦)، يحيى بن سعيد (متوفّاى ٦٨٩)، مؤلف كتاب «الجامع
الشرايع»، علاّّمه حلّى (متوفّاى ٧٢٦)، پدرش سديدالدين حلى، فرزندش فخر المحققّين
(متوفّاى ٧٧١)، سيد رضىالدين بن طاووس (متوفّاى ٦٦٤)، سيد غياث الدين بن طاووس
(متوفّاى ٦٩٣)، ابن ميثم بحرانى (متوفّاى ٦٧٩ يا ٦٩٩)، خواجه نصير الدين طوسى
(متوفّاى ٦٧٢)، قطب الدين رازى (متوفّاى ٧٦٦) و ديگران.
موضوع جالب توجه در اين دوره، پيدايى «مدرسهى سيّار» است كه به پيشنهاد علامهى
حلّى و توسط سلطان خدابنده تأسيس گرديد. داستان آن اين است كه عادت سلاطين مغول بر
اين بود كه در فصل گرما، در مراغه و سلطانيه، و در فصل سرما در بغداد اقامت
مىگزيدند، و از طرفى سلطان خدابنده در سفر و حضر، علماى بزرگ را با خود همراه
مىداشت و چون به علاّمهى حلّى علاقهى فراوان داشت، به وى پيشنهاد كرد كه با او
همراه باشد. ردّ اين پيشنهاد از طرف علاّمه مصلحت نبود، زيرا ممكن بود مخالفان و
حسدورزان نسبت به علاّمه اين عمل را به گونهاى نادرست تفسير نموده و عليه او
استفاده نمايند، و از طرفى علامه نمىخواست به طور دربست در اختيار سلطان قرار
گرفته و از فعاليت علمى باز ماند، بدين جهت پيشنهاد تأسيس «مدرسهى سيّار» را مطرح
كرد كه مورد قبول سلطان قرار گرفت و بدين وسيله علاّمهى حلّى توانست به نشر عقايد
و معارف اماميه و تربيت شاگردان بسيارى همّت گمارد.(١)
شيعه از نظر شرايط سياسى تا قرن دهم هجرى تقريبا همان وضع پيشين (دوران ايوبيان و سلجوقيان) را داشت. ولى در طليعهى اين قرن، دولت صفويه توسط شاه اسماعيل اول تأسيس گرديد، و مذهب شيعه به عنوان مذهب رسمى پذيرفته شد. ايران در آن هنگام به صورت ملوك الطوايفى اداره مىشد و هر بخشى را امير، وزير، خان و بزرگ قبيلهاى به دست گرفته و بر آنجا فرمانروايى مىكرد. هنوز از عمر اسماعيل، چهارده سال بيش نگذشته بود كه از مريدان و پيروان پدرش ارتشى تشكيل داد و به انديشهى يكپارچگى ايران از اردبيل قيام كرد و مناطق مختلف را يكى پس از ديگرى فتح كرد و آيين ملوكالطوايفى را برانداخت، و ايران قطعه قطعه را به شكل يك كشور منسجم درآورد و در تمام قلمرو حكومت خود مذهب شيعه را رسميت داد.
١ ـ ر. ك: تاريخ الشيعة، ص ٢١٤ ـ ٢١٩، مقدمهى كتاب الألفين، سيّد مهدى خرسان.
پس از درگذشت وى (٩٣٠ هجرى) پادشاهان ديگر صفوى تا اواسط قرن دوازدهم هجرى (١١٤٨)
حكومت كردند و همگى رسميت مذهب شيعه را تأييد و تثبيت نمودند و به ترويج آن همت
گماردند.
مراكز دينى مانند مساجد، مدارس علمى و حسينيههاى بسيار ساختند، و به تعمير و
توسعهى مشاهد مشرّفه اقدام نمودند. عامل اين اقدامات، علاوه بر جاذبهى فطرى دينى
و معنوى، نفوذ علماى بزرگى نظير شيخ بهايى و ميرداماد در دربار صفويان بود كه آنان
را به تعظيم شعاير دينى و پرورش دانشمندان بزرگ علوم مختلف تشويق مىكردند. از
مشاهير علماى اين دوره مىتوان ميرداماد، محقق كركى، شيخ بهايى و پدرش شيخ حسين
عبدالصمد، صدرالمتألهين، علاّمهى مجلسى، محقق اردبيلى، ملا عبداللّه يزدى و فيض
كاشانى و ... را نام برد.(١)
در اين دوران دولت عثمانى نيز بر بخش وسيعى از سرزمينهاى اسلامى حكومت مىكرد و
نسبت به مذاهب اهل سنّت متعصّب بود و با شيعيان خصومت مىورزيد، تا آنجا كه از
گروهى روحانىنما امضا گرفت كه شيعيان از اسلام خارج بوده و قتل آنان واجب است.
سلطان سليم در آناطول چهل هزار يا هفتاد هزار نفر را به جرم شيعه بودن كشت. در حلب
به دنبال فتواى شيخ نوح حنفى به كفر و وجوب قتل شيعه دهها هزار شيعه كشته شدند و
ما بقى فرار كردند، و حتى يك نفر شيعه در حلب نماند؛ در صورتى كه در ابتداى دولت
حمدانىها، تشيّع در حلب كاملاً رسوخ كرده و منتشر شده بود، و حلب جايگاه دانشمندان
بزرگى در فقه امثال آل ابى زهره و آل ابى جراده و... بود كه نام آنان در كتاب «امل
الآمل» ثبت است. از علماى بزرگ اماميه كه به دست عثمانىها به شهادت رسيد، شهيد
ثانى است.
١ ـ تاريخ الشيعة، ص ٢٢٠ ـ ٢٢٤؛ شيعه در اسلام، ص ٣١؛ الشيعة و التشيع، ص ١٩٠ ـ ١٩٨.
عثمانىها شيعيان را از دستگاههاى دولتى اخراج كردند و آنان را از انجام وظايف
اختصاصى دينى باز داشتند و در شهرهاى شام و مكانهايى كه اقليت شيعى زندگى
مىكردند مانع انجام اعمال دينى شدند. اين جريانها و مصايب، چهار قرن (١١٩٨١٥١٦)
ميلادى ادامه داشت.(١)
پس از آن نيز تقريبا همين شرايط سياسى براى شيعيان ادامه يافت. در ايران مذهب تشيّع
به عنوان دين رسمى شناخته شد وجدال و نزاع مذهبى رخ نداد، ولى در ساير ممالك اسلامى
كه دولتهاى غير شيعى حكومت مىكند و به ويژه در مناطقى كه وهابيون نفوذ كلمهى
دارند، شيعيان از شرايط سياسى مطلوبى بر خوردار نبودهاند، ولى پيروزى انقلاب
اسلامى در ايران و رهنمودها و سياستهاى حكيمانهى بنيانگذار انقلاب قدسسره ،
حقايق بسيارى را دربارهى مذهب و عقايد شيعه روشن كرد؛ بهگونهاى كه شمار طرفداران
و هواداران آن افزايش يافت؛ اگرچه ايادى استعمار در گوشه و كنار دنياى اسلام همچنان
به سياست تفرقه افكنى و ايجاد جو عداوت و اختلاف ادامه مىدهند.
١ ـ وضعيت سياسى ـ اجتماعى شيعه را در عصر خلفا و عصر امويان بيان كنيد.
٢ ـ شيعه از زمان منصور تا متوكل از نظر سياسى و اجتماعى چه وضعيتى داشت؟ به اختصار
بيان كنيد.
٣ ـ نقش آل بويه، حمدانيان و فاطميان را در ترويج مذهب شيعه بنويسيد.
٤ ـ وضعيت سياسى ـ اجتماعى شيعه را در عهد سلجوقيان و ايوبيان بيان كنيد.
٥ ـ شيعه در عصر حكومت مغول در ايران چه وضعيتى داشت؟
٦ ـ شرايط سياسى ـ اجتماعى حاكم بر مذهب شيعه را از عهد صفويه به بعد به اختصار
بيان كنيد.
١ ـ الشيعة و الحاكمون، ص ١٩٤ ـ ١٩٧.
در كتب ملل و نحل، براى شيعه فرقههاى بسيارى ذكر شده و حتى گفته شده است كه حديث
معروف افتراق امت (هفتاد و سه فرقه) بر فرقههاى شيعه منطبق مىگردد، ولى بايد توجه
داشت كه اولاً: برخى از اين فرقهها مانند غلات و شعب آن و ...، حقيقتا از انشعابات
شيعه نبوده و دانشمندان شيعه آنها را تكفير نمودهاند، و ثانيا: حقيقت انشعاب در
مذهب شيعه اين است كه در مسألهى امامت، كه معرّف مكتب تشيّع است، اختلافاتى وجود
داشته باشد، ولى اختلاف در مسايل اعتقادى ديگر معيار شناخت فرقههاى شيعه نيست. بر
اين اساس، ذكر بسيارى از اين فرقهها، از قبيل هشاميه، يونسيه، نعمانيه و... به
عنوان فرق شيعه واقع بينانه نيست، ثالثا: تعداد بسيارى از فرقههايى كه در مسألهى
امامت از آنها ياد شده است، بر فرض واقعيت داشتن آنها، زمان كوتاهى بيش دوام
نياورده و به كلى محو گرديدهاند، مثلاً پس از شهادت امام عسكرى عليهالسلام
فرقههاى چهاردهگانهاى براى شيعه نقل گرديده كه هيچ اثرى از آنان يافت نمىشود و
حتى واقعيت داشتن آنها نامعلوم است، چنانكه شيخ مفيد پس از ذكر فرقههاى
چهاردهگانه گفته است:
«در اين زمان (٣٧٣ هجرى) جز اماميه (اثناعشرى) كه به امامت حضرت
مهدى(عج) معتقدند، فرقهاى وجود ندارد، و فرقههاى ديگر منقرض شده و جز حكاياتى غير
قابل اعتماد از آنان در دست نيست».(١)
محقق طوسى نيز پس از اشاره به فرقههايى كه در كتاب ملل و نحل براى شيعه ذكر گرديده
گفته است:
«اينها اختلافاتى است كه دربارهى شيعه نقل شده است، ولى از اكثر آنها جز در
كتابهاى غير قابل اعتماد اثرى يافت نمىشود، و برخى از اين فرقهها مانند غلات و
گروهى از باطنيه خارج از اسلاماند».(٢)
علاّمه طباطبايى نيز پس از اشاره به فرقههاى كيسانيه، زيديه، اسماعيليه، فطحيه و
واقفيه گفته است:
«ديگر پس از امام هشتم تا امام دوازدهم كه نزد اكثريت شيعه، مهدى موعود است، انشعاب
قابل توجهى بهوجود نيامد، و اگر وقايعى نيز در شكل انشعاب پيش آمده چند روز بيش
نپاييده و خود به خود منحل شده است، مانند اينكه جعفر فرزند امام دهم پس از رحلت
برادر خود (امام يازدهم) دعوى امامت كرد و گروهى به وى گرويدند، ولى پس از چند روزى
متفرق شدند و جعفر نيز دعوى خود را تعقيب نكرد، و همچنين اختلافات ديگرى در ميان
رجال شيعه در مسايل علمى كلامى و فقهى وجود دارد كه آنها را از انشعاب مذهبى نبايد
شمرد».(٣)
١ ـ الفصول المختارة، ص ٣٢١.
٢ ـ تلخيص المحصل، ص ٤١٣.
٣ ـ
شيعه در اسلام، ص ٦١.
در مورد تعداد فرقههاى اساسى شيعه (اصول فرق شيعه) چند قول است:
بغدادى آنها را سه فرقه دانسته است: « زيديه، كيسانيه و اماميه ». وى در آغاز غلات
را نيز از انشعابات شيعه دانسته، ولى بعدا يادآور شده است كه چون آنان از اسلام
خارج
شدهاند از فرقههاى اسلامى بهشمار نمىآيند.(١)
رازى غلات را نيز بر تعداد آنان افزوده است(٢) و شهرستانى اسماعيليه را نيز برشمرده
و فرقههاى اصلى شيعه را پنج فرقه دانسته است.(٣)
محقق طوسى نيز در قواعد العقائد با نظريهى بغدادى موافقت نموده و اصول فرقههاى
شيعه را زيديه، كيسانيهو اثناعشريه دانسته است. اين سه فرقه در وجوب نصب امام بر
خدا اتفاق نظر دارند، ولى دو فرقهى غلات و اسماعيليه امامت را واجب «من اللّه»
مىدانند نه واجب «على اللّه».(٤)
قاضى عضدالدين ايجى نيز اصول فرقههاى شيعه را سه فرقهى غلات، زيديه و اماميه
دانسته است.(٥) و بالأخره علاّمه طباطبايى انشعابات اصلى شيعه را در زيديه،
اسماعيليه و اثناعشريه خلاصه كرده است.(٦)
يادآور مىشويم اگر ملاك در بيان فرقههاى اماميه يا شيعه كلام شيخ مفيد باشد كه هر
كس قايل به نص در مسألهى امامت بوده و على عليهالسلام را امام و جانشين بلافصل
پيامبر بداند امامى و شيعى ناميده مىشود، سخن شهرستانى جز در مورد غلات صحيح است و
اماميه مشتمل بر فرقههايى چون فطحيه و ناووسيه نيز مىگردد، و اگر ملاك فرقههاى
موجود شيعه است نه آنها كه منقرض شدهاند، در اين صورت كلام علامه طباطبايى استوار
است.
١ ـ الفرق بين الفرق، ص ٢١ ـ ٢٣.
٢ ـ تلخيص المحصّل، ص ٤٠٨.
٣ ـ الملل و النحل، ج ١،ص ١٤٧.
٤ ـ قواعد العقائد، ص ١١٠.
٥ ـ شرح المواقف، ج
٨، ص ٢٨٥.
٦ ـ شيعه در اسلام، ص ٣٢.
ما در اين بحث، عمدهى فرقههاى شيعه را كه در مسألهى امامت پديد آمدهاند به
اجمال يادآور مىشويم، ولى از فرقههايى چون هشاميه، يونسيه، زراريه و مانند آن كه
ربطى به مسألهى امامت ندارند بحث نخواهيم كرد و در مورد غلات نيز با نظريهى
بغدادى موافقيم كه آنها در حقيقت جزو هيچيك از فرقههاى اسلامى نيستند، و
دربارهى پيروان فرقههايى كه منقرض شده، يا در مسايل كلامى آرا و عقايد زيديه،
اسماعيليه و اماميه را پذيرفتهاند، به اختصار خواهيم گذشت. در حقيقت محور بحث
مشروح ما را فرقههاى زيديه، اسماعيليه و اماميه تشكيل مىدهند. در اين درس فرقهى
كيسانيه را به اختصار معرفى مىكنيم:
نخستين فرقهاى كه در شيعه پديد آمد فرقهى كيسانيه بود. آنان پيروان مختار بن
ابىعبيده ثقفىاند، و از آنجا كه مختار در آغاز كيسان(١) نام داشت به كيسانيه شهرت
يافتند.
اين فرقه محمد بن حنفيّه را امام مىدانستند. اكثريت آنان به امامت او پس از امام
حسن و امام حسين عليهماالسلام قايل بودند، و برخى نيز به امامت وى پس از
اميرالمؤمنين عليهالسلام عقيده داشتند.(٢)
كيسانيه بر اين عقيده بودند كه محمد حنفيه همان مهدى موعود است و در كوه رضوى در
نزديكى مدينه پنهان شده است.(٣)
دربارهى عقيدهى اين فرقه در مسألهى امامت و انشعابات حاصل از آن اقوال بسيار نقل
شده است. نوبختى آنان را به سه فرقه تقسيم كرده است:
١ـ مختاريه يا كيسانيهى خالص.
٢ـ حارثيه.
٣ـ عباسيه.
١ ـ فرق الشيعة، ص ٤٨ ـ ٥٢.
٢ ـ ر.ك: ملل و نحل شهرستانى، ج ١، ص
١٥٠ ـ ١٥٤.
٣ ـ مرحوم مفيد در الفصول المختارة،ص ٣٠٠ ـ ٣٥٠، عقيده و دلايل آنان را در مسألهى
امامت نقل و نقد كرده است.
دربارهى فرقهى نخست گفته است: آنان بر اين عقيده بودند كه محمد حنفيه
فرزندش عبداللّه مكنّى به ابوهاشم را به امامت منصوب كرد، و او پس از خود، برادرش
على بن محمد را به امامت نصب نمود، و او فرزند خود حسن را جانشين خود ساخت، و اين
كار همچنان ادامه يافت و مهدى موعود از فرزندان محمد حنفيه خواهد بود. گروهى از
آنان نيز امر امامت را منقطع دانسته و گفتند پس از حسن كسى به امامت برگزيده نشده و
مهدى موعود همان محمد حنفيه است.
و دربارهى فرقهى دوم گفته است: آنان پيروان عبداللّه بن حارث مداينى بوده و عقيده
داشتند كه ابوهاشم عبداللّه بن معاويه فرزند عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب را به
امامت پس از خود نصب كرد. او از شجاعان و بزرگان خاندان ابو طالب بود و در سال ١٢٧
در كوفه بر ضدّ بنى مروان قيام كرد. مردم كوفه و مداين با او بيعت كردند، ولى حاكم
كوفه به نبرد با او برخاست. مردم از اطراف وى پراكنده شدند و او به مداين گريخت و
سرانجام در سال ١٢٩ به دست حاكم هرات و به دستور ابومسلم خراسانى به شهادت رسيد.
