كلمهى «مِلَل» جمع «مِلَّة» به معنى طريقه و آيين است، خواه الهى و بر حق باشد يا غير الهى و بر باطل؛ چنانكه در قرآن كريم در هر دو معنا به كار رفته است. در مورد آيين الهى مىفرمايد:
«ثُمَّ أَوْحَيْنا إلَيْكَ أَنْ اَتّبِعْ مِلَّةَ إبراهيمَ حَنيفاً».(١)
آنگاه به تو وحى كرديم كه از آيين حنيف ابراهيم(آيين توحيد) پيروى كن.
و در مورد آيين غير الهى مىفرمايد:
«إنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لايُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ
كافِرُونَ».(٢)
من آيين قومى را كه به خدا ايمان نمىآورند وبه آخرت كفر مىورزند رهاكردهام.
كلمهى «نِحَل» جمع «نِحْلَة» است كه در معانى ادّعا، مذهب، و گرويدن به يك دين و
آيين به كار رفته(٣) است. چنانكه گفته مىشود: ما نِحْلَتُك؟ يعنى دين و مذهب تو
چيست؟(به چه دينى گرويدهاى)؟
١ ـ نحل/ ١٢٣ .
٢ ـ يوسف/ ٣٧ .
٣ ـ اقرب الموارد، ج ٢، ص
١٢٨٠ .
با توجه به آنچه گفته شد روشن مىشود كه دو كلمهى «مِلَلْ و نِحَلْ» معادل دو
كلمهى اديان و مذاهب يا فرق و مذاهب اعتقادى است.
موضوع علم ملل و نحل ـ چنانكه از نام آن پيداست ـ اديان و مذاهب است، و غرض از آن
اين است كه انسان بتواند از طريق مطالعهى تاريخ و عقايد اديان و مذاهب مختلف، با
جهات اشتراك و اختلاف آنها آشنا گردد، و در دفاع از دين و آيين حق و نقد اديان و
مذاهب ديگر از روى بصيرت و آگاهى عمل كرده، از سر واقعبينى و حقيقتجويى داورى
كند.
روش اين علم، آميزهاى از روش نقلى و عقلى است. يعنى مواد(عقايد و آراى پيروان هر
دين و آيين) را بايد از طريق نقل به دست آورد، آنگاه با استفاده از عقل و خرد به
تحليل و تحقيق دربارهى آن پرداخت. در به دست آوردن مواد هم ـ قبل از هر چيز ـ بايد
به كتب و دانشمندان معتبر هر مذهب رجوع نمود، و جز در موارد ضرورى، از استناد به
اقوال ديگران پرهيز كرد. و در صورت اخير نيز بايد به اقوال كسانى استناد شود كه به
غرضورزى و رعايت نكردن اصل امانت در نقل متّهم نباشند.
علم ملل و نحل، يا مذاهب و فرق كلامى، شعبهاى از علم تاريخ اديان و مذاهب است، چرا
كه سرگذشت اديان و مذاهب را از جنبهى كلامى و اعتقادى بررسى مىكند. بدين جهت
پيشينهى آن بسيار كهن است. البته آنچه در اينجا مقصود است، پيشينهى اين علم در
تاريخ اسلام است. در اين صورت، تاريخ پيدايش آن را بايد از آثارى كه در زمينهى
اديان و مذاهب در دنياى اسلام نگارش يافته است، به دست آورد، گرچه ممكن است دورهى
قبل از نگارش نيز براى آن در نظر گرفت، ولى مرحله تأليف و
نگارش بيانگر دوران رسمى آن خواهد بود.
تاريخ دقيق تأليف در زمينهى ملل و نحل
در بين مسلمانان در دست نيست، ولى آنچه مسلّم است اين است كه در قرن سوم هجرى(١)
اين علم مورد توجّه بوده و كتابها يا رسالههايى در اين باره نگارش يافته است. از
آن جمله مىتوان از كتاب «فرق الشيعة» تأليف ابو محمد حسن بن موسى نوبختى(از اعلام
اماميه در قرن سوم هجرى) و نيز از كتاب «المقالات و الفرق» تأليف ابوالقاسم سعد بن
عبدالله اشعرى قمّى (متوفّاى سال ٢٩٩ يا
٣٠١ ه . ق) ياد كرد. از آن پس روز به روز مورد توجه بيشتر علماى اسلامى قرار گرفت و
آثار ديگرى با بسط و شرح بيشتر در اين باره نگارش يافت كه كتاب «مقالات الإسلاميين»
تأليف ابوالحسن اشعرى(متوفّاى ٣٣٠ ه . ق) پيشواى مذهب اشعرى، و كتاب «اوائل
المقالات» تأليف شيخ مفيد(متوفّاى٤١٣ه . ق) متكلم نامدار مذهب اماميه، از مشهورترين
و جامعترين آثار قديمى در اين علم به شمار مىرود.
كتابهايى كه به دست دانشمندان مسلمان در زمينهى ملل و نحل تأليف گرديده به سه
دسته تقسيم مىشود:
الف: علاوه بر بحث دربارهى مذاهب اسلامى و آنچه در دنياى اسلام پديد آمده است، به
بحث دربارهى اديان و مذاهب ديگر نيز پرداخته است. كتاب «الملل و النحل» تأليف
عبدالكريم شهرستانى(متوفّاى ٥٤٨ ه . ق) و كتاب «الفصل في الملل و الأهواء و النحل»
تأليف ابن حزم(متوفّاى ٤٥٦ ه . ق) از اين دسته است.
١ ـ از پارهاى اقوال به دست مىآيد كه در قرن دوم هجرى(نيمهى دوم) نيز در اين باره كتاب، يا كتابهايى نگارش يافته است، چنانكه كَشّى از فردى به نام ابن المقعد(ابن المفضل) نام مىبرد كه در عهد مهدى عباسى(متوفّاى ١٦٩ ه . ق) كتابى به نام صنوف الفرق تأليف كرده است(رجال كَشّى، ص ٢٦٥، شمارهى ٤٧٩).
