بخش اول:

كليات

درس اول :

علم مِلَل و نِحَل چيست؟

١ ـ واژه‏ى «ملل» و «نحل»

كلمه‏ى «مِلَل» جمع «مِلَّة» به معنى طريقه و آيين است، خواه الهى و بر حق باشد يا غير الهى و بر باطل؛ چنان‏كه در قرآن كريم در هر دو معنا به كار رفته است. در مورد آيين الهى مى‏فرمايد:

«ثُمَّ أَوْحَيْنا إلَيْكَ أَنْ اَتّبِعْ مِلَّةَ إبراهيمَ حَنيفاً».(١)

آنگاه به تو وحى كرديم كه از آيين حنيف ابراهيم(آيين توحيد) پيروى كن.
و در مورد آيين غير الهى مى‏فرمايد:
«إنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لايُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ».(٢)
من آيين قومى را كه به خدا ايمان نمى‏آورند وبه آخرت كفر مى‏ورزند رهاكرده‏ام.
كلمه‏ى «نِحَل» جمع «نِحْلَة» است كه در معانى ادّعا، مذهب، و گرويدن به يك دين و آيين به كار رفته(٣) است. چنان‏كه گفته مى‏شود: ما نِحْلَتُك؟ يعنى دين و مذهب تو چيست؟(به چه دينى گرويده‏اى)؟

١ ـ نحل/ ١٢٣ .
٢ ـ يوسف/ ٣٧ .
٣ ـ اقرب الموارد، ج ٢، ص ١٢٨٠ .

با توجه به آنچه گفته شد روشن مى‏شود كه دو كلمه‏ى «مِلَلْ و نِحَلْ» معادل دو كلمه‏ى اديان و مذاهب يا فرق و مذاهب اعتقادى است.
 

٢ ـ موضوع، غايت و روش علم ملل و نحل

موضوع علم ملل و نحل ـ چنان‏كه از نام آن پيداست ـ اديان و مذاهب است، و غرض از آن اين است كه انسان بتواند از طريق مطالعه‏ى تاريخ و عقايد اديان و مذاهب مختلف، با جهات اشتراك و اختلاف آنها آشنا گردد، و در دفاع از دين و آيين حق و نقد اديان و مذاهب ديگر از روى بصيرت و آگاهى عمل كرده، از سر واقع‏بينى و حقيقت‏جويى داورى كند.
روش اين علم، آميزه‏اى از روش نقلى و عقلى است. يعنى مواد(عقايد و آراى پيروان هر دين و آيين) را بايد از طريق نقل به دست آورد، آنگاه با استفاده از عقل و خرد به تحليل و تحقيق درباره‏ى آن پرداخت. در به دست آوردن مواد هم ـ قبل از هر چيز ـ بايد به كتب و دانشمندان معتبر هر مذهب رجوع نمود، و جز در موارد ضرورى، از استناد به اقوال ديگران پرهيز كرد. و در صورت اخير نيز بايد به اقوال كسانى استناد شود كه به غرض‏ورزى و رعايت نكردن اصل امانت در نقل متّهم نباشند.
 

٣ ـ پيشينه‏ى تاريخى

علم ملل و نحل، يا مذاهب و فرق كلامى، شعبه‏اى از علم تاريخ اديان و مذاهب است، چرا كه سرگذشت اديان و مذاهب را از جنبه‏ى كلامى و اعتقادى بررسى مى‏كند. بدين جهت پيشينه‏ى آن بسيار كهن است. البته آنچه در اينجا مقصود است، پيشينه‏ى اين علم در تاريخ اسلام است. در اين صورت، تاريخ پيدايش آن را بايد از آثارى كه در زمينه‏ى اديان و مذاهب در دنياى اسلام نگارش يافته است، به دست آورد، گرچه ممكن است دوره‏ى قبل از نگارش نيز براى آن در نظر گرفت، ولى مرحله تأليف و نگارش بيانگر دوران رسمى آن خواهد بود.
تاريخ دقيق تأليف در زمينه‏ى ملل و نحل در بين مسلمانان در دست نيست، ولى آنچه مسلّم است اين است كه در قرن سوم هجرى(١) اين علم مورد توجّه بوده و كتاب‏ها يا رساله‏هايى در اين باره نگارش يافته است. از آن جمله مى‏توان از كتاب «فرق الشيعة» تأليف ابو محمد حسن بن موسى نوبختى(از اعلام اماميه در قرن سوم هجرى) و نيز از كتاب «المقالات و الفرق» تأليف ابوالقاسم سعد بن عبدالله اشعرى قمّى (متوفّاى سال ٢٩٩ يا ٣٠١ ه . ق) ياد كرد. از آن پس روز به روز مورد توجه بيشتر علماى اسلامى قرار گرفت و آثار ديگرى با بسط و شرح بيشتر در اين باره نگارش يافت كه كتاب «مقالات الإسلاميين» تأليف ابوالحسن اشعرى(متوفّاى ٣٣٠ ه . ق) پيشواى مذهب اشعرى، و كتاب «اوائل المقالات» تأليف شيخ مفيد(متوفّاى٤١٣ه . ق) متكلم نامدار مذهب اماميه، از مشهورترين و جامع‏ترين آثار قديمى در اين علم به شمار مى‏رود.
 

٤ ـ اقسام كتاب‏ه

كتاب‏هايى كه به دست دانشمندان مسلمان در زمينه‏ى ملل و نحل تأليف گرديده به سه دسته تقسيم مى‏شود:
الف: علاوه بر بحث درباره‏ى مذاهب اسلامى و آنچه در دنياى اسلام پديد آمده است، به بحث درباره‏ى اديان و مذاهب ديگر نيز پرداخته است. كتاب «الملل و النحل» تأليف عبدالكريم شهرستانى(متوفّاى ٥٤٨ ه . ق) و كتاب «الفصل في الملل و الأهواء و النحل» تأليف ابن حزم(متوفّاى ٤٥٦ ه . ق) از اين دسته است.

١ ـ از پاره‏اى اقوال به دست مى‏آيد كه در قرن دوم هجرى(نيمه‏ى دوم) نيز در اين باره كتاب، يا كتاب‏هايى نگارش يافته است، چنان‏كه كَشّى از فردى به نام ابن المقعد(ابن المفضل) نام مى‏برد كه در عهد مهدى عباسى(متوفّاى ١٦٩ ه . ق) كتابى به نام صنوف الفرق تأليف كرده است(رجال كَشّى، ص ٢٦٥، شماره‏ى ٤٧٩).

