مقايسه بين پديدههاى گوناگون اجتماعى و انقلابهاى بزرگ دنيا بسيار مشكل زيرا كه
از يك طرف در شرايط زمانى و مكانى يكسانى رخ نمىدهند؛ بلكه هر كدام به تناسب زمان
و مكان مخصوص به خود اتفاق مىافتند و از طرف ديگر انسانهايى كه در هر كدام از اين
انقلابها شركت كرده و باعث پيروزى و غلبه بر رژيم سياسى شدهاند. داراى اهداف،
ارزشها، افكار، عقايد و فرهنگهاى متفاوتى مىباشند. با اين حال، يكى از راههاى
شناخت اهميّت و ماهيّت يك انقلاب بزرگ همانند انقلاب اسلامى ايران، مقايسهى آن با
ساير انقلابهاى بزرگ دنياست. امام خمينى قدسسره رهبر كبير انقلاب اسلامى در اين
باره مىفرمايد:
«انقلاب اسلامى را با انقلابات دنيا مقايسه كنيد».(1)
و همچنين فرمود:
«اين انقلاب فرانسه، آن انقلاب شوروى، مطالعه كنند اشخاص ببينند كه آيا قبل از اين
انقلابها چه بوده است و حالا چى هست. آيا به حال ملّتها امرى حاصل شده است؟».(2)
1. امام خمينى قدسسره ، صحيفهى نور، ج 19، ص 269.
2. امام
خمينى قدسسره ، صحيفه نور، ج 19، ص 269.
با توجّه به فرمايشات امام راحل قدسسره در اين فصل به صورت اجمالى انقلاب
اسلامى با انقلاب كبير فرانسه (1789م) و انقلاب اكتبر روسيه (1917م) كه از
مشهورترين و برجستهترين انقلابها هستند، مقايسه مىشود تا با توجّه به علل و
عوامل هر يك از آنان و با استناد به دلايل و شواهد تاريخى، عظمت و ويژگىهاى ممتاز
اين انقلاب روشن گردد.(1)
اين مقايسه را در سه بُعد: شرايط اقتصادى، شرايط نظامى و حمايتهاى بينالمللى،
شرايط سياسى و اجتماعى كه عوامل قدرت نظامهاى سياسى هستند بررسى مىكنيم.
قبل از انقلاب 1789م در فرانسه از هر لحاظ، نشانههاى روشنى دالّ بر وخامت موقعيت اقتصادى وجود داشت. اين كشور از 50 سال قبل از انقلاب، دچار مشكلات و بحرانهاى مالى و اقتصادى فراوانى بود كه روز به روز بر دامنه و ابعاد آن افزوده مىگشت. كسر بودجه دولت هر سال نسبت به سال پيش افزايش را نشان مىداد، قرضهاى داخلى و خارجى آن، هر سال سير صعودى داشت. افزايش مالياتها، استبداد و خودكامگى پادشاه، ولخرجىها، عيّاشىها و جنگهاى پىدرپى با كشورهاى ديگر، همه دست به دست هم داده بودند تا كشور فرانسه دچار يك ركود اقتصادى شديد شود. دوك دورلئان (نايب السلطنه) درسال 1785 در اين زمينه مىگويد:
1. اين قسمت عمدهاش از كتاب مقايسهى سه انقلاب دكتر منوچهر محمّدى گرفته شده، علاقمندان براى مطالعهى بيشتر در اين زمينه مىتوانند به كتاب: انقلاب اسلامى در مقايسه با انقلابهاى فرانسه و روسيه، تأليف دكتر منوچهر محمّدى، چاپ دوم، 1372 مراجعه كنند.
«دينارى وجه نقد در خزانهى سلطنتى و صندوق عايدات نداريم كه بتوان الزامىترين مخارج را پرداخت. چون به امور مالى رسيدگى مىكنم، خالصه جات دولتى فروخته شده، عوايد دولتى تقريباً معدوم گرديده و عايدات عادى نيز به عنوان مساعده به مصرف رسيده و انواع و اقسام اسناد و تعهّدآور مالى دولتى در دست مردم است كه به مبالغ هنگفت بالغ شده و حتّى محاسبه و تعيين ميزان آنها از توان خارج است».(1)
از آغاز قرن بيستم، روسيه در وضعيّت نامطلوبى از نظر اقتصادى به سر مىبرد. دو جنگ خارجى كه در اين دوره اتفاق افتاد، بر شدّت نابسامانىهاى اقتصادى افزود. جنگ 1905م با ژاپن، ركود اقتصادى، بيكارى كارگران، گرسنگى و نداشتن زمين كشاورزى و نيز درآمد پايين، قحطى و خشكسالى باعث شده بود كه عدّهى زيادى از دهقانان كار خود را ترك كرده، رهسپار شهرهاى روسيه و ديگر كشورها شوند. همچنين رشد صنعتى روسيه كه در اين زمان آغاز شده بود، موجب تسريع در روند مهاجرت روستاييان به شهرها شد. امّا به علّت وابستگى سرمايهگذارىها به منابع مالى بيگانه و استقراض خارجى، درآمد ملّى پايين آمده و آن كشور به بحران اقتصادى سختى دچار شد. با آغاز جنگ جهانى اوّل، همهى منابع كشور از جمله نيروى انسانى، توليدات صنعتى، منابع مالى، سوخت و منابع غذايى در اختيار جنگ قرار گرفت. و در نتيجه توليدات كشاورزى و صنعتى به شدّت كاهش يافت و مواد غذايى در شهرها جيرهبندى شد. علاوه بر اين ها، مشكلات حمل و نقل، سوء مديريت سياسى، نا به سامانى در تهيّه و توزيع كالاها، بحران نان و سوخت، افزايش شديد تورّم، كاهش درآمدها، افزايش مالياتهاى جنگى، همه دست به دست هم داد و زمينههاى لازم براى اعتصاب و شورش كارگران و دهقانان و حتّى نظاميان و در نتيجه انقلاب اكتبر 1917م و سقوط حكومت تزارها را فراهم كرد.(2)
1. آلبر ماله و ژوال ايزاك، تاريخ قرن هيجده و انقلاب فرانسه، به نقل از محمّدى،
منوچهر، انقلاب اسلامى زمينهها و پيامدها، دفتر نشر و پخش معارف، سال 1380، ص 261.
2. محمّدى، منوچهر، انقلاب اسلامى در مقايسه با انقلابهاى فرانسه و روسيه، انتشارت
سعيد، تهران، ص 55 ـ 57، و لئون تروتسكى، تاريخ انقلاب روسيه، ترجمه سعيد باستانى،
ج 1، نشر فانوسا، تهران، 1360، ص 27 ـ 42.
حال آن كه در ايران در اواخر حكومت شاه، رژيم ايران در مطلوبترين سطح از قدرت
اقتصادى قرار داشت كه در تمام دوران سلطنت 57 سالهى رژيم پهلوى بىسابقه بود.
محمّدرضا پهلوى در طى اين سالها با تكيه بر افزايش قيمت نفت و افزايش ميزان توليد
آن نه تنها مقدار مالياتها را افزايش نداده بود؛ بلكه مقدار زيادى از مالياتهاى
صنايع و حقوق كارمندان دولت را كاهش داده و بر حقوق كارگران و كارمندان افزوده بود.