ب: تنها به بحث دربارهى مذاهب اسلامى و فرقههايى كه در دنياى اسلام پديد آمدهاند، پرداخته است. كتابهاى زير از اين دسته است:
١ ـ مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلين، تأليف ابوالحسن اشعرى.
٢ ـ اوائل المقالات في المذاهب و المختارات، تأليف شيخ مفيد.
٣ ـ التنبيه و الردّ على أهل الأهواء و البدع، تأليف ابن عبدالرحمن
ملطى(١)(متوفّاى٣٧٧ه ق).
٤ ـ الفرق بين الفرق، تأليف عبدالقاهر بغدادى(متوفّاى
٤٢٩ ه ق).
٥ ـ التبصير في الدين، تأليف طاهر بن محمد اسفرائنى (متوفّاى٤٧١ ه . ق).
ج: كتابهايى كه به بحث از فرقههاى يكى از مذاهب اسلامى اختصاص دارد. دو كتاب «فرق
الشيعة» نوبختى و «المقالات و الفرق» سعد بن عبدالله اشعرى كه پيش از اين يادآور
شديم از اين دستهاند.
١ ـ واژههاى «مِلَل» و «نِحَل» را توضيح دهيد.
٢ ـ موضوع، غايت و روش علم ملل و نحل را بيان كنيد.
٣ ـ نسبت علم ملل و نحل را با علم تاريخ اديان و نيز علم كلام بنويسيد.
٤ ـ تاريخ پيدايش علم ملل و نحل اسلامى را با ذكر شاهد توضيح دهيد.
٥ ـ اقسام تأليفات در علم ملل و نحل را با ذكر نمونه بنويسيد.
١ ـ براى ضبط اين واژه ر.ك: معجم البلدان: ٥ / ١٩٢.
در كتب حديث از طريق شيعه و اهل سنّت روايت شده است كه امّت موسى پس از او به هفتاد
و يك فرقه و امّت عيسى پس از وى به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند، و پس از من امّتم
به هفتاد و سه فرقه تقسيم خواهد شد كه تنها يك فرقه اهل نجات خواهد بود، چنانكه از
فرقههاى هر يك از دو امّت موسى و عيسى نيز تنها يك فرقه اهل نجات بود.(١)
عدّهاى از محققان اسلامى حديث مزبور را از نظر سند قابل اعتماد ندانسته و آن را نپذيرفتهاند، كه ابن حزم از آن جمله است. عدّهاى از آنان نيز آن را مسكوت گذاشته و نفياً و اثباتاً دربارهى آن سخنى نگفتهاند كه ابوالحسن اشعرى و فخرالدين رازى از اين دستهاند. و گروه سوم كسانىاند كه آن را پذيرفته و در صدد شمارش فرقههاى هفتاد و سهگانه و تعيين فرقهى ناجيه برآمدهاند.(٢)
١ ـ جهت آگاهى از مصادر حديث به كتاب: بحوث في الملل و النحل، آيةاللّه جعفر
سبحانى، ج ١، ص ٢١ ـ ٢٤ و ٣٨ ـ ٣٩ رجوع شود.
٢ ـ الفرق بين الفرق، ص ٦، مقدمهى محمد محى الدين (محقق كتاب).
با اين حال شايد بتوان كثرت نقل و استفاضهى حديث در كتب شيعه و اهل سنّت را دليل
بر درستى حديث از نظر سند دانست.(١) بدين جهت بايد به بررسى مفاد و مدلول آن پرداخت
كه با دو بحث بعدى روشن خواهد شد.
نخستين سؤالى كه در مورد مدلول حديث مزبور مطرح مىشود اين است كه مقصود از فرق
هفتاد و سهگانه كدام يك از فرقههاى اسلامى است؟ اگر مقصود فرق اصلى و محورى است،
تعداد آنها كمتر از هفتاد و سه فرقه است، و اگر مقصود انشعابات و شاخههايى است كه
از هر يك از فرق محورى پديد آمده است، تعداد آنها بيش از هفتاد و سه فرقه است.
به اين پرسش، پاسخهاى گوناگونى داده شده است كه دو نمونه را يادآور مىشويم:
الف ـ مقصود از رقم هفتاد و سه، تعداد حقيقى فرق اسلامى نيست، بلكه اين رقم كنايه
از فزونى فرقههايى است كه پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم در جهان
اسلام پديد آمده است. همان گونه كه مقصود از رقم هفتاد در آيهى ٨٠ سورهى توبه(٢)
اين است كه منافقان هرگز مورد مغفرت الهى قرار نخواهند گرفت، و معنى حقيقى آن مقصود
نيست.
ولى سياق روايت كه نخست تعداد فرقههاى يهود و نصارى را با رقمهاى ٧١ و
٧٢ نام
مىبرد، آنگاه رقم ٧٣ را دربارهى فرقههاى امت اسلامى يادآور مىشود، با چنين
توجيهى سازگار نيست.(٣)
١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ١، ص ٢٣.
٢ ـ «...إن تستغفر لهم سبعين مرّة فلن يغفر اللّه لهم».
٣ ـ بحوث فى الملل و النحل، ج ١، ص ٣٥ .