ب: تنها به بحث درباره‏ى مذاهب اسلامى و فرقه‏هايى كه در دنياى اسلام پديد آمده‏اند، پرداخته است. كتاب‏هاى زير از اين دسته است:

١ ـ مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلين، تأليف ابوالحسن اشعرى.
٢ ـ اوائل المقالات في المذاهب و المختارات، تأليف شيخ مفيد.
٣ ـ التنبيه و الردّ على أهل الأهواء و البدع، تأليف ابن عبدالرحمن ملطى(١)(متوفّاى٣٧٧ه ق).
٤ ـ الفرق بين الفرق، تأليف عبدالقاهر بغدادى(متوفّاى ٤٢٩ ه ق).
٥ ـ التبصير في الدين، تأليف طاهر بن محمد اسفرائنى (متوفّاى٤٧١ ه . ق).

ج: كتاب‏هايى كه به بحث از فرقه‏هاى يكى از مذاهب اسلامى اختصاص دارد. دو كتاب «فرق الشيعة» نوبختى و «المقالات و الفرق» سعد بن عبدالله اشعرى كه پيش از اين يادآور شديم از اين دسته‏اند.
 

پرسش‏ ها

١ ـ واژه‏هاى «مِلَل» و «نِحَل» را توضيح دهيد.
٢ ـ موضوع، غايت و روش علم ملل و نحل را بيان كنيد.
٣ ـ نسبت علم ملل و نحل را با علم تاريخ اديان و نيز علم كلام بنويسيد.
٤ ـ تاريخ پيدايش علم ملل و نحل اسلامى را با ذكر شاهد توضيح دهيد.
٥ ـ اقسام تأليفات در علم ملل و نحل را با ذكر نمونه بنويسيد.

١ ـ براى ضبط اين واژه ر.ك: معجم البلدان: ٥ / ١٩٢.

 

درس دوم :
حديث هفتاد و سه فرقه

در كتب حديث از طريق شيعه و اهل سنّت روايت شده است كه امّت موسى پس از او به هفتاد و يك فرقه و امّت عيسى پس از وى به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند، و پس از من امّتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم خواهد شد كه تنها يك فرقه اهل نجات خواهد بود، چنان‏كه از فرقه‏هاى هر يك از دو امّت موسى و عيسى نيز تنها يك فرقه اهل نجات بود.(١)
 

١ ـ سند حديث

عدّه‏اى از محققان اسلامى حديث مزبور را از نظر سند قابل اعتماد ندانسته و آن را نپذيرفته‏اند، كه ابن حزم از آن جمله است. عدّه‏اى از آنان نيز آن را مسكوت گذاشته و نفياً و اثباتاً درباره‏ى آن سخنى نگفته‏اند كه ابوالحسن اشعرى و فخرالدين رازى از اين دسته‏اند. و گروه سوم كسانى‏اند كه آن را پذيرفته و در صدد شمارش فرقه‏هاى هفتاد و سه‏گانه و تعيين فرقه‏ى ناجيه برآمده‏اند.(٢)

١ ـ جهت آگاهى از مصادر حديث به كتاب: بحوث في الملل و النحل، آية‏اللّه‏ جعفر سبحانى، ج ١، ص ٢١ ـ ٢٤ و ٣٨ ـ ٣٩ رجوع شود.
٢ ـ الفرق بين الفرق، ص ٦، مقدمه‏ى محمد محى الدين (محقق كتاب).

با اين حال شايد بتوان كثرت نقل و استفاضه‏ى حديث در كتب شيعه و اهل سنّت را دليل بر درستى حديث از نظر سند دانست.(١) بدين جهت بايد به بررسى مفاد و مدلول آن پرداخت كه با دو بحث بعدى روشن خواهد شد.
 

٢ ـ كدام فرقه‏ها و در چه وقت؟

نخستين سؤالى كه در مورد مدلول حديث مزبور مطرح مى‏شود اين است كه مقصود از فرق هفتاد و سه‏گانه كدام يك از فرقه‏هاى اسلامى است؟ اگر مقصود فرق اصلى و محورى است، تعداد آن‏ها كمتر از هفتاد و سه فرقه است، و اگر مقصود انشعابات و شاخه‏هايى است كه از هر يك از فرق محورى پديد آمده است، تعداد آنها بيش از هفتاد و سه فرقه است.
به اين پرسش، پاسخ‏هاى گوناگونى داده شده است كه دو نمونه را يادآور مى‏شويم:
الف ـ مقصود از رقم هفتاد و سه، تعداد حقيقى فرق اسلامى نيست، بلكه اين رقم كنايه از فزونى فرقه‏هايى است كه پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در جهان اسلام پديد آمده است. همان گونه كه مقصود از رقم هفتاد در آيه‏ى ٨٠ سوره‏ى توبه(٢) اين است كه منافقان هرگز مورد مغفرت الهى قرار نخواهند گرفت، و معنى حقيقى آن مقصود نيست.
ولى سياق روايت كه نخست تعداد فرقه‏هاى يهود و نصارى را با رقم‏هاى ٧١ و ٧٢ نام مى‏برد، آنگاه رقم ٧٣ را درباره‏ى فرقه‏هاى امت اسلامى يادآور مى‏شود، با چنين توجيهى سازگار نيست.(٣)

١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ١، ص ٢٣.
٢ ـ «...إن تستغفر لهم سبعين مرّة فلن يغفر اللّه‏ لهم».
٣ ـ بحوث فى الملل و النحل، ج ١، ص ٣٥ .