اين فرقه در مورد عبداللّه بن معاويه راه غلو را پيش گرفته و گفتند خدا نورى است كه
در وى تجلّى كرده است.
دربارهى فرقهى سوم (عباسيه) گفته است: آنان عقيده داشتند كه ابوهاشم پس از خود
محمد بن على فرزند عبداللّه بن عباس عبدالمطلب را به امامت برگزيد. اين گروه نيز در
مورد محمد بن على غلو كرده و به الوهيت او معتقد شدند.
گذشته از فرقههاى مزبور، فرق ديگرى نيز براى كيسانيه نقل شده است كه غالباً از فرق
غلاتاند. از آنجا كه كيسانيه به كلى منقرض شدهاند، بحث گسترده دربارهى عقايد و
انشعابات آنان لزومى ندارد.
حاصل سخن در مورد كيسانيه ـ چنانكه بغدادى گفته است ـ اين است كه آنان دو گروهند:
گروه نخست آنان هستند كه معتقدند محمد حنفيه زنده است و او همان مهدى موعود است؛ و
گروه دوم آنان هستند كه معتقدند او مرده است و در امام پس از او
اختلاف كردند.(١)
ابوهاشم اسماعيل بن محمد بن يزيد بن ربيعة بن مفرغ حميرى،
مشهور به سيدحميرى (١٠٥ ـ ١٧٣)، در آغاز طرفدار عقيدهى كيسانيّه بود، ولى بعد، از اين مذهب اعراض كرد و به
امامت امام جعفر صادق عليهالسلام اذعان نمود.(٢)
١ ـ ملاك انشعاب در مذهب شيعه چيست؟ چرا؟
٢ ـ كلام شيخ مفيد و خواجه نصيرالدين را دربارهى فرقههاى شيعه بنويسيد.
٣ ـ اقوال مختلف دربارهى تعداد فرقههاى اصلى شيعه را بيان كنيد.
٤ ـ تحقيق دربارهى اصول فرقههاى شيعه را بنويسيد.
٥ ـ كيسانيه چه كسانىاند؟ عقيدهى آنها را دربارهى امامت محمد حنفيه بنويسيد.
٦ ـ حاصل سخن دربارهى كيسانيه چيست؟
١ ـ الفرق بين الفرق، ص ٢٣.
٢ ـ از اشعار او در زمانى كه بر مذهب كيسانيه بود ابيات زير است:
يا شعب رضوى ما لمن بك لايرى حتى متى تخفى و انت قريب
يا بن الوصىّ و يا سمىّ محمد و كنيّه نفسى عليك تذوب
لوغاب عنا عمر نوح ايقنت مناالنفوس بانه سيؤوب
و از سرودههاى او پس از گرايش به مذهب جعفرى ابيات زير است:
تجعفرت باسم اللّه و اللّه اكبر و ايقنت انّ اللّه يعفو و يغفر
و دنت بدين غير ما كنت داينا به و نهانى سيدالناس جعفر
فقلت هب انى قد تهوّدت برهة و الا فدينى دين من يتنصَّر
فلست بغال ما حييت و راجع الى ما عليه كنت اخفى و اضمر
و لا قائل قولا لكيسان بعدها و ان عاب جهّال مقالى و اكثروا
و لكنه من قدمضى لسبيله على احسن الحالات يقتضى و يؤثر
يكى از فرقههاى معروف شيعى فرقهى اسماعيليه است. اين فرقه تاريخى بسيار پر ماجرا دارد و انشعابات گوناگونى در آن پديد آمده است، بدين جهت بحث دربارهى عقايد و تطورات تاريخى آن پيوسته مورد توجه محققان و نحلهشناسان قرار داشته، و اخيرا اين مسأله مورد عنايت بيشترى قرار گرفته، و به ويژه از سوى خاورشناسان، صدها مقاله، رساله و كتاب در اين موضوع نگارش يافته است. ما نيز مىكوشيم تا با بهرهگيرى از تحقيقات گذشتگان و معاصران ضمن چند درس بحثى منسجم و در عين حال گويا و روشن دربارهى اين فرقه و انشعابات و عقايد آن ارايه دهيم.(١)
١ ـ منابع تحقيق پيرامون تاريخ و عقايد و انشعابات اسماعيليه به چهار دسته تقسيم
مىشود:
الف ـ منابع اهل سنّت: اين منابع خود دو گونهاند: تاريخى و اعتقادى، از نوع اول
كامل ابناثير، تاريخ طبرى، تاريخ ابىالفداء، سنىّ ملوكالارض و الانبياء، تأليف
حمزه اصفهانى، جامعالتواريخ تأليف رشيدالدين فضلاللّه، تاريخالخلفاء سيوطى،
الخطط مقريزى، سياستنامه نظامالملك، نهايةالارب نويرى را مىتوان نام برد، و از
نوع دوم كتابهاى زير قابل ذكر است: مقالات الإسلاميين اشعرى، الفرق بينالفرق
بغدادى، ملل و نحل شهرستانى، التنبيه و الرد ملطى، بيانالاديان ابوالمعالى، تلبيس
ابليس ابن جوزى، المواقف ايجى با شرح آن از مير سيد شريف گرگانى.
ب ـ منابع اسماعيلى: يكى از كهنترين منابع اسماعيلى كتاب «افتتاحالدعوة و
ابتداءالدولة» تأليف قاضى نعمان مؤلف كتاب فقهى معروف به دعائمالاسلام است. اين
كتاب تاريخ دعوت اسماعيلى را در يمن و آفريقا تا تأسيس خلافت فاطميان بازگو مىكند؛
ديگرى كتاب «عيونالاخبار» داعى ادريس يمنى است در هفت مجلد كه پيرامون تاريخ
اسماعيليان تا زمان نويسنده (قرن نهم هجرى) بحث مىكند. كتاب ديگر، «غايةالمواليد»
تأليف سيدنا خطاب است كه كتابى سرّى در عقايد اسماعيليان است.
در ميان مآخذ اسماعيليان بايد سفرنامههاى دو جهانگرد اسماعيلى را نيز جاى دهيم؛
يكى حوقل متوفّاى پايان سده چهارم هجرى. كتاب وى المسالك و الممالك نام دارد. و
ديگرى ناصر خسرو در گذشته به سال ٤٨١ هـ . همچنين دو رساله از دروزيان در اينباره
قابل ذكر است به نامهاى: السيرةالمستقيمة، و تقسيمالعلوم. همچنين از كتابهاى
اسماعيليان كتاب فصول اربعة حسن صباح است كه شهرستانى در ملل و نحل فشردهاى از آن
را نقل كرده است.
ج ـ منابع شيعه دوازده امامى:
در منابع شيعه دوازده امامى نيز فرقهى اسماعيليه و عقايد آنان مطرح شده است كه
برخى را يادآور مىشويم:
١ ـ فرقالشيعة تأليف ابى محمد حسن بن موسى نوبختى از
اعلام قرن سوم هجرى، (متوفّاى ٣١٠ ه) وى از فرقههاى سهگانه: اسماعيليه خالصه و مباركيه و قرامطه ياد كرده و
عقايد فرقهى اخير را مشروحا ذكر نموده است.
٢ ـ الفهرست تأليف محمد بن اسحاقالنديم (٢٩٧ ـ
٣٨٥)، محدث قمى در وصف وى مىگويد:
ابوالفرج محمدبن اسحاقالنديم بغدادى، ورّاق كاتب، فاضل خبير، متبحر ماهر، شيعى
امامى، مصنّف كتاب الفهرست، كه آن را نيكو نگاشته و مشتمل بر مطالب بسيارى است كه
بر وسعت اطلاعات نويسنده، آن دلالت دارد. وى گزارش نسبتا مفصلى را به نقل از ابن
رزام در كتابى كه در نقد اسماعيليه نوشته، يادآور شده است، در اين گزارش مطالبى
دربارهى ميمون قداح، نخستين داعى اسماعيلى، و دستيارش حمدان قرمط (رئيس فرقهى
قرامطه) و نيز عبداللّه مهدى (مؤسس سلسله فاطميان) نقل شده است. وى پس از نقل سه
گزارش ديگر به نقل از ديگران نام تعدادى از مصنفان و مؤلفان اسماعيلى را ذكر كرده
كه معروفترين آنان را عبدان معرفى نموده است. پس از وى از فردى به نام نسفى ياد
كرده و كتابهاى: عنوان الدين، اصولالشرع و الدعوةالمنجيه را از جمله كتابهاى وى
شمرده است. همچنين از ابوحاتم رازى و كتابالزينة و كتابالجامع او ياد كرده است، و
نيز مؤلفان و كتب ديگر.
٣ ـ الفصولالمختاره، نويسنده كتاب سيد مرتضى (متوفّاى
٤٣٦) است، ولى مطالب كتاب از استادش شيخ مفيد (متوفّاى ٤١٣) مىباشد كه مرحوم مرتضى آنها را از كتاب العيون
المحاسن شيخ مفيد برگزيده است. در اين كتاب دربارهى تاريخ ظهور اسماعيليه نخستين و
نقد دلايل آنان مطالب ارزشمندى آمده است.
٤ ـ قواعد العقايد، تأليف خواجه نصير الدين طوسى (متوفّاى
٦٧٢) در اين كتاب نيز
مطالب سودمندى در زمينهى عقايد اسماعيليه بيان شده است. كتاب ديگر وى به نام روضة
التسليم از منابع معروف محققان در زمينهى فرقهى اسماعيليه است. گفتنى است كه
مرحوم طوسى به حكم ضرورت مدتى در قلعههاى الموت با اسماعيليان به سر مىبرد. از
اين جهت اطلاعات وى در مورد عقايد آنان در خور اعتماد است.
٥ ـ تبصرة العوام كه به زبان فارسى نوشته شده وگفته شده است نويسنده وى ناشناخته
است، ولى آن را به سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى (آغاز قرن هفتم هجرى) نسبت
دادهاند.
٦ ـ گذشته بر كتب ياد شده، كتابهايى مانند رجال كشى، ونجاشى و كتب رجالى ديگر نيز
راجع به شخصيتهاى نخستين فرقهى اسماعيله اطلاعات مفيدى را عرضه مىدارند.
د ـ مستشرقان:
برناردلوئيس از جمله محققان انگليسى است كه دربارهى اسماعيليان مطالعاتى دارد.
بررسىهاى وى بيشتر در خصوص اسماعيليان نخستين و پيدايش آنها ونيز اسماعيليان
نزارى ايران و سوريه مىباشد. كتاب وى به نام بنيادهاى كيش اسماعيليان از روى ترجمه
عربى آن با نام «اصول الاسماعيليه» توسط دكتر ابوالقاسم سرّى به فارسى ترجمه و
چاپشده است.
آقاى هانرى كُربُن محقق معروف فرانسوى نيز سه فصل از جلد اول كتاب تاريخ فلسفه
اسلامى، و يك فصل از جلد دوم آن را به بررسى عقايد دينى و فلسفى اسماعيليان اختصاص
داده است.
ظهور اسماعيليه به حوالى نيمه قرن دوم هجرى پس از شهادت امام جعفر صادق عليهالسلام
باز مىگردد.(١) در آن هنگام شيعه به فرقههاى زير منشعب گرديد:
١ ـ ناووسيه: آنان گروهى بودند كه مرگ امام صادق عليهالسلام را انكار كرده و او را
آخرين امام شيعه و مهدى موعود دانستند، وچون رهبر آنان عبداللّه بن ناووس نام
داشت، به ناووسيه شهرت يافتند. اين فرقه كاملاً منقرض شده و در ميان شيعيان پيروان
و هوادارانى ندارد.
٢ ـ فطحيه: آنان كسانى بودند كه عبدالله افطح را امام و جانشين حضرت صادق
عليهالسلام دانستند. (افطح در لغت به معنى عريض است، و چون عبدالله داراى سر يا
پاهاى عريض بود به اين لقب شهرت يافته است.) عبدالله پس از اسماعيل بزرگترين فرزند
امام صادق عليهالسلام بود و گفته شده است به حشويه(٢) و مرجئه (كسانى كه صرف ايمان
را كافى در سعادت انسان مىدانستند و براى عمل نقش چندانى قائل نبودند) گرايش داشت.
وى پس از شهادت امام صادق حدود هفتاد روز بيش زنده نبود، و چون فرزند پسرى هم نداشت
هوادارانش امامت حضرت كاظم عليهالسلام را پذيرفتند و بدين صورت اين فرقه نيز منقرض
گرديد.
١ ـ برخى از علماى اسماعيليه ظهور اين آيين را بس كهن دانسته و گفتهاند اين آيين
از آغاز خلقت انسان وجود داشته، ولى ناميده شدن به آن مربوط به اسماعيل فرزند
ابراهيم خليل است. امّا ولى اين مدعايى بيش نيست و هيچ گواهى بر آن اقامه نشده
است.(تاريخ الفرق الاسلاميه).
٢ ـ كسانى كه در مورد جنگ جمل هيچ يك از دو طرف را بر حق نمىدانستند، و حق را با
كسانى مىدانستند كه عزلت برگزيده بودند. آنان ولايت و دوستى همگان را لازم و جنگ
با آنان را روا نمى شمردند. ( فرق الشيعه، ص ٣٤).
٣ ـ سميطيه: آنان گروهىاند كه پس از امام صادق عليهالسلام به امامت
فرزند ديگر امام (محمد) معتقد شدند. محمد در سال ٢٠٣ در خراسان وفات يافت. وى را به خاطر سيماى
زيبايش «ديباج» لقب دادند. شيخ مفيد از او به عنوان فردى شجاع و عابد ياد كرده است.
او در وجوب قيام مسلحانه بر ضدّ ظالمان با زيديه هم عقيده بود. در سال ٩٩ در مكه بر ضدّ مأمون قيام كرد و زيديه از او حمايت كردند، ولى توسط عيسى جلودى
دستگير و تسليم مأمون گرديد.(١) از آنجا كه رهبر اين فرقه، يحيى بن ابى السميط نام
داشت، به سميطيه معروف شدند. اين فرقه نيز منقرض گرديده و بقايايى ندارد.
٤ ـ موسويّه: آنان كسانىاند كه به امامت موسى بن جعفرالكاظم عليهالسلام معتقد
گرديدند. در ميان آنان جمعى از شاگردان برجستهى امام صادق عليهالسلام بودند؛
مانند هشام بن سالم، عبداللّه بن ابى يعفور، عمربن يزيد بيّاع السابرى، محمد بن
نعمان، ابوجعفراحول، عبداللّه بن زراره، جميل بن دراج، ابان بن تغلب، هشام بن حكم
و ديگران. چون اين افراد از نظرعلم و ديانت شاخص و برجسته بودند، بسيارى از كسانى
كه به امامت عبداللّه افطح گرويده بودند، به امامت امام كاظم عليهالسلام
بازگشتند.(٢)
٥ ـ اسماعيليه: آنان كسانى بودند كه اسماعيل (١٠١ ـ ١٣٨ ه) بزرگترين فرزند امام
صادق عليهالسلام را كه در زمان حيات پدر درگذشت، امام دانستند، و به فرقههايى
تقسيم شدند كه برخى منقرض گرديدند و برخى تا زمان حاضر همچنان باقىاند.
١ ـ الإرشاد، ج ٢، ص ٢١٢، مجلد ١١ از مصنفات شيخ مفيد؛ فرق الشيعة،
ص ٨٧، با تاريخ
طبرى: ٧/١٢٦١٢٨، مؤسسه أعلمى.
٢ ـ فرق الشيعة، ص ٨٩.
الف) اسماعيليهى خالص: آنان گروهى بودند كه به امامت اسماعيل گرويده و مرگ او را
انكار كرده، گفتند او زنده و غايب است و روزى ظهور خواهد كرد. و در توجيه عمل امام
صادق عليهالسلام كه جنازهى اسماعيل را تشييع و تدفين كرد، گفتند اينها همگى
جنبهى ظاهرى داشت و مقصود اين بود كه بدخواهان به گمان اينكه او مرده است درصدد
سوء قصد به جان او برنيايند؛ چنانكه عارف تامر نويسندهى اسماعيلى در كتاب
«الإمامة في الإسلام» (ص ١٨٠) گفته است، امام صادق در سال ١٣٨ ادعا كرد كه فرزندش
اسماعيل در گذشته است و گروهى را در حضور نمايندهى رسمى منصور بر آن شاهد گرفت. او
مىخواست امر را بر مأموران حكومت مشتبه سازد، زيرا اسماعيل تعاليمى را برضد حكومت
منتشر مىكرد، و مورد تعقيب بود، ولى اسماعيل از مدينه به بصره رفت و در سال ١٤٥
درگذشت.(١)
اين گروه بر مدّعاى خود چنين استدلال مىكردند كه اسماعيل فرزند بزرگ امام صادق
عليهالسلام بود، و امامت نيز حق بزرگترين فرزند امام است، و از طرفى امام صادق
عليهالسلام قبلاً او را به جانشينى خود برگزيده بود.