ب ـ آنچه مؤلفان ملل و نحل را در تطبيق اين حديث بر فرق اسلامى دچار اشكال كرده اين
است كه آنان خواستهاند حديث را بر فرقههايى كه قبل از آنان، يعنى حدود سه قرن اول اسلامى، پديد آمده است منطبق سازند؛ در حالى كه حديث از پيدايش افتراق در
امت اسلامى سخن مىگويد، و زمان آن را تعيين نكرده است. بنابر اين ممكن است رقم
يادشده در حديث در طول حيات امّت اسلامى تحقق يابد، بدين صورت كه در هر قرن يا عصرى
فرقهاى ظاهر گردد، آنگاه در همان فرقه دستهبندىها و انشعاباتى پديد آيد، و در
نتيجه ٧٣ فرقهى اصلى و محورى پديدار گردد، و هر يك داراى شاخههايى باشد؛ زيرا
هرگاه حديث از نظر سند پذيرفته شود و از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم صادر
شده باشد، قطعاً واقع خواهد شد و فرضيهى مزبور مىتواند توجيه معقولى براى آن به
شمار آيد، هرچند تعيين مصداق و بازشناسى فرقههاى اصلى از متفرعات و شاخههاى آنها
به صورت قطعى امكانپذير نباشد.(١)
در اكثر نقلهاى حديث هفتاد و سه فرقه، يك فرقه اهل نجات و بقيه اهل دوزخ شناخته
شده است. اين مطلب سبب طرح بحث ديگرى دربارهى مفاد حديث شده و آن اينكه فرقهى
ناجيه كدام است؟ در پارهاى احاديث براى فرقهى ناجيه دو نشانهى زير بيان شده است:
الف) الجماعة: مقصود از كلمهى جماعت، يا جميع مسلمانان است(٢) در مقابل يهود و
نصارى و مذاهب غير اسلامى، و يا اكثريت مسلمانان است در مقابل اقليت. ولى هيچ يك از
آن دو پذيرفتنى نيست؛ زيرا لازمهى فرض نخست اين است كه همه مسلمانان اهل نجاتند، و
اين مطلب با متن حديث تعارض دارد. و فرض دوم نيز صحيح نيست، زيرا اكثريت به خودى
خود دليل بر حقانيت نخواهد بود، بلكه در طول تاريخ پيوسته جريان برعكس بوده است؛
يعنى مخالفان پيامبران اكثريت را تشكيل مىدادهاند.
١ ـ الفرق بين الفرق، مقدمه، ص ٧ .
٢ ـ چنانكه شهرستانى جماعت
را به «اتفاق مردم بر شريعت و سنّت» تفسير كرده است؛ ر.ك: ملل و نحل، ج١، ص ٣٨ ـ
٣٩.
چنانكه قرآن كريم نيز اكثريت افراد را گرفتار انحراف مىداند و خطاب به پيامبر
اكرم مىفرمايد:
«و ما أكثرُ النّاسِ و لو حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ».(١)
و باز مىفرمايد:
«و ما يؤمن أكثرهم باللّه إلاّ و هم مشركون».(٢)
و عبارتهاى «و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون»(٣) و «قليل من عبادى الشكور»(٤) و
نظاير آن نيز گوياى اين مدّعاست.
گذشته از اين، مقياس اكثريت، در عمل نيز با مشكل مواجه خواهد بود، زيرا در طول
تاريخِ مذاهب و فرق، اكثريت و اقليت داراى نوسان بوده است.
ب) ما انا عليه و اصحابي: اين تعبير بر چيزى جز آيين و شريعت اسلامى دلالت نمىكند؛
در اين صورت نمىتواند مقياس شناخت فرقهى ناجيه باشد، زيرا هر فرقهاى روش خود را
مطابق شريعت اسلام و سنّت پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآلهوسلم مىداند. چنانكه
صاحب المنار مىگويد:
«تاكنون فرقهى ناجيه، يعنى فرقهاى كه بر روش پيامبر و اصحاب او عمل كند، روشن
نشده است، زيرا هر يك از فرقههاى اسلامى روش خود را مطابق روش پيامبر
صلىاللهعليهوآلهوسلم و اصحاب مىداند».(٥)
١ ـ يوسف/ ١٠٣ .
٢ ـ يوسف، ١٠٦ .
٣ ـ يوسف، ٢١ .
٤ ـ سبأ/
١٣ .
٥ ـ المنار، ج ٨، ص ٢٢١ ـ ٢٢٢ .
در احاديثى كه از طريق شيعه و اهل سنّت از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت
شده، اهل بيت آن حضرت به عنوان كشتى نجات شناخته شده است، چنانكه حاكم در كتاب
مستدرك
از ابوذر روايت كرده است كه ـ در حالى كه دست در خانهى كعبه آويخته بود ـ مىگفت:
از پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم شنيدم كه مىفرمود:
انّ مثل اهل بيتي فيكم، مثل سفينة نوح من قومه، من ركبها نجا و من تخلّف عنها
غرق.(١)
موقعيت اهل بيت من در ميان شما همانند موقعيت كشتى نوح در ميان قوم او است، كه هر
كس بر آن سوار شد نجات يافت، و هركس از آن روى برتافت، غرق گرديد.
ابن حجر در معناى حديث چنين گفته است:
«وجه تشبيه اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم به كشتى نوح اين است كه هر كس
آنان را دوست بدارد و آنان را بزرگ بشمارد و از هدايت دانشمندان اهل بيت بهرهمند
گردد، از تاريكى مخالفت با حق نجات خواهد يافت، و هر كس از آنان روى برتابد، در
درياى كفران نعمتالهى غرق و در ورطهى طغيان هلاك مىشود».(٢)
گذشته از حديث سفينه، حديث ثقلين نيز كه از روايات متواتر اسلامى است، طريق نجات را روشن مىسازد؛ و آن پيروى از عترت و اهل بيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم است. و جالب اين است كه يكى از علماى اهل سنّت به نام الحافظ حسن بن محمد صمغانى(متوفّاى ٦٥٠ ه . ق) در كتاب خود به نام «الشمس المنيرة» پس از نقل حديث افتراق امت نقل كرده است كه مسلمانان از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم خواستند تا فرقهى ناجيه را به آنان معرفى كند تا از آنها پيروى كنند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
١ ـ المستدرك على الصحيحين، ج ٣، ص ١٥١ .
٢ ـ الصواعق المحرقة،
ص ١٥١، ط المحمدية، و ص ٩، ط الميمنية بمصر؛ بحوث فى الملل و
النحل، ج ١، ص ٣٢ .