ب ـ آنچه مؤلفان ملل و نحل را در تطبيق اين حديث بر فرق اسلامى دچار اشكال كرده اين است كه آنان خواسته‏اند حديث را بر فرقه‏هايى كه قبل از آنان، يعنى حدود سه قرن اول اسلامى، پديد آمده است منطبق سازند؛ در حالى كه حديث از پيدايش افتراق در امت اسلامى سخن مى‏گويد، و زمان آن را تعيين نكرده است. بنابر اين ممكن است رقم يادشده در حديث در طول حيات امّت اسلامى تحقق يابد، بدين صورت كه در هر قرن يا عصرى فرقه‏اى ظاهر گردد، آنگاه در همان فرقه دسته‏بندى‏ها و انشعاباتى پديد آيد، و در نتيجه ٧٣ فرقه‏ى اصلى و محورى پديدار گردد، و هر يك داراى شاخه‏هايى باشد؛ زيرا هرگاه حديث از نظر سند پذيرفته شود و از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم صادر شده باشد، قطعاً واقع خواهد شد و فرضيه‏ى مزبور مى‏تواند توجيه معقولى براى آن به شمار آيد، هرچند تعيين مصداق و بازشناسى فرقه‏هاى اصلى از متفرعات و شاخه‏هاى آنها به صورت قطعى امكان‏پذير نباشد.(١)
 

٣ ـ فرقه‏ى ناجيه كدام است؟

در اكثر نقل‏هاى حديث هفتاد و سه فرقه، يك فرقه اهل نجات و بقيه اهل دوزخ شناخته شده است. اين مطلب سبب طرح بحث ديگرى درباره‏ى مفاد حديث شده و آن اين‏كه فرقه‏ى ناجيه كدام است؟ در پاره‏اى احاديث براى فرقه‏ى ناجيه دو نشانه‏ى زير بيان شده است:
الف) الجماعة: مقصود از كلمه‏ى جماعت، يا جميع مسلمانان است(٢) در مقابل يهود و نصارى و مذاهب غير اسلامى، و يا اكثريت مسلمانان است در مقابل اقليت. ولى هيچ يك از آن دو پذيرفتنى نيست؛ زيرا لازمه‏ى فرض نخست اين است كه همه مسلمانان اهل نجاتند، و اين مطلب با متن حديث تعارض دارد. و فرض دوم نيز صحيح نيست، زيرا اكثريت به خودى خود دليل بر حقانيت نخواهد بود، بلكه در طول تاريخ پيوسته جريان برعكس بوده است؛ يعنى مخالفان پيامبران اكثريت را تشكيل مى‏داده‏اند.

١ ـ الفرق بين الفرق، مقدمه، ص ٧ .
٢ ـ چنان‏كه شهرستانى جماعت را به «اتفاق مردم بر شريعت و سنّت» تفسير كرده است؛ ر.ك: ملل و نحل، ج١، ص ٣٨ ـ ٣٩.

چنان‏كه قرآن كريم نيز اكثريت افراد را گرفتار انحراف مى‏داند و خطاب به پيامبر اكرم مى‏فرمايد:
«و ما أكثرُ النّاسِ و لو حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ».(١)
و باز مى‏فرمايد:
«و ما يؤمن أكثرهم باللّه إلاّ و هم مشركون».(٢)
و عبارت‏هاى «و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون»(٣) و «قليل من عبادى الشكور»(٤) و نظاير آن نيز گوياى اين مدّعاست.
گذشته از اين، مقياس اكثريت، در عمل نيز با مشكل مواجه خواهد بود، زيرا در طول تاريخِ مذاهب و فرق، اكثريت و اقليت داراى نوسان بوده است.
ب) ما انا عليه و اصحابي: اين تعبير بر چيزى جز آيين و شريعت اسلامى دلالت نمى‏كند؛ در اين صورت نمى‏تواند مقياس شناخت فرقه‏ى ناجيه باشد، زيرا هر فرقه‏اى روش خود را مطابق شريعت اسلام و سنّت پيامبر گرامى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏داند. چنان‏كه صاحب المنار مى‏گويد:
«تاكنون فرقه‏ى ناجيه، يعنى فرقه‏اى كه بر روش پيامبر و اصحاب او عمل كند، روشن نشده است، زيرا هر يك از فرقه‏هاى اسلامى روش خود را مطابق روش پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و اصحاب مى‏داند».(٥)
 

حديث سفينه و راه نجات

١ ـ يوسف/ ١٠٣ .
٢ ـ يوسف، ١٠٦ .
٣ ـ يوسف، ٢١ .
٤ ـ سبأ/ ١٣ .
٥ ـ المنار، ج ٨، ص ٢٢١ ـ ٢٢٢ .

در احاديثى كه از طريق شيعه و اهل سنّت از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده، اهل بيت آن حضرت به عنوان كشتى نجات شناخته شده است، چنان‏كه حاكم در كتاب مستدرك از ابوذر روايت كرده است كه ـ در حالى كه دست در خانه‏ى كعبه آويخته بود ـ مى‏گفت: از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم شنيدم كه مى‏فرمود:
انّ مثل اهل بيتي فيكم، مثل سفينة نوح من قومه، من ركبها نجا و من تخلّف عنها غرق.(١)
موقعيت اهل بيت من در ميان شما همانند موقعيت كشتى نوح در ميان قوم او است، كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت، و هركس از آن روى برتافت، غرق گرديد.
ابن حجر در معناى حديث چنين گفته است:
«وجه تشبيه اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به كشتى نوح اين است كه هر كس آنان را دوست بدارد و آنان را بزرگ بشمارد و از هدايت دانشمندان اهل بيت بهره‏مند گردد، از تاريكى مخالفت با حق نجات خواهد يافت، و هر كس از آنان روى برتابد، در درياى كفران نعمت‏الهى غرق و در ورطه‏ى طغيان هلاك مى‏شود».(٢)
 

حديث ثقلين(٣) و طريق نجات

گذشته از حديث سفينه، حديث ثقلين نيز كه از روايات متواتر اسلامى است، طريق نجات را روشن مى‏سازد؛ و آن پيروى از عترت و اهل بيت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم است. و جالب اين است كه يكى از علماى اهل سنّت به نام الحافظ حسن بن محمد صمغانى(متوفّاى ٦٥٠ ه . ق) در كتاب خود به نام «الشمس المنيرة» پس از نقل حديث افتراق امت نقل كرده است كه مسلمانان از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم خواستند تا فرقه‏ى ناجيه را به آنان معرفى كند تا از آنها پيروى كنند. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

١ ـ المستدرك على الصحيحين، ج ٣، ص ١٥١ .
٢ ـ الصواعق المحرقة، ص ١٥١، ط المحمدية، و ص ٩، ط الميمنية بمصر؛ بحوث فى الملل و النحل، ج ١، ص ٣٢ .
٣ ـ براى توضيحات بيشتر درباره‏ى متن و سند حديث ثقلين ر.ك: مجلّه تخصصى كلام اسلامى، سال چهارم، مسلسل ١٤، ص ٩٠ ـ ٩٦.