شيخ مفيد در نقد اين استدلال گفته است: اصل ياد شده در جايى است كه فرزند بزرگ امام
پس از در گذشت امام زنده باشد، با آنكه اسماعيل قبل از در گذشت پدر از دنيا رفت، و
جنازهى او در انظار همگان تشييع و تدفين گرديد، و حتى امام صادق عليهالسلام دستور
داد تا چند نوبت تابوت را روى زمين نهادند و كفن از روى چهرهاش برگرفته به صورت او
مىنگريست، تا كسى در مرگ او دچار شك و ترديد نشود.
و دربارهى نصب او به عنوان امام از طرف امام صادق عليهالسلام نيز روايتى نقل نشده
است و شايد منشأ اين توهّم يكى همان بوده است كه بيان گرديد (بزرگترين فرزند امام
بود)، و ديگرى نيز تكريم ويژهاى بود كه حضرت دربارهى او ابراز مىكرد.(٢)
با توجه به كلام اخير شيخ مفيد، نادرستى آنچه درپارهاى منابع، دربارهى انحرافات عقيدتى و اخلاقى اسماعيل نقل شده است روشن مىگردد.(٣)
١ ـ تاريخ الفرق الإسلامية، ص ١٨٣، محمد خليل الزين.
٢ ـ الفصول
المختارة من العيون و المجالس، ص ٣٠٨، مجلد دوم از مصنفات شيخ مفيد.
٣ ـ ر.ك: تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، ص
١٩٥، دكتر محمد جواد مشكور.
ب) مباركيه: آنان كسانىاند كه به مرگ اسماعيل اعتراف كردند، ولى در مسألهى امامت
بر اين عقيده شدند كه منصب امامت از اسماعيل به فرزندش محمد منتقل گرديده است، زيرا
مقام امامت جز در امام حسن و امام حسين در دو برادر جمع نمىگردد، و در
اينكه چه كسى مقام امامت را به محمد بن اسماعيل تفويض كرد، اختلاف كردند؛ برخى آن
را به امام صادق عليهالسلام نسبت دادند، و برخى ديگر به اسماعيل (قبل از مرگش)، و
از آنجا كه رهبر اين گروه مبارك نام داشت، اين فرقه به مباركيه شهرت يافتند.
عقيدهى آنان بر اين بود كه خط امامت در فرزندان محمد بن اسماعيل ادامه خواهد يافت.
محمد بن اسماعيل حدود ١٩٨ در گذشت.(١)
ج) قرمطيه: پس از گذشت زمانى (به گفته مورخان حوالى سال
٢٦٠ هجرى) از مباركيه
شاخهاى منشعب شد كه به قرمطيه شهرت يافت. آنان در مورد مرگ محمد بن اسماعيل با
مباركيه مخالفت نموده، گفتند: محمد بن اسماعيل زنده و هفتمين و آخرين امام است، و
امر امامت بر عدد هفت استوار گرديده است، و گرچه در آغاز اسماعيل امام بود، در
مسألهى امامت او بداء حاصل شد و امامت به فرزندش محمد منتقل گرديد، چنانكه از
حضرت صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود:
ما بدا للّه في شيء كما بدا له في اسماعيل.
در هيچ امرى بر خدا بدا حاصل نشد مانند آنچه در مورد اسماعيل رخ داد.
از آنجا كه رهبر اين گروه فردى به نام حمدان قرمط بود، به قرمطيه شهرت يافتند.
مرحوم مفيد در ردّ اين استدلال گفته است:
«بداء در اين روايت مربوط به منصب امامت نيست، زيرا روايت شده است كه در نبوت و
امامت بداء راه ندارد. اين مطلب مورد اجماع اماميه است. بداء در اين روايت مربوط به
مرگ اسماعيل است، چنانكه در حديث ديگر از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه
فرمود: خدا در دو نوبت (كه اسماعيل بيمار شد) مرگ را بر او نوشت (اجل غير محتوم) و
من از خدا در خواست كردم تا وى را از مرگ نجات دهد، خداوند دعاى مرا پذيرفت و او را
سلامتى بخشيد».(٢)
١ ـ فرق الشيعة، ص ٧٩ ـ ٨٠.
٢ ـ الفصول المختارة، ص ٣٠٩.
مشهورترين نام و لقب اين فرقه همان «اسماعيليه» است، كه چون به امامت اسماعيل فرزند
امام جعفر صادق عليهالسلام معتقدند، به اين نام خوانده شدهاند. گذشته بر اين نام،
القاب ديگرى نيز دارند كه برخى از آنها عمومى و برخى خصوصى است؛ آنها عبارتند از:
باطنيه: از ديگر القاب عمومى آنان لقب باطنيه است و بدان جهت به اين نام شهرت
يافتهاند كه براى هر ظاهرى به باطنى قايلاند.
سبعيه: لقب ديگر آنان سبعيه است. علت ناميده شدن آنان به اين نام اين است كه به
امامان هفتگانه قايلاند و رهبرى الهى را بر پايهى حجتهاى هفتگانه تفسير
مىكنند.
تعليميه: از القاب ديگر اسماعيليه تعليميه است. وجه تسميهى آنان به اين نام اين
است كه امام را عالم به باطن امور دانسته و معتقدند هيچ كس حتى پيامبر، جز به
واسطهى تعليم امام، بر باطن آگاه نمىگردد.
ملحده: بدان جهت به اين لقب خوانده شدند كه گاهى ظواهر شريعت را رها كرده و به باطن
بسنده كردند.(١)
شهرستانى در اينباره گفته است:
«اسماعيليه را در خراسان تعليميه و ملحده مىناميدند، و در عراق باطنيه و قرامطه و
مزدكيه، و مشهورترين لقب آنان همان باطنيه است، و آنان خود را اسماعيليه مىنامند».
اينها القاب عمومى اسماعيليان است، و القاب ديگرى هم دارند كه مربوط به فرقههاى
خاص آنها است؛ مانند قرمطيه (قرامطه)، فاطميه (فاطميان)، نزاريه، مستعليه،
آقاخانيه.(٢) توضيحات لازم در مورد فرقههاى اخير در درسهاى بعد خواهد آمد.
١ ـ قواعد العقائد، ص ١١٣ ـ ١١٨.
٢ ـ ملل و نحل، ج١، ص ١٩٢.
١ ـ اسماعيليه چه كسانىاند و در چه تاريخى پديد آمدند؟
٢ ـ ناووسيّه و فطحيه كيانند؟
٣ ـ سميطيه و موسويّه را تعريف كنيد.
٤ ـ اسماعيليهى خالص چه كسانىاند؟ دليل آنان را بر مدّعاى خود با نقد شيخ مفيد بر
آن بنويسيد.
٥ ـ فرقهى مباركيّه را توضيح دهيد.
٦ ـ قرمطيه چه كسانىاند؟ عقيدهى آنان را با نقد شيخ مفيد بر آن بنويسيد.
٧ ـ القاب اسماعيليه را بنويسيد.
اصولعقايد اسماعيليه را محقق طوسى در قواعدالعقائد به شرح زير نقل كرده است:
آنان بر اين عقيدهاند كه خداى تعالى به واسطه حقيقتى كه از آن با كلمهى «كُنْ»
تعبير مىشود، دو عالم را آفريد:
١ ـ عالم باطن كه عالم امر و عالم غيب است و مشتمل بر عقول و نفوس و ارواح و حقايق
كلى مىباشد و نزديكترين موجود اين عالم به خدا عقل اول است.
٢ ـ عالم ظاهر كه عالم خلق و شهادت است و مشتمل بر اجزاى علوى و سفلى و اجسام فلكى
و عنصرى است و بزرگترين موجودات اين عالم، به ترتيب، عرش و پس از آن كرسى و پس از
آن اجسام ديگر است. اين دو عالم چنانكه از كمال به نقصان تنزّل يافته، از نقصان به
كمال باز مىگردد تا اينكه به امر الهى كه با كلمهى «كُنْ» تعبير مىشود، منتهى
شود، و بدين ترتيب آغاز و انجام سلسلهى هستى خداست.
امام مظهر عالم امر است و حجت او مظهر عقل اول (عقل كلى) است، و پيامبر مظهر نفس
كل، يعنى امام است. امام حاكم بر عالم باطن و معلم ديگران است. كسى جز به واسطهى
او عالم باللّه نمىگردد، و پيامبر حاكم بر عالم ظاهر است و قوام شريعت به اوست. و
هرگز زمان از پيامبر يا شريعت او خالى نخواهد بود، چنانكه از وجود امام و دعوت او
نيز خالى نخواهد بود، و امام گاهى پنهان مىگردد، ولى دعوت او ظاهر خواهد بود تا
اينكه حجت از جانب خدا بربندگان تمام گردد.(١)
در روى زمين يك «ناطق» وجود دارد و او پيامبرى صاحب شريعت است، يعنى پيامبرى كه
قانون الهى را كه به وسيلهى فرشته به او القا مىشود ابلاغ مىكند. ناطق، مشابه
زمينىِ عقل اول ـ كه دعوت در آسمان را آغاز كرد ـ مىباشد.
همچنين در روى زمين يك «وصى» موجود است و او امامى است كه وارث بلافصل پيامبر و كسى
است كه بنياد و اساس امامت و نخستين امام هر عصر است. وظيفهى مخصوص او به عنوان
امين راز نبوت، تأويل است كه ظاهر را به معنى مكتوم، يعنى به اصل آن مىرساند؛ وصى،
مشابه عقل دوم مىباشد.
علاوه براين يك امام وجود دارد كه وارث امام اساس است و وظيفهى او ايجاد تعادل
ميان ظاهر و باطن، كه پيوستگى آنها ضرورى است، مىباشد.
١ ـ قواعد العقائد، ص ١١٤١١٦.
ادوار نبوت از هفت دور تشكيل مىشود و هر مرحله از دورهى نبوت، يعنى هر دورهى
غيبت، به وسيلهى يك ناطق و يكى وصى افتتاح مىگردد، و يك يا چند دستهى هفتگانه
از امامان جانشين آنان مىگردد. و سپس آن دوره به وسيلهى آخرين امام (يعنى قائم)
يا امام رستاخيز كه دوران پيشين را خاتمه مىدهد پايان مىپذيرد و او
امام «مقيم» است؛ يعنى پيامبر جديد را برمىانگيزد.
ادوار شش پيامبر اولواالعزم بدين قرار است: آدم كه امام دورانش شيث بود؛ نوح كه سام
امام دورانش بود؛ ابراهيم كه امام دورانش اسماعيل بود؛ موسى كه امام دورانش هارون
بود؛ عيسى كه امام دورانش شمعون بود؛ محمد صلىاللهعليهوآله كه امام دورانش على
عليهالسلام بود.
و ناطق هفتم او همان امام رستاخيز است و او شريعت جديدى نخواهد آورد، بلكه معانى
مكتوم منزلات را با انقلاب و تحول كه مقتضى اين كار است آشكار خواهد كرد.(١)
از نظر اسماعيليان امامت داراى مراتب چهارگانهى زير است:
١ ـ امام مقيم: او كسى است كه پيامبر ناطق را برمىانگيزد و اين عالىترين درجهى
امامت است و آن را «ربّ الوقت» نيز گويند.
٢ ـ امام اساس: او وصى و جانشين پيامبر و امين راز و ياور او است و سلسله امامان
مستقر در نسل او تداوم مىيابد.
٣ ـ امام مستقر: او كسى است كه امام پس از خود را تعيين مىكند. راه تعيين امام از
نظر اسماعيليان دو چيز است: يكى وراثت، و ديگرى نص امام مستقر.
٤ ـ امام مستودع: او به نيابت از امام مستقر به انجام امور امامت قيام مىكند و حق
تعيين امام پس از خود را ندارد. وى را نائب الإمام نيز گويند.(٢)
١ ـ تاريخ فلسفهى اسلامى، ج ١، ص ١٢٥ ـ ١٢٦.
٢ ـ تاريخ الفرق الإسلامية، ص
١٨٦.
يكى از عقايد شاخص اسماعيليان در معارف و احكام دينى، باطنيگرى و تأويل است. به
عقيدهى آنان شرايع الهى داراى ظاهر و باطن است و باطن آن را جز امام و جانشين او
نمىداند، و همهى آنچه در شرايع آسمانى آمده، مثالها و رموزى است براى حقايق
باطنى. مثلاً طهارت رابه تبرّى جستن از مذاهب مخالف باطنيه، و تيمم را به
فراگيرى دانش از كسى كه به آموختن مأذون است، و نماز را به دعا براى امام، و زكات
را به نشر دانش براى مستعدّان و مستحقان آن و روزه را به پنهان داشتن معرفت از
ظاهرگرايان و حج را به كوچ كردن براى كسب دانش تأويل نمودهاند.(١)
اين گونه تأويلات موجب شد كه علماى اسلام، اسماعيليه را خطرى جدّى براى عقايد
اسلامى به شمار آورند(٢) و حتى از قبول آنان به عنوان يكى از فرقههاى اسلامى
امتناع ورزند. مرحوم استاد مطهرى در اين باره گفته است:
«باطنيه آن قدر در انديشههاى اسلامى براساس باطنيگرى دخل و تصرّف كردهاند كه
مىتوان گفت اسلام را قلب كردهاند. به همين دليل مسلمين جهان حاضر نيستند آنها را
جزء فرق اسلامى به شمار آورند. در حدود سى سال پيش كه «دارالتقريب بين المذاهب
الاسلاميه» در قاهره تأسيس شد و مذاهب شيعهى اماميه، زيدى، حنفى، شافعى، مالكى،
حنبلى هر كدام نماينده داشتند، اسماعيليان خيلى كوشش كردند كه نماينده بفرستند، ولى
از طرف ساير مسلمين مورد قبول واقع نشد».(٣)
هانرى كوربُن در بيان تفاوت ميان عرفان شيعهى اثنا عشرى و اسماعيلى مىگويد:
«عرفان شيعهى اثناعشرى به اقتران و تعادل ظاهر و باطن شرع معتقد است، اما عرفان
اسماعيلى همهى احكام ظاهرى را داراى معانى مكتوم و حقيقت باطنى مىداند. پس چون
اين معانى باطنى برتر از معانى ظاهرى احكام است و ترقى روحانى پيروان به درك آن
معانى وابسته است، بنابراين ظاهر شرع به منزله قشرى است كه بايد يك بار بهطور قطع
آنرا درهمشكست. اينكار هماناست كه تأويل اسماعيلى آن را انجام داد. بهاين طريق
كه احكامشريعت را بهحقيقت آن احكام بازگرداند؛ يعنى به ادراك معنى حقيقى تنزيل يا
شريعت رسانيد. بنابر عقيده آنان تكاليف و احكام شريعت براى معتقد پابرجايى كه
برمبناى معانى روحانى و باطنى رفتاركند محذوف است».(٤)
١ ـ همان، ص ١٩٣.
٢ ـ الفرق بين الفرق، ص ٢٨٢.
٣ ـ آشنايى با
علوم اسلامى، كلام، عرفان، ص ٢١.
٤ ـ تاريخ فلسفهى اسلامى، ج ١، ص ١٣٥ ـ ١٣٦.
علامه طباطبايى نيز در مقام بيان فرق كلى ميان مذاهب اماميهى اثناعشرى و اسماعيليه
گفته است:
«فرق كلى ميان شيعهى» دوازده امامى و شيعهى اسماعيلى اين است كه اسماعيليه
معتقدند كه امام به دور هفت گردش مىكند و نبوت در حضرت محمد صلىاللهعليهوآله
ختم نشده است، و تغيير و تبديل در احكام شريعت، بلكه ارتفاع اصل تكليف خاصه به قول
باطنيه مانعى ندارد، برخلاف شيعهى دوازده امامى كه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله
را خاتم الانبياء مىدانند و براى او دوازده وصى و جانشين قايلند، و ظاهر شريعت را
معتبر و غير قابل نسخ مىدانند و براى قرآن كريم هم ظاهر و هم باطن اثبات
مىكنند».(١)
باطنيه على رغم انحرافات اعتقادى زيادشان، از يك مكتب فلسفى و كلامى نسبتا قابل
توجهى برخوردارند و شخصيتهاى فكرى با اهميّتى در ميان آنها ظهور كرده و كتابهاى
قابل توجهى از آنها به يادگار مانده است. در اينجا نام برخى از دانشمندان و مؤلفان
اسماعيلى و آثار علمى آنان را يادآور مىشويم:
١ ـ ابوحنيفه نعمان بن ثابت معروف به «ابو حنيفهى شيعى» متوفّاى
٣٦٣ ه . ق قاضى
القضاة المعزّ خليفهى فاطمى. كتاب معروف او در فقه «دعائم الاسلام» نام دارد. از
مؤلفات ديگر او «المجالس و المؤامرات» و «افتتاح الدعوة و ابتداء الدولة» است.
٢ ـ ابوحاتم رازى متوفّاى
٣٣٢ ه . ق صاحب كتاب اعلام النبوة.