حتّى مالياتهاى حقوق نظاميان به طور كلى بخشوده شده بود. در راستاى اين سياست،
رژيم وابسته پهلوى براى تداوم و بقاى خود، كالاهاى مصرفى و لوكس خارجى را با پرداخت
يارانه فراوان در اختيار مردم قرار مىداد. اين سياستها هر چند در دراز مدّت آثار
سويى داشته و باعث ايجاد وابستگى به بيگانگان مىشد؛ ولى در آن زمان مردم فكر
مىكردند كه در رفاه به سر مىبرند. چنين وضعى مىتوانست مانع از تحوّلات اجتماعى و
سياسى شود.
نتيجه اين كه رژيم پهلوى برخلاف رژيم كشورهاى فرانسه و روسيه قبل از انقلاب، نه
تنها در شرايط بحران اقتصادى به سر نمىبرد؛ بلكه در مقايسه با آنها از شرايط
اقتصادى مطلوبى برخوردار بود و حتّى خود تبديل به يك كشور وام دهنده به كشورهاى
غربى مانند فرانسه و انگلستان درآمده بود؛ بنابراين شرايط اقتصادى ايران قبل از
انقلاب زمينهساز حركتهاى انقلابى نبود.
شرايط نظامى:
از مهمترين و در عين جال محسوسترين ابزار قدرت و اعمال حاكميت هر رژيم سياسى به
ويژه نظامهايى كه با بحران و فشارهاى داخلى مواجه مىباشند و نياز به
تهديد و ارعاب و احياناً سركوب حركتهاى معارض و مخالف خود را دارند، قدرت نظامى
آنها مىباشد. هر گاه در يك نظام سياسى، قدرت نظامى از انسجام لازم برخوردار
نباشد، و روحيهى خود را در اثر شكستهاى پى در پى از دست داده باشد و هم چنين دولت
به خاطر مشكلات اقتصادى امكان تأمين تداركات و خواستههاى آنها را نداشته باشد و
در نهايت، قدرت نظامى اعتقاد و ايمان خود را به رژيم سياسى از دست بدهد، قدرت سياسى
ديگر قادر به بهرهبردارى از چنين نيرويى براى سركوب قدرت اجتماعى معارض نخواهد
بود. بلكه نظاميان خود به صورت يك مدّعى خطرناك درمى آيند و احياناً به گروههاى
اجتماعى مخالف خواهند پيوست و احتمال سقوط قدرت سياسى را شديداً افزايش خواهند داد.
قبل از انقلاب فرانسه در زمانى كه لويى شانزدهم نياز به سركوبى مردم انقلابى داشت،
نيروهاى نظامى اين كشور فاقد ابزارهاى لازم براى اعمال فشار بر مردم و حمايت از شاه
بودند. فرانسه در طول پنجاه سال قبل از انقلاب، مدّت 26 سال در جنگ و منازعات مهمّ
خارجى بود و در اين منازعات، نه تنها جز يك ايالت چيزى به دست نياورد، بلكه دچار
شكستها و خسارتهاى عظيم مالى و جانى شد و قابل پيشبينى بود كه افسران ارتش به
سركوب انقلاب بى علاقه باشند و اين امر موجب اختلاف و تضادّ سياسى و اجتماعى شود به
طورى كه نهايتاً هر حركتى را براى سركوب مخالفان شاه و طبقات محافظه كار مسلّط،
غيرممكن مىساخت و زمينه را براى پيروزى انقلاب فرانسه مهيّا مىكرد.
حمايتهاى بينالمللى
پادشاهى فرانسه در قرن 18 با توجّه به جنگهاى طولانى كه لويى پانزدهم و شانزدهم با
كشورهاى همسايهى خود از جمله اتريش، انگليس، روسيه و اسپانيا داشتند، نه تنها در
شرايط بحرانى انقلاب از حمايت آنها برخوردار نبود، بلكه همهى اين دول در جهت
تضعيف لويى شانزدهم تلاش مىكردند و حتّى بعضى از كشورها مثل انگلستان از انقلابيون
فرانسه حمايت مىكرد. هنگامى كه لويى شانزدهم از پادشاه اتريش (برادر ملكه فرانسه)
تقاضاى كمك كرد، از مساعدت و يارى وى برخوردار نشد. از اين رو نظام سياسى فرانسه در
زمان وقوع انقلاب و در
مصاف با بحرانهاى انقلابى از نظر حمايت بينالمللى در بدترين موقعيت قرار داشت و
هيچ اتّحاد و پيمان نظامى با كشورهاى ديگر نداشت تا در موقع بحران از آن كشور حمايت
كنند.(1)
شرايط نظامى
نيروهاى نظامى روسيه قبل از انقلاب، آن هم در زمانى كه رژيم تزارى آن كشور نياز به
سركوب كارگران و دهقانان شورشى داشت نه تنها فاقد روحيه و ابزارهاى لازم براى سركوب
مردم بودند، بلكه خود باعث تسريع در روند انقلاب شدند.
شكست در جنگهاى 1904 ـ 1905 در جزيرهى كريمه و در مقابل نيروهاى عثمانى، فرانسوى
و انگليسى، شكست در مقابل ژاپن در سالهاى 1904 ـ 1905 و واگذارى قسمتهاى جنوبى
جزاير ساخارين به آن كشور و دست كشيدن از هرگونه ادّعايى بر منچورى و شبه جزيرهى
كره و مهمتر از همه، شكست در جنگ جهانى اوّل و عقبنشينى از لهستان از يك سو،
افزايش نيروهاى نظامى در جنگ اوّل و عدم تجهيز و پشتيبانى كافى از سوى ديگر، باعث
شده بود كه نيروهاى نظامى از رژيم تزارى حمايت نكنند، و در نتيجه تزار نتوانست، به
كمك آنها شورشها و تظاهرات انقلابى را سركوب كند.
ارتش روسيه در سال 1917 ميلادى به عنوان يك عامل شتابزا، در انقلاب عمل كرد نه به
عنوان يك عامل بازدارنده، لذا به عامل مهمّى براى سقوط رژيم گذشته و استقرار نظام
كمونيستى در آن كشور مبدّل شد.
1. آلبرماله، تاريخ قرن هجدهم، انقلاب كبير فرانسه و امپراتورى ناپلئون، ترجمه رشيد ياسمى، انتشارات علمى، تهران، 1362، ص 476 ـ 473.
حمايتهاى بينالمللى
انقلاب اكتبر روسيه در زمانى كه آتش جنگ بينالملل اوّل دنيا را در كام خود فرو
برده بود، (اين جنگ در سال 1914 ميلادى، به بهانهى كشته شدن وليعهد اتريش و
جاهطلبىهاى آلمان آغاز شد) در اروپا نسبت به بقيّهى جهان از شدّت بيشترى
برخوردار بود. كشورهاى اروپايى در اين جنگ به دو گروه متّحدين و متّفقين در مقابل
هم صفآرايى كردند و متفقين كه شامل روسيه، فرانسه و انگلستان بودند به وسيله
پيمانها و قراردادهاى نظامى و سياسى متعهّد شده بودند كه از يكديگر پشتيبانى كنند،
از اينرو روسيه از حمايت بينالمللى همپيمانان خود برخوردار بود. اما آغاز
ناگهانى جنگ جهانى اوّل و پيروزى برق آساى نيروهاى آلمانى بر روسيه و در نتيجه شكست
و عقبنشينى آن كشور از لهستان از يك سو و مسافت زياد بين روسيه و همپيمانان او از
سوى ديگر و درگيرى مستقيم خود اين دو كشور (فرانسه، انگليس) با آلمان، باعث شد كه
آنها نتوانند در سركوبى نيروهاى انقلابى به آن كشور كمك كنند.