٣ ـ براى توضيحات بيشتر دربارهى متن و سند حديث ثقلين ر.ك:
مجلّه تخصصى كلام اسلامى، سال چهارم، مسلسل ١٤، ص ٩٠ ـ ٩٦.
إنّي تارك فيكم الثقلين ما إن تمسّكتم به لنتضلّوا من بعدي ابداً، كتاب اللّه و
عترتي اهل بيتي، انّ اللطيف الخبير نبّأني أنهما لنيفترقا حتّى يردا علىّ
الحوض.(١)
١ ـ حديث هفتاد و سه فرقه چيست؟ اقوال دربارهى سند آن را بنويسيد.
٢ ـ دو نظريهاى را كه دربارهى مفاد حديث از جهت تعداد فرق نقل شده است، بيان
كنيد.
٣ ـ كلمهى «الجماعة» را كه دربارهى فرقهى ناجيه نقل شده است، بررسى كنيد.
٤ ـ عبارت «ما انا عليه و أصحابي» را كه دربارهى فرقهى ناجيه ذكر شده است، بررسى
فرماييد.
٥ ـ حديث سفينه را با كلام ابن حجر در توضيح آن بنويسيد.
٦ ـ كلام مؤلف «الشمس المنيرة» را دربارهى حديث افتراق امت و حديث ثقلين بنويسيد.
١ ـ بحوث فى الملل و النحل، ح ١، ص ٣٢ ـ ٣٣ .
از آنجا كه موضوع بحث ما فرق و مذاهب كلامى اسلامى است، قبل از هر چيز لازم است
بدانيم فرق و مذاهب اسلامى كدامند؟ روشن شدن اين مسأله در گرو تبيين دو مطلب است:
١ـ معيار اسلامى بودن يك فرقه يا مذهب چيست؟
٢ـ ارايهى فهرستى از عمدهترين فرق و مذاهب كلامى.
معيار اسلامى بودن يك فرقه يامذهب كلامى اين است كهاسلام را قبول داشته ـ مسلمان ـ
باشد. حال سؤال اين است كه اسلام چيست؟ ومسلمان كيست؟
اسلام در لغت مشتق از «سِلْم» و به معنى داخل شدن در سلامتى و آرامش و انقياد
است.(١) و معنى اصطلاحى و شرعى آن عبارت است از تديّن به دين اسلام.(٢) حال اگر كسى
به وجود خداوند و يگانگى او و نبوت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و آنچه او از
جانب خداوند آورده است اقرار كند، مسلمان خواهد بود و اين نخستين مرتبه از اسلام و
ايمان است كه
آثار شرعى اسلام كه در كتب فقه بيان شده، بر آن مترتّب مىگردد؛ يعنى جان و مال او
حرمت پيدا مىكند، ارث مىبرد، در قبرستان مسلمانان دفن مىشود و ... .
١ ـ مجمع البيان، ج ١، ص ٤٢٠؛ مفردات راغب، كلمهى «سِلْم».
٢ ـ أسلم فلانُ؛ أى تديّن بالإسلام. اقرب الموارد، ج
١، كلمهى «سِلْم».
اينك عبارتهاى را از عدّهاى از بزرگان علماى شيعه و اهل سنّت يادآور مىشويم:
«يكفى فى الحكم باسلام الكافر إظهاره الشهادتين و إن لم يعلم موافقة قلبه للسانه،
لا مع العلم بالمخالفة».(١)
در حكم به اسلام كسى كه كافر بوده همين مقدار كه شهادتين را اظهار كند، كافى است،
هرچند موافقت قلب او با زبانش معلوم نباشد، ولى اگر علم به عدم موافقت قلب او با
زبانش داشته باشيم، اظهار شهادتين، در حكم به اسلام او كافى نيست.
در مورد قيد اخير(علم به مخالفت) از سوى مجتهدان و فقهاى معاصر آراى مختلفى ابراز
شده است: امام خمينى قدسسره آن را مطابق احتياط دانسته، ولى آيات عظام: خويى،
گلپايگانى و خوانسارى، اظهار شهادتين را، هرگاه طبق موازين بوده و با شك و ترديد يا
قرينهاى كه بر عدم اعتقاد قلبى او دلالت مىكند همراه نباشد، كافى دانستهاند.
«الإسلام هو الإذعان الظاهر باللّه و برسوله و عدم انكار ما علم ضرورة من دين الإسلام، فلا يشترط فيه ولاية الائمة عليهمالسلام و لا الإقرار القلبي، فيدخل فيه المنافقون و جميع المسلمين ممن يظهر الشهادتين، عدا النواصب و الغلاة...».(٢)
١ ـ عروة الوثقى، مبحث نجاسات.
٢ ـ بحار الانوار، ج ٦٨، ص ٢٤٤ .
اسلام عبارت است از اذعان ظاهرى به وجود خدا و رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و انكار نكردن آنچه از ضروريات دين اسلام است، بنابر اين ولايت ائمهى طاهرين در حكم به مسلمانى افراد شرط نيست، چنانكه اقرار قلبى نيز شرط نيست. در اين صورت منافقان و همهى فرقههاى مسلمان كه شهادتين را اظهار كردهاند، جز نواصب و غلات، داخل در اسلام خواهند بود.
«لا نكفّر أحداً من اهل القبلة».
آنگاه افزوده است: اين عقيدهى اكثر فقهاست.(١)
الكفر عبارة عن إنكار ما علم بالضرورة مجيء الرسول به، فعلى هذا لايكفّر أحد من أهل
القبلة.