٣ ـ ابويعقوب سجستانى متوفّاى نيمهى دوم قرن چهارم هجرى. وى متفكرى عميق بود و
حدود بيست تصنيف دارد. از آثار او «كشف المحجوب» است.
٤ ـ حميدالدين كرمانى
(متوفّاى حدود سال ٤٠٨ ه . ق) مؤلف آثارى فراوان به
مطالبى عميق و قابل ملاحظه. وى چون يكى از داعيان «الحكيم» خليفهى فاطمى بود،
چندين كتاب نيز در مجادله با دروزيان نوشت.
١ ـ شيعه در اسلام، ص ٦٩.
٥ ـ مؤيدشيرازى متوفّاى ٤٧٠ ه . ق وى نيز آثارى متعدّد در مراتب تعليمات باطنى به
زبانهاى عربىوفارسى تأليف كردهاست. كتابمجالسوديوان از جمله آثار او است.
٦ ـ ناصر خسرو شاعر فارسى زبان معروف متوفّاى
٤٨١ ه . ق از شخصيتهاى برجستهى
اسماعيليه است. كتابهاى: «جامعالحكمتين»، «وجه دين» و «خوان اخوان» او معروف است.
در شاخهى مستعلى پس از دورهى فاطميان، چند نويسندهى كثيرالتأليف نمايان گشت. در
دورهاى كه دورهى يمنى جديد ناميده مىشود، چند داعى يمنى بزرگ ظهور كرد كه كار
اساسى آنان تحرير مجموعههايى از الهيات و امامشناسى اسماعيلى بوده است. در اين جا
به ذكر نام برخى از آنان بسنده مىكنيم:
١ ـ ابراهيم بن الحسن الحامدى، داعى دوم، متوفّاى ٥٥٧ ه . ق
٢ ـ
حاتم بن ابراهيم، داعى سوم، متوفّاى ٦١٢ ه . ق
٣ ـ على بن محمد الوليد، داعى
پنجم، متوفّاى ٦١٢ ه . ق كه علاوه بر آثار ديگر، كتاب
«دامغ الباطل» را در جواب اثر بزرگ ضدّ اسماعيلى غزالى با عنوان «المستظهرى» نوشته
است.
٤ ـ حسين بن على، داعى هشتم، متوفّاى ٦٥٧ ه . ق از او خلاصهاى در الهيات و
معادشناسى چاپ شده است.
٥ ـ ادريس عمادالدين يمنى، داعى نوزدهم، متوفّاى ٨٧٢ ه . ق از وى به عنوان مورخ و
فيلسوف اسماعيلى آثار مهمى برجاى مانده است.
در اينجا به دورهى هندى مىرسيم و از اين دوره، اثر عظيم حسن بن نوح هندى
بهروشى متوفّاى ٩٣٩ ه . ق را يادآور مىشويم كه هفت مجلد بزرگ را شامل مىشود.
در جريان اين دوره شاخهى مستعلى به دو شاخهى فرعى داودى و سليمانى تقسيم مىشود.
در اينجا نيز دهها عنوان كتاب شناخته شدهاند، اما با كمال تأسف براى محققان
عنوانهايى بيش نيستند.
آثارى كه در زمينهى مذهب اسماعيلى الموت (اسماعيليهى نزارى در ايران) برجاى مانده، به طور عمده از مؤلفان شيعى دوازده امامى است كه از آن جمله دو رساله از خواجه نصير الدين طوسى مىباشد كه مهمترين آنها «روضةالتسليم» نام دارد. مذهب اسماعيلى پس از سقوط الموت در كسوت تصوف به حيات خود ادامه داد و از آن پس در ادبيات صوفيان نوعى ابهام وجود داشته است. به نظر مىرسد قهستانى (متوفّاى حدود ٧٢٠ ه . ق) نخستين كسى بود كه از اصطلاحات صوفيانه براى بيان مضامين اسماعيلى استفاده كرد. از سيد سهراب ولى بدخشانى (كه در حدود سال ٨٥٦ ه . ق به نوشتن مشغول بود) و ابواسحاق قهستانى ( نيمهى دوم قرن نهم هجرى) اثرى مهم در فلسفهى اسماعيلى به يادگار مانده است. خيرخواه هروى (متوفّاى پس از سال ٦٦٠ ه . ق) نويسندهاى پركار بود كه اساسىترين اثر او «كلام پير» است و بسط هفت فصل ابواسحاق قهستانى به شمار مىرود، و همراه روضة التسليم نصيرالدين طوسى كاملترين طرح فلسفه اسماعيلى سنّت الموتى موجود است.از پير شهاب الدين شاه حسينى، فرزند ارشد آقاخان دوم شاه على شاه حسينى (متولد سال ١٨٥٠ ميلادى و متوفّاى ١٨٨١ = آخر ماه رجب ١٣٠٢ ه . ق) چند رساله بهيادگار مانده كه دست كم خلاصههاى بسيار خوبى از عرفان اسماعيلى است.(١)
١ ـ تاريخ فلسفهى اسلامى، هانرى كوربُن، ج ١، ص ١٠٩، ١٠٧؛ ج ٢، ص ١٢٢ ـ ١٢٥؛ نيز ر . ك: آشنايى با علوم اسلامى، كلام، عرفان، ص ٢٢؛ المنجد في الأعلام؛ بنيادهاى كيش اسماعيليان.
١ ـ عقيدهى اسماعيليه را دربارهى آغاز و انجام هستى بيان كنيد.
٢ ـ عقيدهى اسماعيليه دربارهى امامت و نبوّت چيست؟
٣ ـ مراتب امامت را از نظر اسماعيليان بنويسيد.
٤ ـ باطنىگرى و تأويل را در مذهب اسماعيليه با عكس العمل مسلمانان در مورد آن
توضيح دهيد.
٥ ـ ديدگاه هانرى كُربُن را دربارهى فرق ميان عرفان شيعه و عرفان اسماعيلى
بنويسيد.
٦ ـ كلام علاّمهى طباطبايى را دربارهى تفاوت كلى دو مذهب شيعهى اثناعشرى و
اسماعيلى بيان كنيد.
٧ ـ نام چندتن از علماى اسماعيلى را با آثار علمى آنان بنويسيد.
فاطميان و قرمطيان دو فرقه يا انشعاب در مذهب اسماعيليه است. دربارهى پيدايش
قرمطيه، پيش از اين بحث شد. در اين درس دربارهى ظهور فاطميان و سر گذشت قرمطيان و
رابطهى اين دو با يكديگر بحث خواهيم كرد.
مؤسس فرقهى فاطميه، فردى است به نام ابومحمد عبيداللّهالمهدى (متوفّاى ٣٢٢ ه . ق
) كه حكومت فاطميان را تأسيس كرد. اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه چرا آنان را
فاطميه ناميدهاند؟ زيرا اين اصطلاح بيانگر آن است كه آنان منسوب به فاطمهى زهرا
عليهاالسلام هستند. در اين باره ديدگاههاى مختلفى ابراز شده است:
برخى با
قاطعيت نسبت آنان را به فاطمهى زهرا عليهاالسلام انكار كردهاند، از آن جمله
دُخويه است. وى در كتاب خود به نام «يادى از قرامطهى بحرين و فاطميان» دلايل
بسيارى بر اين نظريه آورده است؛ يكى از آن دلايل اين است كه خلفاى عباسى بغداد و
اموى قرطبه در دو نوبت، يك بار در سال ٤٠٢ و بار ديگر در سال ٤٤٤، نسب اين سلسله را
به فاطميان انكار كردند، و از طرف ديگر در كتابهاى مقدس دروز صريح
آمده كه عبداللّه بن ميمون جدّ خلفاى فاطمى بوده است.(١)
برخى ديگر انتساب آنان را به حضرت فاطمه عليهاالسلام درست دانستهاند، چنانكه جرجى
زيدان گفته است:
«فرمانروايان فاطمى ابتدا در افريقيه حكومت داشتند و مركز حكومت آنان مهديه بود.
اين فرمانروايان شيعى خود را از فرزندان حسين عليهالسلام فرزند فاطمه عليهاالسلام
مىدانستند، اما تاريخ نويسان كه طرفدار بنى عباس بودند صحّت نسب آنان را تكذيب
مىكردند، ولى ما احتمال قوى مىدهيم كه نسب آنان صحيح باشد و ترديد و تكذيب
عدّهاى از تاريخ نويسان، در نتيجهى هواخواهى عباسيان بوده است».(٢)
عدّهاى بر آنند كه اظهار نظر قطعى در اين باره ممكن نيست، چنانكه س.م. استرن
مىگويد:
معروف است كه طبق يك سند رسمى فاطمى، خط خلفاى فاطمى از طريق يك سلسله ائمهى
مستوره به محمد بن اسماعيل بر مىگردد، ليكن وجود چندين گزارش متناقض در اين
زمينهى، مسأله را آشفته ساخته است. مخالفان خلفاى فاطمى، ذرّيهى آنها را از محمد
بن اسماعيل ندانستهاند، بلكه تأسيس آيين اسماعيلى را به عبداللّه بن ميمون قدّاح
نسبت دادهاند، و ائمهى مستوره و نيز فاطميان را اعقاب دروغين على عليهالسلام
دانستهاند. اين نظريه را مىتوان جعل كينهتوزانهاى به حساب آورد. البته با اين
تصور كه در كنار فرقههاى مختلف نهضت اسماعيلى، نبايستى آيين اجداد قدّاحىها را
نيز فراموش كرد.
از اين رو با سنجش و ارزيابى اين شواهد گوناگون، نمىتوان به واقعيت واحدى رسيد،
چون اسناد و مدارك قانع كنندهاى در دسترس نيست.(٣)
١ ـ تاريخ شيعه، ص ٢١٣.
٢ ـ تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨٤٦.
٣ ـ نهضت قرامطه، ص
٢٨ ـ ٢٩، مقالهى قرامطه و اسماعيليان از استرن.
گروهى ديگر با تفكيك ميان امام مستودع و امام مستقر مشكل را حل كرده و گفتهاند: گر
چه مؤسس سلسلهى فاطميان، يعنى عبيداللّه المهدى، داراى نسب فاطمى نيست، ولى نسب
خلفاى فاطمى پس از او حقيقتاً فاطمى است و عبيداللّه همان سعيد بن حسين بن
عبداللّه بن القداح است و ميمون قداح و فرزندان او امامان مستودع بودند و عبيدالله
مهدى هم امام مستودع بود و وديعهى امامت را به پسرخواندهاش القائم (دومين خليفهى
فاطمى) رساند، و اين بدان جهت بود كه امامان حقيقى اسماعيليان در سلميهى شام محصور
بودند و از بيم معتضد عباسى (٢٧٩ ـ ٢٨٩) پنهان شده بودند. از اين جهت حسين كه امام
مستودع بود، وديعهى امامت را به فرزند و حجت خود سعيد سپرد تا او اين امانت را به
صاحب واقعىاش كه القائم بامر اللّه فاطمى بود، برساند.(١)
حكومت فاطميان در سال ٢٩٢ هجرى آغاز و در سال ٥٦٧ توسط ايوبيان برچيده شد. آنان در اين مدت بر آفريقا و برخى مناطق ديگر حكومت نمودند. خلفاى فاطمى از آغاز تا پايان چهارده نفر بودند كه عبارتند از:
١ ـ عبيداللّه المهدى، متوفّاى ٣٢٢.
٢ ـ القائم بامر اللّه، متوفّاى
٣٣٤.
٣ ـ المنصور، متوفّاى ٣٤١.
٤ ـ المعز لدين اللّه، متوفّاى ٣٦٥ (وى به سال
٣٦٢ بر قاهره تسلط يافت ومركز خلافت
فاطميان را از مهديه به مصر انتقال داد، و بدين ترتيب به نفوذ قدرت اخشيديان و
عباسيان در مصر خاتمه داده شد).
٥ ـ العزيز باللّه، متوفّاى ٣٨٦.
٦ ـ الحاكم
بأمر اللّه، متوفّاى ٤١١.
١ ـ تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، ص ٢١٣ ـ ٢١٤ به نقل از عبيداللّه المهدى، تأليف حسن ابراهيم حسن و طه احمد شرف، ط مصر، ص ٧٧ ـ ١٦٩.
٧ ـ الظاهر لاعزاز دين اللّه، متوفّاى ٤٢٧.
٨ ـ المستنصر باللّه، متوفّاى
٤٨٧. دوران حكومت وى بسيار طولانى بود و قريب شصت
سال به طول انجاميد. ذهبى گفته است: هيچ خليفه و فرمانروايى را سراغ ندارم كه اين
مقدار حكومت كرده باشد.
٩ ـ المستعلى باللّه، متوفّاى ٤٩٥.
١٠ ـ الآمر
باحكام اللّه، متوفّاى ٥٢٤. وى در پنج سالگى به حكومت رسيد و چون
فرزندى نداشت، پس از وى پسر عمويش به حكومت رسيد.
١١ ـ الحافظ لدين اللّه،
متوفّاى ٥٤٤ (عبد المجيد بن محمد بن المستنصر پسر عموى
الآمر بود).
١٢ ـ الظافر باللّه، متوفّاى ٥٤٩.
١٣ ـ الفائز بنصر اللّه، متوفّاى
٥٥٥.
١٤ ـ العاضد لديناللّه، متوفّاى ٥٦٧ (وى عبداللّه بن يوسف بن الحافظ لدين اللّه
بود).(١)
١ ـ تاريخ الخلفاء، ص ٥٢٤؛ الشيعة و التشيع، ص ١٦٣، ١٧٣؛ تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، ص ٢١٤ ـ ٢١٥.
جرجى زيدان مىگويد:
«خلفاى فاطمى از جمله فرمانروايانى هستند كه در همه چيز از فرمانروايان عباسى
پيروى نمودند، فقط در امور دينى با آنان مخالفت شديد داشتند و به فتواى ائمهى شيعه
رفتار مىكردند. يعقوب بن كلس، وزير العزيز باللّه فاطمى، كتابى دربارهى فقه
اسماعيلى تأليف كرده كه برابر با نصف صحيح بخارى بود و به چندين فصل و باب تقسيم
مىگشت، و خود وزير آن را تدريس مىكرد، و هر كس آن كتاب را فرا مىگرفت جايزه
دريافت مىنمود. العزيز باللّه براى ٣٥ فقيهى كه در مجلس درس وزير
حاضر مىشدند ماهانه مقرر داشت، و اگر كسى غير از كتاب وزير كتاب فقه ديگرى
مىخواند مورد تعقيب قرار مىگرفت.
ساير خلفاى فاطمى نيز در انتشار مذهب شيعه
اهتمام داشتند و وقتى (سال ٤١١ هجرى)
الظاهر خليفه شد دستور داد كه در مصر فقط كتاب «مختصر الوزير» و «دعائم الإسلام»
خوانده شود و به حافظان اين كتب جايزه داده شود».(١)
آنان در تعظيم شعاير شيعه نيز اهتمام بسيار نمودند؛ از آن جمله روز عاشورا را تعطيل
عمومى اعلان كرده و به سوگوارى و عزادارى پرداختند، تا آنجا كه گاهى شخص خليفه با
پاى برهنه در جمع عزاداران حاضر مىشد و همهى سوگواران را اطعام مىكرد. همچنين
روز غدير خم (هيجدهم ذى حجه) را به عنوان عيد عمومى اعلام كردند، و رجال حكومتى و
مردم معمولى در مجلس خليفه حاضر مىشدند و خطيب، خطبهاى را كه پيامبر در غدير خم
خوانده بود، بازگو مىكرد. در آن روز مراسم عقد و عروسى برگزار مىشد و فقيران مورد
اِنعام قرار مىگرفتند و از طرف خليفه و رجال حكومتى مبالغ هنگفتى به عنوان عيدى
پرداخت مىشد. نظير اين مراسم در مواليد پيامبر، على، فاطمه، و امام حسن و امام
حسين عليهمالسلام نيز برگزار مىگشت.
برخى گفتهاند: فاطميان در زمان خلافت
الحافظ لدين اللّه (متوفّاى ٥٤٤، پسرعموى الآمر باحكام اللّه) و وزارت ابى على
الافضل به مذهب اماميهى اثناعشرى گرويدند، ولى پس از كشته شدن وزير در سال ٥٢٦ بار ديگر به مذهب اسماعيليه روى آوردند. در هر
حال مذهب اماميه در عصر آنان با هيچ مانعى مواجه نبود، و بر هر دو احتمال امامى و
اسماعيلى بودن فاطميان شواهدى وجود دارد، گرچه برخى امامى بودن آنان را ارجح
دانستهاند.(٢)
١ ـ جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨٤٥، ٨٤٨.
٢ ـ تاريخ الشيعة، شيخ محمد حسين مظفر، ص
١٨٨، ١٩١.