بر اين اساس دولت روسيه به رغم اين كه در يك اتّحاد نظامى جهانى قرار گرفته بود، در
زمان انقلاب نتوانست از پشتيبانى دوستان و متّحدان خود برخوردار شود. اين در حالى
بود كه نيروهاى انقلابى و رهبران ماركسيست آنها مورد حمايت متّحدين، به ويژه آلمان
قرار داشتند، به طورى كه لنين با حمايت و امكانات فراهم شده آلمان توانست به
انقلابيون روسيه ملحق شود و انقلاب بلشويكى اكتبر 1917 م. را پايه ريزى كند.
شرايط نظامى
ارتش ايران برخلاف دو كشور مزبور، در طول حدّاقل 57 سال قبل از انقلاب، در هيچ جنگ
خارجى مهمّى شركت نكرده بود. همچنين نه تنها هيچ عامل روحى و فيزيكى داخلى هم، باعث
تضعيف و تزلزل روحيهى آن نشده بود، بلكه نيروهاى نظامى ايران در زمان پهلوىها به
ويژه محمّدرضا از هر جهت تقويت شده بود، شاه ايران بيش از هر رژيمى به ارتش توجّه
داشت. او به عنوان فرماندهى كل نيروهاى مسلّح، بودجههاى زيادى براى خريد تجهيزات
نظامى و بهتر شدن وضع زندگى روزمرّهى نظاميان اختصاص داده بود تا از اين طريق
بتواند بر ميزان كارايى آنها افزوده، اعتماد آنها را جلب كند. شاه سعى مىكرد يك
ارتش قوى، نيرومند و
آموزش ديده و وفادار به خود داشته باشد تا هر چه بيشتر از طريق آنها حاكميت
مستبدّانهى خود را بر مردم ايران تحميل كند. چنين نيروى منظّم و مطيع و داراى
سلسله مراتب فرماندهى كه به خود شاه ختم مىشد، مىتوانست به راحتّى استمرار حكومت
شاه و خانوادهى او را در دراز مدّت تأمين كرده و هر گونه بحران سياسى و تظاهرات
مردمى را كه پايههاى اقتدار او را به مخاطره مىانداخت، سركوب كند. علاوه بر ارتش
و نيروهاى انتظامى، رژيم شاه از حمايت يك سازمان مخفى پليسى به نام سازمان امنيّت و
اطّلاعات كشور (ساواك) نيز برخوردار بود. اين سازمان با توصيهى آمريكا و با همكارى
سازمان اطلاعاتى آن كشور، انگليس و اسراييل تشكيل شد و به صورت يك شبكهى گستردهى
مخوف، تمام گروههاى مخالف نظام شاهنشاهى را زير نظر داشت و با اعمال
بىرحمانهترين شكنجههاى روحى و جسمى، ضامن تداوم سياسى رژيم محمّدرضا پهلوى بود.
مىتوان با قاطعيّت ادّعا كرد فرانسه و روسيه در زمان انقلاب، با توجّه به شكستهاى
پى در پى در جنگهاى متعدّد، از نظر نظامى در ضعيفترين و نامطمئنترين وضعيت
بودهاند، ارتشهاى آنها نه تنها حمايت لازم را از نظام سياسى حاكم نمىكردند،
بلكه نسبت به انقلابيون گرايش نشان داده و بعضاً به آن مىپيوستند.
در حالى كه ارتش ايران از نظر نيرو و تجهيزات در بهترين شرايط بود و جز در موارد
استثنايى و آن هم به صورت پراكنده، تا آخرين لحظات عمر رژيم شاه نسبت به نظام
وفادار ماند و غالباً در سركوب انقلابيون نيز كوتاهى نكرد.
حمايتهاى بينالمللى:
دولت ايران و رژيم شاه در زمان قبل از انقلاب و همچنين وقوع انقلاب اسلامى در سال
1357 از حمايت كامل دو ابرقدرت و قدرتهاى بزرگ و منطقهاى برخوردار بود و متقابلاً
انقلابيون ايران از هيچگونه حمايت بينالمللى برخوردار نبودند.
پس از جنگ جهانى دوم و كودتاى 28 مرداد 1332، آمريكا به طور كامل بر صحنهى سياسى
ايران حاكم شد. همچنين پايان جنگ جهانى دوم كه دنيا را به دو بلوك شرق و غرب به
رهبرى آمريكا و شوروى تقسيم كرده بود، بر اهميّت استراتژيكى ايران افزود؛ زيرا
ايران به تنهايى در شمال خليج فارس و تنگهى هرمز
قرار داشت كه مقدار زيادى از نفت كشورهاى غربى را تأمين مىكرد. به اين جهت، آمريكا
براى حفظ منافع خود و همپيمانان غربىاش و براى جلوگيرى از نفوذ كمونيسم در سال
1338، با ايران يك پيمان دفاعى امضا كرد و رژيم شاه را تحت حمايت خود قرار داد.
ايران با خروج انگلستان از شرق كانال سوئز، در سياست دو ستونى آمريكا (نيكسون) هم
به عنوان ستون اصلى و امنيتى در منطقه، شناخته شد و به عنوان ژاندارم منطقه از
حمايت آمريكا و كشورهاى غربى برخوردار شد و روند فروش تجهيزات نظامى و صنعتى به
ايران روز به روز گسترش يافت.
همچنين ايران در پيمانهاى نظامى و غير نظامى منطقهاى و جهانى آمريكا از جايگاه
ويژهاى برخوردار بود. به ويژه با عضويت در سنتو زنجيرهى ناتو را به سنتو وصل كرده
بود. از اين رو، نه تنها از سوى آمريكا حمايت مىشد؛ بلكه از سوى كشورهاى متّحد
آمريكا مانند انگلستان، فرانسه، آلمان، ژاپن و ايتاليا چه از لحاظ نظامى و چه از
لحاظ سياسى و اقتصادى به شدّت در منطقه و جهان مورد پشتيبانى قرار مىگرفت.(1)
1. بارى روبين، جنگ قدرتها در ايران، ترجمه محمود مشرقى، چاپ آشتيان، تهران 1363، ص 91.
حمايت بينالمللى و منطقهاى از شاه، منحصر به كشورهاى بلوك غرب در آغاز بحران
نبود، بلكه كشورهاى بلوك شرق به ويژه اتّحاد جماهير شوروى سابق هم با انعقاد
قراردادهاى تجارى و اقتصادى و صنعتى به طور غير مستقيم از نظام سياسى حاكم در ايران
حمايت مىكرد.