كفر عبارت است از انكار آنچه بالضرورة معلوم است كه پيامبر اكرم از جانب خداوند
آورده است. بنابر اين هيچ يك از اهل قبله تكفير نمىشود.(٢)
«اكثريت متكلمان و فقهاء بر اين عقيدهاند كه هيچ يك از اهل قبله تكفير
نمىشود».(٣)
در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه گاهى در احاديثى كه از ائمهى طاهرين
عليهمالسلام در باب عقايد روايت شده، برخى از عقايد نادرست از پارهاى فرق به
عنوان عقيدهاى كفرآميز يا شركآلود به شمار آمده است؛ مانند اعتقاد به زيادت صفات
خداوند بر ذات او و نظاير آن. كفر و شرك در اين گونه روايات ناظر به مراتب دقيق و
عميق اسلام و ايمان است، نه مرتبهى ظاهرى آن، چنانكه از ريا به عنوان شرك ياد شده
است، و مقصود شرك خفى است. بدين جهت امام على عليهالسلام نفى صفات زايد بر ذات را
كمال اخلاص در توحيد دانسته، مىفرمايد:
و كمال توحيده الاخلاص له، و كمالالاخلاص له نفي الصفات عنه.(٤)
١ ـ شرح فقه اكبر، ص ١٨٩.
٢ ـ تلخيص المحصّل، ص ٤٠٥ .
٣ ـ شرح المواقف، ج
٨، ص ٣٣٩ .
٤ ـ نهج البلاغة، خطبهى اول.
فرق و مذاهب كلامى به فرق و مذاهبى گفته مىشود كه درباه مسايل كلامى و اعتقادى
پديد آمدهاند. بنابر اين مذاهب فقهى يا فلسفى و مانند آن مقصود ما نيست.
در تاريخ اسلام فرق و مذاهب كلامى بسيارى پديد آمده است كه برخى منقرض شده و جز
نامى از آنها در كتب ملل و نحل و عقايد باقى نيست، و برخى ديگر موجود بوده و داراى
پيروانى هستند. و در هر صورت از نظر مبانى فكرى، روش بحث، آثار اجتماعى، دانشمندان
و آثار علمى، همگى در يك سطح و درجه نيستند. مثلا قدريه و معتزله دو فرقهى
كلامىاند كه هر دو منقرض شدهاند، ولى با توجه به جهات ياد شده، ميان اين دو فرقه
تفاوت بسيار است. همين گونه است دو فرقهى جهميّه و مرجئه. بديهى است در بحث از فرق
و مذاهب كلامى بايد اين مطلب مورد توجه باشد، و هر فرقهاى را با لحاظ اهمّيتى كه
از جنبهىهاى ياد شده دارد بررسى كرد. و ما نيز اين اصل را در بحثهاى خود رعايت
خواهيم كرد.
نويسندگان ملل و نحل در تعيين فرق اصلى و محورى كلامى ديدگاههاى مختلفى دارند.
بغدادى در كتاب «الفرق بين الفرق» مجموعهى فرق اسلامى را در هشت باب بيان كرده
است:
١ ـ فرق الروافض؛ ٢ ـ فرق الخوارج؛ ٣ ـ فرق الاعتزال و القدر؛ ٤ ـ فرق المرجئه؛
٥ ـ
فرق النجّارية؛ ٦ ـ مقالات الضرارية و البكرية و الجهميه؛ ٧ ـ مقالات الكرّاميّة؛ ٨
ـ اصناف اهل السنّة و الجماعة. وى يك باب را نيز به فرقههايى چون غلات كه گرچه در
واقع از فرق اسلامى نيستند، ولى منتسب به اسلاماند، اختصاص داده است.
شهرستانى در كتاب «الملل و النحل» فرق اسلامى را در چهار فرقهى كلى خلاصه كرده است
كه عبارتند از:
١ ـ قدريّه؛ ٢ ـ صفاتيه؛ ٣ ـ خوارج؛ ٤ ـ شيعه. و يادآور شده است كه مجموع
فرقههايى كه از اين چهار فرقه منشعب مىگردد، هفتاد و سه فرقه خواهد بود. ولى در
كتاب، فصلى را به «جبريّه» اختصاص داده و فرقههاى: جهميّه، نجّاريه، و ضراريّه را
از شعب آن دانسته است. بنابراين، فرقههاى اصلى از نظر او پنج فرقه خواهد بود. لازم
به ذكر است كه وى فرقههاى: اشعريه، مشبّهه، و كرّاميه را از فروع صفاتيه دانسته، و
از ماتريديّه نامى به ميان نياورده است. نكتهى ديگر اينكه شهرستانى فرق غلات را
از فروع شيعه به حساب آورده، و اين اشتباه است. پيش از اين، كلام علامهى مجلسى را
نقل كرديم كه غلات و نواصب از فرق اسلامى نيستند، چنانكه بغدادى نيز آنها را از
فرق غير اسلامى كه منتسب به اسلاماند، دانسته است.
مؤلف مواقف فرق محورى و اصلى را هشت فرقهى زير دانسته است:
١ ـ معتزله؛ ٢ ـ شيعه؛ ٣ ـ خوارج؛ ٤ ـ مرجئه؛ ٥ ـ جبريّه؛ ٦ ـ نجّاريه؛ ٧ ـ مشبّهه؛
٨ ـ اهل سنّت.(١)
استاد سبحانى فرقههاى دهگانهى زير را محور مباحث خود در ملل و نحل قرار داده است:
١ ـ اهل حديث و حنابله؛ ٢ ـ اشاعره؛ ٣ ـ فرق مرجئه، جهميّه، كراميّه، ظاهريّه؛ ٤ ـ
قدريّه؛ ٥ ـ ماتريديّه؛ ٦ ـ معتزله؛ ٧ ـ خوارج؛ ٨ ـ وهّابيّه؛ ٩ ـ زيديّه و
اسماعيليّه؛ ١٠ ـ شيعهى اماميه(اثنا عشريه).(٢)
و در جاى ديگر همهى اين فرق را تحت عنوان: اهل سنّت و شيعه خلاصه كرده، يادآور شده
است كه مقصود از اهل سنّت اصطلاح عام آن است كه بر همهى كسانى كه به نصّ در باب
امامت معتقد نيستند، منطبق مىگردد.(٣)
١ ـ شرح المواقف، ج ٨، ص ٣٧٧.