إنّي تارك فيكم الثقلين ما إن تمسّكتم به لن‏تضلّوا من بعدي ابداً، كتاب اللّه و عترتي اهل بيتي، انّ اللطيف الخبير نبّأني أنهما لن‏يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض.(١)
 

پرسش‏ه

١ ـ حديث هفتاد و سه فرقه چيست؟ اقوال درباره‏ى سند آن را بنويسيد.
٢ ـ دو نظريه‏اى را كه درباره‏ى مفاد حديث از جهت تعداد فرق نقل شده است، بيان كنيد.
٣ ـ كلمه‏ى «الجماعة» را كه درباره‏ى فرقه‏ى ناجيه نقل شده است، بررسى كنيد.
٤ ـ عبارت «ما انا عليه و أصحابي» را كه درباره‏ى فرقه‏ى ناجيه ذكر شده است، بررسى فرماييد.
٥ ـ حديث سفينه را با كلام ابن حجر در توضيح آن بنويسيد.
٦ ـ كلام مؤلف «الشمس المنيرة» را درباره‏ى حديث افتراق امت و حديث ثقلين بنويسيد.

١ ـ بحوث فى الملل و النحل، ح ١، ص ٣٢ ـ ٣٣ .


درس سوم:
فرق و مذاهب كلامى

از آنجا كه موضوع بحث ما فرق و مذاهب كلامى اسلامى است، قبل از هر چيز لازم است بدانيم فرق و مذاهب اسلامى كدامند؟ روشن شدن اين مسأله در گرو تبيين دو مطلب است:
 

١ـ معيار اسلامى بودن يك فرقه يا مذهب چيست؟
٢ـ ارايه‏ى فهرستى از عمده‏ترين فرق و مذاهب كلامى.


معيار اسلامى بودن فِرَق چيست؟

معيار اسلامى بودن يك فرقه يامذهب كلامى اين است كه‏اسلام را قبول داشته ـ مسلمان ـ باشد. حال سؤال اين است كه اسلام چيست؟ ومسلمان كيست؟
اسلام در لغت مشتق از «سِلْم» و به معنى داخل شدن در سلامتى و آرامش و انقياد است.(١) و معنى اصطلاحى و شرعى آن عبارت است از تديّن به دين اسلام.(٢) حال اگر كسى به وجود خداوند و يگانگى او و نبوت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و آنچه او از جانب خداوند آورده است اقرار كند، مسلمان خواهد بود و اين نخستين مرتبه از اسلام و ايمان است كه آثار شرعى اسلام كه در كتب فقه بيان شده، بر آن مترتّب مى‏گردد؛ يعنى جان و مال او حرمت پيدا مى‏كند، ارث مى‏برد، در قبرستان مسلمانان دفن مى‏شود و ... .

١ ـ مجمع البيان، ج ١، ص ٤٢٠؛ مفردات راغب، كلمه‏ى «سِلْم».
٢ ـ أسلم فلانُ؛ أى تديّن بالإسلام. اقرب الموارد، ج ١، كلمه‏ى «سِلْم».

اينك عبارت‏هاى را از عدّه‏اى از بزرگان علماى شيعه و اهل سنّت يادآور مى‏شويم:

١ـ صاحب عروة الوثقى گفته است:

«يكفى فى الحكم باسلام الكافر إظهاره الشهادتين و إن لم يعلم موافقة قلبه للسانه، لا مع العلم بالمخالفة».(١)
در حكم به اسلام كسى كه كافر بوده همين مقدار كه شهادتين را اظهار كند، كافى است، هرچند موافقت قلب او با زبانش معلوم نباشد، ولى اگر علم به عدم موافقت قلب او با زبانش داشته باشيم، اظهار شهادتين، در حكم به اسلام او كافى نيست.
در مورد قيد اخير(علم به مخالفت) از سوى مجتهدان و فقهاى معاصر آراى مختلفى ابراز شده است: امام خمينى قدس‏سره آن را مطابق احتياط دانسته، ولى آيات عظام: خويى، گلپايگانى و خوانسارى، اظهار شهادتين را، هرگاه طبق موازين بوده و با شك و ترديد يا قرينه‏اى كه بر عدم اعتقاد قلبى او دلالت مى‏كند همراه نباشد، كافى دانسته‏اند.

٢ـ علاّمه مجلسى در تعريف اسلام چنين گفته است:

«الإسلام هو الإذعان الظاهر باللّه‏ و برسوله و عدم انكار ما علم ضرورة من دين الإسلام، فلا يشترط فيه ولاية الائمة عليهم‏السلام و لا الإقرار القلبي، فيدخل فيه المنافقون و جميع المسلمين ممن يظهر الشهادتين، عدا النواصب و الغلاة...».(٢)

١ ـ عروة الوثقى، مبحث نجاسات.
٢ ـ بحار الانوار، ج ٦٨، ص ٢٤٤ .

اسلام عبارت است از اذعان ظاهرى به وجود خدا و رسالت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و انكار نكردن آنچه از ضروريات دين اسلام است، بنابر اين ولايت ائمه‏ى طاهرين در حكم به مسلمانى افراد شرط نيست، چنان‏كه اقرار قلبى نيز شرط نيست. در اين صورت منافقان و همه‏ى فرقه‏هاى مسلمان كه شهادتين را اظهار كرده‏اند، جز نواصب و غلات، داخل در اسلام خواهند بود.