به اين ترتيب، در حالى كه دولتهاى فرانسه و روسيه از نظر حمايتهاى بينالمللى در
شرايط نامناسب به سر مىبردند، و دول اروپايى اغلب نسبت به رژيمهاى سلطنتى اين دو
كشور نظر مساعدى نداشتند و بعضاً با آنها در تخاصم بودند و نه تنها هيچگونه
حمايتى ار آن نظامهاى سياسى نكردند، بلكه در مواردى به حمايت از انقلابيون
پرداختند. رژيم شاه در ايران از اين جهات در شرايط مطلوبى به سر مىبرد و تقريباً
همهى قدرتهاى بزرگ شرق و غرب و همسايگان آن از اين
رژيم حمايت مىكردند در حالى كه هيچ دولتى از انقلابيون حمايت نمىكرد.
در بررسى شرايط سياسى و اجتماعى ما به سه مؤلّفهى مهم اشاره مىكنيم كه به عنوان
مهمترين منابع قدرت سياسى و اجتماعى مىباشند كه آن عبارتند از: مردم، رهبرى و
ايدئولوژى.
كشور فرانسه در دوران انقلاب در حدود 25 ميليون نفر جمعيّت داشت كه اكثر قريب به
اتفاق آنها در روستا زندگى مىكردند. از نظر جامعهشناختى، مردم فرانسه به طور كلى
به سه طبقهى روحانيون، نجبا و طبقهى سوم تقسيم شده بودند. تعداد افراد طبقهى
ممتاز جامعه (روحانيون و نجبا) كه صاحبان اصلى قدرت سياسى جامعه بودند، رقم بسيار
ناچيزى در حدود 2 درصد بود. در حالى كه طبقهى سوم كه 98 درصد جمعيّت آن كشور را
تشكيل مىدادند، فاقد هرگونه امتياز سياسى بودند؛ اين طبقه خود شامل: بورژواها،
توانگران، صنعتگران، كارگران و كشاورزان بود. صنف بورژوا شامل معلمان، پزشكان،
وكلاى دادگسترى، تجّار بزرگ، بازرگانان و صاحبان صنايع كوچك و كارگاهها و عمّال
دولتى بودند. اين صنف كه در حدود سيصد هزار نفر بودند در طول قرن 18 به ثروت زيادى
دست پيدا كرده بودند. بوژواها به دليل دارا بودن سواد و معلومات كافى، كتابهاى
سياسى و اقتصادى زمان خود را كه توسّط افرادى چون ولتر، منتسكيو و روسو نوشته شده
بود، مطالعه كرده و خواستار انقلاب سياسى و اجتماعى در آن كشور بودند. بورژواها
تلاش مىكردند كه با دگرگونى در آن كشور، همانند دو طبقهى ديگر، در مديريت سياسى و
مشاركت جامعه سهمى داشته باشند.
بدين ترتيب صنف بورژوا كه شامل تعداد معدودى از طبقهى سوم جامعهى آن زمان فرانسه
بودند، هستهى اصلى و اوليه انقلاب فرانسه را تشكيل داده و مبارزه
عليه رژيم حاكم كه در دست دو طبقهى ديگر بود را آغاز كرد.
البتّه در اين راه عدّهاى از طبقات ممتاز نيز با آنها همراه شدند. بنابراين،
اكثريت مردم آن كشور كه همان طبقهى سوم منهاى بورژوا بودند نقش قابل توجّهى در
حركت 1789 ميلادى، يعنى تصرّف پاريس و سقوط زندان باستيل و تشكيل حكومت مشروطه
نداشتند. در واقع فساد مالى و اقتصادى و درماندگى نظام حاكم در ادارهى امور كشور
باعث شد كه رژيم متوسّل به دو طبقهى ممتاز شود؛ چون آنها به درخواست نظام جواب
منفى دادند به ناچار لويى شانزدهم دستور تشكيل مجلس طبقات را صادر كرد.
نكتهى ديگرى كه در طول انقلاب فرانسه قابل تأمّل است اين است كه انقلاب بيشتر در
شهر پاريس (پايتخت) تجلّى يافت و مردم ساير نقاط كشور چندان مشاركتى در حركتهاى
اوّليهى انقلاب نداشتند. به عبارت ديگر: خاستگاه انقلاب شهر پاريس بود و مردم ساير
شهرهاى آن كشور و روستاها بعد از پيروزى انقلاب به صحنه آمده، تحوّلات مهمّ بعد از
آن را شكل دادند.
روبسپير در اين زمينه بيان جالبى دارد كه نقل آن مفيد است:
«تقريباً در همهى كشورهاى اروپايى سه مركز قدرت وجود دارد: پادشاهى، اشراف و مردم
كه البتّه مردم فاقد قدرت هستند. تحت چنين شرايطى يك انقلاب تنها در نتيجهى
پروسهاى تدريجى مىتواند به وجود آيد. آن پروسه توسّط نجباء، روحانيون و
ثروتمندانى شروع مىشود كه توسّط مردم محروم مورد حمايت قرار گرفتهاند. آن هم
زمانى كه منافع آنها با قدرت مسلّط كه همان نظام پادشاهى است تصادم كرده است. بدين
علّت در فرانسه قضات، نجباء، روحانيون و ثروتمندان انگيزه و تحرّك اصلى را به
انقلاب دادند و بعداً مردم در صحنه ظاهر شدند. كسانى كه اوّلين حركت را شروع كردند
دير زمانى است كه توبه كردهاند يا حدّاقل زمانى كه ديدند مردم ممكن است حاكميت خود
را به دست آورند، آرزو داشتند مىتوانستند انقلاب را متوقّف كنند، ولى در واقع
آنها بودند كه انقلاب را آغاز كردند و بدون مقاومت و محاسبات
غلط آنها هنوز ملّت تحت سلطهى استبداد مىبود».(1)
بدين لحاظ ادّعاى غربىها مبنى بر اين كه، انقلاب فرانسه را به عنوان يك انقلاب
مردمى و سراسرى و با شركت اقشار مردم آن كشور قلمداد مىكنند، نمىتوان قبول كرد.
جامعهى روسيه در طول دوران تزار به عنوان يك كشور كشاورزى و فئودالى شناخته شده بود كه اكثريت مردم آن در روستاهاى دور تحت سلطهى فئودالها مشغول كشاورزى بودند و تنها عدّهى معدودى در شهرها زندگى مىكردند. امّا از اواخر قرون 19 و اوايل قرن 20، اين كشور تحت تأثير پيشرفتهاى صنعتى سريع اروپا قرار گرفت. كم كم با استفاده از سرمايههاى خارجى رشد صنعتى آن آغاز شد. باآغاز به كار صنايع مختلف در شهرهاى روسيه عدهاى از دهقانان، روستاها را ترك كردند و در كارخانجات صنعتى مشغول به كار شدند. تجمّع كشاورزان ناراضى از سيستم فئودالى كشور، به تشكيل يك طبقه جديد به نام كارگران صنعتى (پرولتر) را در كارخانهها داد و زمينهى لازم را براى مبارزه عليه رژيم تزاريسم در آن كشور را فراهم كرد كه از جملهى آنها شورش كارگران در سال 1905 ميلادى بود كه منجر به تسليم رژيم تزار در مقابل بعضى از خواستههاى آنها شد.
1. به نقل از: محمّدى، منوچهر، همان، ص 269.