قرامطه گروهى شورشى و ماجراجو بودند و شورشهاى آنان دو جنبهى داشت: در آغاز صرفاً
حكومت عباسى را مورد حمله و يورش خود قرار مىدادند، ولى سرانجام بر مردم معمولى
نيز يورش برده و مرتكب كشتارهاى فجيعى گرديدند. اجمالى از اين شورشها كه مورخان
نقل كردهاند به شرح زير است:
حمدان قرمط از طرف يكى از داعيان علوى به سرزمين واسط (ما بين كوفه و بصره) اعزام
شده بود تا مردم آن منطقه را به آيين اسماعيلى فراخواند. مردم آن سرزمين را
آميزهاى از عرب نبطى و سودانى تشكيل مىداد كه همگى گرفتار فقر و مخالف حكومت و
سرمايهداران بودند. بدين ترتيب دعوت قرامطه مورد قبول آنان افتاد. حمدان قرمط در
نزديكى كوفه مركزى را تأسيس كرد و آن را «دار الهجرة» ناميد و از آن به عنوان مركز
تبليغ استفاده مىكرد. او از طريق وجوهى كه از پيروان خود دريافت مىكرد به مبارزه
با مشكل فقر پرداخت و نيز مؤسسات عمومى تأسيس نمود. شعار وى وحدت و برادرى ميان
عموم پيروان خود بود، و در اين راه جنسيت، طبقه، و دين را مانع نمىشناخت. سرانجام
دعوت او از واسط گذشت و بسيارى از بلاد نزديك و دور عرب را فرا گرفت.
همچنين فردى به نام ابو سعيد جنّابى حوالى سال
٢٨٦ هجرى در احساء بحرين قيام كرد و
مردم را بر ضدّ حكومت عباسى شوراند، و گروهى حتى در بغداد به طور مخفيانه او را
حمايت مىكردند، و در زمان حكومت معتضد، كه دعوت قرامطه در بحرين اوج گرفته بود،
معتضد لشكرى را براى سركوبى آنان فرستاد ولى از قرامطه شكست خوردند.
پس از آن كه
ابو طاهر (فرزند ابو سعيد ٣٠١٣٣٢) رهبرى قرامطه را به عهده گرفت. قدرت
آنان بالاتر گرفت و گاهى به بصره و كوفه وحجاز يورش مىبردند و او در همهى
اين يورشها فاتح مىگشت. وى در يكى از يورشهاى خود به مكّه حرمت كعبه را شكست و
حاجيان را به قتل رساند و به گفتهى مورخان تعداد كشته شدگان، به جز آنان كه از
گرسنگى كشته شدند، سه هزار نفر بود، و در اثر اين كشتارها مردم احساس امنيت
نمىكردند و به خصوص راهها نا امن شده بود. در حملهى ديگر ابوطاهر به مكه كشتار
فجيعى نمود و مدت دوازده روز قرامطه دست به كشتار و غارت زدند، و حتى حجر الاسود را
ربودند.
در سال ٣٢٧ هجرى قرارداد صلحى ميان ابوطاهر و حكومت عباسى امضا گرديد و بر طبق آن
ابوطاهر قول داد از زوّار حمايت كند و در عوض از آنها خراج سالانه و عوارضى دريافت
كند. تهاجمات قرمطيان در اين زمان فروكش كرد.
پس از مرگ او در سال ٣٣٢ هجرى برادران وى به حكومت رسيدند و سياست صلح طلبانهاى را
در پيش گرفتند، و در سال ٣٣٩ هجرى در قبال مبلغ گزافى كه از حكومت عباسى گرفتند و
پس از در خواستهاى گوناگون و از جمله درخواست المنصور، خليفهى فاطمى، حجر الاسود
را به مكه باز گرداندند.(١)
١ ـ ظهر الاسلام، ج٤، ص ١٣٢ ـ ١٣٤؛ نهضت قرامطه؛ ص ٨١ ـ ٨٢ و ص ٤٤ ـ ٤٧؛ تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، ص ٢١٦ ـ ٢١٧، به نقل از براون، تاريخ ادبيات ايران، ج١، ص ٥٨٢ ـ ٥٨٥.
همان گونه كه ياد آور شديم، جنبش قرامطه نخست به رهبرى حمدان قرمط در مجاورت شهر
واسط در عراق شكل گرفت. سپس شاخهاى از آن به رهبرى ابو سعيد جنّابى در بحرين قدرت
گرفت. جنبش قرامطه در بحرين تا اواخر قرن چهارم هجرى (٣٧٨ هجرى ) فعّال بود. در سال
٣٧٨ هجرى اصغر رئيس قبيلهى بنو منتفق عقيلى قرمطيان را به شدّت شكست داد و احساء
را به حصار كشيد و قطيف را غارت كرد و غنايم را به بصره برد، و از آن پس سلطه بر
راههاى زيارتى و مالياتگيرى به دست
اصغر و ساير رؤساى قبايل افتاد، و قرامطه به صورت قدرت محلى محدودى درآمدند.
پس از زوال و فروپاشى دولت، قرمطيان به سرعت در آيين اسماعيل فاطميان جذب شدند يا
از بين رفتند. با اينكه گزارشهايى دربارهى يك نفر رهبر فرقهاى به نام
شباش(متوفّاى٤٤٤) و خانوادهاش در دست است كه در سواد بصره در ميان قرامطه و قبايل
پراكنده پيروان زيادى داشته و همين امر مىرساند كه بعضى از اسماعيليان قرمطى در
جنوب عراق هنوز وجود داشتهاند، ولى پس از سال ٣٧٨ هجرى اطلاعات دقيقى دربارهى اين
جوامع موجود نيست.
قرمطيان بحرين پس از حدود سال ٤٥٩ هجرى بعد از شورش ساكنان جزيرهى اوال و شكست
ناوگان قرمطى سلطهى خود را بر اين جزيره از دست دادند، و قبيلهى بنوعامر بن ربيعه
در سال ٤٧٠ هجرى حكومت قرمطيان را به تمامى قلع و قمع نمود.(١)
از ديگر مناطق فعاليت قرامطه سوريه بود. در سال
٢٨٨ هجرى فردى به نام زكرويه(٢) در
بيابان سوريه ظهور قرامطه را در بين قبيله بنو عليهص اعلام داشت. وى در سال ٢٨٩
هجرى در محاصرهى دمشق كشته شد و برادرش كه به نام ابو عبداللّه احمد معروف بود،
جانشين او گرديد. وى نيز در سال ٢٩١ در بغداد دستگير شد و به قتل رسيد.
١ ـ نهضت قرامطه، ص ٥١، ٥٢، مقالهى ويلفرد مادلونگ. لازم به ذكر است كه دخويه
تاريخ فروپاشى آنان را به سال ٤٧٤ هجرى ذكر كرده است. همان، ص ٧١.
٢ ـ به گفتهى مادلونگ فردى كه در سوريه به دعوت به آيين قرمطى دست زد، حسين فرزند
زكرويه معروف به صاحب الشامه بود و كسى كه در محاصرهى دمشق به قتل رسيد، يحيى
برادر حسين بود كه به صاحب الناقة معروف بود و رهبريت نهضت قرمطى را در سوريه به
عهده گرفته بود و قتل او در شعبان سال ٢٩٠ هجرى صورت گرفت. پس از قتل او صاحب
الشامه رهبريت جنبش را به عهده گرفت و اونيز در ربيع الاول سال ٢٩١ به قتل رسيد. پس
از وى زكرويه فردى به نام ابو نمام نصر را به رهبرى قرامطهى سوريه برگزيد. او نيز
در رمضان سال ٢٩٣ هجرى به قتل رسيد، و زكرويه در ذى حجهى ٢٩٣ هجرى از مخفيگاه خود
بيرون آمد و يكى از قشونهاى عباسى را شكست داده، و كاروان زائران خراسانى و غرب
ايران را در برگشتشان از زيارت مكه غارت كردند و اكثر حجاج را به قتل رساندند.
زكرويه در ربيع الاول سال ٢٩٤ هجرى زخم برداشت و در جنگى دستگير شد و پس از چند روز
بمرد. اكثر هواداران او دستگير و اعدام شدند.(نهضت قرامطه، ص ٣٩ ـ ٤٠).
مركز قرامطه در سوريه گويا شهر سلميه بوده است، ولى شواهدى جز آثار جهت دار اهل
تسنّن دربارهى چگونگى رويدادهاى آنجا پس از نهضت قرامطه در سال ٢٨٨ هجرى در دست
نيست. نهضت قرامطهى سوريه بدون اينكه فعّاليتى از خود نشان دهد و يا با دروزىها
كه به هر حال رابطهى دورى با يكديگر داشتند برخوردى داشته باشد متوقف گرديد.
گروههاى كوچك محلى كه در ميان آنها نسخ خطى قرامطه تا به امروز باقى مانده، به جز
نوشتههاى راشد الدين سنان سورى (قرن هشتم هجرى)، دبستانِ محمود فانى هندى (موبد
شاه = قرن يازدهم هجرى) و متون تركى و فارسى حروفيه (قرون نهم و دهم هجرى) چيزى از
فعاليتهاى آيينى فرقهى قرامطه را عرضه نمىكند.
دعوت قرامطه در يمن توسط منصور اليمن (ابن حوشب) در سال
٢٦٦ هجرى در دار الهجرهاى
نزديك عون لاعة ادامه يافت، ولى در مقابل ايستادگى رؤساى زيدى محل ناكام ماند و فقط
توانست بعضى از امارت نشينهاى كوچك نظير صليحىهاى صنعا و مكرمىهاى نجران را
ايجاد كند.
نهضت قرامطه در ايران در سال ٢٦٠ توسط خلف در شهر رى آغاز شد. دامنهى اين نهضت
بعدها به مرو الرود و طالقان در جوزجان كه حاكم و امير آن به قرمطيان گرويد، كشيده
شد. ديلمستان كه بعدها پايگاهى براى دولت اسماعيليان نزارى گرديد، سرانجام تحت نفوذ
محمد نسفى برذعى (متوفّاى ٣٣١ ه . ق) در آمد و او حكام سامانى را به نهضت قرامطه
فراخواند. قتل او اميدهاى سياسى قرامطه را خنثى كرد.(١)
١ ـ نهضت قرامطه، ص ٨١، ٨٣، مقالهى لويى ماسينيون.
از جمله مسايل مورد بحث ميان محققان و نحلهشناسان، بررسى رابطهى فاطميان و قرامطه
است. ابن رزام (كه گرايش ضدّ اسماعيلى دارد) و كسانى كه از او پيروى
كردهاند، هر دو جنبش را يكى دانستهاند، و تاريخنگاران مسلمان همروزگار او،
مانند طبرى، دربارهى اين موضوع نظريهى روشنى ابراز نداشتهاند، اما اسماعيليان
جديد هرگونه پيوستگى ميان خودشان را با قرمطيان نادرست مىشمارند.
كهنترين مأخذى كه يكى بودن فاطميان و قرمطيان را تأييد مىكند، يا دست كم از تعاون
ميان آنها سخن مىگويد، كتاب ثابت بن سنان صابئى است. ثابت را به ندرت مىتوان
متّهم كرد كه متعصّب است يا مىكوشد تا فاطميان را به فرقههاى بدعتگذارى مانند
قرمطيان منسوب و ايشان را بدنام كند، زيرا وى هيچگونه خصومتى با فاطميان نشان
نمىدهد و در حق شرعى عبيداللّه كه پيوسته به او علوى فاطمى اطلاق مىكند،
هيچگونه شكى ابراز نمىدارد. ثابت بر يكى بودن اين دو جماعت تأكيد نمىكند، بلكه
گواهى او ضمنى و غير مستقيم است.(١)
١ ـ نهضت قرامطه، ص ١٠، مقدمهى دكتر يعقوب آژند.
بهر حال با مراجعه به مجموع گزارشهاى تاريخى و آراى محققان روشن مىشود كه يكى
دانستن اين دو جنبش دينى ـ سياسى صحيح نيست. آنان در مسألهى امامت با يكديگر
اختلاف داشتند، زيرا قرامطه بر اين باور بودند كه محمد بن اسماعيل آخرين امام و
زنده وغايب است و روزى ظهور خواهد كرد، ولى فاطميان اين عقيده را مردود دانسته، به
استمرار خط امامت در فرزندان اسماعيل قايل شدند.
اختلاف ديگر ميان اين دو جناح مذهبى، در برداشت و گرايش انقلابى آنها نهفته است.
فاطميان پس از تسلط بر سرزمينهاى شمال آفريقا و مخصوصاً مصر و تشكيل خلافت فاطمى
به تدريج از حالت نهضت در آمده و با دشمنان ديرينهى خود، يعنى عباسيان، راه مماشات
پيش گرفته و گاه رابطهى نزديك برقرار نمودند و تا حدى از اصول مبارزاتى خود عدول
كردند، و حال آنكه قرامطه به دليل قرار گرفتن در متن
سرزمينهاى خلافت عباسى و مبارزهى پيگير با آنها همچنان آرمانها و اهداف نخستين
خود را حفظ كرده و در واقع حالت انقلابى داشتند.(١)
از طرفى هر چند فاطميان از مخاصمات و درگيريهاى قرامطه باعباسيان ناراضى نبودند،
ولى هجوم آنان به مردم و غارت و چپاولگريهاى قرمطيان به هيچ وجه مورد قبول فاطميان
نبود و آنان چنين اعمال وحشيانهاى را محكوم مىكردند. مورخان از درگيريهاى نظامى
ميان قرامطه و فاطميان گزارشى دادهاند، چنانكه در ذىحجه ٣٥٨ هجرى، سه ماه پس از
تسخير مصر بهدست نيروهاى فاطمى، لشكرى از قرامطه تحت فرماندهى پسر عموهاى اعصم،
بهنام كسرى و صخر، به رمله حمله كرده، اخشيديان را شكست دادند و با قرارداد صلحى
كه ميان آنان منعقد شد، نيروهاى قرامطه عقب نشينى كردند، و باقيماندههاى آنان با
اخشيديان در سال ٣٥٩ از قشون فاطميان شكست خوردند. اعصم در سال ٣٦٠ به كمك عزالدوله
بويهى و ابوتغلب حمدانى شتافت و دمشق و رمله را بار ديگر تصرف كرد و قشون فاطميان
را از آنجا راند، و در همه جا از عباسيان حمايت كرد. وى حتى قاهره را محاصره، ولى
در ربيع الاول سال ٣٦١ هجرى پس از بهوجود آمدن مانعى عقب نشينى كرد و به احساء باز
گشت. بارديگر در رمضان ٣٦١ رمله را از فاطميان باز پس گرفت ... .(٢)
١ ـ همان، ص ٤٩ ـ ٥٠، مقالهى ويلفرد مادلونگ.
٢ ـ همان.
از مجموع آنچه بيان گرديد، بهدست مىآيد كه قرامطه و فاطميان در عين اينكه هر دو به امامت اسماعيل و محمد بن اسماعيل معتقد بودند، در مسألهى استمرار امامت در فرزندان محمد بن اسماعيل توافق نداشتند؛ چنانكه از نظر استراتژى سياسى و انقلابى نيز هماهنگ نبودند و مجموع اين اختلافات موجب درگيرىهاى نظامى ميان آنان گرديد، گر چه اين اختلافات مستمر نبوده و در مواردى روابط آنان عادى و احيان دوستانه نيز بوده است.(١)
١ ـ در اين باره بنگريد: برنارد لويس، بنيادهاى كيش اسماعيليان، ص ١٢١ ـ ١٢٩.
١ ـ اقوال صاحب نظران را دربارهى نسب فاطميان به اختصار بنويسيد.
٢ ـ تاريخ آغاز و پايان حكومت فاطميان را با قلمرو حكومت آنها بيان كنيد.
٣ ـ نقش فاطميان را در نشر آداب و شعاير شيعى توضيح دهيد.
٤ ـ سرگذشت قرامطه را به اختصار بنويسيد.
٥ ـ تفاوتهاى فاطميان و قرامطه را بيان كنيد.
در مذهب اسماعيليه يك رشته تطورات و انشعاباتى رخ داد و فرقههاى جديدى پديد آمد كه
در اين درس به بررسى آنها مىپردازيم:
در بحبوحهى قدرت فاطميان، خليفه زمام تمام امور را شخصا در دست داشت و بر قواى
سهگانه، يعنى ادارهى امور مملكت، سلسله مراتب دينى و سپاه نظارت مىكرد. از زمان
مرگ «الحاكم» امراى نظامى روز به روز بر قدرت خود در برابر امراى كشورى و شخص خليفه
مىافزودند. در سال ٤٦٧ هـ هنگامى كه بدر الجمالى، فرمانده سپاه عكا، به دعوت خليفه
با لشكريان خود به سوى مصر حركت كرد تا زمام امور را در دست گيرد، پس از فرو نشاندن
شورشهاى داخلى به تدريج بر تمام كشور سيادت يافت و خليفه عناوين رؤساى قواى سه
گانهى مملكت را يكجا به وى اعطا كرد. بدر، امير الجيوش، داعى الدعاة (رئيس سلسله
مراتب دينى) و وزير دولت فاطمى گشت. از اين زمان به بعد فرمانرواى واقعى مصر امير
الجيوش بود. به زودى اين مقام به صورت يك منصب موروثى در آمد، و پسر و نوهى بدر
الجمالى، جانشين وى گشتند. در سال ٤٨٧ افضل پسر بدرالجمالى جانشين پدر شد. در هنگام
مرگ المستنصر، كه چند ماه بعد
اتفاق افتاد، امير الجيوش با مسألهى انتخاب خليفهى جديد مواجه شد. در يك طرف
«نزار» پسر «المستنصر» قرار داشت كه جوانى بود برومند و قبلاً به ولايتعهدى
المستنصر برگزيده شده بود، و در طرف ديگر برادر نزار «مستعلى» جاى داشت كه جوانى
بود بى ياور و پشتيبان، و در نتيجه اگر به خلافت مىرسيد كاملاً متكى به حامى
نيرومند خويش امير الجيوش مىگشت. با ملاحظهى چنين وضعى «افضل» دختر خود را به عقد
ازدواج مستعلى در آورد و چون المستنصر مُرد، داماد خود را به خلافت برگزيد.(١)
آن گروه از اسماعيليه كه پس از المستنصر، المستعلى بالله را خليفه و جانشين او
دانستند، در مصر و يمن و مغرب آفريقا، «مستعليه»، و در هند، «بُهره» خوانده
مىشوند. كلمهى بهره (بوهره) يا بهاره از اصل گجراتى (Bohora) يا از ريشهى هندى
(Vohra) يعنى تجارت گرفته شده است، زيرا نخستين پذيرندگان مذهب اسماعيلى در گجرات
بازرگانان بودند. البته جمع كثيرى از بهرههاى سنّى هم هستند كه كشاورزند و اين
نامگذارى شامل ايشان نمىشود، مگر اينكه بگوييم چنانكه قبلاً اسماعيلى مذهب
بودند و بعد سنّى شدند، ابتدا بازرگان بودند كه بعد كشاورز گشتند.