٣ـ ملاّ على قارى در شرح فقه اكبر از ابو حنيفه نقل كرده كه گفته است:

«لا نكفّر أحداً من اهل القبلة».
آنگاه افزوده است: اين عقيده‏ى اكثر فقهاست.(١)

٤ـ فخرالدين رازى گفته است:

الكفر عبارة عن إنكار ما علم بالضرورة مجيء الرسول به، فعلى هذا لايكفّر أحد من أهل القبلة.
كفر عبارت است از انكار آنچه بالضرورة معلوم است كه پيامبر اكرم از جانب خداوند آورده است. بنابر اين هيچ يك از اهل قبله تكفير نمى‏شود.(٢)

٥ ـ مؤلف «المواقف في علم الكلام» گفته است:

«اكثريت متكلمان و فقهاء بر اين عقيده‏اند كه هيچ يك از اهل قبله تكفير نمى‏شود».(٣)
در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه گاهى در احاديثى كه از ائمه‏ى طاهرين عليهم‏السلام در باب عقايد روايت شده، برخى از عقايد نادرست از پاره‏اى فرق به عنوان عقيده‏اى كفرآميز يا شرك‏آلود به شمار آمده است؛ مانند اعتقاد به زيادت صفات خداوند بر ذات او و نظاير آن. كفر و شرك در اين گونه روايات ناظر به مراتب دقيق و عميق اسلام و ايمان است، نه مرتبه‏ى ظاهرى آن، چنان‏كه از ريا به عنوان شرك ياد شده است، و مقصود شرك خفى است. بدين جهت امام على عليه‏السلام نفى صفات زايد بر ذات را كمال اخلاص در توحيد دانسته، مى‏فرمايد:
و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال‏الاخلاص له نفي الصفات عنه.(٤)

١ ـ شرح فقه اكبر، ص ١٨٩.
٢ ـ تلخيص المحصّل، ص ٤٠٥ .
٣ ـ شرح المواقف، ج ٨، ص ٣٣٩ .
٤ ـ نهج البلاغة، خطبه‏ى اول.


عمده‏ترين فرق و مذاهب كلامى

فرق و مذاهب كلامى به فرق و مذاهبى گفته مى‏شود كه درباه مسايل كلامى و اعتقادى پديد آمده‏اند. بنابر اين مذاهب فقهى يا فلسفى و مانند آن مقصود ما نيست.
در تاريخ اسلام فرق و مذاهب كلامى بسيارى پديد آمده است كه برخى منقرض شده و جز نامى از آنها در كتب ملل و نحل و عقايد باقى نيست، و برخى ديگر موجود بوده و داراى پيروانى هستند. و در هر صورت از نظر مبانى فكرى، روش بحث، آثار اجتماعى، دانشمندان و آثار علمى، همگى در يك سطح و درجه نيستند. مثلا قدريه و معتزله دو فرقه‏ى كلامى‏اند كه هر دو منقرض شده‏اند، ولى با توجه به جهات ياد شده، ميان اين دو فرقه تفاوت بسيار است. همين گونه است دو فرقه‏ى جهميّه و مرجئه. بديهى است در بحث از فرق و مذاهب كلامى بايد اين مطلب مورد توجه باشد، و هر فرقه‏اى را با لحاظ اهمّيتى كه از جنبه‏ى‏هاى ياد شده دارد بررسى كرد. و ما نيز اين اصل را در بحث‏هاى خود رعايت خواهيم كرد.
نويسندگان ملل و نحل در تعيين فرق اصلى و محورى كلامى ديدگاه‏هاى مختلفى دارند. بغدادى در كتاب «الفرق بين الفرق» مجموعه‏ى فرق اسلامى را در هشت باب بيان كرده است:
١ ـ فرق الروافض؛ ٢ ـ فرق الخوارج؛ ٣ ـ فرق الاعتزال و القدر؛ ٤ ـ فرق المرجئه؛ ٥ ـ فرق النجّارية؛ ٦ ـ مقالات الضرارية و البكرية و الجهميه؛ ٧ ـ مقالات الكرّاميّة؛ ٨ ـ اصناف اهل السنّة و الجماعة. وى يك باب را نيز به فرقه‏هايى چون غلات كه گرچه در واقع از فرق اسلامى نيستند، ولى منتسب به اسلام‏اند، اختصاص داده است.
شهرستانى در كتاب «الملل و النحل» فرق اسلامى را در چهار فرقه‏ى كلى خلاصه كرده است كه عبارتند از:
١ ـ قدريّه؛ ٢ ـ صفاتيه؛ ٣ ـ خوارج؛ ٤ ـ شيعه. و يادآور شده است كه مجموع فرقه‏هايى كه از اين چهار فرقه منشعب مى‏گردد، هفتاد و سه فرقه خواهد بود. ولى در كتاب، فصلى را به «جبريّه» اختصاص داده و فرقه‏هاى: جهميّه، نجّاريه، و ضراريّه را از شعب آن دانسته است. بنابراين، فرقه‏هاى اصلى از نظر او پنج فرقه خواهد بود. لازم به ذكر است كه وى فرقه‏هاى: اشعريه، مشبّهه، و كرّاميه را از فروع صفاتيه دانسته، و از ماتريديّه نامى به ميان نياورده است. نكته‏ى ديگر اين‏كه شهرستانى فرق غلات را از فروع شيعه به حساب آورده، و اين اشتباه است. پيش از اين، كلام علامه‏ى مجلسى را نقل كرديم كه غلات و نواصب از فرق اسلامى نيستند، چنان‏كه بغدادى نيز آنها را از فرق غير اسلامى كه منتسب به اسلام‏اند، دانسته است.
مؤلف مواقف فرق محورى و اصلى را هشت فرقه‏ى زير دانسته است:
١ ـ معتزله؛ ٢ ـ شيعه؛ ٣ ـ خوارج؛ ٤ ـ مرجئه؛ ٥ ـ جبريّه؛ ٦ ـ نجّاريه؛ ٧ ـ مشبّهه؛ ٨ ـ اهل سنّت.(١)
استاد سبحانى فرقه‏هاى دهگانه‏ى زير را محور مباحث خود در ملل و نحل قرار داده است:
١ ـ اهل حديث و حنابله؛ ٢ ـ اشاعره؛ ٣ ـ فرق مرجئه، جهميّه، كراميّه، ظاهريّه؛ ٤ ـ قدريّه؛ ٥ ـ ماتريديّه؛ ٦ ـ معتزله؛ ٧ ـ خوارج؛ ٨ ـ وهّابيّه؛ ٩ ـ زيديّه و اسماعيليّه؛ ١٠ ـ شيعه‏ى اماميه(اثنا عشريه).(٢)
و در جاى ديگر همه‏ى اين فرق را تحت عنوان: اهل سنّت و شيعه خلاصه كرده، يادآور شده است كه مقصود از اهل سنّت اصطلاح عام آن است كه بر همه‏ى كسانى كه به نصّ در باب امامت معتقد نيستند، منطبق مى‏گردد.(٣)

١ ـ شرح المواقف، ج ٨، ص ٣٧٧.
٢ ـ اگر قدريه و معتزله بر يكديگر عطف گرديده، تحت يك شماره آورده شوند، و هر يك از زيديه و اسماعيليه جداگانه ذكر شود، مناسب‏تر خواهد بود.
٣ ـ بحوث فى الملل و النحل، ج ١، ص ١٤ ـ ١٦ و ٣٩ ـ ٤٠ .