٢ ـ اگر قدريه و معتزله بر يكديگر عطف گرديده، تحت يك شماره آورده شوند، و هر يك از
زيديه و اسماعيليه جداگانه ذكر شود، مناسبتر خواهد بود.
٣ ـ بحوث فى الملل و النحل، ج
١، ص ١٤ ـ ١٦ و ٣٩ ـ ٤٠ .
اين فهرست نسبتاً از فهرستهاى پيشين كاملتر است. و ما در اين دروس از
مجموعهى فرقى كه در عبارتهاى ياد شده آمده است، و برخى فرق ديگر بحث خواهيم كرد،
كه نام آنها در فهرست جامع كتاب آمده است.
١ ـ تعريف لغوى و اصطلاحى اسلام را بنويسيد.
٢ ـ كلام صاحب عروه را دربارهى شرط لازم براى حكم به اسلام افراد با تعاليق
مجتهدان بر آن بنويسيد.
٣ ـ كلام علامهى مجلسى را در تعريف اسلام بيان كنيد.
٤ ـ سخن شارح فقه اكبر و صاحب مواقف را دربارهى عدم تكفير اهل قبله بنويسيد.
٥ ـ نظريهى بغدادى و شهرستانى را دربارهى فرق غلات بنويسيد.
٦ ـ فِرَق دهگانهاى را كه استاد سبحانى ذكر كردهاند، نام ببريد.
در زمان حيات پيامبر گرامى اختلافاتى در پارهاى مسايل ميان مسلمانان رخ داد.(١)
ولى وجود رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم مانع از پيدايش فرق و مذاهب بود. پس از
رحلت آن حضرت از سراى فانى به ديار باقى چند اختلاف جزيى پديد آمد كه به زودى مرتفع
گرديد؛ يكى اختلاف دربارهى موت پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بود. چنانكه عمر
بن خطاب مرگ او را انكار كرده مىگفت: «هر كس بگويد پيامبر از دنيا رفته است، او را
خواهم كشت، بلكه او، به سان عيسى عليهالسلام به آسمان رفته است». ولى ابوبكر با
خواندن آيهى ١٤٣ آلعمران(٢) او را از اشتباه خود آگاه ساخت و عمر گفت: «گويا
تاكنون اين آيه را نشنيده بودم».(٣)
اختلاف ديگر دربارهى مكان دفن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود. عدّهاى
مىگفتند: بايد در زادگاهش مكه مدفون گردد و عدّهاى مدينه را پيشنهاد مىكردند، و
جمعى ديگر بيتالمقدس را كه مدفن عدّهاى از پيامبران الهى است. ولى سرانجام بر دفن
او در مدينه توافق كردند، چون اين حديث از پيامبر را به ياد آوردند كه فرمود:
«الأنبياء يدفنون حيث يموتون».
١ ـ ر.ك: مللونحل شهرستانى، طبع دارالمعرفة، تحقيق محمد سيدكيلانى، ج١، ص
٢١ ـ ٢٢؛
بحوث فيالمللوالنحل، ج ١، ص ٤٢ ـ ٤٣ .
٢ ـ «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات او قتل انقلبتم على أعقابكم
...».
٣ ـ ملل و نحل شهرستانى، ج ١، ص ٢٣ .
مهمترين اختلافى كه در آن زمان رخ داد و ادامه يافت، اختلاف دربارهى امامت و
خلافت بود. شهرستانى در اينباره چنين مىگويد:
«بزرگترين خلاف ميان امّت دربارهى امامت پديد آمد، زيرا هيچ گاه در اسلام
دربارهى هيچ قاعده و اصل دينى نزاعى همانند نزاع دربارهى امامت واقع نشده است».
اختلاف، نخست ميان مهاجران و انصار واقع شد، و انصار پيشنهاد دادند كه هر يك از دو
گروه امير و رهبرى داشته باشد، و خود، سعد بن عباده را برگزيدند. ولى در اين هنگام
ابوبكر و عمر وارد سقيفهى بنى ساعده شدند و عمر تصميم گرفته بود كه در آن جمع
مطالبى را بيان كند، ولى قبل از وى ابوبكر لب به سخن گشود و مطالبى را گفت كه مورد
قبول عمر نيز بود. پس از پايان كلام ابوبكر، قبل از آنكه انصار سخنى بگويند، عمر
با ابوبكر به عنوان خليفهى پيامبر بيعت كرد، و ديگران نيز با او بيعت كردند، و آتش
فتنه خاموش شد. ولى عمر اين بيعت را كارى حساب نشده و بدون مطالعهى قبلى دانست كه
خداوند مسلمانان را از شرّ آن حفظ كرد.(١) و گفت پس از اين نبايد تكرار شود، و اگر
فردى بدون مشورت با مسلمانان با ديگرى به عنوان خليفه بيعت كند، هر دو كارى نادرست
كرده و قتل آنها واجب است.
١ ـ «إنّ بيعة أبيبكر كانت فَلتة، وقى اللّه المسلمين شرَّها».
و علت اينكه انصار از ادّعاى خود دست برداشتند، روايتى بود كه ابوبكر از پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كرد كه «الائمة من قريش». بدين صورت كار بيعت در
سقيفه پايان پذيرفت. و هنگامى كه ابوبكر به مسجد بازگشت ساير مسلمانان مدينه نيز با
او بيعت كردند. جز ابوسفيان و عدّهاى از بنىهاشم و اميرالمؤمنين على بن ابىطالب
عليهالسلام كه طبق دستور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به تجهيز و تدفين او مشغول بود.(١)
سيد رضى در نهج البلاغة نقل كرده است: آنگاه كه خبر سقيفه به امام على عليهالسلام
رسيد، از نظريه و سخن انصار جويا شد، به او گفته شد: انصار گفتند: «منا امير و منكم
امير». امام فرمود: چرا با وصيت پيامبر در حق آنها با آنان احتجاج نكرديد كه دستور
داد تا در حق نيكوكارانشان احسان شود، و از خطاى خطاكارانشان عفو گردد. پرسيدند: در
اين سفارش پيامبر چه احتجاجى عليه آنهاست؟ امام عليهالسلام فرمود: «لو كانت
الأمارة فيهم، لم تكن الوصية بهم»؛ اگر امارت و رهبرى حق آنان بود، به چنين سفارشى
در مورد آنان نياز نبود. زيرا معمولاً سفارش رعيّت را به رهبر مىكنند كه با آنان
از روى احسان و گذشت عمل كند.