١ ـ تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، ص ٢٢٢ ـ ٢٢٥.
دربارهى نخستين داعى فاطمى كه از مصر به هند آمد و جماعت بهره را به اسلام و مذهب
اسماعيلى درآورد، اقوال مختلفى گفته شده است. قول مشهور آن است كه وى عبداللّه نام
داشته و به امر المستنصر باللّه به هند سفر كرده و در سال ٤٦٠ هجرى در بندر كامباى
در جنوب هند فرود آمده است. عبداللّه همهى عمر را در كامباى گذراند و همانجا در
گذشت، هنگام ظهور دعوت اسماعيلى در ايالت گجرات و جنوب هند، شاهان هند و از خاندان
«چالوكيه» در آن نواحى حكومت مىكردند و ظاهراً در برابر مبلّغان مسلمان سختگيرى
نمىكردند. از اين رو بهرههاى نو مسلمان تا حدود سيصد سال در آسودگى به سر
مىبردند، ولى وقتى دولت هندوان منقرض شد و متعصّبان سنّى زمام امور منطقه را در
دست گرفتند، كار را بر بهره تنگ كردند؛ بهطورى كه جمع كثيرى
از بهره سنى شدند.
به عقيدهى بهره، ابوالقاسم الطيب بعد از مرگ پدرش الآمر بامر اللّه مستور شده و
با غيبت او مركزيت دعوت فاطمى به يمن و سپس هند انتقال يافته است. به اعتقاد آنان
امام در بالاترين مقام روحانى و صاحب ولايت مطلقه در جهان است. خادمان او بيست و شش
نفرند كه بيست و پنج تن داراى مقام حجت و يك نفر داعى بلاغ است. اگر امام مستور
باشد، اين اشخاص نيز با او در پردهى استتار به سر مىبرند و مقام بعد از ايشان كه
داعى مطلق است، نايب امام و صاحب اختيار دعوت و پيشواى ولايت خواهد بود. داعى مطلق
را ملاجى (جناب ملا) يا ملا صاحب نيز مىگويند.
پس از وفات داود بن عجب شاه، بيست و ششمين داعى مطلق، بُهره به دو گروه داودى و
سليمانى تقسيم شدند. گروه نخست داود برهان الدين را داعى مطلق دانستند، و گروه دوم
سليمان بن حسن را برگزيدند. اين دو داعى در احمدآباد گجرات درگذشتند و مدفن هر دو
زيارتگاه همهى بُهرههاست. بعد از آن داعيان مطلق سليمانيه در يمن سكونت كردند،
اما نمايندهى ايشان به نام «منصوب» در هند اقامت دارد.
بُهرهى داودى و سليمانى جز در داعى مطلق در ساير مسايل عقيدتى و عبادى يكسانند.
اين جماعت عموما تاجر و ثروتمندند، ولى در پاكستان و سريلانكا و آفريقاى شرقى بعضى
از آنان به خدمات دولتى و قضايى و فرهنگى مىپردازند.
بُهره به حج و نماز و روزه و جهاد و ساير فروع دين كاملا معتقدند و براى زيارت
روضهى مطهر رسولاللّه صلىاللهعليهوآله و مرقد امامان معصوم عليهمالسلام ـ
تا امام ششم ـ به مدينه و عراق مىروند. قبور امامان و داعيان اسماعيلى را نيز
زيارت مىكنند. رسوم ازدواج و ولادت و فوت و اعياد مذهبى ايشان مخلوطى است از سنن
هندويى و رسوم شيعيان
اثناعشرى.(١)
پس از آنكه المستعلى پس از مرگ المستنصر به حكومت رسيد، نزار به اسكندريه گريخت و
به مخالفت با مستعلى قيام كرد، ولى به زودى دستگير شد و به قتل رسيد. هواداران او
از به رسميت شناختن خليفهى جديد(مستعلى) سرباز زدند و هواخواهى خود را از نزار و
فرزندان او اعلام كردند و ارتباط خود را با اسماعيليهى فاطميه در قاهره قطع كردند.
فرقهى نزاريه نخست در ايران توسط حسن صباح در قلعههاى الموت دست به فعاليتى
گسترده زد و پس از حملهى مغول به ايران قلع و قمع گرديد، و پس از آن در سال ١٢٥٥
هجرى آقاخان محلاتى كه از نزاريه بود در ناحيهى كرمان بر ضدّ محمدشاه قاجار قيام
كرد، ولى شكست خورد و به بمبئى در هندوستان گريخت و دعوت نزارى را به امامت خود
منتشر ساخت و از آن پس نزاريه به آقاخانيه شهرت يافتهاند، و مخالفانشان در هند
آنان را خوجه يا خجاس مىنامند. آقاخانيه، برعكس بهره، به مراسم عبادى و دينى چندان
اهميّت نمىدهند.(٢)
١ ـ دائرة المعارف تشيّع، ج ٣، ص ٥٢٦ ـ ٥٢٩.
٢ ـ شيعه در اسلام، ص
٦٧ ؛ تاريخ فلسفهى اسلامى، ج ١١ ص ١٠٨ ؛ تاريخ الفرق
الإسلامية، ص ١٩٥.
آيين مستعليه را دعوت قديم، و آيين نزاريه را كه توسط حسن صباح ترويج گرديد، دعوت
جديد مىنامند. در اين جا مناسب است مختصرى دربارهى آن سخن بگوييم:
حسن صباح كه ايرانى بود، در آغاز پيرو آيين شيعهى اثنا عشرى بود، ولى در هفده
سالگى تحت تأثير برخى از مبلغان اسماعيلى به اين، آيين گرويد و در سال ٤٧١
هجرى به قاهره رفت و حدود يك سال و نيم در آنجا اقامت گزيد، ولى پس از مطرح شدن
حكومت مستعلى، وى كه طرفدار نزار بود، از مصر به مغرب تبعيد گرديد و در سال ٤٧٢
هجرى وارد اسكندريه شد. و از آنجا به سوريه و حلب و سرانجام در سال ٤٧٣ هجرى به
اصفهان رسيد و در آن زمان ٢٧ سال داشت. وى به قيام بر ضدّ سلجوقيان دست زد و تحت
تعقيب آنان قرار گرفت. بدين جهت راه زندگى مخفيانه را برگزيد و سرانجام سرزمين
كوهستانى ديلم و دژ تسخيرناپذير الموت را به عنوان پناهگاه امنى براى خود و
همراهيانش انتخاب كرد و در سال ٤٨٣ هجرى بدانجا وارد شد.
مسألهى امامت در دعوت جديد با سه ويژگى همراه بود:
١ ـ ويژگى مذهبى و آن، اينكه راه شناخت خدا و در نتيجه راه نجات انسان در شناخت
امام خلاصه مىشود.
٢ ـ جنبهى اجتماعى و آن، اينكه امام، خليفهى فاطمى نيست، بلكه غايب است. به
گفتهى مورخان، او به هنگام مرگ به جانشينان خود گفت: «تا زمانى كه امام خود رهبرى
دولتش را به عهده بگيرد آن را نگاه داريد». اين آموزش از قديم براى تودهى مردم
فهميدنى بود، زيرا از آن، برقرارى عدالت اجتماعى تداعى مىشد. در حقيقت حسن صباح و
يارانش كوشش كردند انديشهى اسماعيلى را به آموزش انقلابى قرمطيان پيشين تغيير
دهند. آموزش حسن صباح با بدبختىهاى تودههاى مردم همدردى داشت و با خلفاى فاطمى
پيوند نداشت.
٣ ـ جنبهى سياسى، يعنى محكوم كردن همهى گمراهان و آموزگاران دروغين آنها (به زعم
آنان) بود. اين آموزش در عمل پيروان حسن صباح را در مبارزه با دشمنان مذهبى ، سياسى
و طبقاتى مسلح مىنمود. اعتقاد به اينكه تنها اسماعيليان راه راست را مىروند،
برترى بر دشمن را به آنان تلقين مىكرد. در مرز سدههاى ٥ و ٦ هجرى
(٩٧)
تبليغات فاطمى در ايران چنين ويژگى مبارزه جويى نداشت، و اين يكى ديگر از موارد
اختلاف دعوت جديد و دعوت قديم است.
پس از مرگ حسن صباح در ٥١٨ هجرى يكى از شاگردانش به نام كيابزرگ رودبارى به جاى او
نشست و پس از او فرزندش حسن بن حسن بن محمد ملقب به «على ذِكْرِهِ السّلام» پادشاه
چهارم الموتى روش حسن صباح را كه نزارى بود برگردانيد و به باطنيه پيوست.
١ ـ چگونگى پيدايش دو فرقهى مستعليه و نزاريه را بيان كنيد.
٢ ـ دربارهى فرقهى بُهره در هند توضيح دهيد.
٣ ـ آقاخانيه چه كسانىاند؟
٤ ـ ويژگىهاى امامت در دعوت جديد را بنويسيد.
٥ ـ سرانجام دعوت جديد اسماعيلى توسط حسن صباح چه شد؟
تاريخ پيدايش زيديه، به قرن دوم هجرى باز مىگردد. آنان پس از شهادت امام حسين، زيد
شهيد، فرزند امام زينالعابدين را امام مىدانند، و امام زينالعابدين را تنها
پيشواى علم و معرفت مىشمارند؛ نه امام به معنى رهبر سياسى و زمامدار اسلامى؛ زيرا
ـ چنان كه شرح آن خواهد آمد ـ يكى از شرايط امام از نظر آنان، قيام مسلحانه بر ضدّ
ستمگران است. اكثر نويسندگان زيدى، امام زينالعابدين را در شمار امامان خود
ندانسته و به جاى او حسن مثنّى، فرزند امام حسن مجتبى را امام خود مىدانند. ما در
چند درس با نگرشى تاريخى ـ تحليلى و با رويكرد كلامى، دربارهى شخصيت و قيام و
عقايد كلامى زيد شهيد، فرقههاى زيديه، پيشوايان سياسى، رجال علمى، حكومتهاى
زيديه، روش كلامى و نمونههايى از عقايد دينى زيديه بحث خواهيم كرد.
مورخان، در تاريخ ولادت و شهادت زيدبنعلى اختلاف كردهاند، از سالهاى ٧٥، ٧٨ و
٨٠
هجرى به عنوان تاريخ ولادت، و از سالهاى ١٢٠ ، ١٢١ و ١٢٢ به عنوان سالهاى شهادت
او ياد شدهاست. ولى مشهور اين است كه مجموع دوران زندگى او ٤٢ سال بوده است. اين
مدت با دو قول در تاريخ ولادت و شهادت او هماهنگ است: يكى
با (٧٨ ـ ١٢٠) و ديگرى با (٨٠ ـ ١٢٢) و قول اخير معروفتر است.(١)
دانشمندان اماميه شخصيت زيد را ستوده و او را به علم و دانش، تهجّد و تقوا، زهد و
پرهيزگارى، شجاعت و ظلم ستيزى وصف كردهاند. مرحوم شيخ مفيد در بارهى او گفته است:
«زيدبن على بن الحسين پس از حضرت باقر عليهالسلام شخصيت ممتاز در ميان برادران خود
بود. فردى عابد، پرهيزگار، فقيه، سخاوتمند و شجاع به شمار مىرفت و به انگيزهى امر
به معروف و نهى از منكر و خونخواهى جدّش حسين بن على عليهالسلام قيام كرد.(٢) كثرت
انس او با قرآن سبب توصيف او به «حليف القرآن» (هم پيمان با قرآن) شده بود».(٣)
اين نگرش ستايشآميز شيعه دربارهى زيد از موضع و ديدگاه تكريمآميز ائمهى اهل بيت
عليهمالسلام در مورد او سرچشمه مىگيرد. چنانكه شيخ بهائى گفته است:
«ما از زيد جز به نيكى ياد نمىكنيم. از پيشوايان ما در تمجيد و تكريم وى روايات
بسيارى وارد شدهاست، و امام صادق عليهالسلام بسيار مىگفت:
«خدا عمويم را رحمت كند».(٤)
شيخ صدوق در كتاب «عيون اخبار الرضا عليهالسلام » بابى را به نقل روايات ائمهى
معصوم عليهمالسلام در مدح و منقبت زيد اختصاص داده است.(٥)
١ ـ علامه سيد محسن امين، أعيان الشيعة، ج ٧، ص ١٠٧؛ دكتر احمد
محمود صبحى، الزيدية، ص ٦٥.
٢ ـ الإرشاد، ص ١٧١، مجلد ١١ از مصنفات شيخ مفيد.
٣ ـ احمد بن على بن الحسين، (... ـ ٢٨٨ ه . ق) عمدةالطالب، ص ٢٥٥.
٤ ـ اعيان
الشيعه، ج ٧، ص ١٠٨.
٥ ـ عيون أخبار الرضا، ج ١، باب ٢٥، ص ٢٤٨.
مفاد يكى از روايات
چنين است:
«روزى مأمون در حضور امام رضا عليهالسلام قيام زيد النّار(برادر امام رضا) را بر
ضدّ عباسيان يادآور شد و آن را با قيام زيد بن على بر ضدّ بنىاميه مقايسه كرد و
افزود: اگر به خاطر رعايت احترام شما نبود او را مىكشتم. امام رضا در پاسخ مأمون
فرمود: «برادرم زيد را با
زيد بن على مقايسه مكن. زيد بن على از دانشمندان آل محمد بود؛ وى براى خشنودى خدا
خشمگين شد، و با دشمنان خدا جهاد كرد، و در راه خدا به شهادت رسيد.»
امام باقر عليهالسلام زيد را تكريم فراوان مىكرد، چنانكه شيخ صدوق از
ابىالجارود نقل كرده كه گفته است:
«من نزد امام باقر عليهالسلام بودم كه زيد وارد شد. وقتى چشم امام باقر
عليهالسلام به او افتاد، فرمود: «او بزرگ خاندان خود و انتقام گيرندهى خون
آنهاست». آنگاه خطاب به زيد فرمود: «البته برگزيده است مادرى كه تو را به دنيا
آورده است اى زيد...».(١)
از جابربن يزيد جعفى روايت شده است كه گفت: امام باقر عليهالسلام را ديدم كه وقتى
به برادرش زيد نگاه مىكرد اين آيه را تلاوت كرد:
«فالذين هاجروا و أخرجوا من ديارهم و اوذوا فى سبيلى و قاتلوا و قتلوا لاُكفّرنَّ
عنهم سيّئاتهم و لاُدخلَنَّهم جنّات تجرى من تحتها الأنهار ثواباً من عند اللّه، و
اللّه عنده حسن الثواب».(٢)
كسانى كه هجرت كرده و از ديار خود رانده شده و در راه من اذيت شدهاند و جهاد كرده
و به شهادت رسيدهاند، لغزشهايشان را پوشيده، و آنان را به باغهايى كه نهرها از
پايين آنها جارى است وارد مىكنم؛ اين پاداشى از خداوند است، و بهترين پاداش نزد
خداست.
آنگاه امام باقر عليهالسلام اشاره به زيد كرد و گفت: «سوگند به خدا او از مصاديق
اين آيه است».(٣)
ابوالفرج اصفهانى از عبداللّه بن جرير نقل كرده كه وى ديده است كه جعفر بن محمد
ركاب زيد را مىگرفت و آنگاه كه بر مركب مىنشست، لباس وى را مىآراست.(٤)
١ ـ امالى شيخ صدوق، ص ٣٣٤ ـ ٣٣٥، حديث ١١.
٢ ـ آل عمران / ١٩٥.
٣ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٧، ص ٧١.
٤ ـ مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى،
ص ٨٧.