اين فهرست نسبتاً از فهرست‏هاى پيشين كامل‏تر است. و ما در اين دروس از مجموعه‏ى فرقى كه در عبارت‏هاى ياد شده آمده است، و برخى فرق ديگر بحث خواهيم كرد، كه نام آنها در فهرست جامع كتاب آمده است.
 

پرسش‏ ها

١ ـ تعريف لغوى و اصطلاحى اسلام را بنويسيد.
٢ ـ كلام صاحب عروه را درباره‏ى شرط لازم براى حكم به اسلام افراد با تعاليق مجتهدان بر آن بنويسيد.
٣ ـ كلام علامه‏ى مجلسى را در تعريف اسلام بيان كنيد.
٤ ـ سخن شارح فقه اكبر و صاحب مواقف را درباره‏ى عدم تكفير اهل قبله بنويسيد.
٥ ـ نظريه‏ى بغدادى و شهرستانى را درباره‏ى فرق غلات بنويسيد.
٦ ـ فِرَق دهگانه‏اى را كه استاد سبحانى ذكر كرده‏اند، نام ببريد.


درس چهارم :
نخستين اختلافات

در زمان حيات پيامبر گرامى اختلافاتى در پاره‏اى مسايل ميان مسلمانان رخ داد.(١) ولى وجود رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مانع از پيدايش فرق و مذاهب بود. پس از رحلت آن حضرت از سراى فانى به ديار باقى چند اختلاف جزيى پديد آمد كه به زودى مرتفع گرديد؛ يكى اختلاف درباره‏ى موت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بود. چنان‏كه عمر بن خطاب مرگ او را انكار كرده مى‏گفت: «هر كس بگويد پيامبر از دنيا رفته است، او را خواهم كشت، بلكه او، به سان عيسى عليه‏السلام به آسمان رفته است». ولى ابوبكر با خواندن آيه‏ى ١٤٣ آل‏عمران(٢) او را از اشتباه خود آگاه ساخت و عمر گفت: «گويا تاكنون اين آيه را نشنيده بودم».(٣)
اختلاف ديگر درباره‏ى مكان دفن پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود. عدّه‏اى مى‏گفتند: بايد در زادگاهش مكه مدفون گردد و عدّه‏اى مدينه را پيشنهاد مى‏كردند، و جمعى ديگر بيت‏المقدس را كه مدفن عدّه‏اى از پيامبران الهى است. ولى سرانجام بر دفن او در مدينه توافق كردند، چون اين حديث از پيامبر را به ياد آوردند كه فرمود: «الأنبياء يدفنون حيث يموتون».

١ ـ ر.ك: ملل‏ونحل شهرستانى، طبع دارالمعرفة، تحقيق محمد سيدكيلانى، ج١، ص ٢١ ـ ٢٢؛ بحوث فيالملل‏والنحل، ج ١، ص ٤٢ ـ ٤٣ .
٢ ـ «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات او قتل انقلبتم على أعقابكم ...».
٣ ـ ملل و نحل شهرستانى، ج ١، ص ٢٣ .


اختلاف در مسأله‏ى امامت

مهم‏ترين اختلافى كه در آن زمان رخ داد و ادامه يافت، اختلاف درباره‏ى امامت و خلافت بود. شهرستانى در اين‏باره چنين مى‏گويد:
«بزرگ‏ترين خلاف ميان امّت درباره‏ى امامت پديد آمد، زيرا هيچ گاه در اسلام درباره‏ى هيچ قاعده و اصل دينى نزاعى همانند نزاع درباره‏ى امامت واقع نشده است».
اختلاف، نخست ميان مهاجران و انصار واقع شد، و انصار پيشنهاد دادند كه هر يك از دو گروه امير و رهبرى داشته باشد، و خود، سعد بن عباده را برگزيدند. ولى در اين هنگام ابوبكر و عمر وارد سقيفه‏ى بنى ساعده شدند و عمر تصميم گرفته بود كه در آن جمع مطالبى را بيان كند، ولى قبل از وى ابوبكر لب به سخن گشود و مطالبى را گفت كه مورد قبول عمر نيز بود. پس از پايان كلام ابوبكر، قبل از آن‏كه انصار سخنى بگويند، عمر با ابوبكر به عنوان خليفه‏ى پيامبر بيعت كرد، و ديگران نيز با او بيعت كردند، و آتش فتنه خاموش شد. ولى عمر اين بيعت را كارى حساب نشده و بدون مطالعه‏ى قبلى دانست كه خداوند مسلمانان را از شرّ آن حفظ كرد.(١) و گفت پس از اين نبايد تكرار شود، و اگر فردى بدون مشورت با مسلمانان با ديگرى به عنوان خليفه بيعت كند، هر دو كارى نادرست كرده و قتل آنها واجب است.

١ ـ «إنّ بيعة أبيبكر كانت فَلتة، وقى اللّه المسلمين شرَّها».