در سالهاى قبل از انقلاب، بر تعداد كارگران روسيه افزوده شد و جمعيّتى بالغ بر 3
ميليون نفر را شامل شد. امّا اين تعداد نسبت به جمعيّت 122 ميليون نفرى آن روز
روسيه، هنوز ناچيز بود. شروع انقلاب در سال 1917 ميلادى با اعتصابها و
راهپيمايىهاى كارگران شهر (سن پترزبورگ) آغاز شد و با پيوستن عدّهى كمى از
گروههاى ديگر به پيروزى رسيد. در واقع در صد كمى از كارگران در انقلاب شركت
داشتند. ساير شهرها و گروههاى ديگر نقش چندانى در آن نداشتند؛ پس با توجّه به
چگونگى شكلگيرى وپيروزى، انقلاب روسيه را هم نمىتوان به عنوان يك انقلاب سراسرى
مردمى و همگانى محسوب كرد، چرا كه فقط با شركت تعداد معيّنى از كارگران پايتخت كه
حدود 2 درصد از جمعيّت آن كشور، را تشكيل مىدادند شكل گرفته و به ثمر رسيد. علاوه
بر اين، در اين كشور وسيع و پرجمعيّت، گروهها و اقلّيتهاى مذهبى زيادى نيز ساكن
بودند كه نقشى در انقلاب نداشتند و بعدها به آن پيوستند. تروتسكى در اين زمينه
مىگويد:
«اغراق نيست اگر بگوييم كه انقلاب فوريه توسّط پتروگراد تحقّق يافت و بقيّهى مملكت
از آن تبعيت و پيروى كردند. مبارزه در جاى ديگر به جز پتروگراد نبود... انقلاب با
حركت و ابتكار و قدرت يك شهر صورت گرفت كه حدّاكثر يك هفتاد و پنجم جمعيّت كشور را
تشكيل مىداد. تمام كشور در مقابل عمل انجام شدهاى قرار گرفت».(1)
وضعيت مشاركت مردمى در انقلاب ايران با انقلابهاى فرانسه و روسيه به طور كلى فرق داشت.يكى از ويژگىها و وجه تمايز انقلاب اسلامى ايران با ساير انقلابهاى دنيا، حضور گسترده و يكپارچه مردم بود. به استثناى اقلّيتى محدود و بخش اعظم ارتش كه وابسته به نظام شاه بودند. همهى اقشار مردم از همه طبقات و گروههاى اجتماعى در سراسر كشور اعم از شهرها و روستاها از كشاورزان، كارگران، كارمندان، بازاريان، روشنفكران و دانشگاهيان، روحانياون، مردان، زنان يكپارچه عليه رژيم پهلوى دست به قيام زدند. مطالعات بعدى نيز نشان داد كه بعد از پيروزى انقلابهاى فرانسه و روسيه كه زنجيرهاى استبداد و ديكتاتورى گسسته شده بود و زمينهى مناسب براى ايجاد آگاهى سياسى و مشاركت تودههاى مردم فراهم شده بود به تدريج و به علّت بىميلى حاكميتهاى بعد از انقلاب، اعم از ميانه روها و راديكالها، اين مشاركت رو به كاهش نهاد. تاريخ و آمار مشاركت مردم در انتخابات بعد از انقلاب اين نظريه را ثابت مىكند.
1. به نقل از: محمّدى، منوچهر، همان، ص 270.
اما تودههاى ملّت ايران بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در رأىگيرىهاى مكرر و
پى در پى شركت كردند و حتّى در شرايط بحرانى و بمباران شهرها، هيچ يك از انتخابات
لازم براى تداوم فعّاليّتهاى سياسى نظام جمهورى اسلامى متوقّف نشد و يا به تأخير
نيفتاد.
در 22 سال گذشته، مردم كشور ما در بيش از بيست و دو انتخابات كه اعم از رفراندوم
جمهورى اسلامى، رياست جمهورى، مجلس شوراى اسلامى، مجلس خبرگان، قانون اساسى و
شوراها شركت كردند آمار مشاركت روزافزون مردم در اين رأىگيرىها چشمگير و جالب
توجّه است. و شركت بيش از 80% از واجدان شرايط در انتخابات رياست جمهورى (18 خرداد
1380) اخير و از همه مهمتر حضور همه سالهى مردم در اجتماعات و تظاهرات ميليونى به
مناسبتهاى مختلف از جمله سالگرد انقلاب اسلامى (22 بهمن) نشانه حضور، بيدارى و
حمايت آحاد ملّت از انقلابشان مىباشد.
پروفسور حامد الگار در اين زمينه مىگويد:
«يكى از مميّزات انقلاب اسلامى ايران شركت وسيع تودههاى مردم بود. در انقلابهاى
فرانسه، روسيه و چين انقلاب هميشه با جنگ داخلى همراه بود...».(1)
فرد هاليدى نيز معتقد است كه از لحاظ حضور اقشار وسيع مردم، انقلاب اسلامى
عظيمترين انقلاب تاريخ است.(2)
1. امام و انقلاب در آيينهى انديشهى جهان، تهيّه و تدوين: سازمان بهزيستى
مازندران؛ مجلّهى سروش، شماره 133.
2. روزنامه اطلاعات، 13 تيرماه 1368.
ميشل فوكو در اين باره مىگويد:
«در فرايند اين انقلاب انسانهاى تهىدست از هر قشر و طبقه و صنف در سلسلهى
سازواره و با مشى واحد (بدون توسّل به مبارزه مسلّحانه) در مقابل رژيمى كاملاً
مسلّح صفآرايى كردند. نفى رژيم در ايران يك پديدهى عظيم اجتماعى است. اين به هيچ
وجه به آن معنا
نيست كه پديدهاى آشفته، احساسى، و نه چندان آگاه از خود است. برعكس، به طريق
استثنايى كارآمد، دامنهاش از تظاهرات به اعتصابات، از بازارها به دانشگاهها، از
اعلاميهها به سخنرانىها گسترش مىيابد؛ از طريق تجّار، كارگران، مذهبىها،
استادان دانشگاه، دانشجويان».(1)
1. ميشل فوكو، رهبر اسطورهاى قيام ايران، به نقل از: سيد نادر علوى و عليرضا قربانى، انقلاب اسلامى در گسترهى نظام بينالملل، ص 48.
نقش و شخصيت رهبر به ويژه زمانى روشنتر و برجستهتر مىشود كه آرمانهاى
ايدئولوژيك گروههاى انقلابى پراكنده و غير منسجم باشد، يا سازماندهى آن ضعيف باشد.
نقش رهبران انقلاب را در سه بعد مهم مىتوان مشاهده كرد كه عبارت است از: ايدئولوگ
انقلاب، فرماندهى انقلاب، نهايتاً رهبر به عنوان معمار نظام پس از پيروزى انقلاب.
با مطالعهى انقلاب فرانسه به راحتّى مىتوان به اين نتيجه رسيد كه در آن انقلاب،
چهرهى شاخصى كه بتواند داراى همه ويژگىهاى مربوط به رهبر باشد و در تمام مراحل
انقلاب را رهبرى كند و مورد قبول همه و داراى مشروعيّت لازم باشد، وجود ندارد.