آنگاه امام عليهالسلام از نظريه و سخن قريش(مهاجران) جويا شد. به او گفته شد: آنان
به اينكه همانند پيامبر از شاخههاى يك درختند احتجاج كردند. امام فرمود: «احتجوا
بالشجرة و أضاعوا الثمرة»(٢)؛ به درخت احتجاج كردند و ميوهى آن را تباه ساختند.
كنايه از اينكه ثمرهى نبوت كه آيين اسلام است با امامت تكميل مىشود، چنانكه در
جريان غدير خم آيهى «اكمال دين» نازل گرديد.
در هر حال از اينجا امت اسلامى به دو دسته تقسيم شد: يك دسته با استناد به آيات
قرآن و احاديث پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم معتقد بودند كه خليفهى پيامبر
و امام مسلمانان از جانب خداوند تعيين شده و او اميرالمؤمنين على بن ابىطالب
عليهالسلام است. شيخ صدوق در كتاب خصال نام دوازده تن از بزرگان مهاجران وانصار و
احتجاجات آنان را با ابوبكر در اينباره نقل كرده است.(٣)
١ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ٢٤ .
٢ ـ نهج البلاغة، خطبهى ٦٤ .
٣ ـ مهاجران عبارتند از:
١ـ خالد بن سعيد بن عاص، ٢ـ مقدادبناسود، ٣ ـ أبىّ بن كعب ٤ ـ عمار بن ياسر،û ٥ ـ ابوذر غفارى،
٦ ـ سلمان فارسى، ٧ ـ عبدالله بن مسعود، ٨ ـ
بريدهى اسلمى. و انصار عبارتند از: ١ ـ خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، ٢ ـ سهل بن
حنيف، ٣ ـ ابوايوب انصارى، ٤ ـ ابوالهيثم بن تيّهان.
و دستهى دوم(به دلايلى كه در جاى خود ذكر شده است)(١) آيات و احاديث مربوط به
امامت را ناديده گرفته، راه تعيين خليفهى پيامبر و امام مسلمين را انتخاب و بيعت
مردم دانستند، گرچه آغاز بيعت در مورد اولين خليفه، همان گونه كه بيان گرديد، از
طريق مشورت و انتخاب مسلمانان نبود. و در هر حال همين عمل مبناى نظريه و اعتقاد اهل
سنّت در باب امامت گرديد، چنانكه در كتب كلامى بيان شده است.(٢)
در پايان يادآور مىشويم كه امام به خاطر حفظ مصالح كلى اسلام و مسلمانان، از توسل
به خشونت و زور براى احقاق حق خود در باب امامت خوددارى كرد. چنانكه فرمود:
لقد علمت أنّي أحقّ الناس بها من غيري و واللّه لأسلمنَّ ما سَلِمت امور المسلمين
، و لم يكن فيها جور الاّ عَليَّ خاصّة، إِلتماساً لأجر ذلك و فضله، و زهداً فيما
تنافستموه من زخرفه و زبرجه.(٣)
من خود را براى خلافت سزاوارتر از ديگران مىدانم، و به خدا سوگند تا وقتى امور
مسلمانان سالم بماند و جز بر من ستم نشود، تسليم خواهم بود، تا اجر و فضيلت اين كار
را به دست آورم و زهد و بىرغبتى خود را در زر و زيور دنيا، كه شما در دستيافتن به
آن به مسابقه برخاستهايد، ثابت كنم.
١ ـ ر. ك: المراجعات، شمارهى ٨٤، ص ٢٦٧ ـ ٢٧١ .
٢ ـ شرح المواقف، ج
٨، ص ٣٥٢ .
٣ ـ نهج البلاغة، خطبهى ٧٤ .
١ ـ دو اختلافى را كه دربارهى رحلت و مدفن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پديد
آمد، شرح دهيد.
٢ ـ كلام شهرستانى را دربارهى اختلاف مسلمانان در مسألهى امامت بنويسيد.
٣ ـ كلام امام على عليهالسلام را دربارهى احتجاجات اهل سقيفه بيان كنيد.
٤ ـ ديدگاه دو فرقهى مسلمانان را در مورد امامت بنويسيد.
٥ ـ سخن امام على عليهالسلام را دربارهى روش خود در مسألهى امامت بيان كنيد.
در كتب ملل و نحل و عقايد، از سَلَف و روش سلفى در باب عقايد دينى ياد شده است.
گاهى گفته مىشود روش سلف اين بوده است كه در مباحث دينى ـ اعم از عقايد و فروع ـ
به ظواهر كتاب و سنت اخذ نموده و از تفكر عقلى و بحث نظرى در مفاد و مدلول آنها
برحذر بودهاند. از اين رو روش تفكر و تأويل در معرفت دين را به متأخرين(خَلَف)
نسبت دادهاند.(١) جهت روشن شدن درستى يا نادرستى اين سخن لازم است دو مطلب را
بررسى كنيم: يكى اينكه مقصود از سلف چه كسانى است؟ و ديگرى اينكه آنان در باب
خداشناسى و آيات و روايات مربوط به صفات خداوند چه روشى داشتهاند؟
سلف در لغت به معنى متقدم و سابق است. و در اصطلاح علماى كلام و ملل و نحل بر صحابه و تابعين و نيز تابعين تابعين اطلاق مىشود، بلكه به علماى اسلامى در سه قرن نخست هجرى سلف گفته مىشود. و گاهى از نخستين تابعيان به سلف صالح تعبير مىشود.(٢)
١ ـ ر.ك: المنار: ١ / ٢٥٢.