و علت اين‏كه انصار از ادّعاى خود دست برداشتند، روايتى بود كه ابوبكر از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل كرد كه «الائمة من قريش». بدين صورت كار بيعت در سقيفه پايان پذيرفت. و هنگامى كه ابوبكر به مسجد بازگشت ساير مسلمانان مدينه نيز با او بيعت كردند. جز ابوسفيان و عدّه‏اى از بنى‏هاشم و اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب عليه‏السلام كه طبق دستور پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به تجهيز و تدفين او مشغول بود.(١)
 

كلامى از امام على عليه‏السلام

سيد رضى در نهج البلاغة نقل كرده است: آنگاه كه خبر سقيفه به امام على عليه‏السلام رسيد، از نظريه و سخن انصار جويا شد، به او گفته شد: انصار گفتند: «منا امير و منكم امير». امام فرمود: چرا با وصيت پيامبر در حق آنها با آنان احتجاج نكرديد كه دستور داد تا در حق نيكوكارانشان احسان شود، و از خطاى خطاكارانشان عفو گردد. پرسيدند: در اين سفارش پيامبر چه احتجاجى عليه آنهاست؟ امام عليه‏السلام فرمود: «لو كانت الأمارة فيهم، لم تكن الوصية بهم»؛ اگر امارت و رهبرى حق آنان بود، به چنين سفارشى در مورد آنان نياز نبود. زيرا معمولاً سفارش رعيّت را به رهبر مى‏كنند كه با آنان از روى احسان و گذشت عمل كند.
آنگاه امام عليه‏السلام از نظريه و سخن قريش(مهاجران) جويا شد. به او گفته شد: آنان به اين‏كه همانند پيامبر از شاخه‏هاى يك درختند احتجاج كردند. امام فرمود: «احتجوا بالشجرة و أضاعوا الثمرة»(٢)؛ به درخت احتجاج كردند و ميوه‏ى آن را تباه ساختند.
كنايه از اين‏كه ثمره‏ى نبوت كه آيين اسلام است با امامت تكميل مى‏شود، چنان‏كه در جريان غدير خم آيه‏ى «اكمال دين» نازل گرديد.
در هر حال از اين‏جا امت اسلامى به دو دسته تقسيم شد: يك دسته با استناد به آيات قرآن و احاديث پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم معتقد بودند كه خليفه‏ى پيامبر و امام مسلمانان از جانب خداوند تعيين شده و او اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب عليه‏السلام است. شيخ صدوق در كتاب خصال نام دوازده تن از بزرگان مهاجران وانصار و احتجاجات آنان را با ابوبكر در اين‏باره نقل كرده است.(٣)

١ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ٢٤ .
٢ ـ نهج البلاغة، خطبه‏ى ٦٤ .
٣ ـ مهاجران عبارتند از: ١ـ خالد بن سعيد بن عاص، ٢ـ مقدادبن‏اسود، ٣ ـ أبىّ بن كعب ٤ ـ عمار بن ياسر،û ٥ ـ ابوذر غفارى، ٦ ـ سلمان فارسى، ٧ ـ عبدالله بن مسعود، ٨ ـ بريده‏ى اسلمى. و انصار عبارتند از: ١ ـ خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، ٢ ـ سهل بن حنيف، ٣ ـ ابوايوب انصارى، ٤ ـ ابوالهيثم بن تيّهان.

و دسته‏ى دوم(به دلايلى كه در جاى خود ذكر شده است)(١) آيات و احاديث مربوط به امامت را ناديده گرفته، راه تعيين خليفه‏ى پيامبر و امام مسلمين را انتخاب و بيعت مردم دانستند، گرچه آغاز بيعت در مورد اولين خليفه، همان گونه كه بيان گرديد، از طريق مشورت و انتخاب مسلمانان نبود. و در هر حال همين عمل مبناى نظريه و اعتقاد اهل سنّت در باب امامت گرديد، چنان‏كه در كتب كلامى بيان شده است.(٢)
در پايان يادآور مى‏شويم كه امام به خاطر حفظ مصالح كلى اسلام و مسلمانان، از توسل به خشونت و زور براى احقاق حق خود در باب امامت خوددارى كرد. چنان‏كه فرمود:
لقد علمت أنّي أحقّ الناس بها من غيري و واللّه‏ لأسلمنَّ ما سَلِمت امور المسلمين ، و لم يكن فيها جور الاّ عَليَّ خاصّة، إِلتماساً لأجر ذلك و فضله، و زهداً فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه.(٣)
من خود را براى خلافت سزاوارتر از ديگران مى‏دانم، و به خدا سوگند تا وقتى امور مسلمانان سالم بماند و جز بر من ستم نشود، تسليم خواهم بود، تا اجر و فضيلت اين كار را به دست آورم و زهد و بى‏رغبتى خود را در زر و زيور دنيا، كه شما در دست‏يافتن به آن به مسابقه برخاسته‏ايد، ثابت كنم.

١ ـ ر. ك: المراجعات، شماره‏ى ٨٤، ص ٢٦٧ ـ ٢٧١ .
٢ ـ شرح المواقف، ج ٨، ص ٣٥٢ .
٣ ـ نهج البلاغة، خطبه‏ى ٧٤ .


پرسش‏ه

١ ـ دو اختلافى را كه درباره‏ى رحلت و مدفن پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پديد آمد، شرح دهيد.
٢ ـ كلام شهرستانى را درباره‏ى اختلاف مسلمانان در مسأله‏ى امامت بنويسيد.
٣ ـ كلام امام على عليه‏السلام را درباره‏ى احتجاجات اهل سقيفه بيان كنيد.
٤ ـ ديدگاه دو فرقه‏ى مسلمانان را در مورد امامت بنويسيد.
٥ ـ سخن امام على عليه‏السلام را درباره‏ى روش خود در مسأله‏ى امامت بيان كنيد.


درس پنجم :
روش سَلَف در عقايد

در كتب ملل و نحل و عقايد، از سَلَف و روش سلفى در باب عقايد دينى ياد شده است. گاهى گفته مى‏شود روش سلف اين بوده است كه در مباحث دينى ـ اعم از عقايد و فروع ـ به ظواهر كتاب و سنت اخذ نموده و از تفكر عقلى و بحث نظرى در مفاد و مدلول آنها برحذر بوده‏اند. از اين رو روش تفكر و تأويل در معرفت دين را به متأخرين(خَلَف) نسبت داده‏اند.(١) جهت روشن شدن درستى يا نادرستى اين سخن لازم است دو مطلب را بررسى كنيم: يكى اين‏كه مقصود از سلف چه كسانى است؟ و ديگرى اين‏كه آنان در باب خداشناسى و آيات و روايات مربوط به صفات خداوند چه روشى داشته‏اند؟
 

١ ـ سَلَف چه كسانى‏اند؟

سلف در لغت به معنى متقدم و سابق است. و در اصطلاح علماى كلام و ملل و نحل بر صحابه و تابعين و نيز تابعين تابعين اطلاق مى‏شود، بلكه به علماى اسلامى در سه قرن نخست هجرى سلف گفته مى‏شود. و گاهى از نخستين تابعيان به سلف صالح تعبير مى‏شود.(٢)

١ ـ ر.ك: المنار: ١ / ٢٥٢.
٢ ـ النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج ٢، ص ٣٩٠ .