افرادى مثل: روبسپير، دانتون، لافايت، مارا، سن ژوست، باخوف و... هر كدام به علّت
روحيات و توانايى خود در زمان معيّن و محدودى رهبرى مردم را پس از انقلاب به دست
داشتند و قبل از پيروزى و حتّى در زمان درگيرى، مردم انقلابى فاقد يك رهبرى واحد،
يا حتّى جمعى بودهاند. رهبران انقلاب فرانسه بيشتر از يك طبقه (بورژوا) بودند.
آنها بيشتر از آن كه مردم را به حركت در آورند، خود سوار بر موج انقلاب مىشدند.
تاريخ انقلاب اكتبر 1917 ميلادى روسيه، نشان دهندهى اين است كه فاقد يك رهبرى واحد بوده است. حركتهاى انقلابى كه ماه فوريه سال 1917م در روز بينالمللى زنان و با شركت كارگران آغاز شد، بدون رهبرى و دخالت هيچ يك از رهبران ماركسيستى و غير ماركسيستى بود. در اين روز گروههاى مختلف كارگران به صورت خودجوش به خيابانها ريخته و نارضايتى خود را از اوضاع وخيم اقتصادى اعلام كردند. اين تظاهرات چند روز به صورت خودجوش و بدون برنامهريزى و سازماندهى هيچ گروهى در شهر سن پترزبورگ ادامه داشت كه سرانجام منجر به درگيرى و دخالت مأموران پليس و كشته شدن عدهاى و در نتيجه سرنگونى رژيم تزارى در روسيه شد. در اين مرحله از انقلاب، يعنى سقوط رومانفها هيچ يك از رهبران بعدى نقشى نداشتند و همه از شهر سن پترزبورگ دور بودند. افرادى مانند لنين و تروتستكى در خارج از كشور، استالين، كامنف و... در تبعيد و زندان به سر مىبردند. كه پس از سقوط رومانفها و تشكيل دولت موقّت كم كم از تبعيد و زندان رها شده و رهبرى حركتهاى انقلابى كارگران و دهقانان را به عهده گرفتند. در نتيجه پس از عدم موفقيتهاى دولتهاى جديد، سرانجام در اكتبر 1917 م بلشويكها به رهبرى لنين كه شامل گروه اكثريت حزب سوسيال دمكرات بودند، قدرت را در كشور روسيه در دست گرفتند. هيچ يك از رهبران انقلاب روسيه كه مرحلهى دوم انقلاب (ماههاى سپتامبر و اكتبر) را رهبرى مىكردند، مقبوليت و مشروعيّت يك رهبر كامل و جامع را دارا نبودند.
رهبرى در انقلاب اسلامى ايران برخلاف روسيه و فرانسه واحد و منحصر به فرد بوده و هر
سه نقش: ايدئولوگ يا بنيانگذار فكرى انقلاب، فرمانده كل عملاىّت انقلاب و به
عنوان معمار و سازندهى جامعه پس از انقلاب را در انقلاب به عهده داشت.
امام خمينى قدسسره از سال 1342 ه ش و حتّى قبل از آن به عنوان ايدئولوگ انقلاب،
قيام خود را عليه رژيم پهلوى آغاز كرد. ايشان قبل از اين كه انقلاب را آغاز كند، به
عنوان مرجع تقليد، رابطه معنوى خوبى را با مردم برقرار كرده و در بين اقشار مختلف
مردم داراى محبوبيت ويژه بود. به واسطهى همين نفوذ معنوى، مدّتى را كه در عراق به
حال تبعيد به سر مىبرد، ارتباط او با پيروانش قطع نگرديد.
تدا اسكاچپول در اين زمينه مىگويد:
«نقش امام خمينى قدسسره در انقلاب ايران به عنوان نيروى متّحد كنندهى جماعت
متفرّق و با علايق متفاوت به قدرى واضح است كه هيچ كس نمىتواند از آن سر باز زند
يا آن را كوچك شمارد. امام خمينى قدسسره ، با داشتن سابقهى انقلابى و مبارزاتى، و
برخوردار بودن از رفيعترين جايگاه مذهبى (مرجعيت) و شهرت گسترده، توانست خشم و
نارضايتى يك جامعهى چند دستهاى را به سوى يك هدف واحد متمركز كند».(1)
1. فراتى، عبدالوهاب، رهيافتهاى نظرى بر انقلاب اسلامى؛ مقالهى «نظريه اسكاچپول و انقلاب اسلامى ايران»، ص 178.
ميشل فوكو در اين باره مىگويد:
«نقش آن شخصيّت تقريباً اسطورهاى كه خمينى قدسسره باشد از اينجا نشأت مىگيرد.
هيچ رييس دولتى، هيچ رهبر سياسىاى، حتّى اگر از پشتيبانى رسانههاى عمومى برخوردار
باشد، نمىتواند امروزه لاف آن را بزند كه در معرض چنين پيوندى اينقدر شخصى و
اينقدر شديد قرار دارد. اين پيوند احتمالاً متكى بر سه عامل است: خمينى قدسسره
«اينجا نيست» پانزده سال است كه او در تبعيدى به سر مىبرد كه نمىخواهد به آن
پايان دهد مگر وقتى كه شاه رفته باشد، خمينى قدسسره «هيچ چيزنمى گويد» هيچ چيز غير
از نه به شاه، به رژيم، به وابستگى، سرانجام اين كه خمينى قدسسره «اهل سياست نيست»
حزبى به نام او تشكيل نخواهد شد، دولتى به نام او در كار نخواهد بود. خمينى نقطه
تلاقى يك خواست جمعى است».(1)
از اين رو انقلاب اسلامى ايران از نظر رهبرى چه قبل از پيروزى و چه بعد از پيروزى منحصر به فرد و يگانه است و قابل مقايسه با هيچ يك از انقلابهاى بزرگ دنيا نيست.
1. تاجيك، محمّدرضا، غيريت و هويت، فصلنامهى متين، شمارهى اوّل، سال 1، زمستان 77، ص 93 ـ 103.
حاكميّت مطلق در ايدئولوژى سياسى قبل از انقلاب فرانسه، از آن خدا بود كه به
وسيلهى پاپها به پادشاهان واگذار مىشد. در واقع پادشاهان مشروعيت سلطنت خود را
از كليسا دريافت مىكردند و به همين دليل حكومت خود را وديعهاى الهى دانسته تا كسى
نتواند به مقابله با قدرت آنها برخيزد. بدين ترتيب، حكومت استبدادى با مشروعيت
دينى بر مردم سلطه داشت. عدّهاى از نويسندگان و روشنفكران فرانسه از سالهاى قبل
از انقلاب، با اين حكومت به مقابله پرداختند و انتقادهاى زيادى از اوضاع سياسى و
اجتماعى آن كشور كردند كه از جمله آنها ، منتسكيو، ولتر، روسو بودند. به ويژه روسو
را بنيانگذار فكرى انقلاب فرانسه مىدانند. اين متفكّران و ساير روشنفكران قرن 18
فرانسه، از حكومت مشروطهى انگلستان تمجيد كرده و افكار آزاديخواهى و ليبراليستى
خود را تبليغ مىكردند.