اگر اين گفته درست باشد، بيانگر اين است كه امام صادق عليهالسلام عموى خود را
گرامى مىداشت، و حرمت او را كه در سن، بزرگتر از وى بود، بهسان پدر نگه
مىداشت.(١)
از برخى روايات به دست مىآيد كه قيام زيد مورد رضايت و تأييد امام صادق
عليهالسلام بوده است، چنانكه وقتى با امام صادق عليهالسلام دربارهى قيام خود
مشورت كرد، امام عليهالسلام به او فرمود: «اى عمو، اگر خشنودى كه كشته شوى و بدنت
را بر دار بياويزند، پس اين كار را بكن». و آنگاه كه زيد از نزد او مىرفت، امام
صادق عليهالسلام فرمود: «واى بر كسى كه فرياد يارىخواهى او را بشنود و او را يارى
نكند».(٢)
گرچه در احاديث شيعه رواياتى نيز دال بر نكوهش زيد يافت مىشود، ولى اين روايات از
نظر سند قابل اطمينان نيستند، و از نظر عدد نيز تعداد روايات مدح بيش از روايات ذم
است. از اين رو، محققان روايات ذم را مردود دانستهاند.
١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٧، ص ٧٣.
٢ ـ عيون اخبار الرضا عليهالسلام ، ج
١، ص ٢٤٨.
همانگونه كه قبلاً يادآور شديم، زيد قبل از هر فرد ديگر، از پدرش امام
زينالعابدين عليهالسلام علم دين را آموخت، و پس از آن از برادرش امام باقر
عليهالسلام كسب دانش نمود، ولى علاوه بر آنان از افرادى چون ابان بن عثمان،
عبيدالله بن ابىرافع و عروة بن زبير نيز كسب دانش كرده است، اما فرضيهى علم
اندوزى او از واصل بنعطا، كه برخى چون احمد امين مصرى و ديگران مطرح كردهاند،
ثابت نشده و بعيد به نظر مىرسد؛ زيرا واصل از نظر سن، كوچكتر و يا با او همسن
بوده است.
از مشاهير شاگردان وى مىتوان افراد زير را نام برد:
١ ـ منصوربن معتمر بنعبداللّه سلمى كوفى (متوفّاى ١٣٢ ه . ق ).
٢ ـ هارون بن سعد عجلى يا جعفى كوفى كه از مشايخ مسلم ـ صاحب صحيح معروف ـ بوده
است.
٣ ـ معاويةبن اسحاق بن زيدبن حارثهى انصارى كه همراه با زيد به شهادت رسيد.
٤ ـ ابوالجارود زيادبن منذر همدانى، رئيس فرقهى جاروديه از فرقههاى زيديه.
٥ ـ حسنبن صالح .
٦ ـ علىبن صالح و برادرش حسن صالح.
٧ ـ محمدبن عبدالرحمان بن ابى ليلى. وى از اصحاب امام صادق عليهالسلام بوده است.
٨ ـ عمروبن خالد واسطى، راوى مسند زيد.
٩ ـ اسماعيلبنعبدالرحمانسدّى، ازبزرگان علماى كوفه (متوفّاى سال
١٢٧ ه . ق).
١٠ ـ سليمان بن مهران اعمش، از بزرگان علماى كوفه (متوفّاى سال ١٤٨ ه . ق ).(١)
آثار علمى كه از زيد بر جاى مانده و به او منسوب مىباشد، عبارتند از:
١ـ تفسير غريب القرآن : چنانكه از نام آن معلوم است به تفسير آيات مشكل قرآن
پرداخته است.
٢ـ الصفوة: اين كتاب با استناد به آيات قرآن كريم به بيان فضايل پيامبر
صلىاللهعليهوآله و اهلبيت عليهمالسلام و برترى آنان بر ديگران پرداخته است.
٣ـ رسالةالى علماء الأمة: در اين رساله خطاب به علماى امت اسلامى اهداف دعوت و
قيام خود را شرح داده است.
٤ـ مناسك الحج: چنانكه از نام آن روشن است، دربارهى مناسك حج است.
٥ـ مجموعهى فقهى و حديثى كه به «مسند امام زيد» معروف است. دانشمندان زيدى نسبت
اين كتاب را به زيد پذيرفته و بر آنند كه اين نخستين كتابى است كه در فقه و حديث
نگارش يافته است، و برخى از آنان آن را شرح كردهاند كه مفصلترين آنها شرح قاضى
شرفالدين، حسينبن احمد سياغى يمنى (متوفّاى ١٢٢١ ه . ق ) است، و
«الروض النظير فى شرح مجموع الفقه الكبير» نام دارد.
١ ـ به كتاب بحوث في الملل و النحل، ج ٧، ص ١٠٧ ـ ١١٠ رجوع شود.
گرچه شارح، محور كار خود را مسند امام زيد قرار داده است، ولى بر اثبات مطالب آن به
شيوهى مورد قبول در فقه اهل سنّت استدلال كرده است؛ يعنى به مراسيل و موقوفات
صحابه، و نيز قياس و مانند آن استناد نموده است. از اين رو، به فقه اهل سنّت شباهت
بسيار دارد، بدين جهت شيخ محمد بخيت مطيعى حنفى مصرى در تقريظ خود بر كتاب نوشته
است: «اين كتاب در معظم احكام با مذهب امام ابوحنيفه موافق است».(١)
همانگونه كه قبلاً يادآور شديم، برخى از نويسندگان برآنند كه زيد در عقايد كلامى
خود از واصلبن عطا مؤسّس مذهب معتزله بهره گرفته، و از اين روى،آراى كلامى زيديه
با عقايد معتزله هماهنگ است. اين فرضيه از نظر تاريخى به شهرستانى باز مىگردد،
چنانكه گفته است، زيد در اصول، نزد واصل بن عطا، پيشواى معتزله تلمّذ كرد.(٢) پس
از وى برخى از نويسندگان اهل سنّت و زيديه نيز آن را پذيرفته و نقل كردهاند.
ولى اين فرضيه ـ همان گونه كه قبلاً يادآور شديم ـ دليل معتبرى ندارد. در اين جا
سخن برخى از دانشمندان معاصر زيديه را در نقد اين فرضيه از نظر مىگذرانيم:
يكى از اشتباهات شايع، نسبت دادن زيديه در اصول عقايد به معتزله است و اين كه امام
زيد شاگرد واصل بن عطا بوده است. شايد شهرستانى اولين نويسندهاى است كه اين سخن
اشتباه را نقل كرده و ديگران از او گرفتهاند. البتّه شهرستانى دليلى بر رأى خود
اقامه نكرده است، و شايد منشأ اعتقاد او هماهنگى عقايد زيديه و معتزله در بسيارى از
مسايل كلامى بوده است، ولى اين دليل كافى نيست تا فرقهاى را به فرقهى ديگر
منسوب كنيم.
١ ـ بحوث فى الملل و النحل، ج ٧، ص ١١٩١٢٥.
٢ ـ ملل و نحل شهرستانى، ج
١، ص ١٣٨ ـ ١٣٩.
از نظر همهى مورخان روشن است كه در آن زمان، مدينه مركز علم و دانش بود، چنانكه
وقتى از ابوحنيفه سؤال شد كه علوم خود را از چه كسى گرفته است، پاسخ داد: من در
معدن و مركز علم بودم و از يكى از فقهاى آن علم آموختم، و مقصود او امام جعفر صادق
عليهالسلام است كه دو سال در محضر او كسب علم كرده است؛ چنانكه گفته است: «اگر آن
دو سال نبود، نعمان هلاك مىشد».(١)
با اين حال آيا معقول است كه زيد از مركز و
سرچشمهى علم و دانش، يعنى مدينه، به بصره رود تا علم اصول و فروع را از ديگران
بياموزد و به زيور دانش آراسته گردد؟! چنانكه گذشته از اين، از نظر مورخان ثابت
است كه واصل بن عطا علم و دانش را از معدن و سرچشمهى دانش، يعنى اهل بيت پيامبر
صلىاللهعليهوآله آموخته است، زيرا او از موالى محمد فرزند علىبنابىطالب
عليهالسلام بود، و علم و دانش را از فرزند محمد، يعنى ابوهاشم، عبداللّه بن حنفيه
آموخت، و در ٢١ سالگى و در سال ١٠١ هجرى به
بصره رفت و با عمرو بن عبيد كه از شاگردان حسن بصرى بود دوست شد، و با او در جلسهى
درس حسن بصرى شركت مىكرد تا اين كه در مسألهى مرتكب كبيره با او اختلاف پيدا كرد
و از وى جدا شد، و عمربن عبيد نيز با او موافقت نمود: و آن دو از پيشوايان معتزله
بهشمار مىروند.
١ ـ الإمام الصادق عليهالسلام ، ابوزهرة، ص ٣٨.
اگر بخواهيم زيد را به يكى از فرق كلامى منسوب كنيم، بهتر است او را از فرقهى
عدليه بناميم، چنانكه اين نام بر همهى كسانى كه قائل به عدل و توحيدند، اطلاق
مىشود، و از اين جاست كه قاضى عبدالجبار بن احمد معتزلى متوفّاى ٤١٥ ه . ق، و
احمدبن يحيى بن المرتضى، خلفاى راشدين و ديگر صحابهى قايل به عدل و منكران جبر را
در زمرهى نخستين طبقهى عدليه، و امام زيدبن على و ابوهاشم عبداللّه بن محمد
حنفيه استاد واصل بن عطا را از سومين طبقهى عدليه دانستهاند، و واصل بن عطا و
عمروبن عبيد را
از چهارمين طبقهى عدليه شناختهاند.
با اين شواهد، ترديدى نيست كه پروردهى بيت نبوى به هيچ وجه نزد واصل تلمّذ نكرده
است، و آخرين مطلبى كه مىتوان در مورد رابطهى زيد با واصل گفت اين است كه آن دو،
در اجراى اصل امر به معروف و نهى از منكر در دنياى اسلام تبادل نظر كردهاند.
از مطالب قبل، اين نكته به دست مىآيد كه زيد از مخزن علوم خاندان رسالت، يعنى پدر
و برادر بزرگوار خود (امام زينالعابدين عليهالسلام و امام محمد باقر عليهالسلام
) كسب علم و دانش نمود. على القاعده بايد در مسايل مربوط به مبدأ و معاد با عقايد
اماميه هماهنگ بوده باشد، و اين مطلبى است كه از مطالعهى آثار منسوب به وى به دست
مىآيد. بنابراين عقايد مخصوص زيديه در اين زمينهى، در حقيقت، از ديگر پيشوايان
زيديه است، و نه از زيد شهيد. دانشمندان زيديه، و برخى از مورخان ملل و نحل، اين
عقايد را به زيد نسبت دادهاند، ولى دليلى بر درستى اين نسبت اقامه نكردهاند. حتى
اگر رهبران زيديه نيز عقايد خاص خود را به زيد نسبت دهند، نمىتوان آن را دليل
معتبرى بر درستى نسبت اين عقايد به زيد دانست، زيرا آنان خود صاحبنظر و مجتهد بوده
و احتمال دارد كه براساس اجتهاد خود نسبتى را به زيد داده باشند.
بنابراين دليلى در دست نيست كه زيد در مسايل صفات خداوند، قضا و قدر، حكم مرتكبان
كباير، بداء، رجعت، مهدويت و نظاير آن، مخالف عقيدهى ائمهى اهل بيت عليهمالسلام
بوده، و آنچه زيديّه به آن عقيده دارند، برگرفته از زيد است.
اصولاً مطالعهى تاريخ زندگى زيد گوياى اين حقيقت است كه وى بيش از آن كه امام در
عقايد و احكام باشد، امام در جهاد و مبارزهى مسلحانه بر ضدّ دستگاه جاير اموى بوده
و آثار منسوب به او نيز بيشتر به تفسير و حديث مربوط است تا به عقايد و
احكام. و از او روايت شده كه گفته است: «هر كس آمادهى جهاد است به من ملحق شود، و
هر كس علم و دانش مىجويد به برادرزادهام جعفر روى آورد».(١)
تاريخ زندگى ائمهى اهل بيت عليهمالسلام گوياى اين حقيقت است كه آنان هرگز با
ستمكاران سر سازش نداشتند. از اين رو زمامداران جاير اموى و عباسى كه وجود آنها را
مخالف اميال و مطامع خود مىديدند، به گونههاى مختلف آنان را شكنجه و آزار داده و
سرانجام به شهادت مىرساندند. ولى شيوهى مخالفت آنان با ستمگران متفاوت بود، و اين
تفاوت نيز به خاطر تفاوت اوضاع و شرايط اجتماعى آنان بود. از اين رو، در عصرى كه
زيد قيام كرد، موضع ائمهى اهلبيت عليهمالسلام اين بود كه آنان قيام مسلحانهى
خود را به مصلحت اسلام و مسلمانان نمىدانستند، ولى اگر فرد يا گروهى بر ضدّ دستگاه
حكومت فاسد و ظالم اموى قيام مىكرد، آن را تخطئه نكرده و هرگاه آن را بهجا و خدا
پسندانه مىيافتند، به گونههاى مختلف آن را حمايت مىكردند.
بدين جهت، قيام زيد مورد تأييد و رضايت ائمهى اهل بيت عليهالسلام بود، چنانكه
وقتى خبر شهادت وى به امام صادق عليهالسلام رسيد، آن حضرت پس از اداى كلمهى
استرجاع «إنّا للّه و إنّا إليه راجعون»، گفت:
«پاداش عمويم را از خدا مىخواهم. او عموى خوبى بود؛ فردى بود كه از دين و دنياى ما
دفاع مىكرد. سوگند به خدا او به شهادت رسيد، چنانكه ياران رسول خدا و على و حسين
عليهمالسلام به شهادت رسيدند».(٢)
١ ـ كفايةالأثر، على بن محمد بن على خزّاز قمى، ص ٣٠٢.
٢ ـ عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، ج
١، ص ٢٥٢، باب ٢٥، حديث ٦.
و نيز فرمود:
«كسى كه بر زيد گريه كند با او در بهشت خواهد بود، و كسى كه او را سرزنش نمايد،
شريك خون او خواهد بود».(١)
و روايات بسيار ديگر كه در اين باره وارد شده است.(٢)
مرحوم شهيد اول پس از بيان اين كه اگر نهى از منكر به كشتن مرتكب كبيره منجر گردد،
از طرف غير امام جايز نيست ـ زيرا از شرايط آن اين است كه مستلزم ارتكاب منكرى
شديدتر نگردد ـ به نقل و نقد دلايل مخالفان پرداخته است. دلايل آنان اين است كه
گفتهاند محمدبن اشعث با جمع كثيرى از تابعين با حجاج يوسف به نبرد پرداختند، و هيچ
يك از علماى اسلام عمل آنها را رد نكردهاست. آنگاه در ردّ اين استدلال گفته است:
«ممكن است قيام آنان با اذن امام واجب الاطاعة بوده است، همانند قيام زيد بن على و
ديگر علويان».(٣)
در آغاز درس نيز روايتى دربارهى اينكه قيام زيد مورد تأييد امام صادق عليهالسلام
بوده است، نقل شد.
١ ـ كلام شيخ مفيد را دربارهى شخصيت زيدبن على بنويسيد.
٢ ـ ديدگاه ائمهى اهل بيت عليهمالسلام را دربارهى مقام و منزلت زيد بيان كنيد.
٣ ـ آثار علمى زيد شهيد را نام ببريد.
٤ ـ فرضيهى بهرهگيرى علمى زيد از معتزله را با نقد آن بنويسيد.
٥ ـ دربارهى آراى كلامى زيد بن على توضيح دهيد.
٦ ـ ديدگاه ائمهى اهلبيت عليهمالسلام را دربارهى قيام زيد بنويسيد.
١ ـ بحارالانوار، ج ٤٦، ص ١٩٣.
٢ ـ به كتاب بحوث في الملل و
النحل، ج ٧، فصل ١٠، رجوع شود.
٣ ـ القواعد و الفوائد، ج ٢، ص ٢٠٥ ـ ٢٠٧.
در اين درس نخست دربارهى دعوى امامت توسط زيد بن على بحث نموده، سپس ديدگاه زيديه
را دربارهى شرايط امام بيان خواهيم كرد.
گذشته از فرقهى زيديه كه به امامت زيد معتقدند، عدّهاى از مؤلافّن ملل و نحل نيز امامت زيد را امرى مسلم گرفته و يادآور شدهاند كه وى ادّعاى امامت كرده است، چنانكه همين نسبت را به فرزندش يحيى نيز دادهاند. همچنين عقايد زير را در مسألهى امامت به زيد نسبت دادهاند:
١ ـ امامت به فرزندان امام حسين عليهالسلام اختصاص ندارد، بلكه براى هر فردِ
فاطمىِ واجدِ شرايطِ امامت ـ حسنى باشد يا حسينى ـ جايز و ثابت است.
٢ ـ وجود دو امام در يك زمان و در دو منطقه جايز است.
٣ ـ امامت مفضول با وجود افضل جايز است.