٢ ـ النهاية في غريب الحديث و الأثر،
ج ٢، ص ٣٩٠ .
شهرستانى از مالك بن انس(متوفّاى ١٧٩ ه . ق)، سفيان ثورى(متوفّاى ١٦١ ه . ق)،
احمد بن حنبل(متوفّاى ٢٤١ ه . ق) و داود بن على اصفهانى(متوفّاى ٢٧٠ ه . ق)
به عنوان سلف ياد كرده است. و عبدالله بن سعيد كُلاّبى(متوفّاى ٢٤٠ ه . ق)، ابوالعباس
قلانسى، حارث بن اسد محاسبى را از آن دسته از سلف نام برده كه به علم كلام گرايش
داشتند. آنگاه يادآور شده كه از زمان ابوالحسن اشعرى(متوفّاى ٣٣٠ ه ق) دورهاى جديد
آغاز شد».(١)
ابن خلدون، بدون اينكه اصطلاح سلف را بهكار برد، از صحابه و تابعين و روش آنها
دربارهى متشابهات قرآن به گونهاى ياد مىكند كه شهرستانى همان روش را به جماعتى
از سلف نسبت مىدهد.(٢)
در ميان علماى سلف سه روش بحث در باب عقايد دينى يافت مىشود:
الف: روش اخذ به ظواهر آيات و روايات و اعتقاد به مدلول ظاهرى آنها، هرچند مستلزم
تشبيه و تجسيم گردد.
ب: روش استناد به ظواهر كتاب و سنت در پرتو عقل و خرد، و به كار بردن تأويل در
مواردى كه اخذ به مدلول ظاهرى آيات و روايات مستلزم تشبيه و تجسيم مىگردد.
بنابراين كلمهى «يَدْ» به قدرت يا نعمت و كلمهى «استواء» به معنى استيلاء و تسلط
بر امور، و كلمهى «وجه» به ذات و حقيقت، و كلمات ديگرى از اين قبيل به معانى مناسب
با مقام الهى تأويل و تفسير مىشود.
١ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ٩٣ .
٢ ـ مقدمهى ابن خلدون، ص ٤٦٣ .
ج: حدّ وسط ميان دو روش پيشين، يعنى در عين استناد به ظواهر كتاب و سنت، نه به مفاد ظاهرى آنها أخذ مىشود تا تشبيه و تجسيم لازم آيد و نه براى بيان چگونگى و حقيقت معناى آنها از روش تأويل استفاده مىشود، بلكه مثلاً گفته مىشود: خداوند دست دارد، ولى چگونگى آن بر ما معلوم نيست؛ نه مىگوييم به سان دست بشر است(تشبيه) و نه مىگوييم كنايه از قدرت است(تأويل)، بلكه مقصود از آن را به خداوند واگذار مىكنيم(تفويض).(١)
از آنچه گفتيم روشن شد كه اولاًّ: روش سلف در باب متشابهات قرآن و سنت منحصر در
تفويض نبوده است؛ ثانياً: روش تأويل توسط خلف يا متأخرين از علماى اسلامى پيدا نشده
است، بلكه در ميان سلف نيز پيروانى داشته است. علامهى طباطبايى پس از نقل نظريهى
كسانى كه مىگويند روش صحابه در باب آيات و روايات مربوط به عقايد، روش تفويض بوده
و اين روش در سه قرن اول هجرى مورد اتفاق بوده است، در نقد آن گفته است:
«روش اهل بيت پيامبر در اين باره اثبات و نفى با هم است؛ يعنى تنها به نفى تشبيه
اكتفا نكرده، در معناى آيات صفات، تدبر و اعمال نظر كردهاند. آرى، روش اكثريت
صحابه و تابعين از سلف همان روش تفويض بوده است».(٢)
مؤلف المنار نيز پس از اينكه ـ طبق نظر استادش محمد عبده ـ طريقهى سلف را به
تفويض، و طريقهى خلف را به تأويل وصف كرده، يادآور شده است كه در ميان ائمهى
علماى سلف مانند احمد بن حنبل و ديگران روش تأويل نيز يافت مىشود.(٣)
١ ـ اينك سخن شهرستانى را دربارهى روشهاى سه گانهى ياد شده نقل مىكنيم:
«ان جماعة كثيرة من السلف كانوا يثبتون لله تعالى صفات ازليّة من العلم و القدرة و
الحياة ... و كذلك يثبتون صفات خبرية مثل اليدين و الوجه ... .
الف: فبالغ بعض السلف في اثبات الصفات الى حد التشبيه بصفات المحدثات.
ب: و منهم من اوّله على وجه يحتمل اللفظ ذلك.
ج: و منهم من توقف من التأويل وقال عرفنا بمقتضى العقل ان اللّه ليس كمثله شيء فلا
يشبه شيئاً من المخلوقات و لا يشبهه شيء منها، الا انا لا نعرف معنى اللفظ الوارد
فيه و لسنا مكلفين بمعرفة تفسير هذه الآيات و تأويلها...». ملل و نحل، ج ١، ص ٩٢ ـ
٩٣ .
٢ ـ الميزان، ج ١٤، ص ١٣٠ .
٣ ـ المنار، ج ١، ص ٢٥٢ ـ ٢٥٣ .
١ ـ مقصود از سلف چه كسانىاند؟ حاصل كلام شهرستانى و ابن خلدون را در اينباره
بنويسيد.
٢ ـ صفاتيه به چه كسانى اطلاق مىشود، چرا؟
٣ ـ روشهاى سهگانهى سلف را دربارهى عقايد توضيح دهيد.
٤ ـ كلام علامهى طباطبايى را دربارهى روش سلف در مورد صفات خداوند بيان كنيد.
٥ ـ سخن مؤلف «المنار» را دربارهى روش سلف بنويسيد.