شهرستانى از مالك بن انس(متوفّاى ١٧٩ ه . ق)، سفيان ثورى(متوفّاى ١٦١ ه . ق)، احمد بن حنبل(متوفّاى ٢٤١ ه . ق) و داود بن على اصفهانى(متوفّاى ٢٧٠ ه . ق) به عنوان سلف ياد كرده است. و عبدالله بن سعيد كُلاّبى(متوفّاى ٢٤٠ ه . ق)، ابوالعباس قلانسى، حارث بن اسد محاسبى را از آن دسته از سلف نام برده كه به علم كلام گرايش داشتند. آنگاه يادآور شده كه از زمان ابوالحسن اشعرى(متوفّاى ٣٣٠ ه ق) دوره‏اى جديد آغاز شد».(١)
ابن خلدون، بدون اين‏كه اصطلاح سلف را به‏كار برد، از صحابه و تابعين و روش آنها درباره‏ى متشابهات قرآن به گونه‏اى ياد مى‏كند كه شهرستانى همان روش را به جماعتى از سلف نسبت مى‏دهد.(٢)
 

٢ ـ روش سلف در عقايد

در ميان علماى سلف سه روش بحث در باب عقايد دينى يافت مى‏شود:
الف: روش اخذ به ظواهر آيات و روايات و اعتقاد به مدلول ظاهرى آنها، هرچند مستلزم تشبيه و تجسيم گردد.
ب: روش استناد به ظواهر كتاب و سنت در پرتو عقل و خرد، و به كار بردن تأويل در مواردى كه اخذ به مدلول ظاهرى آيات و روايات مستلزم تشبيه و تجسيم مى‏گردد. بنابراين كلمه‏ى «يَدْ» به قدرت يا نعمت و كلمه‏ى «استواء» به معنى استيلاء و تسلط بر امور، و كلمه‏ى «وجه» به ذات و حقيقت، و كلمات ديگرى از اين قبيل به معانى مناسب با مقام الهى تأويل و تفسير مى‏شود.

١ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ٩٣ .
٢ ـ مقدمه‏ى ابن خلدون، ص ٤٦٣ .

ج: حدّ وسط ميان دو روش پيشين، يعنى در عين استناد به ظواهر كتاب و سنت، نه به مفاد ظاهرى آنها أخذ مى‏شود تا تشبيه و تجسيم لازم آيد و نه براى بيان چگونگى و حقيقت معناى آنها از روش تأويل استفاده مى‏شود، بلكه مثلاً گفته مى‏شود: خداوند دست دارد، ولى چگونگى آن بر ما معلوم نيست؛ نه مى‏گوييم به سان دست بشر است(تشبيه) و نه مى‏گوييم كنايه از قدرت است(تأويل)، بلكه مقصود از آن را به خداوند واگذار مى‏كنيم(تفويض).(١)

نقد و نظر

از آنچه گفتيم روشن شد كه اولاًّ: روش سلف در باب متشابهات قرآن و سنت منحصر در تفويض نبوده است؛ ثانياً: روش تأويل توسط خلف يا متأخرين از علماى اسلامى پيدا نشده است، بلكه در ميان سلف نيز پيروانى داشته است. علامه‏ى طباطبايى پس از نقل نظريه‏ى كسانى كه مى‏گويند روش صحابه در باب آيات و روايات مربوط به عقايد، روش تفويض بوده و اين روش در سه قرن اول هجرى مورد اتفاق بوده است، در نقد آن گفته است:
«روش اهل بيت پيامبر در اين باره اثبات و نفى با هم است؛ يعنى تنها به نفى تشبيه اكتفا نكرده، در معناى آيات صفات، تدبر و اعمال نظر كرده‏اند. آرى، روش اكثريت صحابه و تابعين از سلف همان روش تفويض بوده است».(٢)
مؤلف المنار نيز پس از اين‏كه ـ طبق نظر استادش محمد عبده ـ طريقه‏ى سلف را به تفويض، و طريقه‏ى خلف را به تأويل وصف كرده، يادآور شده است كه در ميان ائمه‏ى علماى سلف مانند احمد بن حنبل و ديگران روش تأويل نيز يافت مى‏شود.(٣)

١ ـ اينك سخن شهرستانى را درباره‏ى روش‏هاى سه گانه‏ى ياد شده نقل مى‏كنيم:
«ان جماعة كثيرة من السلف كانوا يثبتون لله تعالى صفات ازليّة من العلم و القدرة و الحياة ... و كذلك يثبتون صفات خبرية مثل اليدين و الوجه ... .
الف: فبالغ بعض السلف في اثبات الصفات الى حد التشبيه بصفات المحدثات.
ب: و منهم من اوّله على وجه يحتمل اللفظ ذلك.
ج: و منهم من توقف من التأويل وقال عرفنا بمقتضى العقل ان اللّه‏ ليس كمثله شيء فلا يشبه شيئاً من المخلوقات و لا يشبهه شيء منها، الا انا لا نعرف معنى اللفظ الوارد فيه و لسنا مكلفين بمعرفة تفسير هذه الآيات و تأويلها...». ملل و نحل، ج ١، ص ٩٢ ـ ٩٣ .
٢ ـ الميزان، ج ١٤، ص ١٣٠ .
٣ ـ المنار، ج ١، ص ٢٥٢ ـ ٢٥٣ .


پرسش ها

١ ـ مقصود از سلف چه كسانى‏اند؟ حاصل كلام شهرستانى و ابن خلدون را در اين‏باره بنويسيد.
٢ ـ صفاتيه به چه كسانى اطلاق مى‏شود، چرا؟
٣ ـ روش‏هاى سه‏گانه‏ى سلف را درباره‏ى عقايد توضيح دهيد.
٤ ـ كلام علامه‏ى طباطبايى را درباره‏ى روش سلف در مورد صفات خداوند بيان كنيد.
٥ ـ سخن مؤلف «المنار» را درباره‏ى روش سلف بنويسيد.