٤ ـ از شرايط امام، قيام مسلحانه بر ضدّ ظالمان است.(١)
مورد اخير در منابع شيعه نيز وارد شده است، چنانكه مرحوم كلينى در كافى روايت كرده
كه روزى زيد بر حضرت باقر عليهالسلام وارد شد، در حالى كه نامهاى از مردم كوفه
همراه داشت كه او را دعوت كرده و وعدهى يارى داده بودند. امام باقر عليهالسلام به
او گفت: «آيا اين نامهها را در پاسخ درخواست تو نوشتهاند، يا خود ابتداياً به
نوشتن آنها اقدام كردهاند؟ زيد گفت: نامهها از طرف خود آنان است، زيرا آنان حق ما
را مىشناسند، و بر حكم خدا دربارهى وجوب مودّت و اطاعت ما آگاهند.
امام باقر عليهالسلام خطاب به زيد فرمود: «حكم خداوند به وجوب اطاعت از ما خاندان
نبوى به برخى اختصاص دارد، ولى حكم به وجوب مودّت ما همگانى است، و امر خدا
دربارهى اوليايش بنا بر قضا و قدر حتمى در وقت معيّن جارى مىشود. پس مبادا
ناآگاهان امر را بر تو مشتبه سازند. آنان تو را از خدا بىنياز نمىكنند. شتاب مكن،
زيرا خداوند به واسطهى شتاب بندگانش، در اجراى اوامر خود شتاب نمىكند، پس بر امر
خدا پيشى مگير».
در اين هنگام زيد به خشم آمد و گفت: «آن كس از ما كه در خانه بنشيند و (با دشمنان
خدا) جهاد نكند امام نيست، بلكه امام كسى است كه در راه خدا جهاد نموده و از حريم
خود و حقوق رعيت دفاع كند».
١ ـ ملل و نحل، شهرستانى، ج ١، ص ١٥٥.
امام باقر عليهالسلام به او فرمود: «اى برادر، آيا براى اثبات مدّعاى خود شاهدى از
كتاب خدا يا دليلى از رسول خدا دارى، زيرا خداوند امورى را حلال و امورى را حرام
كرده و فرايضى را مقرّر داشته، و امر را بر امامى كه قايم به امر اوست مشتبه نكرده،
تا اينكه به انجام كارى كه هنوز وقت آن فرا نرسيده قيام كند، چنان كه براى انجام
هر فريضهاى وقتى را مقرّر داشته است، پس اگر تو بر مدّعاى خود از جانب خدا برهان و
يقين دارى به تصميم خود عمل كن، وگرنه در كارى كه شك دارى وارد مشو، و من به خدا
پناه
مىبرم از امامى كه وقت انجام وظيفه خود را نشناسد، و در اين صورت، تابع، داناتر از
متبوع خواهد بود.
اى برادر، آيا مىخواهى قومى را هدايت كنى كه به آيات خدا كفر ورزيده و پيرو هواى
نفس خود گرديده، و بدون برهان خود را خليفهى پيامبر صلىاللهعليهوآله
خواندهاند؟! اى برادر، پناه به خدا از اينكه بدن تو را در كُناسَه به دار
آويزند».
در اين هنگام چشمان امام پر از اشك گرديد و گفت: «خدا ميان ما و آنان كه حرمت ما را
حفظ نكردند و حق ما را انكار نمودند داورى خواهد كرد».(١)
كشّى نيز در رجال خود ردّ ابوبكر حضرمى بر ضدّ زيد را ـ در مورد ادّعاى او كه قيام
مسلحانه را از شرايط امامت مىدانست ـ چنين نقل كرده است: «ابوبكر از وى پرسيد: آيا
آنگاه كه علىبنابىطالب درخانه نشسته بود، امام بود، يا فقط هنگامى كه قيام به
سيف كرد امام بود؟ وى اين سؤال را سه مرتبه از زيد پرسيد، و او پاسخى نگفت».(٢)
گذشته از اين كه سند هر دو روايت ضعيف است(٣) آنچه از اين روايات بهدست مىآيد، اين است كه زيد در مسألهى امامت اين نظريه را مطرح كرده است كه امام بايد دست به قيام مسلحانه با ظالمان بزند، ولى اينكه او تا پايان عمر بر اين عقيده باقى مانده استفاده نمىشود، البتّه سكوت او در مقابل استدلال ابوبكر حضرمى و احتجاج امام باقر عليهالسلام دليل بر اين است كه وى از اين عقيده روى برتافته است.
١ ـ اصول كافى، ج ١، ص ٢٩٠، باب مايفصل به بين دعوى المحق والمبطل في أمرالإمامة،
روايت ١٦.
٢ ـ رجال كشّى، ترجمهى ابىبكر حضرمى، شمارهى ٧٨٨.
٣ ـ ر.ك: تنقيح المقال، رقم
٢٨٦٣ و ١٢٢٢٦؛ معجم الرجال: ج ٥، ص ٢٠٨ ـ ٢٠٩، رقم ٣٣٢٩
؛ ج ١٩، ص ٢٨، رقم ١٢٧٣٦؛ ج ٧ ص ٣٥٠.
اين مطلب از مجموع رواياتى كه بر مدح و منقبت زيد دلالت مىكند بهدست مىآيد. در
اين روايات از قيام زيد به عنوان جهاد در راه خدا، و از مرگ او به عنوان شهادت در
راه خدا ياد شده است، و اين در حالى است كه در احاديث ديگر، دعوى امامت از سوى كسى
كه چنين حق و مقامى ندارد، گناهى بزرگ و در حدّ شرك و كفر شناخته شده است.(١)
در برخى از روايات چنين نسبتى به زيد و اينكه او به هنگام قيام، مردم را به امامت
خود فرا خوانده صريحا انكار شده است، چنانكه وقتى مأمون مدح و منقبت زيد را از
زبان امام رضا عليهالسلام شنيد با شگفتى پرسيد: «آيا در مذمت كسى كه به ناحق دعوى
امامت كند رواياتى وارد نشده است؟» امام رضا عليهالسلام پاسخ داد: زيد چيزى را كه
حق وى نبود مدعى نشد؛ او پرهيزگارتر از اين بود كه چنين ادّعايى كند. وى مردم را به
رضايت آل محمد صلىاللهعليهوآله فرا خواند، آنگاه افزود: سوگند به خدا كه زيد از
مخاطبان اين آيه است كه مىفرمايد: «و جاهدوا في اللّه حق جهاده هو اجتباكم».(٢)
همچنين كشّى از فضيلالرسان روايت كرده كه گفت: پس از كشته شدن زيدبنعلى بر امام
صادق عليهالسلام وارد شدم، آن حضرت فرمود: اى فضيل، عمويم كشته شد؟ گفتم: آرى،
فدايت گردم. فرمود: خدا او را رحمت كند، او مؤمنى دانا، و دانايى راستگو بود، اگر
پيروز مىشد به عهد خود وفا مىكرد، اگر قدرت را به دست مىآورد مىدانست كه آن را
چگونه بهكار ببندد(و به چه كسى بسپارد).(٣)
شيخ مفيد در اين باره گفته است: «گروهى از شيعهى اماميه به امامت زيدبن على
گرويدهاند، و علّت اين اعتقاد اين است كه زيد قيام به سيف كرد و مردم را به رضاى
آل محمد صلىاللهعليهوآله دعوت مىكرد، آنان گمان مىكردند كه او آنان را به سوى
خود مىخواند، ولى او چنين هدفى نداشت، زيرا او مىدانست كه برادرش امام باقر
عليهالسلام شايستهى امامت بود و به هنگام وفات به امامت حضرت صادق عليهالسلام
سفارش كرد».(٤)
١ ـ ر. ك: اصول كافى، ج ١، باب من ادّعى الإمامة و ليس لها بأهل.
٢ ـ عيون أخبار الرضا، ج ١، باب ٢٥، ص ٢٤٩.
٣ ـ رجال كشّى، شرح حالِ سيد حميرى،
شمارهى ٥٠٥.
٤ ـ الارشاد، ص ١٧٢.
مؤلّف كتاب كفايةالاثر، (على بن محمدبن على خزاز قمى، قرن چهارم ه) در پايان كتاب
خود نصوصى را از زيدبن على بر امامت ائمهى دوازدهگانهى شيعه نقل كرده است، آنگاه
در پاسخ اين سؤال كه با وجود چنين نصوصى چگونه زيد مردم را به امامت خود دعوت كرد،
گفته است: قيام زيد به انگيزهى امر به معروف و نهى از منكر بود و هرگز با حضرت
صادق عليهالسلام در امر امامت مخالفت نكرد، ليكن از آنجا كه زيد قيام كرد و حضرت
صادق عليهالسلام قيام نكرد، گروهى گمان كردند كه زيد در مسألهى امامت با امام
صادق عليهالسلام مخالفت كرده است، با آنكه اختلاف روش آنان در قيام نوعى تدبير در
رهبرى بود، ولى اسلاف زيديه قيام مسلحانه را از شرايط امامت بهشمار آوردند، كه
موجب بروز اختلاف ميان شيعه شد. ولى در ميان حضرت صادق و زيد هيچگونه اختلافى
نبود.
وى سپس روايتى را از متوكل بن هارون نقل كرده كه او پس از شهادت زيد، فرزندش يحيى
را ملاقات كرد، يحيى گفت: خدا پدرم را رحمت كند، به خدا سوگند او يكى از
عبادتپيشگان بود كه در شب قايم و در روز صايم بود و در راه خدا جهاد راستين كرد.
متوكل گفت: «اى فرزند رسول خدا، اينها از ويژگىهاى امام است. يحيى پاسخ داد: پدرم
امام نبود، بلكه از سادات كرام و زهّاد و مجاهدان در راه خدا بود، پدرم عاقلتر از
آن بود كه چيزى را ادّعا كند كه حق او نبود، او به مردم گفت: من شما را به رضاى آل
محمد دعوت مىكنم، و مقصود او حضرت صادق بود، گفتم: آيا امروز او صاحب الامر است؟
گفت: آرى، او داناترين بنى هاشم است.(١)
١ ـ كفايةالاثر، ص ٣٠٠ ـ ٣٠٤.
بنابراين، هيچ يك از نسبتهايى كه در مسألهى امامت به زيد شهيد داده شده ثابت
نيست، بلكه دلايل و براهين خلاف آن را اثبات مىكند، و بديهى است كه در بحثهاى
تاريخى، برخورد گزينشى، شيوهى مقبولى نيست، و استناد به يك يا دو روايت كه سند
معتبرى هم ندارد ـ در مقابل نصوص بسيار كه برخلاف آن دلالت دارند ـ فاقد ارزش
تحقيقى در تحليل مسايل تاريخى است، چنانكه استناد به اقوال زيديه نيز در انتساب
چنين آرايى به زيد واقعبينانه نيست، زيرا آنان مستند تاريخى معتبرى در اين دعاوى
ندارند، و چون دعاوى مزبور، خود، مستند مذهب آنان است فاقد ارزش است. اين در حالى
است كه اقوال علماى اماميه همگى مستند بوده و اثبات يا نفى دعوى امامت از جانب زيد
در اعتقاد آنان در مسألهى امامت تأثيرى ندارد، زيرا دربارهى اعتقاد آنان به امامت
امامان دوازدهگانه، نصوص متضافر، بلكه متواتر، وارد شده است، و به فرض اثبات دعوى
امامت از طرف زيد، چنين ادّعايى مايهى منقصت زيد خواهد بود، نه ضعف عقيدهى
اماميه. ولى همان گونه كه تفصيلاً بيان شد، نسبت دعوى امامت به زيد بى اساس است.
زيد در مسألهى امامت عقيدهاى برخلاف شيعهى اثناعشريه نداشت، ولى فرقهى زيديه در مسألهى امامت عقيدهى ويژهاى دارند؛ آنان براى امامت شرايط زير را لازم دانستهاند:
١ـ از اولاد فاطمهى زهرا عليهاالسلام باشد ـ خواه حسنى و خواه حسينى ـ زيرا پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله فرموده است: «المهدي من ولد فاطمة».
٢ـ عالم به شريعت باشد تا بتواند مردم را به احكام دينى هدايت كند و موجب گمراهى
آنان نشود.
٣ـ زاهد باشد تا به اموال مسلمانان چشم طمع ندوزد.
٤ـ شجاع باشد تا از جهاد با دشمنان نگريزد و سبب پيروزى آنان بر حق نگردد.
٥ـ آشكارا به دين خدا دعوت كند و براى يارى دين خدا قيام مسلحانه كند.
به عقيدهى آنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمهى بعد از او تصريح
كردهاند كه هر كسى داراى صفات ياد شده باشد، امام خواهد بود و اطاعت او بر
مسلمانان واجب است، و آن را
«نصّ خفى» ناميدهاند.
با اين حال دربارهى امام حسن و امام حسين عليهماالسلام قيام مسلحانه را لازم
نمىدانند، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهى آنان فرموده است: «هما امامان
قاما او قعدا».
از نظر آنان خالى بودن زمان از امام، و وجود دو امام در يك زمان، در دو منطقهى دور
از هم، جايز است.
با توجه به شرايط ياد شده، به امامت امام زينالعابدين عقيده ندارند، زيرا او قيام
مسلحانه نكرد، ولى فرزندش زيد را امام مىدانند، چون از ديدگاه آنان شرايط امام را
دارا بوده است.(١)
گفته شده است زيديه در مسألهى امامت به نصّ آشكار و پنهان معتقد بودند، يعنى
دربارهى امامت على و حسن و حسين عليهمالسلام قايل به نصّ آشكار بودند، زيرا
دربارهى امامت آنان از پيامبر صلىاللهعليهوآله نصّ وارد شده است، يا به وصف يا
به اسم، ولى دربارهى ديگر امامان نصّ خاص وارد نشده است، بلكه نصّ عام وارد شده، و
آن اينكه: هر كس از اولاد فاطمه عليهاالسلام ، عالم و شجاع و زاهد باشد، و در راه
خدا قيام كند، امام خواهد بود، و اين نصّ پنهان است.(٢)
بنابراين تفسير، نصّآشكار بهمعناى نصّخاص، و نصّپنهان بهمعناى نصّ عام است.
١ ـ قواعد العقائد، ص ١٢٥ ـ ١٢٦ ؛ ملل و نحل، شهرستانى، ج ١، ص ١٥٤ ـ
١٥٥.
٢ ـ قواعد العقائد، ص ١٢٦.
ولى برخى نصّ آشكار را به نصّ به اسم، و نصّ پنهان را به نصّ به وصف تفسير
كردهاند. در اين صورت، نصّ، فقط به سه امام نخست اختصاص دارد، كه دربارهى على
عليهالسلام نصّ پنهان، و دربارهى حسن و حسين عليهماالسلام نصّ آشكار خواهد بود،
چنانكه آقاى صبحى فرق ميان شيعهى اماميه و زيديه را در اعتقاد به نصّ آشكار و
پنهان
دربارهى امامت على عليهالسلام دانسته است.(١)
گاهى نيز نصّ آشكار به آنچه قابل تأويل نيست تفسير شده است، مانند اين حديثكه
پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: «انت اخي و وزيري و وصيي و
خليفتي من بعدي».(٢) در نتيجه نصّ پنهان آن است كه قابل تأويل است، اگر چه با
ملاحظهى قراين دلالت آن بر امامت حضرت على عليهالسلام روشن مىگردد، مانند حديث
غدير و مانند آن.(٣)
١ ـ عقايدى را كه به زيدبن على دربارهى امامت نسبت داده شده است بنويسيد.
٢ ـ فرضيهى دعوى امامت زيد را نقل و نقد كنيد.
٣ ـ عقيدهى زيديه را در مسألهى امامت بيان كنيد.
٤ ـ نخستين تفسير نصّ آشكار و پنهان را از نظر زيديه بنويسيد.
٥ ـ دو تفسير ديگر دربارهى نصّ آشكار و پنهان را بيان كنيد.
١ ـ الزيدية، ص ١٠٤، القول بالنصّ الخفىّ أو النصّ بالوصف لابالتسمية يوافق عليه
معظم الزيدية.
٢ ـ مصادر حديث را مرحوم علاّمه امينى در كتاب الغدير، ج ٢، ص ٢٧٩ ـ
٢٨١ نقل كرده
است.
٣ ـ المنقذ من التقليد، ج ٢، ص ٣١٠ و ٣٣٤ دربارهى نصّ جلى و خفى در درس ششم
توضيحاتى داده شده رجوع شود.
مشهورترين فرقههاى زيديّه عبارتند از:
آنان پيروان ابى جارود، زيادبن منذر همدانى (متوفّاى ١٥٠ يا ١٦٠ ه) هستند، وى در آغاز از اصحاب امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهماالسلام بود. سپس به زيديه پيوست. ابوجارود از طرف امام باقر عليهالسلام به سرحوب ملقّب گرديد،(١) بدين جهت اين فرقه را «سرحوبيه» نيز مىنامند.(٢)
١ ـ ر.ك: بحارالأنوار: ج ٣٠، ص ٣٢ .
٢ ـ حضرت باقر عليهالسلام سرحوب را به شيطان نابينا كه در دريا ساكن است تفسير
كرد. علّت مقلّب شدن ابوجارود به اين اسم، به خاطر آن است كه ـ طبق نقل نوبختى ـ وى
از نظر چشم دل و چشم سر نابينا بود.
حضرت باقر عليهالسلام سرحوب را به شيطان نابينا كه در دريا ساكن است تفسير كرد.
ابوخا