انقلابيون فرانسه به ويژه نمايندگان اوّلين مجلس آن كشور، بعد از انقلاب از افكار و
عقايد اين متفكّران استفاده كرده و ايدئولوژى ليبراليسم و حكومت دموكراسى را بنا
نهادند. بنابراين در انقلاب فرانسه، اساس ايدئولوژى، ليبراليسم بود كه هر چند در
پيشبرد انقلاب نقشى نداشت ولى در شكلگيرى نظام بعد از انقلاب نقش اساسى داشت. از
ويژگىهاى اين ايدئولوژى، انتقال حاكميت از خدا به مردم (اومانيسم و انسان محورى)،
اصالت فرد و فردگرايى، آزادىهاى فردى، حمايت از بخش
خصوصى و جدايى دين از متن سياست (سكولاريسم) است.
از اواسط قرن 19 گروهها و سازمانهاى زيادى در روسيه فعّاليّت مىكردند كه از جمله آنها پوپوليستها، سوسياليستها، ليبراليستها، ماركسيستها و سوسيال دموكراتها بودند. هر كدام از اين گروهها داراى ايدئولوژى خاص خود بودند. از ميان همهى اين گروهها، سازمان ماركسيستى كه به وسيله پلخانف (پدر ماركسيسم روسيه) بنيانگذارى شده بود، مشهورتر بود. اين گروه بعدها با نام سوسيال دموكرات شناخته شد، در اثر انشعابى كه در آن رخ داد به دو گروه تقسيم شد و ايدئولوژى هر دو گروه ماركسيسم بود. بنابراين اساس ايدئولوژى در روسيه ماركسيسم ـ لنينيسم بود كه اين ايدئولوژى نيز در انقلاب نقشى نداشت ولى در شكلگيرى نظام بعد از انقلاب و تحوّلات بعدى نقش اساسى را به عهده داشت. از ويژگىهاى اين ايدئولوژى اعتقاد به اصالت ماده و اصالت جمع، ديكتاتورى طبقهى كارگر، تمركز انحصارات و ابزار توليد در دست دولت و ضدّيت با دين بود؛ البتّه ماركسيسم يك ايدئولوژى وارداتى براى كشور روسيه محسوب مىشد، و پدران فكرى آن مانند ماركس و انگلس افراد غير روسى بودند. به همين دليل اين ايدئولوژى در آن كشور داراى سابقهى طولانى، با نفوذ، عميق و ريشهاى نبود.
بعد از پيروزى نهضت مشروطيت، پادشاهان ايران به ويژه رضا خان و محمّدرضا پهلوى سعى
كرده بودند با الهام از ليبراليسم غرب، جدايى دين از سياست را در ايران تبليغ كنند.
آنها همچنين با توجّه به تاريخ قبل از اسلام، افكار ناسيوناليستى و ملّى گرايى
ايران را جهت توجيه سلطنت خود ترويج مىكردند.با توجّه به اين كه اكثريت قريب به
اتفاق مردم ايران، حدود 1400 سال دين اسلام را قبول كرده و اصول و ارزشهاى دينى در
همهى ابعاد زندگى آنها گسترش پيدا كرده بود، به همين منظور اين خاندان چندان در
كار خود موفق نبودند. رهبر كبير انقلاب
اسلامى با توجّه و آگاهى به نفوذ عميق اسلام و فقه شيعه در ميان مسلمانان ايران، تز
جدايى دين از سياست را مورد حمله قرار داد و اسلام را به عنوان بهترين ايدئولوژى
انقلابى و ظلمستيز مطرح كردند. بنابراين ايدئولوژى حاكم بر انقلاب، اسلام و ماهيّت
حكومت نيز اسلامى مبتنى بر ولايت فقيه بوده است كه چند سال قبل از پيروزى انقلاب
توسّط رهبر انقلاب مطرح گرديده است.
آقاى حامد الگار در اين باره مىنويسد:
«مهمترين وجه تمايز بين انقلاب ايران و انقلابهاى روسيه و فرانسه، ريشهى مذهبى
آن است كه هيچگونه شباهتى به دو انقلاب ديگر ندارد. در ايران مذهب قوّهى محرّكهى
اصلى انقلاب به شمار مىرفت و آتش انقلاب از درون مساجد زبانه كشيد و سرانجام منجر
به پيروزى انقلاب اسلامى ايران شد».(1)
تمام نويسندگان نيز به مذهب به عنوان عاملى در جهت تحريك و تهييج تودههاى ميليونى
نگاه مىكنند و سياست اسلامزدايى شاه را به عنوان عامل اصلى و تعيين كنندهى سقوط
رژيم شاه مىدانند.
آقاى حامد الگار مىنويسد:
«انقلاب اسلامى ايران برعكس همهى انقلابها تداوم و توالى بخش مهمّى از ميراث
اسلامى است به يك معنى آغاز اين ميراث به قرن هفتم ميلادى و گشوده شدن ايران به روى
اسلام بر مىگردد. يكى از عوامل مهمّى كه انقلاب اسلامى ايران را از تمامى
انقلابهاى دگرگونساز ديگر متمايز مىسازد، همين ريشههاى عميقى است كه اين انقلاب
در گذشتهى تاريخى دارد».(2)
1. حامد الگار، انقلاب اسلامى در ايران، به نقل از: محمّد باقر حشمتزاده، چارچوبى
براى تحليل و شناخت انقلاب اسلامى، مؤسّسهى فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1378، ص
241.
2. همان، ص 242.
با بررسى اجمالى ايدئولوژى حاكم بر انقلابهاى مورد نظر در مىيابيم كه
مكتبهاى ليبراليسم و ماركسيسم در فرانسه و روسيه با برداشتهاى مادّى براى پيروزى
خود افق محدودى در همين دنيا و تنها از يك زاويه فراهم مىكردند و نقش مهمّى نيز در
ايجاد انگيزهى لازم در براندازى رژيمهاى پادشاهى فرانسه و روسيه نداشتهاند و
حتّى در پياده كردن ارزشها و معيارهاى خود بعد از سقوط نظامهاى مطرود با مشكل
مواجه شدهاند و الزاماً تغييرات زيادى بر نظريات تئوريكى خود اعمال كردهاند. از
طرف ديگر هر دو مكتب براى مردم فرانسه و روسيه نامأنوس بود و با بنيانهاى عقيدتى
عامّهى مردم كه غالباً مذهبى بود، معارضه مىكرد. لذا اين ايدئولوژىها هرگز
نتوانستند خمير مايهى لازم را در ايجاد تشكّل، انسجام و وحدت اقشار و تودههاى
جوامع خود فراهم كنند و تنها به عنوان ايدئولوژى طبقهى خاص روشن فكر باقى ماندند.
در حالى كه مكتب اسلام از 1400 سال قبل به ايران وارد شده بود و مردم با آن مأنوس
بودند و قاطبهى مردم به آن اعتقاد داشتند و با آن زيسته بودند و در تار و پود
زندگى آنها نفوذ و رسوخ كرده بود. اين مكتب با توجّه به جهانبينى الهى، افق بسيار
وسيعى براى پيروان خود فراهم مىكند كه علاوه بر آن سعادت اخروى را نويد مىدهد.
براى همين دورهى كوتاه زندگى در اين دنيا نيز دستورالعملها و راهنمايىهاى لازم
را براى امور زندگى روزمرّهى فردى و اجتماعى و ادارهى جامعه در جهت تأمين سعادت
دنيوى فراهم كرد به ويژه آن كه مكتب تشيّع با برخوردارى از جوهرهى انقلابى خود،
زمينههاى كاملاً مساعدى در پروسهى انقلاب اسلامى ايران فراهم آورده بود.
انقلابهاى فرانسه و روسيه نه تنها عليه دولت، بلكه عليه روحانيت و كليسا خروشيده
بودند. كليسا در فرانسه، فرانسوى شد. و از حيطهى اقتدار پاپ در واتيكان خارج
گرديد. در روسيه مطرود و مقهور شد. در حالى كه در انقلاب اسلامى تمام روحانيت شيعه
عليه دولت قيام كرد و انقلاب را رهبرى نمود. در انقلاب فرانسه رهبران انقلاب
گامهايى در جهت جدايى كامل دين از سياست يعنى سكولاريسم برداشتند و در انقلاب
روسيه با عناد و ضدّيت شديد با دين برخورد كردند و دين را افيون تودهها معرّفى
نمودند، ولى در انقلاب اسلامى ايران بازگشت به دين و اسلام روح و اساس
انقلاب است و در واقع يكى از شگفتانگيزترين و در عين حال پيچيدهترين ويژگىهاى
انقلاب اسلامى بعد دينى آن است و همين ويژگى؛ يعنى بازگشت به دين يكى از مهمترين
فصول مميّز انقلاب اسلامى از تمامى انقلابات است.
رمز پيروزى انقلاب اسلامى را تنها مىتوان در عظمت، مديريت و ميزان اعمال گسترده سه
ركن انقلاب؛ يعنى مردم، رهبرى و مكتب جستجو كرد كه توانست برخلاف پيشبينىها و
محاسبات تحليلگران و همراه با حيرت جهانيان، نظام قدرتمند و كهن شاهنشاهى را به
زانو در آورد و آن را سرنگون سازد.
پيروزى انقلابهاى فرانسه و روسيه ناشى از انسجام، استحكام و قدرت نيروهاى انقلابى
نبود، بلكه به خاطر ضعف بنيادين رژيمهاى حاكم بود كه ساختار حكومتى را شديداً
پوساند. بحرانهاى نظامى ـ اقتصادى و فشارهاى بينالمللى، اين ضعف را تشديد كرده
بود. به طورى كه سقوط نظام سياسى را امرى اجتنابناپذير مىساخت.
در واقع گروههاى اجتماعىِ رقيب در جوّى ناشى از خلاء قدرت و حاكميت سياسى به عنوان
وارثان نظام از هم پاشيده وارد صحنه شدند و به عنوان نيروهاى انقلابى به تلاش و
رقابت برخاسته، قدرت را به دست گرفتند.(1)
1. تدا اسكاچپول نويسندهى آمريكايى، بعد از مطالعات تطبيقى خود بر روى انقلابهاى
فرانسه، روسيه و چين اينطور نتيجهگيرى مىكند:
«زمانى كه انقلاب در فرانسه (1789) ،روسيه (1917) و چين (1948) اتفاق افتاد به اين
خاطر نبود كه اقدامات عالمانه و از روى قصدى در جهت چنين هدفى از طرف انقلابيون يا
گروههاى قدرتمند سياسى در دوران رژيم سابق صورت گرفته بود، بلكه بحرانهاى سياسى
انقلابى در اثر از هم پاشيدگى نظامى و ادارى بروز مىكند و آن بحرانها هم، زمانى
ظاهر مىشوند كه دولتهاى امپراطورى تحت فشارهاى متعدّدى از قبيل رقابتهاى فشرده
نظامى، يا اعمال نفوذ از خارج و يا نارسايىهاى نهادهاى سياسى گرفتار مىشوند و از
آنجا كه ساختارهاى بحران شكننده مىشوند».
محمّدى، منوچهر، انقلاب اسلامى زمينههاى و پيامدها، دفتر نشر و پخش معارف، ص 275.
ملاحظه مىگردد كه انقلاب اسلامى در مقايسه با انقلابهاى ديگر فرانسه و
روسيه به مراتب از عظمت بيشترى برخوردار است. امام خمينى قدسسره در وصيتنامهى
الهى ـ سياسى خود مىفرمايد:
«... شك نبايد كرد كه انقلاب اسلامى از همه انقلابها جداست هم در پيدايش و هم در
كيفيّت مبارزه و هم در انگيزهى انقلاب و قيام...».(1)
اينك اين سؤال مطرح مىگردد كه اگر انقلابهاى فرانسه و روسيه را انقلابهاى كبير
بناميم، انقلاب اسلامى را چه بناميم و اگر انقلاب اسلامى، انقلابى واقعى و تمام
عيار است، آن چه را كه در فرانسه و روسيه رخ داده است، چه بايد ناميد؟ ظاهراً
گفتهى اسكاچپول صدق مىكند: انقلابهاى فرانسه و روسيه آمدند و ساخته نشدند.
انقلاب اسلامى ايران نيامد بلكه با توجّه به شرايط موجود ساخته شد. آن هم نه به
سادگى بلكه با تجهيز همه امكانات مردمى سراسر كشور، از همه اقشار و طبقات اجتماعى و
با رهبرى قوى و پرداخت بهايى گزاف كه همانا با قربانى كردن چند ده هزار انسان عاشق
انقلاب بود. به همين دليل بود كه ظهور و پيروزى انقلاب اسلامى شگفتى همگان را
برانگيخت.
1. امام خمينى قدسسره ، وصيّتنامهى الهى ـ سياسى.
1. ضرورت مقايسهى انقلابات مهمّ جهان چيست؟
2. انقلاب فرانسه و روسيه در چه سالى به وجود آمدند؟
3. شرايط اقتصادى قبل از وقوع سه انقلاب فرانسه، روسيه و ايران را بنويسيد.
4. شرايط اقتصادى زمان وقوع سه انقلاب فرانسه، روسيه و ايران را مقايسه كنيد.
5. شرايط نظامى زمان وقوع سه انقلاب فرانسه، روسيه و ايران را بنويسيد.
6. نقش حمايتهاى بينالمللى، يا عدم آن را در وقوع سه انقلاب فرانسه، روسيه و
ايران را بنويسيد.
7. شرايط نظامى و حمايت بينالمللى در هنگام وقوع انقلاب اسلامى را تحليل كنيد.
8. نقش مشاركت مردمى در وقوع سه انقلاب فرانسه، روسيه و ايران را تطبيق كنيد.
9. مشاركت مردمى در انقلاب اسلامى قبل از پيروزى و بعد از پيروزى را بيان كنيد.
10. نقش رهبرى در سه انقلاب فرانسه، روسيه و ايران را بنويسيد.
11. نقش برجستهى امام خمينى قدسسره در رهبرى انقلاب اسلامى را تحليل كنيد.
12. ايدئولوژى حاكم در سه انقلاب فرانسه، روسيه و ايران را مقايسه كنيد.
13. ايدئولوژى حاكم بر انقلاب فرانسه چه بوده، ويژگىهاى آن را بنويسيد.
14. ايدئولوژى حاكم بر انقلاب روسيه چه بوده و ويژگىهاى آن چيست؟
15. ايدئولوژى حاكم بر انقلاب ايران چه بوده، ويژگىهاى آن را بنويسيد.